گلوي كوچك يك ميدان
صدرا ريحانه
فردا، پوتين هاي براق گارد
روي گلوي كوچك يك ميدان مي ايستد
فردا نبض زندگي
به چنگال سر بي تفنگ ها مي افتد.
فردا پشت بام هاي حومة اين ميدان كوچك
از آفتاب گرم نمي شود
فردا كسي براي كبوترهاي ترسيده دانه نمي ريزد.
فردا ستاره هاي يك ژنرال كوتوله
روي شانه هايش غروب مي كند.
فردا فرياد ما دين علي مي خواهيم...
تا كسراي نياوران كمانه مي كند.
فردا هيچ كدام از تاس هاي شريف امامي
روي منّبت سياست خوش نمي نشيند.
فردا شاهنشاه كاغذي ايران
از وسط تا مي شود.
فردا همة شاهپورها و والاگوهرها
نشاني جزيرة موريس را از هم مي پرسند.
فردا همة فرشته ها
قطعة هفده را به هم نشان مي دهند.
اما فردا پانزده خرداد تكرار نمي شود.
فردا دنياي سلطنت
در ويترين كوچكي از موزة ايران باستان
جا مي گيرد.
فردا، هشت صبح
ميدان ژاله!
كار ديكتاتور تمام شد
مصطفي اشعري
رضاخان بايد مي رفت. خودش هم لابد اين را فهميده بود كه ديگر شب ها خواب نداشت و همة زورش را مي زد كه مطمئن شود سلطنت بعد از او در خانة پهلوي ها مي ماند.
رضاخان از هيتلر خوشش آمده بود. هيتلر يك تنه در اروپا مي تاخت و نقشة جنگي كه رضاخان در اتاقش داشت، روزبه روز سهم بيشتري به آلمان ها مي داد. تازه هيتلر ادعاي نژاد برتر آريايي و اين جور چيزها هم داشت كه خيلي راحت مي شد ايران را هم به اين نژاد برتر سنجاق كرد. رضاخان هم هوس كرد ارباب عوض كند. دولت آلمانوفيل تشكيل داد و مملكت پر شد از كارشناس هاي آلماني.
اما آن روزها، قاعدة بازي سياست اين نبود... قرار نبود كسي براي خودش ارباب تعيين كند. متفقين [انگليس، امريكا و شوروي] بايد نوكر قديمي و بي معرفت را ادب مي كردند. هيتلر هم به كوه هاي قفقاز رسيده بود و اگر به ايران مي رسيد، شاه قلدر ايران مطمئنا به اش روي خوش نشان مي داد و كار جنگ تمام مي شد... فقط يك راه مانده بود: انگليسي ها بايد ايران را مي گرفتند. اين طوري، هم خيالشان از بابت مخالف خواني هاي رضاشاه راحت مي شد و هم مي توانستند به روس ها كمك كنند تا آلماني ها را در همان كوه هاي قفقاز از پا بيندازند.
چهارم شهريور 1320 انگليسي ها، امريكايي ها و روس ها وارد ايران شدند. رضاشاه هم فهميد كه رفتني است. فقط توانست با التماس، از فروغي [كه نوكر انگليسي ها بود] امضا بگيرد كه پسرش شاه خواهد شد.
كار ديكتاتور تمام شد؛ به همين سادگي. روز پنجم شهريور دستور داد ارتش جلوي خارجي ها مقاومت نكند. بعد هم استعفانامه اي را كه فروغي نوشته بود، امضا كرد و روز بيست و پنجم شهريور از تهران رفت. اول به اصفهان و بعد به كرمان و دست آخر هم در بندرعباس سوار كشتي شد تا به تبعيدگاهي برود كه انگليسي ها در جزيرة موريس برايش انتخاب كرده بودند.
طلوع ماه
علي به برادرش عقيل گفت: عقيل! زني براي من انتخاب كن كه از شجاعان به دنيا آمده باشد تا از او فرزندي دلير داشته باشم. و عقيل ام البنين را انتخاب كرد. آرزوي علي در ابوالفضل تحقق پيدا كرد.
اسم ام البنين ، فاطمه بود. اما دلش نمي خواست فاطمه صدايش كنند. مي گفت طوري، حسن و حسين و زينب به ياد مادرشا ن و غم هايش مي افتند. امام علي، اسم او را ام البنين گذاشت، يعني مادر پسرها .
حضرت ابوالفضل چند سال بعد از شهادت امام علي(ع)، در سن 18 سالگي، با لُبابه دختر عبدالله بن عباس ـ پسرعموي پيامبر ـ ازدواج كرد. ابن عباس خودش، راوي حديث و مفسر قرآن بود. حضرت عباس و لبابه صاحب دو پسر شدند: عبيدالله و فضل كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين شدند.
ام البنين مادر ابوالفضل در حادثة كربلا زنده بود، ولي در كربلا نبود، در مدينه بود. در مدينه خبر به او رسيد كه چه گذشت و چهار پسر تو شهيد شدند.
اين زن بزرگوار به قبرستان بقيع مي آمد و براي فرزندانش نوحه سرايي مي كرد. نوشته اند اين قدر نوحه سرايي اين زن، دردناك بود كه هر كه مي آمد، گريه مي كرد؛ حتي مروان حكم كه دشمن ترين دشمنان بود.
عباسم! فرزندم! اگر شمشير تو در دستانت بود، مردي را در جهان، زهرة اين نبود كه با تو روبه رو شود.
امام سجاد چشمش كه به عبيدالله ـ پسر حضرت ابوالفضل ـ مي افتاد، گريه اش مي گرفت. مي گفت: هيچ روزي بر رسول خدا سخت تر از روز جنگ احد نبود، چون در آن روز عموي پيامبر، شير خدا حمزه كشته شد و بعد از آن، روزي بر پيامبر سخت تر از روز جنگ موته نبود، چون در آن روز پسر عمويش جعفربن ابوطالب كشته شد. اما مثل روز مصيبت حسين، روزي نيست. وقتي 30 هزار تن در مقابل او ايستادند و مي پنداشتند از امت اسلام اند و كار را تا آن جا كشاندند كه او را به قتل رساندند. خداوند رحمت كند عباس را كه به حق، ايثار كرد و امتحان شد و با برادرش ماند تا آن كه دو دستش قطع شد.
تر انه هاي سرزمين مادري ام
سيدضياء قاسمي
زماني كه من دانش آموز بودم و تازه شعر سرودن را شروع كرده بودم، در مجلسي با شاعر نام آشناي سرزمينم محمدكاظم كاظمي آشنا شدم و شعرهايم را نشانش دادم. آقاي كاظمي شعرها را با حوصله خواند و بعد به اندازه اي كه براي يك شاعر نوجوان تازه كار لازم است، مرا تشويق كرد. بعد هم شعرهاي سه نفر را به من توصيه كرد كه بخوانم. يكي از آن سه نفر عبدالجبار كاكايي بود و اولين مجموعه اي كه از او خواندم، مرثيه روح بود. آن روزها همه جا دنبال شعري از كاكايي و قزوه و بهمني يا نام و يادي از ايشان مي گشتم و ديدن اين شاعران از آرزوهاي بزرگ و شايد محالم بود.
بعدها با شعرهاي كاكايي انس بيشتري پيدا كردم و بسيار از آن آموختم. حالا كه به شعرهاي جبار نگاه مي كنم - اگرچه اين يكي دو ساله از ايشان بيشتر ترانه شنيده ام - ويژگي هايي دارد كه در نزد ديگران كمتر مي شود پيدا كرد. و با اين عنوان، كاكايي از شاعران بزرگ و صاحب صداي امروز ادبيات فارسي است. اگرچه مدت زيادي است شعر نمي گويد و يا اگر مي گويد، مقداري محافظه كاري به خرج مي دهد و از آن ابداعات و نوآوري هاي خاص او كه شعرهايش را در معرض خطر كردن و نكردن قرار مي دادند، پرهيز مي كند.
كاكايي با قبول مسؤوليت هاي اجرايي ادبي در مقاطع مختلف، گره از كارهاي فروبستة خيلي ها گشوده و حامي بسياري از شاعران جوان بوده است. اگرچه اين مشاغل به قيمت اين كه خودش از بسياري خلوت ها دور بماند، تمام شده است.
بزن تار و بزن تار!
ليلا خجسته راد
عجيب به نظر مي رسد ، اما وقت هايي بود كه از صبح تا شب در صندوقخانه، تمرين تار مي كرد.
از پانزده سالگي، آموختن ساز را پيش دايي اش حسين علي خان شروع كرد. با اين كه به توصية او، نواختن ويولن را هم ياد گرفت، اما تار هميشه ساز اصلي او بود.
شايد اگر او با نت آشنا نمي شد، موسيقي ايراني خيلي زود به باد فراموشي سپرده مي شد. در واقع تا قبل از آن، بين افرادي كه براي آموختن موسيقي، فرنگ مي رفتند، كسي به اين فكر نمي افتاد كه نواها و موسيقي هاي ايراني را به رشته تحرير درآورد و اين كلنل علي نقي خان وزيري بود كه اين كار را كرد.
او براي اولين بار، رديف هاي آقا ميرزاعبدالله و آقا حسين قلي را نوشت و آموزش درست ويولن را به عهده گرفت. مدتي طول كشيد تا فرق نواختن ويولن و كمانچه را به شاگردانش آموخت.
وزيري از سال 1307 تا 1313 رياست مدرسه موسيقي دولتي را برعهده داشت و در سال 1313 به خاطر اختلاف با دربار، به دستور رضاشاه از كار بركنار شد. در سال 1315 به تدريس در دانشگاه تهران پرداخت و همواره جزو اساتيد ممتاز بود.
آهنگ هاي دخترك ژوليده (براي تار)، خريدار تو (براي آواز و اركستر ـ روي سروده هاي سعدي) و گنجشك محبوس (براي كودكان)، از مهم ترين آثار او هستند.
او شاگرداني تربيت كرد كه بعدها در موسيقي ايران از اساتيد فن بودند و از ميان آن ها مي توان به ابوالحسن صبا، روح الله خالقي، موسي معروفي، جواد معروفي، حسين علي ملاح و فروتن راد اشاره كرد.
اين عكس رابامن دفن كنيد
محمدحسين جعفريان
مهم ترين هدية من براي احمد شاه مسعود، دو شماره از مجله مهر بود. شماره هايي كه خودم در آن ها خاطراتي از اين فرمانده اسطوره اي افغان نوشته بودم. هنگام تقديم اين دو شماره، مردد بودم. بيشتر براي اين كه مبادا احمد شاه مسعود، پس از تماشا و مطالعة خاطرة مربوط به خودش، ديگر صفحات مجله را هم تورق كند و احيانا بخواند. درست قبل از مطالب من، دو صفحه، كيپ تا كيپ، پر شده بود از مزخرفات سيدابراهيم نبوي: جوك هاي رنگارنگ و حكايات مسخرة سركاري.
دور تا دور مجلس، ژنرال ها و فرماندهان زير دست مسعود، سبيل به سبيل نشسته بودند. جز خود او، نسخة ديگري از مجله نيز دست يكي از مشاورانش به نام ملاقربان بود. او آدم باسواد و چيزفهمي بود. آرام آرام داشت مجله را ورق مي زد. اميدوار بودم اگر مشكلي پيش بيايد، براي ملاقربان توضيح بدهم كه: اين يك نشرية ويژه و يك نوع روزنامه نگاري مخصوص عده اي از جوانان ايران است. برخلاف تصور من، احمد شاه مسعود هوشيارتر از آن بود كه وقتش را صرف اين خزعبلات كند. چند سطري از مطلب اصلي را خواند. بعد مجله را بست و سؤالاتي از اوضاع فرهنگي و سياسي ايران پرسيد. او آرام بود و مهربان و به مسائل داخلي ايران بسيار علاقه مند. آن روز و پس از آن روز، ما گاه ساعت ها دربارة آن چه در ايران مي گذشت، با هم حرف زديم. از همه كس و همه چيز. از انتخابات ايران، مطبوعات، عبدالكريم سروش، شيوة اجراي احكام و حتي تيم فوتبال استقلال!
روي جلد يكي از شماره هاي مهر كه به احمد شاه مسعود تقديم كرده بودم، تصوير مردي بود كه در قهوه خانه اي مشغول قليان كشيدن بود. مرده شور اين ميرفتاح را هم ببرد با اين سليقه اش در انتخاب روي جلد.
مسعود تعريف كرد از دايي اش كه چطور باشكوه قليان مي كشيد و خاطرات جالبي از دوران كودكي اش تعريف كرد. در پايان هم يادآوري كرد كه در افغانستان، قليان مي گويندچلم و گاه دركشيدن آن افراط و تفريط مي كنند. مثلا گفت كه بعضي افغان ها به جاي تنباكو، عقرب را مي گيرند، مي كُشند، خشك و آسياب مي كنند و در قليان مي گذارند و مي كِشند. در اين وقت، مسعود به چهرة ما كه به شدت متعجب شده بوديم و نمي توانستيم حيرتمان را پنهان كنيم، نگاه كرد و با خنده گفت: ها! جعفريان صاحب (بله آقاي جعفريان) افغان قليان هم كه مي كشه، كژدم مي كشه! اي رَ (اين را) چه مي گويي؟ و باز همه مدتي خنديديم. من شايد مدتي از شادترين و دلنشين ترين روزهاي زندگي ام را همراه احمدشاه مسعود، در تابستان سال 80 و در خطوط مقدم جبهة جنگ گذراندم. او نبردي سخت را فرماندهي مي كرد. از اين سنگر به آن سنگر و از اين جبهه به آن جبهه مي رفت. و ما نيز شب و روز به دنبالش. شهريورماه آن سال، وقتي در تهران خبر شهادت مسعود را شنيدم، به ناگاه همة اين لحظات و روزها برايم زنده شد. شكوه آن مرد و آرمان هايش. آن روز باران سختي مي باريد. دو روز از قطعي شدن خبر شهادت مسعود مي گذشت. از ميدان صادقيه به طرف ميدان آزادي مي آمدم كه ماشينم پنچر شد. همان نزديكي، آپاراتي اي بود. شاگرد مغازه به شدت عصباني و پكر بود. گفت: خودت چرخ را باز كن. گفتم: پايم ناراحت است، نمي توانم. گفت: پس برو يك جاي ديگر. ممكن نبود. باران سختي مي باريد و او هم امتناع مي كرد. دستمزد بيشتر هم چاره ساز نبود.
وقتي با همكار ديگرش حرف زد، فهميدم افغاني است. چند لحظه بعد پي بردم او پنجشيري است. وقتي فهميد من پنجشير بوده ام و عكس يادگاري ام را با مسعود ديد، ناگهان وسط مغازه، هاي هاي شروع به گريستن كرد. همة مشتري ها حيرت زده شده بودند. نمي توانستيم جلويش را بگيريم. عكس را مي بوسيد و مي گريست. بعد بي هيچ حرفي آمد چرخ ماشين را باز كرد، پنچري را گرفت و آن را بست. هر چه كردم، پولي نگرفت. چند بار با من روبوسي كرد. مي گفت: تو آمرصاحب را ديده اي؟ فقط اجازه خواست عكس را براي خودش بردارد. قسم خورد كه وصيت مي كند اين عكس را هنگام مرگش نيز از او جدا نكنند و در كفنش بگذارند؛ عكس آمرصاحب را.
فيلم ساز به روايت فيلم سازها
برگمن [اينگمار] و كوروساوا واقعا خلاق اند، افسونگرند، ولي نه در جهت پيچيده سازي. يك دنياي واقعي، غني و تخيلي در خود دارند كه با خشونت بيانش مي كنند.
فدريكو فليني
(زماني يك تهيه كنندة ايتاليايي به سرش زد كمدي الهي دانته را به فيلم برگرداند. قرار بود بهشت را برگمن، برزخ را فليني و جهنم را كوروساوا بسازد.)
او كلاسيك ترين ژاپني است، يك سامورايي نوين. او فقط سينماگر بزرگي نيست، بلكه انساني است با خصوصيات عالي و خلق و خويي فوق العاده.
ميكل آنجلو آنتونيوني
كوروساوا فيلم سازي است كه بيش از همه تحسين اش مي كنم. او هميشه الهام بخش من در فيلم هايم بوده. هر چه او بيشتر فيلم بسازد، ما بيشتر ياد مي گيريم. او با تصويرها و صداها به اهدافي مي رسد كه فقط با كلمات مي شود بيانشان كرد.
جورج لوكاس
بيشتر كارگردان ها در دوران كاري خود يك شاهكار دارند كه مشهورشان كرده. شاهكارهاي كوروساوا به هشت، نه تا مي رسد. او يكي از دو سه استاد سينماي امروز است.
فرانسيس فوردكاپولا
(لوكاس، كاپولا، اسپيلبرگ و اسكورسيزي از طرفدارهاي پروپاقرص كوروساوا هستند. او فيلم رؤياها يش را در سال 1990 با كمك مالي آن ها ساخت و اسكورسيزي در آن، نقش ون گوگ را بازي كرد.)
اين ژاپني بلندقد با آن رفتار فروتنانه و صداي لطيف و خفه، تضاد غيرمنتظره اي با خشونت مخلوق هاي سامورايي اش روي پرده داشت. ولي من مي دانستم كوروساوا خون سامورايي در رگ هايش دارد. حتي كم اهميت ترين آثار او نشانة تسلط فني اعجاب آورش هستند.
ساتيا جيت راي
بعد از ديدن يكي از فيلم هايش بلافاصله سبك استفادة او از دوربين را براي سريالي تلويزيوني كه آن زمان داشتم مي ساختم، به كار گرفتم.
رابرت آلتمن
او كامل ترين كارگرداني است كه من مي شناسم. فيلم هاي او از همه بهتر ساخته، تدوين و فيلم برداري شده اند.
مايكل چيمينو (كارگردان شكارچي گوزن)
فيلم هاي كوروساوا تأثير فوق العاده اي بر سينماگران كشور من گذاشته. امكان ندارد بدون استناد به حرف هاي اين استاد بزرگ، از سينماي ژاپن صحبت كنم.
ماساكي كوباياشي (كارگردان فيلم كوايدان)
چطور درست شد؟
مهدي صارمي فر
بزرگ ترين عدد نام گذاري شده در دنيا، يك و صد صفر جلوي آن است كه گوگول (Googol) نام دارد. ميلتون سيروتا از دوستان پايه ريزان سايت گوگل كه برادرزادة رياضي دان بزرگ امريكايي ادوارد كاهنر نيز هست، پس از خواندن اين جمله در كتاب رياضيات عمويش، پيشنهاد داد كه نام سايت اينترنتي را كه قرار بود با دوستانش تأسيس كنند، برگرفته از نام google، googol بگذارند.
در يكي از تعطيلات پايان هفته در سال 1995، دو دانشجوي فوق ليسانس كامپيوتر بر روي صندلي هاي كافي شاپ دانشگاه ميشيگان در حال صحبت دربارة مسائل متعددي بودند كه بحث شان كشيده شد به مسألة چگونگي استخراج داده هاي موردنظر از ميان حجم عظيمي از داده ها. لري پيج و سرگي برين در ژانوية 1996 نخستين موتور جست وجوي خود به نام Back Rub را طراحي كردند. لري هميشه به ور رفتن با وسايل خرده ريز معروف بود و حتي يك بار با استفاده از قطعات Lego يك پرينتر ساخته بود. او موظف شد كه يك محيط سروري ايجاد كند كه به جاي استفاده از كامپيوترهاي بزرگ از چند تا PC معمولي ساخته شده باشد.يك سال بعد، Back Rub به يكي از پيشرفته ترين موتورهاي جست وجوي اينترنتي دنيا تبديل شده بود و اين دو مهندس جوان كامپيوتر مي خواستند كه تكنولوژي پيشرفته شان را در اختيار عموم قرار دهند. در نيمة نخست سال 1998 نخستين قدم ها براي ظهور Google در دنياي اينترنت برداشته شد.در آن روزها ياهو (Yahoo) كه به مردم E-mail رايگان مي داد و سرويس هاي بسياري را در اختيار مخاطبان خود مي گذاشت، بسيار رونق گرفته بود. ديويد فيلو مدير مالي ياهو كه از قضا دوست سرگي نيز بود، پيشنهاد آن ها براي خريدن موتور جست وجو را نپذيرفت.
حتي يكي از مديران اجرايي ياهو به آن ها گفت كه جست وجوي اينترنتي، زياد چيز مهم و رايجي نيست كه آن ها بخواهند رويش سرمايه گذاري كنند.
لري و سرگي كه در بد مخمصه اي گير افتاده بودند، دست به دامن يكي از مديران شركت Sun شدند كه از قضا، استاد دانشگاه استانفورد نيز بود. سرگي مي گويد: صبح خيلي زود به دم خانة اندي بكتوشيم رفتيم و او قبول كرد كه ورژن demo موتور جست وجوي ما را چك كند. روز بعد، يك چك صد هزار دلاري برايمان فرستاد.
در هفتم سپتامبر 1998، دفتر Google Inc واقع در هنلوپاك كاليفرنيا در كنار گاراژ خانة لري پيج با سه كارمند افتتاح شد. نفر سوم، كريگ سيلوراستاين مغز اصلي گوگل بود كه بسياري از خلاقيت هاي اين چند سال اخير گوگل و پيشرفت هاي آن را به وي نسبت مي دهند. او هم اكنون مدير فن آوري گوگل است.
زماني براي مستي اسب ها
احسان رضايي
سرخ پوست هاي امريكاي شمالي، مردم متفاوتي هستند. آن ها پيشرفت و تمدن را در تسلط بر طبيعت نمي دانند. اسم هايشان هم كاملاطبيعت گرايانه است. مثلا مردي كه براي سرخ پوست ها مظهر سازش ناپذيري و سلامت است، ديوانه اسب نام دارد. او نامش را از رؤيايش گرفته بود. رؤياي فلسفي كه مي گفت عالم خاكي، سايه اي است از يك جهان بزرگ تر و والاتر؛ جهاني كه در آن، همه مساوي هستند و سفيدها به سرخ ها زور نمي گويند و طبيعت را از بين نمي برند و در آن رؤيا اسبش هم از خوشحالي حركاتي عجيب و ديوانه وار مي كرد.
زمانة ديوانه اسب اما اصلا شبيه رؤيايش نبود. در سال هاي قرن نوزدهم در امريكاي شمالي سفيدها مدام از سرخ پوست ها زمين هايشان را مي خواستند، آن هم بدون صاحبانش. سرخ ها را به زور يا حيله از وطن اجدادي شان دور مي كردند و طبيعت، عزيزترين چيز براي سرخ پوست ها را از بين مي بردند. سرخ ها هم كه هيچ وقت نفهميدند چرا فلز زرد ارزشي بيشتر از گاوهاي وحشي دارد، مدام كارشان به درگيري با سفيدها مي كشيد و دولت ايالات متحده هم قاعدتا از سفيدها حمايت مي كرد. و مگر چقدر مي شد با تقدير جنگيد؟ سفيدها تعدادشان بسيار بسيار بيشتر از سرخ ها بود (حدودا 200 برابر)، سلاح دوربُرد و مسلسل داشتند و قرارهاي قبلي شان را هم زير پا مي گذاشتند (امريكايي هاي متمدن، 400 قراردادشان را با سرخ پوستان وحشي نقض كردند). و اين طوري بود كه سرخ پوست ها در فاصلة ?? سالة 1861 تا 1890 جمعيت شان يك دهم شد.
ديوانه اسب، جنگجوي افسانه اي و شهيد بزرگ سرخ پوست ها، در 1838 و در طايفة اوگلالا از قبيلة سيوكس به دنيا آمده بود، تقريبا آخرين سال هاي خوشي سرخ پوست ها. با رئيس نشسته گاو ، آخرين رئيس بزرگ سرخ پوست ها پسرعمو و دوست صميمي بود. خيلي زود فهميد كه بايد جلوي سفيدها ايستاد. آن ها مي خواستند از كوه سياه (بلك هيلز) كه براي سرخ ها مركز جهان و مكان مقدس بود، طلا استخراج كنند. و اين براي ديوانه اسب و ساير مردان سرخ پذيرفتني نبود. در جنگ بزرگ سرخ ها كه به نابودي كامل گروهان ژنرال فترمن در 1867 منجر شد، ديوانه اسب، شجاعتش را نشان داد. و بعد كه فرمانده بزرگ جنگ، رئيس ابر سرخ ، به واشنگتن رفت و با سفيدها صلح كرد، او رهبر آن دسته از سرخ ها شد كه حاضر به كنار آمدن با سفيدها نبودند. او تحت تعقيب سفيدها بود و محبوب سرخ ها. بالاخره هم كشته شد. فرداي مرگش سيوكس ها پشت زين اسب مي تاختند و فرياد مي زدند: بوكاكيو ... امروز روز خوبي براي مردن است.
افسانه اي سرخ پوستي مي گويد اجزاي بدن ديوانه اسب را در جاي جاي سرزمين هاي سرخ پوستي دفن كرده اند و او روزي برخواهد خاست. در داكوتاي شمالي، در محل كشته شدن او مجسمه اي به يادبودش ساخته اند كه بزرگ ترين مجسمه در دنياست.
آوارگي يهود، بي معني است
سارا نوشادي
آرتور كوستلر، نويسنده اي كه با ظلمت در نيمروز مي شناسيم اش، يك مجاري تبار انگليسي بود. گرچه در 1948، يعني در 43 سالگي شهروند انگلستان شد و از آن به بعد هم بود كه به انگليسي نوشت، اما تقريبا همه او را يك انگليسي كه مادر و پدرش اهل بوداپست هستند، مي شناسند.
كوستلر در جنگ هاي داخلي اسپانيا خبرنگار بود. از 21 سالگي بعد از پايان درسش در دانشگاه وينا به فلسطين رفت تا در يك كيبوتص كار و زندگي كند. بعد هم وقتي همان جا به عنوان يك دستيار معمار مشغول به كار بود، پيشنهاد سردبيري هفته نامة قاهره را پذيرفت وروزنامه نگاري را در 29 سالگي شروع كرد.او گرچه خودش آدم مذهبي اي نبود، ولي به دليل داشتن خانوادة يهودي و تجربة زندگي در يك كيبوتص، كتاب قبيلة سيزدهم را در تحليل و زير سؤال بردن فلسفة صهيونيسم و دربارة نژاد سامي نوشت. از نظر او دياسپورا (آوارگي) يهود، چيز بي معني اي بود كه براي به وجود آوردن يك كشور يهودي، آن را علم كرده بودند. او مي گفت به زودي در يكي دونسل بعد، اقوامي كه با نژادها و فرهنگ هاي مختلف به اسم نژاد سامي دور هم جمع شده اند، به جان هم مي افتند. مقاله هاي او در گاردين آن سال ها (1948 و 1949) هم همين مسأله را عنوان مي كرد.اومي گفت شايد حالا نسل جديد با لذت، گذرنامه هاي اسرائيلي شان را لمس كنند، ولي طولي نمي كشد كه اين همه اقوام مختلف از عرب گرفته تا اقوام يهودي با نژاد مغولي و اروپاي شرقي و اروپاي غربي، همه به جان هم مي افتند. آن ها تقريبا هيچ وجه تشابهي جز دين با هم ندارند.فقط كافي است مشكل آن ها با دنياي اطرافشان حل شود تا مشكل داخلي شان شروع شود.
كوستلر در 1983 درحالي كه از بيماري پاركينسون و سرطان خون رنج مي برد، درگذشت و همسرش هم بلافاصله خودكشي كرد. گرچه خيلي ها معتقدند او و همسرش هردو باهم خودكشي كرده اند.