|
من مي نويسم ، پس هستم
|
|
|
محمدكاظم كاظمي شاعر است. با اين كه مهندسي مكانيك خوانده، اما به قول خودش ديگر از شعر رهايي ندارد. او متولد 1346 در هرات است، در خانواده اي فرهنگي و اهل ادب به دنيا آمده و تحصيل كرده. خانواده اش همگي يا شاعر بوده اند يا شعردوست. در جواني به ايران مهاجرت كرده و در مشهد ساكن است. معروف ترين سروده او مثنوي بازگشت است كه از زبان مهاجران افغان و خطاب به مردم ايران گفته: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت / طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد / و سفره ام كه تهي بود بسته خواهد شد / و در حوالي شب هاي عيد، همسايه! / صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه! / .. به علاوه كاظمي جلسات نقد و آموزش شعر هم دارد. مجموعه شعر پياده آمده بودم و گزيده شعري در سلسله كتاب نيستان، مجموعه آموزشي روزنه (كه تا به حال سومين ويرايش اش چاپ شده)، شعر پارسي و همزباني و بي زباني كتاب هايش هستند. شعر مقاومت افغانستان و صبح در زنجير را هم گردآوري كرده است. كتاب شعر جديد او، قصه سنگ و خشت همين ماه پيش چاپ شد.
محمدكاظم كاظمي
عالم همه افسانه ما دارد و ما هيچ
ديري است كه من با بيدل شروع مي كنم و با بيدل ختم مي كنم ، اين بزرگ شاعر زبان فارسي ، اين ابر شاعر كه من در برابرش فقط مي توانم گفت ، و باز از قول خود او:
ما را چه خيال است به آن جلوه رسيدن
او هستي و ما نيستي ، او جمله و ما هيچ
گفته اند از خود بنويس و از خود چه مي تواند نوشت آن كه مي داند
انديشه خودبيني از وضع ادب دور است
آيينه نمي باشد جايي كه حيا باشد
و باز، همان حيا و باز همان هيچ ، كه گفت
ديدي عدم هستي و چيدي الم دهر
با اين همه عبرت ، ندميد از تو حيا هيچ
باري ، اين هستي موهوم ، در 1346 خورشيدي شكل يافت در هيات كودكي خجول در خانواده اي اهل فضل در هرات افغانستان. و اين كودك بسيار كتاب در اطراف خود داشت و بسيار زود خواندن فرا گرفت و شروع كرد به استفاده از اين كتاب ها. و اين كتاب خواني كاري لذت بخش بود برايش تا كنون ، كه البته حال بسيار كم وقت دست مي دهد براي اين كار، و از روزي چهار صفحه بيدل خواني غالبا در نمي گذرد.
و چه لذت بخش بود كتاب خواندن و كتاب خواندن ، ولي دريغ كه اغلب اين خوانده ها پراكنده بود و پريشان ، از پيدايش و مرگ خورشيد ژرژ گاموف بگيريد تا قمارباز داستايوسكي و از انسان بين مادي گري و اسلام محمد قطب بگيريد تا بيست هزار فرسنگ زير دريا ي ژول ورن.
ولي به تدريج ، دريافت كه بهتر است مسيرش را روشن تر كند و مشخص تر، كه باز به قول بيدل
دست تلاش خاك ، به گردون نمي رسد
پُرنارساست دانش و تحقيق بس بلند
حقيقت بلند است و دانش ما نارسا، پس بايد آگاهي ها را در طول هم بگذاريم ، نه در عرض هم. ولي منابع مطالعه براي ما محدود بود. يادش به خير محمدحسين جعفريان كه باري مي گفت در افغانستان كسي كتاب انتخاب نمي كند. او آن قدر محدوديت دارد كه هر آنچه به دستش مي رسد بايد بخواند، و آنچه به دستش مي رسد اندك است.
وقتي در هفده سالگي از كشورمان افغانستان به جمهوري اسلامي ايران مهاجرت كرديم ، گويا در دريايي از كتاب افتاده بودم. آن وقت ها براي يك جوان مهاجر تازه به ايران آمده ، زمينه تحصيل فراهم نبود و من در كارگاه توليد لباس كار مي كردم ، كار كه آن قدرها نه ، بيشتر كتاب مي خواندم و گاهي كار خراب مي شد و چرخ سوزن مي شكست و از اين قبيل خسارت ها.
خوش بختانه زمينه تحصيل فراهم شد و از آن مهم تر، زمينه ارتباط با محافل ادبي ايران ، كه گفتم ادبيات را دوست مي داشتم ، به ويژه شعر را.
ولي باز هم آگاهي هايم پخش و پراكنده شد. نمي دانم چه جنوني مرا به رشته مهندسي عمران كشاند. در كنكور با رتبه اي خوب در اين رشته پذيرفته شدم و تحصيلات را هم به پايان بردم ، ولي در نهايت مدركش را نهادم در كوزه و.. همان عالم بي عمل كه سعدي فرمود و همان كه بيدل گفت
عالم معني شديم و داغ جهل از ما نرفت
ساخت بيدل ، علم هاي بي عمل ما را كتاب
از آن پس ديگر شعر بود و مطالعه شعر و سرايش شعر و چاپ كتاب شعر و شركت در محافل شعر و نقد شعر و همه مشغوليت ها در حول و حوش شعر. كم كم آن قدر گرفتار امور مربوط به شعر شدم كه از خود شعر ماندم. ديگر آن قدر شعر نسرودم كه در محافل شعر خواندم و شعر نقد كردم و دوره آموزش شعر برگزار كرديم و ناچار شدم از شعر و شاعري خود بنويسم ، مثل همين سطور كه مي خوانيد. شنيده ايد كه طرف گفت اين درخت ها نمي گذارند كه آدم جنگل را ببيند. و حال ، عوارض شاعري نمي گذارد كه به شعر برسم.
و چنين است كه امروز از همه كناره گرفته ام و به شعر پناه برده ام ، كه شاعر گفت ، يعني بيدل گفت
از خلق اگر كناره گرفتيم ، مفت ماست
كشتي زچار موج خطر مي كشيم ما
ديگر نمي دانم كه سرخ چيست و آبي چيست؛ چپ چيست و راست چيست؛ فقط مي دانم كه باقي عمر را بايد بخوانم و بنويسم ، حال اين نوشته ها گاهي شعر است ، گاهي مقاله است ، گاهي نقد است و غالبا نيز سفارش هاي دوستان مطبوعاتي است. به هر حال ، اين را مي دانم كه من مي نويسم ، پس هستم .
و حال مي توانم به هر جواني كه اين نوشته را مي خواند از حاصل تجربه هاي زندگي ام بگويم كه بسيار بخواند و توان خويش را در يك مسير متمركز كند و دنبال دل خويش برود و دنبال پسند مردم نرود كه از او چه رشته و چه مدرك تحصيلي را مي طلبند. وگرنه مهندسي خواهد شد كه اكنون و پس از چهارده سال از ختم تحصيل ، نمي تواند يك انباري در پشت بام خانه اش بسازد.
گمان مي كنم كه به مقدار سفارش نوشته ام. پس با بيدل ختم مي كنم ، كه با بيدل هم شروع كرده بودم.
نوشتم هر چه دل فرمود، خواندم هر چه پيش آمد
مرا بي اختياري ها به خجلت متهم دارد
|
|
|
|
|
|