- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره بيست وشش - شنبه ۱۸ تير ۱۳۸۴ - - Jul 9, 2005
docharkhe
ما جوگير نشده ايم!
يك روز در جمع دختران زيتون: دختراني كه براي عمليات استشهادي در فلسطين ثبت نام كرده اند
010488.jpg
زهرا سپيدنامه
فلسطيني ها هيچ چيز ندارند، وقتي ملتي چيزي جز جان خود ندارد چه بايد بكند؟ مطمئن باشيد اگر راه ديگري وجود داشت، هر راهي سخت تر يا آسان تر، آن راه را بي برو برگرد طي مي كرديم
اسراييل را بيرون مي كنيم، به  هر قيمتي، حتي اگر لازم باشد، با چند كيلو TNT مي رويم فلسطين، توي دل اسراييلي ها خودمان را منفجر مي كنيم.
اين ها را دختران زيتون مي گويند، سي و پنج هزار دختر جوان ايراني كه براي انجام عمليات شهادت طلبانه در فلسطين و عراق ثبت نام كرده اند. اما اين ظاهر ماجراست. ثبت نام براي عمليات استشهادي بيشتر يك بهانه نمادين است براي آن ها كه بگويند مساله فلسطين را فراموش نمي كنند. آن ها اسم خودشان را دختران زيتون گذاشته اند و مي گويند به هيچ نهادي وابسته نيستند، دفتر كارشان هم زير زمين خانه اي است كه به رييس شاخه زنان نهضت حمايت از مردم فلسطين تعلق دارد.
ما در سايه نيستيم
خانم رجايي فر، مسوول تشكل دختران زيتون است: ما در سايه نيستيم. ما يك انجمن زير زميني ومخفيانه نيستيم كه بخواهيم مخفيانه تروريست پرورش بدهيم، درهاي اين جا به روي خبرنگاران باز است، تا به حال چندين مصاحبه داخلي و خارجي انجام داده ايم. هدف ما فقط فلسطين و عراق نيست. هدف ما نجات تمام مسلمانان جهان است، ما مي خواهيم بگوييم كه هر مسلمان يك نيروي شهادت طلب بالقوه است، يعني اگر روزي باشد كه هيچ سلاحي نداشته باشيم، براي نجات هم كيشانمان از جان مايه مي گذاريم.
يكي به سازمان ملل حالي كند
به نظر رجايي فر اين كه اسراييل و امريكا زور مي گويند از روز هم روشن تر است. فقط هيچ كس پيدا نمي شود كه اين را در جوامع بين المللي فرياد كند: دختران زيتون همين تصميم را دارند، آن ها آمده اند تا بگويند سي و پنج هزار دختر ايراني مي دانند كه امريكا و اسراييل زور مي گويند و براي كوتاه كردن دست آن ها همه كار مي كنند، از تهيه فيلم و بروشور گرفته تا انجام عمليات شهادت طلبانه.
در حال حاضر فعاليت عمده  دختران زيتون آموزش هاي عقيدتي است كه به صورت كتاب و بروشور به خانه بچه ها فرستاده مي شود.
رجايي فر مي گويد تاكنون از آموزش هاي نظامي خبري نبوده است، اما از آن جايي كه بچه ها اكثرا بسيجي هستند، خودشان تا حدودي از فنون نظامي باخبرند.
ميان سنگ و سيم هاي خاردار
اشغالي بودن فلسطين هم اين روزها براي خيلي ها شده شبيه نفس كشيدن. اين قدر عادي شده كه ديگر به چشم نمي آيد، مسجدالاقصي با آن گنبد طلايي رنگ و محصور در ميان سيم خاردارش تبديل شده به يك خبر كوتاه كه گاه گاهي ميان اخبار ساعت 9 خود نمايي مي كند و بعد آرام آرام لا به لاي آخرين اكتشافات قرن بيستم و كنفرانس هاي سازمان ملل گم مي شود.
زهرا يكي از دختران زيتون است، دانشجوي ترم چهار رشته حقوق، خودش مي گويد تصميمش براي ثبت نام در عمليات استشهادي آني نبوده و از وقتي خود را شناخته به دنبال راهي براي حل مشكل فلسطيني ها بوده. زهرا مي گويد: كوچك تر كه بودم، عصرها با دوستانم توي حياط مدرسه جمع مي شديم و در همان عوالم كودكي فكر مي كرديم براي ملت فلسطين چه مي توانيم بكنيم، حتي يك بار تصميم گرفتيم تمام پول توجيبي هايمان را جمع كنيم و برايشان بفرستيم، كه به خاطر اين مساله تا چند ماه توي مدرسه خوراكي نمي خريديم و با پاي پياده به مدرسه مي رفتيم!
آن موقع بحث فلسطين خيلي داغ تر از اين حرف ها بود، سال دوم دبيرستان بودم كه انتفاضه شروع شد، آن موقع كلي اين در و آن در زديم تا راهي براي اعزام شدن به فلسطين پيداكنيم، دست آخر هم به برگزاري چند نمايشگاه عكس و كتاب راضي شديم.
010485.jpg
عكس ها: جواد منتظري
فعلا از اعزام نيرو و عمليات شهادت طلبانه واقعي خبري نيست. حداقل تا وقتي اين همه جوان خوب و شهادت طلب در خود فلسطين هست
مي ترسيدم به من نرسد
ماجراي آشنايي زهرا و دختران زيتون بر مي گردد به تظاهرات روز قدس. وقتي قاطي شلوغ -پلوغي ها خيلي تصادفي بچه هاي نهضت حمايت از مردم فلسطين را مي بيند كه فرم هاي ثبت نام براي دختران زيتون را توزيع مي كنند.
او مي گويد: چشم هايم گرد شد، فكرش را هم نمي كردم جايي در ايران باشد كه به طور سازمان يافته از چيزي مثل فكرهاي من حمايت كند، از يك طرف خشكم زده بود و از طرف ديگر مي ترسيدم فرم ها به من نرسد، چون استقبال مردم واقعا عجيب بود.
زهرا مي گويد: اين فرم ها داراي سه گزينه عمليات شهادت طلبانه در فلسطين، عمليات شهادت طلبانه در عراق و ترور سلمان رشدي بوده كه زهرا گزينه اول را انتخاب كرده است.
بهشت از نوع زميني
دفتر كار دختران زيتون، زير زمين خانه رييس تشكل است. يك سالن صد متري كه با ديوار هاي پيش ساخته سه قسمت شده است، مردانه و زنانه هم جداست، هر چند محيط كار بسيار دوستانه است.
رجايي فر مي گويد: به هيچ كس براي كار كردن جايزه نمي دهند، آن چه واقعا ما را حفظ مي كند عشق و هدف مشترك است.
ديوارها پوشيده از پوسترهايي با تصاوير شهداي شهادت طلب است، كه در ميان آن ها پوستر بزرگي از خالد اسلامبولي بيش از بقيه خود نمايي مي كند.
دخترها همه چادري هستند و پسرها ته ريش دارند و ميان آن ها رجايي فر به خاطر سن و سالش توي چشم مي آيد. جواني و اشتياق بچه ها محيط را دلچسب و دوست داشتني كرده است: به خصوص كه خبرنگارها را تحويل مي گيرند و هر چند از آن ها دل خوشي ندارند، با بيسكويت و سن ايچ پذيرايي مي كنند، كولر گازي هم بيست و چهار ساعته روشن است. با همه اين تفاصيل، زير زمين اين خانه براي يك خبرنگار گرمازده در ساعت دو بعدازظهر يك بهشت تمام عيار است!
به هيچ كس نمي گويند برو!
اما اين عمليات واقعا جدي است يا فقط يك حركت سمبليك است؟ اين جا به اين سوال پاسخ درستي نمي دهند و هر چه هم سمج باشي حواله ات مي دهند به حساس بودن ماجرا و مسايل امنيتي و... تا جايي كه از ظواهر ماجرا بر مي آيد فعلا از اعزام نيرو و عمليات شهادت طلبانه واقعي خبري نيست. حداقل تا وقتي اين همه جوان خوب و شهادت طلب در خود فلسطين هست. خود بچه ها هم اين موضوع را مي دانند، چون از اول هم قول اعزام به آن ها داده نشده است. اين جا مي گويند انجمن قرار است مثل يك خواهر يا برادر بزرگ تر افكار جوان آن ها را به سمت يك مسير درست هدايت كند تا خودشان به درك درستي از عمليات شهادت طلبانه برسند.
مريم يكي ديگر از اعضاي انجمن معتقد است اين جا به هيچ كس نمي گويند برو، هر كس خودش مي داند كه چه موقع بايد برود و وقتي به آن درجه از معرفت رسيد آن وقت منتظر فرصت مي شود!
از روي احساسات نيست!
آيا عمليات استشهادي لازم است؟ لازم است يك دختر بيست، بيست و يك ساله خودش را ميان بازار يا پادگان يا هر جاي ديگري منفجر كند؟
پاسخ مريم به تمامي اين سوال ها مثبت است، مريم دانشجوي سال آخر روان شناسي است و جزو اولين اعضاي دختران زيتون. او معتقد است كه هيچ راه ديگري وجود ندارد.
مريم مي گويد: فلسطيني ها هيچ چيز ندارند، وقتي ملتي چيزي جز جان خود ندارد چه بايد بكند؟ مطمئن باشيد اگر راه ديگري وجود داشت، هر راهي سخت تر يا آسان تر، آن راه را بي برو برگرد طي مي كرديم، راهي كه در آن نفرات كم تري از دست بدهيم، هر نيروي شهادت طلب بي شك انسان نازنيني است كه وجودش براي همه بسيار ارزشمند است.
مريم تاكيد مي كند: خيلي مهم است بدانيم كه شهادت طلب مازوخيسم ندارد، اين گونه نيست كه يك جوان فلسطيني يك دفعه قاطي كند، بمب ببندد، برود وسط اسراييلي ها و داد بزند آي من خسته شدم ضامن را بكشد و بعد بنگ!
شهادت طلب فكر كرده، به همه راه هاي ديگر فكر كرده و بعد تصميم گرفته و توانسته از همه چيز بگذرد، زن و بچه و نامزد و مادر و ....
صفر درصد، امكان زندگي
مريم مي گويد: عمليات استشهادي چيز چندان عجيب و غريبي نيست. در جنگ تحميلي خودمان، وقتي كه رزمنده ها عازم جبهه شدند مي دانستند كه ممكن است هرگز برنگردند. عمليات استشهادي هم همين طور است، فقط امكان خطر در آن به صددرصد مي رسد.
اين كه واقعا راه  ديگري وجود دارد يا نه، دغدغه هميشگي مريم است. او مي گويد موضوع اصلي فعاليت او مطالعه براي ابداع يك راه حل جديد براي حل مشكل فلسطيني هاست؛ راهي كه در آن هزينه اين قدر زياد نباشد. راهي كه فلسطيني ها را به سرزمين شان برگرداند، اما نيروهاي مبارز از دست نروند.
او مي گويد: فعلا ترجيح مي  دهم تا پيدا كردن آن راه حل در آماده باش كامل باشم و براي همين هم براي انجام عمليات شهادت طلبانه داوطلب شده  ام!
همه مي خواهند بيايند!
مريم از برخورد خانواده و دوستانش با مساله  داوطلب شدنش در عمليات استشهادي هم حكايت جالبي دارد: مادرم آن اوايل به هيچ وجه زير بار نمي رفت، دايم ترس از دست دادن من را بهانه مي كرد و گريه و زاري راه مي انداخت، تا اين كه يك روز من را صدا كرد و عكس دايي ام را كه در جواني شهيد شده بود، به دستم داد و گفت: دايي ات را خيلي دوست داشتم، چون در كودكي مادرمان را از دست داده بوديم، برايش مثل مادر بودم. دوران انقلاب از ترس اين كه بلايي به سرش بيايد نمي گذاشتم پايش را از خانه بيرون بگذارد. از ترس زخمي شدنش شب ها خواب نداشتم، ولي وقتي جنگ شروع شد، ديگر حريفش نشدم. التماس هاي من هيچ فايده اي نداشت و او رفت. هيچ كس جرات نمي كرد خبر شهادتش را به من بدهد. مريم، تو هم مي روي و گريه و زاري فايده اي ندارد، فقط مي گويم برو، انشاء الله خدا پشت و پناهت باشد.
بعد از آن همه خانواده مريم و حتي مادرش براي انجام عمليات استشهادي نام نويسي كرده اند.
دوستان مريم هم واكنش جالبي نشان داده  اند، آن ها اكثرا از اين كه نتوانسته اند فرم ثبت نام را پر كنند، ناراحت شده اند. مريم مي گويد: همه شان مي خواستند بيايند فلسطين و كلي از من شاكي بودند كه چرا زودتر به آن ها نگفته  ام!
010497.jpg
كم ولي جالب
فعاليت هاي دختران زيتون، زياد نيست، ولي تا دل تان بخواهد جالب و به يادماندني است.
مثلا توي بهشت زهرا براي چند تا از شهداي استشهادي سنگ يادبود نصب كرده  اند: براي خالد اسلامبولي، اعدام كننده سادات كه امام گفته بود همان فرعون مصر است. براي مصطفي مازح كه مي گويند تيپش خيلي اروپايي بوده و به خاطر همين تيپش توانسته در لندن، در هتل سلمان رشدي اتاق بگيرد، ولي بدشانسي آورده و مواد منفجره زودتر از موقع در دست هاي خودش منفجر شده است. براي خانم ريم صالح الرياشي كه 22 ساله بوده و مادر دو بچه و توي يك عمليات استشهادي 4صهيونيست نظامي را به هلاكت رساند.
خوب است بدانيد كه تصوير ديواري ريم هم در تقاطع خيابان شهيد مطهري و بزرگ راه شهيد مدرس نصب شده است (با تصوير هفت دختر شهيد استشهادي ديگر).
يكي ديگر از كارهاي جالب آن ها نصب يك ستون سنگي در بهشت زهرا است: يادبود شهداي استشهادي مارينز در لبنان كه در عمليات آن ها 241 سرباز امريكايي و 60 سرباز فرانسوي كشته شدند و با عقب نشيني امريكا و فرانسه، نيروهاي اسراييلي هم اشغال جنوب لبنان را پايان دادند.

زغال خوب، آمار بد!
بعد از چند هفته بحث و جدل، بالاخره نفهميديم ميزان اعتياد در دانشگاه ها وخوابگاه هاي دانشجويي كم است؟ زياد است ؟ يا خيلي هم خوب است!
010491.jpg
اسماعيل رمضاني
بعضي مسايل در كشور ما ادواري اند. يعني اين كه هر از گاهي ـ فرقي نمي كند مناسبتي داشته باشد يا نه ـ بر سر زبان ها مي افتند. صورت مساله هايي هستند كه نه پاك مي شوند و نه كسي آن ها را حل مي كند. موضوع گزارش اين صفحه نيز از همين مساله هاي تكراري است: اعتياد دانشجويان.
دفتر خاطرات اعتياد دانشجويي
تا جايي كه مي دانيم آخرين بحث و جدل جدي بر روي اين مساله كه بالاخره اعتياد در ميان دانشجويان تا چه حد است و چقدر جدي است، بهمن ماه 1382 روي داد. ماجرا از اين قرار بود كه صبح چهارم بهمن ماه، آماري مبني بر وجود اعتياد به مواد مخدر در دانشگاه ها چاپ شد. اين آمار مي گفت كه 5/72 درصد دانشجويان بعد از ورود به دانشگاه براي نخستين بار مواد مخدر را تجربه مي كنند. همچنين در اين آمار آمده بود كه در سال تحصيلي۸۰ ـ 79، 47 درصد از كل دانشجويان كشور از مواد مخدر غير از سيگار استفاده كرده اند. چيزي نگذشت كه مسوولان وزارت علوم و دانشگاه ها و... به تكاپو افتادند و تا مي توانستند اين قضيه را تكذيب و آمار را غيرواقعي معرفي كردند، اما امسال ماجرا طور ديگري آغاز شد...
تجارت مواد مخدر در كوي!
توحيد افضلي، دبير شوراي صنفي كوي دانشگاه تهران، هفتم خردادماه به مناسبت هفته خوابگاه هاي دانشجويي با خبرگزاري دانشجويان گفت وگويي كرد كه برايش دردسرساز شد. او در گوشه اي از اين گفت وگو مدعي شده بود در ميان دانشجويان، كساني هستند كه مامورند مواد مخدر را به داخل خوابگاه بياورند و حتي برخي در اين ميان تجارت مواد مخدر راه انداخته اند. در اين ميان خبرنگار ايسنا در هنگام تنظيم خبر با شيطنتي كه متاسفانه بلاي جان روزنامه نگاري ما شده، از بخش هاي عمده حرف هاي او گذشت و همين گفته او را در تيتر خبر جاي داد: تجارت مواد مخدر در كوي دانشگاه تهران. روزنامه نگارهاي ما هم كه از جنجال خوش شان مي آيد، آن را در روزنامه هاي روز بعد مختلف جار زدند. نتيجه اين شد كه فردايش دبير شوراي صنفي دانشجويان دانشگاه تهران در مقابل ادعاي دبير شوراي صنفي كوي ايستاد و گفت: تجارت مواد  مخدر در كوي واقعيت ندارد. علي رضا حائري حرف هاي افضلي را موضع شخصي او دانست و از همه دانشجويان دانشگاه به خصوص دانشجويان كوي در اين باره عذرخواهي كرد. البته كار به جاهاي باريك تر نيز كشيد. حائري مدعي شد افضلي مرتكب برخي تخلفات تشكيلاتي و انتخاباتي شده است و به همين خاطر شوراي صنفي دانشگاه تهران با تشكيل جلسات متعددي با حضور منابع آگاه(!) درباره نحوه عضويت وي تصميم مي گيرد.
بزرگ نمايي شد، ببخشيد!
روز بعد از آن نيز صداي مديركل كوي دانشگاه تهران درآمد و گفت: بحث تجارت مواد مخدر در كوي دانشگاه تهران به حيثيت كوي و دانشجويان ساكن آن لطمه وارد مي كند. به گفته او نبايد به هيچ عنوان مصرف مواد مخدر از سوي تعداد محدود و انگشت شماري از دانشجويان اين گونه بزرگ نمايي و به تجارت مواد تشبيه شود.
كار به آن جا كشيد كه دبير شوراي صنفي كوي مجبور شد حرف هاي خود را پس بگيرد. او در گفت وگويي دوباره با خبرگزاري دانشجويان گفت: متاسفانه مواد مخدر هر چند كم، توسط برخي دانشجويان وارد كوي شده و در اختيار برخي ديگر قرار مي گيرد، اما استفاده از لفظ تجارت در اين باره نادرست بود.
بزرگ ترها نگرانند، دانشجوها هم!
هفته خوابگاه هاي دانشجويي تمام شد، اما روز جهاني مبارزه با مواد مخدر آمد و انتشار نتايج يك پژوهش در دانشگاه تربيت معلم تهران با عنوان شيوع شناسي مصرف مواد مخدر بين دانشجويان دانشگاه هاي دولتي تنور ماجرا را گرم نگه داشت. در بخشي از نتايج اين پژوهش آمده بود، بر اساس نظرسنجي انجام شده از دانشجويان، 82 درصد از كل پاسخ گويان نسبت به افزايش مصرف مواد  مخدر در دانشگاه ها احساس نگراني مي كنند. همچنين 87 درصد از مسوولان حراست، 84 درصد از مسوولان دفاتر مشاوره و 75 درصد از مسوولان كميته هاي انضباطي دانشگاه ها نيز معتقدند شيوع مصرف مواد  مخدر در دانشگاه ها رو به افزايش است.
گرم شدن تنور ماجرا پاي مديركل دانشجويان داخلي وزارت علوم را هم به ميان كشيد. دكتر محدث، افزايش شيوع مصرف مواد مخدر در دانشگاه ها را صحيح ندانست و مدعي شد در دانشگاه ها مصرف مواد مخدر پنج برابر كم تر از اعتياد به اين مواد و 11 برابر كم تر از بيرون از دانشگاه است. حرف اول و آخر او اين بود كه دانشگاه هاي كشور نسبت به كل جامعه، محيط هاي سالم تر، پاك تر و قابل اعتمادتري هستند، اما آماري كه آقاي دكتر براي اثبات ادعايش به آن استناد مي كرد در واقع آمار مراجعان به سازمان بهزيستي براي ترك اعتياد و نيز آمار معتادان زنداني در زندان هاي كشور بود! يعني آمارهايشان نشان مي داد دانشجويان معتاد، كم تر براي ترك به سازمان بهزيستي مراجعه مي كنند و كم تر به زندان مي افتند! بنابراين با وجود اين كه دوست داريم نظر آقاي دكتر را درباره سلامت بيشتر محيط هاي دانشگاهي باور كنيم، استدلال ايشان نمي تواند اين موضوع را اثبات كند.
نه كتمان، نه بزرگ نمايي
از همه اين حرف حديث ها و آمارها كه بگذريم، حرف درست و حسابي را معاون فرهنگي كوي دانشگاه تهران زده است. او گفته در هر محيطي خوب و بد وجود دارد و هيچ جا مدينه فاضله نيست. نه كتمان و پرده پوشي، نه بزرگ نمايي و غلو حقايق موجود، هيچ كدام چاره ساز نخواهد بود. اگر دردي هست و كساني به فكر قشر فرهيخته جامعه هستند، بايد به علاج واقعي انديشيد: شما بگوييد با سرانه فرهنگي 3500 تومان در سال، براي دانشجويان دانشگاه هاي تهران چه كار مفيدي مي توان كرد؟!

كنكور در سرزمين لي لي پوت
اين همه دنگ و فنگ براي يك آزمون ساده؟
وقتي كوچك و كوچك تر مي شوي، كنكور غول و غول تر مي شود!
010560.jpg
زهر ا سپيدنامه
كنكور هم اين روزها گاليور مملكت ماست خيلي گنده به نظر مي رسد و ما هم هي گنده ترش مي كنيم؛ آن قدر كه فكر مي كني سازمان سنجش بدش نمي آيد آزمون را بي خيال شود و كل انرژي اش را بگذارد روي كارت دادن و كارنامه دادن و اطلاعيه صادر كردن و هي كنكور را عجيب و غريب تر كردن

كنكوري ها مي ترسند، كنكوري ها از همه چيز مي ترسند، از اين كه دير برسند، اين كه حوزه كولر نداشته باشد، اين كه كارت شان را جا بگذارند، اين كه مراقب ها بداخلاق باشند، اين كه صندلي ها شكسته  باشد و...، هيچ كس هم به آن ها اطمينان نمي دهد، آن ها در اولين آزمون بزرگ زندگيشان تنها هستند!
وقتي آدم بلد باشد
گفته بودند يك ساعت زودتر درها را مي بندند و هيچ كس را راه نمي دهند. با كلي التماس، بابا را راضي كردم كه پنج صبح راه بيفتيم. مي گفت هيچ كس به اين زودي نمي آيد. البته اشتباه مي كرد، چون بچه ها آمده بودند، ولي از مسوولان حوزه خبري نبوده تازه ساعت هفت در حوزه را باز كردند و تا ساعت هشت هم همه را راه مي دادند.
اين ها حرف هاي نرگس است، يك بچه كنكوري تمام عيار، شاگرد اول و تا دل تان بخواهد خرخوان. نرگس مي گويد: آدم كه بلد باشد بيشتر مي ترسد، از بس كه اين طرف آن  طرف شنيده ايم فلاني يك سال خواند، روز كنكور حالش به هم  خورد. آب ريخت روي پاسخ نامه اش، حوزه كنكور را پيدا نكرد، خب حيف است ديگر، يك سال زحمت كشيده ايم.
الان دو سه روز است كه نرگس كنكورش را داده و شكر خدا هيچ كدام از آن اتفاق هاي ترسناك هم برايش نيفتاده، هر چند او هم مثل بقيه كنكوري ها معتقد است استرسي كه مسايل پيرامون كنكور برايش درست كرده، دست كمي از استرس خود كنكور نداشته است.
حتما خود داوطلب
از اواسط خرداد ديگر كم كم برنامه هاي تلويزيون كنكوري مي شود، اوايل كلاس هاي كمك آموزشي و تست مي گذارند، بعد كم كم سر و كله برنامه ريزي و مشاوره پيدا مي شود، به روزهاي اول دوم تير كه مي رسيم نوبت روان پزشك ها و سفارش هاي ريز و درشت آن ها مي شود، تا روز سوم و چهارم تير كه برنامه هاي ويژه توزيع كارت شروع مي شود، مجري اخبار ساعت 9:00 (كه انگار خودش هم بچه كنكوري دارد) آن چنان با هيجان و استرس روزهاي توزيع كارت را اعلام مي كند كه حسابي گوشت تن بچه ها آب شود و آن چهار نفري هم كه احتمالا به خاطر برخورد خوب مادر و پدرها آرامش دارند مثل بيد بلرزند و بفهمند دنيا دست كيست! بعد هم مصاحبه اختصاصي با يكي از مسوولان سازمان سنجش كه توي دوربين زل مي زند و مي گويد: داوطلبان حتما حتما خودشان بايد كارت بگيرند و مامان بابا ها زحمت نكشند و چون مساله خيلي حياتي است و خيلي امنيت ملي است، خود داوطلبان هم علاوه بر اين كه توي اين فرصت هاي آخر زحمت مي كشند، با هزار استرس خودشان را از پاي درس و مشق بلند كنند، شناسنامه هايشان را هم بياورند، كنكور است بابا، الكي كه نيست، سخت است، عجيب غريب است، آخر سر هم يك مشاور شيك و اتو كشيده روي صفحه تلويزيون ظاهر مي شود كه به داوطلبان مي گويد: كنكور اصلا چيز مهمي نيست و داوطلبان اصلا غصه نخورند و نگران نشوند و اصولا دانشگاه كيلويي چند است؟
فقط به خاطر كارت
مينو سال اولش است كه كنكور مي دهد. ديروز با پدرش آمده و حوزه را پيدا كرده. امروز هم از ساعت شش صبح توي حياط مدرسه است در حالي كه گوشه اي نشسته و زار زار گريه مي كند. مينو صبح كه داشته مي آمده كارتش را گم كرده و حالا اجازه ورود به جلسه را ندارد، بچه ها دورش جمع شده اند و سعي مي كنند. آرامش كنند، مينو مي گويد: الان پاسخ نامه كامپيوتري ام روي نيمكتم است و اسم و شماره شناسنامه و همه چيز دارد ولي چون كارتم را گم كرده ام راهم نمي دهند. اين انصاف نيست، مگر يك كارت در مقابل اين همه زحمت چه ارزشي دارد؟
اوضاع بدجوري به هم ريخته، چند تا از بچه ها دارند اشك مي ريزند، مسوولان براي بار چندم از بچه ها مي خواهند كه سر جلسه بروند و روي صندليشان بنشينند. كم كم حياط خلوت مي شود، دربان مي ماند و مينو كه حالا دارد به دربان التماس مي كند.
اين جا كنكور مي  دهند!
چشمان تان را كه ببنديد، راحت مي توانيد خيابان باريكي را تصور كنيد كه يكي از حوزه هاي كنكور در آن واقع شده. انبوه خانم هاي نگران كه زير آفتاب داغ تير ماه ايستاده اند، بعضي ها دعا مي خوانند، بعضي ها از شدت نگراني گريه مي كنند، بعضي ها قدم مي زنند و... واقعا آن طرف خيابان پشت درهاي بسته آن مدرسه چه اتفاقي مي افتد؟ آيا كسي دارد مي ميرد؟ حال كي بد است؟ اتفاقي افتاده؟ نه خير آن جا كنكور مي دهند! و انبوه منتظران پشت در هم مادراني هستند كه بارها به بچه هايشان گفته اند كنكور اصلا مهم نيست، گاليور در لي لي پوت
گاليور خيلي گنده بود، خيلي، اما در سرزمين لي لي پوت ها، وقتي بالاخره ورق برگشت و دوباره سوار قايقش شد تا به مملكتش برود يك آدم عادي بود، يكي مثل همه آدم ها.
اما از بد روزگار، گذرش به سرزمين غول ها افتاد و تبديل شد به يك آدم كوچولو! كنكور هم اين روزها گاليور مملكت ماست، خيلي گنده به نظر مي رسد و ما هم هي گنده ترش مي كنيم؛ آن قدر كه فكر مي كني سازمان سنجش بدش نمي آيد آزمون را بي خيال شود و كل انرژي اش را بگذارد روي كارت دادن و كارنامه دادن و اطلاعيه صادر كردن و هي كنكور را عجيب و غريب تر كردن و...
و آن چه اين وسط گم مي شود هدف واقعي از برگزاري يك آزمون ساده است؛ آزموني به نام كنكور.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
مرد دو ميليارد توماني!
فردوسي پور در تئاتر شهر
رويدادهفته
گنج قارونيسم و هنگ چيپس خورها!
شارلاتانيزم سينمايي
گوي طلايي تمشك طلايي
تلويزيون
كوفه؛ سال 1384 هجري شمسي
ورزشي
جادوگر توي ديگ!
جشن بطري در بيروت
رويدادهفته
دريبل هاي ميليون دلاري
پرسپوليس خسته
ما رارونالدينيو كنيد، لطفا!
اجتماعي
نقلي از ابن عمران در كتاب مستدرك الصحيحين
زندگي
ضدخاطرات گروگان هاي امريكايي
دم شما گرم كه ما را
رويدادهفته
پديده جهاني
امواج آشپز!
روزها
خوش بخت بود
يكي مثل خودمان
رويدادها
جهان كوچك
عذاب وجدان يا لذت سرگرمي؟
اميد از دل نوميدي
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  پديده جهاني  |  روزها  |
|  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |