- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره بيست و يكم - دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۴ - - Jun 6, 2005
docharkhe
مردي كه زياد مي دانست
008367.jpg
علي همائي نژاد  احسان ناظم بكايي 
شايد اين از ويژگي هاي همه آدم هاي بزرگ باشد كه گاهي رفتارشان با معادلات معمولي و به اصطلاح دو دو تا چهارتا ي آدم هاي ديگر جور در نمي آيد.
و اگر امام خميني را يك آدم بزرگ بدانيم، از پذيرفتن اين خصيصه او هم ناگزيريم. اين پيرمرد بعضي وقت ها واقعا غير منتظره مي شد. گاهي در عكس العمل نسبت به يك اتفاق و گاهي در يك تصميم گيري مهم. بسياري از همين غير منتظره ها بود كه از او انساني خارق العاده در نگاه مردم ايران و جهان ساخته بود.
آن چه در پي مي آيد، گذري كوتاه است بر تعدادي از اين وقايع كه سعي شده ترتيب تاريخي شان حفظ شود.

اينجا هم خفه شويم؟
لايحه كاملا مخفيانه به مجلس رفته است. هيچ كس نمي داند كه لايحه اي از طرف دولت حسنعلي منصور به مجلس رفته و تصويب شده است. در هيچ روزنامه اي هم خبري در مورد اين لايحه و يا تصويب آن منتشر نمي شود.
اما قبل از اين كه تصويب بي سر و صداي لايحه كاپيتولاسيون كتبا به سفارت امريكا ابلاغ شود، در روز چهارم آبان كه جشن تولد شاه در تهران برگزار مي شود، در قم به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س) مراسمي برگزار شده است كه آيت الله خميني در آن سخنراني خواهد كرد.
محمدرضا شاه مي داند كه آيت الله خميني از قضيه كاپيتولاسيون باخبر شده است. از طرفي كاپيتولاسيون اهميت ويژه اي براي شاه دارد. چون اين مصونيت در قبال امتيازات خاصي از جمله تقويت قواي تحليل رفته ارتش ايران و وام هاي چند ميليون دلاري به امريكايي ها داده شده است. بنابراين شاه با امام مذاكره و از او درخواست كرده است كه از اين پس هر سخني كه مي خواهد بگويد، حتي حمله به شخص شاه! اما در مورد امريكايي ها سخنراني نكند. ولي امام اعتنايي به خواسته او نكرده است.
مراسم آغاز مي شود و امام خميني كه چند ماه پيش از حبس و حصر 10 ماهه آزاد شده است، شروع به سخنراني مي كند: انا لله و انا اليه راجعون. عزت ما پايكوب شد. اگر نفوذ روحانيون باشد. توي دهن اين مجلس مي زنند. نمي گذارند يك دست نشانده امريكايي اين غلط ها را بكند. آقا اگر اين مملكت اشغال امريكاست، پس چرا اين قدر عربده مي كشيد؟ پس چرا اين قدر دم از ترقي مي زنيد؟. آقاياني كه مي گويند كه بايد خفه شد،. اينجا هم خفه شويم؟.

مي خواهم بخوابم 
آخرين و داغترين خبر يا شايد هم شايعه، تصميم منفجر كردن هواپيماي امام در آسمان است.
روز ورود امام، ششم بهمن اعلام شده، اما ناگهان سه شنبه شب، سوم بهمن باندهاي فرودگاه توسط تانك ها و نفربرها اشغال مي شوند. از طرف ديگر بين مقامات امريكايي بر سر حمايت از انقلاب، به دليل از دست ندادن موقعيت در ايران و مقابله با آن توسط يك كودتاي خشن و قتل عام وسيع، اختلاف است. برژينسكي، مشاور امنيتي رييس جمهور امريكا با گروهي از نظاميان، به طور سري طرحي براي دزديدن هواپيماي امام آماده مي كنند و بختيار هم با اين طرح موافقت مي كند. روز چهارشنبه، بختيار در حالي كه گفته بود كسي را پيش امام مي فرستد تا به او بگويد كه آمدنش به ايران حمام خون راه خواهد انداخت ، توسط دو تن از اعضاي دولت فرانسه از امام مي خواهد كه سفر روز جمعه را لغو كند.
امام ششم بهمن به ايران نمي آيد. يك شنبه هشتم بهمن باز هم در ميدان انقلاب كشتار مي شود. روز نهم بختيار فرودگاه را باز مي كند، اما اين اقدام هم مشكوك به نظر مي رسد.
در آخرين ساعات قبل از حركت، همراهان هنوز اضطراب دارند و از احتمال به وقوع پيوستن هر يك از تهديدات و شايعات هراسانند. آن ها سعي مي كنند امام را از سفر منصرف كنند، اما امام مي گويد: ما به طرف كار بزرگي مي رويم. شما مي توانيد جانتان را به خطر نيندازيد. من بيعت خود را از شما بر مي دارم ساعتي بعد از حركت هواپيما، در ميان هراس همراهان، امام از مهماندار هواپيما يك پتو درخواست مي كند و مي گويد: خسته  ام مي خواهم بخوابم! به طبقه بالاي هواپيما مي رود، عبا و عمامه اش را بر مي دارد و به خواب مي رود!

تو دهن اين دولت مي زنم 
تلويزيون ها پرت شدند داخل خيابان و روي آسفالت خرد شدند. مردم عصباني شده بودند. درست وسط مراسم استقبال از امام، برنامه ها قطع شده بود و سرود شاهنشاهي و عكس شاه بر صفحات تلويزيون نقش بسته بود. حالا همه داخل خيابان ها بودند و در مسير حركت امام به سمت بهشت زهرا.
جاي سوزن انداختن در بهشت زهرا نيست. فوج فوج جمعيت دور تا دور محل سخنراني را گرفته اند تا شاهد اولين سخنان امام باشند. مگر مي شود شاه برود، مملكت بدون شاه، فوقش تغييرات در سطح نخست وزيري است و قانون اساسي.
من دولت تعيين مي كنم! من تو دهن اين دولت مي زنم! من به پشتيباني اين ملت دولت تعيين مي كنم، من به واسطه.
اول سكوت محض، بعد صداي دست و سوت و كف و صحيح است، صحيح است و بعد صداي هيجان انگيز الله اكبر. هيچ كس انتظارش را ندارد مگر مي شود. ولي حالا شده است، همه از جسارت اين پيرمرد 77 ساله به وجد آمده اند، ديگر هيچ كس اين مملكت را با شاه تصور نمي كند.
حكم امام درباره شطرنج براي بعضي غيرقابل هضم است.يكي از روحانيون در مخالفت با اين حكم، نامه اي به امام مي نويسد و امام در پاسخ او مي نويسد: . لازم است از برداشت جناب عالي از اخبار و احكام الهي اظهار تاسف كنم. تحت تاثير مقدس نماها و آخوندهاي بي سواد واقع نشويد.
هنوز دستور جهاد نداده ام 
طرح، مربوط به يك كودتاي نظامي تمام عيار است.
در متن يكي از اسناد ساواك به امضاي فرماندار نظامي وقت تهران و حومه آمده است: . اكيپ هاي عملياتي. ماموريت دارند كه مقامات محرك. رادستگير و به مبادي مربوط تحويل دهند. دستگيرشدگان را در فرودگاه دوشان تپه يا مهرآباد به نمايندگان نيروي هوايي شاهنشاهي تحويل نماييد. سه فروند هواپيماي مناسب جهت انتقال دستگيرشدگان همواره در فرودگاه مهرآباد يا دوشان تپه آماده باشد. اردوگاه صحرايي را در جزيره سيري براي پذيرش دستگيرشدگان آماده نمايند. آيت الله خميني، طالقاني، نخست وزير و هيات دولت غير قانوني به وسيله يگان هاي رزمي ويژه دستگير مي شوند. *
اين در حالي است كه صبح روز 21 بهمن، با همكاري همافران در اسلحه خانه باز شده و مقداري اسلحه به دست مردم مي افتد. درگيري به نقاط مختلف شهر كشيده مي شود و عملا تهران به صحنه جنگ مسلحانه تبديل شده است.
فرمانداري نظامي براي كنترل آشوب ها و آماده سازي مقدمات كودتاي نظامي، با صدور اطلاعيه اي، از ساعت 30:4 بعدازظهر تا ساعت 5 صبح اعلام حكومت نظامي مي كند. اين اطلاعيه كه ساعت 2 بعدازظهر از راديو پخش مي شود، مردم را غافلگير و حيرت زده مي كند و به سرعت سعي در ترك خيابان ها مي كنند، اما فقط 30 دقيقه مانده به شروع حكومت نظامي، يعني ساعت 4 بعدازظهر، امام خميني در اعلاميه اي ضمن توصيه مردم به حفظ آرامش و نظم در صورت عقب نشيني گارد، برخلاف عقيده برخي از سران انقلاب كه حضور مردم در خيابان ها را بسيار خطرناك و موجب قتل عام آن ها مي دانند، مي گويد: . من با آن كه هنوز دستور جهاد مقدس نداده ام. لكن نمي توانم تحمل اين وحشيگري ها را بكنم. اعلاميه امروز حكومت نظامي خدعه و خلاف شرع است و مردم به هيچ وجه به آن اعتنا نكنند !

امريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند
هزاران دانشجو كه به حمايت علني امريكا از شاه مخلوع اعتراض دارند و خواهان استرداد و محاكمه او هستند، به طور خودجوش به سفارت اين كشور در تهران حمله مي كنند و در اندك زماني آن جا را تصرف و حاضران در آن جا را نيز دستگير مي نمايند. اين عمل غيرمنتظره در تمامي جهان بي نظير است، برخورد ايران و امريكا را پيچيده تر مي كند. سه روز بعد سخنان امام در جمع دانشجويان دانشكده اقتصاد دانشگاه اصفهان، وضعيت را به نفع دانشجويان تغيير مي دهد.
. شما مي بينيد كه الان مركز فساد امريكا را جوان ها رفته اند، گرفته اند و امريكايي هايي را هم كه در آن جا بودند، گرفتند و آن لانه فساد را به دست آوردند و امريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند و جوان ها مطمئن باشند امريكا هيچ غلطي نمي كند، بي خود صحبت اين كه اگر دخالت نظامي، مگر امريكا مي تواند دخالت نظامي در اين مملكت بكند، امكان برايش ندارد، تمام دنيا توجه شان الان به اينجاست. مگر امريكا مي تواند مقابل همه دنيا بايستد و دخالت نظامي بكند، غلط مي كند دخالت نظامي بكند، نترسيد، نترسانيد.
كارتر در فروردين 59، نامه اي محرمانه به امام مي نويسد، ولي امام آن را عينا تحويل رسانه ها مي دهد و بدين ترتيب رابطه دو كشور قطع مي شود. وضع براي امريكا با شكست حمله نظامي طبس بدتر مي گردد و كارتر چند ماه بعد در انتخابات شكست مي خورد.

دزدي آمده، سنگي انداخته 
هيچ كس انتظارش را نداشت، آخرين روز تابستان بود و همه داشتند خودشان را براي سال تحصيلي جديد آماده مي كردند كه جنگ با بمباران نيم روزه 19 شهر و تهاجم همه جانبه نيروي زميني عراق از آبادان تا شمال قصرشيرين از راه رسيد، صدام 4 روز بعد از پاره كردن قرارداد 1975 الجزاير در برابر تلويزيون عراق، حالا عملا اين قرارداد و تمام قوانين بين المللي و حسن همجواري را زيرپا گذاشته بود و جنگي را آغاز كرد كه انتظار نمي رفت 8 سال هم طول بكشد.
. ملت ما نبايد خيال بكنند كه جنگي شروع شده است و حالا فرض كنيد كه دست و پاي خودمان را گم كنيم، نه. اين حرف ها نيست. يك چيزي آوردند و يك بمبي اين جا انداختند و فرار كردند، رفتند. يك دزدي آمده سنگي انداخته و فرار كرده، رفته است.
ساعاتي بعد بيش از 140 جنگنده ايراني، سرتاسر عراق را مورد حمله قرار مي دهند و اولين نشانه هاي فروكش كردن پيشروي سريع ماشين  نظامي عراق با مقاومت هاي مردمي در شهرهاي مرزي هويدا مي شود. صدام در انتظار اين بود كه يك هفته بعد از آغاز جنگ در تهران باشد، ولي بعد از گذشت يك ماه هنوز پشت دروازه هاي خرمشهر گير كرده. عراق پيروزي برق آسا را با نبردي فرسايشي عوض مي كند.

از زهر كشنده تر است 
خبر خيلي سريع آمد، قطع نامه را پذيرفتيم و شايعه هم سريع تر از آن: امام فوت كرده .
گرماي تابستان بيداد مي كند و خبرهاي خوبي هم از جبهه نمي رسد، عراقي ها كه خيلي تجهيز شده اند، بعد از پس گرفتن فاو، بقيه مناطقي را هم كه در اين هفت سال و اندي در دست ايران بود مورد حمله شديد قرار داده اند. امريكا نيز كه حالا مستقيما در جنگ شركت و چند روز قبل اشتباها! هواپيماي مسافربري ايرباس ايران را با 290 مسافر در خليج فارس سرنگون كرده، فشار براي پايان جنگ و قبول قطعنامه 598 كه يكسال پيش در سازمان ملل تصويب شده بود را افزايش داده است.
با اعلام خبر قبول قطعنامه در ظهر 27 تير 67، موجي از حيرت و ناباوري كشور را فرا مي گيرد و انگار زمان متوقف مي شود و دو روز بعد پيام امام مي رسد: قبول قطعنامه كه حقيقتا مساله بسيار تلخ و ناگواري براي همه و خصوصا براي من بود، اين است كه من تا چند روز قبل معتقد به همان شيوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و كشور و انقلاب را در اجراي آن مي ديدم، ولي به واسطه حوادث و عواملي كه از ذكر آن فعلا خودداري مي كنم و به اميد خداوند در آينده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامي كارشناسان سياسي نظامي سطح بالاي كشور كه من به تعهد و دلسوزي و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطع نامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع كنوني آن را به مصلحت انقلاب و نظام مي دانم. قبول اين مساله براي من از زهر كشنده تر است ولي راضي به رضاي خدايم و براي رضايت او اين جرعه را نوشيدم.
نتيجه قبول غير منتظره قطع نامه و پايان جنگ، دو سال بعد در آخرين نامه صدام اين گونه به بار مي نشيند: . بدين ترتيب همه آن چه را كه مي خواستيد و بر آن تكيه مي كرديد تحقق مي يابد. و اندكي بعد هم شوراي امنيت و خاوير پرز دكوئيار رييس وقت سازمان ملل عراق را به عنوان آغازگر جنگ معرفي مي كنند.

اشكال ندارد
با يك جمله، آن چه كه تا آن زمان بدون قيد و شرط حرام بود، حلال مي شود: بر فرض مذكور اگر برد و باختي در بين نباشد، اشكال ندارد.
اين فتواي امام در پاسخ به استفتايي است كه در مورد شطرنج از او شده است. متن استفتا اين گونه است: اگر شطرنج آلت قمار بودن خود را به طور كلي از دست داده باشد و چون امروزه تنها به عنوان يك ورزش فكري از آن استفاده گردد بازي با آن چه صورتي دارد؟
اما اين اقدام براي بعضي غير قابل هضم است. يكي از روحانيون در مخالفت با اين حكم، نامه اي به امام مي نويسد و امام در پاسخ او مي نويسد: . لازم است از برداشت جناب عالي از اخبار و احكام الهي اظهار تاسف كنم. تحت تاثير مقدس نماها و آخوندهاي بي سواد واقع نشويد.

صداي شكستن استخوان هايش به گوش رسيده است 
پيام كوتاه است و موجز و كاملا به دور از ملاحظه كاري.
نظام سياسي جهان يك نظام دو قطبي است. هيچ كشوري در جهان ترديد نمي كند كه براي پايدار ماندن بايد در سايه يكي از اين دو قطب قرار بگيرد. چه رسد به آن كه از جهان سوم هم باشد و تازه هم پس از 8 سال جنگ طاقت فرسا كمي آسوده شده باشد. آن هم جنگي كه از سوي يكي از همين دوقطب به طور جدي حمايت مي شد و بلافاصله پس از روي دادن يك دگرگوني در نظام داخلي اين كشور جهان سومي به مردم آن تحميل شده بود.
در سال هاي آخر جنگ كشورهاي بلوك غرب رسما در صحنه جنگ عليه ايران حضور داشتند. يعني جنگ ايران و عراق تبديل به جنگ ايران و ابرقدرت غرب شده بود.
و حالا پس از پايان اين جنگ، در شرايطي كه تلفات و خسارات زيادي به ايران تحميل شده است پيام امام به گورباچف، رهبر ابرقدرت شرق، در فرهنگ سياسي آن روز جهان با هيچ تعبيري جز انگشت در سوراخ مار كردن قابل وصف نيست: .مشكل اصلي كشور شما. مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدا هستي و آفرينش است. از اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جست وجو كرد. [كمونيسم] صداي شكستن استخوان هايش هم به گوش. رسيده است. از شما مي خواهم درباره اسلام به صورت جدي تحقيق و تفحص كنيد و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما كه به جهت ارزش هاي والا و جهان شمول اسلام است.

شكل گيري انزجار جهاني 
انا لله و انااليه راجعون، به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مي رسانم، مولف كتاب آيات شيطاني كه كتابش را عليه  اسلام و پيامبر و قرآن تنظيم و چاپ و منتشر كرده است، همچنين ناشرين مطلع از محتواي آن محكوم به اعدام مي باشند. از مسلمانان غيور مي خواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند سريعا آن ها را اعدام نمايند تا ديگر كسي جرات نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر كس در اين راه كشته شود، شهيد است. ان شاا.
كمتر از چهل روز بعد از انتشار پنجمين كتاب سلمان رشدي چهل و يكساله، ابلاغ اين حكم كه مورد تاييد بيش از 50 كشور جهان قرار گرفته باعث مي شود تا هزاران نسخه از اين كتاب در سراسر جهان سوزانده شود و انتشارات پنگوئن هم كه ناشر آيات شيطاني است مورد حمله قرار بگيرد. اين رمان تخيلي كه طي ماجرايي طولاني، دو مسافر هندي يك هواپيما را بعد از منفجر شدن هواپيما توسط هواپيماربايان سيك بر فراز كانال مانش، در بعد زمان جابه جا مي كند و يكي از آن ها را به عصر پيامبر اسلام مي برد و تهمت هايي ناروا به پيامبر و اطرافيان و صحابه وارد مي كند، باعث چنان انزجار جهاني از اين نويسنده هندي شده است كه او 17 سال است از انظار عمومي پنهان گشته و تحت شديدترين تدابير امنيتي به گذراندن عمر مي پردازد.
* روزشمار جنگ ايران و عراق، هادي نخعي حسين يكتا مهدي انصاري، مركز مطالعات و تحقيقات جنگ.

روز واقعه
اين داستانك ها متعلق اند به روز چهاردم خرداد 1368. در اين روز هر اتفاق جزيي و بي اهميت به ناچار با خبر بزرگ نسبت پيدا مي كرد و همين اساس نوشته هاي بچه هاي تحريريه شد؛ جزيياتي كه رنگ آن روز را گرفته اند.
و رنگ  آن روز تيره بود.
008394.jpg
پس غم اين است 
حبيبه جعفريان 
آن روز من كجا بودم؟ تو ميني بوس كه بين راه چهار پنچ تا زن چادر مشكي را سوار كرد كه شانه هاشان از گريه تكان مي خورد و من فكر كردم از يك مجلس ختم مي آيند.
آن روز من كجا بودم؟ جايي كه يك دختر 15 ساله 15 سال تمام هم نه، 14 سال و نيم ممكن است باشد. جايي بين قصر ماندرلي كه ربه كاي اغواگر آتشش زد و معشوقه ناپلئون كه خيلي هم خوشگل نبود و شريعتي كه عصرها به باغ ابسراتوار مي رفت.
امام نه معشوقه ناپلئون را مي شناخت نه در ابسراتوار قدم مي زد پس من چرا گريه مي كردم؟ اشك هايم مي افتاد تو نعلبكي چاي، هورت مي كشيدم و گريه مي كردم، راه مي رفتم و گريه مي كردم مادرم حرص مي خورد. چه قدر گريه مي كني؟ خب همه يك روزي مي ميرند. من چرا گريه مي كردم؟ چون او نبود و اين كه او نبود غم انگيز بود. چون مرگ او غم را در من بيدار كرده بود. انگار در حافظه اي كه با خودم از آن  جاي دور و نامعلوم آورده بودم غم اين شكلي بود و آن روز داشتم براي اولين بار توي خيابان تو صورت آدم ها، تو حياط مدرسه با آن روبه رو مي شدم. پس غم ، اين است! چه قدر غم انگيز است! اشك هايم مي افتاد تو نعلبكي چاي، هورت مي كشيدم و گريه مي كردم.

شب 
كورش علياني 
چهاردهم خرداد۱۳۶۸؛ صبح. نمي دانم چه خبر است. از خانه بيرون مي روم. بايد بروم دانشگاه شهيد بهشتي؛ اردوي المپياد. لباس شيكي پوشيده ام؛ شيك و رسمي. همه چيز مرتب و روبه راه است. هست؟
نيم ساعت بعد. حالا ديگر در اتوبوس هستم. سرويس دانشگاه. يكي سوار مي شود و مي گويد گفت؛ اخبار گفت. انگار رمزي است كه ديگران مي فهمند و من نه. مي پرسم چي شده است؟ مي گويند.
چند ساعت بعد. درهاي خانه قفل است و من زنداني ام تا به قول پدرم كار دست خودم و ديگران ندهم.
شب. مهرداد و جعفر آمده اند جلو در دنبال من. قفل ها را با اكراه باز مي كنند كه من بروم و ببينم شان. سرم را روي شانه مهرداد مي گذارم و هاي هاي گريه مي كنم. پدرم مي گويد گريه نكنيد. برويد تو. و خودش صورتش خيس خيس است و صدايش از گريه مي لرزد. چهار نفري در كوچه سر روي شانه هم گذاشته ايم و گريه مي كنيم.
پانزدهم خرداد شب.
شانزدهم شب.
تير شب.
مرداد شب.
اسفند شب.
فروردين شب.
ديگر هميشه شب.

و يكي داد زد
نفيسه مرشدزاده 
نمي توانستند بنشينند. خواهرهايم را مي گويم. شايد يك ساعتي بود دور اتاق راه مي رفتند. گاهي لب مي گزيدند يا با انگشت ها، گوشه چشم ها را فشار مي دادند، اما بيشتر راه رفتن بود. ساكت مي رفتند ته اتاق و دوباره تند برمي گشتند. راديو روشن بود. گوينده صدايش مي لرزيد يا قطع مي شد. مي توانست گريه كند. اين خوب بود. حتي مي توانست حرف بزند.
مامانم همين جور كه صبحانه هاي دست نخورده را مي برد تو آشپزخانه، پنيرها را برمي گرداند تو ظرفش، نان ها را دوباره مثل اول مي گذاشت تو كيسه، يكهو مي گفت: واي . انگار دستش همان موقع بريده باشد. از كوچه، صداي روشن شدن موتور هيچ ماشيني نمي آمد يا عبورش. انگار صبح جمعه باشد، همه همسايه ها خواب باشند، ولي نبود. كاش يكي كه خبر نداشت تلفن مي كرد. مي گفت: تشريف داريد بياييم خانه تان؟ مي گفت: لباس تان آماده است، بياييد بگيريد. از آن بهتر اين كه يكي گوشي را برمي داشت و بريده بريده مي گفت: راديوتان روشنه؟ ولي تلفن اصلا زنگ نمي زد. فقط صداي همان گوينده بود كه به نظر دور و مسخره مي آمد.
توي عمرم هيچ وقت اين قدر نترسيده ام. تازه از خواب بيدار شده بودم و همه اين ها را داشتم از توي رخت خواب مي ديدم. لرز تندي آمد تو شانه هاي خواهر بزرگم و از جايي  نريخت بيرون. جايي آن وسط ها گم شد. خيلي ترسيده بودم. براي همه شان. درست يادم نيست آخرش كي داد زد، ولي يكي اين كار را كرد. توي عمرم از هيچ دادي اين قدر راحت نشده ام. بعد از آن را هم ديگر دوست ندارم بگويم. بچه هاي نسل جديد يعني چيزي از آن غم مي فهمند؟ دلم نمي خواهد با آن هايي كه نمي دانند چه جور غمي بود تقسيمش كنم.

مهره 
سيدجواد رسولي 
با حامد و ساسان قرار گذاشته بوديم بعد از امتحان برويم خانه ساسان اين ها شطرنج بازي كنيم. مدت زيادي از فتواي امام نمي گذشت و مغازه هاي مشهد تازه داشتند با گذاشتن صفحه  شطرنج و مهره هايش توي ويترين كنار مي آمدند. قرارمان با بچه ها اين بود كه بعد از هر امتحان، هر كدام يك دست شطرنج بزنيم و اين طوري خستگي در كنيم.
آن روز امتحان لغو شد. آقاي احمدي مدير مدرسه مان همه را به صف كرد و آمد پشت ميكروفون گفت كه اخبار ساعت هفت صبح چي اعلام كرده و وسط حرف هايش يكهو بغضش تركيد. انتظارش را نداشتم. پشت سرش خيلي حرف ها مي زدند كه با پول مدرسه چه كارها كرده، اما وقتي شانه هايش تكان مي خورد به نظرم ادا نيامد. حرف هايش را ناظم مان ادامه داد و فهميديم كه امتحان ها عقب افتاده. هيچ كس حرف نمي زد. يك جور حس عدم اطمينان جمعي گرفته بودمان. كسي درست نمي فهميد چه اتفاقي افتاده. بعد يكي از بچه هاي سوم راهنمايي كه جلو من ايستاده بود به بغل دستي اش گفت: خدا بيامرزد. مرد خوبي بود.
راه افتاديم سمت  خانه ساسان. ميز مسابقات، توي آشپزخانه آن ها بود. دست اول را كه بازي كرديم تلفن زنگ زد. باباي حامد بود. دنبالش مي گشت. تعجب كرده بوديم چه طوري تلفن خانه ساسان اين ها را پيدا كرده. گفت مي آيد دنبالش. داشتيم دست دوم را بازي مي كرديم كه صداي ترمز ماشين آمد. درست پشت ديوار آشپزخانه. بعد در ماشين محكم كوبيده شد و چند ثانيه بعد زنگ زدند. فكر نمي كرديم باباي حامد به اين زودي رسيده باشد، ولي خود خودش بود. سه تايي رفتيم دم در. صورت باباي حامد قرمز بود، مثل چشم هايش. پرسيد چي كار مي كردي؟ نگاهش به حامد بود. حامد من من كرد. فهميدم بابايش خبر ندارد مي آييم شطرنج بازي مي كنيم. گفت داشتيم حرف مي زديم. باباي حامد به دست هاي من نگاه كرد. ستون فقراتم تير كشيد. لاي انگشت هايم هنوز وزير ساسان را نگه داشته بودم كه همين چند دقيقه پيش توانسته بودم بزنم.
باباي حامد زد توي گوشش. گفت برود بنشيند توي ماشين. چند قطره اشك از چشم هاي حامد افتاد روي پيراهن چهارخانه اش. نشست توي وانت قرمز رنگ. من هم نشستم كنارش.
با حامد اين ها همسايه بوديم. باباي حامد هم آمد و بدون هيچ حرفي نشست پشت فرمان. هنوز صورتش قرمز بود و اخم هايش توهم. راه  افتاديم. حامد حالا با شدت بيشتري گريه مي كرد. باباي حامد كاري به كارش نداشت، ولي هر از گاهي با محبت نگاهش مي كرد، انگار كه عذاب وجدان گرفته باشد. من نمي دانستم بايد چي كار كنم. از همان اول صبح دلم گرفته بود و حالا هم بدجوري اضطراب داشتم. رويم نمي شد به حامد يا بابايش نگاه كنم. بيرون هم كه واويلا بود. آدم ها حالت عادي نداشتند. خيلي ها هم سياه پوشيده بودند. بعد چشمم افتاد به وزير ساسان كه هنوز توي دستم بود و بغضم تركيد.

كاش گريه مي كردم 
فاطمه عبدلي 
آن روز وقتي شنيدم انالله و انا اليه راجعون روح پرفتوح . هيچ چيز نفهميدم حتي قيافه يخ زده مامان و بغض حياتي هم هيچ كمكي نكرد. آن قدر بزرگ نشده بودم كه معني اين جمله را بلد باشم، ديدم مامانم دويد طرف پنجره، انگار مي دانست خاله هما (از اين خاله پلاستيكي هاي خيلي خوب) كه همسايه مان بود مي آيد آن جا. مامانم پنجره را باز كرد و خاله هما همان لحظه رسيد، انگار يك هفته گريه كرده بود آن قدر كه چشم  هايش قرمز بود. مهدي برادرش هم پشت سرش رسيد. يك سال از من كوچك تر بود. گفت: فاطمه فكر كنم حالا حالاها مدرسه تعطيل است. آن قدر ذوق كردم كه خدا مي داند.
مامانم تند لباس پوشيد و گفت: مي روم سركوچه برمي گردم. مامانم تا شب نيامد. من به اين كلك ها عادت كرده بودم. وقتي آمد چشم هايش خيلي پف كرده بود. تا يكي دو روز بعد مامانم هي مي رفت سر كوچه كه زود برگردد. مي رفت مراسم و اين طور جاها. روز تشييع جنازه هم رفت. اين را از آن جا فهميدم كه شوهر خاله ام به شوخي گفت: فاطمه ببين مامانت را بين جمعيت پيدا مي كني. اگر مامانم را در تلويزيون مي ديدم خيلي ذوق مي  كردم. سرگرمي آن روز من شد تو صفحه تلويزيون دنبال مامان گشتن.
فقط يك چيزي الان رو اعصابم راه مي رود. اين كه كاش آن روز حالي ام مي شد واقعا چي شده. شايد اگر مهدي آن جمله را نمي گفت من را هم جو مي گرفت و گريه مي كردم. آن وقت ديگر اين همه سال اين بعض را با خودم اين طرف و آن طرف نمي بردم. بغضي كه اين روزها خيلي آزارم مي دهد.

مثل همه جواب آخرهاي اشتباهي 
حسين وحداني 
خودم هم خوب مي دانم كه نمي شد. همان وقتش هم كه بچه بودم مي دانستم نمي شود. تازه ده سالم تمام شده بود. سني  نداشتم كه، ولي فكر مي كردم شايد هم شد. مثل همه وقت هايي كه امتحانم را بد داده بودم و فكر مي كردم، حتي اميدوار بودم كه شايد جواب سوال ها توي ورقه عوض بشوند. جواب آخرها و اسم رشته كوه ها و تاريخ هايي كه اشتباهي نوشته ام، درست بشوند.
راه افتاده بوديم با پدر و مادر و خواهرم. آن يكي خواهرم با ما نبود؛ با شوهرش بود كه خبر را يك ساعت زودتر از اخبار ساعت 7 صبح راديو برايمان آورد. آن يك ساعت را هيچ گاه از ياد نمي برم. پدرم عين من شده بود و فكر مي كرد، يا اميدوار بود كه ساعت 7 خبر عوض بشود. كه نشد؛ مثل همه جواب آخرها كه من اشتباهي مي نوشتم و عوض نمي شدند. و حالا راه افتاده بوديم و رسيده بوديم وسط معركه، جايي كه قرار بود دفنش كنند و جلويمان پر از كانتينرهاي به هم چسبيده بود كه راه مان را گرفته بودند. پدر گفت: برگرديم. مي بينيد كه، راه بسته س و به تركي چيزي به مادرم گفت كه يعني كار ما نيست. من زير دست و پا له مي شوم و خواهرم هم كه اصلا جلو نمي تواند برود. برگشتيم. من و خواهرم آشكارا عصباني بوديم و كاردمان مي زدي خون مان درنمي آمد. با گريه چيزي گفت و پدرم جوابش را با پرخاش داد. خودش هم عصبي بود. جا نداشت من نق بزنم و گريه كنم كه برگرديم. خانه كه رسيديم، اخبار نمي دانم ساعت چند تلويزيون نشان داد كه دفنش كردند. گذاشتنش توي زمين و رويش خاك ريختند. ديگر امكان نداشت از نزديك ببينمش. هيچ وقت نشده بود، چون پدر هميشه گفته بود  حالا يك روزي مي رويم ، و من از وجود چنان روزي آن قدر مطمئن بودم كه نق نمي زدم و گريه نمي كردم. حالا فقط مانده بود امروز و امروز هم تمام شده بود. خودم هم مي دانستم ديگر نمي شود. حالا هم خوب مي دانم كه نمي شد؛ گرچه مطمئن نيستم؛ و اين ترديد تا آخر عمر آزارم خواهد داد. شايد اگر نق زده بودم. شايد اگر گريه كرده بودم. شايد اگر برگشته بوديم.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
رقابت كارگردانان
بازهم فيلم مي سازم
رويداد هفته
بوم بوم خمپاره و يك ماجراي عشقي 
چگونه يك برنامه انتخاباتي بسازيم؟
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
۶ گل مثل هلو
فري بوي ايران مي دهد
رويداد هفته
اون پرنده تو بودي!
يك مشت موجود عجيب و غريب!
ستاره هاي دنباله دار
قرمزهاي ديوانه اروپا
اجتماعي
بگو من فقط يك پند به شما مي دهم كه دوتا دوتا و يكي يكي براي خدا به پاخيزيد
راي اول به آقاي رييس جمهور
زندگي
رسول خادم: گدا نما ها تهران را قرق كرده اند
۲ روايت از مواد مخدر كوي دانشگاه
رويداد هفته
سينما
كو جهان آرا؟
اين جا هنوز يك لوطي نفس مي كشد
روزها
آن مرد ديگر نيامد
تقويم بيماري امام (1368 1358)
رويداد ها
جهان كوچك
گزارشي كه اشتباه نبود
مهاجرت به چهارصد سال پيش 
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  روزها  |  جهان كوچك  |
|  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |
|  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |  رايانه  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |