- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره۳۴ - شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۸۴ - - Sep 3, 2005
docharkhe
فرشته نزديك آمده بود
014232.jpg
طرح:مسعودنجابتي
تولد امام حسين(ع) ۱۶ شهريور، 3 شعبان سوم ه.ق
فرخنده ملكي فر
فاطمه خواب بود. جبرئيل آمده بود با حسين كه گريه مي كرد حرف مي زد و گهواره اش را تكان مي داد. فاطمه كه بيدار شد، گهواره هنوز تكان مي خورد و حسين ديگر گريه نمي كرد، اما كسي نبود. از پدرش پيامبر خدا پرسيد. او برايش گفت.
حسين با كودك ديگري بازي مي كرد. وقتي همبازي اش مي برد و مي گفت: من را به دوشت بگير. حسين مي گفت: بر دوش كسي بالا مي روي كه رسول خدا او را بر دوش گرفته؟ وقتي حسين بازي را مي برد، همبازي اش مي گفت: من هم تو را به دوشم نمي گيرم. حسين مي گفت: نمي  پسندي كسي را به دوش بگيري كه رسول خدا به دوش مي گرفت؟
حسين دير به حرف آمد. پيامبر يك روز او را با خودش به مسجد برد. ايستاد و تكبير نماز گفت. حسين هم خواست بگويد، اما نتوانست. پيامبر دوباره گفت و حسين باز نتوانست. پيامبر هفت بار تكبير گفت... (از همين جا سنت بر اين شد كه تكبير شروع نماز را هفت بار بگويند).
مردي گناهي كرده بود و مي ترسيد. خودش را پنهان كرد تا حسن و حسين را تنها پيدا كرد. دو كودك را روي دوشش سوار كرد و رفت پيش پيامبر. گفت: پناه آورده ام به خدا و دو فرزند تو. پيامبر خنديد و گفت: آزادي !
پيامبر بالاي منبر بود و خطبه مي خواند. حسين داشت مي آمد كه لباسش به پايش پيچيد و افتاد. شروع كرد به گريه كردن. پيامبر از منبر پايين آمد و او را در آغوش گرفت. گفت: خدا شيطان را بكشد. به راستي فرزند، دلربا است! به حق آن كه جانم به دست اوست، نفهميدم چطور از منبر فرود آمدم.

روايت شمس آل احمد از روزي كه جلال آل احمد درگذشت
آن چه در باران گذشت
014220.jpg
همراه با غلامرضا امامي(سمت راست) و يكي ديگر از دانشجويانش ، خرمشهر- 1347
شمس آل احمد
دوازده شب از مهماني به خانه برگشتم. ننه نامه اي داد دست فرشته ، عيالم. تا دندان هايم را بشويم، او نامه را خوانده بود و مانع شد كه كفش هايم را درآورم. پرسيد:
ـ شمس اين خط كيه؟
و نامه را داد دستم. خط تيمسار بود. اطلاع مي داد كه: دوبار آمدم نبوديد. بايد دكتر شيخ را خبر كرد. من منزل منتظرتان هستم. براي جلال حادثه اي پيش آمده است.

تيمسار و دخترش با هم زندگي مي كردند. تا آن وقت منزلشان نرفته بودم. آدرس و نقشة منزل پشت نامه و سرراست بود. زنگ كه زديم، دخترش در را باز كرد. عيالم پرسيد:
ـ هنوز نخوابيدين؟
ـ فردا امتحان داريم فرشته خانم.
من مي خواستم بپرسم تيمسار خواب است يا بيدار، كه صدايش از داخل منزل بلند شد:
ـ بفرمايين تو.
تيمسار، لباس پوشيده و آماده، توي سالن بود. انگار اداره اش دير شده باشد. از يادداشتي كه منزل ما گذاشته بود، جويا شدم. بيشتر از آن چه نوشته بود، خبري نداد. گفت:
ـ الان بريم، بهتره تا صبح. به منزل شيخ و ميرزا هم تلفن زدم. نبودن. سپردم تا آمدن با من تماس بگيرن. حالا منتظر هستم يكي شان تلفن كنه.
فكر كردم: يعني چي شده؟ سين جيم كردن ها [منظور،ساواك است]كه ديگر دكتر شيخ و ميرزا را لازم نداره. داشته غرق مي شده؟ تصادف كرده؟ كتك كاري اش شده؟

مي خواستم حدس هايم را يك به يك ارزيابي كنم و درصد امكان وقوعشان را دريابم. يعني چه شده؟
تيمسار نمي خواست توي خودم بمانم و ساكت باشم. گفت:
ـ جلال به گردن من حق دارد.
و دخترش را فرستاد دنبال فرماني بيرون از اتاق. در غياب دخترش افزود:
ـ در حادثة مرگ زنم، كه زندگي ام به باد رفت، جلال اولين كسي بود كه خودش را رساند. به گردن من حق دارد.
يادم افتاد در مصيبت فوت زن تيمسار، جلال يك روزه هجده ساعت رانده بود. يك بند. مي خواسته است سيمين را برساند به بالين خواهرش. كرمانشاه. آن جا كه مي رسند، جسد خواهر را به تهران حركت داده بودند. و جلال ناچار بدون توقف، بازمي  گردد به تهران.
تيمسار داشت همين حادثه را شرح مي داد. تيمسار لحن قدرشناسانه  اي نسبت به جلال داشت. از حق شناسي اش خوشم آمده بود. به خصوص وقتي كه گفت:
ـ جلال متعلق به ما تنها نبود. از افتخارات كشور بود.
از دهانش در رفته بود، ولي منِ الاغ پنداشته بودم كه تيمسار گفته است:
ـ جلال متعلق به ما تنها نيس. از افتخارات كشوره.
عاقبت شيخ و ميرزا تلفن زدند. خبر دادند كه تا نيم ساعت بعد مي رسند.
گاهواره اسم مجموعه داستاني از شمس  آل احمد برادر كوچكتر جلال است كه اولين بار سال 1354 چاپ شده است. ويژگي اين داستان ها اين است كه پر از آدم ها و كاراكترهايي هستند كه هر كدام در نقش خودشان و حتي با اسم واقعي شان حضور دارند. آدم هايي كه خود شمس و جلال، دو تا از آن ها هستند.
آن چه در باران گذشت ـ يا همين متني كه خلاصه شده اش را مي خوانيد ـ يكي از اين داستان ها و در واقع، روايت گزارش گونة شمس از روزي است كه خبر مرگ جلال را مي آورند.

جلال سه ماه پيش رفته بود اسالم. بين راه آستارا و پهلوي[بندرانزلي]. سه سال پيش، ميرزا يك قواره جنگل ساحلي خريده بود و تقسيم كرده بود بين دوستانش. و يك قطعه هم رسيده بود به جلال. ميرزا وجلال با هم شروع كرده بودند به ساختمان. و سه ماه پيش، هر دو ساختمان تمام شده بود. فرشته و بچه هاي من هم يك هفته اي رفته بودند. خودم گرفتار كار تصحيح طوطي نامه بودم. خيال داشتم سر جلال كه از مهمانداري خلوت شد، يك هفته اي تنها بروم سراغش.

ساعت چهار صبح با دو ماشين راه افتاديم. خبره [علي اصغر خبره زاده، مترجم] در ماشين شيخ نشست. من و تيمسار هم در ماشين ميرزا.
در راه، ميرزا از جنگل برايمان گفت و از كارخانة چوب و از جاده و... من فكر كردم كاشكي فرشته عقل مي كرد و به اداره خبر مي داد و بهانه اي مي تراشيد. در آن صورت مي توانستم دو سه روزي با خيال راحت پيش جلال بمانم و با او برگردم.
جلال چند روز پيش به مادرمان تلفني خبر داده بود كه جمعة آينده، يعني دو روز ديگر، تهران خواهد بود.
پيچ اول كه تمام شد، ساية عمارت را ديدم. سرم را به كنجكاوي، زودتر از پيچ دوم ماشين، گرداندم. جمع بسياري زن و مرد محلي، در پناه انبوه شاخ و برگ درختان و يا در پناه قرنيز بلند خانة ميرزا از باران امان گرفته بودند. ديگر حدس زدن لازم نبود. الان مي رسيديم و قضيه روشن مي شد. با وجود اين فكر كردم: پس حالش خيلي بده، تيمسار حق داشت. كه خبره را از داخل ماشين خودمان، ديدم. زودتر از ما رسيده و پياده شد. مي دويد به طرف اتاقك. و سر راه به مردي رسيد از اهالي. مثل دو تا مورچة آشنا مكثي كردند و سرشان را به هم ماليدند. صورت خبره ـ كه پشتش به من بود ـ ديده نمي شد. اما چهرة مرد، چون كرم شب تابي كه ملايم نور بپراكند، اندوه و تسليم مي افشاند. ديگر دلم فرو ريخت. خواستم فكر كنم: نكند... نتوانستم. ميرزا رسيده بود و نگه  داشت. آن قدر به سرعت بيرون پريد كه سوئيچ را هم نبست مي دويد. و تيمسار قدم هاي بلندش را نظاميانه تند كرد. و هر دو داخل اتاق شدند. من راحت پياده نشدم. سرد بود. سرما هوشيارم كرد. به طرف اتاق رفتم. اتاقك از كف زمين چند پله مي رفت بالا. فكر كردم: لابد كف را تخته كردن. رطوبت اين جاها معركه مي كنه. قاب توري اتاق را كشيدم و در بستة اتاق را هل دادم. كه ناگهان صداي شيون ميرزا چون دودي حبس مانده ـ زد توي صورتم. يك باره  گير پاهايم تمام شد. كنار در، داخل اتاقك، نيمكتي بود. روي آن وارفتم. آن سر نيمكت، پلكان چوبي نرده داري به بالا دعوتم كرد. با تكيه به نرده رفتم بالا. شيون ميرزا هر لحظه بيشتر شكل مي گرفت:
ـ آخ... جلال جون!
و من در ذهن، صداي غمبار روضه خوان هفتگي مان را شنيدم كه وقتي در شرح وقايع كربلا مي گفت: برادر، ديگر كمرم شكست! جماعت اهل روضه چه  زاري مي زد.
به اتاق زير شيرواني رسيدم. انبوه جماعت را شكافتم. مقاوتي نكردند. رفتم جلو. تخت وسط اتاق بود. لابد رو به قبله. و كسي روي آن و زير شمد، دراز. فقط پاهاي لختش از زير شمد بيرون بود. با انگشتاني بسته. و ميرزا چون آواري روي شمد فرو ريخته. از پايين پا، تخت را دور زدم. رفتم بالاي سر. خم شدم و شمد را از روي صورتش كنار زدم. جلال بود. و من جلال را با چشم هاي سقاخانه اي نديده  بودم. چانه اش را كه ريشي سفيد و چند ماهه داشت، بسته بودند. و روي چشم ها دو سكه گذاشته. اين رسم را مي شناختم. فكر كردم: لابد پلك ها باز مانده كه از ثقل سكه ها كمك گرفتن. دستم را گذاشتم روي پيشاني اش كه شيارهاي آن پاك شده بود. سردي مرگ را احساس نكردم. موهاي تقريبا يك دست سفيد سرش، همان طور زبر و خشن و زنده بود. يادم افتاد به اين اعتقاد كه: مو و ناخن آدم تا۲۴ ساعت پس از مرگ رشد مي كنه.
اتاق زير شيرواني شلوغ بود. ميرزا هنوز شيون مي زد. و من گيج و مات بودم. شمد را كشيدم روي صورتش. فكر كردم: اگر در اتاق آن قدر ازدحام نبود، چشم هاي بسته اش را با بوسه ام مهر مي كردم و دست هاي سردش را با دست و صورتم مي فشردم. جماعت مزاحم بود. رفتم كنار پنجره. نگاهي به اتاق زير شيرواني انداختم. چيزي نگاهم را نگرفت. از پنجرة اتاق و لابه لاي درختان جنگل، دريا را ديدم. گل آلود بود و نزديك ساحل موج داشت. دريا به جاي جلال كه خاموش و سرد شده بود، مي خروشيد.
014178.jpg
۶ سالگي
014139.jpg
۱۲ سالگي(همراه با پدر)
014124.jpg
۱۵سالگي
014148.jpg
۲۵ سالگي (بعد ازجدايي از حزب توده)
014184.jpg
۲۸ سالگي (ازدواج با سيمين دانشور)
014169.jpg
۳۵ سالگي (سال تاليف مديرمدرسه)
014217.jpg
۴۴ سالگي
014157.jpg
درگذشت جلال آل احمد 18 شهريور 1348
۴۶سالگي(آخرين عكس جلال)
خبره، دلدار و خونسرد آمد. بازويم را گرفت و آرام به پايين هدايتم كرد. مقاومتي نكردم. توي پله ها گفت:
ـ شمس همينه. تو اينو مي فهمي.
ـ آره!
و نفهميدم چرا جوابش را داده بودم. خواسته بودم نشان بدهم كه چه چيز را مي فهمم؟ لحن او كه سؤالي نبود.
بيرون اتاق، سيمين زاري كنان آمد به طرفم:
ـ كجا بودي شمس؟ همه اش مي گفت پس كو شمس؟ چرا نمي آد؟... آخه چرا نيامدي؟
پنجة آهنين غمي، درونم را چنگ مي زد. سيمين را از زير باران به جان پناهي كشاندم و گفتم:
ـ آرام باش سيمين جان! آرام باش.
مي خواستم فكر كنم چه شد كه سراغش نرفته بودم. سيمين نمي گذاشت. زاري كنان گزارش لحظه هاي آخر را مي داد. و نوحه مي خواند. دستم را گذاشتم روي دوشش و گفتم:
ـ سيمين جان!
و او گفت:
ـ شمس! هر كاري تونستم كردم.
داشت گريه ام مي گرفت. چگونه سيمين در من مؤاخذه كننده اي را ديده بود؟ ازش دلم گرفت.
شيخ، ميرزا را هم آورد پايين. من بلند شدم. كجا نشسته بودم؟ رفتم زير باران كه چقدر ملايم و نجيب بود. سردم شد. روي نيمكتي در فضاي آزاد نشستم و به اتاقك جلال خيره شدم. تاكنون نديده بودمش. برج كوتاه هشت گوشي بود تازه از زمين روييده.

خبره با كمك عده اي، صندوق چوبي بزرگي را آورد بيرون. يك استيشن آورده بودند. صندلي هايش را خواباندند و صندوق را به زحمت در آن ، جا دادند. و چند نفري هم نشستند دورش. همه حاضر شده بودند. خبره آمد به كمكم. بلندم كرد كه:
ـ پاشو شمس! راه مي افتيم.
من همچنان ساكت بودم. نه مي توانستم حرفي بزنم و نه مي توانستم گريه كنم. مثل اين كه اسفنج باد كرده اي توي گلويم خشك شده بود. از شيشه جلوي ماشين جاده را نگاه مي كردم. برف پاك كن، مرتب شيشه را مي ليسيد و جادة تار شده را شفاف مي كرد. سيمين سعي داشت مرا به حرف بكشاند. نمي شد. ماتم برده بود؟ فك هايم باز نمي شد؟ فكر مي كردم چه بگويم؟ ادا در مي آوردم؟
آرزو مي كردم كاش بتوانم بقية عمر را خفقان بگيرم. روزة صَمت [خاموشي] بگيرم. و داشتم با اين فكر نشخوار مي كردم كه متوجه شدم طرف سؤالي قرار گرفته ام. خبره سؤال را تكرار كرد:
ـ كجا مي برين اش؟
هر چه مي خواستم دهان باز كنم، نتوانستم. سيمين به كمك رسيد.
ـ ظهيرالدوله. مي خوام نزديك خودم باشه!
خبره سؤال كرد:
ـ جا دارين؟ شايد مقبرة خانوادگي داشته باشن.
از كبريتي كه در دست هايم به بازي گرفته بودم، كمك گرفتم و روي آن نوشتم قم و نشان خبره دادم. سيمين شور زد:
ـ نبايس مي گذاشتين بي خبر بره بالا. ممكنه لال بشه.
خبره با سر اشاره كرد. اشاره اش را تعبير كردم:
ـ چيزي نيس. ادا در مي آره.
مهين گفت:
ـ سيمين جان! يه خورده آرام باش. بايد فكري براي ناهار كارگرا بكنيم. اينا كه گناهي نكردن.
در رشت نشد نگه دارند. سه بعدازظهر بود. بيرون شهر ايستادند. هتل پامچال را نديده بودم. همراهان كه رفتند سر غذا، من و شيخ و خبره مانديم به تلفن كردن. شمارة منزل مادر را روي كاغذي نوشتم. وحشتم گرفته بود. از چه مي ترسيدم؟ از اين كه خبر را چگونه به مادرم بدهم؟ از اين كه نتوانم حرف بزنم؟ از اين كه سكوتم به همين زودي خواهد شكست؟ از اين كه معلوم خواهد شد ادا درآورده بودم؟
سرانجام تلفن را دادند دستم. مريم بود. خواهرزادة بيست ساله ام. صدايم را شناخت. دستپاچه گفت:
ـ صبر كنين آقا دايي.
و لابد دويد. بعد مادرش آمد. خواهركم. مثل اين كه خبر را مي دانست. جواد دامادمان رفته بود بيرون. تا آن وقت منتظر تلفن من بوده است. گفتم:
ـ بگو كسي رو بفرسته قم. پدرمان امشب مهمان داره.
جسد پدرمان قم بود. در يك مقبره. و طبقة رويش خالي بود.

در بازگشت از رشت به مادرم فكر مي كردم: چطور خبر را تحمل خواهد كرد؟ به تهران كه رسيدم، يك راست رفتم سراغ مادر. بغض داشت خفه ام مي كرد. پاهايم از توان رفته بود. دست و صورت مادرم را كه بوسيدم، نزديك بود بغضم بتركد. جلوي خودم را نگه داشتم. مادر گفت:
ـ برادرتو آوردي مادر! خسته نباشي!
و بعد چون مرغي كه منقار به آب زده باشد، سرش را بالا كرد و افزود:
ـ به سوميت هم شكر!
گلويم درد گرفته بود. با انگشتان دست، سيبكم را مي ماليدم. خواهران و خواهرزادگان، همه جمع بودند. هيچ كس گريه نمي كرد. لابد گريه هايشان را پنهاني از مادر كرده بودند. همه سياه پوشيده بودند. و همه ساكت، مرا كنار مادرم مي پاييدند. نگاهشان رنج آور بود. مي دانستم منتظرند برايشان چيزي بگويم. ولي چه مي گفتم؟ حرف زدن نمي توانستم. توي دلم به آسمان فحش مي دادم؛ شايد هم به اين جمع ساكت و آرام و خوددار و صبور. مي ديدم آن ها و مادر به راحت ترين شكلي خبر را باور كرده اند. اما راستي غرض مادر از به سوميت هم شكر چه بود؟ فكر كردم: غرضش منم. سومين پسرش كه زنده ام. اما نه. يادم افتاد كه سال 32 خبر پسر بزرگش را از مدينه آوردند. سال 40 خبر شوهرش را. و امروز (سال 48) خبر پسر سومش را. سه ضربه با فاصله هاي هشت سال؛ و ديدم به سومين ضربه هم شاكر است. اين ايمان لعنتي بيگانه با من.
مسجد پدرم توي پاچنار آخرين منزلي شد كه جلال شبي را در آن به صبح برد. و همان شبانه، دخالت دوستان، ما را از قم رفتن منصرف كرد. صالحي دوست جلال، قبر خودش را گذاشت در اختيار او. الان به امانت آن جاست. مسجد فيروزآبادي شهر ري.

يك روز عصر رفتم سراغ سيمين. بعد از چهلم. خانه نبود. كشور دعوتم كرد بنشينم تا سيمين بيايد. رفتم توي اتاق پذيرايي. و لميدم روي مبلي مقابل پنجرة حياط. ظرف ميوة وسط اتاق، گل ها، جاسيگاري هاي روي دستة هر مبل، تابلوهاي نقاشي الخاص و صفرزاده و ... و خلاصه همه چيز سر جاي خودش بود. از پنجرة اتاق به حياط خيره شده بودم. چسبكِ ديواري هنوز سبزشان، چون رگي در تن تورهاي سيمي جلوي پنجره دويده بود و عمق حياط را زيادتر كرده بود. و كاج هاي آن سمت حياط كه جلال خود نهالشان را كاشته بود، باليده و بلند شده بودند. يك باره صداي آرام پايي را شنيدم. صداي پاي جلال بود كه از كتابخانه درمي آمد. بي اختيار سر برگرداندم و به سمت در كتابخانه خيره شدم و انتظار داشتم كه لبش به خنده گشوده شود و بگويد:
ـ چطوري اخوي؟ خيلي وقته اومدي؟

رويدادها
گلوي كوچك يك ميدان
014235.jpg
اگر بخواهيد، مي توانيد يك متن مستند خوب هم دربارة 17 شهريور در دوهفته نامه كمان ، شماره شهريور 1377، بخوانيد. ما اين شعر را از شماره دوم آن نقل كرده ايم كشتار مردم در ميدان ژاله (جمعه سياه) 17 شهريور 1357
صدرا ريحانه
فردا، پوتين هاي براق گارد
روي گلوي كوچك يك ميدان مي ايستد
فردا نبض زندگي
به چنگال سر بي تفنگ ها مي  افتد.
فردا پشت بام هاي حومة اين ميدان كوچك
از آفتاب گرم نمي شود
فردا كسي براي كبوترهاي ترسيده دانه نمي ريزد.
فردا ستاره هاي يك ژنرال كوتوله
روي شانه هايش غروب مي كند.
فردا فرياد ما دين علي مي خواهيم...
تا كسراي نياوران كمانه مي كند.
فردا هيچ كدام از تاس هاي شريف امامي
روي منّبت سياست خوش نمي نشيند.
فردا شاهنشاه كاغذي ايران
از وسط تا مي شود.
فردا همة شاهپورها و والاگوهرها
نشاني جزيرة موريس را از هم مي پرسند.
فردا همة فرشته ها
قطعة هفده را به هم نشان مي دهند.
اما فردا پانزده خرداد تكرار نمي  شود.
فردا دنياي سلطنت
در ويترين كوچكي از موزة ايران باستان
جا مي گيرد.
فردا، هشت صبح
ميدان ژاله!

كار ديكتاتور تمام شد
014205.jpg
سقوط رضاخان 18 شهريور 1320
مصطفي اشعري
رضاخان بايد مي رفت. خودش هم لابد اين را فهميده بود كه ديگر شب ها خواب نداشت و همة زورش را مي زد كه مطمئن شود سلطنت بعد از او در خانة پهلوي ها مي ماند.
رضاخان از هيتلر خوشش آمده بود. هيتلر يك تنه در اروپا مي تاخت و نقشة جنگي كه رضاخان در اتاقش داشت، روزبه روز سهم بيشتري به آلمان ها مي داد. تازه هيتلر ادعاي نژاد برتر آريايي و اين جور چيزها هم داشت كه خيلي راحت مي شد ايران را هم به اين نژاد برتر سنجاق كرد. رضاخان هم هوس كرد ارباب عوض كند. دولت آلمانوفيل تشكيل داد و مملكت پر شد از كارشناس هاي آلماني.
اما آن روزها، قاعدة بازي سياست اين نبود... قرار نبود كسي براي خودش ارباب تعيين كند. متفقين [انگليس، امريكا و شوروي] بايد نوكر قديمي و بي معرفت را ادب مي كردند. هيتلر هم به كوه هاي قفقاز رسيده بود و اگر به ايران مي رسيد، شاه قلدر ايران مطمئنا به اش روي خوش نشان مي داد و كار جنگ تمام مي شد... فقط يك راه مانده بود: انگليسي ها بايد ايران را مي گرفتند. اين طوري، هم خيالشان از بابت مخالف خواني هاي رضاشاه راحت مي شد و هم مي توانستند به روس ها كمك كنند تا آلماني ها را در همان كوه هاي قفقاز از پا بيندازند.
چهارم شهريور 1320 انگليسي ها، امريكايي ها و روس ها وارد ايران شدند. رضاشاه هم فهميد كه رفتني است. فقط توانست با التماس، از فروغي [كه نوكر انگليسي ها بود] امضا بگيرد كه پسرش شاه خواهد شد.
كار ديكتاتور تمام شد؛ به همين سادگي. روز پنجم شهريور دستور داد ارتش جلوي خارجي ها مقاومت نكند. بعد هم استعفانامه اي را كه فروغي نوشته بود، امضا كرد و روز بيست و پنجم شهريور از تهران رفت. اول به اصفهان و بعد به كرمان و دست آخر هم در بندرعباس سوار كشتي شد تا به تبعيدگاهي برود كه انگليسي ها در جزيرة موريس برايش انتخاب كرده بودند.

طلوع ماه
014241.jpg
اگر مي خواهيد بيشتر بخوانيد: عباس بن علي، جواد محدثي، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، 1376 ، شخصيت فرماندار بزرگ اسلام، آيت الله سيدحسن صدر، 1381 تولد حضرت ابوالفضل 17 شهريور، 4 شعبان
علي به برادرش عقيل گفت: عقيل! زني براي من انتخاب كن كه از شجاعان به دنيا آمده باشد تا از او فرزندي دلير داشته باشم. و عقيل ام البنين را انتخاب كرد. آرزوي علي در ابوالفضل تحقق پيدا كرد.

اسم ام البنين ، فاطمه بود. اما دلش نمي خواست فاطمه صدايش كنند. مي گفت  طوري، حسن و حسين و زينب به ياد مادرشا ن و غم هايش مي افتند. امام علي، اسم او را ام البنين گذاشت، يعني مادر پسرها .

حضرت ابوالفضل چند سال بعد از شهادت امام علي(ع)، در سن 18 سالگي، با لُبابه دختر عبدالله بن عباس ـ پسرعموي پيامبر ـ ازدواج كرد. ابن عباس خودش، راوي حديث و مفسر قرآن بود. حضرت عباس و لبابه صاحب دو پسر شدند: عبيدالله و فضل كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين شدند.

ام البنين مادر ابوالفضل در حادثة كربلا زنده بود، ولي در كربلا نبود، در مدينه بود. در مدينه خبر به او رسيد كه چه گذشت و چهار پسر تو شهيد شدند.
اين زن بزرگوار به قبرستان بقيع مي آمد و براي فرزندانش نوحه سرايي مي كرد. نوشته اند اين قدر نوحه سرايي اين زن، دردناك بود كه هر كه مي آمد، گريه مي كرد؛ حتي مروان حكم كه دشمن ترين دشمنان بود.

عباسم! فرزندم! اگر شمشير تو در دستانت بود، مردي را در جهان، زهرة اين نبود كه با تو روبه رو شود.

امام سجاد چشمش كه به عبيدالله ـ پسر حضرت ابوالفضل ـ مي افتاد، گريه اش مي گرفت. مي گفت: هيچ روزي بر رسول خدا سخت تر از روز جنگ احد نبود، چون در آن روز عموي پيامبر، شير خدا حمزه كشته شد و بعد از آن، روزي بر پيامبر سخت تر از روز جنگ موته نبود، چون در آن روز پسر عمويش جعفربن ابوطالب كشته شد. اما مثل روز مصيبت حسين، روزي نيست. وقتي 30 هزار تن در مقابل او ايستادند و مي پنداشتند از امت اسلام اند و كار را تا آن جا كشاندند كه او را به قتل رساندند. خداوند رحمت كند عباس را كه به حق، ايثار كرد و امتحان شد و با برادرش ماند تا آن كه دو دستش قطع شد.

تر انه هاي  سرزمين  مادري ام
014190.jpg
تولد عبدالجبار كاكايي 15 شهريور 1342
سيدضياء قاسمي
زماني  كه من دانش آموز بودم و تازه شعر سرودن را شروع كرده بودم، در مجلسي با شاعر نام  آشناي سرزمينم محمدكاظم كاظمي آشنا شدم و شعرهايم را نشانش دادم. آقاي كاظمي شعرها را با حوصله خواند و بعد به اندازه اي كه براي يك شاعر نوجوان تازه  كار لازم است، مرا تشويق كرد. بعد هم شعرهاي سه نفر را به من توصيه كرد كه بخوانم. يكي از آن سه نفر عبدالجبار كاكايي بود و اولين مجموعه اي كه از او خواندم، مرثيه روح بود. آن روزها همه  جا دنبال شعري از كاكايي و قزوه و بهمني يا نام و يادي از ايشان مي گشتم و ديدن اين شاعران از آرزوهاي بزرگ و شايد محالم بود.
بعدها با شعرهاي كاكايي انس بيشتري پيدا كردم و بسيار از آن آموختم. حالا كه به شعرهاي جبار نگاه مي كنم - اگرچه اين يكي دو ساله از ايشان بيشتر ترانه شنيده ام - ويژگي هايي دارد كه در نزد ديگران كمتر مي شود پيدا كرد. و با اين  عنوان، كاكايي از شاعران بزرگ و صاحب  صداي امروز ادبيات فارسي است. اگرچه مدت زيادي است شعر نمي گويد و يا اگر مي گويد، مقداري محافظه كاري به خرج مي دهد و از آن ابداعات و نوآوري هاي خاص او كه شعرهايش را در معرض خطر كردن و نكردن قرار مي دادند، پرهيز مي كند.
كاكايي با قبول مسؤوليت هاي اجرايي ادبي در مقاطع مختلف، گره از كارهاي فروبستة خيلي ها گشوده و حامي بسياري از شاعران جوان بوده است. اگرچه اين مشاغل به قيمت اين كه خودش از بسياري خلوت ها دور بماند، تمام شده است.

بزن تار و بزن تار!
014208.jpg
در گذشت علي نقي وزيري 18 شهريور 1358
ليلا خجسته راد
عجيب به نظر مي رسد ، اما وقت هايي بود كه از صبح تا شب در صندوقخانه، تمرين تار مي كرد.
از پانزده سالگي، آموختن ساز را پيش دايي اش حسين علي خان شروع كرد. با اين  كه به توصية او، نواختن ويولن را هم ياد گرفت، اما تار هميشه ساز اصلي او بود.
شايد اگر او با نت آشنا نمي شد، موسيقي ايراني خيلي زود به باد فراموشي سپرده مي شد. در واقع تا قبل از آن، بين افرادي كه براي آموختن موسيقي، فرنگ  مي رفتند، كسي به اين فكر نمي افتاد كه نواها و موسيقي هاي ايراني را به رشته تحرير درآورد و اين كلنل علي نقي خان وزيري بود كه اين كار را كرد.
او براي اولين بار، رديف هاي آقا ميرزاعبدالله و آقا حسين قلي را نوشت و آموزش درست ويولن را به عهده گرفت. مدتي طول كشيد تا فرق نواختن ويولن و كمانچه را به شاگردانش آموخت.
وزيري از سال 1307 تا 1313 رياست مدرسه موسيقي دولتي را برعهده داشت و در سال 1313 به خاطر اختلاف با دربار، به دستور رضاشاه از كار بركنار شد. در سال 1315 به تدريس در دانشگاه تهران پرداخت و همواره جزو اساتيد ممتاز بود.
آهنگ هاي دخترك ژوليده (براي تار)، خريدار تو (براي آواز و اركستر ـ روي سروده هاي سعدي) و گنجشك محبوس (براي كودكان)، از مهم ترين آثار او هستند.
او شاگرداني تربيت كرد كه بعدها در موسيقي ايران از اساتيد فن بودند و از ميان آن ها مي توان به ابوالحسن صبا، روح الله خالقي، موسي معروفي، جواد معروفي، حسين علي ملاح و فروتن راد اشاره كرد.

اين عكس رابامن دفن كنيد
014202.jpg
محمدحسين جعفريان تقريبا تمام يك ماه آخر زندگي احمد شاه مسعود را با او بوده و مستند حماسه ناتمام ، ثمرة همين حشر و نشر است. به زودي اگر خدا بخواهد مصاحبه اي با او دربارة احمد شاه مسعود در همشهري جوان خواهيدخواند. ترور احمد شاه مسعود 18 شهريور، 9 سپتامبر 2001
محمدحسين جعفريان
مهم ترين هدية من براي احمد شاه مسعود، دو شماره از مجله مهر بود. شماره هايي كه خودم در آن ها خاطراتي از اين فرمانده  اسطوره اي افغان نوشته بودم. هنگام تقديم اين دو شماره، مردد بودم. بيشتر براي اين كه مبادا احمد شاه مسعود، پس از تماشا و مطالعة خاطرة مربوط به خودش، ديگر صفحات مجله را هم تورق كند و احيانا بخواند. درست قبل از مطالب من، دو صفحه، كيپ تا كيپ، پر شده بود از مزخرفات سيدابراهيم نبوي: جوك هاي رنگارنگ و حكايات مسخرة سركاري.
دور تا دور مجلس، ژنرال ها و فرماندهان زير دست مسعود، سبيل به سبيل نشسته بودند. جز خود او، نسخة  ديگري از مجله نيز دست يكي از مشاورانش به نام ملاقربان بود. او آدم باسواد و چيزفهمي بود. آرام آرام داشت مجله را ورق مي زد. اميدوار بودم اگر مشكلي پيش بيايد، براي ملاقربان توضيح بدهم كه: اين يك نشرية ويژه و يك نوع روزنامه نگاري مخصوص عده اي از جوانان ايران است. برخلاف تصور من، احمد شاه مسعود هوشيارتر از آن بود كه وقتش را صرف اين خزعبلات كند. چند سطري از مطلب اصلي را خواند. بعد مجله را بست و سؤالاتي از اوضاع فرهنگي و سياسي ايران پرسيد. او آرام بود و مهربان و به مسائل داخلي ايران بسيار علاقه مند. آن روز و پس از آن روز، ما گاه ساعت ها دربارة آن چه در ايران مي گذشت، با هم حرف زديم. از همه كس و همه چيز. از انتخابات ايران، مطبوعات، عبدالكريم سروش، شيوة اجراي احكام و حتي تيم فوتبال استقلال!
روي جلد يكي از شماره   هاي مهر كه به احمد شاه مسعود تقديم كرده بودم، تصوير مردي بود كه در قهوه خانه اي مشغول قليان كشيدن بود. مرده شور اين ميرفتاح را هم ببرد با اين سليقه اش در انتخاب روي جلد.
مسعود تعريف كرد از دايي اش كه چطور باشكوه قليان مي كشيد و خاطرات جالبي از دوران كودكي اش تعريف كرد. در پايان هم يادآوري كرد كه در افغانستان، قليان مي گويندچلم و گاه دركشيدن آن افراط و تفريط  مي كنند. مثلا گفت كه بعضي افغان ها به جاي تنباكو، عقرب را مي گيرند، مي كُشند، خشك و آسياب مي كنند و در قليان مي گذارند و مي كِشند. در اين وقت، مسعود به چهرة ما كه به شدت متعجب شده بوديم و نمي توانستيم حيرتمان را پنهان كنيم، نگاه كرد و با خنده گفت: ها! جعفريان صاحب (بله آقاي جعفريان) افغان قليان هم كه مي كشه، كژدم مي كشه! اي رَ (اين را) چه مي گويي؟ و باز همه مدتي خنديديم. من شايد مدتي از شادترين و دلنشين ترين روزهاي زندگي ام را همراه احمدشاه مسعود، در تابستان سال 80 و در خطوط مقدم جبهة جنگ گذراندم. او نبردي سخت را فرماندهي مي كرد. از اين سنگر به آن سنگر و از اين جبهه به آن جبهه مي رفت. و ما نيز شب و روز به دنبالش. شهريورماه آن سال، وقتي در تهران خبر شهادت مسعود را شنيدم، به ناگاه همة اين لحظات و روزها برايم زنده شد. شكوه آن مرد و آرمان هايش. آن روز باران سختي مي باريد. دو روز از قطعي شدن خبر شهادت مسعود مي گذشت. از ميدان صادقيه به طرف ميدان آزادي مي آمدم كه ماشينم پنچر شد. همان نزديكي، آپاراتي اي بود. شاگرد مغازه به شدت عصباني و پكر بود. گفت: خودت چرخ را باز كن. گفتم: پايم ناراحت است، نمي توانم. گفت: پس برو يك جاي ديگر. ممكن نبود. باران سختي مي باريد و او هم امتناع مي كرد. دستمزد بيشتر هم چاره ساز نبود.
وقتي با همكار ديگرش حرف زد، فهميدم افغاني است. چند لحظه بعد پي بردم او پنجشيري است. وقتي فهميد من پنجشير بوده ام و عكس يادگاري ام را با مسعود ديد، ناگهان وسط مغازه، هاي هاي شروع به گريستن كرد. همة مشتري ها حيرت زده شده بودند. نمي توانستيم جلويش را بگيريم. عكس را مي بوسيد و مي گريست. بعد بي هيچ حرفي آمد چرخ ماشين را باز كرد، پنچري را گرفت و آن را بست. هر چه كردم، پولي نگرفت. چند بار با من روبوسي كرد. مي گفت: تو آمرصاحب را ديده اي؟ فقط اجازه خواست عكس را براي خودش بردارد. قسم خورد كه وصيت مي كند اين عكس را هنگام مرگش نيز از او جدا نكنند و در كفنش بگذارند؛ عكس آمرصاحب را.

فيلم ساز به روايت فيلم سازها
014196.jpg
درگذشت آكيرا كوروساوا 15 شهريور، 6 سپتامبر 1998
برگمن [اينگمار] و كوروساوا واقعا خلاق  اند، افسونگرند، ولي نه در جهت پيچيده سازي. يك دنياي واقعي، غني و تخيلي در خود دارند كه با خشونت بيانش مي كنند.
فدريكو فليني
(زماني يك تهيه كنندة ايتاليايي به سرش زد كمدي الهي دانته را به فيلم برگرداند. قرار بود بهشت را برگمن، برزخ را فليني و جهنم را كوروساوا بسازد.)
او كلاسيك ترين ژاپني است، يك سامورايي نوين. او فقط سينماگر بزرگي نيست، بلكه انساني است با خصوصيات عالي و خلق و خويي فوق العاده.
ميكل آنجلو آنتونيوني
كوروساوا فيلم سازي است كه بيش از همه تحسين اش مي كنم. او هميشه الهام بخش من در فيلم  هايم بوده. هر چه او بيشتر فيلم بسازد، ما بيشتر ياد مي گيريم. او با تصويرها و صداها به اهدافي مي رسد كه فقط با كلمات مي شود بيانشان كرد.
جورج لوكاس
بيشتر كارگردان ها در دوران كاري خود يك شاهكار دارند كه مشهورشان كرده. شاهكارهاي كوروساوا به هشت، نه تا مي رسد. او يكي از دو سه استاد سينماي امروز است.
فرانسيس فوردكاپولا
(لوكاس، كاپولا، اسپيلبرگ و اسكورسيزي از طرفدارهاي پروپاقرص كوروساوا هستند. او فيلم رؤياها يش را در سال 1990 با كمك مالي آن  ها ساخت و اسكورسيزي در آن، نقش ون گوگ را بازي كرد.)
اين ژاپني بلندقد با آن رفتار فروتنانه و صداي لطيف و خفه، تضاد غيرمنتظره اي با خشونت مخلوق هاي سامورايي اش روي پرده داشت. ولي من مي دانستم كوروساوا خون سامورايي در رگ هايش دارد. حتي كم اهميت ترين آثار او نشانة تسلط فني اعجاب آورش هستند.
ساتيا جيت راي
بعد از ديدن يكي از فيلم هايش بلافاصله سبك استفادة او از دوربين را براي سريالي تلويزيوني كه آن زمان داشتم مي ساختم، به كار گرفتم.
رابرت آلتمن
او كامل ترين كارگرداني است كه من مي شناسم. فيلم هاي او از همه بهتر ساخته، تدوين و فيلم برداري شده اند.
مايكل چيمينو (كارگردان شكارچي گوزن)
فيلم هاي كوروساوا تأثير فوق العاده اي بر سينماگران كشور من گذاشته. امكان ندارد بدون استناد به حرف هاي اين استاد بزرگ، از سينماي ژاپن صحبت كنم.
ماساكي كوباياشي (كارگردان فيلم كوايدان)

چطور درست شد؟
014238.jpg
تأسيس Google 18شهريور، 7 سپتامبر 1998
مهدي صارمي فر
بزرگ ترين عدد نام گذاري شده در دنيا، يك و صد صفر جلوي آن است كه گوگول (Googol) نام دارد. ميلتون سيروتا از دوستان پايه ريزان سايت گوگل كه برادرزادة رياضي دان بزرگ امريكايي ادوارد كاهنر نيز هست، پس از خواندن اين جمله در كتاب رياضيات عمويش، پيشنهاد داد كه نام سايت اينترنتي را كه قرار بود با دوستانش تأسيس كنند، برگرفته از نام google، googol بگذارند.

در يكي از تعطيلات پايان هفته در سال 1995، دو دانشجوي فوق ليسانس كامپيوتر بر روي صندلي هاي كافي شاپ دانشگاه ميشيگان در حال صحبت دربارة مسائل متعددي بودند كه بحث شان كشيده شد به مسألة چگونگي استخراج داده هاي موردنظر از ميان حجم عظيمي از داده ها. لري پيج و سرگي برين در ژانوية 1996 نخستين موتور جست وجوي خود به نام Back Rub را طراحي كردند. لري هميشه به ور رفتن با وسايل خرده ريز معروف بود و حتي يك بار با استفاده از قطعات Lego يك پرينتر ساخته بود. او موظف شد كه يك محيط سروري ايجاد كند كه به جاي استفاده از كامپيوترهاي بزرگ از چند تا PC معمولي ساخته شده باشد.يك سال بعد، Back Rub به يكي از پيشرفته ترين موتورهاي جست وجوي اينترنتي دنيا تبديل شده بود و اين دو مهندس جوان كامپيوتر مي خواستند كه تكنولوژي پيشرفته شان را در اختيار عموم قرار دهند. در نيمة نخست سال 1998 نخستين قدم ها براي ظهور Google در دنياي اينترنت برداشته شد.در آن روزها ياهو (Yahoo) كه به مردم E-mail رايگان مي داد و سرويس هاي بسياري را در اختيار مخاطبان خود مي گذاشت، بسيار رونق گرفته بود. ديويد فيلو مدير مالي ياهو كه از قضا دوست سرگي نيز بود، پيشنهاد آن ها براي خريدن موتور جست وجو را نپذيرفت.
حتي يكي از مديران اجرايي ياهو به آن ها گفت كه جست وجوي اينترنتي، زياد چيز مهم و رايجي نيست كه آن ها بخواهند رويش سرمايه گذاري كنند.
لري و سرگي كه در بد مخمصه اي گير افتاده بودند، دست به دامن يكي از مديران شركت Sun شدند كه از قضا، استاد دانشگاه استانفورد نيز بود. سرگي مي گويد: صبح خيلي زود به دم خانة اندي بكتوشيم رفتيم و او قبول كرد كه ورژن demo موتور جست وجوي ما را چك كند. روز بعد، يك چك صد هزار دلاري برايمان فرستاد.

در هفتم سپتامبر 1998، دفتر Google Inc واقع در هنلوپاك كاليفرنيا در كنار گاراژ خانة لري پيج با سه كارمند افتتاح شد. نفر سوم، كريگ سيلوراستاين مغز اصلي گوگل بود كه بسياري از خلاقيت هاي اين چند سال اخير گوگل و پيشرفت هاي آن را به وي نسبت مي دهند. او هم اكنون مدير فن آوري گوگل است.

زماني براي مستي اسب ها
014214.jpg
براي اطلاع بيشتر دربارة ديوانه اسب و ساير سرخ پوست ها مي توانيد كتاب فاجعه سرخ پوستان امريكا (نوشته دي براون و ترجمه محمد قاضي ـ انتشارات خوارزمي) را ببينيد كشتن ديوانه اسب 14 شهريور، 5 سپتامبر 1988
احسان رضايي
سرخ پوست هاي امريكاي شمالي، مردم متفاوتي هستند. آن ها پيشرفت و تمدن را در تسلط بر طبيعت نمي دانند. اسم  هايشان هم كاملاطبيعت گرايانه است. مثلا مردي كه براي سرخ پوست ها مظهر سازش ناپذيري و سلامت است، ديوانه اسب نام دارد. او نامش را از رؤيايش گرفته بود. رؤياي فلسفي كه مي گفت عالم خاكي، سايه اي است از يك جهان بزرگ تر و والاتر؛ جهاني كه در آن، همه مساوي هستند و سفيدها به سرخ ها زور نمي گويند و طبيعت را از بين نمي برند و در آن رؤيا اسبش هم از خوشحالي حركاتي عجيب و ديوانه وار مي كرد.
زمانة ديوانه اسب اما اصلا شبيه رؤيايش نبود. در سال هاي قرن نوزدهم در امريكاي شمالي سفيدها مدام از سرخ پوست ها زمين هايشان را مي خواستند، آن هم بدون صاحبانش. سرخ ها را به زور يا حيله از وطن اجدادي شان دور مي كردند و طبيعت، عزيزترين چيز براي سرخ پوست ها را از بين مي بردند. سرخ ها هم كه هيچ وقت نفهميدند چرا فلز زرد ارزشي بيشتر از گاوهاي وحشي دارد، مدام كارشان به درگيري با سفيدها مي كشيد و دولت ايالات متحده هم قاعدتا از سفيدها حمايت مي كرد. و مگر چقدر مي شد با تقدير جنگيد؟ سفيدها تعدادشان بسيار بسيار بيشتر از سرخ ها بود (حدودا 200 برابر)، سلاح  دوربُرد و مسلسل داشتند و قرارهاي قبلي شان را هم زير پا مي گذاشتند (امريكايي هاي متمدن، 400 قراردادشان را با سرخ پوستان وحشي نقض كردند). و اين طوري بود كه سرخ پوست ها در فاصلة ?? سالة 1861 تا 1890 جمعيت شان يك دهم شد.
ديوانه اسب، جنگجوي افسانه اي و شهيد بزرگ سرخ پوست ها، در 1838 و در طايفة اوگلالا از قبيلة سيوكس به دنيا آمده بود، تقريبا آخرين سال هاي خوشي سرخ پوست ها. با رئيس نشسته گاو ، آخرين رئيس بزرگ سرخ پوست ها پسرعمو و دوست صميمي بود. خيلي زود فهميد كه بايد جلوي سفيدها ايستاد. آن ها مي خواستند از كوه سياه (بلك هيلز) كه براي سرخ ها مركز جهان و مكان مقدس بود، طلا استخراج كنند. و اين براي ديوانه اسب و ساير مردان سرخ پذيرفتني نبود. در جنگ بزرگ سرخ ها كه به نابودي كامل گروهان ژنرال فترمن در 1867 منجر شد، ديوانه اسب، شجاعتش را نشان داد. و بعد كه فرمانده بزرگ جنگ، رئيس ابر سرخ ، به واشنگتن رفت و با سفيدها صلح كرد، او رهبر آن دسته از سرخ ها شد كه حاضر به كنار آمدن با سفيدها نبودند. او تحت تعقيب سفيدها بود و محبوب سرخ ها. بالاخره هم كشته شد. فرداي مرگش سيوكس ها پشت زين اسب مي تاختند و فرياد مي زدند: بوكاكيو ... امروز روز خوبي براي مردن است.
افسانه اي سرخ پوستي مي گويد اجزاي بدن ديوانه اسب را در جاي جاي سرزمين هاي سرخ پوستي دفن كرده اند و او روزي برخواهد خاست. در داكوتاي شمالي، در محل كشته شدن او مجسمه اي به يادبودش ساخته اند كه بزرگ ترين مجسمه در دنياست.

آوارگي يهود، بي معني است
014226.jpg
تولد آرتور كوستلر۱۴ شهريور، 5 سپتامبر 1905
سارا نوشادي
آرتور كوستلر، نويسنده اي كه با ظلمت در نيمروز مي شناسيم اش، يك مجاري تبار انگليسي بود. گرچه در 1948، يعني در 43 سالگي شهروند انگلستان شد و از آن به بعد هم بود كه به انگليسي نوشت، اما تقريبا همه او را يك انگليسي كه مادر و پدرش اهل بوداپست هستند، مي شناسند.
كوستلر در جنگ هاي داخلي اسپانيا خبرنگار بود. از 21 سالگي بعد از پايان درسش در دانشگاه وينا به فلسطين رفت تا در يك كيبوتص كار و زندگي كند. بعد هم وقتي همان جا به عنوان يك دستيار معمار مشغول به كار بود، پيشنهاد سردبيري هفته نامة قاهره را پذيرفت وروزنامه نگاري را در 29 سالگي شروع كرد.او گرچه خودش آدم مذهبي اي نبود، ولي به دليل داشتن خانوادة يهودي و تجربة زندگي در يك كيبوتص، كتاب قبيلة سيزدهم را در تحليل و زير سؤال بردن فلسفة صهيونيسم و دربارة نژاد سامي نوشت. از نظر او دياسپورا (آوارگي) يهود، چيز بي معني اي بود كه براي به وجود آوردن يك كشور يهودي، آن را علم كرده بودند. او مي گفت به زودي در يكي دونسل بعد، اقوامي كه با نژادها و فرهنگ هاي مختلف به اسم نژاد سامي دور هم جمع شده اند، به جان هم مي افتند. مقاله هاي او در گاردين آن سال ها (1948 و 1949) هم همين مسأله را عنوان مي كرد.اومي گفت شايد حالا نسل جديد با لذت، گذرنامه هاي اسرائيلي شان را لمس كنند، ولي طولي نمي كشد كه اين همه اقوام مختلف از عرب گرفته تا اقوام يهودي با نژاد مغولي و اروپاي شرقي و اروپاي غربي، همه به جان هم مي افتند. آن ها تقريبا هيچ وجه تشابهي جز دين با هم ندارند.فقط كافي است مشكل آن ها با دنياي اطرافشان حل شود تا مشكل داخلي شان شروع شود.
كوستلر در 1983 درحالي كه از بيماري پاركينسون و سرطان خون رنج مي برد، درگذشت و همسرش هم بلافاصله خودكشي كرد. گرچه خيلي ها معتقدند او و همسرش هردو باهم خودكشي كرده اند.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
هماهنگ باشيد!
اين، يك فاجعه است
رويدادهفته
تلويزيون
يك دستپخت دخترانه
دخترانه‎/ پسرانه
Javan-cinemaTV@ Hamshahri.org
نامة چند تن از كارگردانان صبا
ورزشي
پرواز شماره 22
آفتاب دراومد
رويدادهفته
شليك به بشقاب پرنده
پايان جاودانگي
حمله به جاودانگي
بارسلونا مهار شدني است؟
اجتماعي
پي چيزي كه به آن نمي رسي نرو
زندگي
سبزي از قرنطينه درآمد
دختر هم مگر نمونه دارد؟
رويدادهفته
سينما
پلنگ سو ئيسي با طعم ايتاليايي!
شكست امپراتور
دانش
مي سازيم؛حتي شتاب دهنده
سويفت چي پيداكرده؟
پوستم؟ژاپني اه
سركه بخور،ايدز نگير
روزها
فرشته نزديك آمده بود
آن چه در باران گذشت
رويدادها
جهان كوچك
كاشتن باد در كوزوو، درو توفان در لندن
توسعة فقر
وقتي پلة فرار آتش بگيرد
لباس زرد اژدها
هنر روز
روي پلكان شرقي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |
|  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |