|
اين جا هنوز يك لوطي نفس مي كشد
يكي از آن عشق سينما هاي قديمي كه در 400 فيلم بازي كرده و الان در گوشه قنادي اش با خاطره ها زندگي مي كند
|
|
|
او در گوشه تاريك قنادي در ميان عكس هايي از دوران بازيگري اش نشسته است. در گوشه تاريك قنادي. عكس هايش را به ديوارهاي مغازه زده به گفته هايش سنديت مي بخشد
عيسي محمدي
كوچه هاي باغ آذري را گز مي كني تا برسي به خيابان عابد، تا برسي به يك قنادي، تا برسي به جايي كه يك مشت خاطره، يك مشت تاريخ سينماي ايران در آن كاسبي مي كند. به دنبال مردي مي گردي كه هنوز هم كلاه شاپو بر سر مي گذارد. به دنبال مردي آمده ايم كه مي تواند تكه اي از پازل تاريخ سينماي اين سرزمين باشد.
صداي خشك باز شدن كاغذي كه شكل طومار به خودش گرفته، روي اعصاب آدم مي رود. كاغذي خشك كه با خطي نه چندان زيبا و واضح و با اندازه اي بزرگ، ميزبان نام فيلم هايي است كه شكرالله مستاني به ياد دارد؛ فيلم هايي كه در آن ها نقشي داشته است. (خودش تعداد تقريبي اين فيلم ها را چهارصدتا مي داند.) كاغذي كه مثل خود او، رنگ كهنگي به خود گرفته: ميلاد ، پهلوانان هرگز نمي ميرند ، ارباب زورگو ، دزد شهر ، شب هاي تهران ، بافته هاي رنج ، اشك يتيم ، آقاي دلار ، سينما سينما ، جهان پهلوان تختي ، بيژن و منيژه ، شب نشيني در جهنم ، و.
پنجاه سال پيش، پدرم شروع به خونه ساختن كرد. تو همين باغ آذري. بشكه بشكه از محله هاي ديگه آب مي آورديم. بچگي هامون هم اطراف ميدون شوش گذشت. من تو ميدون بار فروشا شاگرد طيب بودم. كارمون از شب بود تا صبح. روزا هم بعضي وقتا مي رفتيم سينما. تا اين كه يه روز براي بازيگر شدن رفتم استوديو پارس فيلم، پيش برادراي محسني. گفتن هنوز بچه اي و به درد فيلم نمي خوري، اما من اون قدر رفتم و اومدم تا يه نقش كوچيك به ام دادن. آخرين فيلمم هم سينما سينما ست. رفتي فيلمشو؟ من آخرش گريه مي كنم؟ [كمي بيشتر توضيح مي دهد]. حالا يادت افتاد؟ ، او در گوشه تاريك قنادي در ميان عكس هايي از دوران بازيگري اش نشسته است. در گوشه تاريك قنادي. عكس هايش را در قالب پوستر و يا به همان شكل خودش به ديوارهاي مغازه زده و در بين مصاحبه مدام به چپ و راستش برمي گردد و با نشان دادن آن ها و گفتن نام كارگردان هاي زنده و غيرزنده، به گفته هايش سنديت مي بخشد. تا به حال، خبرنگاران زيادي به سراغش آمده اند.
از دست خبرنگارها خسته نمي شوي؟
عيب نداره. عيب نداره. بذار ما اين جوري هم بريم جلو تا مردم صفا كنن.
كپي يكي از مصاحبه هايش را هم نشان مان مي دهد. خيلي از روزنامه ها هستن كه دوست دارن بيان با من مصاحبه كنن.
از علي حاتمي برايمان مي گويد: يه فيلم بازي كرديم كه علي حاتمي ساخته بود. فيلم تختي. بازي من خيلي قشنگ بود. من نقش صاحب قهوه خونه ترك ها رو داشتم. علي حاتمي و زري خوشكام اومدند اون جا. اون وقت مدير تهيه اش گفت كه آقا كار شما ايناست، اما علي حاتمي سرش رو بلند كرد و گفت نمي خواد بگي، خودش مي ره جلو. بعد هم به من گفت فقط اينا رو ازت تركي مي خوام. از تختي و زلزله بويين زهرا مي گويد: قبلا ورزش باستاني كار مي كردم. با تختي هم بودم. تو قضيه زلزله بويين زهرا با تختي پول جمع كرديم. كمكش كردم. حواست هست؟ اومديم تو كافه شمشيري غذا خورديم. تختي پرسيد چقدر به ات بدم؟ گفتم مگه شما زحمت نكشيديد برا ثواب. منم ثواب مي خوام. گفت نه. شمشيري هم گفت نه، منم مي خوام ثواب ببرم. اصلا ناهاراتون پاي من. و از دوراني مي گويد كه همه عاشق سينما بودند: زماني كه بازي مي كرديم هنوز پارك شهر را نساخته بودن. دست مزد ما از پنج ريال بود تا چهار تومن. ناهار بازيگرا هم مثل الان چلوكباب نبود. نون بود و انگور. همه، از بازيگر تا عوامل، نون و انگور مي خوردن. يادم مي آد سال 1340، نزديكاي بهشت زهرا فيلم برداري داشتيم. حسين محسني مرا فرستاد شاه عبدالعظيم كه نون و حلوا بخرم. برگشتني ديدم همه دارن ناهار مي خورن. كاشف به عمل اومد كه اهالي براشون ناهار آوردن. اون موقع ها همه عاشق سينما بودن. فيلماي گذشته را كه مي بينم مريض مي شم. مريض اون همه سالاي خوب، ولي فيلم هاي جديد اين جوري نيستن. چشماتو كه ببندي فيلمو بهتر مي فهمي. سينما پسرفت داشته. او حتي فيلم هم ساخته است؛ به قول خودش فيلمي درباره امام(ره): ارباب زورگو رو سال 63 ساختم. موضوعش هم درباره امام خميني(ره) بود، ولي ارشاد نذاشت پخش بشه. مي گفتن هشت ميلي متريه، بايد شونزده ميلي متري باشه. خيلي دوست دارم اين فيلم پخش بشه. آرزوم شده. من آبدارچي سجاديه تهرون هم هستم. آقاي خاتمي اون زمان وزير ارشاد بود. يه بار كه اومد سجاديه، به اش نامه دادم كه پخش كنن، ولي پخش نشد.
از ارباب زورگو بيشتر مي پرسيم و شكرالله مستاني شروع مي كند به تعريف كردن. قرار بر اين بوده كه اين كار، سيزده قسمتي باشد و در هر قسمتش، به روستايي سرك بكشند. قرار بر اين بوده كه آخرين قسمت در تركمن صحرا و با ازدواج يكي از پسرهاي داستان به پايان برسد.
تو قسمت اول، پسره مي ره از دهات نون و گوشت بخره. يه جا آبي مي بينه، مي شينه پاشو بشوره كه الاغش، علفاي كنار آبو مي خورده. مباشراي ارباب دهات هم مي بيننش. مي زننش، الاغشو مي گيرن و خلاصه بلاهايي سرش مي يارن.
ولي كجاي اين ها به امام خميني(ره) مربوط است؟
درباره حضرت امامه ديگه . وقتي پسره رو مي زنن و الاغشو مي گيرن، مي گه خدايا! مي شه يه روز يه نفر بياد اين مملكتو درست كنه؟
او بارها و بارها به اين جمله كليدي فيلم اشاره مي كند، و ما و اين بار علت ساخت اين فيلم را مي پرسيم. ما خودمون سينه سوخته اراكيم. خودمون از اربابا زور شنفتيم. من امامو خيلي دوست دارم. اصل كاري اينا هستن.
آقاي مستاني!
جون!
لوطي گري يعني چي؟
لوطي گري يعني مردونگي، يعني علي پرستي، يعني يه قرون داشتي، ده شاهي رو واسه خودت برداري و ده شاهي به يكي ديگه كمك كني. اگه از علي دم مي زني، حواست جمع باشه. اگه خونه كسي رفتي، به كسي نگاه نكني. همه رو خواهر و مادر خودت بدوني. دوست داشتني باشي. لوطي باشي. پول خرج كن باشي. مردم دوست باشي. اسم علي رو بياري. اون زمان مي گفتن كه دويست تومن قرض بده، به اين مو قسم [به موي سبيلش اشاره مي كند] سر ساعت پسش مي ديم. ساعت 9 مي دادن. الان چك بازي شده؛ زندان پر شده از دروغ گوها. بايد پيش پاتو بپايي كه اشتباه نري. من ا لان چهارتا دوماد دارم، سه تا عروس دارم، بيست و هشت [شين هشت را مي كشد] تا نوه دارم و هفت تا نتيجه. حرص دنيا رو نمي زنم. دنبال پول نمي دوم. اگه الان يه مقدار جنس آوردم و به بابا گفتم پولش رو عيد مي دم، عيد بايد بدم، نه اين كه بگم اين چك رو بگير واسه طلبت و بعدا بگم برو گم شو. به اين مي گن لوطي گري.
از او درباره كلاه شاپو، پيراهن سفيد مخمل و شلوار پاچه گشاد مي پرسيم. مد بود ديگه. الان لباس جاهلي برات مي پوشم، اگه كسي داشت جايزه داره. فقط دهنه شلوارم 35 30 سانته.
الان چرا مد نيست؟
الان مردانگي فرق مي كنه. محيط يه جور ديگه س.
اگه يه وقت از جايي رد بشين و ببينين كه مزاحم خانمي شدن چي كار مي كنين؟
الان نمي شه حرف زد. يه چيزم به تو مي چسبونن. قديم ها مردونگي بود. يكي بود به اسم باقر سياه. دزد بود. مي ره تو يه خونه دزدي، مي بينه توي حياط، استخر دارن و خوابيدن دم استخر، زير درخت. زن يه سرگرد بوده. سرگرد هم اسلحه زير سرش بود و همان جا خوابيده بود. مي بينه دزد اومده، خانمش غلت خورده بود و پتو از روش افتاده بود. دزده روشو برمي گردونه، پتو رو مي كشه روش و مي ره تو اتاق. وقتي مي ره تو اتاق، سرگرده با اسلحه اش مي ره تو اتاق، مي گه دستت روي سرت. بعد مي گه اون گوشه تو كمد چند تا لباس هست، يه دست لباس تنت كن. دزده لباسو مي پوشه. سرگرده مي گه حالا برو، چون تو روي ناموس منو پوشوندي. من داشتم نگاه مي كردم. باقر سياه مي گه چون شما اين كارو كردي، خونه شما بيمه منه، ديگه نمي ذارم كسي اين ورا پيداش بشه، اما الان دروغ مي گن. يارو رو مي كشن، كار اشتباه هم مي كنن، زندگي بابارم مي برن. اين طور نيست؟
آدم با چنين شخصيتي برخورد كند و از رفاقت نپرسد؟
همه رفيقا، رفيق نيستن، متوجه هستي؟ رفيقاي حالا هم دو روشدن. لوطي نيستن.
اون سال ها جووني هم كردين؟
من نوزده سالگي زن گرفتم. نمي خواستم جووني كنم. يعني دوست نداشتم.
جووناي الان رو چه جور مي بينين؟
بيست تومن پول كه در مي آرن، دنبال حشيش مي گردن. جوونمرد نيستن كه دنبال خرج اصلي بگردن، وگرنه نخود و كيشميش هم جيبش بذاري قوي مي شه. نه اين كه بره دنبال مشروب و اكس و .
فكر مي كنين چند درصدشون اين جوري اند؟
او به دهانش اشاره مي كند و با دستش، زيپ خيالي آن را مي كشد. دلش از سينماي الان هم پر است. الان جوون هايي كه فيلم بازي مي كنن، بيان بريم پيچ شمرون ببينيم مردم به آن ها نگاه مي كنن يا به من. بايد اين قدر فيلم بازي كنه و قيافه اش را فيلمي كنه تا مثل ما بشه. بايد راستي باشه. تو سينما هم نصف بيشترش دروغ مي گن. حسودي مي كنن. قول مي دن سر صحنه ببرن، ولي فيلم رو كه كليد مي زنن نمي برن.
خوبي هاي آدم هاي امروز هم از يادش نرفته.
ارشاد اسلامي خيلي خوبه. اينا خيلي خوبن. اينا مردمو به راه آوردن. مي دوني چرا؟ اون موقع مي رفتي استوديو، راهت نمي دادن، اما الان مي ري استوديو، دوستت دارن. بيمه ام كردن. چشمم ضعيف شده، به ام رسيدن. محبت كردن. خانه سينما خوبه. ماها رو دوست داره. به من مي گن پيش كسوت. تهران زلزله نمي ياد. تهران هم آدماش خوبن. صدي دهي توش بده. تهران هم زلزله نمي ياد. اگر بياد خراب مي كنه، اما كسي نمي ميره. واسه اين كه آدماش خوبن.
ولي از همه آن خاطره ها و دل خوشي ها ديگر چيزي نمانده است.
دلم به همين فيلم ها خوشه. همه شو داشتم. دويست سي صد تا، اما يه بار يه دوره گردي مي ياد، اهل خونه حواس شون نبوده، همه رو مي دن مي ره.
شايد هم اين تهران كه آدماش خوبن ديگر جاي خوبي براي آن خاطرات نبوده است. بايد آن ها مي رفته اند و فقط مردي باقي مي مانده كه در گوشه قنادي اش با اين خاطره ها زندگي كند.
|