محمدعلي بني اسدي
پيش از ورود به دانشكده در سال 1353 او را با امضاي كمي عجيبش مي شناختم كه گاهي روي كلاه و گاه مثل مدال بر سينه آدم هاي قصه اي كه طراحي كرده بود، مي چسباند. اين طرح ها براي كتاب هفته بود كه 104 شماره آن چاپ شد، در دهه چهل بيش از 80 شماره آن را مميز طراحي كرده بود، آن هم با وسايل مختلف؛ قلم مو، قلم هاشور، مداد شمعي روي كاغذ بافت درشت و ... كه براي من كه علاقه مند به طراحي و نقاشي بودم اعجاب آور بود. بعدها شوخي هاي زيادي شنيدم كه مربوط مي شد به امضاي مميز، يكي از دوستان مي گفت در نمايشگاهي، كسي براي دوستش توضيح مي داد كه اين كارهاي همان مميز (mamiz) است كه قمپز امضا مي كند.
در دوره ما سال اول دانشگاه دروس عمومي بود و از سال دوم تعيين رشته مي كرديم، نقاشي، گرافيك، طراحي صنعتي و مجسمه سازي. من به نقاشي گرايش بيشتري داشتم و رشته انتخابي ام بود بنابراين با استاد مميز كلاس نداشتم، ولي چون در دو رشته درس مي خواندم، صبح ها دانشكده هنرهاي زيبا و بعدازظهرها دوره دو ساله انيميشن را مي گذراندم. درس گرافيكم را با او گذراندم كه كلاس جذاب و جالب توجهي بود.
من ضمن خواندن اين دو رشته كار هم مي كردم و آن درس دادن به عنوان مربي نقاشي در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بود و اتفاقا پايان كلاس هاي من مصادف شده بود با شروع كلاس هاي استاد و در همان جلسه اول هم غايب بودم و سهوا جلسه اول كلاس را از دست دادم. هم كلاسي هايم خبر دادند كه استاد نه غيبت را مي پذيرد و نه دير آمدن و با تاسف به من هشدار دادند با شرايطي كه دارم نه نمره اي خواهم داشت و نه استاد به من توجهي خواهد كرد و مرا از رويارويي با او برحذر داشتند. بالاخره سركلاس حاضر شدم با نيم ساعت تاخير. استاد مميز از من پرسيد كجا بودي؟ گفتم كار مي كنم و چاره اي هم ندارم و توقعي هم از بابت نمره نخواهم داشت فقط بتوانم سركلاس حاضر باشم. استاد پرسيد چقدر ديرتر خواهي آمد؟ گفتم نيم ساعت. ايشان گفتند من به تو تا سه ربع ساعت فرصت مي دهم. براي من بسيار خوشحال كننده و براي دوستانم بسيار عجيب بود. سال ها بعد كه استاد از جواني اش مي گفت و اين كه در سال هاي آخر دبيرستان براي سر در مغازه ها و يا روي شيشه آن ها خط مي نوشته است، به يادم آمد كه آن فرصتي را كه براي دير آمدن به من داده بود نوعي تشويق در جهت تاييد كار كردن بود، آن گونه كه خود او از آغاز جواني به كار و تحصيل پرداخته و تا به امروز كه كار كردن مسوولانه را مهم ترين چيز مي داند. برايم جالب بود كه استاد هميشه معتقد بود كه جوان ها و دانشجويان بايد از انرژي و وقت خود به بهترين شكل استفاده كنند تا بتوانند آدم هاي موفقي باشند و در مورد آدم هاي موفق مثال هايش به هنرمندان محدود نمي شد. يادم است روزي يكي از فوتباليست هاي معروف ايراني را مثال زد و گفت او هدفش را خوب شناخته و سعي كرده مستقيم ترين راه را برگزيند و از اتلاف وقت و زيگزاگ رفتن خودداري كرده است و دست آخر با عصبانيت از جواني صحبت كرد كه چند روزي در خانه اي تنها بود و حتي تحمل نكرده در اين چند روز به گلدان ها آب بدهد تا خشك نشوند.
مميز هميشه آدمي را پرتلاش و اهل فكر كردن مي خواهد و مي پندارد كه بزرگ ترين مشكل جوامع خصوصا كشورهاي توسعه نيافته اين است كه ياد نگرفته اند كه بينديشند و از فكر خود به خوبي استفاده كنند و هميشه از خواجه عبدالله انصاري مثال مي آورد كه زندگي آزمايش است نه آسايش و در پي آن تاكيد مي كند كه اگر زندگي اين مبارزه ها را نداشته باشد، ديگر زندگي نيست.
وقتي اسكناس هاي دوهزار توماني چاپ شد، گرافيست ها به لحاظ فني به آن انتقاد كردندو خيلي از افراد عادي هم به شكل و شمايل آن اعتراض داشتند. شايد اين اتفاق باعث شد كه با دقت بيشتري به اسكناس هاي 1000 و 500 توماني نگاه كنيم آثاري گرافيكي كه خالق آن ها مرتضي مميز است
بايد اذعان كنم كه در اين ماه هاي بيماري، استقامت و مبارزه اي كه استاد داشته اند بي نهايت شكوه مند و مثال زدني است؛ خصوصا اين كه در يكي از اين عيادت ها هنگامي كه از من خواستند در مورد يكي از دانشجويان مطالبي را به استاد مربوطه منتقل كنم، شماره تلفن آن دانشجو را هم در حافظه داشتند و يا در مورد كارهايي كه بايد انجام مي گرفت هيچ نكته اي را فراموش نكرده و اين برايم جاي شگفتي دارد. هيچ شمردن درد و مشكلي كه تا مغز استخوان نفوذ كرده و جاي صبر و حوصله براي آدمي باقي نمي گذارد.
چند سال پيش يكي از دانشجويانم بر روي پروژه اي كار مي كرد كه براي خود من هم جذاب بود؛ كف بيني . آن دانشجو با سماجت از من خواست كه از استاد مميز بخواهم كه كف دست خود را به او نشان دهند. استاد لبخندي زد و گفت تو هم به اين چيزها باور داري. اين ها تو را هم گول زده اند و... و من كه هميشه به شوخي هاي استاد عادت داشتم سعي كردم با شوخي خودم را از ماجرا دور نگاه داشته و مبرا جلوه دهم. دو سه روز بعد استاد پرينت سياه و سفيدي به آن دانشجوي من داده بود، دستش را گذاشته بود روي اسكنر و بعد آن را پرينت گرفته بود و من اتفاقي گاهي آن را در بين كاغذها و كتاب هايم پيدا مي كنم، دقايقي به آن خيره مي شوم، بعد مي گذارم ميان كتاب ها. براي آن جاي مشخصي نساخته ام و همين كه اتفاقي آن را مي يابم برايم مهم است؛ ديدن كف دست يك هنرمند.