- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره بيست و يكم - دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۴ - - Jun 6, 2005
docharkhe
كو جهان آرا؟
چرا از همت و چمران در سينماي ما خبري نيست؟ چرا حاتمي كيا و ملاقلي پور ديگر فيلم جنگي نمي سازند؟ چرا هيچ فيلم درست و حسابي اي درباره فتح خرمشهر ساخته نشده؟ و ده ها پرسش بي پاسخ ديگر
008487.jpg
فاطمه عبدلي 
هواپيما از جايش بلند مي شود. يونس كنار پنجره هواپيما به پلاك در دستش نگاه مي كند. تيتراژ، سكوت، موسيقي. چراغ ها روشن مي شود. آدم ها كم كم از جايشان بلند مي شوند. حتي صداي پچ پچ هم به زحمت شنيده مي شود. كم تر كسي را مي بيني كه چشم هايش قرمز نباشد. با تمام بچگي ام مي دانم نبايد زياد به پروپاي بزرگ ترها بپيچم. آن روز نفهميدم كه از كرخه تا راين با بزرگ ترها چه كار كرده است.

هواپيما از جايش بلند مي شود. حاج كاظم كنار پنجره نشسته است. از رفيقش آب مي خواهد. يك دقيقه بعد همه چيز تمام مي شود. تيتراژ، سكوت، موسيقي، چراغ ها روشن مي شود. بوي ادوكلن سالن سينما را برداشته است. آدم ها شيك پوش و شسته رفته اند، ولي سكوت همان سكوت چند  سال پيش است و چشم ها هم همين طور. امروز فكر مي كنم چطور يك فيلم مي تواند اين كار را با من بكند؟

از سال هاي با اضطراب امتحان فردا، يواشكي از زير پتو باشو نگاه كردن خيلي گذشته است. از آن زماني كه اگر سالي 5 4 بار به مناسبت هاي مختلف تويي كه نمي شناختمت را نمي ديديم، نگران مفقود شدن حلقه فيلم مي شديم هم همين طور.
آن روزها كوچك تر از اين بوديم كه حرف هاي قلنبه سلنبه عروسي خوبان را درست بفهميم. يا از اصل داستان و موقعيت آدم هاي مهاجر و پرواز در شب سردر بياوريم. حتي در خيلي فيلم ها مثل ديده بان و افق نمي فهميديم كي  به  كي است، ولي همه شان را دوست داشتيم و هيچ وقت از تكرارشان سير نمي شديم.
كم كم بزرگ شديم و سروكله كيميا و نجات يافتگان و سرزمين خورشيد و. پيدا شد. خوش حال بوديم كه ما هم داريم يك چيزهايي مي فهميم. ديگر از قصه و تصوير و موسيقي سر در مي آورديم. ديگر سر بوي پيراهن يوسف ، هيوا و برج مينو و روبان قرمز حسابي كيف مان كوك بود. مي توانستيم درباره ديالوگ ها و فيلم نامه نظر بدهيم. مي توانستيم ادعا كنيم فيلم برداري و لوكيشن و تدوين حالي مان است و اگر كارگردان كجا را چه كار مي كرد بهتر مي شد. هنوز مزه خنده هاي تماشاي ليلي با من است زير زبان مان بود كه همه چيز همين جا تمام شد. آخر خط سينماي دفاع مقدس رسيد به اول خط جواني  ما.
هنوز كم تر از 20 سال از پايان جنگ تحميلي نمي گذرد كه كفگير همه آن هايي كه زماني فكر مي كرديم حالا حالا ها حرف براي گفتن دارند، به ته ديگ خورده است. فكرش را بكنيد، 20 سال ديگر، وقتي بچه هاي قد و نيم قدمان دارند هاج و واج چهار تا عكس جنگي مي بينند و احتمالا سوال هاي ريز و درشتي هم دارند، چه جوابي  مي خواهيم به شان بدهيم. جوابي كه حتي امروز به سوال هاي خودمان نمي توانيم بدهيم. كدام مان تصور درستي از جبهه و خاك ريزهايش داريم؟ به جز چند تا فيلم انگشت شمار، باقي فيلم ها چه تصويري را در ذهن ما ساخته اند؟ ما غير از حاجي ها و سيدها چه شخصيت جنگي ديگري را مي شناسيم؟ با چيزهايي كه هميشه به ما نشان دادند، ديگر كدام يكي از ما باور مي كنيم كه در جبهه هم آدم بد پيدا مي شده. آدم هايي مثل حاج آقاي ليلي با من است .
چقدر در فيلم هايمان عراقي درست و حسابي و زرنگ ديده ايم كه ايراني ها توانسته اند بر آن ها پيروز بشوند؟ كدام يك از ما جز آدم خنگي كه همه اش چرت  مي زند و حواسش پرت است، تصور ديگري از يك سرباز عراقي داريم؟
اولين بار كه ارتش سري از تلويزيون پخش مي شد احتمالا حتي از اضطراب شب امتحان و اين ها هم خبري نبود و احيانا آن زمان بيشترين دغدغه مان مربوط مي شد به عصرهاي خاله بازي و ماشين بازي و اين طور چيزها. بعدها كه دوباره و دوباره اين سريال پخش  شد، هربار دريچه جديدي از دنياي اين ارتش مرموز به جلو چشمان  مان باز مي شد. هنوز هم خيلي هايمان دل مان مي خواهد آن سريال را دوباره از اول ببينيم. چون قطعا ديگر حالا حسابي مي توانيم ته و توي قضيه را در بياوريم و كلي با اصل ماجرا كيف كنيم. سريالي كه هم جذاب است و هم خوش ساخت و هم كلي حرف براي گفتن دارد.
دو سال پيش حاتمي كيا توانست كارهايي بكند. خاك سرخ سريال خوبي از آب درآمده بود و با تمام عيب و ايرادهايي كه داشت، بهتر از تمام سريال هاي جنگي  اي بود كه در تمام اين سال ها ساخته شده بودند.
حالا فكر مي كنيد بعد از اين، ديگر سريالي مثل خاك سرخ تا آخر عمر تلويزيون مان پيدا بشود كه استانداردهاي يك كار خوب را داشته باشد؟ كارهايي مثل همسفران يا سريال هاي ديگري كه سعي مي كنند به هر قيمتي شده خودشان را به جنگ ربط بدهند، آدم را بيشتر افسرده مي كنند.
سريال هايي كه پر از رزمنده هاي اتو كشيده اي هستند كه از سنگرهاي مبله در خط مقدم با يك خانم غريبه در تهران دو ساعت تمام با تلفن گپ مي زنند. سريال هايي كه پر از شعار و حرف هاي بي ربط هستند و دريغ از يك تصوير واقعي.

روز سوم خرداد است و حسابي دلت پر است. روزنامه ها هم داغ دلت را تازه مي كنند. صفحه هاي سينمايي روزنامه ها پرند از حرف و حديث هاي برگزاري يا عدم برگزاري جشنواره فيلم هاي دفاع مقدس. هي شبكه هاي تلويزيوني را زير و رو مي كني شايد اتفاقي افتاده باشد. هي خبرهاي ريز و درشت روزنامه ها را مي خواني، شايد اتفاقي افتاده باشد، ولي هيچ خبري نيست. مي خواهي داد بزني كه چرا هيچ كس يك فيلم درباره آزادسازي خرمشهر نمي سازد؟ هزاران بار حال و هواي آن روزها را از زبان بزرگ ترها شنيده اي و مي خواهي تو هم آن را حس كني. مي خواهي در سالن سينما مثل مردم آن زمان براي آزادسازي خرمشهر لحظه شماري كني و در يك لحظه، منفجر شوي. منفجر شوي و به خيابان بيايي و شيريني پخش كني و سوم خرداد را به يك روز پرخاطره در زندگي ات بدل كني. مگر گناه كرده اي كه دير به  دنيا آمده اي؟ تنها تصويرهاي سينماي ما از خرمشهر به اشغال اين شهر برمي گردد و حتي حاتمي كيا هم در خاك سرخ  نتوانسته است تو را به هيجان بياورد. يك كار درست و حسابي مي خواهي. توقع زيادي نيست. امريكايي ها با افسانه هايشان بينندگان را اين گونه به وجد مي آورند و تو مي خواهي واقعيت هاي كشورت را بر پرده ببيني. امريكايي ها شخصيت هاي خيالي را بر پرده سينما جاودانه مي كنند و تو مي خواهي مردان واقعي جنگ را بر پرده ببيني. چرا هيچ كس جهان آرا را به تصوير نمي كشد؟ چرا از همت و چمران در سينماي ما خبري نيست؟ چرا كارگرداناني مثل حاتمي كيا، ملاقلي پور و كمال تبريزي ديگر درباره جنگ فيلم نمي سازند؟ توقع زيادي است كه دوست  داري فيلم هايي مثل مهاجر ، از كرخه تا راين ، آژانس شيشه اي ، سفر به چزابه ، نجات يافتگان و ليلي با من است دوباره تو را به حال و هواي جبهه ها ببرد؟ چند بار ديگر اين فيلم ها را تماشا كني و دلت براي ديدن يك فيلم جديد بتپد؟ فيلمي كه تصوير واقعي تر و تازه تري از فضاي جنگ به تو نشان بدهد. از خيابان ها و مردم شهر بگير تا جبهه  و آدم هاي پشت خاكريزها. دوست داري تصوير واقعي ببيني. تصوير واقعي از آدم هاي جنگ.  همه اين حرف ها كه فيلم جنگي نمي فروشد، مردم استقبال نمي كنند و. بهانه است. پس چرا مردم از آژانس شيشه اي استقبال كردند؟ مشكل جاي ديگري است. مشكل فقط هم پول و بودجه و اين حرف ها نيست. براي ساخت حال و هواي جنگ مطمئنا به امكانات و پول نياز است. فيلم هايي مثل دوئل بايد ساخته شوند، ولي دوئل تمام حرف سينماي جنگ ما نيست. در جنگ ما خبرهاي ديگري هم بوده است.
دوباره آژانس شيشه اي را در ويديو مي گذاري و براي بار چندم نگاه مي كني؛ هنوز هم قلبت براي عباس مي تپد. دوست داري اين دفعه شهيد نشود. دوست داري همه چيز روبه راه شود و عباس گوشت قرباني نباشد. دوست داري همه حرف حاج كاظم را بفهمند. دوست داري حاج كاظم اين قدر تنها نباشد. دلت مي خواهد خودت به كمك حاج كاظم بروي، ولي او تنهاست و عباس دارد مي ميرد.

از تعطيلي تا برگزاري جشنواره  فيلم دفاع مقدس 
۲۵ ارديبهشت سيدمحمد علوي (دبير جشنواره فيلم دفاع مقدس): متاسفانه به دليل فقدان اعتبارات مورد نياز، تعطيلي جشنواره فيلم دفاع مقدس رسما به اطلاع عموم مي رسد.
۲۶ ارديبهشت محمدرضا شرف الدين، حبيب الله كاسه ساز ، مجتبي فرآورده(از فعالا ن سينماي دفاع مقدس): اعلام تعطيلي دهمين جشنواره دفاع مقدس حكايت از آن دارد كه دبير محترم جشنواره، كم تجربگي و ناپختگي و ضعف خود را در پوشش عدم ايفاي مسووليت ديگران پنهان كرده، در حالي كه تجربه ثابت كرده است كه برگزاري جشنواره بيشتر از امكانات به مديريت، راهبري، توانايي و جذب امكانات نياز دارد. ما، خدمت گزاران عرصه اجرايي سينماي دفاع مقدس، اجازه تعطيلي چنين جشنواره باعظمت و پرافتخاري را نخواهيم داد.
۲۶ ارديبهشت نايب رييس كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي: اجازه تعطيل شدن جشنواره دفاع مقدس را نخواهيم داد.
۲۶ ارديبهشت ناصر شفق (رييس سابق انجمن سينماي انقلاب و دفاع مقدس): هزينه برگزاري جشنواره دفاع مقدس به اندازه آتش زدن يك تانك در فيلم ها هم نيست. چطور نيروهاي مسلح ده ها مانور با هزينه هاي ميلياردي برگزار مي كنند، اما براي حفظ انديشه بسيجي حاضر نيستند قدمي بردارند؟
۲۸ ارديبهشت وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي: اميدواريم مشكلات مديريتي اين جشنواره مرتفع شود. وزارت ارشاد از هيچ گونه مساعدتي دريغ نكرده است.
۲۸ ارديبهشت رييس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس،
مسووليت برگزاري جشنواره فيلم دفاع مقدس را به انجمن سينماي دفاع مقدس سپرد. جشنواره فيلم دفاع مقدس احتمالا همزمان با هفته دفاع مقدس در شهريورماه برگزار مي شود.

اين جا هنوز يك لوطي نفس مي كشد
يكي از آن عشق سينما هاي قديمي كه در 400 فيلم بازي كرده و الان در گوشه قنادي اش با خاطره ها زندگي مي كند
008541.jpg
او در گوشه تاريك قنادي در ميان عكس هايي از دوران بازيگري اش نشسته است. در گوشه تاريك قنادي. عكس هايش را به ديوارهاي مغازه زده به گفته هايش سنديت مي بخشد
عيسي محمدي 
كوچه هاي باغ آذري را گز مي كني تا برسي به خيابان عابد، تا برسي به يك قنادي، تا برسي به جايي كه يك مشت خاطره، يك مشت تاريخ سينماي ايران در آن كاسبي مي كند. به دنبال مردي مي گردي كه هنوز هم كلاه شاپو بر سر مي گذارد. به دنبال مردي آمده ايم كه مي تواند تكه اي از پازل تاريخ سينماي اين سرزمين باشد.
صداي خشك باز شدن كاغذي كه شكل طومار به خودش گرفته، روي اعصاب آدم مي رود. كاغذي خشك كه با خطي نه چندان زيبا و واضح و با اندازه اي بزرگ، ميزبان نام فيلم هايي است كه شكرالله مستاني به ياد دارد؛ فيلم هايي كه در آن ها نقشي داشته است. (خودش تعداد تقريبي اين فيلم ها را چهارصدتا مي داند.) كاغذي كه مثل خود او، رنگ كهنگي به خود گرفته: ميلاد ، پهلوانان هرگز نمي ميرند ، ارباب زورگو ، دزد شهر ، شب هاي تهران ، بافته هاي رنج ، اشك يتيم ، آقاي دلار ، سينما سينما ، جهان پهلوان تختي ، بيژن و منيژه ، شب نشيني در جهنم ، و.
پنجاه سال پيش، پدرم شروع به خونه ساختن كرد. تو همين باغ آذري. بشكه بشكه از محله هاي ديگه آب مي آورديم. بچگي هامون هم اطراف ميدون شوش گذشت. من تو ميدون  بار فروشا شاگرد طيب بودم. كارمون از شب بود تا صبح. روزا هم بعضي وقتا مي رفتيم سينما. تا اين كه يه روز براي بازيگر شدن رفتم استوديو پارس فيلم، پيش برادراي محسني. گفتن هنوز بچه اي و به درد فيلم نمي خوري، اما من اون  قدر رفتم و اومدم تا يه نقش كوچيك به ام دادن. آخرين فيلمم هم سينما سينما ست. رفتي فيلمشو؟ من آخرش گريه مي كنم؟ [كمي بيشتر توضيح مي دهد]. حالا يادت افتاد؟ ، او در گوشه تاريك قنادي در ميان عكس هايي از دوران بازيگري اش نشسته است. در گوشه تاريك قنادي. عكس هايش را در قالب پوستر و يا به همان شكل خودش به ديوارهاي مغازه  زده و در بين مصاحبه مدام به چپ و راستش برمي گردد و با نشان دادن آن ها و گفتن نام كارگردان هاي زنده و غيرزنده، به گفته هايش سنديت مي بخشد. تا به حال، خبرنگاران زيادي به سراغش آمده اند.
از دست خبرنگارها خسته نمي شوي؟
عيب نداره. عيب نداره. بذار ما اين جوري هم بريم جلو تا مردم صفا كنن.
كپي يكي از مصاحبه هايش را هم نشان مان مي دهد. خيلي از روزنامه ها هستن كه دوست دارن بيان با من مصاحبه كنن.
از علي حاتمي برايمان مي گويد: يه فيلم بازي كرديم كه علي حاتمي ساخته بود. فيلم تختي. بازي من خيلي قشنگ بود. من نقش صاحب قهوه خونه ترك ها رو داشتم. علي حاتمي و زري خوشكام اومدند اون  جا. اون وقت مدير تهيه اش گفت كه آقا كار شما ايناست، اما علي حاتمي سرش رو بلند كرد و گفت نمي خواد بگي، خودش مي ره جلو. بعد هم به من گفت فقط اينا رو ازت تركي مي خوام. از تختي و زلزله بويين زهرا مي گويد: قبلا ورزش باستاني كار مي كردم. با تختي هم بودم. تو قضيه زلزله بويين زهرا با تختي پول جمع كرديم. كمكش كردم. حواست هست؟ اومديم تو كافه شمشيري غذا خورديم. تختي پرسيد چقدر به ات بدم؟ گفتم مگه شما زحمت نكشيديد برا ثواب. منم ثواب مي خوام. گفت نه. شمشيري هم گفت نه، منم مي خوام ثواب ببرم. اصلا ناهاراتون پاي من. و از دوراني مي گويد كه همه عاشق سينما بودند: زماني كه بازي مي كرديم هنوز پارك شهر را نساخته بودن. دست مزد ما از پنج ريال بود تا چهار تومن. ناهار بازيگرا هم مثل الان چلوكباب نبود. نون بود و انگور. همه، از بازيگر تا عوامل، نون و انگور مي خوردن. يادم مي آد سال 1340، نزديكاي بهشت زهرا فيلم برداري داشتيم. حسين محسني مرا فرستاد شاه عبدالعظيم كه نون و حلوا بخرم. برگشتني ديدم همه دارن ناهار مي خورن. كاشف به عمل اومد كه اهالي براشون ناهار آوردن. اون موقع ها همه عاشق سينما بودن. فيلماي گذشته را كه مي بينم مريض مي شم. مريض اون همه سالاي خوب، ولي فيلم هاي جديد اين جوري نيستن. چشماتو كه ببندي فيلمو بهتر مي فهمي. سينما پسرفت داشته. او حتي فيلم هم ساخته است؛ به قول خودش فيلمي درباره امام(ره): ارباب زورگو رو سال 63 ساختم. موضوعش هم درباره امام خميني(ره) بود، ولي ارشاد نذاشت پخش بشه. مي گفتن هشت ميلي متريه،  بايد شونزده ميلي متري باشه. خيلي دوست دارم اين فيلم پخش بشه. آرزوم شده. من آبدارچي سجاديه تهرون هم هستم. آقاي خاتمي اون زمان وزير ارشاد بود. يه بار كه اومد سجاديه، به اش نامه دادم كه پخش كنن، ولي پخش نشد.
از ارباب زورگو بيشتر مي پرسيم و شكرالله مستاني شروع مي كند به تعريف كردن. قرار بر اين بوده كه اين كار، سيزده قسمتي باشد و در هر قسمتش،  به روستايي سرك بكشند. قرار بر اين بوده كه آخرين قسمت در تركمن صحرا و با ازدواج يكي از پسرهاي داستان به پايان برسد.
تو قسمت اول، پسره مي ره از دهات نون و گوشت بخره. يه جا آبي مي بينه، مي شينه پاشو بشوره كه الاغش، علفاي كنار آبو مي خورده. مباشراي ارباب دهات هم مي بيننش. مي زننش، الاغشو مي گيرن و خلاصه بلاهايي سرش مي يارن.
ولي كجاي اين ها به امام خميني(ره) مربوط است؟
درباره حضرت امامه ديگه . وقتي پسره رو مي زنن و الاغشو مي گيرن، مي گه خدايا! مي شه يه روز يه نفر بياد اين مملكتو درست كنه؟
او بارها و بارها به اين جمله كليدي فيلم اشاره مي كند، و ما و اين بار علت ساخت اين فيلم را مي پرسيم. ما خودمون سينه سوخته اراكيم. خودمون از اربابا زور شنفتيم. من امامو خيلي دوست دارم. اصل كاري اينا هستن.
آقاي مستاني!
جون!
لوطي گري يعني چي؟
لوطي گري يعني مردونگي، يعني علي پرستي، يعني يه قرون داشتي، ده شاهي رو واسه خودت برداري و ده شاهي به يكي ديگه كمك كني. اگه از علي دم مي زني، حواست جمع باشه. اگه خونه كسي رفتي، به كسي نگاه نكني. همه رو خواهر و مادر خودت بدوني. دوست داشتني باشي. لوطي باشي. پول خرج كن باشي. مردم دوست باشي. اسم علي رو بياري. اون زمان مي گفتن كه دويست تومن قرض بده، به اين مو قسم [به موي سبيلش اشاره مي كند] سر ساعت پسش مي ديم. ساعت 9 مي دادن. الان چك بازي شده؛ زندان پر شده از دروغ گوها. بايد پيش پاتو بپايي كه اشتباه نري. من ا لان چهارتا دوماد دارم، سه تا عروس دارم، بيست و هشت [شين هشت را مي كشد] تا نوه دارم و هفت تا نتيجه. حرص دنيا رو نمي زنم. دنبال پول نمي دوم. اگه الان يه مقدار جنس آوردم و به بابا گفتم پولش رو عيد مي دم، عيد بايد بدم، نه اين كه بگم اين چك رو بگير واسه طلبت و بعدا بگم برو گم شو. به اين مي گن لوطي گري.
از او درباره كلاه شاپو، پيراهن سفيد مخمل و شلوار پاچه گشاد مي پرسيم. مد بود ديگه. الان لباس جاهلي برات مي پوشم، اگه كسي داشت جايزه داره. فقط دهنه شلوارم 35 30 سانته.
الان چرا مد نيست؟
الان مردانگي فرق مي كنه. محيط يه جور ديگه س.
اگه يه وقت از جايي رد بشين و ببينين كه مزاحم خانمي شدن چي كار مي كنين؟
الان نمي شه حرف زد. يه چيزم به تو مي چسبونن. قديم ها مردونگي بود. يكي بود به اسم باقر سياه. دزد بود. مي ره تو يه خونه دزدي، مي بينه توي حياط، استخر دارن و خوابيدن دم استخر، زير درخت. زن يه سرگرد بوده. سرگرد هم اسلحه زير سرش بود و همان جا خوابيده بود. مي بينه دزد اومده، خانمش غلت خورده بود و پتو از روش افتاده بود. دزده روشو برمي گردونه، پتو  رو مي كشه روش و مي ره تو اتاق. وقتي مي ره تو اتاق، سرگرده با اسلحه اش مي ره تو اتاق، مي گه دستت روي سرت. بعد مي گه اون گوشه تو كمد چند تا لباس هست، يه دست لباس تنت كن. دزده لباسو مي پوشه. سرگرده مي گه حالا برو، چون تو روي ناموس منو پوشوندي. من داشتم نگاه مي كردم. باقر سياه مي گه چون شما اين كارو كردي، خونه شما بيمه منه، ديگه نمي ذارم كسي اين ورا پيداش بشه، اما الان دروغ مي گن. يارو رو مي كشن، كار اشتباه هم مي كنن، زندگي بابارم مي برن. اين طور نيست؟
آدم با چنين شخصيتي برخورد كند و از رفاقت نپرسد؟
همه رفيقا، رفيق نيستن، متوجه هستي؟ رفيقاي حالا هم دو روشدن. لوطي نيستن.
اون سال ها جووني هم كردين؟
من نوزده سالگي زن گرفتم. نمي خواستم جووني كنم. يعني دوست نداشتم.
جووناي الان رو چه جور مي بينين؟
بيست تومن پول كه در مي آرن، دنبال حشيش مي گردن. جوونمرد نيستن كه دنبال خرج اصلي بگردن، وگرنه نخود و كيشميش هم جيبش بذاري قوي مي شه. نه اين كه بره دنبال مشروب و اكس و .
فكر مي كنين چند درصدشون اين جوري اند؟
او به دهانش اشاره مي  كند و با دستش، زيپ خيالي آن را مي كشد. دلش از سينماي الان هم پر است. الان جوون هايي كه فيلم  بازي مي كنن، بيان بريم پيچ شمرون ببينيم مردم به آن ها نگاه مي كنن يا به من. بايد اين قدر فيلم  بازي كنه و قيافه اش را فيلمي كنه تا مثل ما بشه. بايد راستي باشه. تو سينما هم نصف بيشترش دروغ مي گن. حسودي مي كنن. قول مي دن سر صحنه ببرن، ولي فيلم رو كه كليد مي زنن نمي برن.
خوبي هاي آدم هاي امروز هم از يادش نرفته.
ارشاد اسلامي خيلي خوبه. اينا خيلي خوبن. اينا مردمو به راه آوردن. مي دوني چرا؟ اون موقع مي رفتي استوديو، راهت نمي دادن، اما الان مي ري استوديو، دوستت دارن. بيمه ام كردن. چشمم ضعيف شده، به  ام رسيدن. محبت كردن. خانه سينما خوبه. ماها رو دوست داره. به من مي گن پيش كسوت. تهران زلزله نمي ياد. تهران هم آدماش خوبن. صدي دهي توش بده. تهران هم زلزله نمي ياد. اگر بياد خراب مي كنه، اما كسي نمي ميره. واسه اين كه آدماش خوبن.
ولي از همه آن خاطره ها و دل خوشي ها ديگر چيزي نمانده است.
دلم به همين فيلم  ها خوشه. همه شو داشتم. دويست سي صد تا، اما يه بار يه دوره گردي مي ياد، اهل خونه حواس شون نبوده، همه رو مي دن مي ره.
شايد هم اين تهران كه آدماش خوبن ديگر جاي خوبي براي آن خاطرات نبوده است. بايد آن ها مي رفته اند و فقط مردي باقي مي مانده كه در گوشه قنادي اش با اين خاطره ها زندگي كند.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
رقابت كارگردانان
بازهم فيلم مي سازم
رويداد هفته
بوم بوم خمپاره و يك ماجراي عشقي 
چگونه يك برنامه انتخاباتي بسازيم؟
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
۶ گل مثل هلو
فري بوي ايران مي دهد
رويداد هفته
اون پرنده تو بودي!
يك مشت موجود عجيب و غريب!
ستاره هاي دنباله دار
قرمزهاي ديوانه اروپا
اجتماعي
بگو من فقط يك پند به شما مي دهم كه دوتا دوتا و يكي يكي براي خدا به پاخيزيد
راي اول به آقاي رييس جمهور
زندگي
رسول خادم: گدا نما ها تهران را قرق كرده اند
۲ روايت از مواد مخدر كوي دانشگاه
رويداد هفته
سينما
كو جهان آرا؟
اين جا هنوز يك لوطي نفس مي كشد
روزها
آن مرد ديگر نيامد
تقويم بيماري امام (1368 1358)
رويداد ها
جهان كوچك
گزارشي كه اشتباه نبود
مهاجرت به چهارصد سال پيش 
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  روزها  |  جهان كوچك  |
|  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |
|  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |  رايانه  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |