- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره بيست و دو - شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴ - - Jun 11, 2005
docharkhe
قهرمان جهان در روياي آبادي بم 
مهيار منشي پور، قهرمان بوكس جهان، پس از زلزله بم به يادآورد كه يك ايراني است. او حالا با عشق از ايران مي گويد و يك لحظه آرام و قرار ندارد
008736.jpg
ورزشكاران زيادي  براي كمك به بم رفتند، اما مهيار هدف ديگري داشت: مي خواستم  به آن ها نشان بدهم كه زندگي هنوز ادامه دارد. او از خرابه هاي بم تا ارگ را دويد؛ با لباس ورزشي 
ليلي خرسند
هميشه از دو چيز فراري بوده؛ از گم نامي و پزشك شدن و حالا هيچ كدام از اين ها نيست. نه يك پزشك ساده كه پدرش مي خواست و نه يك ايراني گم نام در بين فرانسوي ها. او حالا در رينگ ضربه مي زند و ناك اوت مي كند و هزاران فرانسوي فرياد مي زنند: مهيار منشي پور. او همان پسر خجالتي اي است كه 19 سال پيش براي پزشك شدن به فرانسه رفت. مهيار 11 ساله، براي فرانسوي ها يك خارجي بود و هم مدرسه اي هايش كه به زحمت اسمش را تلفظ مي كردند، او را به جمع خودشان راه نمي دادند، اما بدتر از همه خواست پدر بود: بايد پزشك شوي. اين اصرارها تنفر او را از اين رشته بيشتر مي كرد. او دنبال هيجان بود و اين هيجان را سال ها پيش در ورزشگاه شيرودي (امجديه آن روزها) ديده بود؛ در چمن فوتبال و در رينگ بوكس؛ اما بوكس چيز ديگري بود. به خصوص اين كه در همان سال ها شيفته ضربه زدن هاي پدر آندره آغاسي شده بود. او هنوز آن سال ها را فراموش نكرده. با لهجه فرانسوي اش سعي مي كند كلمات فارسي را بدون اشتباه بگويد: در خانواده پدري ام، رفتن به دنبال ورزش آن هم ورزشي مثل بوكس كار وحشتناكي بود، اما من بدون اين كه كسي متوجه شود، تمريناتم را شروع كردم. خيلي طول نكشيد؛ و مهيار خيلي زودتر از آني كه خودش فكر مي كرد، مطرح شد. سال 1996 بود كه حرفه اي شد و شش سال بعد قهرماني فرانسه و اروپا را به دست آورد. هنوز براي فرانسوي ها تلفظ مهيار منشي  پور كار سختي بود، اما آن ها مجبور بودند اين اسم را بارها پيش خودشان تكرار كنند. بوكسور خروس وزن شان از سال 2003 از فرانسه و اروپا فراتر رفت. حالا موقع قهرماني جهان بود. ضربه هاي سنگين او به كسي مجال نمي داد. هر بار كه روي رينگ مي رفت، با برد بيرون مي آمد؛ با كمربند طلايي. روزهاي باشكوهي بود. هيچ وقت نمي  توانست اين قدر محبوب و معروف باشد. هواداران فرانسوي فقط به خاطر او به سالن مي آمدند و بقيه هم از پاي تلويزيون مسابقه اش را مي ديدند. بعد از گزارش هاي مستقيم كانال پلاس، نوبت روزنامه اكيپ بود كه تيتر يك و عكس يكش را به مهيار اختصاص بدهد؛ و اين همان چيزي بود كه مهيار مي خواست به آن  برسد. او ديگر يك مهاجر گم نام ايراني نبود؛ اما ايران . تا قبل از زلزله بم نسبت به ايران حسي نداشت. كشوري كه در آن متولد شده بود، اما از آن خاطره بدي داشت. مادر مهيار از دو سالگي تركش كرده بود و به خاطر همين بود كه مهيار ايران را با بي علاقگي به خاطر مي آورد. اما روزهاي اول سال 2004 ميلادي نظر او را براي هميشه عوض كرد. مهيار، قهرمان جهان، وظيفه خودش مي دانست كه به مردم زلزله زده كمك كند؛ مردمي كه شايد با او پيوند خوني هم داشتند. پدر مهيار كرماني بود و اين او را بيشتر ترغيب مي كرد كه بعد از سال ها دوباره به ايران بيايد. او همان طور كه روي رينگ هيجان زده مي شود و انگار مديون حريفش است كه او را از پا در بياورد، به ايران آمد. به بم رفت تا دينش را به مردمي كه سال ها ازشان دور بود و حتي نسبت به آن ها حسي نداشت، ادا كند: مردم را كه ديدم؛ همه چيز عوض شد. آن ها مهربان بودند و من اين مهرباني را در بم ديدم؛ دختري كه چند ميوه داشت و مي خواست آن را با بقيه تقسيم كند؛ زني كه همه چيزش را از دست داده بود، اما نان و پنيرش را به ما تعارف كرد.
ورزشكاران زيادي براي كمك به بم رفتند، اما مهيار هدف ديگري داشت: مي خواستم به آن ها نشان بدهم كه زندگي هنوز ادامه دارد. او از خرابه هاي بم تا ارگ را دويد؛ با لباس ورزشي و چهره اي جدي. مثل قهرمان دو كه مي  خواهد خيلي زود به خط پايان برسد. اين آخرين كار مهيار نبود. او به فرانسه برگشت و اتحاديه همياري فرانسه بم را راه انداخت. خيلي از فرانسوي ها به كمك مهيار رفتند و پول قابل توجهي جمع شد. مهيار دوباره به ايران آمد و موضوع ساخت يك مدرسه در بم را مطرح كرد: مدرسه اي مي سازم با همه تجهيزات و براساس استانداردهاي جهاني. بچه ها بيشتر از هر چيزي مدرسه مي خواهند. مهيار ساخت مدرسه را هنوز شروع نكرده، اما معمارهاي فرانسوي و ايراني او تقريبا همه چيز را آماده كرده اند. او چند روز ديگر با همسر فرانسوي اش، آن، به ايران مي آيد تا ساخت اين مدرسه را شروع كند: زماني آرام مي شوم كه ساخت اين مدرسه تمام شود.
اين همه آرزوي مهيار نيست. او مي خواهد براي يك بار هم كه شده در ايران مسابقه بدهد. اين بار كه به ايران بيايد، درباره همين موضوع هم با مسوولان صحبت مي كند. هر چند دفعه هاي قبل به اين بهانه كه ايران بوكس حرفه اي ندارد، جواب رد داده اند، اما او هنوز اميدوار است كه اين كار بشود. مسابقه ديدني روي چمن هاي ورزشگاه شيرودي كه هزاران ايراني تماشايش مي كنند. مهيار بارها اين را در خواب ديده و حالا مي خواهد قبل از اين كه شكست بخورد و از بوكس خداحافظي كند، اين رويا را تعبير كند.

عشقم مارادونا است!
باشگاه فولاد هر روز چهره تازه اي را معرفي مي كند. لفته حميدي يكي از آخري هاست. او اين فصل استارت زده و تا يكي دو سال ديگر مثل بقيه ممكن است به تيم ملي هم برسد
008739.jpg
او لفته حميدي است  لفته در عربي يعني خدا به خانواده او لطف داشته! اما فعلا اين لفته دارد به فولاد لطف مي كند
مهدي اميرپور
يك تيم خانوادگي بود. خودش همراه چهار تا از برادرهايش و البته چند تاي ديگر از اقوام  كه در نهايت يك تيم فوتبال بودند. اسم تيم ستاره شيبان بود و مستعدترين بازيكن كه در آن ديده مي شد، فقط 15 سال سن داشت.
توصيه فك و فاميل به او بابت بازي در يك تيم حرفه اي اعتماد به نفس او را بالا برد، اما با وجود اين، سه بار در تيم شاهين اهواز تست داد و هر سه مرتبه رد شد. به هر حال، براي اين كه عضلات بدنش چندان بي كار نباشند كشتي و جودو كار مي كرد و حتي با جودو در خوزستان مقام آورد، اما در اين بين، مجيد باقريان كه او را مي شناخت، يك پيشنهاد وسوسه انگيز به او داد. پيشنهادي كه در نهايت او را به تيم اميد فولاد رساند. دو سه ماه پس از اولين تمرين، با او قرارداد بستند. قراردادي كه فقط به حقوق ماهيانه 100 هزار تومان محدود مي شد. با اين اتفاق لفته حميدي در سال 80 پيراهن اميد فولاد را پوشيد.
درخشش در مسابقات اميد فولاد و يك مربي به اسم وينكو بگوويچ كه حسابي به جوانان اهميت مي داد، دست به دست هم دادند تا لفته به تمرينات تيم بزرگ سالان فولاد برسد، اما وقتي او مي خواست همراه فولاد به دبي برود، تازه يادش افتاد كه يك مشكل كوچك دارد؛ پايان خدمت نداشت و براي همين در تيم پاس اهواز بازي كرد.
اين 20 ماه براي دو سال در چهره شدن او تاخير به وجود آورد، اما در يك چشم به هم زدن كارت معافيت را گرفت تا باز هم به فولاد برگردد. اين بار مسووليت او با لوكا بوناچيچ بود. كسي كه سرش براي كار با اين قبيل موجودات درد مي كند. در ليگ 83 تك و توك براي فولاد بازي مي كرد و حتي در استاديوم آزادي هم توانست به استقلال گل بزند. گلي كه او را به تماشاگران فوتبال ايران شناساند.
به هر حال استارت جدي كار او در ليگ 84 زده شد؛ جايي كه فولاد با ملادن فرانچيچ بارش را براي قهرماني بست. لفته حميدي از بازي اول فولاد در ليگ، يك جاي آبرومندانه براي خودش دست  و پا كرده بود. يك جا در نوك پيكان تهاجمي تيم. اولين بازي فولاد با پرسپوليس بود و فولاد بازي را 1 3 برد تا اهواز به قهرماني ايمان بياورد. لفته در آن بازي يكي از سه گل تيمش را زد. قبل از بازي سرپرست تيم سپرده بود كه كسي پس از گل زني پيراهنش را در نياورد، اما وقتي تو بازي توانستم گل بزنم، اصلا چيزي نفهميدم. خيلي كيف داشت. بالاخره گل زدن به استقلال و پرسپوليس خيلي فرق دارد.
لفته با درآوردن پيراهنش يك كارت زرد از داور بازي گرفت تا بفهمد ديگر نبايد اين كار را تكرار كند. اگر او مي خواست پس از هر گلي كه مي زند پيراهنش را دربياورد تا حالا شش بار كارت زرد گرفته بود. لفته با شش گل زده، يك پاس گل وگرفتن يك پنالتي، يكي از موثرترين بازيكنان فولاد در ليگ امسال است. مي گويد: البته در تمام مسابقات تيم بازي نكردم. يك مدتي بدشانسي آوردم و مصدوم بودم. بعد هم كه تاكتيك بازي فولاد نمي گذاشت در تمام مسابقات توي زمين باشم. روش بازي فولاد جوري است كه در بازي هاي خارج از خانه اصلا من را با تيم نمي بردند. فقط در مسابقه هايي كه در اهواز انجام مي شد به من بازي مي دادند.
او با اين سياست فرانچيچ، در ليگ امسال 15 مرتبه پيراهن فولاد را تنش كرد. اين براي كسي كه هنوز 23 سالش تمام نشده عالي است، اما حيف كه او خيلي زود از رده سني اميد خارج شده: البته زمان آقاي مايلي كهن يك بار به تيم ملي اميد دعوت شدم، اما فقط يك هفته دوام آوردم. خط خوردم و برگشتم اهواز. شايد حيف شدن دوران جواني و خارج شدن او از رده سني اميد را بتوان به آن دو سالي كه در پاس اهواز بازي كرد ربط داد.
در خانه پنج تا پسر هستند كه برادر بزرگ تر اسمش به به تو است.
بقيه برادرها هم اسم هاي فوتبالي دارند و به ترتيب سن، دنيلسون، هيگوئيتا، مارادونا و كافو هستند. لفته پسر چهارم خانواده است و با اين حساب راحت مي توان حدس زد كه مارادوناست.
آفرين، خوشم اومد كه فهميدي عشقم مارادوناست. البته هنوز اول راهم. تا اين كه به مارادونا برسم راه زيادي دارم. فقط كافي است يك سر به خانه ما بزنيد تا ببينيد در اتاق، عكس هايش را چسباندم به ديوار. در خوابگاه باشگاه فولاد هم كنار تختم پر از پوسترهاي مارادوناست. فعلا شماره 28 را مي پوشد و به خاطر اين كه مبعلي از دستش ناراحت نشود، دلش نمي آيد بگويد از شماره ده خوشش مي آيد. البته كاكا و ريوالدو را هم دوست دارد. با غرور ميانه خوبي ندارد و وقتي كسي با او از مغرور شدن حرف مي زند، عصبي مي شود: وقتي كسي هر روز نماز بخواند مغرور نمي شود. حالا من كه عددي نيستم. ببينيد الان دايي هم با اين عظمتش مغرور نيست. يك چيزي هم بگويم؛ در بين بازيكنان ايراني، الگوي من علي دايي است. البته عده اي مي خواهند خرابش كنند، ولي كسي نمي تواند منكر شود كه دايي بازيكن بزرگي است.
فعلا فقط مي خواهد با فولاد قهرمان ليگ برتر بشود. فعلا فقط خوزستان. بعدش هم اگر قسمت شد توي خليج، يك تيم عرب پول دار گير مي آورم. شايد هم رفتم اروپا. برخلاف باقي بازيكنان فوتبال فعلا درآمد زيادي ندارد، اما اگر روزي پول حساب پس اندازش به صد ميليون برسد، آرزويش به واقعيت تبديل مي شود. براي محله شيبان يك استاديوم مي سازم. همه بچه هاي اين محله دارند تلف مي شوند. البته يك آرزوي ديگر هم دارد؛ اين كه در آرژانتين به دنيا مي آمد تا بتواند مارادونا را از نزديك ببيند. اگر بتواند به مارادونا نزديك شود فقط مي گويد: دوستت دارم! بالاخره او لفته حميدي است. لفته در عربي يعني خدا به خانواده او لطف داشته! اما فعلا اين لفته دارد به فولاد لطف مي كند.

هنوز چيزي ننوشته ام كه دوستش داشته باشم 
او جوان ترين روزنامه نگار ايران نيست جوان ترين روزنامه نگار جهان است 
008721.jpg
اگر آدمي با هوش كم بخواهد روزنامه نگار شود، مطمئن باشيد كه روزنامه نگار از آب در نمي آيد روزنامه نگار بايد عاشق كارش باشد، آن قدر كه قلم را به هيچ قيمتي زمين نگذارد
مصطفي قوانلوقاجار
كورش ضيابري تنها 15 سالش است، اما مثل آدم  بزرگ ها حرف مي زند. شايد هم به اين خاطر است كه او بيشتر دوست دارد يك آدم مشهور و موفق باشد. جاه طلبي هاي او هم كم نيست. او دوست دارد سردبير هفته نامه اي در اندازه  هاي تايم و نيوزويك (پرشمارگان ترين هفته نامه هاي جهان) شود. چند وقت پيش از طرف فدراسيون بين المللي روزنامه نگاري(IFJ) به عنوان جوان ترين روزنامه نگار جهان شناخته شد. كورش كتاب هم دارد.
يك بيوگرافي كوچك؟
كورش ضيابري، متولد هفتم ارديبهشت سال 1369. دو سه سال قبل از رفتن به مدرسه انگليسي را ياد گرفتم. عربي، ايتاليايي و كمي هم آلماني مي دانم. همان سال هاي مدرسه يك رمان از انگليسي ترجمه كردم.
شغل روزنامه نگاري، آن هم در شهرستان ها، تجربه متفاوتي بايد باشد، نه؟
با وضعيتي كه ما اين جا داريم، تعريف كردن شرايط مطبوعات شهر و استان مان باعث مي شود بچه ها كه مخاطب اصلي مصاحبه هستند، شب  خواب هاي وحشتناك ببينند و يا از روز بعدش لكنت زبان بگيرند! در استاني با وسعت گيلان كه از كوچك ترين استان هاي كشور به شمار مي رود و 55 نشريه دارد، خودتان حدس بزنيد چه اتفاقاتي مي افتد. با اين فكر تكثرگرايي كه مدتي  است شعار محبوب مسوولان ماست وضعيت ما به سمت و سوي خوبي پيش نمي رود. مي شود در يك فضاي مسالمت آميز، پنج نشريه را آن قدر قوي كرد تا درسطح كشور مطرح شوند، نه مثل مادري كه 42 قلو مي زايد و بعد نمي داند هر كدام از بچه هايش چه اسمي دارند.
يك روزنامه نگار يا يك فرد علاقه مند به روزنامه نگاري، چه كار بايد بكند كه در اين كار جا بيفتد و پيشرفت بكند؟
قبل از هر چيز بستگي به استعداد ذاتي و خداوندي شخص هم دارد. اگر آدمي با هوش كم بخواهد بيايد و روزنامه نگار بشود، مطمئن باشيد هر چيزي غير از روزنامه نگار از آب در مي آيد، اما اگر واقعا عاشق كارش باشد و به هيچ قيمتي نتوانند قلم را از او بگيرند، او موفق خواهد بود. روزنامه نگار موفق كسي است كه از وقتي خودش را شناخت، شروع كند به مطالعه و نوشتن و اين روند را همين طور ادامه بدهد.
خودتو براي روزنامه نگاري، هيچ دوره آموزشي گذرانده اي؟
بله. دوره آموزش روزنامه نگاري مركز مطالعات و تحقيقات رسانه ها را كه در گيلان برگزار شده بود. 45 نفر بودند كه جز من همه بالاي 20 سال داشتند، من بين همه دوم شدم.
تفريح و سرگرمي خاصي داري؟
اگر فرصت بشود، از طبيعت بكر گيلان استفاده مي كنم. باور مي كنيد من حتي همه جاهاي شهر خودم را هنوز نديده  ام. خانه بريشمي را مثال مي زنم. خانه اي كه از شهرهاي ديگر دنيا هم مي آيند تا فقط يك نگاهي به آن بيندازند. بس كه زيباست. يا گذر حاج آقا بزرگ و .
چقدر كتاب مي خواني؟
من از بچگي عادت داشتم به كتاب هايم احترام بگذارم. مودب جلويش بنشينم و هيچ وقت نگذارم زير دست و پا بماند و . كسي كه زياد كتاب نخواند، مطمئن باشيد شخصيت كاملي نخواهد داشت.
رشته تحصيلي ات چيست؟
امسال كه به لطف تغييرات لحظه اي نظام آموزشي، سال اول دبيرستان عمومي شده! سال بعد مي روم رياضي بخوانم تا بتوانم دانشگاه كامپيوتر بخوانم.
آخرش چي؟ مي خواهي روزنامه نگار شوي يا نه؟
اگر روزي ديديد سردبير نيوزويك شده ام، تعجب نكنيد. شايد هم ديديد دارم گوشه اي كنار دست بيل گيتس كار مي كنم. البته اگر زنده ماند. نه! بهتر است بروم گوگل و وردست سرگي برين و لري پيج باشم. چون آقا اميد كردستاني هم آن جاست.
يكي از نوشته  هايت كه توجه زيادي جلب كرد؟
براي آقاي شهردار در مورد لزوم احداث يك باغ وحش در رشت نوشته بودم. در جنگل هاي گيلان، گونه هاي زيستي مختلفي پيدا مي شود.
كدام مطلبت را بيشتر دوست  داري؟
اگر از يك كارگردان بپرسيد كه كدام يك از فيلم هايش را بيشتر دوست دارد، قسم مي خورم مي گويد همه فيلم هايم مثل بچه هايم هستند و همه شان را در يك حد مي بينم و هيچ پدري بين بچه هايش فرق نمي گذارد، اما باور كنيد من از بين 1000 مقاله اي كه تا به حال نوشتم، هيچ  كدام شان را دوست ندارم.
جريان اين عنوان (جوان ترين روزنامه نگار جهان) چيست؟
مكاتباتي بود كه با فدراسيون جهاني روزنامه نگاران يا IFJ انجام شد و البته خبرش را روزنامه  خودتان هم چاپ كرد. آن ها اعلام كردند در جهان، روزنامه  نگاري با اين حجم كاري و با اين سن وجود ندارد و من توانستم اين افتخار را به شهرم بياورم، البته اگر مردم شهر اين افتخار را از آن خودشان بدانند.

نمي خواهم ستاره شوم
حسن جوهرچي مي گويد بدقول، اما مهربان است و زيباترين مشق عشق زندگي او و همسرش، بچه هاشان است 
008727.jpg
رفتن در اوج خيلي خوب است  حتي براي يك آهنگ ساز يك نقاش و. اما حاضر نيستم  براي رسيدن به اوج، سريع حركت كنم و بهاي گزافي  بپردازم 
محبوبه رياستي 
پيمان سريال مشق عشق حدود يك سال و نيم هيچ فعاليتي نداشت و پس  از اين زمان نسبتا طولاني دوباره فعاليتش را آغاز كرده است. گويا اين مدت زمان خوبي براي او بوده است تا بيشتر در مورد خودش فكر كند و دقيق تر و جدي تر بازيگري را دنبال كند. جوهرچي با نقش محمد منصوري در سريال در پناه تو به محبوبيت رسيد و حالا با بازي در مشق عشق ، غريبانه و تا غروب بازگشت موفقي داشته است.
نزديك به يك سال و خرده اي غيبت داشتيد. چرا؟
بله، در اين يك سال و نيم تقريبا هيچ كاري انجام ندادم. البته حدود سه سال هم در سينما فعاليتي نداشته ام و خيلي هم دلم براي سينما تنگ شده است، اما امروز ديگر حاضر نيستم هر كاري را انجام دهم. برخلاف خيلي از بازيگران احساس مي كنم بازي كردن كار راحتي نيست و اين مساله را تا حدودي به تجربه و بالا رفتن سنم مديون هستم. من ديگر جوان نيستم. يك زماني موهاي من را سفيد مي كردند، اما الان ديگر موهايم را سياه مي كنند. اين مساله نشان دهنده تغييرات جديد در زندگي ام است.
اين تغييرات را راحت پذيرفته ايد و براي تان دل چسب بود؟
بله، به راحتي اين تغييرات را پذيرفته ام. چرا كه اصولا آدمي نيستم كه برخلاف جريان آب شنا كنم، سعي مي كنم مثل يك آدم
۳۸ 37 ساله زندگي كنم. چرا كه خواسته يا ناخواسته مورد توجه عده اي قرار مي گيرم. دوست ندارم چهره اي عجيب و غريب از خودم نشان دهم.
از مراحل مختلف زندگي تان به خوبي استفاده كرديد؟
بله، من در جواني به معناي واقعي جواني كردم و مطمئن هستم در پيري هم خيلي لذت خواهم برد. در هرحال دلم مي خواهد در هر مقطعي با مقتضيات همان مقطع زندگي كنم.
حسن جوهرچي به  عنوان بازيگر چه فرقي با چند سال پيش كرده است؟
اين تفاوت را مي توانيد از روي كارهايم متوجه شويد. آخرين كاري كه پيش از غيبتم انجام دادم سريال روزهاي زندگي بود. وقتي بازي من را در اين سريال با سريال مشق عشق مقايسه مي كنيد مي توانيد متوجه تغييرات بازي ام شويد. خودم احساس مي كنم امروز كمي دقيق تر و حساب شده تر بازي مي كنم.
مثل اين كه اين غيبت خيلي براي شما مفيد بوده است؟
بله، من بايد اعتراف كنم كه در يك مقطعي هر كاري را كه پيشنهاد مي شد انجام مي دادم و امروز خيلي پشيمان هستم. چون خيلي بي دقت جلو مي رفتم.
چرا؟ به دنبال چه چيزي بوديد؟
نمي دانم. شايد تجربه بيشتر، شايد هم اقتضاي سنم بوده است.
امروز به دنبال چه چيزي هستيد؟
بيشتر درگير كشف هاي تازه هستم و رسيدن به سر منزل مقصود.
به نظر شما محيط و فضاي كار در اين مدتي كه نبوديد، چقدر تغيير كرده است؟
خيلي تغيير فضا را احساس نكردم. البته يك اتفاق بزرگ افتاده و آن اين است كه حضور پررنگ نسل جوان خيلي محسوس است. من وقتي در 21 سالگي كارم را شروع كردم اصلا جوان 21 ساله در سينما وجود نداشت، ولي الان در اين سن حداقل 15  10 بازيگر داريم. البته توليدات تلويزيون و سينما در آن زمان به اين شكل نبود. به هرحال اين مساله اتفاق خجسته وخوبي است.
از بازي بازيگران جوان امروز راضي هستيد؟
بله، خوب كار مي كنند. البته اگر بازيگران ما با دانش بازيگري بيايند خيلي بهتر است و آن ها بايد به معناي واقعي با فن اين حرفه آشنا باشند.
اما خيلي از بازيگران جوان هم هستند كه بدون اين دانش بازيگري مي آيند و خوب هم مي درخشند؛ مانند ترانه علي دوستي.
 بله، اتفاقا بازي ايشان را هم خيلي دوست دارم. البته ايشان در كارشان بسيار گزيده كار هستند. چون به حرفه شان ايمان دارند و براي آن ارزش قائل هستند، اما خيلي از بازيگران جوان ما اين گونه فكر نمي كنند.
حسن جوهرچي خسته چه كاري است؟
در هيچ كاري تا به حال از تمام توانم استفاده نكرده ام، اما بازي در مشق عشق خيلي من را خسته كرد. چون با نقش پيمان خيلي كلنجار مي رفتيم. البته از دفتر كارم تا اين جا هم كه آمدم خيلي خسته شدم. (مي خندد).
وقتي فيلم نامه مشق عشق را خوانديد چه تصوري از پيمان داشتيد؟
پيمان يك آدم كاملا خاكستري بود و مهم ترين مشخصه او همين مساله بود. او نه مثبت بود و نه منفي. پيمان هم مثل تمام آدم ها كم مي آورد، مشكل دارد و. حتي اشتباه مي كند. براي مثال او در مورد مرضيه رسما اشتباه مي كند. او بايد به مرضيه مي گفت كه من زن دارم و زنم را هم خيلي دوست دارم. من تمام تلاشم اين بود كه مخاطب با پيمان به معناي واقعي  هم ذات پنداري كند.
پيمان چقدر به خودتان شباهت دارد؟
شباهت زيادي ندارد؛ به خصوص از نظر اجتماعي و فرهنگي من هيچ وقت مثل پيمان در خارج درس پزشكي نخواندم يا همسر خارجي نداشتم و يا هيچ وقت خواهري نداشتم كه همسرش فلج باشد، اما به لحاظ عاطفي و رواني به او شباهت دارم. من هم دوست دارم كه خانواده هميشه انسجام داشته باشد. مشكلات افراد خانواده ام برايم مهم است و به شدت علاقه مندم هر چيزي را كه از دستم برمي آيد براي همسر و بچه هايم انجام دهم.
زيباترين مشق عشقي كه خودتان نوشته ايد؟
من با يك عشق كامل ازدواج كردم و در طول اين سال هايي كه يك زندگي مشترك دارم سعي كرده ام هميشه اين مشق را بنويسم، اما مطمئنا مشق عشق اول ما بچه ها مان هستند.
از گريم خاص تان در اين سريال بگوييد.
من در اين يك سال و نيمي كه كار نمي كردم به سر و صورتم زياد دست نزده بودم و مو و ريش هاي بلندي داشتم. آقاي عبدالله اسكندي به هنرمندانه ترين شكل توانستند اين چهره را از من بسازند.
اصلا از وقتي كه دوباره كارتان را شروع كرديد گريم هاي خاصي داشته ايد. از غريبانه بگيريد تا مشق عشق و سريال تا غروب.
 بله، در حال حاضر طراح گريم و لباس برايم خيلي مهم هستند. حتي امكان دارد يك كار را به خاطر كم تجربگي طراح گريم يا لباس قبول نكنم. شايد اين مساله به خاطر اين باشد كه امروز ديگر كارم برايم جدي تر شده است.
نقشي كه از خلق آن خودتان خيلي لذت برديد؟
به دليل تازگي موضوع و متفاوت بودن نقش، بازي ام را در سريال غريبانه خيلي مي پسندم. چرا كه اين نوع بازي را تا به حال تجربه نكرده بودم و اين مساله برايم خيلي جذاب بود. كلا جهانگير فتوحي را خيلي دوست داشتم.
حسن جوهرچي مقابل دوربين چقدر با حسن جوهرچي پشت صحنه و در زندگي شخصي فرق مي كند؟
زندگي اي كه ما جلو دوربين داريم مال خودمان نيست. چون بر اساس يك فيلم نامه و نظرات كارگردان پيش مي رويم، اما در زندگي، خودم هستم با تمام خصوصياتي كه دارم.
از اين خصوصيات بيشتر بگوييد.
من هم مثل تمام مردم هستم و خصوصيات متفاوتي نسبت به بقيه ندارم. من هم عصباني مي شوم، خسته مي شوم، دغدغه شخصي دارم و خيلي مسايل ديگر.
دوست داريد در اوج خداحافظي كنيد؟
من فكر مي كنم رفتن در اوج خيلي خوب است. حتي براي يك آهنگ ساز، يك نقاش و. اما حاضر نيستم براي رسيدن به اوج، سريع حركت كنم و بهاي گزافي بپردازم. چون به يك حركت كاملا آرام و بي شتاب اعتقاد دارم. من دلم نمي خواهد ستاره شوم و بعد از زدن چند چشمك محو شوم، بلكه دلم مي خواهد بازيگر باشم و بمانم.
يك تعريف سريع و كامل از حسن جوهرچي؟
آدمي بدقول، اما مهربان.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
دستمزد: احتمالا  15 ميليون تومان!
بازگشت برره
رويداد هفته
ورزشي
سيب بياد گلابي نياد
كي بيشتر از من برات مي ميره؟
رويداد هفته
به چمن زار بيا!
دل خوشي هاي يك قهرماني 
به دنبال ستاره ها
قهرماني با دوپينگ اسپاگتي 
اجتماعي
او مي دانست؛ بي آن كه كسي به او آموخته باشد، و مي فهميد؛ بي آن كه كسي به او فهمانده باشد
انتخاب شدن آقاي رييس جمهور
زندگي
دعوت نامه گوگل براي ايراني ها
كمپاني هاي سيگار: ايران مرواريد منطقه است 
رويداد هفته
سينما
خاطرات يك هنرپيشه نقش چندم 
ميان مرگ و زندگي!
زندگي  ترش مي شود!
گوي طلايي تمشك طلايي
دانش
بزرگ ترين دشمن طبيعت 
به بهانه داشتن يك آسمان آبي 
پديده جهاني
 بهشتي براي خوره هاي بازي 
روزها
اين جشن، غمگين است
درسايه ستايش 
رويدادها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  پديده جهاني  |
|  روزها  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |