|
روز واقعه
اين داستانك ها متعلق اند به روز چهاردم خرداد 1368. در اين روز هر اتفاق جزيي و بي اهميت به ناچار با خبر بزرگ نسبت پيدا مي كرد و همين اساس نوشته هاي بچه هاي تحريريه شد؛ جزيياتي كه رنگ آن روز را گرفته اند.
و رنگ آن روز تيره بود.
|
|
|
پس غم اين است
حبيبه جعفريان
آن روز من كجا بودم؟ تو ميني بوس كه بين راه چهار پنچ تا زن چادر مشكي را سوار كرد كه شانه هاشان از گريه تكان مي خورد و من فكر كردم از يك مجلس ختم مي آيند.
آن روز من كجا بودم؟ جايي كه يك دختر 15 ساله 15 سال تمام هم نه، 14 سال و نيم ممكن است باشد. جايي بين قصر ماندرلي كه ربه كاي اغواگر آتشش زد و معشوقه ناپلئون كه خيلي هم خوشگل نبود و شريعتي كه عصرها به باغ ابسراتوار مي رفت.
امام نه معشوقه ناپلئون را مي شناخت نه در ابسراتوار قدم مي زد پس من چرا گريه مي كردم؟ اشك هايم مي افتاد تو نعلبكي چاي، هورت مي كشيدم و گريه مي كردم، راه مي رفتم و گريه مي كردم مادرم حرص مي خورد. چه قدر گريه مي كني؟ خب همه يك روزي مي ميرند. من چرا گريه مي كردم؟ چون او نبود و اين كه او نبود غم انگيز بود. چون مرگ او غم را در من بيدار كرده بود. انگار در حافظه اي كه با خودم از آن جاي دور و نامعلوم آورده بودم غم اين شكلي بود و آن روز داشتم براي اولين بار توي خيابان تو صورت آدم ها، تو حياط مدرسه با آن روبه رو مي شدم. پس غم ، اين است! چه قدر غم انگيز است! اشك هايم مي افتاد تو نعلبكي چاي، هورت مي كشيدم و گريه مي كردم.
شب
كورش علياني
چهاردهم خرداد۱۳۶۸؛ صبح. نمي دانم چه خبر است. از خانه بيرون مي روم. بايد بروم دانشگاه شهيد بهشتي؛ اردوي المپياد. لباس شيكي پوشيده ام؛ شيك و رسمي. همه چيز مرتب و روبه راه است. هست؟
نيم ساعت بعد. حالا ديگر در اتوبوس هستم. سرويس دانشگاه. يكي سوار مي شود و مي گويد گفت؛ اخبار گفت. انگار رمزي است كه ديگران مي فهمند و من نه. مي پرسم چي شده است؟ مي گويند.
چند ساعت بعد. درهاي خانه قفل است و من زنداني ام تا به قول پدرم كار دست خودم و ديگران ندهم.
شب. مهرداد و جعفر آمده اند جلو در دنبال من. قفل ها را با اكراه باز مي كنند كه من بروم و ببينم شان. سرم را روي شانه مهرداد مي گذارم و هاي هاي گريه مي كنم. پدرم مي گويد گريه نكنيد. برويد تو. و خودش صورتش خيس خيس است و صدايش از گريه مي لرزد. چهار نفري در كوچه سر روي شانه هم گذاشته ايم و گريه مي كنيم.
پانزدهم خرداد شب.
شانزدهم شب.
تير شب.
مرداد شب.
اسفند شب.
فروردين شب.
ديگر هميشه شب.
و يكي داد زد
نفيسه مرشدزاده
نمي توانستند بنشينند. خواهرهايم را مي گويم. شايد يك ساعتي بود دور اتاق راه مي رفتند. گاهي لب مي گزيدند يا با انگشت ها، گوشه چشم ها را فشار مي دادند، اما بيشتر راه رفتن بود. ساكت مي رفتند ته اتاق و دوباره تند برمي گشتند. راديو روشن بود. گوينده صدايش مي لرزيد يا قطع مي شد. مي توانست گريه كند. اين خوب بود. حتي مي توانست حرف بزند.
مامانم همين جور كه صبحانه هاي دست نخورده را مي برد تو آشپزخانه، پنيرها را برمي گرداند تو ظرفش، نان ها را دوباره مثل اول مي گذاشت تو كيسه، يكهو مي گفت: واي . انگار دستش همان موقع بريده باشد. از كوچه، صداي روشن شدن موتور هيچ ماشيني نمي آمد يا عبورش. انگار صبح جمعه باشد، همه همسايه ها خواب باشند، ولي نبود. كاش يكي كه خبر نداشت تلفن مي كرد. مي گفت: تشريف داريد بياييم خانه تان؟ مي گفت: لباس تان آماده است، بياييد بگيريد. از آن بهتر اين كه يكي گوشي را برمي داشت و بريده بريده مي گفت: راديوتان روشنه؟ ولي تلفن اصلا زنگ نمي زد. فقط صداي همان گوينده بود كه به نظر دور و مسخره مي آمد.
توي عمرم هيچ وقت اين قدر نترسيده ام. تازه از خواب بيدار شده بودم و همه اين ها را داشتم از توي رخت خواب مي ديدم. لرز تندي آمد تو شانه هاي خواهر بزرگم و از جايي نريخت بيرون. جايي آن وسط ها گم شد. خيلي ترسيده بودم. براي همه شان. درست يادم نيست آخرش كي داد زد، ولي يكي اين كار را كرد. توي عمرم از هيچ دادي اين قدر راحت نشده ام. بعد از آن را هم ديگر دوست ندارم بگويم. بچه هاي نسل جديد يعني چيزي از آن غم مي فهمند؟ دلم نمي خواهد با آن هايي كه نمي دانند چه جور غمي بود تقسيمش كنم.
مهره
سيدجواد رسولي
با حامد و ساسان قرار گذاشته بوديم بعد از امتحان برويم خانه ساسان اين ها شطرنج بازي كنيم. مدت زيادي از فتواي امام نمي گذشت و مغازه هاي مشهد تازه داشتند با گذاشتن صفحه شطرنج و مهره هايش توي ويترين كنار مي آمدند. قرارمان با بچه ها اين بود كه بعد از هر امتحان، هر كدام يك دست شطرنج بزنيم و اين طوري خستگي در كنيم.
آن روز امتحان لغو شد. آقاي احمدي مدير مدرسه مان همه را به صف كرد و آمد پشت ميكروفون گفت كه اخبار ساعت هفت صبح چي اعلام كرده و وسط حرف هايش يكهو بغضش تركيد. انتظارش را نداشتم. پشت سرش خيلي حرف ها مي زدند كه با پول مدرسه چه كارها كرده، اما وقتي شانه هايش تكان مي خورد به نظرم ادا نيامد. حرف هايش را ناظم مان ادامه داد و فهميديم كه امتحان ها عقب افتاده. هيچ كس حرف نمي زد. يك جور حس عدم اطمينان جمعي گرفته بودمان. كسي درست نمي فهميد چه اتفاقي افتاده. بعد يكي از بچه هاي سوم راهنمايي كه جلو من ايستاده بود به بغل دستي اش گفت: خدا بيامرزد. مرد خوبي بود.
راه افتاديم سمت خانه ساسان. ميز مسابقات، توي آشپزخانه آن ها بود. دست اول را كه بازي كرديم تلفن زنگ زد. باباي حامد بود. دنبالش مي گشت. تعجب كرده بوديم چه طوري تلفن خانه ساسان اين ها را پيدا كرده. گفت مي آيد دنبالش. داشتيم دست دوم را بازي مي كرديم كه صداي ترمز ماشين آمد. درست پشت ديوار آشپزخانه. بعد در ماشين محكم كوبيده شد و چند ثانيه بعد زنگ زدند. فكر نمي كرديم باباي حامد به اين زودي رسيده باشد، ولي خود خودش بود. سه تايي رفتيم دم در. صورت باباي حامد قرمز بود، مثل چشم هايش. پرسيد چي كار مي كردي؟ نگاهش به حامد بود. حامد من من كرد. فهميدم بابايش خبر ندارد مي آييم شطرنج بازي مي كنيم. گفت داشتيم حرف مي زديم. باباي حامد به دست هاي من نگاه كرد. ستون فقراتم تير كشيد. لاي انگشت هايم هنوز وزير ساسان را نگه داشته بودم كه همين چند دقيقه پيش توانسته بودم بزنم.
باباي حامد زد توي گوشش. گفت برود بنشيند توي ماشين. چند قطره اشك از چشم هاي حامد افتاد روي پيراهن چهارخانه اش. نشست توي وانت قرمز رنگ. من هم نشستم كنارش.
با حامد اين ها همسايه بوديم. باباي حامد هم آمد و بدون هيچ حرفي نشست پشت فرمان. هنوز صورتش قرمز بود و اخم هايش توهم. راه افتاديم. حامد حالا با شدت بيشتري گريه مي كرد. باباي حامد كاري به كارش نداشت، ولي هر از گاهي با محبت نگاهش مي كرد، انگار كه عذاب وجدان گرفته باشد. من نمي دانستم بايد چي كار كنم. از همان اول صبح دلم گرفته بود و حالا هم بدجوري اضطراب داشتم. رويم نمي شد به حامد يا بابايش نگاه كنم. بيرون هم كه واويلا بود. آدم ها حالت عادي نداشتند. خيلي ها هم سياه پوشيده بودند. بعد چشمم افتاد به وزير ساسان كه هنوز توي دستم بود و بغضم تركيد.
كاش گريه مي كردم
فاطمه عبدلي
آن روز وقتي شنيدم انالله و انا اليه راجعون روح پرفتوح . هيچ چيز نفهميدم حتي قيافه يخ زده مامان و بغض حياتي هم هيچ كمكي نكرد. آن قدر بزرگ نشده بودم كه معني اين جمله را بلد باشم، ديدم مامانم دويد طرف پنجره، انگار مي دانست خاله هما (از اين خاله پلاستيكي هاي خيلي خوب) كه همسايه مان بود مي آيد آن جا. مامانم پنجره را باز كرد و خاله هما همان لحظه رسيد، انگار يك هفته گريه كرده بود آن قدر كه چشم هايش قرمز بود. مهدي برادرش هم پشت سرش رسيد. يك سال از من كوچك تر بود. گفت: فاطمه فكر كنم حالا حالاها مدرسه تعطيل است. آن قدر ذوق كردم كه خدا مي داند.
مامانم تند لباس پوشيد و گفت: مي روم سركوچه برمي گردم. مامانم تا شب نيامد. من به اين كلك ها عادت كرده بودم. وقتي آمد چشم هايش خيلي پف كرده بود. تا يكي دو روز بعد مامانم هي مي رفت سر كوچه كه زود برگردد. مي رفت مراسم و اين طور جاها. روز تشييع جنازه هم رفت. اين را از آن جا فهميدم كه شوهر خاله ام به شوخي گفت: فاطمه ببين مامانت را بين جمعيت پيدا مي كني. اگر مامانم را در تلويزيون مي ديدم خيلي ذوق مي كردم. سرگرمي آن روز من شد تو صفحه تلويزيون دنبال مامان گشتن.
فقط يك چيزي الان رو اعصابم راه مي رود. اين كه كاش آن روز حالي ام مي شد واقعا چي شده. شايد اگر مهدي آن جمله را نمي گفت من را هم جو مي گرفت و گريه مي كردم. آن وقت ديگر اين همه سال اين بعض را با خودم اين طرف و آن طرف نمي بردم. بغضي كه اين روزها خيلي آزارم مي دهد.
مثل همه جواب آخرهاي اشتباهي
حسين وحداني
خودم هم خوب مي دانم كه نمي شد. همان وقتش هم كه بچه بودم مي دانستم نمي شود. تازه ده سالم تمام شده بود. سني نداشتم كه، ولي فكر مي كردم شايد هم شد. مثل همه وقت هايي كه امتحانم را بد داده بودم و فكر مي كردم، حتي اميدوار بودم كه شايد جواب سوال ها توي ورقه عوض بشوند. جواب آخرها و اسم رشته كوه ها و تاريخ هايي كه اشتباهي نوشته ام، درست بشوند.
راه افتاده بوديم با پدر و مادر و خواهرم. آن يكي خواهرم با ما نبود؛ با شوهرش بود كه خبر را يك ساعت زودتر از اخبار ساعت 7 صبح راديو برايمان آورد. آن يك ساعت را هيچ گاه از ياد نمي برم. پدرم عين من شده بود و فكر مي كرد، يا اميدوار بود كه ساعت 7 خبر عوض بشود. كه نشد؛ مثل همه جواب آخرها كه من اشتباهي مي نوشتم و عوض نمي شدند. و حالا راه افتاده بوديم و رسيده بوديم وسط معركه، جايي كه قرار بود دفنش كنند و جلويمان پر از كانتينرهاي به هم چسبيده بود كه راه مان را گرفته بودند. پدر گفت: برگرديم. مي بينيد كه، راه بسته س و به تركي چيزي به مادرم گفت كه يعني كار ما نيست. من زير دست و پا له مي شوم و خواهرم هم كه اصلا جلو نمي تواند برود. برگشتيم. من و خواهرم آشكارا عصباني بوديم و كاردمان مي زدي خون مان درنمي آمد. با گريه چيزي گفت و پدرم جوابش را با پرخاش داد. خودش هم عصبي بود. جا نداشت من نق بزنم و گريه كنم كه برگرديم. خانه كه رسيديم، اخبار نمي دانم ساعت چند تلويزيون نشان داد كه دفنش كردند. گذاشتنش توي زمين و رويش خاك ريختند. ديگر امكان نداشت از نزديك ببينمش. هيچ وقت نشده بود، چون پدر هميشه گفته بود حالا يك روزي مي رويم ، و من از وجود چنان روزي آن قدر مطمئن بودم كه نق نمي زدم و گريه نمي كردم. حالا فقط مانده بود امروز و امروز هم تمام شده بود. خودم هم مي دانستم ديگر نمي شود. حالا هم خوب مي دانم كه نمي شد؛ گرچه مطمئن نيستم؛ و اين ترديد تا آخر عمر آزارم خواهد داد. شايد اگر نق زده بودم. شايد اگر گريه كرده بودم. شايد اگر برگشته بوديم.
|