- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۴۰ - شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴ - - Oct 15, 2005
docharkhe
براي عكس روي جلد، بازيگر نشده ام
بيشتر شبيه همان پسر بچة خانه شماره 13 است او از اين كه مجله ها فقط وقتي سراغش مي روند كه كاري براي پخش دارد، تعجب مي كند
016944.jpg
كيوان محمودنژاد
بازيگر سريال قلب و گارد ساحلي
هيچ وقت وارد گروه ها (نمي خواهم بگويم باندها) نشدم كه آدم بايد مدام باهاشان كار كند تا هميشه سركار باشد
فاطمه عبدلي
اولش به محمود نژاد زنگ زديم تا راجع به دو كار جديدش قلب و گارد ساحلي گپي بزنيم. گفت شما بياييد منزل ما؛ من مجله نمي آيم. فكر كرديم حالا چقدر كلاس مي گذارد و اين حرف ها. با كمي دلخوري با آقاي منتظري به سمت خانه محمودنژاد رفتيم. ولي به محض اين كه هواي خنك دربند به سر و كله مان خورد و خانة كوچك اما صميمي كيوان محمودنژاد را ديديم و ازش شنيديم كه در محيط اداري، حوصله اش سر مي رود و نمي تواند راحت باشد نظرمان عوض شد. محمودنژاد آن قدر ميوه تعارف كرد و خوردني به خوردمان داد و از كوهنوردي و گرافيك و چاقو يا شايد شمشير بزرگ زنجاني اش با آقاي منتظري گپ زد كه داشت يادمان مي رفت براي چي آن جا هستيم. محمودنژاد متولد 57 است. كارگرداني سينما مي خواند. عكاسي هم كار مي كند. از شاگردان سمندريان در تئاتر و هم دورة ليلي رشيدي و محمد صالحي و يوسف تيموري بوده. در 16 سالگي، پيش آتيلا پسياني هم تئاتر كار كرده. به غير از بازيگري، تعدادي فيلم كوتاه هم ساخته و فيلم هاي مستند و تيزر تلويزيوني هم مي سازد. به قول خودش سه تار را قابل تحمل تر از گيتار مي زند. از چيزي هم كه حقيقتا مي ترسد، اين است كه ده سال ديگر به خاطر شرايط و فشارهاي مختلف از وادي هنر و بازيگري فاصله بگيرد. او بيسكويت مادر خيلي دوست دارد، ولي خيلي بيشتر از آن عاشق مادرش است.
چطور شد كه مراد چلچلة سفر به چزابه شديد؟
بعد از تئاتر هاي مدرسه اي و كانون پرورشي، وارد تيم هاي تئاتري دانشجويي شدم. بعد هم گروه تئاتر هاي حرفه اي. روزي سر اجراي يكي از كارهايمان رسول ملاقلي پور به صورت اتفاقي آمده بود تئاتر ببيند. بعد از ديدن كار ما از من خواست كه با او در نجات يافتگان همكاري كنم كه بنا به دلايلي نشد و سفر به چزابه را سال 74 شروع كردم كه اولين كار تصويري ام بود.
بعد هم خانة شماره 13 كه شما كلي از آن جا محبوب شديد، ولي بعد از خانة شماره 13 مدت ها نبوديد تا سر و كله تان سر نرگس پيدا شد. دليلش چه بود؟
كم كاري من، دليل خيلي زيادي دارد. شايد يكي اش به دليل وسواسم است. شايد به دليل اين كه دوست دارم اگر نقشي را بازي مي كنم و روي صفحة تلويزيون ظاهر مي شوم، مخاطب از من راضي شود. بخش ديگرش هم به طبيعت اين شغل برمي گردد. همين قضيه كه كار ما فصلي است، گاهي زياد و گاهي كم.
از اين وضعيت راضي هستيد؟
واقعيتي را بگويم. من از روز اول با پس زمينة خاصي وارد اين حرفه نشدم. براي سوپر استار شدن، براي عكس رو جلد، براي سر در سينما، براي شهرت و غيره نيامدم. صادقانه براي عشق آمدم. هيچ وقت وارد گروه ها (نمي خواهم بگويم باندها) نشدم كه آدم بايد مدام باهاشان كار كند تا هميشه سركار باشد.
