- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۳۴ - شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۸۴ - - Sep 3, 2005
docharkhe
يك دستپخت دخترانه
نويسندگان جوان برنامه دختران نه دفتر كار دارند و نه دم  و دستگاهي آن ها در خانه شان همه كارها را مي كنند
014211.jpg
گاهي 5-4 ساعت طول مي كشد تاخط اصلي دستشان بيايد و نوشتن شروع شود و گاهي هم نيم ساعت
فاطمه عبدلي
خوردن زرشك پلو با مرغ دستپخت الهه بهبودي، براي گرفتن يك گزارش آن هم ظهر جمعه، شروع دلپذيري است. اين جا خانة الهه بهبودي است كه اين هفته قرعه به نامش افتاده است. هر هفته بسته به شرايط، خانة يكي شان يا هر جا كه شد، دو تايي مي نشينند و متن برنامة دختران را مي نويسند و تو فكر مي كني اگر نوشتن شان هم مثل دستپخت الهه باشد، حتما متن ها چيز شاهكاري از آب درمي آيد.
بخور و بنويس
وقتي دنبال دفتر دستك شان مي گردي، مي بيني از كاغذ و خودكار و اين ها هيچ خبري نيست. روي اُپن، غير از سالاد شيرازي و ماست و خيار و باقي چيزها و روي ميز وسط هال، غير از ميوه، شيريني و كرانچي و زغال اخته چيز ديگري نيست. فرناز گلستانه مي خندد: همين است ديگر، دنبال چي مي گردي، ما اين جا كار نمي كنيم، فقط مي خوريم و مي گوييم و مي خنديم. ولي به محض ورود به اتاق الهه مي فهمي كه از اين خبرها هم نيست. بايد حواست به برتولت  برشت و فلسفه كانت زير پايت باشد كه له شان نكني. داري به چايي دم كنم؟ جواب مي دهي كه يك مجله زير پايت جر مي خورد. بايد مثل چي معذرت خواهي كني. مي نشيني يك گوشه و سعي مي كني خيلي مزاحم كارشان نباشي. به كتابخانه و عروسك ها و تابلو و اين طرف آن طرف زل مي زني. گلستانه رو زمين نشسته و بهبودي رو تخت.
از كجا شروع كنيم
از اين شروع كنيم يا از نه  گفتن؟ تا اين جا فهميدي قضية موضوع اين برنامة دختران، حق و حقوق و اين حرف هاست. ببين من مي گويم از منشور كوروش شروع كنيم. از ساعت 11 تا الان دارند سر و كله مي زنند. گاهي 5 ـ 4 ساعت طول مي كشد تا خط اصلي كار دستشان بيايد و گاهي نيم ساعته مي فهمند كه دقيقا چي مي خواهند بنويسند و چطوري. آن ها بحث مي كنند و كتاب ورق مي زنند و يك چيزهايي را يك گوشه اي يادداشت مي كنند و تو داري به خوراكي هاي خوشمزة كف اتاق ناخنك مي زني.
چيزي بگو
آقاي منتظري از راه مي رسد و شروع مي كند به عكاسي. بچه ها سرشان به كار خودشان گرم است، خيلي بيشتر از اين كه حواسشان باشد عكاس دارد چي كار مي كند. الهه و فرناز دارند سر آكساسوار چانه مي زنند. آكساسوار همان شيء نماديني است كه با توجه به موضوع برنامه مي آورند رو صحنه. از زنجير و توپ و اين جور چيزها مي خواهند استفاده كنند براي حق و حقوق و اسارت و بندگي و... داري تصور مي كني كه چي از آب درمي آيد. صداي الهه به خودت مي آوردت: بايد كمك كني ها، يك نظري چيزي بده. همين طور نشين.
فرناز يك دفتر كه عكس دارا و سارا رويش دارد، برمي  دارد: از اين مي خواهي بكَني الهه؟ شروع مي كنند. فرناز بالاي صفحه تاريخ مي زند، مي نويسد برنامة چهلم. دوتايي مي گويند و فرناز مي نويسد. معلوم است كه كار زيادي دارند.
بايد سؤال هاي گزارش و ديالوگ ها و منولوگ هاي مجري، پيشنهاد وله ها و سؤال هاي بخش برادرانه و بقية چيزها را هم بنويسند. ساعت نزديك سه بعد ازظهر است. كار هر هفتة اين دو نفر، اين است كه يك روز در هفته كه معمولا پنج شنبه يا جمعه است، خانواده شان را مي فرستند دنبال نخود سياه و از صبح تا شب مي نشينند سر كارشان. سؤال ها و متن برنامة پنج شنبه كه بخش كارشناسي هر هفته است را يكي در ميان، هر كدام جدا در خانه شان مي  نويسند. الان ديگر خوب مي دانند از چي شروع كنند و با چي تمام كنند و چي بگويند. آن  ها سخت مشغول اند و به نظر مي آيد بعد از اين همه خوردن و گپ زدن، ديگر كار زيادي آن جا نداري.

ديگر كلي باهاشان رفيق شده اي. عكس و آهنگ به مــوبـــايلِ هم فــرســـتاديـــد. دوســت  هــاي مشـترك و جاهاي مشتركي كه تا حــالا بــوديد را چك كــرديــد. البته مي داني فرناز گلستانه جامعه شناسي علامه خوانده و الهه بهبودي دارد فوق فلسفه بهشتي مي خواند. اين تنها جايي است كه وجه اشتراك نداري. ولي همين كافي است كه بداني گلستانه يك زماني سروش جوان مي آمده و بهبودي از پايه هاي اصلي خانه نيم رخ است و كلي در سيماي نوجوان فعال است. منتظر آژانسي و هنوز سر پا، دم در داري با گلستانه گپ مي زني. بهبودي دارد تلفني با تهيه كننده يا همچين كسي چانه مي زند و مي گويد كه تا الان چي كار كردند. وقتي فكر مي كني كه اين بنده خداها تا شب بايد بنويسند و بعدش هم متن را با آژانس بفرستند پيش تهيه كننده و... به راهي كه بايد وسط گرما تا ميدان شهرك پياده بروي، اميدوار مي شوي.

دخترانه‎/ پسرانه
زنانه مردانه و دخترانه پسرانه بودن مدارس و دستشويي هاي عمومي و اتوبوس ها و غيره، خيلي معقول و منطقي به نظر مي رسد. ولي دخترانه پسرانه شدن، بلايي است كه اين روزها سر خيلي چيزها مي آيد. بدي اش هم اين است كه ته ماجرا نمي فهمي براي چي اين همه زحمت را به خودشان دادند. نمونه اش هم همين صفحات روزنامه ها و برنامه هاي تلويزيون است. خدا به داد برسد، براي نمونه يك رويكرد يا يك چنين چيز درست حسابي نمي تواني پيدا كني كه بعدش نفس راحت بكشي و بگويي آخيش اين برنامه محض رضاي خدا يك نگاهي، هدفي، چيزي دارد.
به  هرحال چيزي كه ته همه شان تو ذوق مي زند، اين است كه واقعا نمي فهمي چي مي خواهند بگويند يا اين دخترانه يا پسرانه بودن كار، چه كمكي به زدن حرف هايشان مي كند. قسمت افسرده كنندة كار، آن جاست كه معمولا، در يك كار دخترانه يك آيتم يا يك ستون براي پسرها وجود دارد و برعكس. پسر دخترها با هم يكي به دو مي كنند، رقابت مي كنند، خودشان را مطرح مي كنند. بدترين جايش هم اين است كه اين كارها عين سياه سفيد كردن و چپ و راست كردن يك جور است. به مبارزه طلبيدن و دو دسته كردن است. تازه قرار هم نيست آخرش اتفاقي بيفتد يا چيزي ياد بگيريم يا تكان بخوريم يا چيزي دستمان بيايد. فقط قرار است اين كار را بكنيم كه كرده باشيم و بگوييم ما دختر پسرها با هم فرق داريم. حالا جواب اين كه چرا فرق داري يا چه فرقي داريم يا حالا چقدر اهميت دارد كه فرق داريم، مي ماند رو هوا.

Javan-cinemaTV@ Hamshahri.org
014100.jpg
نُقل يا نَقل؟
دلمان نيامد به اين تپق 20:30، تمشك ندهيم. آن جايي كه كتاب مثنوي معنوي، نُقل محافل عمومي (نقل به ضم ن) شده بود. هر چقدر هم تا آخرش نشستيم تا بلكه معذرت خواهي اي چيزي به ميان بيايد، خبري نشد. ما هم اين تمشك را داديم. ولي خدا وكيلي شما سعي كنيد بي خيال اين سوتي ها شويد و ببخشيد شان، وگرنه بايد ما برويم ستون تپق طلايي راه بيندازيم. البته فقط سعي كنيد. چون بدجور تمشك خور هستند.

اين حرف ها را چي  كار كنم؟
آرش جيم  زده و مهشيد و شهاب هم قات زده اند. توي اين گير و دار، شهاب با بازي درخشان رامبد شكرابي يكهو هوس حرف هاي رمانتيك به سرش مي زند و به مهشيد مي گويد: مي خوام حرف بزنم، خسته شدم بس كه همه حرف هام رو توي دلم نگه داشتم! بس كه همه حرف هام  رو به همه زدم به جز اون كسي كه بايد بشنوه!
ها! شما هم مثل ما در ارتباط اين جمله ها مانده  ايد؟ نه! پس بهتر است ارتباطش را از فيلسوفي كه فيلمنامة فصل زرد را نوشته، بپرسيم.

چيزي به اسم سينما پاراديزو
شاهكار پخش سينما پاراديزو در برنامة صد فيلم علاوه بر همة سانسورهاي عجيب و غريب و تدوين دوبارة فيلم، با تغيير يكي از ديالوگ هاي اساسي فيلم تكميل شد. جايي از فيلم، آلفردو به توتو مي گويد: نقش و اثر يك آدم زياده. اگر آدم عاشق شود، رنج مي برد. چون عشق، يك جادة  بن بست است. و در دوبلة فيلم در همين قسمت، آلفردو مي گويد: محبت يك جادة بي انتهاست و گام برداشتن در آن براي موفقيت مفيد است. تورناتوره اگر فيلمش را در برنامة صد فيلم مي ديد، معلوم نبود چه بلايي سرش مي آمد!
014103.jpg
چشم هاي رنگين كماني
سارا اشراقي: چطور ممكن است كسي در جواني، رنگ چشم  هايش سبز باشد، ولي وقتي سن اش بالاتر مي رود، رنگ چشم  هايش عوض شود؟ ظاهرا مادر ريحانه بر اثر مرور زمان، رنگ چشم هايش برگشته و دلش هوس دو سه كيلو تمشك آبدار كرده. ما كه بخيل نيستيم، دو كيلو تمشك هم مال اين خانم رنگين كماني و اين سريال شاهكار.

چگونه بنويسيم؟
سعيد صفري: در خبر 20:30 يك شنبه شب، 30 مرداد، يك تيتر درشت با اين مضمون روي صفحه تلويزيون نقش بست: اين آمدن و رفتنت بهره چه بود؟ ، اي دل غافل، مجيدجان اون بهر است نه بهره . در مراسم تحليف رياست جمهوري هم نوار خبري شبكه خبر، واژة خدمتگزاري را يك نوبت با همين املا و پنج نوبت با املاي نادرست خدمتگذاري نوشت. ظاهرا صداوسيما بايد واقعا به فكر يك كلاس املا براي بعضي ها باشد.

تمشك تابستاني
عليرضا قدسي  پور: داري جشنوارة فيلم هاي تابستاني شبكة دو سيما را مي بيني كه ناگهان مي شنوي: بدو بدو، شبكة دو، يك ربع دو ... جاي ديگري هم مي شنوي: شبكة دو ذكاوت داره، شما صداقت داريد، بهمن هاشمي ارادت داره. واقعا بايد به اين تيكه هاي لوس، يك تمشك كه نه، هفت هشت تا تمشك داد. آقاي هاشمي! برنامة كودك كه نيست.

تيكه تيكه كردي دل منو...
سهيل حسين زاده: سه تا گوي تقديم به ابراهيم ساكتي و بر و بچز، به خاطر سه تا آگهي راهنمايي رانندگي كه دل همه را برده:
۱ ـ آن آگهي كه سيا با فري مي روند بيرون آه، چه توهمي!...
۲ ـ آن آگهي كه سامي توي كنكور قبول مي شود و مي رود توي پارك تيكه تيكه كردي دل منو...
۳ ـ آن آگهي كه سيا مرخصي آموزشي مي گيرد و با هوتن و راد بر مي گردد تهران بگيرم بكشمت پسرة كارت قرمزي.
تاخير فاز
علي اوليايي: تلويزيون هميشه خيلي خوب خودش را لو مي دهد. مثل همين اولين جلسة رأي  اعتماد وزيران كه از شبكه خبر پخش شد. تابلو بود كه شبكه هيچ آمادگي نداشت. زيرنويس معرفي برنامه معلوم بود مال واحد سيار است و از قبل آماده نبوده. آن هم با يك سر و شكل آبروريزي كه واضح بود همان لحظه دارند فكري به حال اين برنامة زنده مي كنند. بعد از مدتي، تازه ساعت كنار صفحه آمد و بعد از بيست دقيقه آرم شبكه و بعد از نيم ساعت، كلمة زنده و آرم اختصاصي شبكه خبر و باقي چيزها همين جور به ترتيب روي صفحه ظاهر شدند. دوربين همة وزيرها را نمي شناخت و بالاخره بعد از اعلام 15 تا وزير، ابتكار به خرج دادند و اسم را زيرنويس كردند و آخر سر هم لطف كردند دو سه تا وزير آخر را از وسط جمعيت پيدا كردند و نشان دادند. ولي بعد از همة اين ها، شبكه خبر روز به  روز بهتر شد و واقعا سنگ تمام گذاشت و يك گوي درشت و حسابي را به خاطر پوشش خبري خوبش از رأي اعتماد، نصيب خودش كرد. موسيقي هاي به جا كه هر وقت بايد، حماسي بود و هر وقت بايد، رمانتيك؛ وله ها و ميان پرده  هاي خبري، زيرنويس هاي حرفه اي و به موقع و خيلي چيزهاي ديگر كه براي يك برنامة زنده، فوق العاده است.

نامة چند تن از كارگردانان صبا
در شمارة 30مجله، مصاحبه اي با دكتر برزو رفيع پور (انيماتور) چاپ كرديم. به دنبال چاپ آن مصاحبه، تلفن هاي متعددي به دفتر مجله شد كه در برگيرندة نظرات مختلف، موافق و مخالف بود. هفته پيش در صفحة رويداد * هفته ، نامة كوتاه دكتر رفيع پور را جهت رفع سوءتفاهمات احتمالي با عنوان آقا ببخشيد چاپ كرديم و گفتيم كه نامة  ديگري هم از طرف كارگردانان شركت صبا،  خطاب به آقاي دكتر به دفتر مجله رسيده و قول داديم كه در اين شماره، آن را چاپ خواهيم كرد. متن نامه بدين شرح است:

مي گويند جواب هر حرفي را نبايد داد. اما اگر حرف ناحساب باشد چه؟ و اگر اين حرف ناحساب در يك نشريه چاپ شود كه ميليون ها نفر خوانندة آن باشند چه؟
آقاي دكتر!
شما كه سر سفرة حاضر و آماده نشستيد، كجا بوديد وقتي كه خشت خشت اين شركت بنا گذاشته شد؟ كجا بوديد وقتي كه همه شبانه روز كار مي كردند تا شركتي كه ديگران با تأسيس آن مخالف بودند، پا بگيرد؟ كجا بوديد وقتي كه همه براي اين كه شركت از زير ذره بين بيرون بيايد، از جان مايه گذاشتند؟
خيلي ها دلشان نمي خواست صبايي وجود داشته باشد، اما بعد كه همين صبا از هيچ، افتخارات جهاني آفريد، سكوت كردند.
آن موقع كه فقط سختي بود و تحمل و كار، آن موقع كجا بوديد؟ آن موقع كه ما با مشكلات دست و پنجه نرم مي كرديم؟
آن وقتي كه تز خيلي ها اين بود كه خريد انيميشن خارجي، يك دهم توليد داخل هزينه دارد، و مسؤولان شركت در آن زمان با زحمت زياد توانستند توليد داخل را  جا بيندازند، شما كجا بوديد؟
شما سر سفرة پهن شده نشستيد و ما خوب رسم مهمان  نوازي را به جا آورديم. ما به شما احترام گذاشتيم. در كلاس هايتان شركت كرديم و هيچ به روي خودمان نياورديم كه مطالبي را كه مي گوييد، ده ها سال قبل، همه مان در كلاس هاي دانشكده شنيديم و عين به عين آن را در كتاب ها خوانده ايم.
ما به شما احترام گذاشتيم و توليداتمان را نشانتان داديم، ولي شما در مقابل سمند ما، همه اش از اين دم زديد كه بنز بهتر است و اين مزايا را دارد.
ما به شما احترام گذاشتيم ولي شما چه كرديد؟
آيا پاسخ همة اين احترام ها، توهين بود؟
آيا واقعا اين جا استخوان را به خر مي دهند و يونجه را به سگ؟! يعني ما اين قدر نفهم و بي شعوريم كه بديهيات را هم تشخيص نمي دهيم؟  و لابد به جاي اين كه غذا را در دهانمان بگذاريم، قاشق را در گوشمان فرو مي كنيم؟
شما كه همه چيز را از نزديك ديديد، چرا؟
شما الان خودتان هم از امكانات و نيروهاي همين شركت هركي هركي و بي نظم داريد استفاده مي كنيد، چطور چنين گذشتي داشتيد كه در اوج موفقيت، از آن سر دنيا آمديد به جايي كه خر و سگ را از هم تشخيص نمي دهند و زبان شما را نمي فهمند و كار هم بلد نيستند و بي نظم هستند و اول كار مي كنند بعد استوري بُرد مي زنند، داريد كار مي كنيد؟ بر اساس كدام منطق، اين قدر خود را زجر مي دهيد؟ چرا لگد به بخت خود زديد؟
شما كه ناجي وار از آن سر دنيا تشريف آورديد، چطور متوجه نشديد اين جا يك شركت تلويزيوني است نه سينمايي، و كارش مجموعه سازي است نه كار تاپ سينمايي، و بودجه اش براي ساپورت كارهاي تلويزيوني است نه براي اكران در سينما كه بازده مالي دارد، و وظيفه اش ساخت چند صد دقيقه كار در سال است نه يك انيميشن سينمايي. حالا اگر در اين رهگذر، چند كار هم خارج از اين چهارچوب ساخته شده باشد، جاي بسي افتخار دارد.
ما به كسي كه كار بلد باشد و بخواهد كاري انجام دهد، حسادت نمي كنيم، از او استقبال هم مي كنيم. ولي دست كسي كه ادعاي دوستي دارد را هم نمي فشاريم.
براي شما متأسفيم كه بعضي از ما به اندازة سن شما سابقة كار انيميشن داريم. از ما كاري را كه خواسته شد، انجام داديم و به نحو احسن هم انجام داديم و از ابتدا قرار نبود كاري مثل استوديوي ديزني يا پيكسار و غيره بكنيم. در اين مملكت، همه با ديزني آشنايند. شما اولين نفري نيستيد كه شديدا سنگ او را به سينه مي زنيد. گرچه ما همچنان بلاتكليف هستيم كه تأييد درست است يا تكذيب؟! و آخر نفهميديم كه شما در استوديوي ديزني كار مي كرديد يا نه؟ شما صاحب مكتب پنهاني! در ديزني هستيد يا خير؟ و آيا تئوري هاي شما آن قدر به زبان غرّا ارائه شده كه آسيفا از آن اطلاعي داشته باشد؟ ولي حداقل اين را مي دانيم كه ايرانياني كه در كمپاني هاي معتبر انيميشن كار مي كنند (همچون آقاي آزاداني) در مواجهه با شركت تحسينش كردند و از پيشرفت چند دهه اي انيميشن در ايران به شگفت آمدند.
ما مي خواهيم مثل خودمان كار كنيم، به اقتضاي فرهنگ و بودجه و مردم خودمان. موشك هوا نمي كنيم، ولي منتظريم ببينيم ديگران چگونه موشك هوا مي كنند!
در آخر اگر مي بينيد از جانب مسؤولان فعلي شركت، عكس العملي نشان داده نشده، به اين خاطر است كه آن ها نيز يك كودك از آب و گل درآمده را تحويل گرفتند، كودكي ده ساله كه همه چيز ياد گرفته و دارد مدرسه اش را مي رود. تعجبي ندارد، چون آدم براي چيزي كه زحمت بكشد، قلبش مي تپد.
ما ز ياران! چشم ياري داشتيم
و صد البته... خود غلط بود آن چه ما  پنداشتيم
گروهي از صبائيان

امضاءكنندگان: عليرضا فرماني (كارگردان انيميشن)، امير خوش خرام (كارگردان انيميشن)، سعيده ذاكري (كارگردان انيميشن)، نسرين قلي بيگيان (كارگردان انيميشن)، پروين تجويد (كارگردان انيميشن)، ناهيد صمدي

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
هماهنگ باشيد!
اين، يك فاجعه است
رويدادهفته
تلويزيون
يك دستپخت دخترانه
دخترانه‎/ پسرانه
Javan-cinemaTV@ Hamshahri.org
نامة چند تن از كارگردانان صبا
ورزشي
پرواز شماره 22
آفتاب دراومد
رويدادهفته
شليك به بشقاب پرنده
پايان جاودانگي
حمله به جاودانگي
بارسلونا مهار شدني است؟
اجتماعي
پي چيزي كه به آن نمي رسي نرو
زندگي
سبزي از قرنطينه درآمد
دختر هم مگر نمونه دارد؟
رويدادهفته
سينما
پلنگ سو ئيسي با طعم ايتاليايي!
شكست امپراتور
دانش
مي سازيم؛حتي شتاب دهنده
سويفت چي پيداكرده؟
پوستم؟ژاپني اه
سركه بخور،ايدز نگير
روزها
فرشته نزديك آمده بود
آن چه در باران گذشت
رويدادها
جهان كوچك
كاشتن باد در كوزوو، درو توفان در لندن
توسعة فقر
وقتي پلة فرار آتش بگيرد
لباس زرد اژدها
هنر روز
روي پلكان شرقي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |