|
ضيافت عشق قيصرها
تنها چند آگهي در روزنامه ها، كلي عشق قيصر و گوزن ها را به آموزشگاه سينمايي كيميايي كشاند
|
|
|
عكس :ساتيار امامي
من سينما را نمي توانم تدريس كنم. سينما را ياد گرفتم و مي توانم يادبدهم
كاوه مظاهري
براي اولين بار در تاريخ آموزش سينما در ايران، استاد مسعود كيميايي درس سينما مي دهد.
وقتي اين آگهي را ببيني و خبردار شوي كه آقاي قيصر و گوزن ها و سلطان قرار است در يك آموزشگاه سينما تدريس كند، طبيعي است كه حداقل براي كنجكاوي، سري به اين آموزشگاه بزني و سر و گوشي آب بدهي كه چه خبر است.
آموزشگاه، در طبقة سوم يك ساختمان توي خيابان سهروردي بود. توي راهرو، دقيقا جلوي در ورودي، يك پوستر بزرگ از فيلم فوق العادة بوچ كاسيدي و ساندنس كيد را زده بودند. آن هايي كه مسعود كيميايي را مي شناسند، مي دانند كه او با ديدن كلاسيك هاي جان فورد و هاكز و... تصميم گرفت وارد عالم سينما شود. مي دانند او يك عشق وسترن تمام عيار است. بنابراين با ديدن عكس پل نيومن و رابرت ردفورد جلوي در ورودي، خيلي تعجب نمي كنند. آموزشگاه، مملو از جمعيت بود. به قول مسؤول آموزشگاه: متقاضي ها از 13ساله هستند تا 60 ساله. آن ها بيشتر به خاطر اسم آقاي كيميايي، اين جا آمده اند. كنار ميز خانم منشي، يك عكس با كيفيت و رنگي از آنتوني كوئين زده بودند؛ روي ديوار روبه روي ميز منشي هم عكس پرترة مارلون براندو و مسعود كيميايي. شيوة آقاي كيميايي، يك شيوة كاملا جديد است. ايشان سينما را درس نمي دهد، سينما را ياد مي دهد. شيوة ايشان به گونه اي است كه هنرجو را مستقيما با نور و دوربين و صحنه درگير مي كند. در اين شيوه، هنرجو ديگر از دوربين نمي ترسد.
گرچه اين شيوه در دنيا چيز خيلي جديدي به حساب نمي آيد، اما در سيستم آموزشي ايران، نو و تازه است. توي همه جاي دنيا كارگردانان بزرگ در مدارس سينمايي تدريس مي كنند و انواع مختلفي از crash course (نوعي كلاس عملي) را دارند. ولي متأسفانه در ايران، فيلمسازهاي بزرگ در اكثر موارد از فضاي آموزشي دورند. شايد تازگي اين شيوه در ايران به همين خاطر باشد.
توي دفتر نشسته ايم كه استاد با چند تا جوان كت و شلواري در اطرافش، وارد اتاق مي شود، عين فيلم هاي قيصري قبل از انقلاب. آقا مسعود وارد مي شود و سلام و عليك مي كنيم.
گپي مي زنيم. جوان كت و شلواري قدبلندي كه همراهش است، مدام وسط حرف هايش مي پرد و توضيحات اضافي مي دهد. خانمي با شوق و ذوق وارد اتاق مي شود: آقاي كيميايي! اين پسر من فيلم هاي شما را خيلي دوست دارد. و دست پسر لاغراندام بيست و سه چهار ساله اش را مي كشد و جلو مي آورد. پسر، تي شرت آستين كوتاه سبز براق پوشيده، موهايش تيفوسي است و ته ريش دارد. مسؤول آموزشگاه مي گويد: يك نفر آمده بود اين جا و مي گفت من يك عمر با رضا موتوري زندگي كرده ام، خيلي ها نسبت به گوزن ها يا سلطان ابراز احساسات مي كنند، بعضي ها قيصر را خيلي دوست دارند و...
جلسة معارفة كلاس ها در كلاس كناري شروع مي شود. به آن جا مي رويم. يك سري جوان (دختر و پسر) در كلاس نشسته اند و استاد شروع به حرف زدن مي كند؛ همان حرف هايي كه براي ما زده بود به علاوة چند تا كلمة قلمبه سلمبه مثل لي استراسبرگ، استلا آدلر، جيمز دين، body language، تئاتر پراگ، و استانيسلاوسكي كه به جرأت مي توان گفت حتي يك نفر از اعضاي كلاس هم از حرف هاي استاد سر درنياورد.
اين جا اسكرين (پردة سينما) است. فيلم هاي مهم و تأثيرگذار را با هم مي بينيم، مثلا ممكن است يك وسترن بدبخت فلج را با هم ببينيم كه تويش آن قدر سينماست، آن قدر حس است كه با آن مي توانيم نقب بزنيم به دل سينما... زبان را حتما ياد بگيريد، انگليسي و فرانسه را حتما ياد بگيريد... زبان انگليسي را براي دانستن سينماي آمريكاي بعد از مهاجرت ياد بگيريد؛ دورة مهاجرت ايتاليايي ها و قدبلندهاي آمريكايي (دورة گري كوپر و جيمز استوارت) و بعد دورة كوتاه قدهاي دار و دستة ايتاليايي ها مثل همين آقاي آل پاچينو و داستين هافمن و... اين ها همه توي لي استراسبرگ بودند... بعد از تمام شدن سخنراني استاد، سؤال هاي متقاضيان شروع شد: استاد! اگر اين كلاس ها را بياييم، مي توانيم روي درآمد اين كار هم حساب كنيم؟ ، استاد! شهرية كلاس ها زياد است. ، استاد! خانم منشي گفت از هنرجوهاي ممتاز، شهرية نصف مي گيريد. معيار شما براي ممتاز شدن چيست؟ و...
تضاد جالبي است. كيميايي و بيضايي و تقوايي و هم نسلان شان چطور وارد سينما شدند و هنرجويان اين كلاس چطور مي خواهند وارد شوند. پيش خودم گفتم اگر اين آقا مسعود، آقا مسعودِ گوزن هاست، همين الان بلند مي شود و به اين جوانك مي گويد: از كلاس من گم شو برو بيرون. ولي گفت: سر فيلم خاك ، دستمزد فرامرز هشت هزار تومان بود. خودش مي گفت اگر به من مي گفتيد بايد ده هزار تومان هم بدهي تا بگذاريم بازي كني، مي رفتم كار مي كردم تا ده هزار تومان را بدهم و بازي كنم. آن نسل، نسل ديگري بود. جور ديگري به قضيه نگاه مي كرد.
سؤال و جواب ها تمام شد. دلم مي خواست از كيميايي بپرسم آيا به عاقبت اين كلاس ها اميدواري؟ واقعا فكر مي كني از اين كلاس ها، با اين نوع شروع و اين سؤال ها، چيزي در بيايد؟
|