نخستين كس، او بود
ترجمه تفسير طبري (محمد جرير طبري ـ ويرايش جعفر مدرس صادقي)
پس نخستين كسي كه حمله كرد از اهل بيت او، پسرش بود؛ علي اكبر. و دوازده حمله بكرد و به هر حمله، يك تن و دوتن بيفكند و تشنگي غلبه كردش. گفت يا پدر! تشنگي!
حسين گفت فداك ابوك [پدرت فدايت] چه توانم كردن؟ [جلو رفت] و فراز شد و زبان خويش بر زبان پسر نهاد تا تر شد.
و علي بازگشت و باز حرب شد و مردي، نامش مُرّت ابن منقذ از پس وي اندر آمد و شمشيري بزد و بيفكندش و خلقي بر وي گرد آمدند و پاره پاره كردندش.
حسين چون چنان ديد، بگريست به آواز بلند.
روايت سوم شخص
شمس آل احمد
زمستان بود. جلال با پيكانش انداخته بود تو جاده قديم ـ شريعتي حالا ـ كه مرا برساند خانه. يك روحاني ايستاده بود كنار جاده. جلال گفت: شمس! اين پسرعمومان سيدمحمود طالقاني نبود؟ گفتم: متوجه نشدم. او دنده عقب گرفت آمد بالا. من پياده شدم و آقاي طالقاني را تعارف كردم بنشيند جلو، بغل دست جلال و خودم عقب نشستم. طالقاني هم داشت مي رفت منزلش دروازه دولت. همين طور كه مي آمديم، جلال از او پرسيد: آقا! شما هم ما را بي دين مي دانيد؟ او گفت: تو چرا اين حرف را مي زني، پسرم؟ بي دين، مرا مي گويند؛ چون رفته ام شده ام امام جماعت مسجد هدايت، خيابان استانبول. خيابان استانبول كجاست؟ راستة
عرق فروش ها و كاباره ها. روحاني هاي ديگر به من مي گويند لا مذهب ، اما من دلم خوش است كه اگر بتوانم پاي يكي از اين عرق خورها و رقاصه ها را به اين مسجد باز كنم و نماز خوان كنم، اجرم را برده ام. تو كجا بي ديني؟ با آن كتاب، خسي در ميقات كه نوشته اي. تو حجي كرده اي كه من آرزو دارم بكنم.
ديدار با سيمرغ
احسان رضايي
هر كسي هر چه داشت، مي آورد. اما او مدام مي گفت: من را نفروش. اين كم است. بيشتر از اين ها مي ارزم. و سرباز، با تكبر دست هاي دراز با كيسه پر از اشرفي طلا را پس مي زد. اما حالا جلوي اين يكي كه فقط يك گوني كاه همراه داشت و مي گفت: درست است. قيمت من همين است! سرباز فكر كرده بود: چي؟ با مغول از اين شوخي ها؟! و عصبانيتش را سرباز با شمشيرش نشان داد.
اين، روايتي است از شهادت عارف بزرگ نيشابوري. بعضي از محققان در صحتش ترديد دارند، اما حتي آن بعضي هم ترديدي ندارند كه شيخ عطار حتي تا لحظة مرگ هم دست از تعليم آموزه هاي عرفاني برنداشت. عطار در كنار سنايي و مولانا، يكي از سه آموزگار بزرگ عرفان ايراني است. فريدالدين ابوحامد محمد كه امروزه همه به اسم عطار مي شناسندش، در نيشابورِ قبل از مغول زندگي مي كرد. آن وقت ها نيشابور، شهر فيروزه و هندسه بود و مركز خراسان بزرگ. عطار تقريبا تمام عمرش را در اين شهر گذراند تا اين كه در حملة مغول كشته شد، صفر سال 618 قمري. خودش و پدرش داروساز بودند و شهرتش هم به همين معناست. از ابتدا شيفت? صوفيه و معارفشان بود. افسانة معروفي هست كه درويشي بر در مغازة عطاري او جان داد تا بيدارش كند. شايد اين افسانه به اين دليل ساخته شده كه پذيرفتن آن همه عظمت روحي و معنوي كمي دشوار مي نمايد. معلوم نيست استاد يا استادان عطار چه كساني بوده اند. او، خود، استاد بزرگ است. او براي تعليم اخلاق و توحيد و عرفان، آثار متعددي تأليف كرد كه شش كتابش به دست ما رسيده: الهي نامه، اسرارنامه، مصيبت نامه، مختارنامه، منطق الطير و تذكره الاوليا. در اين ميان، منطق الطير و تذكره الاوليا كه مجموعه اي از احوال و اقوال صوفيان مشهور و البته از شاهكارهاي نثر فارسي است، اهميت بيشتري دارند. عطار در مثنوي منطق الطير، داستان سمبليك سي مرغ را روايت مي كند كه هر كدام شان نمونه اي از احوال آدمي هستند. آن ها هفت وادي را طي مي كنند تا به كوه قاف برسند و سيمرغ اسطوره اي را ببينند. در پايان سفر، سي مرغ مي فهمند كه خودشان سيمرغ شده اند، بوده اند و هستند. آن ها به مقام وحدت رسيده اند و با فناي در ذات حضرت يگانه، موجوديت يافته اند. درست مثل خود عطار كه هفت شهر عشق را گشت و پله پله تا ملاقات خدا رفت.
مي خواستم طلبه شوم يا نجار
از يادداشت هاي 1318
عبدالحسين زرين كوب
آذرماه از دبيرستان دارالفنون اخراج شدم. علتش غيبت بعدازظهرها بود. از سال هاي تحصيل در بروجرد عادت كرده بودم بعد از ظهرها مال خودم باشد. با مشتي كاغذ و مداد و گاه با يكي دو جلد كتاب، از خانه خارج مي شدم. تا غروب چيزي نمي خواندم. چيز مي نوشتم يا در كنار جويي و زير درختي، غرق تفكر بودم ـ برنامة بعدازظهر هر چه بود، برايم اهميت نداشت . در بروجرد رؤساي مدرسه به اين كار من عادت كرده بودند، اما دارالفنون گويا از اين حساب ها با كسي نداشت. هفتة دوم كه تعداد غيبت هايم زياد شد، اخراج شدم و در ويترين اعلانات هم اعلام شد، مراجعه و اصرار فايده نكرد. پدرم با زحمت زياد و با كمك يك رئيس فرهنگ سابق بروجرد، توانست اسمم را در دبيرستان خان مروي ثبت كند.
از يادداشت هاي 1319
بالاخره بعد از چند ماه ترديد و تأمل، معلم شدم. فكر كرده بودم به دانشكدة افسري بروم. فكر كرده بودم به مدرسه طلاب بروم. به سرم زده بود شاگرد نجار بشوم. نشد و آخر سر، معلم شدم. معلم تاريخ و معلم ادبيات و زبان. خرم آباد برخلاف آن چه شنيده بودم، شهر جالبي است. اما تدريس در دبيرستان دخترانه چه كار سختي است ـ كار سختي كه خوشايند است.
از يادداشت هاي شهريور 1320
تا حالا احساس نكرده بودم آن را تا اين حد دوست دارم. وطن را مي گويم. فقط امروز كه مي بينم انگار دارند آن را از من مي گيرند، احساس مي كنم آن را به طور غيرعادي دوست دارم. عزيزترين چيز آدم، تا وقتي در خطر نيست، آدم قدرش را نمي داند. اين چه عشقي است كه من اين روزها آن را حس مي كنم؟
از يادداشت هاي تيرماه 1357
قلبم را در بيمارستان عمل كردند. وقتي چشم هايم را باز كردم، با يك جفت چشم اشك آلود چشم در چشم شد. همسرم بود. در اين غربت، چقدر رنج كشيده بود. اين محبت هاي بي شائبه را انسان چطور مي تواند قدر بداند؟
يك دانشجوي سابقم هم اين جا در اُهايو هست كه تقريبا هر روز به ديدنم مي آيد. از اين كه شغل معلمي را اختيار كرده ام، خرسندم. اگر آن چه خودم آرزو داشتم يا آن چه پدرم خواسته بود شده بودم، مردم به من چطور نگاه مي كردند؟
از يادداشت هاي مرداد 1360
اقامت در پاريس برايم چاره ناپذير شد. غير از هر ضرورت ديگر، بيماري به اين كار وادارم كرد. اين يك تبعيد است كه بر خودم الزام كرده ام. باز جاي شكر است كه اوقاتم صرف مثنوي است. اگر اين نوارهاي استاد كسايي [نوازندة معروفي ني] نبود، در اين غربتِ مضاعف، ممكن نبود شبانه روزي شانزده ساعت كار كنم.
خراج به مغولان حرام است
بخشي از حرف هاي محمدعلي نجفي (كارگردان سربداران) در مجله فيلم (خرداد 1363)
سال 50 يا 51 بود كه تئاتري را براساس موضوع سربداران در حسينيه ارشاد روي صحنه برديم. نمايش فقط يك شب اجرا شد چون ساواك به حسينيه ريخت و آن جا را تعطيل كرد. از همان موقع وسوسة ساختن فيلمي دربارة سربداران با من بود.
نوشتن فيلمنامه ـ كه به عهدة كيهان رهگذر [كارگردان بوعلي سينا] بود ـ از آبان 59 تا تير 60 طول كشيد.
سربداران برداشت ويژه ما از تاريخ است. ما حركت مردمي و رهبري را در سربداران از تاريخ گرفتيم. در كتاب ها آمده شيخ حسن، وصي شيخ خليفه است، خراج دادن به مغول ها حرام است، روستايي ها، صنعتگران و برده ها در كنار شيخ خليفه در مسجد جامع سبزوار جمع مي شوند. ما خمير مايه را همين قرار داديم و بسطش داديم. بر همين اساس، شخصيت هايي هستند كه ما خودمان خلقشان كرديم، مثل فاطمه (زني كه شوهرش از شاگردان شيخ خليفه است و به دار كشيده شده و سوسن تسليمي نقشش را بازي مي كند).
قصة سربداران سه نقطة اصلي دارد. سه رأس يك مثلث. رأس اول، شيخ حسن جوري (امين تارخ) است كه تمثيل يك انسان متقي و روشنفكر است. دومي، قاضي شارع (علي نصيريان) است كه دانشمند است، اما در جهت قدرت طلبي، و سومي فاطمه است كه مظهر مردم است، وجدان آگاه و عاطفي مردم. ازدواج فاطمه و شيخ حسن جوري، به معني پيوند مردم با اين رهبر است.
هنرپيشه ها براساس توانايي هايشان انتخاب شدند. طوغاي قرار بود يك كاراكتر قدرت طلب، عياش و خشن باشد كه بعد از تست بازيگران مختلف، نقش به آقاي فيروز بهجت محمدي سپرده شد. (گريم او بي اغراق 5 ساعت طول مي كشيد.) آن اوايل، نسبت به بازي آقاي نصيريان انتقادهايي شد، اما الان همه مي گويند چقدر خوب بازي مي كند.
هزينة سريال سربداران در مجموع 50 ميليون تومان بوده است.
سربداران، اولين حضور حرفه اي افسانه بايگان (كه 20 ساله بوده است) جلوي دوربين است (در نقش عروس ارغون شاه).
علي ژكان و محمود دولت آبادي از كساني بوده اند كه براي سربداران سناريو نوشته اند، اما محمدعلي نجفي آن را نپسنديده و رد كرده است.
۱۱ سپتامبر هايي كه گذشته اند
اين ايده، ناگهاني به سرمان زد. اين كه ببينيم در 11 سپتامبرهاي قبلي، چه اتفاق هايي افتاده. نتيجه اش طوري بود كه فكر كرديم شما هم ممكن است از خواندن اش و دانستن اش لذت ببريد.
بعضي از اتفاق ها
۱۵۴۱: قبايل بومي، سانتياگوي شيلي را تخريب كردند.
۱۹۲۲: قيمومت (سرپرستي) انگلستان در فلسطين (بعد از جنگ جهاني اول و سقوط عثماني) شروع مي شود.
۱۹۲۶: تلاش براي ترور موسوليني ناموفق مي ماند.
۱۹۴۱: كلنگ ساختمان پنتاگون به زمين زده مي شود.
۱۹۷۳: كودتاي آمريكايي ها عليه سالوادور آلنده در شيلي.
۱۹۸۷: 1ـ۱ـ۹ ، اين روز (روز يازدهم از ماه نهم ميلادي) به عنوان روز شماره اورژانس (يا همان 1ـ۱ـ۹) اعلام مي شود.
۲۰۰۱: حمله به ساختمان تجارت جهاني و پنتاگون. تقريبا 3000 نفر كشته شدند.
۲۰۰۳: ترور آنا ليند وزير امور خارجة سوئد.
۲۰۰۴: پترس هفتم، پاتريارك كليساي ارتودوكس و همراهش در يك سانحة هوايي در يونان ـ كه علتش نامعلوم مي ماند ـ كشته مي شوند.
بعضي از آدم هايي كه دنيا آمده اند
۱۸۶۲: اُ. هنري (نويسندة آمريكايي، پدر داستان كوتاه در آمريكا)
۱۸۸۵: دي. اچ. لارنس (نويسندة افسرده و عجيب و غريب انگليسي)
۱۹۱۷: فرد يناند ماركوس (رئيس جمهور فيليپين، درواقع ديكتاتور فيليپين)
۱۹۳۳: سوزان سانتاگ (نويسندة آمريكايي ـ در يكي از ستون ها هم متني از او دربارة
11 سپتامبر هست)
۱۹۴۵: فرانتس بكن بائر (اسطورة فوتبال آلمان، به او مي گويند قيصر )
۱۹۶۶: بشار اسد (معرف حضورتان هست)
بعضي از آدم هايي كه مرده اند
۱۶۸۰: امپراتور ژاپن گوميزونو
۱۹۴۸: محمدعلي جناح (اولين رئيس جمهور پاكستان)
۱۹۷۱: نيكيتا خروشچف، رهبر اتحاد جماهير شوروي
۱۹۷۳: سالوادور آلنده (رئيس جمهور شيلي)
هيچ كس بي گناه نيست
دربارة 11 سپتامبر در اين چند سال حتما چيزهاي جور واجوري خوانده ايد.
ما سعي كرديم زاوية تكرار نشده تري پيدا كنيم. فكر كرديم شايد اين راكه روشنفكرها و آدم حسابي هاي اروپايي و آمريكايي دربارة اين اتفاق چي فكرمي كنند كمتر خوانده باشيد.
ادوارد سعيد (متفكر مسيحي فلسطيني): هفت ميليون مسلمان آمريكايي، بعد از حادثة 11 سپتامبر، روزهاي بدي را مي گذرانند. جورج بوش بلافاصله آمريكا و خدا را در يك صف قرار داد و به بقيه، اعلان جنگ داد. حالا اسامه بن لادن براي بيشتر آمريكايي ها مظهر اسلام شده و در مركز صحنه قرار گرفته است. مدام از جنگ ما با اسلام حرف مي زنند و از الفاظي مثل جهاد و ترور براي تشديد وحشت و خشم بهره مي گيرند... سر و صداي ديگري هم در مطبوعات [آمريكا] به راه افتاده تا بقبولانند ما همه اسرائيلي هستيم و حملة تروريست ها به مركز تجارت جهاني و پنتاگون، مثل حملات انتحاري فلسطيني ها به اسرائيلي هاست و البته در اين جار و جنجال، اخراج فلسطيني ها از سرزمين هايشان و سركوب آن ها اصلا به ياد آورده نمي شود...
حالا با نوعي سكوت هيتلرمآبانه در قبال برخوردهاي غيرانساني با اعراب و مسلمانان روبه رو هستيم. باعث سرشكستگي است كه هيچ يك از رهبران عرب، شهامت و آزادي نداشتند تا چند كلمه اي در قبال اشغال عراق حرف بزنند. چرا وقتي جورج بوش از خداوند حرف زد، حتي يك رهبر عرب شهامت نداشت بگويد آن ها هم مذهب و سنن خودشان را دارند؟ باعث تأسف است كه جنگ جورج بوش عليه اعراب با همكاري خود اعراب انجام گرفت. (درباره ادوارد سعيد كه مهم ترين و سرشناس ترين روشنفكر عرب بود، به زودي در همين صفحات مطلبي خواهيد خواند.)
|
|
|
سوزان سانتاگ (نويسندة آمريكايي): رهبران آمريكا به هر قيمتي مي خواهند به ما بباورانند كه همه چيز سرجاي خودش است. آمريكا نمي ترسد. ارادة ما نشكسته است. آن ها هر كس باشند، شناسايي مي شوند. رئيس جمهورِ روبات واري داريم كه به ما اطمينان مي دهد آمريكا همواره سرش را بالا نگه مي دارد. به ما گفته اند همه چيز به خوبي پيش مي رود. اما اوضاع به اين خوبي هم نيست... چهره هاي برجستة آمريكا و آن هايي كه مي خواهند جزء چهره هاي برجسته باشند، به نوعي به ما فهمانده اند كه وظيفه شان دستكاري در واقعيات است. براي اين كه روحية اعتماد را تقويت كنند و مصيبت ها را مديريت كنند.
ژاك دريدا (فيلسوف فرانسوي):
شما چطور از اين اتفاق [11 سپتامبر] مطلع شديد؟ اين براي شما چه معنايي دارد؟
مثل همة مردم، من هم منقلب شدم. گذشته از آن، علاقة خاصي هم به نيويورك دارم. من در اين شهر زندگي كرده ام و به آن علاقه دارم. من با قربانيان از صميم قلب احساس همدردي مي كنم. اما اين احساس همدردي نبايد چشم انسان را براي ديدن مسؤولان اين فاجعه ببندد.
به نظر شما چه كساني مسؤول اند؟
طبيعتا و در درجة اول، كساني كه اين كار را انجام داده اند و حامي هايشان همچنين مسؤول ، سياست مشخصي است كه مدت هاست از طرف آمريكا و اروپا در قبال اين بخش از جهان اعمال مي شود.
در چنين وضعي، فيلسوف چه مسؤوليتي دارد؟
مسؤوليتي كه بقيه دارند. اما او وظيفه هم دارد كه تعمق بيشتري بكند. او اجازه ندارد پرسش هاي انتقادي اش را كم كند يا كنار بگذارد. حت ي اگر خود را در كنار قرباني هاي بي گناه ببيند و بخواهد با آن ها همدردي كند. من فكر مي كنم انسان غربي در حال حاضر، مستقيم يا غيرمستقيم، قرباني اين واقعه است و در عين حال، بي گناه نيست. قصد من به هيچ وجه، اين نيست كه از كساني كه مرتكب اين جنايت شده اند، حمايت كنم. من فقط از خودم سؤال مي كنم آيا كسي مثل بن لادن ـ اگر مقصر باشد ـ در همان جبهه اي نيست كه قصد مبارزه با آن را دارد؟ او هم يك كاپيتاليست بزرگ و بخشي از شبكة قدرت و پول است.
كشتار به شيوه اسرائيلي
حسنا مرادي
بيروت غربي، چهارشنبه 5 سپتامبر 1982: نيروهاي زرهي و ارتش اسرائيل وارد بيروت غربي شدند. گروهي از آنان در كنار اردوگاه صبرا و شتيلا مستقر شدند. در ساعت 9 بامداد، آريل شارون كه بر بالاي موضع ديده باني پُست فرماندهي ارتش اسرائيل مشرف بر صبرا و شتيلا ايستاده بود، به ژنرال هاي خود مي گفت : هر چه سريع تر ترتيبي بدهيد كه نيروهاي مسيحي فالانژ تحت نظارت ارتش اسرائيل وارد اردوگاه هاي فلسطيني شوند... پيشروي شروع شد. قرار بود حتي يك نفر هم از كساني كه داخل اردوگاه هستند، زنده نماند. پيشروي از شش محور آغاز شد. هنوز ظهر چهارشنبه نرسيده بود كه تانك ها و زره پوش هاي اسرائيلي در تمام راه ها و ورودي ها مستقر شدند. شفيق وزان ، نخست وزير وقت لبنان ، با ارسال تلگرافي در مورد حملة اسرائيل ، به ريگان ، رئيس جمهوري امريكا اعتراض كرد. اما ريگان به او جواب داد: اسرائيل معتقد است اين يك پيشروي محدود براي حفظ امنيت است . بعدازظهر چهارشنبه ، تانك هاي اسرائيلي، اردوگاه هاي صبرا و شتيلا را محاصره كرده و آن ها را زير آتش توپخانة خود گرفتند. در اين ميان، سربازان مشغول بازرسي خانه هاي مجاور اردوگاه ها شدند و سپس روي ساختمان هاي نزديك و مشرف بر اردوگاه ها سنگر گرفتند. با فرا رسيدن شب ، نيروهاي اسرائيلي، برق بيروت غربي را قطع كردند. نبردها در بامداد پنج شنبه ادامه داشت. نيروهاي اسرائيلي، بيروت غربي را به كنترل خود درآوردندو ارتباط منطقه را با ديگر مناطق قطع كردند و اعلام منع عبور و مرور كردند و به مردم دستور دادند كه از خانه هاي خود خارج نشوند. سپس همة راه هاي منتهي به پايتخت را بستند. ساعت 4 بعد از ظهر، كاروان فالانژها به مرز اردوگاه ها كه در محاصرة نيروهاي اسرائيلي بود، رسيدند. سربازان، راه را براي اين كاروان باز كردند و با گلوله باران شديد، وارد اردوگاه ها شدند. افسر رابط موساد، در سراسر اين مدت در مقر فالانژها حضور داشت. مقام هاي اسرائيلي ، در ساعت 19 بعد از ظهر، نخستين خبر راديويي را دربارة چگونگي كشتاري كه در حال انجام بود، دريافت كردند. نيروهاي مسيحي فالانژ، بي رحمانه هر انسان زنده اي را كه يافتند، ابتدا اذيت و آزار دادند و بعد به قتل رساندند. روش كشتار به فجيع ترين شكل ِ ممكن بود. با كارد، شكم زنان حامله دريده شد، سرها از تن جدا شد و با سرنيزه بر روي بدن خونين كودكان و زنان ، نشان صليب كشيدند. قتل عام تا صبح روز شنبه 18 سپتامبر ادامه داشت. در اين قتل عام، 3297 كودك و نوزاد و زن فلسطيني و لبناني از مجموع 20 هزار ساكن اين اردوگاه كشته شدند. مناخيم بگين كه در آن زمان نخست وزير رژيم صهيونيستي بود، پس از اين جنايت، در برابر پارلمان رژيم صهيونيستي، مبارزان فلسطيني را حيواناتي توصيف كرد كه با دو پا راه مي روند!
آقاي كاپرفيلد بااستعداد
مهدي صارمي فرد
۱ـ اشتباه نكنيد!
اين ديويد كاپرفيلد ، آن ديويد كاپرفيلد نيست. اين ديويد كاپرفيلد، يك شعبده باز است. روسي الاصل است و به خاطر احساس همذات پنداري با آن كاراكترِ چارلز ديكنز، اسم خودش را گذاشتة ديويد كاپرفيلد . ديويد را همة دنيا مي شناسند و خيلي از عمليات هاي عجيبش به شكل زنده از شبكه هاي تلويزيوني در تمام دنيا پخش شده اند.
۲ـ بعضي از اين عمليات ها
فرار از زندان آلكاتراز در كمتر از 3 دقيقه در حالي كه دست و پا و چشم هايش بسته بود. سقوط در آبشار نياگارا در حالي كه در يك قايق زنداني شده بود. غيب كردن مجسمة آزادي. عبور از ديوار چين در حالي كه ضربان قلبش از بين سنگ ها شنيده مي شد!
۳ـ مثل همة شعبده بازها
او هم دليلي نمي بيند كه دربارة قلقِ كارهايش حرف بزند و همين طور دربارة اين كه چطور شعبده باز شده. پس بي خودي توي اينترنت نگرديد. چون ما قبلا گشته ايم.
۴ـ مثل همه آدم هايي كه به هر دليلي، معروف و پولدار مي شوند و بعد كارهاي خيريه مي كنند، او هم وقتي معروف و پولدار شد، هزار تا بيمارستان در جاهاي مختلف دنيا ساخت.
۵ـ ديويد شخصا يك موزة جهاني هنرهاي جادو دارد كه همة كتاب ها و عتيقه هايي را كه از بچگي تا حالا دربارة جادوگري و جادوگرها جمع كرده يا از اين ور و آن ور كش رفته، آن جا نگهداري مي كند. بازديد براي عموم آزاد است.
۶ـ او و كلوديا شيفر بعد از شش سال دوستي امسال بالاخره با هم ازدواج كردند.
مبارك است.
۷ـ اگر خيلي جوان نباشيد آن دورة تلويزيون خودمان را كه برنامة ديدني ها هنوز منقرض نشده بود و راه به راه ديويد كاپرفيلد نشان مي داد، يادتان است.
جاي من ديگر در سينما نيست
ترجمه: سيدجواد رسولي
چطور شد كه در پروژة لارنس عربستان به شما اعتماد كردند؟ اين فيلم، يك توليد گران قيمت و بزرگ بود و شما جوان و ناشناخته بوديد...
ماجرا اين بود كه ديويد لين و سام اسپيگل، تهيه كنندة فيلم، سه تا آهنگساز براي كار مي خواستند. يك نفر مسؤول بخش عربستان مي شد، يك نفر قسمت هاي انگليسي فيلم را مديريت مي كرد و قرارداد من هم ساختن موسيقي براي پركردنِ فضاي بين اين دوتا بود. اما كار پيش نرفت. من با احتياط سعي كردم به لين نزديك شوم و از او بخواهم به تِمي كه چند روز بود رويش كار مي كردم، گوش كند. نشستم پشت پيانو، رو به روي او و اولين بخش از آهنگ را اجرا كردم. ديويد بلند شد و آمد نزديكم. دستش را گذاشت روي شانه ام و گفت: اين هماني است كه دنبالش مي گشتم. هنوز هم دستش را روي شانه ام حس مي كنم.
انگار شما به سازهاي خاص و موسيقي الكترونيك هم خيلي علاقه منديد؟
بله. بعضي ها به من مي گويند تحت تأثير كارهاي پسرم، ژان ميشل، گاهي از سينتي سايزر استفاده مي كنم. هميشه به آن ها جواب مي دهم من مدت ها قبل از اين كه او به دنيا بيايد، از اين كارها كرده ام.
دربارة يكي از به ياد ماندني ترين موسيقي هايي كه ساخته ايد، حرف بزنيد. موسيقي فيلم محمدرسول الله (مصطفي عقاد).
سر اين كار، مناهيم غلام، تهيه كنندة فيلم از من خواست خيلي محتاط باشم كه مبادا آن تصوير احترام برانگيز محمد[ص]، پيامبر اسلام خدشه دار شود. چون بازار اصلي فيلم، كشورهاي عربي بود و بايد آن جا جواب مي گرفت. از آن جايي كه قرآن، نشان دادن تصوير پيامبر را منع كرده [البته چنين چيزي در قرآن نيامده و احتمالا عوامل فيلم، ژار را به اشتباه انداخته اند] ما تصميم گرفتيم بگذاريم موسيقي به جاي او حرف بزند، به شيوه اي بزرگوارانه و احترام برانگيز. خيلي سخت اما جذاب بود و من به اين كار افتخار مي كنم.
دنياي امروز موسيقي فيلم را چطور
مي بينيد؟
كمي بدبين هستم. امروز اگر استوديويي بفهمد كه فيلمش خوب از آب درنيامده، هميشه يك تهيه كنندة اجرايي هست كه حسابي عصبي مي شود و معمولا فكر مي كند اگر موسيقي فيلم را عوض كنند، نتيجه، يك شاهكار مي شود. دليل اين اتفاق، آن است كه آن ها نه مي توانند فيلمنامه را عوض كنند، نه بازيگرها را و نه صحنه هاي فيلمبرداري شده را. بنابراين، يك راست مي روند سراغ موسيقي و بعد مي بينيد كه فيلم، باز هم همان مزخرفي كه بود، مي ماند.
آيا اين چيزها باعث تصميم شما براي كنار گذاشتن سينما شده؟
يك جورهايي بله. بگذاريد داستاني برايتان تعريف كنم. چند ماه قبل كه داشتم كار جديدي آماده مي كردم، به تهيه كنندة اجرايي پروژه گفتم: خيلي دوست دارم دو تا تم از باخ را هم به ساندتراك فيلم اضافه كنم. وقتي كه او از من پرسيد: آخرين آلبوم پرفروش اين گروه باخ كي به بازار آمده؟ ، فهميدم ديگر جاي من در سينما نيست.
ژار سه اسكاربراي دكتر ژيواگو لارنس و گذري به هند گرفته و براي محمد رسول الله نامزد اسكار بوده است.
من از دوزخ مي آيم
خورخه لوييس بورخس
در يك كتابخانة شرقي، گراوري [طرح يا كليشه اي روي چوب،فلز يا كاغذ]به قدمت چندين قرن را در نظر مجسم كنيد. شايد عربي است و به ما مي گويد كه مي توانيم تمام قصه هاي هزار و يك شب را در آن پيدا كنيم. شايد چيني است .در اين آشفتگي اشكال، يكي از آن ها ـ درختي كه شبيه يك مخروط وارونه است، يا گنبد قرمزي بالاي ديوار مفرغي ـ توجه ما را به خود جلب مي كند و از اين شكل به سراغ بقيه مي رويم. روز رو به غروب است، روشنايي كم مي شود و هر چه در گراور دقيق تر مي شويم، پي مي بريم كه هيچ چيزي روي زمين نيست كه در آن نقش نشده باشد. آن چه بوده است، آن چه هست و آن چه خواهد بود، تاريخ گذشته و تاريخ آينده، چيزهايي كه داشته ام و خواهم داشت. تمام اين ها در گوشه اي از اين هزارتوي آرام در انتظار ماست... من اثري جادويي را تصور كرده ام؛ گراوري كه در عين حال، يك عالم صغير است. شعر دانته همين گراور است با بُرد جهاني. با اين همه، وقتي اين شعر را مي خوانيم، اولين چيزي كه ما را تكان مي دهد، خصلت جهاني اش و يا جنبة والا و عظيمش نيست. قبل از هر چيز، متوجه جنبه هاي ديگري مي شويم كه تأثير كمتر و دلپذيري بيشتري دارند. در ابتدا، بي شك متوجه چيزي مي شويم كه متخصصان انگليسي دانته به آن اشاره مي كنند: آفرينش متنوع و موفق جزئيات دقيق. براي دانته كافي نيست كه بگويد وقتي يك مرد و يك مار به هم مي پيچند، مرد به مار و مار به مرد تبديل مي شود. او اين تناسخ متقابل را به آتشي تشبيه مي كند كه برگ كاغذي را مي بلعد. پيشاپيشِ آن هم حاشيه اي سُرخ است كه در آن، سپيدي قبل از پيدايش سياهي مي ميرد (دوزخ، سرود 25، مصرع 64). براي او كافي نيست كه بگويد دوزخيان براي ديدن او در تاريكي دايرة هفتم، چشمانشان را تا نيمه مي بندند. او آن ها را به كساني تشبيه مي كند كه در مهتاب كم فروغ، همديگر را مي نگرند. يا به خياط پيري كه تلاش مي كند سوزنش را نخ كند (دوزخ، سرود 15، مصرع 19). براي او كافي نيست كه بگويد در انتهاي جهان، آب يخ زده است. اضافه مي كند كه گويي شيشه است، نه آب (دوزخ، سرود 32، مصرع 24). ... همه مي دانند كه شاعران مبالغه مي كنند. براي آن ها گيسوان تمام زنان از طلاست و هر آبي، بلور است. اين الفباي ماشيني و ابتدايي رمزها، دقت كلمات را كم مي كند و به نظر مي رسد ناشي از بي اعتنايي يا نگاهي ناقص است. دانته اين اشتباه را بر خود منع كرده است: در شعرش حتي يك كلمه نيست كه بي دليل باشد.