نظامي لاغر خندان
حسين احتسابي
اولين اصل در كارهاي نظامي اين است كه مقتدر باشي. تصورمان از مقتدر شايد يك آدم عبوس و سينه كفتري با كلي تجهيزات باشد، اما مقتدر بودن قائم مقام لاغر لشكر 27 اين طوري نبود. دستواره يك مسوول جدي بود و در عين حال اگر كسي غم توي دلش بود، مي دانست بايد برود پيش دستواره تا شاد شود.
رضا گوشي را برداشت و گفت: من با همين براتون شماره مي گيرم. عباس كريمي گفت: محاله بدون شماره گير. آخه گوشي اتاق ما شماره گير نداشت. رضا گفت: مي تونم.بعد شماره 119 رو گرفت. به ازاي هر شماره زبونه گوشي رو ميزد. مثل تلگراف. شماره خواهر عباس رو ازش گرفت و بعد از كلي ور رفتن با تلفن، اسم صاحب خونه رو گفت. بعد گوشي رو داد به عباس و گفت صدا خيلي ضعيفه بايد داد بزني. عباس گوشي رو گرفت و گفت الو و شروع كرد به داد زدن.صدايي نمي آمد. گفت: اين كه صداش خيلي ضعيفه. اصلا نمي آد. رضا گفت: بايد بيشتر داد بزني.اين خط ها همه شان اين جوري اند. عباس گفت: كي گفته، من خودم همين ديروز باش حرف زدم. رضا گفت: حالا تو داد بزن، خواهرت پشت خطه. عباس باز داد زد و ديد صدا نمي آيد. گفت: رضا، سر كار گذاشتي منو؟ رضا گفت: كي؟ من؟ و از خنده منفجر شد. حالا نخند كي بخند. ماهم مي خنديديم و عباس كلافه بود و غر مي زد كه يه دفعه تلفن زنگ زد. پشت خط فرماندهي نيروي زميني بود. با حاج همت كار داشت.رضا رفت و گوشي رو برداشت. گفت: حاجي با تو كار دارند. حاجي گفت: گوشي رو بذار، من با آن هايي كه تو باشان حرف مي زني كار ندارم. رضا گفت حاجي از قرار گاه نجف است. حاجي گفت: از قرارگاه كربلا هم باشه حرف بزن نيستم. گوشي رو بذار بچه! رضا گفت: فلاني پشت خطه و خيلي هم عصباني ست! مي گه كار واجب داره! حاج همت راضي نمي شد. متلك هم به رضا مي گفت. گفت: ديگه حنات پيش من رنگ نداره. ديدم رنگ به روي رضا نيست. گفتم: گوشي رو بده به من ببينم! گوشي رو گرفتم ديدم راست ميگه. گفتم: حاجي راست ميگه ها. حاجي گفت: تو هم؟ از تو ديگه توقع نداشتم. حالا مگه گوشي رو مي گرفت؟ كلي قسم و آيه داديمش تا اومد گوشي رو گرفت و صحبت كرد. دست گذاشت رو گوشي و گفت: لال بوديد زودتر مي گفتيد؟ طرف، فرمانده نيروي زميني بود.
دستواره در يك خانواده ساده در جنوب تهران به دنيا آمد. در انقلاب شركت كرد و بعد هضم جنگ شد. وقتي برادرش شهيد شد، آمد تهران، سه روز ماند و بعد رفت. كمي بعد برگشت و تا جنازه اش را نديدند، نفهميدند كه چرا گفت: آن قبر كنار برادرش را خالي نگه دارند.
فيلم ساز زندگي
كاوه مظاهري
فيلم او درام نيست، رئال نيست، سوررئال نيست. فيلم او فقط زندگي است با تمام ظرافتش، اصالتش و واقعيتش و اگر قرار است نامي به سينماي شهيد ثالث بدهيم، بهتر است كه آن را سينماي زندگي بخوانيم.
سهراب شهيد ثالث از جمله فيلم سازاني است كه سينما را در خارج از كشور فراگرفت و در ايران كار خود را با ساختن فيلم هاي كوتاه آيا و سياه و سفيد شروع كرد. يك اتفاق ساده اولين فيلم بلند اوست كه با برداشتي مستندگونه به ضبط لحظات بسيار ساده زندگي آدم هاي ساده مي پردازد.
خود او در جايي با لحني طعنه آميز گفته است: وقتي سناريوي اين فيلم تمام شد، اميدي به ساختش نبود. اين طور فيلم ها نه نفعي به حال جامعه دارند و نه نفعي به حال تهيه كننده، خصوصا اين كه فيلم پيام هم ندارد و اين كار را خراب مي كند، ولي به هر حال با ساختن اين فيلم موافقت شد.
قهرمان ها در فيلم هاي شهيد ثالث جاي خاصي ندارند، معمولا آدم هاي عادي و ساده شخصيت هاي اصلي فيلم هاي او هستند.
يكي از تاثيرگذارترين فيلم هاي سينماي ايران طبيعت بي جان شهيد ثالث است.
فيلمي به ظاهر ساده درباره سوزن باني كه بعد از سال ها خدمت در راه آهن، بالاخره بازنشسته مي شود. جمشيد اكرمي در مجله رودكي سال 1353، در وصف اين فيلم نوشت: سهراب شهيد ثالث با طبيعت بي جان، نه فقط دومين فيلم بلندش، كه اساسا سينمايش را مي سازد. من نمي دانم به اين سينما چه اسمي مي توان داد. حتي مقايسه هم بيهوده است. اين اصلا درست نيست كه آدم شهيد ثالث را برسون واربپندارد...
علاقه شهيد ثالث به واقعيت نمايي باعث شده تا فيلم هايش كند و اغلب خسته كننده شود. او هم مثل مهرجويي و تقوايي متعلق به موج نوي سينماي ايران است، سينمايي كه بر عليه فيلم فارسي هاي رايج آن موقع مي خواست ارزش هاي هنري سينما را حفظ كند. شهيد ثالث، در سن 54 سالگي براثر سرطان در آلمان درگذشت.
پرواز سوم جولاي
حسين احتسابي
۷:42 صبح 12 تير. خلبان هليكوپتر ناوشكن موشك انداز وينسنس به كاپيتان ويل راجرز گزارش مي دهد كه قايق هاي ايراني با حالتي خصمانه به دور يك كشتي بازرگاني آلماني گردش مي كنند. راجرز هم با اعلام حالت جنگ ناو را به سمت موقعيت مذكور مي برد، اما هيچ كشتي درخواست كمك نكرده و عمان هم اعلام مي كند كه قايق ها آب عمان را ترك كرده اند. راجرز به دنبال قايق ها ناو را به شمال تنگه هرمز منتقل مي كند. خلبان هليكوپتر گزارش مي دهد كه قايق هاي ايراني در ساعت 9:10 به آب هاي ايران برگشته اند و به سمت او تيراندازي كرده اند. ناو هم به سرعت مسير خود را به سمت آب هاي ايران تغيير مي دهد. و به محض اين كه دو قايق مسلح ايراني از دو سمت ناو عبور مي كنند. اجازه درگيري مي خواهد. 9:37 اجازه حمله به ناو داده مي شود. در ساعت 9:43 توپ هاي ناو امريكايي به سوي قايق هاي ايراني شليك مي شوند.
در ساعت 9:47 رادارهاي ناو وينسنس، هواپيمايي را در حال برخاستن از فرودگاه بندرعباس نشان مي دهند. وينسنس، هواپيما را F14 شناسايي مي كند. 9:51 خلبان ايرباس گزارش مي كند كه ارتفاع خود را به 2100 متر رسانده و باز هم در حال اوج گيري است. از سوي ديگر، وينسنس با غرق كردن دو قايق ايراني تعدادي از دريانوردان ايراني را به شهادت مي رساند. 9:52 به راجرز اطلاع داده مي شود كه جت در حال نزديك شدن به آن هاست. در حقيقت، علائم ثبت شده به وسيله خدمه وينسنس، مربوط به يك جت امريكايي بود كه در حال فرود بر روي ناو هواپيمابر فورستال بود! چه دليلي براي حركت يك ناو شكن براي درگيري با قايق هاي كوچك جنگي وجود داشت؟ ايرباس علائم راديويي غير نظامي صادر كرده و غير از آن به آرامي اوج مي گرفته و به هر حال اگر هم F14 بوده نمي توانسته مشكل جدي براي ناو وينسنس به وجود بياورد. علاوه بر اين ناوهاي مجاور، هواپيما را تجاري شناسايي كرده بودند و F14 هاي مستقر در فورستال توانايي شناسايي چشمي هواپيما را در صورت هرگونه شك داشته اند. در ساعت 9:53، ايرباس ايران از فاصله 32 كيلومتري وينسنس گذشت و همچنان در حال اوج گيري بود. افسر تسليحاتي وينسنس آن قدر عصبي بود كه حتي قادر به فشار دادن كليد شليك موشك نبود و افسر ديگري اين كار را براي او انجام داد. دو فروند موشك، به سوي پرواز شماره 655 ايران اير پرتاب شد. 298 انسان به همراه عروسك هايشان، اميدهايشان و شادي هايشان فداي تهديد امريكا عليه ايران شدند. حتي 135 ميليون دلار غرامت امريكا نتوانست دل ايران را از اندوه درآورد.
درياهاي نور
فرخنده ملكي فر
پدربزرگش، ملا مقصود، آن قدر در مجالس خوب و شيرين درباره دين صحبت مي كرد كه لقبش شد مجلسي . خودش هم همين طور بود. هم شيوه صحبت كردنش دل نشين بود، هم شيوه نوشتنش. با آن كه در اصفهان، پايتخت صفويه، شيخ الاسلام بود، هم در مجالس شادي مردم شركت مي كرد و هم در عزاداري هايشان.
علامه مجلسي دوست نداشت ببيند كتاب هاي روايات را كسي نمي خواند. طلبه ها را تشويق مي كرد از روي كتب اربعه بنويسند، يا خودش براي اصول كافي شرحي نوشت. از نابودي كتاب هايي كه در دست اين و آن بود، نگران بود. براي همين آن ها را از گوشه و كنار جمع آوري كرد. كتاب هايي را كه كسي نمي شناخت، پيدا مي كرد و به طلبه ها مي گفت از روي آن بنويسند. بعد شروع كرد به نوشتن بحارالانوار ، يك دائره المعارف صد و ده جلدي از تمام احاديثي كه از پيامبر و امامان نقل شده بود.
شنيده بود كه مدينه العلم شيخ صدوق در شهري از شهرهاي يمن است. پيش سلطان حسين رفت و خواست آن كتاب را برايش فراهم كند. سلطان حسين يك نفر را با هداياي فراوان فرستاد و كتاب را گرفت، اما معلوم نشد چرا هيچ وقت به دست علامه نرسيد. سلطان حسين ملك هايي را به اين كار اختصاص داده بود كه درآمد آن ها وقف نوشتن كتاب بحار مي شد.
حسين ميرزا در مراسم تاج گذاري اش اجازه نداده بود آن طور كه رسم بود، يكي از صوفيان شمشير را به كمرش ببندد. او از علامه مجلسي خواست اين تشريفات را انجام دهد. بعد هم از او پرسيد در ازاي اين چه چيزي مي خواهي؟ علامه گفت: تقاضا دارم شاه نوشيدن مسكرات، جنگ ميان فرقه ها، و كبوتربازي را ممنوع كند. بعدها هم او را ترغيب كرد صوفيان را از شهر بيرون كند. وقتي سلطان حسين با توطئه اطرافيانش به ميخوارگي و خوشگذراني مشغول شد، قدرت كم كم از دست علامه بيرون آمد.
تا علامه مجلسي زنده بود، بين ايران و همسايگان اهل سنتش، هيچ برخوردي به وجود نيامد. بعد از فوت او، شمارش معكوس براي سقوط دولت صفويه شروع شد. همان سال، قندهار را از ايران جدا كردند.
دليرانه و دردناك
احسان رضايي
جز ملك الشعراي بهار، تمام شاعران معروف معاصر رضاخان هر كدام به نحوي سربه نيست شدند. عارف قزويني در غربت تبعيد جان داد. نسيم شمال را در تيمارستان به زنجير كشيدند و از غصه دق كرد. فرخي يزدي را دهان دوختند و ابوالقاسم لاهوتي خود به قفقاز فرار كرد، اما داستان ميرزاده عشقي از تمام معاصرانش دليرانه تر و دردناك تر بود.
سيد محمدرضا ميرزاده عشقي كه از شاهزاده قاجاري بودن همين عنوان ميرزاده را داشت، سال 1272 در همدان به دنيا آمد. در كودكي قضاياي مشروطه را به چشم ديد. پانزده سال بيشتر نداشت كه براي احمدشاه تازه به سلطنت رسيده نامه منظومي نوشت و از او خواست كه به اصلاح اوضاع كشور بپردازد و مانند شاهان قبلي نباشد. در 21 سالگي، زماني كه مترجم يك تجارتخانه بود، نشريه اي به نام نامه عشقي منتشر كرد كه تشويق ملك الشعراي بهار و ساير ادبا را به همراه داشت. او در مهاجرت آزادي خواهان به استامبول، مدرس و ديگران را همراهي كرد. در برگشت به خاطر شعر هجوآميزي كه عليه قرارداد 1919 وثوق الدوله ـ كاكس سرود، به زندان افتاد. در همان زندان اولين نمايش نامه منظوم فارسي را با عنوان رستاخيز شهرياران ايران منتشر كرد. بعد از زندان در 27 سالگي روزنامه قرن بيستم را به راه انداخت. نشريه اي كه آخر باعث قتل او شد. در اين روزنامه او از آزادي و جمهوري مي نوشت و از حقوق زنان دفاع مي كرد. افسانه نيما يوشيج، كه آن را نخستين شعر نوي فارسي مي دانند، در همين روزنامه منتشر شد، اما اين مايه از شجاعت و صراحت، براي عشقي عاقبت خوشي نداشت. او در شماره 11 تير 1303 قرن بيستم ، كه آخرين شماره اين روزنامه هم شد، در شعري انگلستان را دزد و سردار سپه را جارچي دزدها خواند. همان شبانه رضاخان دستور داد كه اين موي دماغ را كم كنند. عشقي 31 سال بيشتر نداشت. يك ماه قبل خودش مرگش را پيش بيني كرده بود و در نامه اي براي ملك الشعراي بهار نوشته بود. در آن نامه شعري هم بود: خاكم به سر زغصه به سر خاك اگر كنم/ خاك وطن كه رفت چه خاكي به سر كنم؟!
يك كار بزرگ
مهدي صارمي فر
دكتر محمد معين، فرزند ابوالقاسم در يك خانواده فرهنگي سال 1293 در رشت به دنيا آمد. او پس از پايان تحصيلات دبيرستاني، براي ادامه تحصيل به دانشگاه تهران رفت و به عنوان يكي از نخستين فارغ التحصيلان اين دانشگاه، در سال 1313 ليسانس فلسفه، ادبيات و علوم تربيتي گرفت. پس از آن ضمن پژوهش و تدريس، در رشته ادبيات براي گرفتن مدرك دكترا درس خواند. معين، نخستين دارنده مدرك دكترا از ايران و نخستين دكتر ادب فارسي از دانشگاه تهران بود. او از زمان اخذ مدرك ليسانس تا پايان عمر، عضو فرهنگستان ادبيات فارسي بود.
مرحوم استاد علي اكبر دهخدا، او را به سرپرستي هيات ويراستاران دايره المعارف دهخدا منصوب كرد.
از جمله مهمترين آثار دكتر معين، مجموعه پنج جلدي برهان قاطع و فرهنگ معين در 6 جلد است.
سازمان فرهنگ فارسي را سال 1338 تاسيس كرد كه نخستين جلسات آن در منزل خودش برگذار مي شد و بعدها به سازمان لغت نامه دهخدا انتقال يافت.
انگيزه معين در نگارش فرهنگ جاويدان فارسي، نوشتن كتابي به سبك بزرگاني چون پيرلاروس (نگارنده فرهنگ فرانسوي ـ فرانسوي) و وبستر (نگارنده فرهنگ انگليسي ـ انگليسي) بود. خودش در مقدمه فرهنگ معين اين جمله لاروس را به عنوان الهام بخش اش در اين كار، گنجانده است: ثروتي كه من كسب كرده ام را براي شخص خود به كار نمي برم و در اين كار هم چيزي از دست نخواهم داد، زيرا سودي كه فقط فردي و شخصي باشد، قلب را تهي مي كند.
نيما يوشيج، در وصيت نامه اش دكتر معين را ـ با آن كه هيچ وقت او را نديده بود ـ ناظر انتشار آثار و اشعارش معرفي كرد.
جانشين بودا
احسان رضايي
تبت، فلاتي است مابين هند و چين. جايي كه دين بودا بيشترين گسترش و نفوذ را دارد. (دين بودا از تبت به چين رفت و پس از مخلوط شدن با آيين دائو، به شكل ذن درآمد.) با اين حال، جمعيت فراوان بودايي در تبت، تا قرن چهاردهم قدرت چنداني نداشتند، اما با آمدن راهب تسونگ كاپا و بنيان گذاري معبد گادن در لهاسا، اين معبد به يكي از مهم ترين مراكز بودايي جهان تبديل شد و بودايي ها چنان تعداد و قدرتي پيدا كردند كه شاگرد او گدون دراب، علاوه بر رهبري ديني، عملا اداره امور تبت را هم بر عهده داشت. اين جايگاه بعدها هم حفظ شد و رهبر ديني بودايي ها كه ديگر دالايي لاما خوانده مي شد، كل تبت را هم اداره مي كرد. از سال 1931 تبت تاكنون چهارده دالايي لاما داشته است كه آخرينش در 1935 به دنيا آمد؛ دو سال بعد از مرگ سيزدهمين دالايي لاما. دو ساله بود كه راهبان بودايي نشانه هاي حلول روح دالايي لاما را در او ديدند. از شش سالگي تعاليم راهبانه را آغاز كرد. و در 25 سالگي آخرين آزمون را هم نزد راهبان كهن سال با موفقيت گذراند و رسما جانشين بودا شد.
اما چيزي كه داستان زندگي دالايي لاما را براي جهانيان برجسته كرده، نه تعاليم روحاني او، بلكه داستان اختلاف او با چين است. قبل از تشكيل حكومت كمونيستي خلق چين، امپراتوران چيني روابط بسيار خوبي با دالايي لاماها داشتند و به آن ها خودمختاري مي دادند، اما دولتمردان جديد چيني چندان با گسترش مذهب در تبت موافق نبودند. ارتش چين در 1950، پانزده سالگي دالايي لاماي جديد، به تبت حمله و معابد را اشغال كرد. دالايي لاما به پكن رفت و با مائو مذاكره كرد، اما بي نتيجه بود. وقتي به تبت برگشت، امريكايي ها به او پيشنهاد كمك نظامي دادند، اما او نپذيرفت. در 1959 به هند رفت و سعي كرد با مبارزات آرام و بدون خشونت استقلال كشورش را به دست آورد. سال 1989 او به همين دليل جايزه صلح نوبل را برد.
تنزين گياتسوي هفتاد ساله كه مظهر اميد تبتي ها و معنويت بودايي هاست، از سوي تبتي ها دالايي لاما به معناي اقيانوس خرد خوانده مي شود. بودايي ها او را ارباب مقدس، نور لطيف، غمخوار شفيق و مدافع ايمان مي نامند. در معابد تبت و هند از او با لقب گوهر آرزوي برآورده شده ياد مي شود. و جهانيان او را با لقبش دالايي لاما مي شناسند.
زنده باد پاپا
رضا قرباني
مرد لوله اسلحه را روي شقيقه اش گذاشته بود. مي ترسيد، اما نه از خودكشي بلكه از آينده اي تاريك. فكر اين كه ممكن است پيري و از كارافتادگي به سراغ او بيايد او را بسيار مي آزرد، اما اين افكار زياد ادامه پيدا نكرد، صداي شليك در فضاي اطراف طنين افكن شد و اين چنين پايان كار مرد فرا رسيد.
ارنست ميلر همينگوي از تاثيرگذارترين نويسندگان قرن بيستم در ايلينويز امريكا و در خانواده اي مرفه به دنيا آمد. پدر ارنست يك پزشك معمولي بود و مادرش علاقه بسياري به اين داشت كه ارنست و خواهرش كه 18 ماه از او بزرگتر بود مثل دوقلوها شبيه هم باشند و تا مدت ها هر دو را به شكل دختر يا هر دو را به شكل پسر در مي آورد.
در 10 سالگي صاحب يك شات گان شد و در نوجواني به پدرش در شكار ملحق شد.اين دوران تاثير زيادي بر روحيات او گذاشت به طوري كه بعدها بسياري از داستان هايش را بر پايه همين دوران نوشت.
بعد از دبيرستان همينگوي به خبرنگاري رو آورد و اين دوران زمان شكل گيري سبك او بود. سبك او صريح، رك و شامل گفت وگوهاي كوتاه به دور از هر گونه وصف و حاشيه پردازي بي مورد است.
در جنگ جهاني اول عليرغم ميل پدرش وارد جنگ شد و چون امريكا در اين جنگ حضور نداشت راننده آمبولانس ايتاليا يي ها شد.
بوكس، گاوبازي و ماهي گيري از تفريحات مورد علاقه او بود و به كشورهاي زيادي به عنوان خبرنگار سفر كرد. جنگ و خونريزي از مشخصه هاي بارز آثار اوست كه با توجه به سبك زندگي او كه پر از حادثه بود چندان دور از انتظار نيست.
شخصيت هاي داستان هاي او دو گونه اند: يك گروه مردان و زناني كه با جنگ اول جهاني اعتقادها و ارزش هايشان را از دست داده اند، به همه چيز با ديده تحقير مي نگرند و فقط احساسات خود را درك مي كنند و گروه ديگر مردماني با شخصيت هاي معمولي و احساسات ساده كه دچار روزمرگي شده اند مانند مشت زنان حرفه اي و گاو بازها.
جايزه پوليتزر را در سال 53 و نوبل ادبيات را يك سال بعد به خاطر پيرمرد و دريا به او دادند. سال هاي پاياني زندگي او چندان مطلوب نبود، كلسترول و فشارخونش بالا بود و به علت سكونتش در كوبا FBI مدام تحت فشار مي گذاشتش. كمي بعد با هواپيما سقوط كرد و بينايي چشم چپ و شنوايي گوش چپش را از دست داد. تا جايي كه حتي نتوانست براي دريافت جايزه به استكهلم سفر كند. سرانجام در 2 ژوييه سال 1961 از آينده اي كه از آن مي ترسيد، گريخت.
زندگي به سبك افسانه ها
رضا قرباني
ماري كوري را شيميدان، كاشف خاصيت راديواكتيويته و از پيشگامان علم راديولوژي مي دانند، اما او پيش از همه اين ها زني بود با اراده راسخ، سخت كوش و صبور. و از آن جا كه يك زن بود با مشكلاتي مواجه بود كه هيچ مردي در شرايط او آن ها را نداشت.
ماريا اسكلودوسكا زماني در ورشو پايتخت لهستان به دنيا آمد كه امپراتوري روسيه بر اين كشور حكومت مي كرد و طبق قوانيني كه وضع كرده بود هيچ زني حق ورود به دانشگاه را نداشت. پدر و مادر ماريا هر دو آموزگاراني وطن پرست بودند.
ماري در كلاس هايي كه به طور مخفيانه در نقاط مختلف شهر براي دختران تشكيل مي شد و دانشگاه شناور نام داشت شركت مي كرد. او آرزوي تحصيل در سوربن را داشت با اين حال به خواهرش برونيا كمك كرد تا به پاريس برود و در رشته پزشكي تحصيل كند و خودش معلم سرخانه يك خانواده شد تا به خواهرش براي خرج تحصيل كمك كند.
او هنگامي كه 24 ساله بود به آرزوي خود رسيد و راهي پاريس شد. ماري در سوربن به تحصيل در فيزيك و سپس رياضيات پرداخت و در دانشگاه بهترين بود.
بعد از پايان تحصيلات مي خواست به لهستان برگردد كه اتفاقي زندگي او را تغيير داد: آشنايي و ازدواج با پير كوري از دانشمندان شناخته شده آن زمان.
او بعد از مطالعه مقاله اي در مورد آزمايش هاي بكرل و خاصيت راديواكتيوي اورانيوم، به اين موضوع علاقه مند شد و در آزمايشگاهش كه در واقع انبار كوچك سرد و نمناكي بود، كارش را شروع كرد. ماري كشفيات زيادي در اين آزمايشگاه انجام داد: كشف دو عنصر جديد پلونيوم و راديوم و خاصيت راديواكتيويته. او هرگز در اين شرايط سخت دست از كار نكشيد؛ به طوري كه براي استخراج يك دهم گرم اورانيوم سه سال تمام كار كرد و در اين مدت پير هميشه همراه او بود. ماري كوري يكي از چهار نفري است كه تاكنون دو بار جايزه نوبل برده اند. در سال 1905 ديگر ماري دانشمند شناخته شده اي بود، اما آرامش او زود به هم خورد و پير در يك تصادف مرد.
در ماه مي 1934 بعد از اين كه براي آخرين بار به آزمايشگاهش يعني موسسه علمي راديم رفت، دچار تب مزمني شد كه پزشكان نتوانستند دليلش را بفهمند.
بعد ها مشخص شد او بر اثر سرطان خون و به علت تماس زياد با اشعه راديواكتيو مرده است.
مردي با دو چهره
داريوش دل آرا
اواسط جنگ جهاني اول، انگلستان و فرانسه توافق كردند اگر عثماني در جنگ شكست بخورد، سرزمين هاي عربي اين امپراتوري را ميان خود تقسيم كنند: سوريه و لبنان سهم فرانسه و بقيه سرزمين هاي عربي سهم انگلستان . اما چيزي كم داشتند؛ استراتژي؛ استراتژي شكست حريف.
لورنس بلد بود چطور شيوه زندگي اعراب را پيشه كند. لباس عربي مي پوشيد و دستار بر سر مي بست. سريع تر از عرب هاي صحرا شترسواري مي كرد؛ باهمه ترفندها و فنونش، عرب ها چنان مفتونش شدند كه هر وقت از كنار خيمه هايشان رد مي شد، داد مي زدند: آورنس، آورنس!
توماس ادوارد لورنس (معروف به لورنس عربستان) در سال 1888 در شهر تريماداك كشور ولز به دنيا آمد. در 1896 به آكسفورد رفت و در آن جا معماري و زبان شناسي خواند. بيست ساله بود كه براي تحقيقات به كشور عثماني رفت. دو سال بعد، عضو افتخاري گروهي شد كه اطراف رود فرات كاوش هاي باستاني مي كردند. در سال 1914 با مطالعه در منطقه سينا، نزديك مرز عثماني، نقشه هايي تهيه كرد كه كمي بعد به لحاظ استراتژيك بسيار مهم شد. او را به حجاز و نجد فرستادند. ماموريتش اين بود كه اعراب عربستان را متقاعد كند برضد عثماني قيام مسلحانه كنند. عرب ها با راهنمايي هاي لورنس در يكسري جنگ هاي نامنظم، جبهه ترك ها را به هم ريختند و توانستند در جولاي 1917 منطقه عقبه در نزديكي منطقه سينا را تصرف كنند. لورنس بعد از جدا شدن عربستان از عثماني نااميد به انگلستان برگشت. فرقه گرايي افراطي در عربستان اميدهاي لارنس را براي تشكيل يك ملت يكپارچه نقش برآب كرد. جورج پنجم، پادشاه انگليس مي خواست مدال افتخار بهش بدهد. قبول نكرد. فهميده بود اين فرقه گرايي كار دولت انگلستان است . پس از جنگ، براي استقلال كشورهاي عرب تلاش كرد. حتي در كنفرانس صلح پاريس با لباس عرب ها شركت كرد. كمي بعد از ماموريت هند به انگلستان برگشت و خودش را با نوشتن و مكانيكي هواپيما مشغول كرد. در سال 1932 اوديسه هومر را به انگليسي ترجمه كرد و با اسم تي. اي. شاو چاپش كرد. در فوريه 1935 لورنس را از نيروي هوايي سلطنتي اخراج كردند. ترجيح داد به كلبه ساده اش در كلاووز هيلز برگردد. در سيزدهم مه همان سال سوار بر موتورسيكلت از جاده منحرف شد و با ضربه مغزي درگذشت.
مرد در مهتاب ايستاده بود
فاطمه عبدلي
در مونتانيولاي سوئيس (شهري كوهستاني كه منظره آلپ پوشيده از برف و درياچه لوگانو از آن جا به راحتي ديده مي شود) خانه اي شبيه به صومعه وجوددارد كه بر در ورودي باغ آن كتيبه اي با اين نوشته آلماني به چشم مي خورد: لطفا به ملاقات من نياييد آن جا خانه هرمان هسه است. كسي كه اعتقاد داشت آدم وقتي به طبيعت نزديك مي شود، مي تواند صداي خدا را بشنود. او همان نويسنده محبوب گرگ بيابان، سيدهاراتا، سفر به شرق، نرگس و زرين دهن و كتاب هاي ديگر است كه يكي از عجيب ترين و پرطرفدارترين آن ها را به اسم دميان وقتي هنوز جوان بود در پانسيوني در بادن نوشت. هسه لاغر و نحيف بود. چشم هاي آبي داشت و سرتا پا سفيد مي پوشيد. بوي عطر صندل مي داد و بيشتر شبيه مرتاض ها به نظر مي رسيد. با وجود جمله بالاي در خانه اش و شعر چيني كه زير آن نوشته بود زماني كه آدمي به كهولت رسيده نيازي به ديگران ندارد و آن چه لازم دارد آرامش است از مهماناني كه به ديدارش مي آمدند با روي باز پذيرايي مي كرد، به آن ها هديه هايي مي داد و با آن ها از نرگس و زرين دفن و دميان حرف مي زد. عاشق نقاشي بود و خودش آب رنگ كار مي كرد.
باغباني هم مي كرد. علف ها را مي سوزاند و در دود آن ها شبيه كسي مي شد كه دارد مناسك باستاني اجرا مي كند. گاهي همراه همسرش علف هاي هرز را مي كندند و در سبد مي ريختند مثل خردمندان باستاني. خودش مي گفت: باد اين صحنه خلوت را با بوي تند و شيرين سوختن علف ها و چوب هاي تر پر مي كرد. بعضي وقت ها همراه مهمانان در اتاق پرنور ناهار خوري كه نقاشي آب رنگي از كالو (زادگاه هسه) به ديوار آن آويزان بود، ناهار را به سبك هندو مي خوردند. هسه در سال هاي آخر عمرش در همان خانه كه تك و تنها بالاي تپه بود و يك باغ پر از ميوه و درختان پر شاخ و برگ داشت، زندگي مي كرد. او ناگهاني مرد و اين بهترين نوعش بود. شش سال تمام سرطان خون داشت و خودش نمي دانست. اين آخري ها در نور فلق يا مهتاب مي ايستاد و احساس مي كرد دارد با زندگي وداع مي كند. چند روزي مشغول سرودن شعري بود و فقط در شب مرگش توانست آن را تمام كند. شعر را در رختخواب نينون هسه ، همسرش، گذاشته بود. وقتي نينون سراغش رفت هرمان در خواب مرده بود. شعرش درباره يك درخت پير در باغ خانه شان بود. او ترديد داشت سال ديگر بتواند آن را ببيند.
كاتوليك اصول گرا
مريم جعفراقدمي
نام مردي براي تمام فصول فيلم به يادماندني فردزينه مان كه داستان زندگي يكي از بزرگ ترين مردان انگلستان در طول تاريخ است، از لقبي كه اراسموس به او داده بود، گرفته شده است. كسي كه هم انديشمند بود و هم دولتمرد و كتابش با نام آرمانشهر، از شاهكارهاي انديشه سياسي است.
تامس مور سال 1477 در لندن به دنيا آمد. در نوجواني پدرش او را براي آموختن اخلاق بزرگان به خانواده جان مورتن، اسقف كانتربري و صدراعظم انگلستان سپرد. او را به دانشگاه اكسفورد فرستادند، اما پس از دو سال پدرش او را به لندن بازگرداند تا در رشته حقوق تحصيل كند. تامس از خواست پدرش سرپيچي كرد و چهار سال را در ديري كه كنار مدرسه حقوق بود گذراند، اما بعد از آن فهميد كه در هيات يك مسيحي ساده بيشتر مي تواند به خدا و مردم خدمت كند و دير را ترك كرد.
پس از آن دوران بود كه ازدواج كرد. يكي از اتفاقات مهم زندگي تامس مور آشنايي با اراسموس بود. اراسموس هلندي، يكي از بزرگ ترين انديشمندان آن زمان بود كه بر تاريخ يونان و كتاب مقدس تسلط زيادي داشت. مور پس از مدتي كه درگير كار قضاوت و تجارت شده بود، سال 1510 به خدمت دربار هنري هشتم درآمد. او يكي از دو معاون كلانتر شهر لندن بود و به عنوان يك قاضي بي طرف و مشاوري منصف و حامي محرومان در دل اهالي لندن جاي گرفت. مور كم كم مقام زيادي در انگلستان گرفت. با وجود كار براي دولت به فكر آزادي هاي مردم بود. در كنار تمام اين ها كاتوليك معتقدي بود و تا پاي جان بر سر اين اعتقاد ايستاد.
ماجرا از اين قرار بود كه هنري هشتم مي خواست زنش را طلاق دهد. از آن جايي كه در مسيحيت طلاق مجاز نبود و اين كار بايد با راي پاپ انجام مي شد، شاه از راي پاپ سرپيچي كرد. زنش را طلاق داد و با زن ديگري ازدواج كرد. شاه مي خواست پيروان لوتر را تشويق كند و مذهب پروتستان را در كشور رواج دهد. به همين خاطر فرماني صادر كرد كه راي شاه حتي در امور ديني بالاتر از راي روحانيان است و دستور داد سران كشور به پيروي از آن فرمان سوگند بخورند. مور اين كار را نكرد، پس از تمامي مقام هايش عزل شد و به زندان افتاد. در ژوئيه 1535 تامس مور به اتهام خيانت محاكمه شد و چند روز بعد سر از بدنش جدا شد. خبر مرگش در تمام اروپا پيچيد و بر مردم تاثير زيادي گذاشت. اراسموس او را مردي براي تمام فصول لقب داد و سال ها بعد در سال 1936 كليساي كاتوليك نام او را در شمار قديسان قرار داد.