|
براي عكس روي جلد، بازيگر نشده ام
بيشتر شبيه همان پسر بچة خانه شماره 13 است او از اين كه مجله ها فقط وقتي سراغش مي روند كه كاري براي پخش دارد، تعجب مي كند
|
|
|
كيوان محمودنژاد
بازيگر سريال قلب و گارد ساحلي
هيچ وقت وارد گروه ها (نمي خواهم بگويم باندها) نشدم كه آدم بايد مدام باهاشان كار كند تا هميشه سركار باشد
فاطمه عبدلي
اولش به محمود نژاد زنگ زديم تا راجع به دو كار جديدش قلب و گارد ساحلي گپي بزنيم. گفت شما بياييد منزل ما؛ من مجله نمي آيم. فكر كرديم حالا چقدر كلاس مي گذارد و اين حرف ها. با كمي دلخوري با آقاي منتظري به سمت خانه محمودنژاد رفتيم. ولي به محض اين كه هواي خنك دربند به سر و كله مان خورد و خانة كوچك اما صميمي كيوان محمودنژاد را ديديم و ازش شنيديم كه در محيط اداري، حوصله اش سر مي رود و نمي تواند راحت باشد نظرمان عوض شد. محمودنژاد آن قدر ميوه تعارف كرد و خوردني به خوردمان داد و از كوهنوردي و گرافيك و چاقو يا شايد شمشير بزرگ زنجاني اش با آقاي منتظري گپ زد كه داشت يادمان مي رفت براي چي آن جا هستيم. محمودنژاد متولد 57 است. كارگرداني سينما مي خواند. عكاسي هم كار مي كند. از شاگردان سمندريان در تئاتر و هم دورة ليلي رشيدي و محمد صالحي و يوسف تيموري بوده. در 16 سالگي، پيش آتيلا پسياني هم تئاتر كار كرده. به غير از بازيگري، تعدادي فيلم كوتاه هم ساخته و فيلم هاي مستند و تيزر تلويزيوني هم مي سازد. به قول خودش سه تار را قابل تحمل تر از گيتار مي زند. از چيزي هم كه حقيقتا مي ترسد، اين است كه ده سال ديگر به خاطر شرايط و فشارهاي مختلف از وادي هنر و بازيگري فاصله بگيرد. او بيسكويت مادر خيلي دوست دارد، ولي خيلي بيشتر از آن عاشق مادرش است.
چطور شد كه مراد چلچلة سفر به چزابه شديد؟
بعد از تئاتر هاي مدرسه اي و كانون پرورشي، وارد تيم هاي تئاتري دانشجويي شدم. بعد هم گروه تئاتر هاي حرفه اي. روزي سر اجراي يكي از كارهايمان رسول ملاقلي پور به صورت اتفاقي آمده بود تئاتر ببيند. بعد از ديدن كار ما از من خواست كه با او در نجات يافتگان همكاري كنم كه بنا به دلايلي نشد و سفر به چزابه را سال 74 شروع كردم كه اولين كار تصويري ام بود.
بعد هم خانة شماره 13 كه شما كلي از آن جا محبوب شديد، ولي بعد از خانة شماره 13 مدت ها نبوديد تا سر و كله تان سر نرگس پيدا شد. دليلش چه بود؟
كم كاري من، دليل خيلي زيادي دارد. شايد يكي اش به دليل وسواسم است. شايد به دليل اين كه دوست دارم اگر نقشي را بازي مي كنم و روي صفحة تلويزيون ظاهر مي شوم، مخاطب از من راضي شود. بخش ديگرش هم به طبيعت اين شغل برمي گردد. همين قضيه كه كار ما فصلي است، گاهي زياد و گاهي كم.
از اين وضعيت راضي هستيد؟
واقعيتي را بگويم. من از روز اول با پس زمينة خاصي وارد اين حرفه نشدم. براي سوپر استار شدن، براي عكس رو جلد، براي سر در سينما، براي شهرت و غيره نيامدم. صادقانه براي عشق آمدم. هيچ وقت وارد گروه ها (نمي خواهم بگويم باندها) نشدم كه آدم بايد مدام باهاشان كار كند تا هميشه سركار باشد.
خب شما هم مثل همه وارد اين گروه ها مي شديد. چرا وارد نشديد؟
چون هنوز خيلي چيزها، خيلي ارزش هاي اخلاقي و انساني را براي خود كيوان محمودنژاد قائل بودم كه نمي خواستم اين ها را از بين ببرم.
خب اين روزها در گارد ساحلي داريم مي بينيم تان. بازي در چنين بندر دور افتاده اي (بندر خمير نزديك بندرعباس) سخت نبود؟
طبعا كار كردن در شهرستان، مشكلات زيادي دارد. مخصوصا اگر جزو مناطق محروم باشد كه مشكلات حادتر و بيشتر خاص خودش را دارد. در ضمن، ما آن جا به سختي كار كرديم، چون من مجبور بودم بعد از بيست روز برگردم تهران و سر پروژة قلب حاضر شوم. محسن شامحمدي (كارگردان) لطف كرد جوري برنامه ريزي كرد كه سكانس هاي من را رج زدند. يعني از صبح تا شب فقط سكانس هاي من فيلم برداري مي شد. گروه توليد هم خيلي اذيت شدند. ازشان واقعا تشكر مي كنم.
برويم سراغ قلب . شما نقش يك فيزيكدان جوان را داريد كه قلب يك شهيد را در بدنش دارد. قبل ترها هم نقش يك فرزند شهيد را در نرگس بازي مي كرديد. در داوطلب هم فضاي جنگ و اين ها بود. حس خودتان به اين نوع داستان ها و تم ها، صادقانه چي است؟
صادقانه بگويم. ببينيد، ما چه بخواهيم چه نخواهيم، در دهة گذشته ارزش هايي در اين جامعه به وجود آمده. اين ارزش ها از نظر هر مكتب و مذهب به عنوان ارزش شناخته مي شود كه خيلي قابل احترام است و بايد رعايت شود. حس من، مثل همة جوان هاي ايراني است. دليل اين آرامش الان من كه در طول شب و روز هر وقت بخواهم، مي توانم از خانه خارج شوم و خيلي چيزهاي ديگر كه گفتن اش كمي تكراري است، ولي واقعيت است. كساني كه از جانشان گذشتند، چه شهيد شدند و چه جانباز و اسير و... نمي شود هيچ وقت فراموش شان كرد.
به نظر شما ايدة اصلي داستان سريال قلب چقدر توانسته در اجرا موفق از آب در بيايد؟
طرح، طرح بكر و نويي است. قرار بود يك فيلم نود دقيقه اي از آن ساخته شود. ولي خب بنا به ماجراها و صلاحديد خود آقاي تكاور، اين كار نود دقيقه اي، تبديل به يك سريال 9قسمتي شد كه الان شاهدش هستيد.
مثل اين كه شاكي هستيد.
شاكي نيستم. كار، پلان هاي سخت و زيبايي دارد. تدوين، خوب است. كار، ريتم دارد. ولي اين داستان، توانايي 9 قسمت را نداشت. ريتم روايت داستان، كند است كه باعث پس زدن تماشاچي مي شود. تماشاچي منتظر۲۰ تا اتفاق در يك قسمت است كه اين جا ما 5 تا اتفاق داريم. اين تماشاچي را راضي نمي كند.
كدام يكي از كاراكترهايي كه تا به حال بازي كرده ايد، شبيه خودتان هستند؟
بخشي از حميد امراللهي خانه شماره 13. شايد آن هم به دليل سن و سال آن زمان خودم بود.
يك حرفي كه همين الان به ذهنتان مي رسد؟
من با يك قضيه اي مشكل دارم. الان از كيوان محمودنژاد دارد كار پخش مي شود و ده دوازده تا مصاحبه در اين دو هفته انجام دادم. اين خيلي عجيب است. شگفت انگيزش هم اين است كه خيلي ها الان هستند كه همين چند ماه پيش در موقعيت فعلي محمودنژاد بودند و كارهايشان پخش مي شده و رو جلد بودند و كلي مصاحبه داشتند. ولي الان هيچ خبري از شان نيست. اين را دوست ندارم. اين كه فقط وقتي كاري از كسي پخش مي شود، حالشان را مي پرسيد. موقع بيكاري و كم كاري شان هم حالشان را بپرسيد. همين!
|