اگر از ديدن فضاي خارجكي سريال 101 راه براي ذله كردن پدر و مادرها لج تان گرفته و اعصاب نداريد، حرف هاي كارگردان را بخوانيد تا بيشتر لج تان بگيرد!
من فقر را ديده ام. محله مان هم يك محله قديمي بود. خجالت هم نمي كشم، ولي از اين ماكسيم گوركي بازي ها بدم مي آيد
افتخار من اين است كه در فيلم هايم هيچ كس با لباس خانه، جلوي دوربين ظاهر نمي شود. يك چنين چيزي را داريوش فرهنگ بعد از پخش سريال تولد دوباره در يك برنامه تلويزيوني گفت. ديدگاهي كه در خيلي از فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني مي توانيد آن را ببينيد و يكي از نقاط اوج اين ديدگاه، در يكي از پربيننده ترين ساعت ها، يعني 7 بعدازظهر روزهاي جمعه دارد از شبكه پنج پخش مي شود. صد و يك راه براي ذله كردن پدر و مادرها دست همه سريال هاي اين چنيني را از پشت بسته است. اگر صداي بازيگران را نشنويد، تقريبا ديگر هيچ نشانه اي از ايراني بودن اين سريال به چشم تان نمي خورد. بچه هاي چشم سبز و مو بلوند را انگار از يكي از فيلم هاي والت ديسني به اين سريال آورده اند و حتي قيافه بچه بد داستان هم شبيه پسر شرهاي هاليوودي است. از تفريح و امكانات اين بچه ها كه ديگر نپرسيد. هر وقت مي خواهند چيزي بخورند، پيتزا و قهوه، دم دستي ترين چيز است و هديه تولد شان هم از LCD كم تر نيست و به جز پيست ماشين سواري و سينما فرهنگ جاي ديگري نمي روند. از كيك و نوشابه خوردن و فوتبال گل كوچك روي آسفالت خيابان و زير آفتاب داغ و.. در اين سريال خبري نيست. حتي در فيلم هاي هندي كه نشانه هاي مايه داري موج مي زند و شخصيت هاي داستان حتما بايد ماشين آخرين مدل سوار شوند و در ويلاي چند هزار متري زندگي كنند و عينك دودي! به چشم بزنند، نشانه هاي فرهنگي هندي را در لابه لاي داستان مي توانيد پيدا كنيد. ولي كارگردان اين سريال، كاملا بي خيال ايراني بودن شخصيت ها و فضا و داستان شده است. چيزي كه اصل اول در اقتباس از يك داستان خارجي است.
به همين دليل همه چيز غير واقعي از كار درآمده، از شخصيت ها و ديالوگ ها بگيريد تا داستان. اين سريال با اين مايه داستاني مي توانست يك سريال فانتزي جذاب از كار در بيايد. ولي در شكل فعلي چيز غير قابل باوري شده كه به جز ديالوگ هاي دهان پركن و شخصيت هاي خوشگل و صحنه هاي به قول كارگردان ترو تميز چيز ديگري براي مخاطب ندارد.
از يك طرف در بعضي از فيلم هاي ايراني به خصوص فيلم هاي جشنواره اي با نگاهي روبه رو مي شويم كه فقط نقاط سياه و تاريك زندگي ايراني ها را به تصوير مي كشد و همه شخصيت هاي فيلم در لجن زار بدبختي دارند فرو مي روند و از يك طرف با چنين نگاهي روبه رو مي شويم كه يك زندگي رويايي و دور از واقعيت را به تصوير مي كشد. زندگي هايي كه هيچ نشاني از زندگي اي كه ما آن را مي شناسيم و سال ها با آن سرو كله زده ايم و با آن بزرگ شده ايم ندارد؛ زندگي هايي نه آن قدر تلخ و سياه و نه اين قدر شيرين و رويايي. نگاهي كه با خواندن حرف هاي كارگردان اين كار حجت قاسم زاده بيشتر با آن آشنا مي شويد و متوجه مي شويد بعضي از كارگردان هاي ما در چه حال و هوايي به سر مي برند و چرا اين قدر كارهايشان پرت از زندگي واقعي ما از كار در مي آيد.
فاطمه عبدلي
در كتاب صدويك راه براي ذله كردن پدر و مادرها مايه اصلي داستان استعداد و تلاش پسري است كه مي خواهد يك جوري به هدف خود، يعني آن اختراع و سند برسد، ولي چرا در سريال بيشتر بر شيطنت و شر بودن بچه ها تاكيد شده؟
كتابي كه شما خوانديد مبناي اين سريال بوده و هر آن چه كه دارد، چه بد و چه خوب مبتني بر نوع روابط فرهنگي زادگاه نويسنده اش است. در كتاب هم روي شيطنت بچه ها تاكيد شده من سعي كردم براي آن قضيه اختراعات پسر بچه هم ما به ازا پيدا كنم.
ولي به نظر مي رسد شما به عنوان نويسنده اين فيلم نامه اعتقاد نداريد كه بچه هاي ايراني هم خيلي باهوش و با استعداد هستند يا مي توانند باشند. شما بچه هاي ايران را بچه هاي شري نشان داده ايد كه انگار هيچ كاري غير از اذيت كردن پدر و مادرهايشان در زندگي بلد نيستند.
در فرهنگ آن طرف بچه را از كودكي كلاس هاي مختلف مي گذارند. حتما بايد يك ساز ياد بگيرد، بايد كلاس نقاشي برود. در صورتي كه اصلا در ايران اين طوري نيست. خب شايد هم من با اين جور بچه ها سرو كار نداشته ام. من بچه هاي المپيادي و جشنواره خوارزمي را از نزديك نديده ام. حتي همين قضيه كه آن بچه در اين سريال آزمايشگاه دارد به اختيار خودم نبود، اجبار شبكه بود. چون من بچه هاي اين سني ايراني را نمي شناسم كه اين طور كارها را انجام بدهند. به هرحال اين در كتاب اصلي شايد جواب مي داد ولي در ايران نه.
مگر بچه هاي ايراني با خارجي چه فرقي دارند؟
بحث هوش نيست. بچه هاي اين سن و سال ما يا مي روند دم دكان بابا و عمو شاگردي مي كنند يا مي روند استخر و تفريح. من با آن درصد بچه هاي درس خوان و با استعداد سروكار نداشتم و فكر مي كنم اگر مي رفتم سراغ شان همين ميزان مخاطب را هم كم مي كرد.
بچه هاي كار شما به نظرتان جذاب تر و باورپذيرتر هستند يا مثلا مجيد قصه هاي مجيد؟
نمي خواهم به دوستان ديگر خرده بگيرم ولي بچه هايي كه ما تا حالا در فيلم ها ديده ايم به خاطر حس نوستالژيك دوست شان داريم. ولي همه بچه هايي هستند كه يا اشتباه مي كنند و پدر و مادرها آن ها را راهنمايي مي كنند و يا بزرگ ترها اشتباه مي كنند و بچه ها آن ها را ارشاد مي كنند. حضور بچه ها در كنار بزرگ ترها معني پيدا مي كند. من هم مجيد را دوست دارم ولي بچه اي كه يك تسبيح معلم مي تواند روانش را به هم مي ريزد اين چه بچه اي است؟ من اين بچه را دوست ندارم. مرتب به اش ظلم مي شود و او هم بي صدا تحمل مي كند.
ولي واقعيت دارد مگر خود شما چنين معلم و اضطراب هايي نداشتيد؟ دوران بچه گي تان اين طوري نبوده؟
ببينيد واقعيت اين است كه در هند پاي بچه ها را مي بندند تا گدايي كنند. من بايد اين را نشان بدهم؟ واقعيت هميشه هست. من كارم با واقعيت نيست. كار من آموزش چيز صحيح و درست است.
يعني شما آن چيزي را كه دوست داريد نشان مي دهيد نه چيزي را كه هست؟
بله، شايد هم بينابين. من از اين بچه ها بدم مي آيد. حيوانات كوچكي كه مي توانند خطرناك باشند تصويري است كه تا حالا سينما و تلويزيون از اين موجودات يعني بچه ها نشان داده اند. من نمي گويم اين را شكستم. ولي من از اين تصوير آزار دهنده فاصله گرفتم.
بچه ها در سريال شما سينما فرهنگ و تريا مي روند قهوه مي خورند. مدام پيتزا مي خورند. روز تولد شان LCD هديه مي گيرند و كارتينگ (پيست ماشين سواري) مي روند. اين ها چه بچه هايي اند؟ چند درصد 12، 13 ساله هاي مملكت ما اين طوري اند؟
من خودم در خانواده اي بزرگ شدم كه از 4، 5 سالگي هر هفته سينما مي رفتيم. از 9 سالگي با دوستانم يا تنهايي مرتب سينما مي رفتم آن هم در اردبيل. به نظرم زياد غير طبيعي نيست. سينما فرهنگ هم تنها جايي بود كه هماهنگ شد كلا سليقه كاري خودم به سمت چيزهاي تر و تميز است. سال 76 سريال ثقه الاسلام تبريزي را ساختم من حاضر نشدم در خانه هاي قديمي و كثيف صد سال پيش كار كنم. همه دكور را از اول ساختم. فيلم سازي كار لوكس، تجملاتي و گران قيمت است و با فقر و بدبختي هيچ ارتباطي ندارد. كار بايد ترو تميز باشد.
ترو تميز بودن با تجملات فرق مي كند حتي چهره هاي بچه هايتان هم فقط ترو تميز نيست. شكل پسرها پوسترهاي تبليغاتي خارجي اند. قيافه ايراني ندارند.
فيافه ايراني چطوري است؟ قيافه كج و كوله و صورت آبله رو و سالكي؟ ما از قديم قهوه خانه داشتيم و از كلمه ميزبان استفاده مي كرديم... ما از 700 سال پيش يعني از همان قديم ميز داشته ايم. يا شما برويد كارتينگ ببينيد چقدر نوجوان آن جاست. فرهنگ ما همين است ولي الان به اش تجملات مي گويند.
آن ها چقدر از كل نوجوان هاي ما هستند؟
بحث تجملي يك بار منفي دارد. ولي مردم ايران در مجموع پول دار هستند. اهالي شهر خود من، اردبيل، خيلي اهل تجملات هستند. زن و مرد دنبال آخرين مدل و اين طور چيزها هستند. مايكروفر مي آيد همه مي خرند. الان مثلا قهوه فرانسه مد است. خود من مي خواهم چيزي بخرم، آخرين مدلش را مي خرم كه جلوتر باشم. من فقر را ديده ام. محله مان هم يك محله قديمي بود. خجالت هم نمي كشم، ولي از اين ماكسيم گوركي بازي ها بدم مي آيد.
بچه ها را روي چه حسابي انتخاب كرديد؟
معيار اولم حافظه شان بود كه حافظه خوبي براي حفظ كردن ديالوگ هايشان داشته باشند. اين بچه ها نمي دانند دارند چي مي گويند ولي همه را حفظ شدند.
خوش قيافه گي چي؟
خيلي مهم بود كتمان نمي كنم بازيگر بايد خوشگل باشد.
چرا چشم سبز و مو بلوند؟
واقعا تصادفي بود. اگر پروژه سريال حضرت يوسف تعطيل نمي شد ارسلان با ما بازي نمي كرد ارسلان نقش بنيامين را قرار بود بازي كند با همان گريم آمد سركار ما. به هرحال تصادفي و اتفاقي همه شان اين شكلي بودند بچه ها معياري هستند براي جذابيت كار. به قول استاندال: هميشه زيبايي بر عقل پيروز مي شود
يك جا سر كلاس معلم تعدادي نويسنده را رديف مي كند كه حتي تلفظش براي بچه ها سخت است به نظر مي رسد فيلم نامه نويس، نويسنده ها و كتاب هاي محبوب خودش را فقط براي اين كه اسم ببرد اين جا آورده و اصلا برايش مهم نيست اين كتاب ها به بچه هاي 12 ساله ربط دارد يا نه.
دقيقا يك فرصتي ايجاد شده كه در رسانه هاي دولتي ايران براي اولين بار اسم نويسنده ها و آثار خوب را ببريم.
حتي اگر ربطي به كل كار نداشته باشد؟
بله.