پشت صحنه ساخت مستند جذاب مهاجران ، در گفت وگو با كارگردان و نويسنده اين برنامه محمدعلي فارسي؛ مستندي كه تصوير تازه اي از وضعيت ايرانيان مهاجر را مهمان تلويزيون كرده است
برنامه مهاجران را ديده اي؟ اين اولين واكنش تماشاگراني است كه در لابه لاي تصاوير رنگارنگ شبكه هاي تلويزيون، مبهوت تصاوير تروتازه اين برنامه شده اند. تروتازگي اي كه از نگاهي تازه به موضوعي قديمي مي آيد؛ مهاجرت.
ماندگارترين خاطره مان از پديده مهاجرت به برنامه تلويزيوني سراب بر مي گردد. مستندي به كارگرداني شهيد آويني كه به وضعيت نامساعد ايرانيان مهاجر مي پرداخت، ولي در مهاجران با تصاوير جديدي روبه رو هستيم. ديگر از تصاوير شطرنجي و آدم هاي در بدبختي فرورفته، خبري نيست. اين مهاجران جديد با افتخار رو به دوربين مي نشينند و از گذشته مبهوت كننده شان مي گويند.
از راه سختي كه طي كرده اند و جايي كه الان رسيده اند. مهاجران نخبه اي كه از وجود خيلي از آن ها خبر نداشتيم و چهره شان را اولين بار بر صفحه تلويزيون مي بينيم. پشت سر اين نگاه جديد به پديده مهاجرت و مهاجران، محمدعلي فارسي، يكي از ياران قديمي روايت فتح و شهيد آويني است؛ دستيار تدوين مجموعه سراب ، با ساخت مهاجران در پي عملي كردن آرزوي تحقق نيافته شهيد آويني است. مجموعه اي كه به مهاجرت و مهاجران، واقع گرايانه نگاه كند. آويني نتوانست رضايت مسوولان را براي ساخت اين مجموعه بگيرد و سرانجام سراب را ناتمام رها كرد. ولي حالا سراب به واقعيت تبديل شده است.
پيدا كردن آقاي فارسي ماجراهاي عجيب و غريبي داشت كه همه اش به مصاحبه با او مي ارزيد.يك مصاحبه پر از نكات خواندني ريز و درشت كه لذت تماشاي اين مجموعه را چند برابر كرد.
فارسي از نوجواني عكاس بوده و در دوران جنگ هم عكاسي كرده است. بعد از آن، حدود 4 سال در تلويزيون مهاباد به عنوان فيلم بردار فعاليت كرده است و در دانشكده صداوسيما هم سينما خوانده است. فارسي درباره مهاجران كلي حرف دارد؛ حرف هايي تلخ، اما واقعي. برنامه اي كه دوشنبه ها بعد از سريال مشق عشق و برنامه دوستانه پخش مي شود و جمعه ها هم بعد از فيلم سينمايي شبكه اول. آقاي معصوم زاده تهيه كننده، سيدرضا حسيني مجري طرح، سيروس عبدلي مسوول نور و تصوير، عرشيا نعمت اللهي مترجم و راهنماي قسمت آلمان و بلژيك و سيدمهدي ميرطالب هم مترجم و راهنماي قسمت انگليس اين برنامه هستند. فارسي اعتقاد دارد كه قضيه مهاجرت در اروپا يك قطره، در كانادا يك رود و در امريكا يك درياست و آدم هايي كه به آن طرف مي روند، ديگر نمي توانند برگردند. چون آدم ديگري شده اند.
فاطمه عبدلي احسان ناظم بكايي
رضا لعل رياحي، نقاش و مجسمه ساز موفق ايراني است كه سال ها پيش ايران را ترك كرده و در بلژيك زندگي مي كند. به او لقب پيكاسوي معاصر داده اند. برنامه بعدي مهاجران با نام رويا به او مي پردازد.
آن طرف داشتيد با بچه ها در مورد برنامه سراب گپ مي زديد. از همين سراب شروع كنيم.
من از سال 61 وارد تلويزيون شدم. آن زمان ديپلم داشتم. اواخر سال 64 به صورت بورسيه در دانشكده صدا و سيما، در رشته سينما با گرايش فيلم نامه تحصيل كردم، ولي خب كم تر فيلم نامه مي نوشتم و بيشتر مستند كار مي كردم. كار مستندم را هم به صورت جدي با مرحوم آويني در گروه جهاد شروع كردم. من در تدوين مجموعه سراب دستيار آقاي آويني بودم. بعد از آن هم همراه ايشان به روايت فتح رفتم. حدود 11 سال در روايت فتح بودم و آن جا هم در كارهاي زيادي از جمله كارگرداني، تدوين، نويسندگي و يا هر سه، نقش داشتم. مثل مجموعه كبوتران اميد ، غواصان ، شلمچه ، ماه وخورشيد ، پايان انتظار و تصويرگران جنگ . بعد از روايت فتح ، حدود 2 سال تقريبا منفعل شدم. بعد به تلويزيون آمدم و مجموعه اي درباره عراق ساختم كه هيچ وقت پخش نشد.
اولين اربعين بعد از سقوط صدام را به صورت زنده كار كرديم. يك مجموعه چند قسمتي ساختيم به نام فانوس روبه باد كه آن هم از تلويزيون خودمان پخش نشد، ولي از شبكه العالم به نمايش درآمد. اين مجموعه، يك جور تحليل جنايات صدام بود، بعد از آن هم ساخت مهاجران پيش آمد.
مهاجران چطور شروع شد؟ يعني فكر كار دقيقا از كجا شكل گرفت؟
يكي از تهيه كنندگان با من تماس گرفت و گفت كه مي خواهند يك برنامه مستند درباره ايراني هايي كه به استراليا مهاجرت مي كنند، بسازند. قصه خيلي قشنگ و البته دردناكي داشت. ماجراي مهاجراني كه توسط قاچاقچي ها به دبي و از آن جا به مالزي و بعد به اندونزي مي روند و بعد آن ها را همراه يك مشت بچه ناآشنا به دريا و قايق راني با تعدادي قايق به شدت فرسوده و به نوعي يك بار مصرف راهي استراليا مي كنند. خيلي ها در همين ماجراها غرق شده اند و يا توسط توپ هاي استراليايي جان شان را از دست داده اند.. در هر قايق سي صد چهارصد نفر را مي چپانند. بعد وقتي آن ها به يك جزيره مي رسند، اعلام پناهندگي مي كنند و از آن جا با هواپيما به شهرهاي بزرگ استراليا مثل سيدني مي روند. در اين شهرها آن ها را در اردوگاه هايي جا مي دهند كه در فهرست سازمان ملل ثبت نشده و غيرقانوني است. سه چهار سالي آن جا هستند. هركس كه به هر دليلي به آدم پناهنده احتياج دارد، به سراغ اين ها مي آيد و آخرسر ته مانده شان را برمي گردانند.
قصه اي كه مي گفتيد همين بود يا ماجراي شخص خاصي را در بر مي گرفت؟
نه، قصه يك دكتر ايراني بود كه خانواده اش در ايران بودند و خودش از اين طريق به يكي از آن اردوگاه ها رفته بود. اين اردوگاه ها شبيه زندان بودند، يعني اگر كسي وارد يكي از آن ها مي شد، ديگر نمي توانست از آن جا خارج شود. اين دكتر با يك خانم زندان بان طرح دوستي مي ريزد و با كمك او حدود سي صد متر در زندان نقب مي زند. اين كار يك سال و نيم طول مي كشد. آن خانم به اش گفته بود كه مثلا اگر از اين مسير چند كيلومتر پيش بروي، به يك خط راه آهن مي رسي. بايد خط سمت راست را سوار شوي، گفته بود: مراقب باش، چون اگر خط سمت چپ را سوار شوي، به سيدني مي رسي. بعد من به كمكت مي آيم ولي دكتر قطار را اشتباه سوار مي شود (بايد روي سقفش سوار مي شد) و به يك منطقه سردسير مي رسد. او در آن جا يخ مي زند و جسدش همان جا مي ماند. فيلم بردار يكي از كانال هاي تلويزيوني استراليا براي اين كار آماده همكاري بود و آن خانم را پيدا كرده بود. ما اين طرح را به گروه فرهنگ و تاريخ ارايه داديم، ولي آن را نپسنديدند. گفتند الان دوره ساخت برنامه هايي از نوع سراب گذشته و ما به دنبال يك نگاه واقع بينانه تر به مساله مهاجرت هستيم، مهاجران همين جوري شكل گرفت.
پس بي خيال آن داستان شديد؟
بله، ولي هنوز هم آن قضيه گوشه ذهن مان هست. البته از اين كاري هم كه انجام داديم ناراضي نيستيم.
باز هم از سراب بگوييد. چرا توليد آن متوقف شد؟
آن زمان، موج اول مهاجران تمام شده بود و مي شود گفت كه موج دومي در جريان بود؛ يعني آن هايي كه تحت تاثير شرايط سخت داخلي، مشكلات اقتصادي، جنگ و غيره، فوج فوج به آن طرف مي رفتند. هدف برنامه اين بود كه نشان بدهد آن آرمان شهري كه آن ها به دنبالش هستند، آن طرف نيست. آويني پذيرفته بود كه اين كار را انجام بدهد، به اين شرط كه هم به علت بپردازد و هم به معلول. يعني علت اين مهاجرت عظيم بي هدف را نشان بدهد. آدم هايي كه فقط مي خواستند بروند و برايشان مهم نبود كه به كجا. ما مي خواستيم بگوييم كه در آن طرف، شرايطي بهتر از اين طرف گيرتان نمي آيد، ولي ضمنا دوست داشتيم به اين موضوع هم بپردازيم كه چرا اين ها دارند مي روند. اين چرا را تهيه كنندگان آن زمان برنامه نپذيرفتند. آويني كار را رها كرد، ما هم به پيروي از او همين كار را كرديم. بعد از آن يكي از كتاب هاي آقاي آويني به نام فردايي ديگر را مبناي كار قرار داديم. آن زمان آقاي جعفري جلوه مدير شبكه 2 بود. با ايشان به توافق رسيديم. 5 يا 6 سال تحقيق كرديم. قرار بود بر اساس نگاه آويني برنامه اي به نام قرن عبرت بسازيم و در آستانه سال 2000 فكر كرديم غرب و انقلاب رنسانس را تا سال دو هزار تحليل كنيم، ولي اين هم متاسفانه به دليل كم بود بودجه و مسايل ديگر متوقف شد.
پس يعني در مهاجران مي خواستيد سراب را يك طور ديگر ادامه بدهيد؟
بله. گفتيم شايد اين موضوع به نوعي در ادامه سراب باشد و بتوانيم به بهانه مهاجرت تصوير درست تري از غرب را در لابه لاي كار نشان بدهيم.
چه تصويري از غرب را مي خواستيد نشان بدهيد؟
ببينيد، به نظر من غرب نه آن چيزي است كه بعضي از رسانه ها نشان مي دهند و نه آن چيزي كه در ذهن جوانان هايي كه چمدان هايشان را بسته اند، نقش بسته است. در مهاجران هم اين فرصت را داشتيم كه اين تصوير را درست تر نشان بدهيم. البته تا جايي كه تلويزيون ظرفيتش را داشته باشد. ما سعي مي كنيم تصوير حقيقي تري را از آن طرف نشان بدهيم. اين تصوير از آن چيزي كه رسانه ها تا به امروز نشان داده اند زيباتر نيست، ولي درست تر و باورپذيرتر است. من فكر مي كنم كه ما تا حالا اين موضوع را درست تحليل نكرده ايم. خيلي تئوري هاي فلسفي و سياسي و غيره از شرق و غرب وجود دارد، ولي هيچ وقت به زبان مردم عادي ترجمه نشده است. اين برنامه سعي كرده تا بعضي مسايل را طوري مطرح كند كه مخاطب به راحتي با آن ارتباط برقرار كند و متوجه اش بشود. حالا بايد ببينيم مخاطب با اين برنامه چقدر ارتباط برقرار مي كند.
يك ويژگي جالب برنامه مهاجران همين ارتباط برقرار كردن با مردم است. با اين كه قسمت هاي زيادي از آن پخش نشده، ولي افرادي با افكار و عقايد متفاوتي از اين كار خوش شان آمده. چه طور به اين ساخت جذاب رسيديد؟
ببينيد، مستند هم مثل داستان است. بهترين شكل ارتباط گرفتن، قصه گفتن است. يادم هست روزهاي اول كه مي خواستيم شروع كنيم، به اين فكر مي كرديم كه موضوع محور كار كنيم يا شخصيت محور. بالاخره شخصيت محور را انتخاب كرديم؛ يعني يكي بود يكي نبود . اين جا چون پاي يك آدم به وسط مي آيد، مردم دوست دارند قصه اش را بشنوند و با او هم ذات پنداري كنند. البته اين كار سخت تر هم هست. چون ما تعدادي موضوع داريم كه بايد بگرديم آدم هايي را كه داستان شان به آن موضوع ربط دارد پيدا كنيم و در يك مجموعه، ما بايد اين سي داستان را مثل پازل طوري كنار هم قرار بدهيم كه در نهايت به يك تصوير حقيقي تر برسيم.
شما خودتان فكر مي كنيد چند درصد به اين تصاوير حقيقي تر رسيده ايد؟
ما همه تلاش مان را كرده ايم و جواب شما را مخاطب بايد بدهد، اما يك نكته مهم اين است كه مهاجرت خيلي ابعاد وسيعي دارد و گسترده است. به نظر من اگر تلويزيون سه سال هر شب يك قسمت برنامه پخش كند، باز هم نمي تواند مدعي شود كه به همه بحث هاي مهاجرت پرداخته است.
جزئيات چقدر در كار شما تاثير داشته اند؟ نكته هاي ريزي مثل قصه هاي كوچك و حرف هاي پيش پا افتاده..؟
عالم فيلم، عالم تفسير است و عالم جزئيات، و اصلا همين جزئيات است كه مي تواند كار را جذاب كند. اصلا فيلم به قول معروف نرو است. يعني غير قابل دست رس است و به اين راحتي در اختيارت قرار نمي گيرد، ولي اگر قرار بگيرد چه مي شود!
كارتان يك فيلم نامه مشخص داشت، يا اين كه گذاشتيد موضوع هايش بيايند و با موضوع ها به پيش برويد؟
من در كارهايم سعي مي كنم شبيه آقاي آويني باشم. چيزي كه آقاي آويني اسمش را گذاشتند مستند اشراقي. يعني توي كارگردان يا نويسنده حرف نزن. خودت را حذف كن و تحليل و دخالت نكن. مثل يك آينه، هر آن چه را كه واقعا هست نشان بده و چيزي را از خودت به آن اضافه نكن. اگرچه نهايتا نگاه تو روي آن تاثير مي گذارد. ما خواستيم متناسب با نيازهايمان به موضوع هايي نزديك بشويم كه پاسخ گوي نيازمان باشد، ولي هيچ موضوعي را قلب واقعيت نكرديم و خلاف آن چيزي كه هست نشان نداديم.
رسيدن به حرف هايي كه الان ما در مهاجران مي بينيم، چقدر سخت بود؟ لازم بود از آدم ها حرف بكشيد يا اين كه خودشان براي درددل كردن حرف زياد داشتند؟
معمولا در برخورد اول، نوعي گارد بين دو تا آدم وجود دارد كه. شكستن آن كار ساده اي نيست. بايد سعي كني با طرف رفيق بشوي تا او تو را محرم خودش بداند و از زندگي اش برايت تعريف كند. ما اول كاري مي كنيم كه اين فضا ايجاد شود و تا اين فضا شكل نگيرد، مصاحبه مان را آغاز نمي كنيم. بعد سعي مي كنيم با هر ترفندي دوربين را فراموش كند. بعضي ها از اولين سوال رو به دوربين جواب مي دهند؛ اين، آن چيزي نيست كه ما مي خواهيم. او را قانع مي كنيم كه اگر حرف تو براي من كه مقابلت نشسته ام جذابيت نداشته باشد، مطمئن باش مخاطب هم آن را قبول نمي كند. عوض كردن يك كانال به اندازه فشار روي يك دكمه است. اگر ارتباط من و شما صميمي نباشد، مخاطب كانال را عوض مي كند. رازهاي زندگي ات را نگو، ولي بيا مثل دو تا رفيق درباره چيزهايي كه فكر مي كنيم براي ديگران جالب است، با هم حرف بزنيم.
چطور آن آدم ها شما را به خانه شان راه مي دادند؟ با توجه به تصوري كه احتمالا خيلي ها شان هنوز از ايران دارند، چطور مي توانستيد اين گارد را بشكنيد؟
فرمول ندارد. با تجربه به دست مي آيد. در روايت فتح هم اساس كار ما مصاحبه بود. يعني 11 12 سال تمام اين كار را تجربه كرديم. به نظر من بهترين شكلش اين است كه تو مصاحبه گر خودت باشي و صادقانه حرف بزني. مثلا مترجم ما مي گفت نگو من از ايران آمده ام و براي جمهوري اسلامي كار مي كنم، مي گفتم: نه، من راستش را مي گويم تا بهتر بتوانم ارتباط برقرار كنم. البته به خاطر همين ما از ده تا موضوع، 7 تايش را از دست مي داديم.
اتفاقا يكي از سوال هاي ما هم همين بود؛ آيا كساني هم بودند كه اصلا حاضر به همكاري نشده باشند؟
بله، خصوصا در انگليس چند تا شخصيت جالب داشتيم. يكي شان يك موسسه خيريه خيلي بزرگ راه انداخته بود. هم خودش و هم خانمش. چند درمانگاه خيريه هم در ايران ساخته بودند، ولي سال ها قبل از انقلاب، ايران را ترك كرده بودند. ماجراي جالبي هم داشتند. دختري داشتند كه در بچگي او را از دست داده بودند ناگهان تحول عظيمي در وجود او رخ داده و وارد عالم ديگري شده بود، ولي هر كاري كردم اصلا زير بار نرفت تا درباره اش توضيح بيشتري بدهد.
نمي خواهيد دوباره به سراغش برويد و چند تا از برنامه هايتان را هم نشانش بدهيد؟
قطعا اين بار حاضر مي شود. الان در اتريش چند شخصيت خيلي جالب هستند. سفير ما در اتريش به خود آقاي ضرغامي نامه نوشته كه اين گروه را براي ساخت برنامه درباره اين شخصيت ها به اين جا بفرستيد، ولي مسوولان تلويزيون مي گويند فعلا اروپا كافي است و مقصد بعدي كاناداست.
يعني به همه مسايل پيرامون مهاجران ايراني در اروپا پرداخته ايد؟
آدم نمي تواند در يك مجموعه سي قسمتي به همه جوانب بپردازد. ما فقط اشاره كرديم. كساني هستند كه در آن جا فقط كار مي كنند. ما براي آن آدم ها يك نمونه برنامه هم داريم. در آن فضا با كار واقعا به هر آن چه كه بخواهي مي رسي، ولي زماني مي رسد كه به يك ماشين تبديل مي شوي. خيلي از اين نمونه ها هستند. مثلا شخصي هست كه الان در آن جا از خودش خانه دارد، سه تا ماشين، يك دفتر تعميراتي، دو تا تعميرگاه بزرگ، يك نانوايي و يك ويلا در سواحل تركيه، كلي هم در ايران سرمايه گذاري كرده، خلاصه همه چيز دارد، ولي همين الان هم از 4 صبح تا 12 شب كار مي كند. ازش مي پرسم: نياز داري؟ مي گويد: نه! اين آدم ديگر مسخ شده. يك ماشين شده. الان به اش مي گويي: خلوت داري؟ مي گويد: خلوت چي هست؟
يك اتاق پذيرايي دارد چند برابر اين فضاي شما؛ يك تلويزيون 110 اينچ دارد كه 1300 كانال تلويزيوني را مي تواند بگيرد، ولي حداكثر 10 دقيقه به عنوان قرص خواب پاي تلويزيون مي نشيند؛ آيا اين آدم ديگر نمي تواند به ايران برگردد؟
در اين برنامه فقط به سراغ مهاجران قبل از انقلا ب رفتيد؟
مجموعه مهاجران به همه مهاجران، چه مهاجران قبل از انقلاب و چه بعد از آن پرداخته. بحث اصلي برنامه هم پديده مهاجرت است. نگاهش نه حكومتي است، نه سياسي و نه هيچ موضع خاص ديگري. فقط يك نگاه انساني دارد.
اسم مهاجران از كجا آمد؟ شنيدنش هر بار ما را ياد كارتون مهاجران مي اندازد!
وقتي طرح تصويب شد، گفتند اسمش را چي بگذاريم؟ گفتيم چون درباره مهاجران است، به طور موقت مي گذاريم مهاجران ، ولي همين اسم روي مجموعه ماند. شايد اين نام، نتواند تصوير دقيقي از اين برنامه را نشان بدهد، به خاطر همين براي هر قسمت يك اسم گذاشتيم.
به چه كشورهايي رفتيد؟
به عنوان نمونه پنج كشور اروپايي را انتخاب كرديم؛ آلمان، فرانسه، انگليس، اتريش و بلژيك. اين پنج كشور به نوعي مراكز مهم اروپا هستند. وين از نظر موسيقي و هنر، پاريس از نظر حرف و تفكر، لندن كه اصلا يك شهر هفت لايه است و فقط همين شهر به يك برنامه 26 قسمتي نياز دارد.
از فكر مهاجران تا عمل چقدر طول كشيد؟
حدود 9 8 ماه طول كشيد. ما خودمان شناخت چنداني از آن طرف نداشتيم. آقايي به نام مهندس زارع، مدير كل امور ايرانيان در وزارت امور خارجه به عنوان كارشناس و محقق همراه ما بود و كلي جزوه ومقاله داشت. بارها و بارها با هم صحبت كرديم. ايشان مثلا مي گفت اين فرد اين ويژگي ها را دارد و اين شخص را از نزديك مي شناسم. آن شخص اين حرف را براي گفتن دارد و داستان فلاني اين طوري است. مهندس زارع موضوع ها را مي داد و ما براساس محتواي كلي هر كدام ساختاري را پيدا مي كرديم.
تقريبا جواب يكي از سوال هاي ما را داديد. اين كه چطور اين آدم ها را پيدا مي كرديد. موارد اتفاقي چقدر پيش مي آمد؟ آدم هايي كه در طرح اوليه حضور نداشتند..؟
ما از قبل مي خواستيم كه آقاي رحمان زاده را در برلين ببينيم. از ايشان پرسيديم كه چه آدم موفق ديگري را مي شناسد، گفت يك پروفسور جوان ايراني بهترين استاد آناتومي در بزرگ ترين دانشكده برلين است. اسمش پروفسور شكيباست، 42 ساله است و از يك خانواده زير متوسط. خودش به تنهايي كار كرده و درس خوانده و مسيري را كه يك آدم در شرايط معمولي سي ساله مي رود، او بيست ساله رفته است. يك مورد اتفاقي ديگر دكتر ديزايي بود كه ما اصلا ايشان را نمي شناختيم. مترجم مان همين طوري گفت يك ايراني هم اين جا هست كه يك تنه در مقابل اسكاتلند يارد ايستاده و مبارزه اش سه سال طول كشيده. روزي هم كه پيروز شده بود، همه ايراني ها در لندن جشن گرفته بودند. يا همين آقاي منشي پور، قهرمان بوكس سبك وزن جهان يا يك كمدين به نام بهرامي كه ما اسمش را در يك فضاي غير ايراني شنيديم. مترجم ما گفت اين ها درباره يك ايراني حرف مي زدند. پي گيري كرديم و متوجه شديم كه او مشهورترين كمدين ورزشي قاره اروپاست كه در كانادا و ژاپن و امريكا و استراليا هم برنامه داشته است.
براي فيلم برداري در اين كشورها مشكل نداشتيد؟ مشكل سياسي و امنيتي و گرفتن مجوز براي فيلم برداري؟
نه، چون ما كارمند تلويزيون هستيم. شكل اداري اش اين طوري است كه تلويزيون به وزارت امور خارجه نامه مي نويسد. از آن جا به سفارت آن كشور نامه مي نويسند. بعد هم سفارت به تو ويزا مي دهد. تو دقيقا توضيح مي دهي كه براي چه كاري داري به آ ن جا مي روي و آن ها دقيقا مي دانند كه تو براي چي داري به آن جا مي روي. با وجود اين كه شايد تحت كنترل و تحت نظر باشي، ولي در ظاهر آزاد هستي. يك فرق عمده بين ايران و اروپا همين است. اگر الان در يك پارك 2 تا عكس بگيري، مي آيند و الكي يقه ات را مي گيرند، ولي ما در انگليس داشتيم عليه خودشان فيلم مي ساختيم، ظاهرا كاري با ما نداشتند. با اين همه، پايتختي مثل لندن، در اصل، خيلي پليسي است. از سوييت ما تا اولين ايستگاه اتوبوس به اندازه دويست متر فاصله بود، ولي دكتر ديزايي مي گفت تا همين الان حداقل سي صد و پنجاه تا عكس از شما گرفته اند. آن ها در هر لحظه طول روز دقيقا مي دانستند كه ما در كجا هستيم، براي همين ظاهرا در مترو، خيابان و موزه آزادي وجود داشت. البته باز هم در جاهاي غير توريستي نمي توانستيم از دوربين حرفه اي استفاده كنيم و مجبور بوديم از همين دوربين هاي كوچك كمك بگيريم.
وقتي خارجي ها مي فهميدند كه شما ايراني هستيد، برخوردشان با شما چطور بود؟
ما برخورد غير معقول منفي از هيچ كدام شان نديديم.
برخورد دوستانه چه طور؟
دوستانه هم نبود. آلماني ها رفتارشان خشك بود، ولي انگليسي ها زرنگ و تودار بودند. باطن و ظاهرشان با هم فرق داشت. فرانسوي ها خيلي راحت بودند. رفتارشان كاملا مديترانه اي بود. ايراني ها در فرانسه خيلي راحت هستند.
از نظر مالي مشكل نداشتيد؟
جايگاه مستند در تلويزيون ما بعد از سريال است. يعني كيفيت برنامه و حرفي كه مي زند اصلا مهم نيست. اول سريال داستاني است و بعد مستند. اين استراتژي به طور كلي تعريف شده؛ اول داستان، بعد مستند. ما به ندرت و به طور استثنا مستند الف (با بودجه بالا) داريم. تعريف مستند اصلا از ب به پايين است. اين است كه بودجه ب هم مي دهند. در صورتي كه دست رسي به چنين موضوعاتي و اساسا تهيه اين نوع فيلم ها كار راحتي نيست.
اتفاق افتاد كه پول تان تمام شود؟
بله، در همين سفر آخر. اوايل سفر، سي وي يو دوربين سوخت كه هزينه تعميرش در آن جا سه هزار يورو بود و دوربين فقط در ايران بيمه داشت. بدون دوربين هم كه نمي شد كار كرد. پس بايد دوربين ديگري اجاره مي كرديم؛ روزي سي صد يورو با فيلم بردار. يك شب هم ماشين مان را دزديدند. تصاويرش را هم داديم. خسارت زيادي داديم. انصافا اگر آقاي خرازي، سفير ايران در آن جا كمك نمي كرد، دست خالي برمي گشتيم.
تصاوير هر قسمت نيم ساعته، از چند ساعت فيلم برداري شكل گرفته است؟
بستگي دارد، ولي معمولا 1 به 12، 1 به 15 بود.
فكر مي كنيد چرا تا به حال برنامه اي مثل مهاجران در تلويزيون ساخته نشده بود؟
به نظرم ما درباره قضيه مهاجرت غفلت كرده ايم. ظاهرش اين است كه سه ميليون نفر رفته اند، ولي حقيقت اين است كه دنياي فردا دنياي مهاجران است. در انگليس ظاهرا همه انگليسي هستند، ولي فقط شناسنامه هايشان انگليسي است. فقط 2 ميليون مهاجر ايراني در خارج از كشور ازدواج كرده اند. فكر مي كنيد بچه هاي آن ها كجايي هستند؟
خودتان هيچ وقت وسوسه شده ايد كه مهاجرت كنيد؟
هرگز. آدم هاي تمام پوسترهاي تبليغاتي آن جا دارند لبخند مي زنند. در ماهواره همه دارند مي خندند، ولي در خيابان هايشان به ندرت قيافه شادي مي بينيد. امتحان كنيد. اگر به آن جا رفتيد، كافي است يك بار به چهره مردم نگاه كنيد و بعد به پوسترهاي تبليغاتي. كشوري بدبخت تر از افغانستان و ثروتمندتر و دموكرات تر از سويس نداريم. آمار خودكشي سويس چند برابر افغانستان است، چون آن جا پر از آدم هايي است كه به بن بست رسيده اند.