اين همه اش نيست. يعني همة آن چيزي كه ما دلمان مي خواهد راجع به كاراكترهاي دوست داشتني مان بگوييم. يا حتي همة آن كاراكترهايي هم نيستند كه ما دلمان مي خواهد درباره شان حرف بزنيم. اين فقط 10 تا از آن هاست.
فرزاد اميري
با اين وجود دوستش داريم. هر چقدر هم كه دست مان بيندازد، هر چقدر هم كه آزارمان بدهد، هر چقدر هم كه دست كم مان بگيرد، هر چقدر هم كه عوض ما به داورها و تماشاگرهاي جشنواره هاي آن ور آب توجه كند، هر چقدر هم كه بي هوش و بي دست و پا باشد و نتواند راهش را از ميان پيچ و خم هاي قانوني و بخش نامه اي باز كند، هر چقدر هم كه فقير باشد. دوستش داريم. چون جزئي از ما و زندگي ماست. چون هميشه چيزي براي رو كردن دارد. وقتي كاملا ازش قطع اميد كرده ايم، مي آيد و كل ماجرا را تغيير مي دهد. ما هم كه تماشاگرهاي خوش دلي هستيم، از فرصتِ به دست آمده استفاده مي كنيم. از تماشاي همين جرقه ها، از ديدن اين شهاب هاي ثاقب. بس كه عاشق سينماي ايران هستيم. بس كه دوست داريم بزرگ شود و قد بكشد تا كنارش بايستيم و عكس بگيريم. كه خواب هايمان را با آن قسمت كنيم.
اين است كه دنبال بهانه مي گرديم. سالگردي، جشنواره اي، جشني، چيزي. اين جور موقع ها آدم ، بدي ها را فراموش مي كند، زخم هاي كهنه از يادش مي رود. مي رود سراغ خاطره هاي خوب. آن لحظاتي كه سينماي ايران، بخشي از زندگي ما شد و قهرمان هايش، بخشي از وجودمان.
چيزي به روز ملي سينما نمانده. پس بهانه دست مان افتاده. مي توانيم دور هم بنشينيم و از سينما يادي بكنيم. درست مثل سالواتوره در فيلم سينما پاراديزو. وقتي هيچي برايش نمانده بود، تازه آن وقت يادش آمد كه خيلي هم تنها نيست. كه سينما هنوز وجود دارد. مي تواند جلوي پرده بنشيند و از تنهايي بيرون بيايد. درست مثل همين شخصيت هاي سينمايي كه عكس شان به اين چند صفحه بركت بخشيده و خاطرات خوبي يادمان انداخته است.
پس بياييد جشن بگيريم. فرصت را هدر ندهيم. به بخش خوب داستان فكر كنيم. به چراغاني هايش، به نقل و شيريني اش. در چنين روزي و چنين جشني، سراغ همان نقطه هاي روشن را بگيريم. گيرم كه مقدار و تعدادشان، تناسب چنداني با فيلم هاي بدي كه حال مان را گرفته اند، ندارد.
اين طوري است كه ياد داريوش مهرجويي و قهرمان هاي قديم و جديدش مي افتيم. عاشق هاي دوران مدرن. شرحه شرحه شده و لذت چشيده. چيزي در مايه هاي علي حاتمي و حاجي واشنگتن اش و مادري كه قرار بود ساية سنت را روي همين بدن هاي زخمي خون آلود بكشد. و ابراهيم حاتمي كيا كه با روايت شكاف ميان اسطوره و واقعيت پست اطراف، بخش ديگري از حال و هواي دنياي ما بود. و مسعود كيميايي كه اين زخم را بزرگ تر كرد و عريان تر، و گاهي انگشت را فرو كرد و توي زخم چرخاند. و سينما مگر يكي از همين مواهب دنياي مدرن نبود؟ كه از آن براي سوگواري سر قبر سنت هايمان استفاده كرديم. هر چند فيلمسازهاي مؤمن تر و خوشبين تري هم بودند كه آرام مان كنند. طلبة زير نور ماه يادتان هست، يا صادق فيلم ليلي با من است؟
سينماي ايران وقتي از دندة چپ بلند نشود، وقتي حال سر و كله زدن با قوانين و بخش نامه هاي دست و پاگير را داشته باشد، وقتي پول و پله اي گيرش بيايد، و وقتي حوصله كند، رويمان را زمين نمي اندازد. هميشه چيزي دارد كه اميدوارمان كند. گيرم كه اين چيزهاي خوب روز به روز كمياب تر شوند. آينده را كه داريم. تازه صد سال اول را تمام كرده ايم.
خواننده اپرا
اجاره نشين ها
بنّاها مدام مي آمدند و مي رفتند. يكي مي گفت: ديوار رو خراب كن مي خوام پنجره بذارم. آن يكي مي گفت: غلط كردي، پنجره بي پنجره. هر آدم عاقلي كه وارد آن خانه مي شد، خل و ديوانه برمي گشت. سر چند تا آجر و خشت، فقط مانده بود كه همديگر را بكشند. انگار همه شان دوست داشتند كه ساختمان شلوغ پلوغ باشد. اين وسط فقط خوانندة اپراي مو فرفري بود كه دوست داشت براي تمرين هاي آوازش خانه ساكت باشد. ياد آن باغچة سرسبزش با آن لاية سه سانتي پلاستيك زيرش به خير. هيچ وقت فرياد سااااكت او در آخر فيلم فراموش نمي شود. فريادي كه باعث شد همان يك ذره استقامت خانه هم از بين برود و بالاخره آوار و سيل، همة اجاره نشين ها را با هم به طبقة پايين ببرد.
حاج كاظم
آژانس شيشه اي
يك آدم عصباني بي ملاحظه كه يك دفعه جوش مي آورد و تصميم مي گيرد شب عيد، مشتري هاي بي گناه يك آژانس هواپيمايي را به زور اسلحه نگه دارد. كه چي؟ كه شماها شاهد من ايد. خيرسرش مي خواهد رفيقش را نجات بدهد. ولي با همة سر و صداها و بگير و ببندي كه راه مي اندازد، بيشتر از هر كسي پدر رفيقش را درمي آورد. با همة اين ها باز هم دوستش داريم و نمي دانيم چرا. هيچ توضيحي هم در كار نيست. همان طور كه توضيحي براي باقي اتفاقاتي كه توي آن آژانس لعنتي مي افتد، نداريم.
ديده بان
ديده بان
فكر كن يكي از همين آدم ها كه صبح موقع رفتن سركار مي بيني شان، يكي از همين آدم هاي ساده و معمولي را بفرستند جبهه. يا اصلا خودش برود. كارش هم شليك كردن و منفجر كردن و آرپي جي زدن نباشد. كارش اين باشد كه به بچه هاي توپخانه گرا بدهد كجا را بزنند.
وسط همة آن آدم هايي كه بايد سريع تصميم بگيرند و شليك كنند، اين يكي بايد آرام و سر حوصله بنشيند و محاسبه كند و تخمين بزند. عربده كشيدن و لت و پار كردن بلد نيست. وقتي مي ترسد، جيغ و داد نمي كند. عين بيشترمان، ساكت اطرافش را نگاه مي كند. مهم تر از همة اين ها يكي از همين رفقاي كم رو و كم حرف است. از همين ها كه اول خيال مي كني خجالتي اند، ولي بعدا مي فهمي هيچ ربطي به خجالت ندارد. طرف اين جوري است، چون دليلي براي هيجانزده شدن و سر و صدا كردن ندارد. چون مي داند قرار نيست هيچ اتفاق مهمي بيفتد. و خب! همة اين ها را مي شود توي چشم هايش ديد، وقتي سرش را مي آورد بالا و به خمپاره اي كه بغل دستش خورده و عمل نكرده نگاه مي كند. انگار هيچ وقت قرار نبوده عمل كند.
پسرخاله
كلاه قرمزي و پسرخاله
بامرام و با جذبه. آن قدر با جذبه كه آقاي مجري جرأت نكرد نان بربري شكرزدة زبان بسته اش را تحويل نگيرد. نفت بيارم و نون بگيرم اش روي اعصاب ملت راه مي رفت. ولي همين يعني هميشه مي شد رويش حساب كرد. روي عقل و معرفت كسي كه به پاي كلاه قرمزي و كله شقي ها و شيطنت هايش مي ايستاد.
پسرخاله اي كه با خانم ها محترمانه برخورد مي كرد: ببخشيد خانم محترم و ساعت ها ورجه وورجه هاي كلاه قرمزي را روي شانه اش تحمل مي كرد، چون يك رفيق و فاميل واقعي بود.
فرحان
عروس آتش
وقتي فرحان روي پرده مي رفت، همه خودشان را جمع و جور مي كردند تا چيزي از ديالوگ هاي عصبي او را از دست ندهند. يك جنوبي كه دقيقا همان چيزي بود كه بايد باشد. بعد از اين همه سال كه از عروس آتش گذشته، كسي پك زدن او به سيگارش را فراموش نكرده. او براي سيگار كشيدن، احتياجي به آتش نداشت. آتشي كه او در كلامش داشت، براي آتش زدن يك عروسي هم كافي بود؛ چه برسد به يك نخ مارلبروي قرمز كه خودش قاچاقي با لنج از اون ور آب آورده بود.
اِتي ديوونه
بوتيك
بابام مي گفت اِتي ديوونه، اِتي ديوونه. اِتي ديوونه از آن دختر فراري هاي فيلم هاي عادي نبود. او شيك و تميز نبود، هفت قلم آرايش نمي كرد، توي حرف هايش راه به راه تپق مي زد، هر پنج متري كه راه مي رفت، شلوار گشادش را با دست مي كشيد بالا، شلواري كه جهان برايش از بوتيك برداشته بود.
وقتي توي مترو در كنار شخصيت آرام جهان ورجه وورجه مي كرد، ازش خوشمان مي آمد. وقتي روي پل عابر پياده عربده مي زد، دلمان برايش مي سوخت. دلمان مي خواست شاپوري را خفه كنيم و اِتي را نجات دهيم. اِتي رفت، جهان شكست، شاپوري خنديد و بوتيك تمام شد و ما يخ زديم.
سلطان
سلطان
كرم. تو كه هميشه مي گفتي نوكرم. راستي، ببينم، اصلا تو چرا هميشه اون وري؟
اين سلطان است. سلطان قلب و دل و روده و اين حرف ها نيست. سلطان كيميايي هم نيست. اين كاراكتري نيست كه بشود از توي قوطي خارجي يا ايراني درش آورد. اين اصل كاراكتر است كه نرم نرم با لقمه هاي كباب و ريحان و غم دل، رفته و توي تن يك بازيگر اصل نشسته، و شده سلطان.
سلطان بيش از آن كه بازماندة فضاي نوستالژي طرفداران كيميايي باشد، يك شاهكار بازيگري است. مي شود سر را پايين آورد و تا كمر خم شد كه پهلوان زنده را عشق است.
صادق
ليلي با من است
چرا دوستش نداشته باشيم؟ همه چي اش به خودمان رفته. چاخان كردن ها و بلوف زدنش. رياكاري و ترسيدنش.
و اين كه هر كاري مي كند، از خودِ خدا و بندة خدا و دشمن خدا، همه كمك مي گيرد؛ بلكه خودش را به يك جاي امن برساند. با همة اين ها باز هم هيچ كس ازش بدش نمي آيد.
ليلا
ليلا
معصوميتي كه آدم را ياد اينگريد برگمن مي اندازد و زيبايي ويژه اي كه ارتباط چنداني با زنانگي ندارد.
معصوميتي كه به خاطر نازايي، سوزناك تر به نظر مي رسد. به خاطر مادر شوهري كه نوه مي خواست و به خاطر شقايق فراهاني كه انگ نقش اش بود. فيلم ليلا را هميشه با صحنة تماشاي دكتر ژيواگو به ياد مي آوريم. با پناه بردن ليلا به تنهايي اش وقتي كه عروس را به خانه مي آورند و با خانوادة گرم او كه شلوغ كاري هايش خوراك مهرجويي است.
اما بيش از همة اين ها، فيلم ليلا را با چهرة بي گناه ليلا حاتمي به ياد مي آوريم كه انگار فقط آفريده شده بود تا با بازي در نقش ليلا، توي تاريكي بغض آدم ها را بتركاند.
هامون
هامون
تو مي خواي من اوني باشم كه تو واقعا مي خواي من باشم؟ اگه اوني باشم كه تو مي خواي، پس ديگه من، من نيست. يعني من خودم نيستم.
ديوانه نبود. گرچه مهشيد مي گفت مبتلا به جنون ادواري است. ولي او مي خواست خودش باشد، حميد هامون . هماني كه مدام فكر مي كرد آدم بايد خودش باشد يا ديگري. به قول خودش به ترس و لرز فكر مي كرد و دچار ترس و لرز شده بود. مي خواست ببيند چرا ابراهيم پدر ايمان است! و با همة اين در و آن در زدن هايش، عاشق مهشيد بود و دنبال علي مي گشت. علي اديبي كه به اش مي گفت: بستگي داره كه كي بخواد چطوري ببينه.