- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره بيست ونه - شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۴ - - Jul 30, 2005
docharkhe
تروريست ها دارن مي آن!
از بيگانه هاي دوست داشتني مثل E.T تابيگانه هاي سه پاي مهاجم و ويرانگر جنگ دنياها ؛ فكر مي كنيد چه اتفاقي براي اسپيلبرگ افتاده است؟
012060.jpg
محمد جباري
نمي  توانم باور كنم كه موجودي چنين فاصله زيادي را طي كند تا در زمين دست به ويرانگري بزند. معتقدم كسي كه حاضر به تحمل دشواري چنين سفر طولاني شود، يك كاشف است، نه يك فاتح و مهاجم. اسپيلبرگ در حالي اين حرف ها را زده كه آخرين ساخته اش، جنگ دنياها با آن بيگانه هاي مريخي زمين درب و داغان كنش(!) در چهار هفته، بيش از دويست ميليون دلار به جيب تهيه كنندگانش سرازير كرده است. كارگرداني كه تعدادي از بيگانه  هاي فضايي خوب تاريخ سينما در فيلم هاي او جاي دارند. از برخورد نزديك از نوع سوم و بيگانه هايي كه با زبان موسيقي با انسان ها ارتباط برقرار مي كردند بگيريد تا E.T دوست داشتني كه وقتي در فيلم به طور موقت مرد، همراه با پسر كوچك نقش اول فيلم، گريه تماشاگرها هم درآمد. حتي اسپيلبرگ در يكي از آخرين ساخته  هايش، هوش مصنوعي باز هم چهره خوبي از بيگانگان فضايي نشان داد. پس فكر مي كنيد چرا اسپيلبرگ يك دفعه به جمع فيلم سازاني پيوسته كه موجودات فضايي را خشن و مهاجم و ويرانگر توصيف مي كنند؟ اصلا فكر مي كنيد سروكله اين بيگانه هاي مهاجم از چه زماني در سينما پيدا شده؟
بيگانه موجود نيست
اگر فكر مي كنيد كه اين بيگانه هاي آدم كش از اول تاريخ سينما در فيلم  هاي علمي - تخيلي و فضايي جاي داشتند، اشتباه كرده ايد. در دور و بر سال 1900، سفر به فضا يك رويا بود و فيلم هاي كارگردانان علمي - تخيلي سازي مثل ژرژ مليس، سفرهاي فضايي مثل سفر به ماه را به تصوير مي كشيدند.
در دهه 1910 و 1930 هم اين جريان ادامه داشت و هم چنان سفرهاي فضايي بيشترين چيزي بود كه در فيلم هاي فضايي مي توانستيد ببينيد. البته در طرف ديگر فيلم هاي علمي - تخيلي، وحشت كم كم داشت جاي خودش را با فيلم هايي مثل فرانكشتاين و دكتر جكيل و آقاي هايد محكم مي  كرد، ولي هنوز زمان لازم بود تا وحشت به فيلم هاي علمي - تخيلي فضايي هم راه پيدا كند.
اين كمونيست هاي فضايي!
دهه سي و چهل گذشت و دهه پنجاه فرا رسيد. با پايان جنگ جهاني دوم، سلطه نظام استوديويي  هاليوودي از بين رفته بود و خيلي ها فرصت فيلم سازي پيدا كردند و جلوه هاي ويژه ارزان و دنياي بي منطقي كه هر كاري دلت مي خواست، مي توانستي در آن انجام دهي، خيلي ها را به سمت ساخت فيلم علمي - تخيلي سوق داد و دهه پنجاه را به دهه تاثيرگذاري در ژانر علمي - تخيلي تبديل كرد. از طرف ديگر فضاي پس از جنگ جهاني دوم و دوران جنگ سرد، ترس از حملات هسته اي و ترس از كمونيست ها را به چيز شايعي در ميان مردم تبديل كرده بود.
اين ترس خيالي فراگير در بين مردم، قابليت زيادي براي ورود به سينما داشت، ولي صلاح نبود اين ترس به صورت مستقيم در سينما به تصوير كشيده شود. پس بايد چه كار مي كردند؟ بهترين جا براي به تصوير كشيدن اين ترس، فضا بود. جايي كه به خودي خود ترسناك بود. چون چيزي درباره آن نمي دانستيم. جايي كه قيدوبندهاي دست و پاگير زمين در آن وجود نداشت و تو مي توانستي هر چه در تخيلت جاي مي گيرد در آن به تصوير بكشي و مردم هم آن را باور مي كردند.
پس بيگانه هاي فضايي خشن و ويرانگر جاي كمونيست هاي جنگ طلب را گرفتند و ترس از كمونيست ها و جنگ  هسته اي هم جايش را به ترس از بيگانه ها داد و فيلم هايي مثل جنگ دنياها (در سال 1953 و به كارگرداني بايرون هاسكين) و The day the world ended روانه پرده سينماها شدند. يكي از همين فيلم ها به نام Invasion of body snatchers ، تمثيل آشكاري از جنگ سرد بود. بيگانه  هايي شبيه ساكنان اصلي يك شهر امريكايي، كم كم جاي آن ها را مي گرفتند. بيگانه هايي كه نه احساسي داشتند و نه هويتي. اين ترس از فقدان هويت، اصلي ترين دليل ترس از كمونيسم در امريكا بود. مردم امريكا فكر مي كردند كه اگر قرار باشد همه با هم برابر باشند و همه يك جور فكر كنند، ديگر هويت شخصي معنايي ندارد. البته در همين دهه، فيلم هاي ضدجرياني مثل
The day earth stood still وج ود داشتند. در اين فيلم بيگانه اي به زمين مي  آمد تا نسبت به خطر سلاح هاي هسته اي هشدار بدهد و حمله مستقيم و طغياني عليه تفكر رايج خطر نفوذ كمونيست ها بود. فيلمي كه تصوير مهرباني از بيگانه ها را نشان داد. بيگانه هاي خوبي كه در اقليت بودند.
بيگانه ها مهربان مي شوند
در دهه 60 بودجه فيلم هاي علمي - تخيلي بيشتر شد و از رده فيلم هاي درجه دو بالاتر آمد و كم كم به يكي از جريان هاي اصلي پرمخاطب سينما تبديل شد، ولي در دهه هفتاد بود كه تغيير عمده اي در فضاي فيلم هاي فضايي به وجود آمد. از يك طرف جورج لوكاس با جنگ هاي ستاره اي ، از فضا به عنوان بستري براي روايت داستان حماسي اش استفاده كرد و از طرف ديگر ريدلي اسكات با فرستادن آدم ها به فضايي كه هيچ كس صداي جيغ آن ها را نخواهد شنيد و يك بيگانه آدم كش، به طرح بحث هاي فلسفي درباره موقعيت انسان در دنيا پرداخت، ولي يك كارگردان جوان و تازه نفس راه تازه اي را در پيش گرفت.
012069.jpg
اجراي راديويي ارسن ولز از رمان جنگ دنياها آن قدر واقعي بود كه مردم را از خانه هايشان فراري داد فيلم ساخته شده در دهه پنجاه هم همه را ترسانده بود
اسپيلبرگ با ساخت دو فيلم برخورد نزديك از نوع سوم و E.T نگاه خود را به فضا و موجودات فضايي به تصوير كشيد. نگاهي كه موجودات فضايي و بيگانه ها را دوست داشتني و مهربان مي ديد و يكي از محبوب ترين بيگانه هاي تاريخ سينما يعني E.T را وارد دنياي سينما كرد. دنياي فيلم هاي اسپيلبرگ دنياي شاد و سرخوش و كودكانه اي بود كه تلخي و سياهي و خشونت جاي چنداني در آن نداشتند و پرفروش  شدن E.T نشان داد كه فضاي رويايي فيلم هاي او، كاملا با مذاق تماشاگران دلزده از جنگ و سياست سازگار بود، ولي پس از اين دو فيلم، اسپيلبرگ تا سال ها بعد ديگر به سراغ ساخت فيلم هاي فضايي نرفت.
بازگشت به آينده
حالا سال 2005 است و دوران اوج فيلم هاي علمي تخيلي با جلوه هاي ويژه پيشرفته و صحنه هاي باورپذيرتر. فيلم هاي فضايي، 3 رده از پنج فيلم پرفروش و 7 رده از بيست فيلم پرفروش تاريخ سينما را از آن خود كرده اند و هفته اي نيست كه يك فيلم عملي تخيلي در جدول پرفروش ها جاي نگيرد. اسپيلبرگ هم در اين اوضاع و احوال جنگ دنياها را با آن بيگانه هاي سه پاي مهاجم روانه پرده سينماها كرده است. دوباره برمي گرديم به همان سوال اول: چرا اسپيلبرگ با آن بيگانه هاي قديمي دوست داشتني اين بيگانه هاي نفرت انگيز را به دنياي فيلم هايش وارد كرده است؟ اگر نگاهي به دور و برمان كنيم شايد دست مان بيايد اوضاع از چه قرار است. اگر در دهه پنجاه، خطر كمونيست ها و جنگ هسته اي گريبانگير مردم امريكا شده بود و بيشتر فيلم سازان تجاري امريكا با فيلم هاي فضايي و پر از بيگانه هاي مهاجم، تماشاگران را به سالن سينما مي كشاندند، حالا هم بعد از يازدهم سپتامبر كابوس حمله تروريست ها نمي گذارد مردم امريكا شب ها راحت بخوابند. در چنين فضايي كه حمله تروريست ها را نمي توان مثل گذشته راحت روي پرده به تصوير كشيد، بيگانه هاي عزيز دوباره به ميدان مي آيند. بيگانه هاي مهاجمي كه به جاي تروريست ها روي پرده ظاهر مي شوند و زمين و آدم ها را نابود مي كنند.
اگر در دهه هفتاد بيگانه مهرباني مثل E.T مي توانست تماشاگران را به سالن هاي سينما بكشاند، حالا بيگانه هاي آدم كش، وظيفه پر كردن جيب تهيه كنندگان هاليوودي را بر عهده گرفته اند. تهيه كنندگاني كه حالا اسپيلبرگ يكي از سلاطين آن هاست. اگرچه خودش گفته، اعتقادي به مهاجم بودن بيگانه ها ندارد باز هيچ فرقي نمي كند و جنگ دنياها را مي سازد. چون اين روزها فضا هم به جايي براي پول درآوردن تبديل شده است. حتي اگر به قيمت قرباني شدن E.T تمام شود.

حاشيه هاي جنگ دنياها
فيلم جديد اسپيلبرگ سومين اقتباس تصويري از روي رمان جنگ دنياها است، قبل از آن فيلم بايرون هاسكين و سريال جورج بلوم فيلد و تيموتي باند در سال 1988 به همين نام ساخته شده اند.
اول قرار بود فيلم براي سال 2007 آماده نمايش شود، اما پروژه اوايل آگوست 2004 شروع شد و در مدت هفت ماه ساخته شد و براي سال 2005 آماده نمايش شد.
دو جاي جنگ دنياها اسپيلبرگ نسبت به فيلم معروف خودش آرواره ها اداي دين كرده! يكي اول فيلم است كه روي ديوار خانه ري (تام كروز) پوستر آرواره ها نصب شده و ديگري صحنه هاي زير آب است كه در آن ها از موسيقي آرواره ها استفاده شده است.
در قسمت ورودي سرداب، نورهاي رنگارنگي صحنه را روشن كرده است. نورهاي قرمز، آبي و سبز كه يك جوري ارجاع به جنگ  دنياها (بايرون هاسكين) ساخته شده در 1953 است.
نريشن ابتدا و انتهاي فيلم با صداي مورگان فريمن است، او همان جملاتي را مي گويد كه اورسن ولز در اجراي معروف راديويي اش سال ها پيش به همان صورت گفته بود.
در فيلم بايرون هاسكين (1953) آن رابينسون و جين بري، نقش شخصيت هاي اصلي را بازي مي كردند. اسپيلبرگ هم در نسخه جديد جنگ دنياها باز از آن ها استفاده كرده، ولي به علت سن زيادشان در فيلم اسپيلبرگ در نقش پدربزرگ و مادربزرگ  ظاهر مي شوند.
كاراكتر تيم رابينز در اين فيلم تركيبي از سه شخصيت مختلف داستان هربرت جورج ولز (نويسنده داستان جنگ ستاره ها ) است: اوگليوي، كوريت و آرتيلريمن.
بيگانه ها در اين فيلم سه پا دارند. طراحي بيگانه ها در فيلم درست بر مبناي داستان ولز است: سه پا دارند و از انتهاي بازوهايشان اشعه حرارتي خارج مي شود.
آهنگ اين فيلم را هم مثل ديگر فيلم هاي اسپيلبرگ، جان ويليامز ساخته، آهنگ ساز خوش ذوقي كه تقريبا هر سال يا نامزد و يا برنده جايزه اسكار بهترين موسيقي فيلم مي شود.
  اسپيلبرگ همه صحنه هاي بزرگ اكشن را در همان اوايل كار فيلم برداري كرد.

بيگانه ها بي خبر مي آيند
رودخانه اي كه اجساد در آن شناورند، تكه پاره شدن يك هواپيما و لباس هاي مردگان كه مثل برف از روي شاخه هاي درخت به زمين مي افتند، از جمله صحنه هاي نفس گير فيلم پرفروش جنگ دنياها است
برگردان: علي رضا آشوري
وقتي مي خواهيد با بودجه اي 135 ميليون دلاري فيلمي درباره هجوم بيگانه ها به زمين بسازيد، بهتر است براي كارتان قواعد سفت و سختي داشته باشيد. بنابراين در سال 2003 وقتي اسپيلبرگ مشغول فيلم برداري فيلم ترمينال در مونترال بود، ديويد كوئپ فيلم نامه نويس معروف هاليوود با فهرستي از كليشه ها به شمال پرواز كرد. كليشه هايي كه معتقد بود نبايد در فيلم بعدي اسپيلبرگ جنگ دنياها اثري از آن ها ديده شود. كوئپ مي گويد: چيزهايي بودند كه ما نبايد در فيلم به تصور مي كشيديم. اول اين كه هيچ كدام از بناهاي معروف دنيا نبايد تخريب شوند. دوم اين كه هيچ هجوم غيرلازمي نبايد به شهر نيويورك صورت بگيرد. سوم اين كه هيچ سياست مدار، دانشمند يا ژنرالي نبايد جزو شخصيت هاي محوري داستان باشند. چهارم اين كه نبايد هيچ تصويري از فرماندهان نظامي ديده شود در حالي كه دور يك نقشه نشسته اند و با چوب، واحدهاي نظامي را روي ميز جابه جا مي كنند و پنجم اين كه هيچ تصويري از پايتخت هاي جهان نبايد ارايه شود. و اگر سازندگان فيلم نگاهي هم به آينده داشتند بهتر بود كه از ستاره  اي در فيلم استفاده نكنند كه بخواهد نگاه ها را به خود معطوف كند و در اكران خصوصي فيلم از زندگي عشقي اش صحبت كند. البته جر و بحث ها در مورد حضور تام كروز كه اخيرا با كتي هولمز نامزد شده خيلي زود فروكش كرد؛ چون به نظر مي رسد در فضاي عظيم و ترسناكي كه اسپيلبرگ آفريده، كروز اصلا قادر نيست توجه تماشاگران را مثل يك ستاره واقعي به خود معطوف سازد. كاتلين كندي تهيه كننده جنگ دنياها در مورد اسپيلبرگ مي گويد: هر وقت استيون دست به كار ساختن فيلمي در يك ژانر خاص مي شود آن ژانر را از نو مي سازد و مي آفريند.
او مي افزايد: او هرگز نمي  خواهد از كسي اقتباس كند. و با خنده ادامه مي  دهد: اگر هم زماني بخواهد از كسي اقتباس كند از خودش اقتباس مي كند!
جنگ دنياها نشانه هايي از بازگشت اسپيلبرگ به داستان هاي مورد اقبال عمومي  است. همان داستان هايي كه اسپيلبرگ را به موفق ترين كارگردان معاصر و يكي از اسطوره هاي تاريخ سينما تبديل كرده است. فكر كنيد كه قرار است با فيلمي در مايه هاي برخورد نزديك از نوع سوم ، ولي به مراتب تلخ تر و شيطاني تر روبه رو شويد. صحنه هاي نفس گيري در جنگ دنياها وجود دارد: تكه هاي پاره شده يك هواپيما، يك بيگانه كه تمام قد پشت يك قايق ظاهر مي شود، رودخانه اي كه اجساد در آن شناورند و لباس  هاي مردگان كه مثل برف از روي شاخه هاي درخت به زمين مي افتند. يك نكته مهم ديگر اين كه تام كروز واقعا عالي ظاهر شده است. رمان علمي تخيلي جنگ دنياها نوشته هربرت جورج ولز در سال 1898 كه مبناي نخستين داستاني است كه درباره تهاجم بيگانگان به زمين نوشته شده و در اصل جنگ بين سياره ها نيست، بلكه بيشتر شبيه انهدام خود ماست. كروز نقش ري فرير را بازي مي كند كه از همسرش جدا شده و بيشتر از دختر و پسر نوجوانش به خودروهاي سريع علاقه دارد. اما وقتي بيگانه ها هر چيزي را سر راه او تخريب مي كنند ري و فرزندانش ناچار پا به فرار مي گذارند. ديويد كوئپ در مورد بازي كروز مي گويد: تام اغلب در نقش اشخاص توانا و متكي به نفس ظاهر مي شود، بنابراين بد نبود كه كمي با او شوخي كنيم. تام در جنگ  دنياها كسي است كه زندگي اش آن طور كه انتظار دارد جلو نمي رود و تمام اين مسايل او را به فردي درهم ريخته و نابهنجار تبديل مي كند.
جزييات داستان هربرت جورج ولز در اين فيلم كمي تغيير كرده اما ماهيت وحشت و ترس كه هسته مركزي رمان ولز است در فيلم دست نخورده باقي مانده. در سال 1938 اجراي راديويي ارسن ولز از اين رمان آن قدر واقعي بود كه مردم با وحشت فراوان از خانه هايشان فرار كردند. حتي فيلمي كه سال 1953 به تهيه كنندگي جورچ پال ساخته شد هم مردم را ترسانده بود. اسپيلبرگ مي گويد: هميشه قبل از اين كه عنوان فيلم گفته شود بوي تند آن در هوا حس مي شود. اين اتفاق هميشه زماني كه دنيا به سوي آينده اي نامطمئن مي رود شكل مي گيرد. رمان ولز يك بيانيه سياسي درباره وضعيت خاص بريتانياست. ارسن ولز سال ها قبل از درگير شدن امريكا در جنگ جهاني دوم آن نمايش معروف راديويي را اجرا كرد. فيلم پال از دل جنگ سرد بيرون مي آيد، زماني كه ما از آغاز جنگ سوم جهاني و تخريب دنيا به وسيله سلا ح هاي هسته  اي مي ترسيديم و فيلم من زماني ساخته شد كه ترس يازدهم سپتامبر هنوز از خاطره ها محو نشده است.
با وجود ساختار شبه حماسي فيلم، تام كروز اصلا در قالب يك شخصيت قهرمان ظاهر نشده است. او نقش مردي را بازي مي كند كه به زور خودش را جمع و جور كرده است. در يكي از صحنه هاي فيلم او و دخترش به يك زيرزمين پناه برده اند. دختر از پدرش مي  خواهد برايش آوازي بخواند تا او بتواند بخوابد و آن جا متوجه مي شويم كه ري هيچ آوازي بلد نيست. كروز به شدت دل شكسته به نظر مي رسد. اسپيلبرگ مي گويد: هر كارگرداني آرزوي لحظه اي را دارد كه بازيگرش فكر كردن را كنار بگذارد و در فيلم واقعا زندگي كند. تام اين صحنه را در يك برداشت بازي كرد. چيزي كاملا واقعي در چهره اش ديده مي شد كه او را تسليم شده نشان مي داد.
با وجود انتقادهايي كه طي مدت اخير به بازي و زندگي شخصي كروز وارد شده، جنگ دنياها مي تواند تمام اين صحبت ها را خاموش كند. فروش بالاي جنگ دنياها روزهاي خوبي را به كروز و اسپيلبرگ وعده مي دهد.
منبع: نيوزويك

فهرست
نامه به سردبير
بازتاب هاي گزارش گلدكوئست و بازاريابي زنجيره اي
فهرست
سينما تلويزيون
خانه تكا ني به سبك فروتن
مرواريد سرخ در آفريقا!
رويداد هفته
تلويزيون
پرستويي كه مي گويند ، اين است؟
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
غول دو فرانس
ضايع بازي
رويداد هفته
دوباره بر مي گرديم
عشق سرعت ، بي گواهينامه!
رستاخيز ديه گو
مادريد در انتظار زلزله ششم
اجتماعي
همه محبتت را نثار دوستت كن، اما همه اعتمادت را نه
زندگي
همه با هم سر كار!
درس بخوان تا سياست مدار شوي
رويداد هفته
سينما
تروريست ها دارن مي آن!
حاشيه هاي جنگ دنياها
بيگانه ها بي خبر مي آيند
دانش
كربن ها را بشمار
نمايشگري با دو تصوير
واق واق ماهي ها
ويديو آي پاد هم؟
داستان صدا
آقاي رييس جمهور عزيز
روزها
سركه ريختيم،شراب شد
پايان كار مشروطه
تاريخ تكرار نمي شود
رويدادها
جهان كوچك
هري تو محشري
من را لو دادي؟ تو را لو مي دهم
فيليپين؛ باز هم 2001؟
فقط دوچرخه فروش ها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  داستان صدا  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |