- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره بيست وشش - شنبه ۱۸ تير ۱۳۸۴ - - Jul 9, 2005
docharkhe
بدون حافظه ما هيچ نيستيم
010815.jpg
لوئيس بونوئل يكي از چهره هاي شناخته شده سينما است. او يكي از چند فيلم ساز نابغه اي است كه در اواسط قرن بيستم ظهور كردند و به سينما شان و اعتبار ديگري بخشيدند. فيلم سازاني نظير فليني، برگمان، كوروساوا و آنتونيوني. از بونوئل در ايران فيلم نامه هاي زيادي ترجمه شده و فيلم فراموش شدگان او از تلويزيون پخش شده است. خيلي از فيلم هاي او را منتسب به جريان هنري سوررئاليسم مي دانند. شبح آزادي، موضوع مبهم هوس و جذابيت پنهان بورژوازي از جمله اين فيلم ها هستند.
متني كه مي خوانيد، بخشي از زندگي نامه مفصل لوئيس بونوئل است با عنوان با آخرين نفس هايم . او اين كتاب را با كمك و همكاري ژان كلود كارير، فيلم نامه نويس معتبر فرانسوي نوشته و علي اميني نجفي آن را به فارسي برگردانده است.

لوئيس بونوئل
مادرم در 10 سال آخر زندگي، حافظه اش را به تدريج از دست مي داد. او با برادرهايم در ساراگوسا زندگي مي كرد. يك بار كه به ديدنش رفته بودم ديدم كه بچه ها مجله اي به دستش دادند و او با دقت از اول تا آخر را ورق زد؛ بعد آن را از او گرفتند و مجله ديگري به او دادند كه در واقع همان مجله قبلي بود و او باز با همان دقت و علاقه آن را تا آخر ورق زد.
كار او به جايي رسيد كه ديگر بچه هايش را هم نمي شناخت و ديگر به جا نمي آورد كه آن ها كي هستند و خودش كيست. از نظر جسمي سالم مانده بود و نسبت به سن و سالش حتي خيلي هم پرتحرك بود. من پيش او مي رفتم، او را در آغوش مي گرفتم و مدتي كنارش مي ماندم؛ بعد از اتاق بيرون مي آمدم و بعد از چند لحظه دوباره به نزدش برمي گشتم. او باز با همان حالت قبلي به روي من لبخند مي زد و تعارف مي كرد كه بنشينم، انگار كه قبلا مرا نديده است. حتي اسم مرا هم فراموش كرده بود.
در آن روزگاري كه در ساراگوسا به دبيرستان مي رفتم، اسم همه پادشاهان سلسله هاي قديم اسپانيا، مساحت و جمعيت همه كشورهاي اروپا و يك مشت چرنديات ديگر را از بر داشتم. در دبيرستان معمولا براي اين جور حافظه ماشيني چندان ارزشي قايل نبودند. در اسپانيا به اين قبيل دانش آموزان خر حافظه مي گفتند و من با اين كه خودم يك پا خر حافظه بودم اين جور ادا و اطوارها را مسخره مي كردم.
وقتي با گذشت سال ها پير مي شويم، حافظه تحقير شده ما عزت پيدا مي كند. خاطره هايمان بي آن كه خودمان متوجه باشيم روي هم انباشته مي شوند، تا اين كه يك روز دفعتا تلاش مي كنيم كه اسم يك دوست يا خويشاوند را به ياد بياوريم، اما حافظه ديگر ياري نمي كند. گاهي آدم با عصبانيت به دنبال كلمه آشنايي مي گردد كه تا نوك زبان مي آيد، اما هرگز به بيرون جاري نمي شود.
با اين فراموشي اوليه و فراموشي هاي ديگري كه پي در پي به دنبال آن مي آيد تازه به اهميت حافظه پي مي بريم. فراموشي - كه در حدود هفتاد سالگي به سراغ من آمد - با آخرين اسم ها و خاطرات شروع مي شود: چند لحظه پيش فندكم را كجا گذاشتم؟ چه مي خواستم بگويم كه اين حرف را زدم؟ اين را فراموشي موضعي مي گويند. پس از آن نوبت به فراموشي نيمه قهقرايي مي  رسد كه حوادث آخرين ماه ها و سال هاي گذشته را در بر مي گيرد: اسم هتلي كه در ماه مه 1980 در مادريد در آن اقامت داشتم چه بود؟ عنوان آن كتاب جالبي كه شش ماه پيش از خواندنش لذت بردم چه بود؟ ديگر چيزي به يادم نمانده است. ساعت ها فكر مي كنم، اما به هيچ نتيجه اي نمي رسم. بالاخره فراموشي به مرحله قهقرايي مي رسد كه ممكن است سراسر زندگي را در بر بگيرد، همان طور كه براي مادرم پيش آمد.
در مورد خودم بايد بگويم كه تا حال هيچ نشانه اي از اين سومين نوع فراموشي احساس نكرده ام. هنوز از گذشته هاي دور، از دوران كودكي و جواني ام خاطراتي فراوان و دقيق دارم، با انبوهي از نام ها و چهره ها. وقتي چيزي را از ياد مي برم زياد ناراحت نمي شوم، چون مي دانم كه تحت تاثير خلجان هاي ضمير ناخودآگاه كه دايما در خفا فعال است، به حافظه ام برمي گردد.
در عوض وقتي رويدادي نزديك را كه خود از سر گذرانده ام يا نام آدمي كه به تازگي آشنا شده ام يا حتي اسم چيزي را از ياد مي برم، احساس نگراني شديد و حتي وحشت مي كنم. روحيه ام به يك باره فرو مي ريزد و در هم مي شكند. ديگر نمي توانم به چيز ديگري فكر كنم. متوجه مي شوم كه همه ناراحتي ها و تقلاهايم بي حاصل است. آيا اين آغاز گمشدگي كامل نيست؟ چقدر وحشتناك است وقتي آدم ناچار شود به جاي واژه ميز از كلمات ديگري استفاده كند! اما از همه هولناك تر آن است كه آدم زنده باشد، اما ديگر خودش را نشناسد و نداند كه كيست. آدم تا حافظه اش، گيريم فقط بخشي از حافظه اش را از دست ندهد نمي فهمد كه آن چه سرتاسر زندگي را مي سازد حافظه است. زندگي بدون حافظه زندگي نيست؛ درست مثل هوش و ذكاوتي است كه هرگز مجال بروز نيافته باشد. حافظه ما همان انسجام و هماهنگي ما، عقل ما، عمل ما، و احساس ماست. بدون حافظه ما هيچ نيستيم.
بارها فكر كرده ام كه در يكي از فيلم هايم صحنه اي بگنجانم كه در آن مردي سعي مي كند ماجرايي را براي دوستش تعريف كند، اما از هر سه چهار كلمه، يك كلمه ساده و پيش پا افتاده را فراموش مي  كند، مثلا ماشين، خيابان، پاسبان. او شروع به وراجي مي كند، به لكنت مي افتد و سر و دست تكان مي دهد تا با زحمت معادل هاي مناسبي پيدا كند، تا اين كه دوستش از فرط عصبانيت كشيده  اي به گوشش مي زند و از او دور مي شود. خود من هم گاهي براي آن كه دلهره هايم را با خنده پس زنم، ماجراي مردي را تعريف مي كنم كه پيش روان پزشك رفت و براي درمان كندي و خطاهاي حافظه خود از او چاره جويي كرد. روان پزشك پس از چند سوال رايج از او پرسيد:
خب، پس شما به خطاي حافظه هم دچار هستيد؟
مراجع گفت: چه خطايي؟!
حافظه به همان اندازه كه ضروري و پرتوان است، شكننده و ضربه پذير هم هست. حافظه هم از سوي دشمن اصلي اش، يعني فراموشي تهديد مي شود و هم از جانب انبوه خاطرات مغشوش و كاذبي كه هر روز بر آن آوار مي شوند. يك مثال مي زنم: من بارها براي دوستانم مراسم عروسي پل نيزان، روشن فكر برجسته ماركسيست دهه 1930 را تعريف كرده ام. صحن كليساي سن ژرمن دپره جلو چشمم زنده مي شود. مهمان ها را مي بينم كه خودم هم در ميان شان هستم، محراب كليسا، كشيش و ژان پل سارتر را كه شاهد عقد است. همين پارسال بود كه يك دفعه به خودم آمدم: آخر چطور چنين چيزي امكان دارد؟! پل نيزان ماركسيستي بود معتقد و همسرش هم در خانواده اي غيرمذهبي بزرگ شده بود؛ اين دو نفر هرگز به ازدواج كليسايي تن نمي دادند. چنين چيزي كاملا غيرممكن است. آيا من يك خاطره را تغيير شكل داده  ام؟ آيا اين خاطره را از خودم ساخته ام؟ آيا آن را با خاطره ديگري در هم آميخته ام؟ آيا دكور آشناي يك كليساي معروف را روي صحنه ام كه شنيده  ام سوار كرده  ام؟ واقعيت را هنوز هم نمي دانم.
حافظه ما زير فشار و نفوذ دايمي تصورات و روياهاي ماست و از آن جا كه دچار اين وسوسه هستيم كه روياها و خيال بافي هاي خودمان را واقعي بگيريم، از دروغ هاي خودمان هم حقيقت مي سازيم. حقيقت در مقايسه با خيال تنها از اهميتي نسبي برخوردار است، چرا كه هر دوي آن ها به يك اندازه زنده و شخصي هستند.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
مرد دو ميليارد توماني!
فردوسي پور در تئاتر شهر
رويدادهفته
گنج قارونيسم و هنگ چيپس خورها!
شارلاتانيزم سينمايي
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
كوفه؛ سال 1384 هجري شمسي
ورزشي
جادوگر توي ديگ!
جشن بطري در بيروت
رويدادهفته
دريبل هاي ميليون دلاري
پرسپوليس خسته
ما رارونالدينيو كنيد، لطفا!
اجتماعي
نقلي از ابن عمران در كتاب مستدرك الصحيحين
زندگي
ضدخاطرات گروگان هاي امريكايي
دم شما گرم كه ما را
رويدادهفته
پديده جهاني
امواج آشپز!
روزها
خوش بخت بود
يكي مثل خودمان
رويدادها
جهان كوچك
عذاب وجدان يا لذت سرگرمي؟
اميد از دل نوميدي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  پديده جهاني  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |