رفته بوديم بدانيم چرا رضا اميرخاني، بي وتن را رها كرده و چسبيده به كارهايي مثل نشت نشاء ، اما حرف هايمان به تمدن ايراني و تمدن آمريكايي كشيد
حميد باباوند
حسابي پكر بود و داشت با كامپيوتر سايت لوح ور مي رفت. انگار از ديدن من و حميد محمدي محمدي، خيلي هم خوشحال نشد. حتي گفت چرا توي اين اعصاب خراب، رفته ايم سروقتش. و خنديد. اتفاقي نبود كه او را ناراحت كرده باشد. دست كم به عقل ما نمي رسيد، اما خودش خيلي زود گفت كه چرا حال و حوصله ندارد. روز قبل، پرسپوليس، دو ـ يك از شموشك خورده بود!
رضا اميرخاني، هرقدر نوشته باشد، هرقدر شاگرد زرنگ سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان باشد، هرقدر مهندسي اش الكترونيك را از دانشگاه شريف گرفته باشد، هر قدر در سردبيري سايت ادبي لوح ، كوشا باشد و هركار ديگري كرده باشد، منِ او ي اميرخاني بود كه اسم اين نويسندة جوان را سر زبان ها انداخت. در واقع، اين رمان بود كه باعث شد بعضي نويسندگان شناخته شدة كشور، از او به عنوان اميد داستان نويسي ايران ياد كنند و من او را فصل شكوفايي ادبيات داستاني ايران بدانند.
رضا اميرخاني، به جز من او ، ارميا را در فضاي ادبيات جنگ، نشت نشاء را در قالب آسيب شناسي فرار نخبگان، سفرنامه سيستان را به عنوان خاطرات و دست نوشته هاي سفر به سيستان و بلوچستان، همراه با مقام معظم رهبري و رمان از به را به عنوان مقدمه اي براي رمان بي وتن بيرون داده است. اين آخري، سال هاست كه روي انتشار به خودش نمي بيند، چون اميرخاني آن را تمام نكرده است. حالا هم اگر ما را با او، دور يك ميز مي بينيد، علت اصلي اش ناتمام ماندن همين بي وتن است. رماني كه اسم دارد و همه موضوعش را مي دانند، ولي به سرانجام نرسيده است.
انگار رفته بوديم اميرخاني را به خاطر كوتاهي در تمام كردن بي وتن ملامت كنيم! چون او تازگي ها كار جديدي بيرون نداده و همچنان با وعدة آخرين بازنويسي رمان، همه را يك جورهايي سر كار گذاشته است. بي وتن او، قرار است به تمدن آمريكايي بپردازد و ويراني برج هاي دوقلو، بهانة خوبي است كه بازنگري ـ و شايد بازآفريني ـ بي وتن ، چندسالي عقب بيفتد.
در هر حال، گفت وگوي ما در هــمان هفته اي كه پرسپوليس، دو ـ يك به تيم شمالي باخته بود، پا گرفت و به جاي هرچيز ديگري، به تمــدن اسلامي ـ ايراني و افول تمــدن آمريكايي كشيد.
تا آن جا كه يادم مي آيد، مدت هاست كه مشغول نوشتن بي وتن بوده اي! شايد حدود سه سالي مي شود. به كجا رسيد بالاخره؟
باور كنيد بي وقفه مي نويسم. همين حالا كه با شما حرف مي زنم، بي وتن روزي پنج خط جلو مي رود. چفت كردن مطالب مهم است، وگرنه حدود 500 صفحه نُت دو خط دو خط دارم.
كجاي كار، مشكل دارد؟ همين كه چفت و بستي براي اين نت هاي دو خط دو خط فراهم كني؟
بگذاريد بگويم مشكل از كجا شروع مي شود. يك روز، يكي از چهره هاي فكري و فلسفي دانشگاه براي ما صحبت مي كرد. ايشان يك مطلبي راجع به هايدگر داشتند. من گفتم: استاد! شما چرا اين حرف ها را قلمي نمي فرماييد تا كساني مثل ما از نظراتتان كسب فيض كنند؟ به هر حال، ما چهار نفريم و هزاران نفر مي توانند از اين مسأله فيض ببرند. گفت: والّا، مقصر انقلاب اسلامي است! گفتيم: به انقلاب اسلامي چه مربوط؟ گفت: من در زمان شاه، فرصت داشتم هفته اي چند روز فكر كنم. اما الان حال و روز ما اين طوري است: هفتة بعد، سمينار بزرگداشت شهيد رجايي است، بايد در آن جا سخنراني كنم. هفتة بعدش بزرگداشت شهيد آويني است، بايد آن جا هم سخنراني كنم. بعدش جلسة داوري كتاب سال فلسفه است. بعد، چهار تا پايان نامة دانشگاهي به من سپرده اند كه بايد چنين و چنانشان كنم. اگر انقلاب نشده بود، كسي به ما كاري نداشت. مي نشستيم فكرمان را مي كرديم. اين يك واقعيت است. خيلي از افراد، گرفتار انقلاب اسلامي شده اند كه به نوعي، ما هم قاتي آن ها هستيم. حالا نه اين كه ما مثل آن استاد باشيم؛ گاهي وقت ها وظيفه هايي روي زمين مانده كه آدم ناچار به انجامش مي شود. مي گويد: بگذار حالا من اين كار را بكنم، تا ببينم بعدا چه مي شود. مثال روشنش اين است كه من الان يك سال است كه دنبال كسي براي سردبيري لوح مي گردم. هركس پيشنهاد بدهد، مي آيم كنار و كار را مي دهم دستش. منتها من لوح را دوست دارم، نمي خواهم رفع تكليف كنم. مي ترسم اگر اين كار را خودم انجام ندهم، لوح زمين بخورد. مرتضي سرهنگي مي خواهد سالي يك بار، مطلبي به لوح بدهد. حيف است كسي آن مطلب را نخواند.
يك جوري گرفتاري هايت را توجيه مي كني كه آدم، دستش براي پرسيدن سؤال بسته مي شود. اگر اشتباه نكنم، بعد از حادثة 11 سپتامبر بود كه گفتي بي وتن فقط نياز به يك بازنويسي براي روزآمد شدن دارد. الان بيشتر از سه سال گذشته و...
قبول كنيد كه جمع و جور كردن اين رمان، به فراغت ذهني نياز دارد؛ اين كه من در يك دوره به هيچ چيز فكر نكنم. زندگي، اين فرصت را به آدم نمي دهد. البته زندگي نيست، اين خود ماييم كه تقصير داريم. خود ما هر جا دعوتمان مي كنند، احساس مي كنيم بايد برويم. روزنامة شرق مي خواهد ويژه نامة جلال دربياورد، مي گوييم: باشد، در خدمتيم. وقتي يكي دو سال از آن كار مي گذرد، آدم احساس مي كند كه چيز با ارزشي به جا نگذاشته است. با همة اين حرف ها، روزمرگي هم جزئي از كار ماست و نمي شود از آن فرار كرد. الان مي فهمم كه هيچ كاري جدي تر از نوشتن بي وتن ندارم. حتي در اين چند وقت، دو سه تا كار غيرداستاني هم درآوردم. در صنعت نشر، موفق هم بودم. موفقيت يعني اين كه كاري به چند چاپ برسد. همين است ديگر؟
داستان سيستان به چاپ چندم رسيد؟
الان زير چاپ دهم است. نشت نشاء هم الان زير چاپ چهارم است. بالاخره اين سري كارها بد نبوده. ولي خب هيچ كدامش قصه نيست و ماندگاري داستان را ندارد.
بعد از من او، فقط از به به عنوان يك كار داستاني از شما درآمد ديگر.
از به محصول قبل از سفر به آمريكا بود و چون تعمد داشتم قبل از سفر دربيايد، تجربة شتابزده اي بود. من در اين كار با خودم رو راستي نكردم. مي دانستم كه ضعف هايي دارد. گفتم حالا چاپش مي كنيم تا ببينيم چه مي شود و البته همين هم شد كه خيلي ها بگويند كار بدي نيست. البته من نظرات خيلي تندي هم دريافت كردم. در واقع، محصول رو راست نبودن خودم با خودم بود. از به سوژه خيلي خوبي داشت كه فدايش كردم! مثلا من خلباني را خيلي دوست داشتم، اما مخلوط خلباني و جانبازي را اصلا خوب درنياوردم.
خب شايد يكي از دلايل ناموفق بودن آن كار، استفاده از فرم نامه نگاري بود.
تمام معلق هايي كه من مي توانستم بزنم، با نامه زدم! چون اگر موضوع، نامكشوف نمي ماند، قصه اي براي خواننده شكل نمي گرفت. ناگزير بايد با يك پيچيدگي فرم به دست او مي رسيد. يك دليل جدي تر هم دارد و آن، نبودن فرهنگ نامه نگاري در كشور ماست. اگر تو با پسرخاله ات كاري داشته باشي، تلفن مي زني.
باور كنيد بي وقفه مي نويسم همين حالا كه با شما حرف مي زنم، بي وتن روزي پنج خط جلو مي رود!
شايد به اين دليل است كه نامه نگاري، بيشتر به درد داستان عاشقانه مي خورد يا بيشتر، فضاي احساسي در آن دنبال مي شود.
بله. معمولا با دو شخصيت، بيشتر جواب مي دهد. منتها فكر مي كنم كه خود فرم هم به قول شما خيلي دست و پاگير است و جلوي توسعه را مي گيرد. ما نمي توانستيم شخصيت ها را خيلي خوب كار كنيم.
آمده بوديم دربارة بي وتن حرف بزنيم! اين رمان، يك ربط هايي به آمريكا دارد ديگر. درست است؟ حالا طرح آن، بعد از رفتن به غرب شكل گرفت يا محصول مطالعه هاي قبل از سفر بود؟
داستان، مستقيما به فضاي آمريكا برمي گردد. اگر من نمي رفتم آن جا، شايد هيچ وقت به ذهنم خطور نمي كرد.
شفاهيات آن سفر چقدر در اين داستان آشكار مي شود. وقتي مي نشينيم در مورد سفر به آمريكا صحبت مي كنيم، حرف هاي زيادي داري. شايد ساعت ها مي تواني از آن سفر برايمان بگويي.
بي وتن چقدر با آن چه تعريف كرده اي، نسبت دارد؟
من خيلي اهل خاطره نگاري هستم و خاطره هايم را به شدت دوستشان دارم. به اين دليل كه از ميان هزاران خاطره، آدم به يك گوهري از حقيقت اصلي دست پيدا مي كند. يعني من كه ذهنم دارد داستاني تربيت مي شود، جور ديگري بلد نيستم راجع به آمريكا نظر بدهم. مثلا بگويم مقالات چامسكي را خواندم، حالا نظرم دربارة آمريكا اين است. بر عكس، من دوست داشتم بروم بعضي از ملت ها را از نزديك ببينم و با سياه پوست ها حرف بزنم. همان موقع هم مي دانستم كه اين، خودِ خاطره و گپ و گفت نيست كه دنبالش هستم، بلكه مي دانستم از مجموع اين ها چيزي در ذهنم ته نشين مي شود. من الان راجع به آمريكا يك نظر كاملا چگال شده دارم كه عين يك مقالة فلسفي است و مي توانم الان بنشينم و بنويسم. ولي حالا تبديل آن به قصه، دوباره به خاطره گره مي خورد. دوباره بايد همان حقيقت را بگويم، منتها اين بار در يك فضاي داستاني. در حقيقت، خاطرات من دو كار انجام داده. يكي، پيدا كردن آن حقيقت از دل اين خاطرات و نه از دل مقالات و از دل كتاب ها و جريانات سياسي و دولتي و روزنامه اي. كار مهم تر هم اين كه وقتي مي خواهم بروم سراغ داستان، آن خاطرات مي توانند براي فضاسازي ها و تنة داستان كمك كنند. كسي كه فقط خاطره را مي بيند، شايد بتواند يك داستان بنويسد، ولي گوهر داستان، لزوما در دل خاطرات نيست. گوهر داستان حتما بايد يك حقيقت روشن، محكم و ملموس باشد. شايد من اين را به طور ملموس نگويم. شايد هم يك چيزهاي ديگري بگويم، ولي ملموس باشد. اگر منِ نويسنده، آن را لمس نكرده باشم، نمي توانم درست بگويم. من در داستان دارم عملا يك سفر را براي خواننده بازتوليد مي كنم كه وقتي آن را مي خواند، بگويد: من به اين گوهر رسيدم. حتي شايد خود نويسنده هم نفهمد. اما اگر نسبت به كاري كه مي كند، خودآگاه باشد سراسر، هنر است.
يعني در واقع، رساندن خواننده به گوهري كه ممكن است نويسنده به آن دست پيدا نكرده باشد.
اعتقاد دارم نويسنده رفته رفته بايد به آن خودآگاه دست پيدا كند. اگر به آن دست پيدا نكرده باشد، مي شود داستان هاي رايجي كه در روزگار ما فراوان اند.
در موضوع داستان، بحث هايي هست كه مي گويد داستان شرقي به زندگي كارگري مي پردازد. در واقع، نويسندگان شرقي، داستان هاي كارگري مي نويسند. دربارة من او اين اتفاق نيفتاده و داستان، در حقيقت، قصة آدم پولدارها و بورژواهاست و داستان كارگري نيست. خوب كه دقت كنيم، مي بينيم تا حالا توجه ادبيات ما به بلوك شرق بوده. مثلا سفرنامة جلال به روسيه، خيلي مهم تر از سفرش به غرب است. حالا تو در بي وتن مي خواهي به تمدن غرب توجه كني. همان طور كه در من او هم نيم نگاهي به آن داشتي. حتي اگر فرانسه را صاحب اصلي آن تمدن ندانيم.
فرانسه در من او فقط يك لوكيشن است.
اين كه رفته ام سراغ آمريكا، علتش اين است كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، آمريكا پايتخت تمدن غالب است
اما در مورد آمريكا، اتفاق ديگري مي افتد و فكر مي كنم غربتي كه شما حتي در اسم كتاب جديدتان (بي وتن به جاي بي وطن) بر آن تأكيد مي كنيد، بر تمدن آمريكايي سوار باشد. همين طور است؟
اول اين كه من خوشحالم ادبيات داستاني ما با يك رمق آرمانگرايانه شروع شد. يعني ما ادبيات بدون آرمان نداشتيم. به طور طبيعي، امروز ادبيات جهان هم منتسب به ادبيات چپ است. شايد به دليل نزديكي ما به آن ادبيات باشد كه ادبيات چپ، همواره در ايران مياندار بوده است. ما اصلا انگار ياد گرفته ايم ادبيات داستاني اي خلق كنيم كه به كارگر، بدبخت، فقير و رابطه طبقة فقير و غني بپردازد؛ با آن نگاه اِگزَجِره اي (اغراق آميز) كه در داستان هاي چهل سالة ادبيات چپ ما بود. گاهي وقت ها باورمان نمي شود كه آدم بتواند جور ديگري هم بنويسد. واقعا چيز سختي است كه مثلا يك شخصيت پولدار مثبت در داستان آفريده شود. حتي كساني هم كه به ادبيات چپ وابسته نبودند، الگويي از چپ در كارهايشان داشتند. من در حقيقت، پول را به عنوان يك خواسته ديدم؛ همان طور كه بي پولي را. به نظر من، اين ها در داستان شرافت نمي آفريند. اين يك خواسته است، مثل خواسته هاي ديگر. اين حرف را قبلا در يك مجله اي گفتم و هيچ كس متوجه اش نشد. يعني من در مورد ادبيات داستاني بايد با آن نگاه خُرد ظاهري، ماجرا را ببينم، نه با نگاه باطن گرا. اگرچه مي توانم نتيجه هاي باطني بگيرم. پول يا بي پولي، از منظر فلسفي، يك خواسته و يك امكان است. مي شود از اين امكان استفاده كرد. همان طور كه فقر، يك امكان است، يعني شما مي توانيد يك زندگي فقيرانة خوب داشته باشيد يا يك زندگي فقيرانة بد. هيچ كدام اين ها دليل شرف داشتن بر آن يكي نيست. در مورد محل رخداد من او در فرانسه هم، بايد گفت كه آن جا يك لوكيشن بي بو و بي خاصيت در مقابل ايران استبداد زده است. فرض كنيد دورة قبل از حكومت پهلوي دوم را دارم كنار فرانسه ـ فقط به عنوان يك لوكيشن ـ مي گذارم. بنابراين در من او نبايد دنبال فرهنگ فرانسوي گشت. كما اين كه شما هيچ شخصيت فرانسوي، جز يك كافه دار نمي بينيد و او هم اصلا آدم مؤثري در داستان نيست، اما آن الجزايري ها، شخصيت هاي مؤثري هستند. ولي من در مورد آمريكا كاملا نظر دارم و دنبال نقد آمريكا هستم. اصلا مي روم كه آمريكا را نقد كنم.
چرا آمريكا؟
اين كه رفته ام سراغ آمريكا، علتش اين است كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، آمريكا پايتخت تمدن غالب است. در واقع، اروپا فقط ميراث دار يا ميراث خوار يك سنت كهنه است. اين كه مي گويند خانه مان را بايد در دامنة آتشفشان بنا كنيم، حقيقت دارد. بخواهيم يا نخواهيم، دنيا دارد به سمت آمريكايي شدن پيش مي رود. يعني شما امروزِ آمريكا را مي توانيد در اروپا ببينيد. روشنفكرهاي اروپا تمام دعوايشان اين است كه ما آمريكايي نيستيم. ولي تلويزيونشان آمريكايي است، غذاهايشان آمريكايي است، شيوة زندگي شان دارد آمريكايي مي شود و .... نه آن ها، كشورهايي مثل كويت، قطر، لبنان و خيلي جاهاي دور و بر ما دارد اين اتفاقات در موردشان مي افتد. وقتي اولين صف عجيب را در كويت مي بينيد كه راه مي افتد، صف درايو ـ فود است كه به پنج كيلومتر مي رسد. كه چي؟ كه با ماشينشان بروند از اولين شعبة مك دونالد غذا
بــگــيرند. اين فــــقــط
نشان دهندة يك هوس غذايي نيست. اين علاقه مندي به فرهنگي است كه به صورت كاملا اختاپوسي دارد همه جا را مي گيرد. اگر ما نتوانيم هويتمان را در برابر اين فرهنگ و قوي ترين قسمتش نشان دهيم، هنري نيست با جاهاي ضعيف اين فرهنگ جنگ كنيم. اين هنر نيست كه برويم با تركيه اي بجنگيم كه از آن خيلي قويتريم. تركيه، نمونة كوچكي از فرهنگ آمريكايي است كه به نظر مي آيد مبتذل هم باشد. اصل فرهنگ و اصل تمدن را بايد سنجيد. اگر ما بتوانيم هويت ايراني را نشان دهيم، كار بزرگي كرده ايم. يعني اگر من در قصة خودم ـ كه چالش بزرگي است و هنوز در آن به نتيجه نرسيده ام ـ هويت ايراني را در يك فضاي آمريكايي بتوانم نشان دهم، آن وقت احساس مي كنم كار مهمي انجام داده ام. مي توانم بگويم كه ما هويت داريم، ولي هويت نشان دادن در مقابل تركيه يا كويت، خيلي كاري نيست. اين كشورها كه صاحب تمدن غرب نيستند؛ وارد كنندة آن تمدن اند. هويت ملي ما بايد در دامنة آتشفشان جواب بدهد. اگر آن جا جواب داد، بايد اميدوار باشيم كه هويت ملي و كار ساخت يك تمدن ملي به نتيجه برسد.
من احساس نمي كنم آن صف پنج كيلومتري، نشان دهندة علاقه مندي به آن فرهنگ باشد. شايد يك نوع كنجكاوي باشد. مثلا شما همين قضيه را در عربستان هم مي بينيد. با اين تفاوت كه آن ها سعي كرده اند همة آن مظاهر را با اسامي عربي ارائه دهند. بايد غذا را با دست بخوري و سنت هاي عربي و اسلامي را به جا بياوري. مي خواهم بگويم شايد همان صف پنج كيلومتري درايو ـ فود هم برخاسته از روح جست وجوگري باشد. سؤال اصلي من، اين است كه همة كشورها به سمت فرهنگ آمريكايي گرايش پيدا كرده اند. حالا ما در ايران تأثيري از اين فرهنگ نپذيرفته ايم؟
ببينيد! بايد به اين جواب برسيم كه آيا اين ما هستيم كه فرهنگ آمريكا را داريم استحاله مي كنيم يا آن ها هستند كه دارند ما را استحاله مي كنند؟ الزاما اين ها معاني منفي و ارزشي ندارد. حرفم اين است كه همة ما با داوري ارزشي جلو مي آييم، ولي به سرعت نبايد اين ها را ارزشي شان كنيم. پديد آمدن يك نياز بشري در كشورهاي ما به اسم فست فود، اين كه غذا سريع حاضر بشود، پديده اي است كه زندگي غربي به ما تحميل كرده. چه قيافة مك دونالد داشته باشد يا قيافة بوف خودمان را در ايران . بوف هم به يك معنا، اگر سازوكار اقتصادي ما و بخش خصوصي ما درست مي توانست كار بكند، همين ويژگي را پيدا مي كرد. سؤال من اين جاست كه آيا ما با تغيير اين ها عملا داريم تغيير جدي مي كنيم؟ ما كه با غذاي آن ها مشكل نداريم. مك دونالد در تمام كشورهاي مسلمان، غذاهايش حلال است؛ حتي كشورهايي كه غذاي حلال و غذاي حرام يعني ذبح حلال و حرام دارند. تعمد دارد كه از ذبح حلال استفاده كند كه يك وقت مسلماني نيايد آن جا و دست خالي برود. آن ها سعي مي كنند خودشان را تا جايي كه مي توانند، با محيط تطبيق بدهند. سؤال من، جدي تر از اين است: اصلا خود اين قضيه، يك پديده غربي هست يا نيست. امروز، لباس پوشيدن من و شما غربي است. من خودم هميشه سعي مي كنم شلوار جين بپوشم، چون محكم تر از شلوارهاي ديگر است و اين معني ارزشي ندارد. به بچه هاي جبهه هم اگر شلوار آمريكايي مي دادند، حتما مي پوشيدند. اين معناي ارزشي ندارد. پس اين ما هستيم كه داريم تأثير را آن طور كه دلمان مي خواهد مي گيريم. آن ها جايي هم كه تأثير مي گيرند، ظاهر تمدن ما را مي گيرند، نه خودش را. امروز غذاي هندي يا غذاي چيني در حقيقت، خوش خوراك ترين غذاي آمريكـايـي هـا اســت. خود آمريكايي ها غذاي هندي را بيشتر از غذاي آمريكايي يا غذاي بومي خودشان مي خورند. چرا اين اتفاق دارد مي افتد، چون آن ها اين ظاهر را مي گيرند و ما داريم باطنش را مي گيريم. اين باطن، يك جاهايش خوب است، يك جاهايش بد است. وجهة همت من در نوشتن بي وتن ، اين است كه همين موضوع را دست كم براي خودم حل كنم. چون ما در ايران، در يك جزيرة بدون مرز نيستيم. طبيعي است كه تحت تأثير باشيم. سال به سال، همين آثار دارد بيشتر مي شود.
|
|
|
هيچ وقت نمي شود يك تمدن به صورت ناقص الخلقه رشد كند هر بخش كه زيادي رشد كند توي سرش مي زنند
فكر مي كني راه مقابله اش چه باشد؟ يا اساسا ما نيازي به مقابله با اين تمدن داريم؟
تنها راه رويارويي با اين ها محدود كردنشان نيست. تنها راهش، توليد فرهنگ است. چيزي كه ما كم داريم، توليد فرهنگي است. ما كه از اين آدم هاي تندرو نيستيم كه بگوييم همة مظاهرش را بايد تعطيل كرد. من با شما موافق هستم كه اگر يك روز مك دونالد خواست به ايران بيايد، بهتر است ما فعلا بوف را تقويت كنيم. اگرچه بوف هم معني اي غير از مك دونالد ندارد. به هر صورت، اين يك گام به اين طرف است و گام بعد بايد رفتن به سمت ساختن يك تمدن باشد؛ البته ساختن و بنا كردن بدون تخريب. يعني اين هايي كه فكر مي كنند مي شود يك چيزي را كامل خراب كرد و دوباره ساخت، هميشه اشتباه مي كنند. كساني كه خيلي اهل ساختن اند، بايد بروند از يك گوشه اي شروع كنند به ساختن. كاري كه حضرت امام با يكي از اطرافيانش انجام داد و البته او هم هيچ وقت موفق نشد. گفته بود احكام حكومت اسلامي را كامل جاري مي كند تا ايران نجات پيدا كند. امام، روستايي را در قم به اين شخص و طرفدارانش سپرد و گفت بروند در اين روستا به ساختن حكومت اسلامي مشغول شوند. ببينيد چه عقلي امام داشت. پاسگاه نيروي انتظامي را جمع كردند، تلويزيون را جمع كردند و چهرة همه چيز را تغيير دادند. خود آقايان رفتند آن جا و خلاصه دست به كار شدند و ظرف چهار سال، مردم روستا كودتا كردند و آقايان را با بيل و كلنگ بيرون كردند! اگر ما نتوانيم يك روستا را درست كنيم، چطور مي شود يك كشور را بسازيم يا تمدن درست كنيم .
شايد شما مي خواهيد به اصل هماهنگي در تمدن سازي اشاره كنيد. همين طور است؟
دقيقا! شما يك همخواني در تمدن غرب مي بينيد؛ نويسندگان غربي، همپاي صنعتگران؛ سياستمداران، همراه با ورزشكاران و بقيه باهم. در همه چيزشان مي شود اين هماهنگي را ديد و اين كه يك تمدن به دنيا آمده و بزرگ شده و حالا به كمال رسيده. اين كه ما داريم مي بينيم آن جا هري پاتر درآمده و اين نفوذ را در دنيا پيدا كرده، مال همين هماهنگي است. من اولا باورم نمي شود در ايران، هري پاتري به معناي يك چيز فراگير ايراني نوشته شود. غير از اين، حتي اگر نوشته هم شود، باورم نمي شود كه اين قدر فروش برود. چون آن پايه هاي تمدني ما شكل نگرفته است. آن جا وقتي هري پاتر درمي آيد، با رسانه، با ورزش، با سينما و با تمام شئون يك تمدن، هماهنگ است. چون اين تمدن، بزرگ شده است. آيا تمدن ما اين ويژگي را دارد؟ نه. رمان من، خارج از وضعيت ليگ برتر و خارج از وضع سياستمداران نيست.
آيا مي شود رشد نكردن يك بخش، مثلا رمان را گردن بخش هاي ديگر انداخت؟
همه چيز ما بايد با هم رشد بكند. هيچ وقت نمي شود يك تمدن به صورت ناقص الخلقه رشد كند. هر بخش كه زيادي رشد كند، توي سرش مي زنند تا هم اندازة بقيه شود. يعني اگر كسي يك رمان خيلي خوب بنويسد، مي زنند توي سرش. چه جوري؟ سعي مي كنند اصلا نبينندش. يا به اندازه اي كه حق دارد، نمي بينندش. آن چيزي كه در غرب به آن مي گويند هماهنگي، احساس مي كنم در بين كارهاي فالكنر و حتي همينگوي، به آن نكات مشترك مي رسيد. چون اين ها به يك پايداري تمدني رسيده اند. آن ها دارند در يك تمدن مي نويسند، اما ما در تمدني نمي نويسيم. يعني امروز، چيزي تحت عنوان تمدن اسلامي وجود ندارد، الّا آن نوزادي كه امام خميني با خودش آورده است. ما اين نوزاد را داريم و بايد اندازة اين نوزاد بازي كنيم. تازه، همه در صدد بزرگ كردن اين نوزاد نيستند. آن سياستمدار را مي بيني كه گلوي نوزاد را مي فشارد يا آن ورزشكار، رفتار و منشي ندارد كه در مسير بزرگ شدن اين تمدن باشد. خيلي ها دارند خفه اش مي كنند.
شرايط جهاني هم در ظاهر به نفع اين نوزاد نيست.
به نظر مي آيد كه دنيا فقط جاي يك تمدن است. مشكلي كه ما داريم، همين است. اين كه يك تمدن بايد كوچك بشود تا تمدن ديگر، بزرگ شود. من اميدوارم كه امروز ما به يك حالت مرزي رسيده باشيم. احساس من اين است كه تمدن غالب به آخرين حد خودش رسيده و طبيعي است كه بايد دورة افولش را سپري كند. حالا اين وسط بودايي ها زرنگ ترند يا ما يا ديگري، نمي دانم. اما اين تمدن، جايش را به تمدن ديگري خواهد داد. اميدوارم اين تمدن، مال ما باشد. من هم به عنوان سرباز اين تمدن، سعي ام اين است كه كارم را درست انجام بدهم و اميدوارم همه اين جوري باشند. اما اگر سياستمدار ما عقب بماند، رمان ما هم ضعيف مي شود. ساختن تمدن، يك حركت تيمي است.
با همة اين اما و اگرها، تو خودت چقدر به ساختن تمدن ايراني ـ اسلامي اميدواري؟
خيلي اميدوارم. يعني مجبورم كه اميدوار باشم!
مجبوري؟
بله، چون جاي ديگري نيست كه به آن دل ببنديم. من نمي توانم بروم سراغ تمدن بودا و تمدن زرد. تمدن غالب هم كه دارد افول مي كند. نگاه ما به تمدن سازي، نبايد با پيش داوري ارزشي باشد. اگر اين جا آن نگاه را كنار بگذاريم، به انتهاي اين خط فكر مي كنيم. مي گوييم دست آخر چه مي شود؟ تمدن آينده، تمدن اسلامي است يا تمدن بودايي؟ من فكر مي كنم تمدن آينده مي تواند تمدن اسلامي باشد، چون در مسير رشد نشسته است. من اين قضيه را باور دارم و اگر به آن اميد نداشته باشم، هرگز به عنوان يك باور در من شكل نمي گيرد.
نشانه هاي افول تمدن غالب را نگفتيد.
من فكر مي كنم نشانه هاي افول، رسيدن به كمال باشد. تمدن غالب، امروز فاقد افق فرهنگي پيش رو است. دنياي امروز را بـــا آفـــاق رصــد مي كـــنـنــد.
نمي گويند رضا اميرخاني الان كجاست، بلكه مي گويند دارد كجا را نگاه مي كند.
آن جــايي كه شـمــا نــــگـــاهش مي كنيد، افق فكري تان است. تمــدن غالب، به اين جا رسيده كه هيچ راهي جز كشورگشايي ندارد. يعني اصل عرض من، اين است كه افق خيلي روشني پيش پــاي تـمـدن غـرب نمي بينم.
اما بارزترين نمود تمدن غرب، فرهنگ آن اســــت. فــكــر مي كنم در حوزة فــرهنگ، مـــا افق هايي را پيش روي تمدن غرب مي بينيم كه در آثــار ادبــي و فلسفي شان و حـــتــي در فن آوري شان مشهود است.
اين كه شما مي گوييد، افــق نيست. يك مسير، باز شده است. مثلا ممكن است شما از بالا رفتن سرعت انتقال اطلاعات صحبت كنيد. اين كه يك روز، دو كيلوبايت در ثانيه بوده و حالا دو گيگا بايت در ثانيه است. اين افق نيست. يك مسير روشن است. من اين را نمي گويم. يكي از بحث هاي اومانيستي كه در تمدن غرب، جدي بود، بحث رفاه بود. امروز، معلوم شده آن چيزي كه اين ها به عنوان رفاه مطرح مي كنند، معني اش آرامش خاطر نيست. نمي دانند آرامش روحي يك انسان يعني چي. آيا اين كه تمام خواست ها و اميال ما به ساده ترين شكل ممكن حل شود، آرامش است؟ اين يعني نداشتن افق. افق نداشتن آن ها مي تواند ما را خوشبين كند. فقط خوشبين كند! شما مطمئن باشيد كه امروز در تبت و جاهاي ديگر هم همين بحث هست. چون فقط ما نيستيم كه احساس مي كنيم داعيه دار شكل گيري تمدن هستيم.
با تمام اين حرف ها، ما مرعوب تمدن غرب نيستيم. من نمي گويم رمان ايراني اصلا نوشته نمي شود و نمي تواند به وجود بيايد. اگر ننوشتيم، از بدبختي و بيچارگي و بي عرضگي ماست. البته نگاه كلي ما به تمدن غرب، گاهي نگاه متحجرانه اي است كه اين روزها كم طرفدار هم نيست و تمام مظاهر تمدن غرب را نفي مي كند. اما نبايد اين جوري نگاه كنيم. نگاه ما، برخواسته از نگاه ايماني ماست: ما نه غرب را كاملا نفي مي كنيم و نه كاملا تسليم آن مي شويم. ما بايد تمدن خودمان را بسازيم.
اگر ننوشتيم، از بدبختي و بيچارگي و بي عرضگي ماست. البته نگاه كلي ما به تمدن غرب، گاهي نگاه متحجرانه اي است كه اين روزها كم طرفدار هم نيست و تمام مظاهر تمدن غرب را نفي مي كند. اما نبايد ايــــن جوري نگاه كنيم.
نگاه ما، برخاسته از نگاه ايماني ماست: ما نه غرب را كاملا نفي مي كنيم و نه كاملا تسليم آن مي شويم. ما بايد تمدن خودمان را بسازيم.