خب شما هم مثل همه وارد اين گروه ها مي شديد. چرا وارد نشديد؟
چون هنوز خيلي چيزها، خيلي ارزش هاي اخلاقي و انساني را براي خود كيوان محمودنژاد قائل بودم كه نمي خواستم اين ها را از بين ببرم.
خب اين روزها در گارد ساحلي داريم مي بينيم تان. بازي در چنين بندر دور افتاده اي (بندر خمير نزديك بندرعباس) سخت نبود؟
طبعا كار كردن در شهرستان، مشكلات زيادي دارد. مخصوصا اگر جزو مناطق محروم باشد كه مشكلات حادتر و بيشتر خاص خودش را دارد. در ضمن، ما آن جا به سختي كار كرديم، چون من مجبور بودم بعد از بيست روز برگردم تهران و سر پروژة قلب حاضر شوم. محسن شامحمدي (كارگردان) لطف كرد جوري برنامه ريزي كرد كه سكانس هاي من را رج زدند. يعني از صبح تا شب فقط سكانس هاي من فيلم برداري مي شد. گروه توليد هم خيلي اذيت شدند. ازشان واقعا تشكر مي كنم.
برويم سراغ قلب . شما نقش يك فيزيكدان جوان را داريد كه قلب يك شهيد را در بدنش دارد. قبل ترها هم نقش يك فرزند شهيد را در نرگس بازي مي كرديد. در داوطلب هم فضاي جنگ و اين ها بود. حس خودتان به اين نوع داستان ها و تم ها، صادقانه چي است؟
صادقانه بگويم. ببينيد، ما چه بخواهيم چه نخواهيم، در دهة گذشته ارزش هايي در اين جامعه به وجود آمده. اين ارزش ها از نظر هر مكتب و مذهب به عنوان ارزش شناخته مي شود كه خيلي قابل احترام است و بايد رعايت شود. حس من، مثل همة  جوان هاي ايراني است. دليل اين آرامش الان من كه در طول شب و روز هر وقت بخواهم، مي توانم از خانه خارج شوم و خيلي چيزهاي ديگر كه گفتن اش كمي تكراري است، ولي واقعيت است. كساني كه از جانشان گذشتند، چه شهيد شدند و چه جانباز و اسير و... نمي شود هيچ وقت فراموش شان كرد.
به نظر شما ايدة اصلي داستان سريال قلب چقدر توانسته در اجرا موفق از آب در بيايد؟
طرح، طرح بكر و نويي است. قرار بود يك فيلم نود دقيقه اي از آن ساخته شود. ولي خب بنا به ماجراها و صلاحديد خود آقاي تكاور، اين كار نود دقيقه اي، تبديل به يك سريال 9قسمتي شد كه الان شاهدش هستيد.
مثل اين كه شاكي هستيد.
شاكي نيستم. كار، پلان هاي سخت و زيبايي دارد. تدوين، خوب است. كار، ريتم دارد. ولي اين داستان، توانايي 9 قسمت را نداشت. ريتم روايت داستان، كند است كه باعث پس زدن تماشاچي مي شود. تماشاچي منتظر۲۰ تا اتفاق در يك قسمت است كه اين جا ما 5 تا اتفاق داريم. اين تماشاچي را راضي نمي كند.
كدام يكي از كاراكترهايي كه تا به حال بازي كرده ايد، شبيه خودتان هستند؟
بخشي از حميد امراللهي خانه شماره 13. شايد آن هم به دليل سن و سال آن زمان خودم بود.
يك حرفي كه همين الان به ذهنتان مي رسد؟
من با يك قضيه اي مشكل دارم. الان از كيوان محمودنژاد دارد كار پخش مي شود و ده دوازده تا مصاحبه در اين دو هفته انجام دادم. اين خيلي عجيب است. شگفت انگيزش هم اين است كه خيلي ها الان هستند كه همين چند ماه پيش در موقعيت فعلي محمودنژاد بودند و كارهايشان پخش مي شده و رو جلد بودند و كلي مصاحبه داشتند. ولي الان هيچ خبري از شان نيست. اين را دوست ندارم. اين كه فقط وقتي كاري از كسي پخش مي شود، حالشان را مي پرسيد. موقع بيكاري و كم كاري شان هم حالشان را بپرسيد. همين!

ركورد مي زند، مثل آب خوردن
پنج طلا و يك نقره سهم دختر 17 ساله ايراني بود كسي كه يك سروگردن بالاتر از المپيكي ها ايستاد
016947.jpg
بهناز خجسته پور
قهرمان قهرمانان شنا در بازي هاي اسلامي زنان
ركورد ايران را بعد از 25 سال زدم و مي خواهم ركورد آسيا را هم از چيني ها بگيرم كار سختي است: ۳ ثانيه كم دارم
مهري رنجبر
هيچ كس فكرش را هم نمي كرد قهرمان قهرمانان شناي چهارمين دورة بازي هاي اسلامي زنان، يك دختر ايراني باشد. آن هم در حضور شناگران المپيكي. اما اين اتفاق افتاد. بهناز خجسته پور، شناگر 17 سالة ايراني با پنج مدال طلا و يك مدال نقره، قهرمان قهرمانان شد. او تكنيكي ترين شناگر دورة سوم بازي ها بود و يك سر و گردن بالاتر از شناگران المپيكي بوسني و ارمنستان قرار گرفت. اما درخشش بهناز فقط به خاطر پنج مدال طلا و يك نقره اش نبود. او در ماده هاي 50 ، 100 و 200 متر انفرادي كرال سينه و 4 در 100 متر مختلط تيمي، 4 در 200 متر و 4 در 100 متر آزاد هم ركورد زد تا همچنان ركورددار اين ماده ها در ايران بماند.
بازي هاي اسلامي زنان، اولين و آخرين مسابقه اي است كه بهناز مي تواند در آن، خودش را با رقبايش محك بزند. اما اين مسأله، هيچ وقت او را نااميد نمي كند. شناگر مشهدي، هر روز، تمريناتش را انجام مي  دهد. بدون وقفه.
او مي گويد: من براي دل خوشي خودم تمرين مي كنم. شده از اين كه شنا را انتخاب كرده ام، پشيمان شوم. حتي خواسته ام آن را كنار بگذارم، اما وقتي بيشتر فكر كرده ام، دوباره از نو شروع كرده ام.
بهناز اطمينان دارد اگر مي توانست با شناگران آسيايي مسابقه دهد، جزو قهرمانان آسيا مي شد. هر چند حالا او نمي تواند كنار بزرگان آسيا روي سكو بايستد، اما مي خواهد رؤياهايش را طور ديگري تعبير كند. شناگر نوجوان ايراني، سه ثانيه اختلاف را فاصلة زيادي مي داند. با اين حال، مي خواهد آن قدر تمرين كند كه ركورددار چيني آسيا را كنار بزند و خودش ركورددار كرال سينة آسيا شود. كار سختي است: مي خواهم او را بگيرم. ركورد او 59 ثانيه است و ركورد من 1 دقيقه و 2 ثانيه. هر چند من با خودم تمرين مي كنم و كار سختي دارم. تنها رقيبم كرنومتر مربي ام شده. اما اين كار را مي كنم. مي دانم كه مي توانم بهتر از اين شنا كنم. ركوردم را زير يك دقيقه مي آورم. مثل سال قبل كه ركوردهاي الهام راست خديو را بعد از 15سال زدم.
در تابستان وقتي به خاطر وبا هيچ كس پا به استخر نمي گذاشت، بهناز تمرين مي كرد. به دليل اين كه مي داند اگر پنج روز تمرين نكند، به اندازة 28 روز عقب مي افتد و بدنش افت مي كند. حتي پزشكان فاميل هم نتوانستند آن روزها او را از تمرين منصرف كنند.
شايد همين منظم بودن اوست كه اين شناگر مشهدي را براي مربيان تيم ملي، شاخص كرده. فرشته احدياني مربي تيم ملي مي گويد: بهناز از همه نظر خوب است. زماني كه در اردو تمرين مي كرد، اصلا نيازي نبود كه بالا سرش باشيم. هميشه دقيقا چيزي را كه مي خواهيم، انجام مي دهد. چه در تمرين و چه مسابقه.
او مــوقــعيت  فــعلي اش را از مــربي ژيمناستيك اش دارد. اگر مربي اش به بهناز و بقية هم تيمي هايش قول نداده بود كه بعد از موفقيت در المپياد دانش آموزي، به عنوان جايزه، آن ها را به استخر مي برد و او در آن روز، شنا كردن را تجربه نمي كرد، حالا بايد اسم بهناز را در ليست قهرمانان ژيمناستيك مي ديديم تا شنا. هر چند او در دو دوره حضورش در المپياد ورزشي دانش آموزان، قهرمان ژيمناستيك شده بود.
بهناز، دومين و آخرين بچة خانواده اش است. او تنها فرزند ورزشكار در جمع خانوادة چهار نفري اش نيست. برادر بزرگ ترش هم جودو كار مي كند، ولي هنوز راه زيادي براي رسيدن به تيم ملي دارد.
بهناز فقط در ورزش، شماره يك نيست. او در درس و مدرسه هم نمونه است. بهناز 17 ساله، از بهمن ماه به دانشگاه مي رود. رشتة تحصيلي اش برخلاف بقية ورزشكاران تربيت بدني نيست. من ورزشكارم. به همين دليل، كامپيوتر را انتخاب كردم تا بتوانم در دو رشته فعال باشم.
فكر كردم ادامه تحصيل در رشتة تربيت بدني، آخر و عاقبت جالبي ندارد. من پزشكي را مي شناسم كه بهترين كوهنورد است. به همين خاطر تصميم گرفتم در رشته اي غير از تربيت بدني ادامه بدهم.

برنز ي عزيزتر از طلا
از تيم شكست خورده ايران در بوداپست، تنها يك نفر توانست روي سكو برود و آبرو بخرد كسي كه انگار فراموش اش كرده بودند
017007.jpg
مراد محمدي
نفر سوم كشتي جهان در وزن 60 كيلوگرم
قول مي دهم روي سكوي المپيك بروم احتمال اشتباه و اتفاق هست اما من سعي خودم را مي  كنم
ليلي خرسند

از تنها كسي كه در تيم ملي كشتي آزاد، انتظار مدال نمي رفت، مراد محمدي بود. نه در مسابقه هاي قبلي، خودي نشان داده بود و نه عين بقيه كه تا مي  خواستند از جهاني حرفي بزنند، پز مدالِ نگرفته شان را مي دادند، مدعي شده بود كه مي تواند روي سكو برود.
مدال برنز محمدي در روز اول مسابقه هاي كشتي قهرماني جهان، خيلي به چشم نيامد. فقط يك اميدواري بود براي مدال هاي بيشتر در وزن هاي بالاتر. اما وقتي روز آخر، تنها مدال، مدال برنز 60 كيلوگرم بود، تازه همه متوجه مراد محمدي شدند. اما حيف كه آن موقع هم كسي نبود براي اين محمدي جشن بگيرد. همه سرخورده از شكست بودند حتي مازندراني ها كه اين بار به جاي استقبال از كشتي گيرشان، مي پرسيدند چطور شد شكست خورديد؟
محمدي كشتي را از سال 70 شروع كرد. پدرش كشتي دوست داشت. تشويق مي كرد كه مراد مي تواند يك روزي در مازندران كشتي گير خوبي شود. مراد و دو برادرش با هم شروع كردند. اما چند سال بعد، مراد تنها پسر خانوادة محمدي بود كه كنار بقية گوش شكسته هاي مازندران روي تشك مانده بود: چهار پنج سال اول در حد تمرين معمولي بود. خيلي علاقه نداشتم. اما كم كم كه مسابقه هاي قهرماني كشور را رفتم، عاشق اين رشته شدم. محمدي، قهرماني را از پهلوانك ها شروع كرد. سال 75، سوم شد. سال هاي بعد در مسابقه هاي جام پورزند، جوانان كشور و جام ناطق نوري، يك كشتي گير معمولي بود كه در اين جام ها و مسابقه ها شركت مي كرد، بدون اين كه نظر كسي را جلب كند. اما در همة اين مدت، يك چيز هميشه در فكر مراد بود: هميشه به اين فكر مي  كردم كه يك روز مي شود من هم روي سكوي جهاني بروم؟ پنج مدال از جام تختي و مسابقه هاي آسيايي گرفت. دو طلا و نقره از جام ياشار دوغو. در جام باشگاه هاي آسيا هم حضور داشت. اما در همة اين مدت، كسي به فكرش نمي رسيد كه محمدي با تيم بزرگسالان به جهاني برود: هيچ وقت دوست نداشتم كسي به من توجه كند. مي گويم اگر خيلي بزرگ شوي، از راهي كه داري، مي ماني. مهدي با اين ذهنيت كه مي خواهد پله پله به هر چيزي برسد، از سال پيش مدعي شد. نه اين كه خودش چنين حرفي بزند در مسابقه هاي قهرماني آسيا و مهم تر از آن، در انتخابي تيم ملي ايران، ثابت كرد كه 60 كيلوگرم ايران، بهتر از او ندارد. همه را شكست داد و بدون اين كه كسي اعتراض كند، ثابت تيم ملي شد. هر وقت هم كسي مي پرسيد مراد چه كار مي  كني، مي گفت هر چه خدا بخواهد. حتي مطمئن نبود كه جهاني را برود: مي گفتند انتخاب شده اي، اما به خودم مي  گفتم كه در مسابقه هاي بوداپست، جهاني معلوم مي شود. هميشه اين ذهنيت را داشتم كه فقط بايد تمرين كنم و به اين فكر نباشم كه همه چيز تمام شده.
مراد همان طور كه در ايران فقط براي بهتر شدن تمرين كرده بود، در جهاني بوداپست هم فقط براي خوب كشتي گرفتن روي تشك رفت. اين ويژگي اش دليل برتري اش نسبت به بقية ايراني ها بود. كساني كه كشتي هاي او را از نزديك ديده اند، مي  گويند وقتي با فدروشين قهرمان اروپا كشتي مي  گرفت برايش مهم نبود كه او چهارم المپيك شده و حتي چند بار، مراد را در ليگ ايران شكست داده. مراد با اين روحيه، حريفان ديگرش را هم كه كشتي گيران بزرگي بودند، برد. با پر و پاي قرص و فن هايي كه روي بالاتنه اجرا مي  كرد.
مراد، همه را با روحيه برد. اما وقتي به كوئين تانا كشتي گير كوبايي و قهرمان المپيك رسيد، روحيه اش را از دست داد. شايد او هم تحت تأثير جو خود تيم ايران بود كه نمي توانست حتي تصور كند كه يك كشتي گير گمنام ايراني، قهرمان المپيك را شكست بدهد: اگر در بوداپست، يك بار ديگر بين من و كوئين تانا كشتي مي  گذاشتند، مي بردمش. من فقط به اسم او باختم.
بوداپست تمام شده و همه مي گويند مراد، توانايي اين را دارد كه يك كشتي گير بزرگ شود. وزن ايده آل براي او 60 كيلو است و بلد است چند كيلو اضافه وزن اش را چطور كم كند. فن هايي دارد كه او را تقريبا يك كشتي گير شش دانگ كرده. او بهتر از هر ايراني مي داند چطور با قوانين جديد كشتي بگيرد. از همه مهم تر، اين كه او تازه فهميده توانايي هايش در چه حد است و چطور بايد با حريفان بزرگ روبه رو شود.
مي  گويند اگر مراد روحية بالايش را تا  آخر كشتي حفظ كند و كمي بيشتر حمله كند، در حدي هست كه روي سكوي اول جهان و المپيك برود. اما مراد به همة اين افراد كه به آينده خوشبين هستند، مي  گويد: نمي خواهم بلندپروازي كنم. چهار ماه ليگ داريم. فعلا فقط به اين ليگ فكر مي  كنم. مرحلة بعد هم انتخابي است. قبل از هر چيز بايد بتوانم در مسابقه هاي انتخابي، اول شوم. بعد از آن است كه به مدال المپيك و جهاني فكر مي  كنم.
با اين حال، او مطمئن است كه يك روزي طلاي جهان را مي  گيرد و روي سكوي المپيك مي رود: در بوداپست وقتي روي سكو رفتم، همة لحظه هايي را كه تمرين مي  كردم، به ذهنم آمد. من دوباره زحمت مي كشم و قول مي دهم كه حداقل روي سكوي المپيك بروم. احتمال اشتباه، اتفاق و ... هست. اما من سعي خودم را مي  كنم.

زيستن دردنياي سايه و نور
متولد بهار است اما روحيه اي پاييزي دارد. او در دنيايي آكنده از تحمل و تلاش دانشجوي كارشناسي ارشد رشته حقوق است
017016.jpg
وحيد واشقاني فراهاني
گپي با دانشجوي نابيناي كارشناسي ارشد حقوق در دانشگاه علامه، در روز جهاني عصاي سفيد
توي كيفم به تعداد اعضاي خانواده سيب گذاشته بودم تا گرسنه نمانند فكر مي كردم همه با هم مدرسه مي رويم
محمدعلي عباسي اقدم
خيلي ها فكر مي كنند دنياي نابينايان، دنيايي عجيب، پررمز و راز و دست نيافتني است، آن چنان كه تصور آن براي بيناها دشوار و ناممكن به نظر مي رسد. اما اين تصوير خيالي، خيلي وقت ها با واقعيت جور در نمي آيد. اين موضوع را من پس از گفت وگو با وحيد واشقاني فراهاني به خوبي احساس كردم. آقا وحيد متولد ارديبهشت 60 است، يعني در آستانة بيست و پنج سالگي است و هم اكنون دانشجوي دورة كارشناسي ارشد حقوق اقتصادي دانشگاه علامه طباطبايي است. وحيد، خوش صحبت و دوست داشتني است، اما در عين حال، بسيار جدي به نظر مي رسد. هر چند او دانشجوي موفق و فعالي است، اما خودش بر اين باور نيست و اين موضوع را زياد جدي نمي گيرد. ما به مناسبت روز جهاني عصاي سفيد، به دنياي آقا وحيد كه به گفتة خود او پر از سايه و نور است ، كمي سرك كشيده ايم.
آقا وحيد، مايل هستي از پاييز شروع كنيم؟
موافقم. اتفاقا من متولد بهارم، اما روحيه ام پاييزي است.
چرا پاييزي؟
به نظرم پاييز، قشنگ ترين پايان براي بهار و تابستان است. سر و صداهايي كه در پاييز است، صداي جالبي دارد. اول هم هر حركت و جنب و جوش بچه هاي مدرسه، دوست داشتني است.
خاطرة اولين روز مدرسه؟
اولين روزي كه مي  خواستم به مدرسه بروم، فكر مي كردم كه همة اهل خانواده مي خواهند با من بروند به مدرسه! توي كيفم به تعداد اعضاي خانواده سيب گذاشته بودم تا آن ها در مدرسه گرسنه نشوند.
با دشواري هاي خط بريل چطور كنار آمدي؟
من قبل از اين كه به كلاس اول بروم، در مقطع پيش دبستاني در عرض شش ماه، خط بريل را به طور كامل ياد گرفته بودم.
حستان از شنيدن خبر قبولي در دانشگاه؟
وقتي مادرم روزنامه را آورد، گفت: وحيد، من كه از اين سر در نمي آورم. آن را به يكي از بچه هاي فاميلمان كه دبستاني بود دادم تا بخواند. وقتي از قبولي ام با رتبه 54 مطمئن شدم، چند باري پريدم بالا.
اين رتبه مربوط به كدام كنكور بود؟
اين رتبه مال كنكور سراسري بود. در دانشگاه آزاد، رتبه ام 49 شده بود.
كنكور نابينايان چه شكلي است؟
كنكور ما با كنكور بچه هاي عادي فرقي نمي  كند. مثل سراسري است، فقط يك نفر تست را مي خواند و ما جواب مي  دهيم.
دليل موفقيت آقا  وحيد؟
نمي خواهم بگويم كه موفق بوده ام يا نه. هيچ وقت توانايي اين را نداشتم كه نفر اول شوم، اما از آخر شدنم مي  ترسيدم. حداقل بايد به خط پايان رسيد.
نقش پدر و مادر در موفقيت شما؟
شايد از لحاظ تحصيلات، آن قدر توانايي نداشتند كه به من كمك كنند، اما از لحاظ مالي و عاطفي هميشه تا آن جا كه مي توانستند و در حد توانشان بوده، كمك كرده اند.
بارزترين مشكل تو از ابتداي تحصيل
تا كنون؟
مشكلات من در بسياري از موارد، جداي از مشكلات ساير مردم نيست. من هم مثل همة مردم پشت ترافيك مي مانم، اما براي من سنگين تر است. به جز مشكلات مشترك، من هفت يا هشت تا از درس هايم را بدون اين كه چيزي داشته باشم، امتحان دادم. نمي توانستم منابع درسي را فراهم كنم. بزرگ ترين مشكلم اين بود.
اصلي ترين مشغلة ذهني ات؟
اشتغال!
اوقات فراغت آقا وحيد چگونه سپري مي شود؟
من يا كتاب مي خوانم يا از اينترنت استفاده مي كنم و يا تلفني با دوستان صحبت مي كنم.
ميزان استفاده از اينترنت در طول روز؟
اين ميزان را من تعيين نمي كنم. اين را جيب پدرم تعيين مي كند. اگر به ميل خودم باشد، در روز تا هفت ساعت هم كار مي كنم.
نظرتان راجع به روز عصاي سفيد؟
روز عصاي سفيد، فقط يك روز است. بهتر است به جاي اين كه به اين روز به عنوان يك روز سمبليك توجه شود، در طول سال به صورت يك برنامة سيستماتيك و نظام مند به آن توجه شود.
آيا نابيناها آدم هاي زود رنجي هستند؟
اگر بپذيريم كه نابيناها هم انسان اند، پس به تعداد افراد نابينا شخصيت داريم. اما اين كه زود رنج هستند، به خاطر اين است كه در زندگي، مجبورند سختي بيشتري تحمل كنند. براي رسيدن به يك هدف مشترك، من بايد چند برابر افراد عادي تلاش كنم. اين باعث مي شود كه نوعا آزرده و خسته تر باشم.
بزرگ ترين آرزويي كه داري؟
آرزو دارم مشكل فقر در جامعه حل شود. آن وقت، جامعة ما، هم پيشرفت مي كند و هم فرصت مي يابد تا به كساني كه به كمك بيشتري نياز دارند، كمك كند.
اگر فرصتي براي ديدن فراهم شود، اما تنها يك انتخاب براي ديدن داشته باشي، چه كسي را انتخاب مي كني؟
دوست دارم صورت مادرم را ببينم.
بزرگ ترين آرزوي نابينايان؟
اين آرزو در مناطق مختلف جهان فرق مي كند. در ايران، بزرگ ترين آرزوي نابينايان، اين است كه فرصت برابر و اجازة ابراز وجود داشته باشند تا توانايي هايشان را بروز دهند. مثلا آرزوي خيلي از بچه هاي ما اين است كه راحت بتوانند يك كتاب خوب بخوانند. يعني براي خواندن يك كتاب خوب، دردسري نداشته باشند.
زندگي بدون رنگ؟
دنيايي كه الان مي بينم، دنياي سايه و نور است.
و تصورتان از قيافة آدم ها؟
اگر شبيه نقاشي هايي باشند كه من مي كشيدم، بايد خيلي خنده دار باشند.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
ما سالن مي خواهيم
ازخودشون انزجار دربكردن!
رويداد هفته
سمند كه دلكو نداره!
ازگلزار امضا بگير!
Javan-cinemaTV@ Hamshahri.org
ورزشي
شبي كه يائونده دق كرد!
دو سلطان در هتلي بگنجند
رويداد هفته
لذيذتر از رختخواب!
گل كوچك از افطار تا سحر
ما را از فوتبال فراري ندهيد
دريبلينگ روي خط استوا
اجتماعي
فرصت به شتاب ازدست مي رود و به كندي بازمي گردد
زندگي
لباس ملي يا ساماندهي مد و لباس ؟
حمايت از جوانان با يك فوريت!
رويداد هفته
سينما
آش جو،افطار،زيارت
دانش
انقلاب در دنياي نانوتكنولوژي
صدا كنيد: سياره
چرا سرطان پوست اين قدر خطرناك است؟
مغز هميشه تيز، با سبزيجات و مركبات
روزها
حماسه سكوت
كورش، ذوالقرنين يا ناجي يهود؟
يوزپلنگاني كه با من دويده اند
رويدادها
جهان كوچك
ديپلماتي كه رئيس شد
شرودر به دنبال شرودر
اين بار با نام استن
فاجعه به صلح ختم مي شود؟
هنر روز
اولين امپراتور
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |