- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۳۹ - شنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۴ - - Oct 8, 2005
docharkhe
اسپاگتي در هشت دقيقه اولين فيلم رامبد جوان مي توانست فيلم خوبي باشد ولي...
اسپاگتي وارفت!
016533.jpg
اگر فيلم بد پشت ديوار شب را بي خيال شويم، مي توانيم بگوييم كه كارهاي اين جوانِ جوان، هميشه رگه هايي از كمدي داشته. حتي سالي كه مجري مراسم افتتاحيه جشنواره فيلم فجر شد، همه اش تلاش مي كرد ملت را بخنداند. بنابراين طبيعي است كه سوژة اولين فيلم اش هم (در مقام كارگردان) كمدي باشد؛ يعني همين اسپاگتي در هشت دقيقه . ماجراي اسپاگتي مربوط به همان مثلث عشق معروف مي شود. مثلثي كه يك رأسش پدرام آرام (رامبد جوان)، وكيل گيج و مشنگ دادگستري است كه دختري كوچك (آلما اسكويي) دارد؛ رأس ديگرش يك خانم شوهر مرده به نام گلشيد (سارا خوئيني ها) است و رأس سومش يك كلّاش هفت خط (يا شايد هم پنج يا شش خط) به اسم حشمت است كه آتيلا پسياني با دلقك بازي هايش نقش اش را بازي مي كند. پدرام، عاشق گلشيد مي شود. از طرفي حشمت هم به خاطر دزديدن يك سند ازدواج عتيقه و قيمتي، خودش را عاشق گلشيد نشان مي دهد. بعد از چند صحنة رقص و آواز و كمي هم صحنه هاي اكشن، دست آخر حشت موفق نمي شود. گلشيد هم كه قصد دارد به خارج برود، به خاطر پدرام بي خيال خارج رفتن مي شود. زندگي شيرين مي شود و عروسي و اين حرف ها.
ظاهرا قرار بوده حال و هواي فيلم، كمدي باشد. ويژگي كمدي هم اين است كه مخاطبش را مي خنداند. حالا چه با دلقك بازي و دست و پا زدن، چه با يك فيلم نامه حساب شده و كارگرداني قابل قبول از نوع بيلي وايلدري. ولي اسپاگتي در مجموع موفق نمي شود مخاطبش را از ته دل بخنداند. حتي آن خنده  هاي گاه گاهي كه در سالن سينما شنيده مي شود،
هيچ كدام از ته دل نيست؛ در نهايت ممكن است از توي گلو يا قفسة سينه باشد، نه پايين تر.

اداي دين
اوما تورمن در اسپاگتي

همان طور كه ما به فيلم سازهاي مختلفي علاقه داريم، خود فيلم سازها هم معمولا به فيلم سازهاي ديگري علاقه دارند. همان طور كه ممكن است فيلم ساز محبوب شما ابراهيم حاتمي كيا، داريوش مهرجويي، مسعود كيميايي ، بهرام بيضايي، عباس كيارستمي يا... باشد، برايان دي پالما هم آلفرد هيچكاك را دوست دارد. جيم جارموش عاشق ياساجيرو ازو است. كيميايي با غرور از جان فورد حرف مي زند و كوئنتين تارانتينو هم كشته مردة فيلم هاي رزمي شرقي است. براي همين، توي فيلم هاي اين كارگردان ها، هميشه نوعي اداي دين به كارگردان محبوب شان وجود دارد. ممكن است اين اداي دين در حد يك پلان، سكانس، ديالوگ، موسيقي يا چيزهاي ديگر باشد. مثلا در كارتون زيباي فرار جوجه اي صحنة بازي شخصيت اصلي فيلم با توپ بيسبال، اداي ديني به صحنة بازي كردن استيو مك كوئين با توپ بيسبال در فرار بزرگ است. يا شمارة 17 بالاي لانة مرغ ها در آن مزرعه و در كل دكور مزرعه، اداي ديني به فيلم زيباي بازداشتگاه شمارة 17 (بيلي وايلدر) است. در اسپاگتي در هشت دقيقه هم چند اشاره به فيلم هاي معروف مي شود كه دو نمونه از آن را در زير آورده ايم:
* صحنة رقص آتيلا پسياني با آن قيافة مسخره اش، گل سرخ داخل دهانش و موسيقي اي كه با آن مي رقصد، شبيه صحنة معروف رقص شاهكار بيلي وايلدر، در فيلم بعضي ها داغشو دوست دارن است. جدا از اجرا، حتي كاركرد اين صحنه در داستان اسپاگتي، دقيقا شبيه كاركرد آن صحنه در داستان بعضي ها... است. اين جا قرار است كه آتيلا پسياني با رقص اش سر گلشيد را گرم كند تا آدم هايش با خيال راحت در خانه گلشيد دنبال سند عتيقه بگردند و آن جا قرار بود جك لمون سر آن آقاي پولدار را گرم كند تا توني كرتيس و مريلين مونرو با خيال راحت در كشتي آقاي پولدار با هم حرف بزنند.
* صحنة مبارزة دو زن در آخر فيلم هم، ظاهرا قرار بوده شبيه ماتريكس شود، ولي در حال حاضر با توجه به موسيقي آن صحنه و تأكيد روي اسم اوماتورمن بيشتر شبيه مبارزة عروس و اورن ايشي در بيل را بكش شده. به نظر شما اين جور ارجاع دادن اداي دين است يا تقليد ؟

بازي ها و فيلم نامه
رامبد لمون!

موهاي كوتاه رامبد جوان، عكس العمل هاي سريع، حركات سريع سر و گاهي شانه، و نوع ديالوگ گويي  اش، آدم را به ياد چه كسي مي اندازد؟ يادتان نمي آيد؟ يك راهنمايي كوچولو: فرض كنيد صورت رامبد جوان كمي گردتر بود و هنگام بازي، حركات لبانش كمي اغراق آميزتر. بله، درست حدس زديد: جك لمون .
ظاهرا رامبد جوان آن قدر به بيلي وايلدر علاقه مند است كه علاوه بر همة اداي دين  هايش به استاد، سعي كرده بازي خودش را هم شبيه بازي جك لمون (بازيگر محبوب وايلدر) كند. اما متأسفانه در اين كار موفق نيست. شايد بازي او از بازي هاي ديگر بازيگران فيلم، مطلوب تر باشد، ولي حتي همين بازي مطلوب هم در بيشتر صحنه ها شبيه مسخره بازي هاي تلويزيوني مي شود؛ طوري كه بعضي  جاها، به يك سري از حركات تكراري و تجربه شدة سريال هاي بيژن بيرنگ و مسعود رسام محدود مي  شود. براي همين است كه به نظر مي رسد رامبد جوان خلاقيت خاصي براي اين نقش جديد به كار نبرده.

سوتي ها!
وقتي بازي بازيگر توانايي مثل آتيلا پسياني هم از حد يك دلقك بازي فراتر نمي رود، مي  توان به مشكلات فيلم نامه و نپختگي شخصيت ها پي برد. فيلم  هاي كمدي اكثرا با تيپ ها سر و كار دارند، ولي نحوة ارائه آن ها همواره مي تواند نو و تازه باشد. دلقك بازي هاي پسياني، نه تنها جديد و تازه نيست، بلكه به شدت نچسب و دم دستي به نظر مي آيد. بقية آدم هاي داستان هم با كمي اغراق ، همچين حالتي دارند و به هيچ وجه خاص نمي شوند.
اين كه پدرام آرام،كيل دادگستري است به چه درد داستان مي خورد و چه كمكي به فيلم مي كند؟ عاقبت قضيه چكه كردن سقف دستشويي پدرام، با آن همه تأكيد به كجا مي رسد؟ از ماجراي مهارت پدرام در پرتاب توپ تنيس، چرا آن قدر بد برداشت مي شود؟ (با آن اجراي بد.) دستيارهاي حشمت چرا دو نفرند؟ اگر يك نفر بود، بهتر نبود؟ اگر دوستان گلشيد وارد داستان نمي شدند، چه مي شد؟ حالا كه وارد شدند، چه كاركرد مهمي داشتند؟ و ... فيلم نامه پر از سوتي است، ريز و درشت. شايد مسخره بودن بعضي از جاهاي فيلم، به جاي خنده دار بودن (به خصوص بازي ها)، به همين سوتي ها برگردد. سوتي هايي كه هم روي بازي ها تأثير گذاشته، هم روي كارگرداني.

فيلم برداري و نورپردازي
شما يك فيلم رنگي مي بينيد

قرار است فضا، فضاي شاد و شنگولي باشد. فيلم هم كه رنگي است. پس، از چه چيزي بهتر از خود رنگ ها، مي شد در جهت شاد كردن فضا استفاده كرد؟ اسپاگتي ... در اين كار موفق بوده.
تا دلتان بخواهد، رنگ هاي زرد و قرمز و گاهي هم آبي، توي فيلم ريخته و خيلي هم خوب خودشان را نشان مي دهند. بايد به طراح صحنه و لباس فيلم و فيلم بردار آن (همايون پايور) دست مريزاد گفت كه اين قدر روي كيفيت تصوير، كار كرده  اند. البته نبايد اين نكته را هم نديده بگيريم كه آقاي پايور براي باورپذير كردن نورهاي صحنه، همة فضاي خانة پدرام را پر از آباژور كرده. باباجان! درست است كه اين طوري نورها منطقي تر جلوه مي كنند و تصاوير قشنگ تر مي شوند، ولي آخر كي اين همه آباژور توي خانه اش جمع مي كند؟ آن هم در زمانه اي كه در هر خانه اي چند تا لوستر است و توي تلويزيون، چپ و راست تبليغ استفاده از لامپ هاي كم مصرف پخش مي شود. جالب تر اين است كه در اكثر صحنه ها، آباژورهاي خانه روشن هستند، حتي وسط روز. با اين وجود، تصاوير اسپاگتي... در القاي فضاي شاد فيلم كارا هستند و در آن  ها به خوبي از رنگ ها استفاده شده است.

چيزهاي خوب
كليپ *۴

بهترين قسمت هاي اسپاگتي در هشت دقيقه همان كليپ هايي است كه در چند جاي فيلم گنجانده شده و كمبود انرژي فيلم را تا حدي جبران مي كند:
۱ـ صحنة تميز كردن خانه: اين صحنه با موسيقي شاد و تدوين حساب شده و بامزه اش، تحرك خوبي دارد. رنگ هاي شاد قرمز و زرد در سراسر اين قسمت، انرژي خاصي به كليپ تزريق مي كنند.
۲ـ صحنه fashion روي پل: معرفي حشمت (پسياني) و اقدس (افسانه چهره آزاد) و دار و دسته شان، مانند معرفي مدهاي جديد لباس در برنامه هاي fashion است. نور فلش هاي مختلف و چراغ هاي رنگا رنگ اطراف پل و كارگرداني مشابه كارگرداني شوهايfashion ، هجوية جالبي به وجود آورده . متأسفانه اين كليپ با همة محاسنش ربطي به كليت فيلم ندارد.
۳ـ صحنة رقص آتيلا پسياني.
۴ـ صحنة اجراي موسيقي در شهربازي: معلوم است سازندة اين كليپ، برنامه هاي شبكه MTV را زياد نگاه مي كند.
ايدة اين كليپ ها و اجراي آن ها، خوب است، ولي گاهي از فيلم بيرون مي زنند و در متن كار نمي نشينند.

ضيافت عشق قيصرها
تنها چند آگهي در روزنامه ها، كلي عشق قيصر و گوزن ها را به آموزشگاه سينمايي كيميايي كشاند
016479.jpg
عكس :ساتيار امامي
من سينما را نمي توانم تدريس كنم. سينما را ياد گرفتم و مي توانم يادبدهم

كاوه مظاهري

براي اولين بار در تاريخ آموزش سينما در ايران، استاد مسعود كيميايي درس سينما مي دهد.
وقتي اين  آگهي را ببيني و خبردار شوي كه آقاي قيصر و گوزن ها و سلطان قرار است در يك آموزشگاه سينما تدريس كند، طبيعي است كه حداقل براي كنجكاوي، سري به اين آموزشگاه بزني و سر و گوشي آب بدهي كه چه خبر است.
آموزشگاه، در طبقة سوم يك ساختمان توي خيابان سهروردي بود. توي راهرو، دقيقا جلوي در ورودي، يك پوستر بزرگ از فيلم فوق العادة بوچ كاسيدي و ساندنس كيد را زده بودند. آن هايي كه مسعود كيميايي را مي شناسند، مي دانند كه او با ديدن كلاسيك هاي جان فورد و هاكز و... تصميم گرفت وارد عالم سينما شود. مي دانند او يك عشق وسترن تمام عيار است. بنابراين با ديدن عكس پل  نيومن و رابرت ردفورد جلوي در ورودي، خيلي تعجب نمي كنند. آموزشگاه، مملو از جمعيت بود. به قول مسؤول آموزشگاه: متقاضي ها از 13ساله هستند تا 60 ساله. آن ها بيشتر به خاطر اسم آقاي كيميايي، اين جا آمده اند. كنار ميز خانم منشي، يك عكس با كيفيت و رنگي از آنتوني كوئين زده بودند؛ روي ديوار روبه روي ميز منشي هم عكس پرترة مارلون براندو و مسعود كيميايي. شيوة آقاي كيميايي، يك شيوة كاملا جديد است. ايشان سينما را درس نمي دهد، سينما را ياد مي دهد. شيوة ايشان به گونه اي است كه هنرجو را مستقيما با نور و دوربين و صحنه درگير مي كند. در اين شيوه، هنرجو ديگر از دوربين نمي ترسد.
گرچه اين شيوه در دنيا چيز خيلي جديدي به حساب نمي آيد، اما در سيستم آموزشي ايران، نو و تازه است. توي همه جاي دنيا كارگردانان بزرگ در مدارس سينمايي تدريس مي كنند و انواع مختلفي از crash course (نوعي كلاس عملي) را دارند. ولي متأسفانه در ايران، فيلمسازهاي بزرگ در اكثر موارد از فضاي آموزشي دورند. شايد تازگي اين شيوه در ايران به همين خاطر باشد.
توي دفتر نشسته ايم كه استاد با چند تا جوان كت و شلواري در اطرافش، وارد اتاق مي شود، عين فيلم هاي قيصري قبل از انقلاب. آقا مسعود وارد مي شود و سلام و عليك مي كنيم.
گپي مي زنيم. جوان كت و شلواري قدبلندي كه همراهش است، مدام وسط حرف هايش مي پرد و توضيحات اضافي مي دهد. خانمي با شوق و ذوق وارد اتاق مي شود: آقاي كيميايي! اين پسر من فيلم هاي شما را خيلي دوست دارد. و دست پسر لاغراندام بيست و سه چهار ساله اش را مي كشد و جلو مي آورد. پسر، تي شرت آستين كوتاه سبز براق پوشيده، موهايش تيفوسي است و ته ريش دارد. مسؤول آموزشگاه مي گويد: يك نفر آمده بود اين جا و مي گفت من يك عمر با رضا موتوري زندگي كرده ام، خيلي ها نسبت به گوزن ها يا سلطان ابراز احساسات مي كنند، بعضي ها قيصر را خيلي دوست دارند و...
جلسة معارفة كلاس ها در كلاس كناري شروع مي شود. به آن جا مي رويم. يك سري جوان (دختر و پسر) در كلاس نشسته اند و استاد شروع به حرف زدن مي كند؛ همان حرف هايي كه براي ما زده بود به علاوة چند تا كلمة قلمبه سلمبه مثل لي  استراسبرگ، استلا آدلر، جيمز دين، body language، تئاتر پراگ، و استانيسلاوسكي كه به جرأت مي توان گفت حتي يك نفر از اعضاي كلاس هم از حرف هاي استاد سر درنياورد.
اين جا اسكرين (پردة سينما) است. فيلم هاي مهم و تأثيرگذار را با هم مي بينيم، مثلا ممكن است يك وسترن بدبخت فلج را با هم ببينيم كه تويش آن قدر سينماست، آن قدر حس است كه با آن مي توانيم نقب بزنيم به دل سينما... زبان را حتما ياد بگيريد، انگليسي و فرانسه را حتما ياد بگيريد... زبان انگليسي را براي دانستن سينماي آمريكاي بعد از مهاجرت ياد بگيريد؛ دورة مهاجرت ايتاليايي ها و قدبلندهاي آمريكايي (دورة  گري كوپر و جيمز استوارت) و بعد دورة كوتاه قدهاي دار و دستة ايتاليايي ها مثل همين آقاي آل پاچينو و داستين  هافمن و... اين ها همه توي لي استراسبرگ بودند... بعد از تمام شدن سخنراني استاد، سؤال هاي متقاضيان شروع شد: استاد! اگر اين كلاس ها را بياييم، مي توانيم روي درآمد اين كار هم حساب كنيم؟ ، استاد! شهرية كلاس ها زياد است. ، استاد! خانم منشي گفت از هنرجوهاي ممتاز، شهرية نصف مي گيريد. معيار شما براي ممتاز شدن چيست؟ و...
تضاد جالبي است. كيميايي و بيضايي و تقوايي و هم نسلان شان چطور وارد سينما شدند و هنرجويان اين كلاس چطور مي خواهند وارد شوند. پيش خودم گفتم اگر اين آقا مسعود، آقا مسعودِ گوزن هاست، همين الان بلند مي شود و به اين جوانك مي گويد: از كلاس من گم شو برو بيرون. ولي گفت: سر فيلم خاك ، دستمزد فرامرز هشت هزار تومان بود. خودش مي گفت اگر به من مي گفتيد بايد ده هزار تومان هم بدهي تا بگذاريم بازي كني، مي رفتم كار مي كردم تا ده هزار تومان را بدهم و بازي كنم. آن نسل، نسل ديگري بود. جور ديگري به قضيه نگاه مي كرد.
سؤال و جواب ها تمام شد. دلم مي خواست از كيميايي بپرسم آيا به عاقبت اين كلاس ها اميدواري؟ واقعا فكر مي كني از اين كلاس ها، با اين نوع شروع و اين سؤال ها، چيزي در بيايد؟

گپي با مسعود كيميايي
توي ده جلسه كارگرداني را مي شود ياد داد
چرا بعد از اين همه سال تصميم به تدريس گرفتيد؟ توي اين همه سال چرا تدريس نكرده بوديد؟
به هرحال، تدريس هميشه برايم وسوسه برانگيز بوده. من سينما را نخواندم، براي همين هم نمي توانم تدريس كنم. سينما را ياد گرفتم و مي توانم ياد بدهم. حالا بستگي دارد كدامش را بخواهيد. مي خواهيد ياد بگيريد يا تئوري بافي كنيد؟
يعني مي خواهيد براي هنرجوها فيلم هاي جان فورد بگذاريد و سينما را اين طوري به شان ياد بدهيد؟ همان طوري كه خودتان ياد گرفتيد؟
بله.
يعني بيشتر، سينماي كلاسيك را تدريس مي كنيد؟
تحليل هاي منتقدانه نمي كنيم؛ با برش [تدوين] آن فيلم، كار داريم. با موسيقي فيلم كار داريم. اين كه موسيقي چرا اين جا هست و آن جا نيست؟ موسيقي چطوري بايد روي فيلم بخوابد و...
من دقيقا نفهميدم شما مي خواهيد سر اين كلاس ها چي كار كنيد؟ مي خواهيد براي هنرجوها فيلم بگذاريد و درباره شان حرف بزنيد و بعد ببريدشان سر صحنه؟
شيوة  تدريس، خيلي تازه است. آن شيوة مردة جريان تئاتري كه آمد و نهضت تئاتر پراگ را ساخت و آكتورزاستوديو را درست كرد و... اصلا و اصلا ربطي به نمايش امروز ندارد.
كارگرداني چي؟
كارگرداني كاري ندارد، توي 10 جلسه مي شود ياد داد. چيزي ندارد، 10 يا 15 تا لنز است، فاصلة كانوني و... اين ها كه چيزي نيست.
پس دقيقا چي را مي خواهيد ياد بدهيد؟
آهاااان، اين ديگر سركلاس ها معلوم مي شود. چون تجربه نشده، قابل گفتن هم نيست... سينما به روايت زبان فرانسه و سينما به روايت زبان انگليسي ، من اين دو تا را سركلاس ها مي گويم. قرار است كاردار سفارت فرانسه، بخش فرهنگي اين كلاس ها را تدريس كند. سينماي ژرژ مليس بايد تدريس شود. البته اين طوري نيست كه اگر آن را ياد بگيري،  همه چيز را مي داني. نه. ما انبار اطلاعات نمي خواهيم. اين  چيزها بايد درك شود.
فكر مي كنيد جوان هايي كه اين جا مي آيند، حالش را دارند فيلم هاي صامت (هرچند شگفت انگيز) ژرژ مليس را نگاه كنند؟
نه، اصلا اين ها به دردشان نمي خورد. مثلا دانستن اولين زوم تاريخ سينما به چه درد مي خورد؟ اين ها تاريخ است، به درد نمي خورد. يا ديدن فيلم خوانندة جاز ، اولين فيلم صدادار تاريخ سينما چه فايده اي دارد؟ ببينيد، كسي كه مي آيد بازيگري ياد بگيرد، فكر مي كند اين ها را كه ياد بگيرد بازيگر مي شود، در صورتي كه وقتي اين ها را ياد مي گيرد، آن چيزي كه خودش داشته هم از دست مي دهد. وقتي سرصحنه مي آيد، يك سري هياكل پشت دوربين اند: كارگردان، فيلم بردار، نورپرداز، صدابردار و... حالا قرار است كه مثلا يك ديالوگ را بگويد، هيچ كس به دادش نمي رسد. نه اين چيزهايي كه توي كلاس خوانده به دردش مي خورد، نه چيزهاي ديگر. من مي خواهم آن جا را ياد بدهم كه بايد چه كار كنند. طرف به من مي رسد، همان اول كار مي پرسد گُوْزن ها يا گَوَزن ها؟ بعد مي گويد جلوي آيينه يك تيكه تمرين كردم، بيام؟... اين چيزها به درد بازيگري نمي خورد.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
ما يك شبكة منظم هستيم
رويداد هفته
توفان سينمايي!
تلويزيون
فرشته اي درمي زند
Javan-cinemaTV@ Hamshahri.org
ورزشي
رو كم كني فرنگي
نسخه آلماني قيصر اكران شد
رويداد هفته
com.ستاره.www
آيا به آخر خط رسيده ايم؟
اجتماعي
چيزي مفيدترازصبروضرربار تر از بي صبري نديدم
زندگي
افطار با دود اگزوز
هاوايي خبرساز شد
رويداد هفته
سينما
اسپاگتي وارفت!
ضيافت عشق قيصرها
توي ده جلسه كارگرداني را مي شود ياد داد
دانش
گنج رابينسون كروزوئه پيدا شد
درمان ضايعات نخاعي با سلول هاي بنيادي
جعبه سياه ماشين
برنامه هاي ناسا براي فضانوردان
روزها
نقاشي از Dimitri Smirnov نقاش روس، 1915
ماجراي پايان ناپذير حافظ
رويدادها
جهان كوچك
آلمان، در انتظار معجزه
۴محافظه كار، 4ليبرال به نفع داور
بازگشت كابوس 2002
دهقان هاي آناتولي اروپايي  مي شوند؟
هنر روز
ري، قصه قديم
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |