- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره بيست وهشت - شنبه ۱ مرداد ۱۳۸۴ - - Jul 23, 2005
docharkhe
بازگشت به گذشته!
011415.jpg
بعد از اكران مجدد فيلم مسافران بهرام بيضايي در سينما سپيده و فيلم ماديان علي ژكان در عصر جديد، حالا نوبت گلنار است كه مزه پرده سينماي فرهنگ را بچشد. گلنار را يادتان هست؟
گلنار با پدربزرگ و مادربزرگش زندگي مي كند. روزي به كنار چشمه مي رود تا آب بياورد. باد، دستمال آبي او را كه يادگار مادرش است، با خود مي برد. گلنار در پي دستمال به جنگل مي رود و راه را گم مي  كند و گرفتار خاله خرسه مي شود. خرس ها او را براي انجام كارهاي روزانه و پختن كلوچه، پيش خود نگه مي دارند. پدربزرگ و مادربزرگ به كمك اهالي به دنبال گلنار مي گردند، اما او را نمي يابند. خاله قورباغه خود را به گلنار مي رساند و با هم نقشه اي براي فرار مي كشند. گلنار به خرس ها مي گويد به شرطي پيش آن ها مي ماند كه يك سبد بزرگ كلوچه دست پخت او را براي خانواده اش به روستا ببرند. خرس ها مي پذيرند. گلنار در سبد كلوچه پنهان مي شود و بدين ترتيب همراه خرس به خانه شان باز مي گردد.
خيلي از ماها، 16 سال پيش دست پدر و مادرمان را گرفتيم و به تماشاي گلنار رفتيم و با يازده ترانه آن بالا و پايين پريديم و براي گلنار غصه خورديم و وقتي از دست خرس ها آزاد شد، كلي خوشحال شديم. فيلمي كه كامبوزيا پرتوي آن را ساخته بود و در دوران طلايي سينماي كودك و نوجوان، به پرفروش ترين فيلم سال 68 تبديل شد. دوراني كه با فروش فوق العاده شهر موش ها شروع شد و با نمايش موفق فيلم هايي مثل دزد عروسك ها ، سفر جادويي و پاتال و آرزوهاي كوچك ادامه يافت و سينماها پر بود از بچه هايي كه جاي خالي شان اين روزها در سالن هاي خالي بدجور احساس مي شود. حالا به گزارش خبرگزاري مهر قرار است از 12 مرداد، گلنار در سانس صبح سينما فرهنگ به مدت چند هفته نمايش داده شود و خاطره آن روزهاي درخشان را زنده كند و يادمان بيندازد كه جاي فيلم هاي كودك و نوجوان در سينماي ما خيلي خالي است.

تلويزيوني ها بفروش مي شوند!
011430.jpg
فروش بالاي بله برون با بازي فتحعلي اويسي و شاخه گلي براي عروس با بازي جواد رضويان و مجيد صالحي، بازنده با بازي حميد گودرزي و حالا هم شارلاتان با بازي جواد رضويان و مهران غفوريان، كم كم دارد كسب و كار چهره هاي تلويزيوني به خصوص بازيگران طنز تلويزيون را سكه مي كند. براي فهميدن اين موضوع هم زياد لازم نيست به خودتان كش و قوس بدهيد. همين الان دو فيلم قرار است با حضور بازيگران طنز تلويزيوني ساخته شود. اولي زن بدلي به كارگرداني مهرداد ميرفلاح است كه فيلم برداري آن در تهران ادامه دارد. در اين فيلم در كنار ماهايا پطروسيان و رامبد جوان بازيگراني چون رضا شفيعي جم و رابعه اسكويي حضور دارند. فيلم بعدي كه از اين نظر پر و پيمان تر است. در قلقلك به كارگرداني سازنده آهوي ماه نهم مسعود نوابي؛ رضا شفيعي جم، سيامك انصاري، سحر ولدبيگي و ساعد هدايتي قرار است بازي كنند. انگار فروش بالاي فيلم هاي كمدي با حضور چهره  هاي طنز تلويزيوني، تهيه كنندگان سينمايي را وسوسه كرده كه در هر فيلمي از حضور دو، سه چهره اين جوري استفاده كنند و نمك فيلم را زياد بكنند و فروش فيلم ها را تضمين بكنند. البته تماشاگران سينمايي ما هم تخصص عجيبي در حال گيري از تهيه كنندگان كليشه اي سينماي ما دارند. باور نداريد؟
منتظر روزهاي بعد باشيد!

رويداد هفته
011418.jpg
فرزند صبح شايد دو سال ديگر
آرمان  خواهي!

بهروز افخمي احتمالا نام خودش را در تاريخ سينماي جهان ثبت خواهد كرد. البته نه به دليل ساخت يك فيلم خيلي خوب مثل شوكران ، بلكه با اين كار عجيب و غريبش كه دهان همه را يك وجب و نيم باز كرده. مگر چي كار كرده؟ هيچي، فقط توليد فيلم فرزند صبح تا يكي دو سال آينده متوقف شده. چه اتفاقي افتاده؟ مشكل مالي دارند؟ ماجراي قديمي اعتراض به تركيب بازيگران فيلم است؟ هيچ كدام از اين ها نيست. بهتر است از زبان خود كارگردان بشنويد: دليل توقف فيلم برداري، توانايي و درخشش بازيگر خردسال است كه نقش امام را در سه چهار سالگي بازي مي كند. با توجه به اين كه فيلم نامه فرزند صبح دو بخش مجزا دارد و بخش دوم آن در دوران هفت هشت سالگي امام يعني
سه چهار سال بعد از بخش اول مي گذرد. بنا بود كه بازيگر ديگري دوران هفت هشت سالگي امام را بازي كند، اما بازيگر بخش اول آن قدر خوب از آب درآمد كه تصميم گرفتيم، يكي دو سال صبر كنيم و بخش دوم را با خودش بگيريم. در واقع اين بازيگر آرمان ايران پور آن قدر تاثيرگذار و به يادماندني است كه فكر مي كنم جا به  جايي او با يك بازيگر ديگر باعث ضايع شدن نيمه دوم فيلم خواهد شد. به همين دليل مي ارزد كه منتظر بمانيم و بخش دوم را با خودش فيلم برداري كنيم. كف كرديد؟  همه كساني هم كه حرف هاي افخمي را با ايسنا خواندند مثل شما به كف كردگي مزمن مبتلا شده اند و الان در بيمارستان ها دارند پر و بال مي زنند. آخر اين كار افخمي بعيد است در تاريخ سينما لنگه اي داشته باشد. پيشنهاد مي كنيم براي كامل شدن اين ايده ساختار شكنانه، بي خيال بازي جمشيد هاشم پور در نقش امام در سن 63 سالگي شوند و فقط 59 سال ديگر صبر كنند تا آقا آرمان بزرگ تر شود و اين نقش را هم بازي كند. باور كنيد مي ارزد!

۱۰۰ فيلم صامت در شبكه چهار
بي صداهاي خفن

خيلي ها هنوز فكر مي كنند سينما همان تصاوير بي صدايي بود كه تا دهه 30 ساخته مي شد. خيلي ها هم هنوز سينماي ناب را همان سينماي باستر كيتون و چاپلين و مورناو و فلاهرتي و آيزنشتين و گريفيث مي دانند و از سينماي ناطق فقط كارهاي كساني مثل هيچكاك را قبول دارند كه خيلي از كارهايش را حتي بدون ديالوگ هم مي توان ديد.
براي همين خيلي ها كه شايد تعدادشان هم زياد نباشد شبكه 4 يك برنامه ديدني تهيه كرده. اسم اين برنامه سينماي صامت است كه قرار است 100 فيلم خفن صامت را پخش كند: شكوفه هاي پژمرده (گريفيث)، طلوع (مورناو)، مصائب ژاندارك (دراير)، اعتصاب (آيزنشتين)، مستاجر (هيچكاك)، نانوك شمال (فلاهرتي) و كلي فيلم كم ياب ديگر كه شايد سال هاست دنبالش مي گرديد و پيدايش نكرديد تا ببينيد. قرار است از ماه آينده اين برنامه شروع شود و يك حال اساسي به عاشقان سينما بدهد. تهيه كننده اين برنامه سيداحمد سيدپايداري است كه چون فكر مي كرد در ميان اين همه برنامه سينمايي، جاي اين گنجينه سينمايي، يعني سينماي صامت، خالي بود... به فكر ساخت اين برنامه افتاده است.
011421.jpg
فروش بالاي تئاتر بيضايي
تئاتر شهر تكان خورد

از فروش فوق العاده دو تئاتر دندون طلا و عشق آباد داوود ميرباقري در تئاتر شهر سال ها مي گذرد و ديگر همه عادت كرده بودند سالن اصلي تئاتر شهر را خالي از تماشاگر ببينند، ولي اجراي آخرين كار بهرام بيضايي، حال و هواي اين سالن را حسابي عوض كرده است. مجلس شبيه؛ در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين تنها با يازده اجرا توانسته 6152 نفر را به سالن 550 نفره تئاتر شهر بكشاند و 21 ميليون تومان بفروشد. اگر همين روند ادامه پيدا كند، بعيد نيست كار بيضايي بتواند به ركورد فروش كارهاي ميرباقري دست پيدا كند. اگرچه تمديد نشدن روزهاي اجرا به دليل در صف بودن كارهاي ديگر براي اجرا در سالن اصلي مي تواند بزرگ ترين مانع براي ركورد شكني اين كار باشد. همزمان با كار بيضايي، كار جديد رحمانيان فنز هم تالار چهارسوي تئاتر شهر را غلغله كرده و تماشاگران از سر و كول هم بالا مي روند. اين سالن برخلاف سالن اصلي، ظرفيت كمي دارد، ولي در همين 4 اجرا 706 تماشاگر خودشان را يك جوري در سالن  جا داده اند و فروش فنز را به دو ميليون و پانصد هزار تومان رسانده اند. فروش خوب اين دو تئاتر شايد شروعي باشد براي روزهاي داغ تئاتر و پررونق شدن سالن هاي معمولا خالي.
011379.jpg
چه خبر شده؟
كيلوكيلو مجوزمي دهند!

آقا تا بازار دادن مجوز نمايش فيلم ها داغ است، دست به كار شويد وگرنه اين فرصت از دست تان مي رود. مگر چه خبر شده؟ خبر خاصي نشده، فقط به دو تا فيلم كه چند سال بدون مجوز مانده بودند و تهيه كنندگانش براي گرفتن مجوز هي از پله هاي وزارت ارشاد بالا و پايين مي رفتند و عرق مي ريختند، مجوز داده شد. اولين فيلم مكس ساخته سامان مقدم (كارگردان پارتي و سياوش ) است كه بازيگراني مثل فرهاد آئيش، پگاه آهنگراني، رامبد جوان، گوهر خيرانديش و امير جعفري در آن حضور دارند و ماجراي يك خواننده لس آنجلسي است كه اشتباهي به ايران دعوت مي شود. يك فيلم كمدي موزيكال كه نقش خواننده لس آنجلسي را فرهاد آئيش بازي مي كند. دومين فيلم هم بر باد رفته است، البته نه آن بر باد رفته قديمي! اين بر باد رفته جديد، اولين ساخته صدرا عبداللهي است كه انگار فقط دو بازيگر يعني محمدرضا فروتن و نيكي كريمي در آن حضور دارند و همه ماجرا هم در يك جزيره اتفاق مي افتد. بعيد نيست در روزهاي آينده، تعدادي ديگر از فيلم هاي مجوزندار هم مجوزدار شوند. به هرحال روزهاي آخر وزارت ارشاد است و بايد كارهاي مردم راه بيفتد ديگر!

مجوز به نام
هي هي ابر سپيد!

از اين به بعد يادتان باشد به جاي عبارت نامانوس و مشكل دار دختري براي تمام فصول از عبارت هي هي ابر سپيد استفاده كنيد. چون اگر چنين عبارتي نام فيلم تان باشد، عمرا به آن مجوز داده نمي شود! ماجرا از اين قرار است كه ناصر شفق از تهيه كنندگان با سابقه و فعال، به خصوص در سينماي دفاع مقدس، تهيه كنندگي فيلم جديد محمد حسين لطيفي دختري براي تمام فصول را برعهده گرفته بود، ولي مجوز ساخت اين فيلم با مشكل روبه رو شد و همه دعوا هم سر نام اين فيلم بود و صداي ناصر شفق هم درآمد: دولت بايد با تقويت شوراي پروانه نمايش و ايستادگي در مقابل هر گونه ابتذال سينمايي جلوي بي بند و باري ها و ولنگاري هاي تصويري را بگيرد. نه اين كه در مرحله صدور پروانه ساخت انرژي و توان هنرمند را تحليل ببرد. ابتذال در سخت گيري ها رشد مي كند. خلاصه همه دعواها با تغيير نام فيلم خوابيد، ولي معلوم نيست وقتي به اسم فيلم يك تهيه كننده و كارگردان با سابقه سينما اين جوري گير مي دهند، چطور فيلم هايي مثل شارلاتان ، بله برون و شاخه گلي براي عروس مجوز ورود به سينماها را مي گيرند. فيلم هايي كه يك جور بازگشت به ابتذال فيلمفارسي ها به حساب مي آيند.
011406.jpg
جت لي
لي با خود كشي مي جنگد

جت  لي ووشوكار بي نظير چيني كه آخرين فيلمش رها شده اواخر بهار امسال در امريكا اكران شده بود چندي  است كه از آمار بالاي خودكشي مردم به خصوص جوانان درچين به شدت نگران شده است. ظاهرا جت لي كه يكي از بهترين ووشوكاران دنيا و شايد بهترين بازيگر فيلم هاي رزمي در حال حاضر باشد نمي تواند علت افسردگي جوانان چيني را درك كند. به همين دليل تصميم گرفته فيلمي بر مبناي زندگي هويو آينجا استاد افسانه اي كنگ فو چين بسازد تا الهام بخش جوانان چيني براي لذت بردن از زندگي باشد. او مي گويد: من سال 2003 و با شنيدن آمار خودكشي سالانه 280 هزار نفر در چين تصميم گرفتم اين فيلم را تهيه كنم. نمي فهمم چرا جوانان اين طور ساده تسليم مي شوند و از زندگي دست مي كشند. اميدوارم هر كسي بتواند از هويو آينجا الهام گرفته و بچسبد به كار و زندگي!
هفته قبل توليد اين فيلم در شهر شانگهاي چين شروع شد و جت  لي كه خودش در هنرهاي رزمي دارد به يك اسطوره تبديل مي شود نقش اصلي را ايفا مي كند. در هاليوود جت  لي را بيشتر با فيلم هاي قهرمان ، اسلحه مرگبار۴ و رومئو بايد بميرد مي شناسند.
011388.jpg
موفقيت تيم برتون
طعم شيرين شكلات

آخرين فيلم تيم  برتون، فيلم ساز دوست داشتني و يكي از بزرگ ترين كارگردان هاي پست مدرن امريكايي، به نام چارلي و كارخانه شكلات سازي در اولين هفته اكران خود 3/55 ميليون دلار فروخت تا تمام ناكامي هاي چند ساله اخير برتون براي ساختن يك فيلم پرفروش به فراموشي سپرده شود. جاني دپ بازيگر مورد علاقه برتون در اين فيلم هم نقش اصلي را ايفا كرده است. اين فيلم مي تواند خاطره فروش استثنايي بتمن 1 و 2 را براي برتون و دزدان دريايي كارائيب را براي دپ زنده كند، كمدي شلوغ Wedding Crushers با بازي اوون ويلسون و وينس وان هم در اولين هفته اكران خود 32 ميليون دلار فروخت تا كمپاني نيولاين كما بيش راضي شود. چهار شگفت انگيز در دومين هفته اكران خود 22 ميليون دلار به جيب كمپاني فوكس قرن بيستم سرازير كردو فروش اين فيلم در مجموع به 100 ميليون دلار رسيد. جنگ دنياها فيلم جنجالي اسپيلبرگ كه هفته اول بسيار عالي فروخته بود، در هفته دوم و سوم صدر جدول را از دست داد. جنگ دنياها اين هفته هم 15 ميليون دلار فروخت تا با خيال راحت به فروش 192 ميليون دلاري دست يابد اگرچه انتظار مي رفت اين فيلم به اين راحتي ها صدر جدول فروش را از دست ندهد. فروش بتمن آغاز مي كند اين هفته به  182 ميليون دلار رسيد. به رغم آغاز خيره كننده فروش فيلم خيلي سريع افت كرد. اما مثل هفته قبل اشاره كنيم به فروش انتقام سيث كه بالاخره اين هفته توانست با فروش معادل يك ميليون دلار يك پله خود را در جدول ده فيلم پرفروش تاريخ سينما بالا كشيده و با فروشي حدود 374 ميليون دلار بالاتر از اسپايدرمن۲ در رتبه هشتم قرار گيرد.
011397.jpg
جكي چان
از دنيرو چه كم دارم؟

جكي چان عضو ثابت صفحه اخبار ماست و بدون او انگار چيزي در صفحه كم است! اين بازيگر فيلم هاي اكشن كه 51 سال هم سن دارد اخيرا گفته آسيا را به هاليوود ترجيح مي دهد چون در آسيا مي توان در نقش هاي متفاوت ظاهر شود و كارهاي جديدي ارايه دهد. چان مي گويد: در امريكا ساعات شلوغي 1 و۲ و۳ ساخته مي شود تا اين كه ساعات شلوغي۴ شكست بخورد، اما اگر ساعات شلوغي۴ هم موفق باشد فيلم پنجم ساخته مي شود! او كه با بازي در ساعات شلوغي 1و،۲ شواليه شانگهاي ، ظهر شانگهاي و لباس رسمي حسابي خود را در هاليوود جا انداخته، معتقد است براي بازيگران آسيا جاي مانور كمي در هاليوود وجود دارد. او مي گويد: ما يا بايد نقش آدم كش هاي هنگ كنگي را بازي كنيم يا پليس هاي هنگ كنگي را.
جكي چان دلش مي خواهد هر كدام از فيلم هايش با ديگري متفاوت باشد و خلاصه از اين طور حرف ها، ولي بامزه ترين حرف او اين است كه خودش را با رابرت دنيرو مقايسه كرده و مي گويد: دنيرو اين  همه فيلم بازي مي كند و شكست تجاري مي خورد، اما آب از آب تكان نمي خورد، ولي ما بايد فقط در اكشن هاي كمدي بازي كنيم تا فيلم فروش كند!
011376.jpg
كوين كاستنر و هيلاري سوانك
موج فيلم سازي 911 ادامه دارد

يك وقت فكر نكنيد كه هيلاري سوانك و كوين كاستنر هم مثل بسياري از فوتباليست ها و بازيگران ايراني هوس خوانندگي به سرشان زده است. قرار شده اين دو بازيگر معروف و محبوب گفتار متن فيلمي نيمه مستند درباره ماجراي يازده سپتامبر را بگويند. اين فيلم سرزمين بومي نام دارد و توسط يكي از تهيه كنندگان معروف شبكه تلويزيوني NBC به نام ليندا المن ساخته شده است.
هيلاري سوانك كه هنگام حمله به برج هاي دوقلو در نيويورك بوده ذوق و شوق زيادي براي گويندگي در اين فيلم داشته است. او مي گويد: من آن روز در قسمت جنوبي منهتن بودم كه برج هاي تجارت جهاني فرو ريخت. خيلي جالب است كه بتوانيم درباره نجات يافتگان اين حادثه صحبت كنيم و من سعي مي كنم كار خود را در اين فيلم به بهترين وجه ممكن انجام دهم. اين فيلم 5 اپيزودي به ماجراي نجات يافتگان اين حادثه مي پردازد. كوين كاستنر هم آن را فيلمي جدي و تاثيرگذار توصيف كرده است. در عين حال همان طور كه هفته پيش گفتيم به زودي نخستين فيلم داستاني هاليوود درباره واقعه 11 سپتامبر به كارگرداني اليور استون و با بازي نيكلاس كيج كليد خواهد خورد. هاليوودي ها مدتي بي خيال موضوع يازدهم سپتامبر شده بودند، ولي حالا انگار موج فيلم سازي با اين سوژه راه افتاده و بعيد است به زودي هم از اين سوژه داغ و بفروش و پرتماشاگر دست بكشند. قابل توجه خيلي از فيلم سازان وطني كه با اين همه سوژه مثل حمله به هواپيماي مسافربري ايران تخت گاز دارند فيلمفارسي مي سازند.

با واقعيت كاري ندارم!
اگر از ديدن فضاي خارجكي سريال 101 راه براي ذله كردن پدر و مادرها لج تان گرفته و اعصاب نداريد، حرف هاي كارگردان را بخوانيد تا بيشتر لج تان بگيرد!
011565.jpg
من فقر را ديده ام. محله مان هم يك محله قديمي بود. خجالت هم نمي كشم، ولي از اين ماكسيم گوركي بازي ها بدم مي آيد
افتخار من اين است كه در فيلم هايم هيچ كس با لباس خانه، جلوي دوربين ظاهر نمي شود. يك چنين چيزي را داريوش فرهنگ بعد از پخش سريال تولد دوباره در يك برنامه تلويزيوني گفت. ديدگاهي كه در خيلي از فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني مي توانيد آن را ببينيد و يكي از نقاط اوج اين ديدگاه، در يكي از پربيننده ترين ساعت ها، يعني 7 بعدازظهر روزهاي جمعه دارد از شبكه پنج پخش مي شود. صد و يك راه براي ذله كردن پدر و مادرها دست همه سريال هاي اين چنيني را از پشت بسته است. اگر صداي بازيگران را نشنويد، تقريبا ديگر هيچ نشانه اي از ايراني بودن اين سريال به چشم تان نمي خورد. بچه هاي چشم سبز و مو بلوند را انگار از يكي از فيلم هاي والت ديسني به اين سريال آورده اند و حتي قيافه بچه بد داستان هم شبيه پسر شرهاي هاليوودي است. از تفريح و امكانات اين بچه ها كه ديگر نپرسيد. هر وقت مي خواهند چيزي بخورند، پيتزا و قهوه، دم دستي ترين چيز است و هديه تولد شان هم از LCD كم تر نيست و به جز پيست ماشين سواري و سينما فرهنگ جاي ديگري نمي روند. از كيك و نوشابه خوردن و فوتبال گل كوچك روي آسفالت خيابان و زير آفتاب داغ و.. در اين سريال خبري نيست. حتي در فيلم هاي هندي كه نشانه هاي مايه داري موج مي زند و شخصيت هاي داستان حتما بايد ماشين آخرين مدل سوار شوند و در ويلاي چند هزار متري زندگي كنند و عينك دودي! به چشم بزنند، نشانه هاي فرهنگي هندي را در لابه لاي داستان مي توانيد پيدا كنيد. ولي كارگردان اين سريال، كاملا بي خيال ايراني بودن شخصيت ها و فضا و داستان شده است. چيزي كه اصل اول در اقتباس از يك داستان خارجي است.
به همين دليل همه چيز غير واقعي از كار درآمده، از شخصيت ها و ديالوگ ها بگيريد تا داستان. اين سريال با اين مايه داستاني مي توانست يك سريال فانتزي جذاب از كار در بيايد. ولي در شكل فعلي چيز غير قابل باوري شده كه به جز ديالوگ هاي دهان پركن و شخصيت هاي خوشگل و صحنه هاي به قول كارگردان ترو تميز چيز ديگري براي مخاطب ندارد.
از يك طرف در بعضي از فيلم هاي ايراني به خصوص فيلم هاي جشنواره اي با نگاهي روبه رو مي شويم كه فقط نقاط سياه و تاريك زندگي ايراني ها را به تصوير مي كشد و همه شخصيت هاي فيلم در لجن زار بدبختي دارند فرو مي روند و از يك طرف با چنين نگاهي روبه رو مي شويم كه يك زندگي رويايي و دور از واقعيت را به تصوير مي كشد. زندگي هايي كه هيچ نشاني از زندگي اي  كه ما آن را مي شناسيم و سال ها با آن سرو كله زده ايم و با آن بزرگ شده ايم ندارد؛ زندگي هايي نه آن قدر تلخ و سياه و نه اين  قدر شيرين و رويايي. نگاهي كه با خواندن حرف هاي كارگردان اين كار حجت قاسم زاده بيشتر با آن آشنا مي شويد و متوجه مي شويد بعضي از كارگردان هاي ما در چه حال و هوايي به سر مي برند و چرا اين قدر كارهايشان پرت از زندگي واقعي ما از كار در مي آيد.
011574.jpg
فاطمه عبدلي
در كتاب صدويك راه براي ذله كردن پدر و مادرها مايه اصلي داستان استعداد و تلاش پسري است كه مي خواهد يك جوري به هدف خود، يعني آن اختراع و سند برسد، ولي چرا در سريال بيشتر بر شيطنت و شر بودن بچه ها تاكيد شده؟
كتابي كه شما خوانديد مبناي اين سريال بوده و هر آن چه كه دارد، چه بد و چه خوب مبتني بر نوع روابط فرهنگي زادگاه نويسنده اش است. در كتاب هم روي شيطنت بچه ها تاكيد شده من سعي كردم براي آن قضيه اختراعات پسر بچه هم ما به ازا پيدا كنم.
ولي به نظر مي رسد شما به عنوان نويسنده اين فيلم نامه اعتقاد نداريد كه بچه هاي ايراني هم خيلي باهوش و با استعداد هستند يا مي توانند باشند. شما بچه هاي ايران را بچه هاي شري نشان داده ايد كه انگار هيچ كاري غير از اذيت كردن پدر و مادرهايشان در زندگي بلد نيستند.
در فرهنگ آن طرف بچه را از كودكي كلاس هاي مختلف مي گذارند. حتما بايد يك ساز ياد بگيرد، بايد كلاس نقاشي برود. در صورتي كه اصلا در ايران اين طوري نيست. خب شايد هم من با اين جور بچه ها سرو كار نداشته ام. من بچه هاي المپيادي و جشنواره خوارزمي را از نزديك نديده ام. حتي همين قضيه كه آن بچه در اين سريال آزمايشگاه دارد به اختيار خودم نبود، اجبار شبكه بود. چون من بچه هاي اين سني ايراني را نمي شناسم كه اين طور كارها را انجام بدهند. به هرحال اين در كتاب اصلي شايد جواب مي داد ولي در ايران نه.
مگر بچه هاي ايراني با خارجي چه فرقي دارند؟
بحث هوش نيست. بچه هاي اين سن و سال ما يا مي روند دم دكان بابا و عمو شاگردي مي كنند يا مي روند استخر و تفريح. من با آن درصد بچه هاي درس خوان و با استعداد سروكار نداشتم و فكر مي كنم اگر مي رفتم سراغ شان همين ميزان مخاطب را هم كم مي كرد.
بچه هاي كار شما به نظرتان جذاب تر و باورپذيرتر هستند يا مثلا مجيد قصه هاي مجيد؟
نمي خواهم به دوستان ديگر خرده بگيرم ولي بچه هايي كه ما تا حالا در فيلم ها ديده ايم به خاطر حس نوستالژيك دوست شان داريم. ولي همه بچه هايي هستند كه يا اشتباه مي كنند و پدر و مادرها آن ها را راهنمايي مي كنند و يا بزرگ ترها اشتباه مي كنند و بچه ها آن ها را ارشاد مي كنند. حضور بچه ها در كنار بزرگ ترها معني پيدا مي كند. من هم مجيد را دوست دارم ولي بچه اي كه يك تسبيح معلم مي تواند روانش را به هم مي ريزد اين چه بچه اي است؟ من اين بچه را دوست ندارم. مرتب به اش ظلم مي شود و او هم بي صدا تحمل مي كند.
ولي واقعيت دارد مگر خود شما چنين معلم و اضطراب هايي نداشتيد؟ دوران بچه گي تان اين طوري نبوده؟
ببينيد واقعيت اين است كه در هند پاي بچه ها را مي بندند تا گدايي كنند. من بايد اين را نشان بدهم؟ واقعيت هميشه هست. من كارم با واقعيت نيست. كار من آموزش چيز صحيح و درست است.
يعني شما آن چيزي را كه دوست داريد نشان مي دهيد نه چيزي را كه هست؟
بله، شايد هم بينابين. من از اين بچه ها بدم مي آيد. حيوانات كوچكي كه مي توانند خطرناك باشند تصويري است كه تا حالا سينما و تلويزيون از اين موجودات يعني بچه ها نشان داده اند. من نمي گويم اين را شكستم. ولي من از اين تصوير آزار دهنده فاصله گرفتم.
بچه ها در سريال شما سينما فرهنگ و تريا مي روند قهوه مي خورند. مدام پيتزا مي خورند. روز تولد شان LCD هديه مي گيرند و كارتينگ (پيست ماشين سواري) مي روند. اين ها چه بچه هايي اند؟ چند درصد 12، 13 ساله هاي مملكت ما اين طوري اند؟
011604.jpg
من خودم در خانواده اي بزرگ شدم كه از 4، 5 سالگي هر هفته سينما مي رفتيم. از 9 سالگي با دوستانم يا تنهايي مرتب سينما مي رفتم آن هم در اردبيل. به نظرم زياد غير طبيعي نيست. سينما فرهنگ هم تنها جايي بود كه هماهنگ شد كلا سليقه كاري خودم به سمت چيزهاي تر و تميز است. سال 76 سريال ثقه الاسلام تبريزي را ساختم من حاضر نشدم در خانه هاي قديمي و كثيف صد سال پيش كار كنم. همه دكور را از اول ساختم. فيلم سازي كار لوكس، تجملاتي و گران قيمت است و با فقر و بدبختي هيچ ارتباطي ندارد. كار بايد ترو تميز باشد.
ترو تميز بودن با تجملات فرق مي كند حتي چهره هاي بچه هايتان هم فقط ترو تميز نيست. شكل پسرها پوسترهاي تبليغاتي خارجي اند. قيافه  ايراني ندارند.
فيافه ايراني چطوري است؟ قيافه كج و كوله و صورت آبله رو و سالكي؟ ما از قديم قهوه خانه داشتيم و از كلمه ميزبان استفاده مي كرديم... ما از 700 سال پيش يعني از همان قديم ميز داشته ايم. يا شما برويد كارتينگ ببينيد چقدر نوجوان آن جاست. فرهنگ ما همين است ولي الان به اش تجملات مي گويند.
آن ها چقدر از كل نوجوان هاي ما هستند؟
بحث تجملي يك بار منفي دارد. ولي مردم ايران در مجموع پول دار هستند. اهالي شهر خود من، اردبيل، خيلي اهل تجملات هستند. زن و مرد دنبال آخرين مدل و اين طور چيزها هستند. مايكروفر مي آيد همه مي خرند. الان مثلا قهوه فرانسه مد است. خود من مي خواهم چيزي بخرم، آخرين مدلش را مي خرم كه جلوتر باشم. من فقر را ديده ام. محله مان هم يك محله قديمي بود. خجالت هم نمي كشم، ولي از اين ماكسيم گوركي بازي ها بدم مي آيد.
بچه ها را روي چه حسابي انتخاب كرديد؟
معيار اولم حافظه شان بود كه حافظه خوبي براي حفظ كردن ديالوگ هايشان داشته باشند. اين بچه ها نمي دانند دارند چي مي گويند ولي همه را حفظ شدند.
خوش قيافه گي چي؟
خيلي مهم بود كتمان نمي كنم بازيگر بايد خوشگل باشد.
چرا چشم سبز و مو بلوند؟
واقعا تصادفي بود. اگر پروژه سريال حضرت يوسف تعطيل نمي شد ارسلان با ما بازي نمي كرد ارسلان نقش بنيامين را قرار بود بازي كند با همان گريم آمد سركار ما. به هرحال تصادفي و اتفاقي همه شان اين شكلي بودند بچه ها معياري هستند براي جذابيت كار. به قول استاندال: هميشه زيبايي بر عقل پيروز مي شود
يك جا سر كلاس معلم تعدادي نويسنده را رديف مي كند كه حتي تلفظش براي بچه ها سخت است به نظر مي رسد فيلم نامه نويس، نويسنده ها و كتاب هاي محبوب خودش را فقط براي اين كه اسم ببرد اين جا آورده و اصلا برايش مهم نيست اين كتاب ها به بچه هاي 12 ساله ربط دارد يا نه.
دقيقا يك فرصتي ايجاد شده كه در رسانه هاي دولتي ايران براي اولين بار اسم نويسنده ها و آثار خوب را ببريم.
حتي اگر ربطي به كل كار نداشته باشد؟
بله.

گزارشي از پشت صحنه مجموعه طنز شبكه سه و نيم
كنار استخر خالي
011592.jpg
هوا تاريك شده و بچه هاي شبكه سه ونيم هم چنان زور مي زنند تا كار را به آنتن برسانند
استخر بزرگ خالي از آب اولين چيزي است كه در خانه بزرگ ويلايي خيابان نفت جلب توجه مي كند. خانه اي كه لوكيشن و پاتوق افراد گروه شبكه سه و نيم است. هنوز عوامل، درست و حسابي دور هم جمع نشده  اند. گوشه حياط ماشين بزرگي پارك شده است كه نمي دانيم دقيقا اسمش چي است و يك سري آدم سعي مي كنند خرت و پرت هاي داخل آن را خالي كنند. مديرتوليد مجموعه به استقبال مان مي آيد و تعارف مان مي كند در سالن انتظار شبكه 5/3 منتظر بمانيم! سراغ كاردان را كه مي گيريم مي گويند زير گريم است.
در و ديوار سالن آبي رنگ است و پر است از تابلوهايي كه به نظر كوبيسمي مي آيند. بعد از كمي اين طرف و آن طرف نگاه كردن و سوت زدن به اتاق منشي هدايت مي شويم. همان لوكيشن اتاق خانم سليمي، البته بدون خود خانم سليمي.
حسين رفيعي هنوز نيامده است و برنامه ريز نگران، نگاهش به ساعت است و دستيار كارگردان در حال گرفتن شماره رفيعي. بالاخره بعد از صد بار شماره گرفتن مي تواند با او صحبت كند؛ ازش مي پرسد كجاست و بعد گوشي را مي گذارد، نفس راحتي مي كشد و مي گويد: رفيعي تا چند دقيقه ديگر مي رسد. ما داريم با برنامه ريز گپ مي زنيم كه كاردان سروكله اش پيدا مي شود و به بازيگرها مي گويد دور هم جمع شوند تا يك دور متن را روخواني كنند.
شما چي مي نويسين؟
هر كي زودتر رسيده توانسته صندلي اي چيزي براي نشستن پيدا كند. حسين رفيعي وقتي از راه مي رسد كه جايي براي نشستن وجود ندارد، اين است كه مجبور مي شود كف زمين چهار زانو بنشيند. بازيگرها متن به دست دارند، ديالوگ رد و بدل مي كنند. كاردان زيرچشمي به ما نگاه مي كند. معلوم نيست نگاهش كنجكاوانه است يا دلش مي خواهد سر به تن ما نباشد. تيكه هاي بامزه حسين رفيعي وسط تمرين شنيدن دارد. هر چند وقت يك بار متلكي به اقتضاي متن يا كار مي پراند. يك بار هم با عصبانيتي كه معلوم نيست شوخي است يا جدي مي گويد: شما چي دارين تندتند مي نويسيد، امان از دست اين خبرنگارها. روخواني ها چندبارديگر هم تكرار مي شود. ديگه همه متن  هايشان را مثل بلبل حفظ اند. تمرين تمام مي شود؛ گروه براي گرفتن اين سكانس به سالن بر مي گردد.
فَ  فَ وارد مي شود
بهنوش بختياري (همان ژينوس خانم خانه به دوش ) خسته و كوفته با كلي وسايل و دنگ و فنگ از راه مي رسد. حتي ناي سلام و عليك هم ندارد، ولي از برخوردش مي شود فهميد خونگرم و بجوش است. آدم ناخودآگاه با ديدنش ياد نقش بامزه و لهجه شيرينش در جايزه بزرگ مي افتد و اين كه چقدر با نقش اين كار كه يك دختر لوس و مثلا باكلاس است فرق مي كند. فَ فَ از راه مي رسد، يعني همان حسين رفيعي كه با گريم و لباس عجيب و غريب جديدش كه پر از توپ هاي رنگي است بدجوري شبيه همان فَ  فَ  ي محبوب به نظر مي رسد.
كار بيست و هشتم
خانم سليمي (معصومه كريمي) گوشه اي دارد ديالوگ هايش را تمرين مي  كند. حتما مي  دانيد كه كريمي همان خواهر سر و زبان دار رامين در پناه تو و زن بهروز خالي بند زير آسمان شهر است كه بعد از زير آسمان شهر 1 به بعد هيچ خبري از ش نبود. كريمي خيلي خوش مشرب و خودماني است و درباره نقشش در اين كار مي گويد: خانم سليمي يك منشي جدي و با ديسيپلين است و اين شغل بيست و هشتم اوست. او درباره اين كه چرا آن قدر كم كار است، مي گويد: سعي مي كنم كارهاي خوب را انتخاب كنم، ضمن اين كه عموما زندگي شغلي ام برايم اولويت دارد. او از اين كه بعد از 12 سال توانسته با كاردان و گروه اش كار كند راضي است و اميدوار است كه بيننده ها با اين برنامه آن طور كه بايد ارتباط برقرار كنند.
جدي بگيريد
ناظر پخش شبكه سه و نيم، مدير سخت گير و بداخلاق است. هادي كاظمي بازيگر اين نقش مي گويد: همكاري من با آقاي كاردان به سال 75 بر مي گردد و من با توجه به شناختي كه از ايشان داشتم اين كار را پذيرفتم. او در واقعيت و پشت  صحنه هم خيلي جدي است و به نظر مي آيد كه به كارش خيلي مسلط باشد.
در اين گير و دار با دستيار دوم كارگردان ندا هنگامه هم گپي مي زنيم و ازش راجع به اين كه چطور شكبه 5/3 افتتاح شد مي پرسيم. طرح اين مجموعه حدود 6 يا 7 ماه پيش توسط آقاي كاردان به تصويب رسيد و پيش توليد آن از اواسط ارديبهشت ماه آغاز شد. قرار است اين مجموعه 26 قسمت يا بيشتر تهيه و توليد شود.
خطر برق گرفتگي
اتاق گريم خيلي كوچك است. جمله روي ديوار آن ها آدم را در آن شلوغ پلوغي سر ذوق مي آورد. دستگاه  هاي اتوماتيك گريم مشغول كارند. توقف بي جا باعث اتصال دستگاه ها و خطر برق گرفتگي خواهد شد. ولي بدي اش اين است كه يك جورهايي احساس مي كنيم آن جمله دقيقا خطاب به آدم هايي مثل ما نوشته شده است. گريمور خيلي شاد و بي خيال بود. مثل آب خوردن كارش را انجام مي داد. جالب است بدانيد اين گريمور شاد و شنگول همان آقاي نسبتا چاقي است كه در آيتم هاي موسيقي، اخبار و ... حضور دارد. بهنوش بختياري در حال گريم شدن است، هر چند وقت يك بار موبايلش زنگ مي زند و مجبور است به آن جواب دهد، البته خيلي خوب و معمولي. ديگر نه مامي مي گويد و نه لوس حرف مي زند.

يكي از عوامل پشت صحنه خوابش برده است، با اين همه سروصدا حتي تكان هم نمي  خورد. سكانس ديگري را مي گيرند. سه، دو، يك ضبط مي شود. كاردان و رفيعي پشت سر هم ديالوگ مي گويند. تهيه كننده يك گوشه اي نشسته و خيره به بازي آن ها نگاه مي  كند. نمي شود فهميد در كله اش چي مي گذرد.
بايد خودشان را به آنتن برسانند. سكانس ها پشت سر هم گرفته مي شود. پسربچه اي اسپند به دست وارد سالن مي شود. دود و دمي راه انداخته مي آيد و هنوز ديالوگش را گفته، نگفته، ساكت (حسين رفيعي) محترمانه بيرونش مي كند. چند بار پسر مي آيد و مي رود و ديالوگ مي گويد، دود اسپندش كم و كم تر مي شود. بالاخره سكانس تمام مي شود، سراغ كاردان مي رويم تا گپي باهاش بزنيم. براي مان خيلي هم عجيب نيست وقتي مي شنويم كه خسته ام و الان فرصتي براي اين كار ها ندارم به هر حال بايد با دستيارم صحبت كنيد. دستيار كارگردان هم مي گويد، يك ربع بيشتر وقت ندارد، آن هم نه الان و بايد دوباره تماس بگيريم. خب اين چيزها براي ما تازگي ندارد و قدم زنان از كنار استخر خالي رد مي شويم. هوا تاريك شده و صداي جيرجيرك مي آيد. بچه هاي شبكه سه و نيم هم چنان زور مي زنند تا كار را به آنتن برسانند و مردم را بخندانند.

شكست جنگ دنياها در پارك المپيك
براي بردن المپيك 2012 به پاريس و نيويورك، كارگردان هاي گردن كلفتي مثل اسپيلبرگ و لوك بسون تيزر ساختند ولي برنده نهايي دو فيلم ساز گمنام لندني بودند
011490.jpg
خرج فيلم لوك بسون حدود 400 هزار يورو (5/437 ميليون تومان) و خرج فيلم كارولين رونالد و داريل گودريچ (انگليسي ها) بيش از 500هزار يورو
(547 ميليون تومان) شده است

كاوه مظاهري
معلوم نبود دعواست يا رقابت. سران پنج كشور روسيه، امريكا، انگلستان، اسپانيا و فرانسه چند روزي بود كه داشتند مي زدند توي سر و كله هم. هر كس به فكر اين بود كه المپيك 2012 را در كشور خودش برگزار كند.
مسوولان المپيك ديدند اين جوري كه نمي شود، گفتند آقاجان شما برويد فيلم تبليغاتي بسازيد تا ما بتوانيم تشخيص دهيم كدام تان بهتريد. امريكا گفت ما كه توي سينما كلي غوليم، استيون اسپيلبرگ هم كه داريم، بنابراين غمي نداريم، پس آقاي اسپيلبرگ تو كه قبلا هم كليپ ساختي و فيلم  هايت هميشه پرفروش است بيا فيلم  ما را بساز. ژاك شيراك هم پيش خودش گفت اگر اين جوري است كه ما هم لوك بسون را داريم كه لئون و نيكيتا را ساخته. آقاي بسون تو هم بيا فيلم ما را بساز تا نشان دهيم پاريس يعني چي، ولي اين وسط آقاي توني بلر انگليسي هم كه به خودش و كشورش و لابي هايش اطمينان كافي داشت كار را به كارولين رولند و داريل گودريچ، دو فيلم ساز غيرمعروف و تقريبا گمنام انگليسي سپرد. مسوولان المپيك هم در سنگاپور توي مبل هاي ابري ساختمان اجلاس فرورفته بودند و پاي چپ شان را روي پاي راست شان انداخته بودند و فرت و فرت سيگار مي كشيدند و با هم گپ مي زدند.
اوايل جولاي بود. سنگاپور يك دفعه خيلي رونق گرفت، راه به راه ستاره ها و ورزشكارهاي كشورهاي متقاضي ميزباني به آن جا مي آمدند تا براي كشورهايشان تبليغ كنند. جوان هاي سنگاپوري هم پشت سر هم امضا جمع مي كردند. تيزرها كم كم داشت آماده مي شد. كم كم لابي هم شروع شد و مقامات اجلاس با هم دعوا مي كردند و كشورشان را به رخ هم مي كشيدند؛ بلر غذاهاي بد فرانسوي ها را به رخ شيراك مي كشيد و شيراك هم آنفولاآنزاي مرغي انگليسي هاي چشم روباهي را؛ تا اين كه فيلم ها آماده شد.
پاريس زيباست!
فيلم بسون با يك نماي معروف از شهر زيباي پاريس شروع مي شد، بعد تصاويري از جاهاي معروف پاريس، تيم فوتبال، حمل و نقل شهري و مترو، موزه ها، كافه ها و هتل را نشان مي  داد و بعد هم كاترين دنوو (بازيگر بزرگ فرانسوي) به همه خوش آمد مي گفت. بعد چند نفري در مورد سود اقتصادي كه پاريس و المپيك مي توانند به هم برسانند، حرف مي زدند و برتراند دلانو، شهردار پاريس مي گفت: بازي هايي كه در پاريس انجام شود به هيچ وجه بي فايده نيست، تصور ما اين است كه بيشتر بازي ها بسيار موثر و سودده خواهد بود. بعد لحظاتي از المپيك 1924 پاريس نشان داده مي شد. در نهايت هم باز دلانو مي آمد و مي گفت: پاريس به اين بازي ها احتياج دارد. پاريس بازي ها را مي خواهد. پاريس عاشق اين بازي هاست.
مجسمه آزادي شانس آور است!
اما فيلم استيون اسپيلبرگ، كارگردان نجات سرباز رايان ، فهرست شيندلر و جنگ دنياها با يك معرفي خيلي شيك و شسته رفته از شهر نيويورك شروع مي شد. اين معرفي توسط مايكل بلومبرگ (شهردار نيويورك)، سناتور هيلاري كلينتون (همسر بيچاره بيل كلينتون) و دان داكتورف (رييس كميته آماده سازي) شروع مي شد. داكتورف مي گفت: مجسمه آزادي براي ما يك سنبل است، سنبلي از خوش آمدگويي، از اين كه ما شانس زيادي براي پيروزي در اين رقابت داريم. نيويورك شهر كمال است، شهر آرزوهاست. روي اين حرف ها هم تصاويري از مردم نيويورك و منهتن مي آمد، بعد آهنگ نيويورك، نيويورك فرانك سيناترا پخش مي شد و تصاويري از مسابقات بوكس محمدعلي كلي (بوكسور سنگين وزن) در المپيك 1960 مي آمد، بعد كمي هم خود محمدعلي درباره نيويورك حرف مي زد كه به خاطر بيماري پاركينسون نمي توانست روي پاهايش درست بايستد و سكندري مي  خورد. پيام هاي ضبط شده اي هم از بوش و بيل كلينتون پخش مي شد و در نهايت هم داكتورف مي گفت: ما به همه ورزشكارهاي جهان خوش آمد مي گوييم، بي  برو برگرد و اضافه مي كرد: ايالات متحده از همين الان قول مي دهد كه مشكل ويزا براي مردم همه كشورها را براي المپيك 2012 حل كند، همه شما مي توانيد از اين مساله مطمئن باشيد.
پارك المپيك لندن
اما فيلم دو كارگردان گمنام انگليسي روي زيرساخت هاي زنده شهر، پروژه پارك المپيك و روحيه جوان لندن تمركز مي كرد. لندن ادعا مي كرد كه پروژه پارك المپيك بزرگ ترين پيشرفت در ساخت اين نوع پارك ها در 200 سال اخير است. كريج ريدي، رييس انجمن المپيك انگلستان اضافه مي كرد: اين حركت در اين 20 سال، يك حركت بي نظير است... در سال  هاي اخير هيچ كشوري فعاليت موثري براي بازي هاي تابستاني نكرده...، ولي ما اين كار را مي كنيم. ما راه اين را كه چه طور بازي هاي جادويي داشته باشيم مي دانيم. بعد سباستين كو، رييس كميته آماده سازي، درباره بازي هاي المپيك 1908 و 1948 لندن چيزهايي مي گفت و سپس تصاويري از ساختمان هاي مسكوني و تسهيلات ورزشي شهر و آدم هاي لندن نشان داده مي شد. كو اضافه مي كرد: امروز لندن را انتخاب كنيد و براي همه جوانان دنيا اين پيام را بفرستيد: بازي هاي المپيك مال شماست. در نهايت هم تصوير توني بلر ظاهر مي شد: به شما قول مي  دهيم كه برايتان بهترين شريك و دوست باشيم.
روز موعود
خرج فيلم لوك بسون حدود 400 هزار يورو (5/437 ميليون تومان) و خرج فيلم كارولين رونالد و داريل گودريچ (انگليسي ها) بيش از 500 هزار يورو (547 ميليون تومان) شده است. با معيارهاي فيلم سازي در ايران، خرج اين دو تيزر تقريبا برابر خرج ساخت 7 فيلم بلند ايراني است.
خيلي ها فكر مي كردند اين تيزرها ظاهرا خيلي مهم هستند و اصولا رقابت بين اسپيلبرگ و لوك بسون است، حتي خود بسون در يك كنفرانس خبري در سنگاپور در جمع خبرنگاران گفت: استيون استاد من است و باختن در مقابل او، يك افتخار بزرگ براي من است، گرچه بردن در مقابل او، يك فوق افتخار برايم خواهد بود.
اما در همان نشست اول، مادريد و نيويورك و مسكو به خاطر حملات تروريستي اين چند سال اخير خط خوردند؛ ماندند دو كارگردان انگليسي و لوك بسون؛ اسپيلبرگ هم بي اسپيلبرگ. بالاخره روز موعود يعني ششم جولاي فرا رسيد و همه منتظر بودند تا نتيجه اعلام شود؛ دعواها و كل كل هاي ژاك شيراك و بلر هم به اوج خودش رسيده بود. نتيجه اعلام شد، لندن به عنوان ميزبان بازي هاي المپيك 2012 انتخاب شد و پروژه پارك المپيك موفق شد. لوك بسون شكست خورد و فيلم پانصد هزار يورويي كارولين رولند و داريل گودريچ كار خودش را كرد.

از گمنامي تا شهرت
اين دو فيلم ساز لندني از كجا آمدند؟
011508.jpg
شركت ما فقط 8 سال عمر دارد، براي همين خيلي مشتاقم كه ببينم اسپيلبرگ و بسون بالاخره چي كار كرده اند... به هيچ وجه نمي توان اين احساس شگفت انگيز را دست كم گرفت. ما داريم با كساني رقابت مي كنيم كه يك عمر ستايش شان كرده ايم، ما مي خواهيم از آن ها پيشي بگيريم. كارولين رولند بالاخره به آرزويش رسيد و از اسپيلبرگ و بسون پيشي گرفت. خانم رولند 37 ساله به همراهي داريل گودريچ 40 ساله تيزر المپيك لندن را ساختند و با همه گمنامي بر شهرت و قدرت لوك بسون و اسپيلبرگ غلبه كردند. البته هر دوي اين ها سابقه خوبي در ساخت تيزرهاي تبليغاتي دارند. كارولين رولند موسس و يكي از مديران ارشد شركت مستقل new Moon است كه تيزرهاي تبليغاتي و فيلم هاي مستند مي سازد. رولندو گودريچ هم تا حالا فقط فيلم هاي ورزشي و تيزرهاي تجاري ساخته است و هيچ وقت يك فيلم داستاني بلند كارگرداني نكرده است. او پيش از نمايش اين تيزر گفته بود: اين يك فيلم بلند پروازانه است. اما شايد بپرسيد در حالي كه مسوولان فرانسوي و امريكايي ساخت تيزرهاي خود را به كارگردانان مطرحي سپرده بودند، چرا مسوولان انگليسي كار ساخت اين تيزر را به اين دو فيلم ساز نسبتا گمنام سپردند؟ دليل اصلي براي سپردن اين مسووليت، سابقه ساخت تيزر المپيك آتن بود. تيزري كه به شكل جذاب و گرافيكي 2000 سال تاريخ ورزشي يونان را از زمان باستان تا المپيك فعلي به تصوير كشيده بود.

گوي طلايي تمشك طلايي
Javan-cinemaTV@ Hamshahri.org
011484.jpg

آدم خواري در نيمه شب!
مگر مجبوريد نصف شبي، ملت را زا به راه كنيد و هر شب از اين جور سوال هاي بي معني بپرسيد. اسم چهار تا حيوان درنده را بگوييد؟ دوست داشتيد جاي كدوم باشيد؟ دوست نداشتيد آدم بخوريد؟ از بين ما سه تا مجري، كدام رو اول مي خورديد؟ وقتي براي بار اول اين سوال ها را در ماه مهربون شنيديم، يك نگاهي انداختيم به آسمان، شايد ماه كامل شده باشد و ما بي خبريم، ولي وقتي ديديم دارند هر شب اين سوال ها را مي پرسند، فهميديم مشكل جاي ديگري است.

سر شكسته يا طحال پاره؟
مادر ريحانه وقتي دارد از دست دخترش فرار مي كند، با ماشين تصادف مي كند و چنان سرش به شيشه مي خورد كه شيشه ترك برمي دارد و خون بر روي آن مي پاشد. چند دقيقه بعد كه مادر در اتاق عمل است، صورتش سالم است و پزشكان روي شكم او كار مي كنند و آخر سر هم در پايان عمل، دكتر مي گويد: به طحالش آسيبي نرسيده، خطر برطرف شده. راستش مانده ايم چطور چنين ضربه اي از سر به طحال رسيده؛ البته از سيروس مقدم هيچ چيز بعيد نيست!

بيمار بخت برگشته
يك پيرمرد نحيف با لباسي شبيه باغبان ها كنار نرده  هاي يك بيمارستان روي زمين پياده رو دراز كشيده و زير  آن نوشته شده بيمار بخت  برگشته . صداي آشناي نجف زاده هم روي تصوير دارد توضيح مي دهد كه اين بيمار بيچاره چون پول نداشته در بيمارستان پذيرش نشده. بعد از اين كه مسوولان بيمارستان متوجه حضور دوربين مي شوند و آمبولانس مي فرستند، نجف زاده مي گويد: حالا روش حمل بيمار در قرن بيستم رو ببينيم. بعد تصوير آمبولانس را مي بينيم كه دو نفر آن را هل مي دهند. در تصوير بعد هم آمبولانس مي رود و مريض روي برانكارد وسط خيابان جامانده است. آقا اين نجف زاده واقعا دارد مي تركاند!


سگ و گربه، گاو و گوسفند
ما كه هر بار اين داداش سيا رو با فري تابلو مي بينيم، حسابي حال مي كنيم و مي خنديم. از گير افتادن سيا در ميان چند تا سيگار كش، تا جارو خوردن از عزيزجون و آن صحنه سرماخوردگي. آن صحنه اي كه اول سيا نمي خواهد با فري برود، ولي با شنيدن اين كه فري مي خواهد به پيست اتومبيل برود، از او التماس مي كند كه او را هم ببرد، اصل خنده است. تكه كلام فري: عجب توهمي، سگ و گربه، گاو و گوسفند با آدم حرف مي زنن هم كه ديگر يك ديالوگ عمومي شده است و اين يعني اين كه همه از اين كار بهرام عظيمي و دوستان لذت برده  اند.

چه مي چسبد اين تمشك براي فردوسي پور!
عمرا فكر نمي كردم يك روز گذر عادل فردوسي پور به اين ستون بيفتد و ما مجبور شويم به او تمشكي بدهيم. ما نفهميديم هفته پيش برنامه او و حرف هايش درباره دعواي راه آهن و نفت چه جوري بود كه ديديم شيرجه زده به طرف سبد تمشك. البته اشكالي ندارد. ما هم مثل همه روزنامه هايي كه روز سه شنبه حالش را گرفته بودند، اين جا اشاره كوتاهي به حرف هاي عجيب و غيرعادلانه او مي  كنيم تا از اين به بعد همان برنامه توپ هميشگي را روي آنتن بفرستد و جيغ همه را در نياورد. آقاي فردوسي پور وقتي خلاف قانون رفتار شده شما چه اصراري داريد، مي گوييد حالا بي خيال!
011487.jpg
اول برويم سراغ چند ميل گوي و تمشكي كه از هفته قبل مانده است. يك تمشك درست و حسابي را كه هفته پيش از زير دست مان در رفت، حسين آقاجاني برايمان فرستاده است: دست اندركاران محترم جشنواره فيلم هاي سينمايي شبكه دوم با يك تدوين آوانگارد نزديك به يك سوم فيلم مسير سبز (سكانس هاي مرگ و زنده شدن موش، اعدام ال با اسفنج خشك، خيس كردن پرسي و ...) را حذف كردند. ساعت يك نيمه شب كي به كيه قيچي اش كن بابا ! اين اتفاق تمشكي شاهكار فقط در تلويزيون ما مي تواند رخ دهد، چون شبكه 2 از ساعت 2 نيمه شب به بعد برنامه هاي شبكه 3 را پخش مي كند. مسوولان شبكه دو هم ديده اند فيلم مسير سبز با اين مدت طولاني، تا ساعت 2 تمام نمي شود؛ به همين دليل سر و ته قضيه را يك جوري هم آوردند! البته فردايش شبكه 2 اين فيلم را به طور كامل پخش كرد. حسين آقاجاني به جلسه نقد اين فيلم در سينما دو هم تمشكي داده است. سال 83، برنامه سينما يك، فيلم مسير سبز : آقايان كارشناس به طور مفصل در باب فضايل فيلم و لايه هاي زيرين آن گفت وگو كردند و مجري محترم از استقبال بي سابقه بينندگان مي گويد و فيلم را دو هفته پشت سر هم پخش كردند. سال 84، برنامه سينما دو، فيلم مسير سبز : حضرات منتقد تا مي توانند با خنده و پوزخند پنبه فيلم را مي زنند و اين فيلم را يك شيادي قلمداد مي كنند. حسين آقاجاني از اين قضيه شاكي بوده كه چرا در برنامه هاي مختلف از يك منتقد موافق و يك منتقد مخالف استفاده نمي شود تا اين وضع سرگيجه آور پيش نيايد. پيمان يزداني يك گوي به خاطر پخش پدرخوانده 1 و 2 و خوب، بد، زشت و مرگ جويان به بر و بچه هاي صداوسيما داده و محمدحسين قلي زاده هم يك تمشك به مجري برنامه ترانه هاي درخواستي ترنم شبكه يك داد، كه خواننده ترانه وطن علي رضا عصار را ياور اقتداري معرفي كرده!
سهيل حسين زاده هم از دست شبكه 5 شاكي است: نمي دانم برنامه شب هاي پرتقالي را ديديد يا نه؟ ما كه يك قسمتش را ديديم و تصميم گرفتيم كه بقيه اش را نبينيم. شبكه تهران با ساخت برنامه  هايي مثل ميهماني و شب هاي پرتقالي مي  خواهد جاي خالي احمدزاده و حسيني را پر كند، ولي هيچ كدام موفق نبوده و ما هم تا وقتي احمدزاده و حسيني نيايند آن قدر تمشك هاي آب دار و مشتي مي دهيم تا از رو بروند.
كريم منافي هم يك تمشك به گزارشگر بازي صبا ابومسلم داده (لطفا گوي و تمشك ها را دقيق و با ذكر جزئيات بنويسيد و كلي ننويسيد.) اما دو تا تمشك تر و تميز از مهدي آشتياني. وسط شلوغ بازي هاي بهمن هاشمي، مجري جشنواره فيلم هاي تابستاني شبكه دو، يك دفعه صداي تلفن همراهش در آمد، ولي بهمن هاشمي با حفظ كامل خونسردي و انگار نه انگار كه دارد برنامه زنده اجرا مي كند، جواب تلفنش را داد! و سريال تمشكي همسفران را هم بي نصيب نگذاشته است: در تصاويري كه از داخل ماشين از شهر در زمان جنگ نشان داده مي شد، پرايدهاي هاچ بك و صندوق دار هم به چشم مي خوردند!

فهرست
نامه به سردبير
بازتاب هاي گزارش گلدكوئست و بازاريابي زنجيره اي
فهرست
سينما تلويزيون
بازگشت به گذشته!
تلويزيوني ها بفروش مي شوند!
رويداد هفته
با واقعيت كاري ندارم!
كنار استخر خالي
شكست جنگ دنياها در پارك المپيك
اين دو فيلم ساز لندني از كجا آمدند؟
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
آلمان ديگه كيه؟
سوت نزن، كر شديم!
رويداد هفته
مسابقات بين المللي زو!
تيم  ملي از روي دماغ!
الكس كبير نوري در تاريكي 
خوش تيپ ها دارند عذاب مي كشند
اجتماعي
اصول كافي، ج،۳ ص 233
زندگي
خانم ها، خبرسازتر از قبل
جا داريم؛ بفرماييد تو
رويداد هفته
پديده جهاني
پژو 206 ،مخصوص بروبچ!
گوگل و ياهو: شاخ به شاخ!
روزها
۱۱ سپتامبر، 82 سال قبل
كوتاه
رويدادها
جهان كوچك
صداهاي بعد از انفجار
پايان جنگ داخلي سودان
انرون بارش را مي بندد
هري پاتر و شاهزاده  دورگه
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  پديده جهاني  |  روزها  |  جهان كوچك  |
|  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |
|  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |