- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره نوزدهم - شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۴ - - May 21, 2005
docharkhe
سلطان خراب كردن گل!
فوروارد تيم المپيك كه قرار بود يك جاي ثابت در نوك حمله تيم ملي داشته باشد كمي عقب نشيني كرده. آرش برهاني مهاجم بزرگ فوتبال ايران خواهد شد، اما كمي بعد
007530.jpg
مهدي اميرپور
قهرمان شيرجه بود، البته نه شيرجه به ته استخر؛ روي زمين چمن فوتبال شيرجه مي زد و اين همه را نگران مي  كرد. پس از هر گلي كه مي زد، آن قدر دست و پايش را گم مي  كرد كه نمي توانست اختلاف بين زمين سفت را با آب تشخيص بدهد. البته به اندازه كافي آماده بود تا هيچ مشكلي برايش پيش نيايد و درست در لحظه اي كه همه از بابت سلامتي او پس از شيرجه  زدن نگران مي شدند، از روي زمين بلند مي شد و مي خنديد، اما اين عادت فقط چند ماه دوام آورد؛ با تجربه تر كه شد فهميد نبايد انرژي اش را براي شادي پس از گل صرف كند.
آرش برهاني شايد خود را مديون مس كرمان بداند؛ تيمي كه در مسابقات ليگ يك نتوانست به رتبه آبرومندي برسد، ولي حداقل موفق شد او را به پاس برساند. آرش فقط 20 سالش بود كه به تهران آمد و در آپارتمان مجردي زندگي مستقلي را آغاز كرد. البته اين زندگي چندان به مذاقش خوش نمي آمد. نهايت خوش بختي او نشستن روي نيمكت پاس بود. با وجود اين، يك اتفاق در سال 81 او را چهره كرد؛ در مسابقات مقدماتي المپيك آتن، محمد مايلي كهن، سرمربي تيم ملي اميد ايران، نوك پيكان تهاجمي تيمش را به او سپرد. بازي با تيم هاي ازبكستان، مالزي، چين و كره جنوبي اگرچه، در نهايت به حذف تلخ تيم اميد از مسابقات منجر شد، اما آرش برهاني را در حد يك فوق ستاره به مردم معرفي كرد.
به هر حال، همين ماجرا كافي بود تا او حتي در پاس هم به جايگاه ثابتي برسد. در تمام دنيا بازيكنان فوتبال با درخشش در تيم هاي باشگاهي شان به تيم ملي مي رسند، ولي آرش برهاني عكس اين مسير را طي كرد. برهاني با نمايش در تيم اميد، سرانجام همايون شاهرخي، سرمربي آن زمان پاس را قانع كرد تا در اين تيم هم به او ميدان بدهد. البته حضور او در تيم المپيك سود ديگري هم برايش داشت؛ برانكو كه در دو بازي آخر تيم المپيك جاي مايلي كهن را گرفته بود، آن قدر از برهاني خوشش آمد كه پس از آن يك جاي خالي در تيم ملي براي او كنار بگذارد.
سال 82 براي آرش بركت داشت؛ او بهترين گل زن پاس شد و حتي در بازي آخر تيمش در ليگ هم شاهكار كرد. در آن مسابقه پاسي ها به پيروزي نياز داشتند و هت تريك برهاني پيروزي جلو استقلال اهواز را رقم زد. پاس قهرمان شد و پس از آن برهاني ديگر يك جرقه به حساب نمي آمد. او يك ملي پوش بود. يك ستاره كه در صف بهترين بازيكنان تيمش قرار مي گرفت و براي رسيدن به پيروزي حكم قوت قلب تيم را داشت.
آرش برهاني تيم ملي را در سال 83 تجربه كرد و اندك فرصت هايي كه برانكو به او مي داد، برايش كافي بود تا بتواند ته دل مردم ايران را از بابت پيدايش جانشين دايي در تيم ملي قرص كند. در ابتدا او در مسابقاتي به بازي فرستاده مي شد كه حساسيت چنداني براي تيم ملي نداشت، اما آرش خيلي زود خود را در بازي هاي پراهميت تيم هم جا كرد. هنوز كسي بازي برگشت تيم ملي ايران در مقابل قطر را در مرحله مقدماتي جام جهاني فراموش نكرده؛ در آن بازي برهاني با گلي كه زد، تيمش را از شكست و حذف شدن نجات داد. با اين وجود، تراكم مهاجمان در تيم ملي ايران، اجازه چنداني به او نمي دهد؛ دايي، عنايتي، هاشميان؛ و پس از اين سه نفر، برهاني را - با خوش بيني - مي توان چهارمين مهاجم ايران به حساب مي آورد. به هر حال، او فقط سه سال است كه خودش را در فوتبال ايران مطرح كرده. فقط 23 سال دارد و حداقل براي 10 سال آينده مي تواند خيال مان را از بابت وجود يك مهاجم خوب راحت كند. اگرچه ضعف برهاني در گل زني، يك گروه منتقد سرسخت برايش به وجود آورده است؛ او پا به توپ به سمت دروازه حريف مي رود؛ در اين قسمت جزو بهترين هاي جهان است و سرعت، تسلط روي توپ و تكنيكي كه در اين مسير از خود به خرج مي  دهد، عالي است، اما درست وقتي كه مي خواهد به توپ ضربه بزند، همه را نااميد مي  كند. مشكل او گل زني است. او امسال در 4 بازي ابتدايي پاس در مسابقات ليگ قهرمانان آسيا حتي يك گل هم نزد: وقتي به دروازه مي رسم، هول مي شوم. در تمرينات هميشه ضربه ها را گل مي كنم، ولي در زمين بازي، وقتي مي خواهم ضربه بزنم، مشكلي به وجود مي آيد. البته الان كمي بهتر شد ه ام و آمار گل زني ام روزبه روز بهتر شده.
مجيد جلالي مي گويد:او خيلي باهوش است. در حدس زدن بازي 
جزوبهترين هاي ايران به حساب مي آيد اما تنها مشكلش گل زني است. او بي تجربه است. فقط 23 سال دارد

برهاني پيش از بازي پنجم پاس در مقابل الريان قطر گفته بود: پاس اين بازي را با گل من مي برد. همين طور هم شد و دو گلي كه او و ابوالقاسم پور زدند، باعث شد تا پاس 2 - 1 بازي را ببرد و آن ها حالا در جمع هشت تيم برتر آسيا باشند.
مجيد جلالي  درباره برهاني مي گويد: مدتي مربي او بودم. خيلي باهوش است. در حدس زدن بازي، جزو بهترين هاي ايران به حساب مي آيد و حتي حركاتش هم در مقايسه با باقي مهاجمان چيزي كم ندارد. اما تنها مشكلش گل زني است. او فعلا 23 ساله است و براي خلاص شدن از اين مشكل به گذشت زمان احتياج دارد. او بي تجربه است. فقط 23 سال دارد.
آرزوي آرش برهاني بازي در جام  جهاني است. البته با تراكم فعلي در پيكان تهاجمي تيم ملي، بعيد است بيش از چند دقيقه به او بازي بدهند، اما سن و سال كمش همه را اميدوار مي كند تا او را در جام   جهاني 2010 و 2014 ببينند. آرش در جام جهاني 2014 فقط 33 سال خواهد داشت؛ يعني سه سال كم تر از سن فعلي علي دايي.
البته همه نگرانش هستند؛ نگران اين كه در اين سال ها برود و ديگر برنگردد. اگرچه او هميشه نگراني ها را برطرف مي كند؛ دو سال پيش وقتي علي انصاريان با تكل روي زانويش رفت، همه نگران شدند، اما آرش برهاني بلند شد و تا آخر بازي هم توي زمين ماند.

شادي دنيا را مات كرده است 
استاد بزرگ شطرنج  زنان دنيا و يكي از بهترين شطرنج بازان ايران كسي نيست جز شادي پريدر؛ قهرمان پرافتخاري كه همه توقعش داشتن يك مربي و چند جلسه تمرين است 
007524.jpg
ليلي خرسند
شادي پريدر را بايد آدم بدشانسي به حساب آورد. او اصلا به اندازه لياقتي كه دارد اسم در نكرده است. در همين شطرنج كساني هستند كه خيلي مشهورتر از او هستند، اما اگر كمي منصف باشيد، با اطمينان مي گوييد، شادي موفق ترين دختر ورزش ايران است.
براي اثبات اين ادعا همين كافي است كه بگوييم او يك ضرب استاد بزرگ شطرنج جهان شده. شطرنج بازها اگر خيلي هنر كنند با امتيازهاي يك مسابقه بين المللي، يك نوم از سه نوم استاد بزرگي را مي گيرند، اما شادي در المپياد جهاني 2004 اسپانيا از 14 دور، 13 دور را برد و اولين زن تاريخ شطرنج ايران شد كه به مقام استاد بزرگي مي رسيد؛ بالاترين مقام شطرنج در سطح جهان. شادي براي اين كه بتواند بزرگي كارش را نشان بدهد، مي گويد: مثل اين كه تيم ملي فوتبال ايران، برزيل را شكست داده باشد. ايران در بازي با برزيل اگر گل نخورد، شاه كار كرده؛ استاد بزرگي براي شادي، واقعا اهميت اين برد فوتبال را دارد، اما او فقط اين مثال را مي زند تا كساني كه نمي دانند چه كار كرده، متوجه بزرگي كارش بشوند، نه اين كه مثلا بخواهد بگويد، چرا كسي تحويلش نمي گيرد. اشتباه نكنيد، او چيزي از كسي نمي خواهد. نه منتظر است كه كسي به اش بگويد دستت درد نكند، نه فكر جايزه هاي آن چناني است، نه از آن ميهماني هايي مي خواهد كه براي تيم هاي ديگر به راه مي اندازند. شايد باورتان نشود، اما او فقط يك مربي مي خواهد. يك مربي كه بتواند اشكالاتش را بگيرد، يا يك اردوي تمريني تا در گوشه اتاقش حوصله اش از تنهايي و بازي با كامپيوتر سر نرود. كسي نيست كه اين حداقل ها را هم به او بدهد، اما شادي باز هم اعتراضي نمي كند: رييس فدراسيون تازه انتخاب شده، اگر هيات رييسه هم انتخاب شود، همه چيز درست مي شود. از روزي كه شادي شروع كرده، وضع همين بوده. حالا اين كه او چطور اين قدر اميدوار است كه همه چيز به اين زودي ها درست  شود، معلوم نيست. شادي هفت ساله بود كه شطرنج را شروع كرد. پدرش تفريحي بازي مي كرد و براي اين كه هم بازي داشته باشد، به او هم ياد داد. اين سرباز است، اين فيل و اين اسب. بعد حركت ها را گفت- فقط يك بار - و شادي همه اين ها را از همان بازي اول بلد بود. دو ماه طول كشيد تا همه چيزهايي را كه بايد بداند، ياد بگيرد. چند ماه بعد در تهران دوم شد و در قهرماني بازي هاي زير 10 سال كشور هم مقام اول را به دست آورد. استعداد دختر، پدر را ذوق زده كرد و آقاي پريدر براي دخترش مربي گرفت؛ هادي بنكدار - كه حالا مرحوم شده - خيلي زود شادي را به سطح بزرگ سالان رساند. 9 سالش كه بود با تيم بزرگ سالان به مسابقه هاي تيمي آسيا رفت؛ يك دختربچه كوچولو بين همه بزرگ هاي شطرنج آسيا. بين چيني ها كه براي خودشان در دنيا قدرتي هستند، يا هندي ها. براي چيني ها خيلي افت داشت كه استاد بزرگ شان با اين دختر كوچولو مساوي كند. شادي اين قدر كم سن و سال بود كه نمي دانست استاد بزرگ يعني چه و با چه كسي مساوي كرده، اما بقيه كه مي دانستند با چه اعجوبه اي طرف هستند، پيش خودشان مي گفتند: اين دختر يك روز، يك چيزي مي شود. بيشتر از همه پدرش خوش حال بود. هر چه بود او مربي اولش بود؛ چقدر حيف شده بود، شادي در سنگاپور با خيلي از بزرگان خوب بازي كرده، اما فدراسيون شطرنج كه به قول خود او: تق و لق بود تيم زير 10 سال را به مسابقه هاي جهاني نونهالان اعزام نكرد. خيلي ها مي گفتند، شادي اگر مي رفت، مي توانست يك مدال بگيرد.
شادي در المپياد جهاني اسپانياروي ميز يك، يونان، چين و. 13 نفر اول همه كشورهاي بزرگ را شكست داده بود. استاد بزرگ شده بود و مقام استاد بين المللي مردان را هم به او داده بودند
مشكلي نبود. او از سال بعد به هر جا كه رفت دست خالي برنگشت، اما بهترين اتفاق در مسابقه هاي غرب آسيا افتاد؛ شادي اولين زني بود كه جواز حضور در مسابقه هاي قهرماني حذفي جهان را مي گرفت. حضور در امارات براي شادي افتخارات زيادي را به همراه داشت. او كه اولين مقام بين المللي، فيده را در دوره هاي قبل اين مسابقه ها گرفته بود، اين بار استاد بين المللي شد.
شادي 14 سالش بود كه به مسابقه هاي حذفي قهرماني جهان رفت. بالاترين سطح مسابقه هاي بين المللي شطرنج بازان كه تنها به بزرگان شطرنج دنيا اجازه مي دهند در آن جا بازي كنند: نتيجه نگرفتم، اما همين كه آن جا بودم خيلي مهم بود، مثل اين كه تيم فوتبال ايران به جام جهاني رفته باشد. با اين تفاوت كه فوتبال براي خيلي ها مهم است، اما اين اتفاق در شطرنج اصلا مهم نيست.
اما شادي از چهار سال پيش مربي ندارد. دو قهرماني جهان بدون مربي: با كامپيوتر و كتاب كار مي  كنم. چاره اي ندارم. بعضي ها اسپانسر مي گيرند، بعضي ها هم اين قدر مي روند فدراسيون و خواهش مي كنند تا بتوانند يك مربي بگيرند، اما من نمي توانم اين كارها را بكنم و در اين شرايط است كه مقام استادبزرگي شادي، بيشتر به چشم مي آيد: كار خيلي مشكلي بود. در شرايط عادي يك نفر بايد در سه مسابقه، اين قدر امتياز بياورد كه فدراسيون جهاني سه نوم به او بدهد تا استاد بشود، اما من در يك مسابقه اين كار را كردم.
شادي در المپياد جهاني اسپانيا در ميز يك بازي كرد. با نفر اول همه كشورهايي كه آن جا بودند. استفان اوفاي بلغاري كه قهرمان 2004 جهان شده بود هم حريف اصلي اش بود، اما شادي چندان به خودش زحمت نداده بود و استفان هم حسابي حرصش گرفته بود كه يك دختر ايراني با رنك 2263 آمده و قهرمان جهان را شكست داده: مثل اين كه فوتبال ايران، آرژانتين را شكست بدهد.
او روي ميز يك، يونان، چين و. 13 نفر اول همه كشورهاي بزرگ را شكست داده بود. استاد بزرگ شده بود و مقام استاد بين المللي مردان را هم به او داده بودند: همه اش هم به خاطر اين بود كه چند وقت مربي داشتم. قلي اف آذربايجاني خيلي خوب ايرادهايم را گرفت.
قلي اف براي مرخصي به كشورش برگشته و شادي حسرت روزهايي را كه از دست مي روند، مي  خورد: بي كارم، چقدر تنهايي بازي كنم؟!

پياده روي در كوچه هاي سنگي اسپانيا
ارژنگ اميرفضلي اين قدر به كاغذ و قلم عادت كرده كه دلش نمي آيد ننويسد ولي اين روزها حس و حال نوشتن ندارد
007527.jpg
آن موقع ميان بازيگران  همبستگي بيشتري  وجود داشت  و هر كسي مثل امروز منم منم نمي كرد
محبوبه رياستي 
حالم اصلا خوش نيست / اگه راستش رو بخواي‎/  ديگه اين دل، دل نيست / فصل پيش موقع سوز / وقتي رفتم بخرم يك عشق خوب / دلم افتاد توي جوب / سرعت آب زياد، تخت كفش مون خراب / نه ديگه دير شده بود / همه چي گم شده بود / دلمم گم شده بود..
اين ها بخشي از يكي از شعرهاي ارژنگ اميرفضلي است كه در كتاب دمت گرم چاپ شده و حسابي با حال وهواي اين روزهاي اميرفضلي جور است. اگر از ارژنگ اميرفضلي همان تصوير شوخ و شنگ بازي ها و نوشته هاي خيلي خوب او در مجموعه هايي مثل ساعت خوش در ذهن تان نقش بسته، بايد كمي با پاك كن اين تصوير را دست كاري كنيد.
شايد هم همه اين ها به قول خودش به خاطر گذشتن از مرز سي سالگي است. خلاصه تنها كاري كه ما مي توانيم بكنيم، اين است كه دعا كنيم ارژنگ اميرفضلي دوباره سرحال بشود و بازي ها و نوشته هاي او را دوباره در تلويزيون ببينيم. جاي اميرفضلي در طنزهاي تلويزيون بدجور خالي است.
چرا مدت خيلي زيادي غيبت داشتيد؟
ما به عنوان يك بازيگر در درجه اول بايد انتخاب شويم. به همين دليل در يكي - دو سال اخير پيشنهادهاي خوبي به من نشد و مجبور شدم در خانه بمانم و كاري نكنم.
حتي در زمينه نوشتن هم فعاليتي نداشتيد؟
خير. چون هيچ چيز خوبي به ذهنم نمي رسيد كه بتوانم بنويسم. ذهنم خيلي به هم ريخته بود. الان هم كه بهتر شده ام، هرچه فكر مي كنم به نتيجه اي نمي رسم. انگار خلاقيتي را كه داشتم در آوردم و دور انداختم. دستم مي تواند بنويسد، ولي مغزم آن چيزي را كه بايد بيرون بدهد، نمي دهد. خيلي دوست دارم كار جديد و تازه اي انجام بدهم، اما.
ولي شما در دوره اي خيلي فعال بوديد.
بله، درست است. براي اين كه آن موقع هم سازمان بودجه بيشتري را در اختيارمان مي گذاشت و هم ميان بازيگران همبستگي بيشتري وجود داشت و هر كسي مثل امروز منم منم نمي كرد. به هرحال گذشت زمان همه چيز را از هم جدا مي كند و يك جورهايي فاصله مي اندازد. جامعه هنري ما مثل خانواده اي مي ماند كه بعد از مدتي از هم مي پاشد. دختر خانواده ازدواج مي كند و مي رود. پسر خانواده به خارج از كشور مي رود و. به  هرحال اين يك قانون است.
با اين همه شما مي توانستيد ادامه بدهيد، ولي اين كار را نكرديد. چرا؟
چون شرايطي كه بايد وجود داشته باشد، براي من مهيا نبود. يك زماني همه چيز بود، از تهيه كننده بگيريد تا كارگردان، اما الان هيچ كدام از اين ها وجود ندارد.
سال 72 بود كه گروه ساعت خوش در تلويزيون شكل گرفت. شما هم جزو اين گروه بوديد. اين گروه چطور شكل گرفت و چرا از هم پاشيد؟
گروه ما را آقاي كاردان هم زمان با برنامه نوروز۷۲ شكل دادند. در اين گروه من بودم و مهران مديري، داوود اسدي، حميد لولايي، داريوش موفق و. بعد از اين كه كمي با هم صميمي شديم، قرار شد مديري كارگرداني كند و من و داوود اسدي بنويسيم. كارمان را به اين شكل شروع كرديم و ادامه داديم تا اين كه كار تمام شد و گروه از هم پاشيد.
چرا وقتي در ژانر طنز به بن بست رسيديد در ژانرهاي ديگر خودتان را امتحان نكرديد؟
براي بازي كردن كه بايد پيشنهاد شود، ولي خب نشد. كار كارگرداني را هم به من نمي دهند، چون اين قدر آدم براي كارگرداني صف كشيده اند كه كاري به من نمي رسد و خيلي دلايل ديگر كه نمي توانم بگويم.
اصولا چقدر براي دل خودتان مي نويسيد؟
خيلي زياد. چون تا چيزي به دلم ننشيند آن را نمي نويسم.
خودتان را بيشتر يك نويسنده مي دانيد يا يك  بازيگر؟
با اتفاقاتي كه در اين مدت برايم افتاده است بازيگر. هر چند كه دلم نمي آيد ننويسم و حتي اگر چرت و پرت هم بنويسم، اين كار را مي كنم. چرا كه اصولا به كاغذ و قلم عادت كرده ام.
آيا اين ننوشتن، به تغيير نوع نگاه تان هم ربطي دارد؟
بله، هم نگاهم تغيير كرد و هم كم سو شده است.
اين مساله به سن و سال هم ربط دارد؟
بله تا حدودي. من هميشه مي گفتم در سن 40 سالگي هم مثل پسرهاي 25 ساله هستم، ولي حالا، بعد از سي سالگي خسته شده ام. چون يك چيزهايي به مرور عوض شده است. منتظرم ببينم در سن 40 سالگي چه اتفاقي برايم مي افتد.
خب بهتر است كمي هم در مورد كارهاي تان با هم صحبت كنيم. يكي از شخصيت هايي كه نقش شان را بازي كرد ه ايد وجاي خودش را هم در بين مردم باز كرد هوخشتره بود.
هوخشتره نمايش نامه اي بود كه قبلا نوشته بودم و زماني كه قرار شد برنامه حرف تو حرف ساخته شود، آن را بازنويسي كردم و به صورت آيتم در آوردم. چون نمي توانستم اسم اين شخصيت را سوپرمن (كه يك اسم خارجي است) بگذارم، هوخشتره را انتخاب كردم كه اسم يكي از پادشاهان قديمي ايران است.
بعد، اين چند نفر را كار كرديد.
بله. چون از كارهاي آيتمي خسته شده بودم، طرح اين چند نفر را به اضافه 10 قسمت از آن نوشتم و بعد شروع به كار كرديم، اما حوالي قسمت 19 بود كه گفتند اين برنامه جواب نداده است و بايد به صورت آيتمي در بيايد. من هم چون اين كار را به همين شكل دوست داشتم حاضر نشدم آن را به شكل آيتمي در بياورم. بنابراين از گروه خارج شدم، اما جالب اين جاست كه اين مجموعه تا آخر به همان شكل نمايشي و اپيزودي پيش رفت. حالا چرا، نمي دانم.
از بين كارهايتان كدام يكي را از همه بيشتر دوست داريد؟
برنامه در شرح كه برداشت طنزي از برنامه در شهر شبكه تهران بود. حدود 300 قسمت 7 دقيقه اي از اين مجموعه را هم ساختيم.
سال ها كار در زمينه طنز چقدر روي زندگي تان اثر گذاشته است؟
فكر مي كنم تنها تاثيرش اين بوده كه غم و غصه ام را بيشتر كرده است.
چرا؟
نمي دانم، شايد ويژگي طنز همين است.
اگر قرار باشد الان به سفر برويد، كجا را ترجيح مي دهيد؟
كوچه پس كوچه هاي اسپانيا را. چون پياده روهاي آن جا سنگي است و آرامش خاصي دارد.
تا به حال به دنياي دروني خودتان سفر كرده ايد؟
بله، دنياي من به گونه اي است كه هم وارد شدن و هم خارج شدن از آن سخت و يك جورهايي غيرقابل تحمل است.
چرا اين دنيا را رها نمي كنيد؟
دوست دارم، اما نمي شود. مگر اين كه يك دگرگوني در من ايجاد شود.
اگر روزي ديگر موضوعي نباشد كه بتوانيد آن را بنويسيد، چه مي  كنيد؟
نمي دانم، شايد مسافركشي كنم.
ارژنگ يعني چه؟
اسم كتاب ماني، است.
اين اسم چقدر روي شخصيت تان اثر گذاشته است؟
شايد اسمم من را ارژنگ كرده است.
براي پايان گفت وگو يكي از شعرهاي كتاب شعرتان، دمت گرم را براي ما بخوانيد.
بنده عاشق شما
شما عاشق يكي از آدما
آدمه عاشق ما
اي بابا

كنكور ساده است: مثل يك امتحان معمولي!
صدف علي رضايي و اعظم شقاقي كه در سفر ژنو با هم دوست شدند، نقاط مشترك زيادي دارند از جمله، يك طرح موفق در پشت سر و يك غول بي شاخ و دم در پيش رو: كنكور
007533.jpg
صدف: در ژنو طرح من را كه مي  ديدند، مي گفتند مگر در زلزله كسي را از دست داده اي؟ مي گفتم هموطن هايم را
اعظم: موفقيت، همان هدف داشتن است. من روي هر چيز كه دست  گذاشته ام توانسته  ام به آن برسم 

هما كبيري 
صدف علي رضايي به همراه مادرش به دفتر مجله آمده بود. بعد از اين كه دوستش، اعظم شقاقي هم به آن ها پيوست، كارمان را شروع كرديم، در حالي كه مادرش هم در اتاق مصاحبه حضور داشت. صدف و اعظم از بچه هايي بودند كه در نمايشگاه مبتكران و مخترعان سال 2005 ژنو حضور داشتند و با وجود سن كم شان مدال گرفتند.
صدف علي رضايي، دانش آموز پيش دانشگاهي است و با وجود حجم زياد درس ها و غولي به نام كنكور، به خاطر علاقه به اختراع كردن، كلا بي خيال درس خواندن شده و به دنبال طرحش رفته است. طرح او سيستم هشدار دهنده زلزله براي وسايل نقليه در حال حركت است كه از يك فرستنده و گيرنده درست شده است. فرستنده، امواج را از طريق امواج راديويي دريافت مي كند و به گيرنده اي كه در داخل ماشين در حال حركت نصب شده است، اطلاع مي دهد.
اعظم شقاقي 17 سال دارد و دانش آموز رشته رياضي فيزيك سال سوم متوسطه است. طرح او استفاده از يك روش بيولوژيكي براي كاهش آلودگي سوخت هواپيماست.
روي سيستم سوخت هواپيما كار كردم. آلودگي هاي موجود در آن را مورد بررسي قرار دادم و بعد از چندين ماه، با آزمايش ها و روش هاي مختلف، سوختي را با بازده چند برابر سوخت اول به وجود آوردم كه مصرف سوخت را كاهش مي دهد و به طول عمر موتور جت هم اضافه مي كند.
براي جواب دادن به هر سوال، كلي با هم مشورت مي  كنند و اگر چه هم مدرسه اي نيستند، اما پيداست كه حسابي با هم دوست اند. از نحوه آشنايي شان كه مي پرسم؛ به هم نگاه مي كنند، لبخند مي زنند و اعظم مي گويد: ما با هزينه شخصي در اين مسابقات شركت كرده بوديم و از تعداد افرادي كه مي خواستند شركت كنند، آگاهي نداشتيم و حتي تا روز آخر هم، همسفران مان را نمي شناختيم. وقتي براي گرفتن ويزا به سفارت رفته بوديم، توي آن مدت طولاني كه آن جا انتظار مي كشيديم، با هم آشنا شديم. در طول سفر هم كه همه جا با هم بوديم و بعد از آن هم مدام با هم در تماس هستيم.
نكات جالب و در عين حال بي ربطي اين دو نفر را به هم نزديك مي كند و به دوستي شان رنگ بيشتري مي دهد. صدف در رشته علوم انساني تحصيل مي  كند و تصميم دارد وكيل بشود. او در دوران كودكي به پزشكي فكر مي كرده و طرحش هم در زمينه فني و الكترونيك است! من به اين دليل رشته  انساني را انتخاب كردم كه حفظياتم خيلي خوب بود و رشته هاي دانشگاهي انساني را هم بيشتر دوست داشتم. در كنار اين علايق، كارهاي الكترونيكي را هم دنبال مي كردم. مثلا وقتي لوازم برقي خانه خراب مي شد، درست شان مي كردم!
اولين باري كه به سراغ الكترونيك رفتم، دو سال پيش بود؛ يكي از لوازم خانه مان خراب شده بود و توانستم به كمك پدرم آن را درست كنم. بعد از آن، دل و جرات بيشتري پيدا كردم و بدون ترس به سراغ پيچ و مهره ها مي رفتم.
اعظم مي خندد و مي گويد: هر كس در كودكي آرزوهاي زيادي دارد. اغلب بچه ها دوست دارند دكتر شوند. من هم همين طور بودم! بعد كه قدري بزرگ تر شدم، به نجوم علاقه پيدا كردم و اين علاقه را خيلي جدي گرفتم. از 13 سالگي در رشته نجوم و فيزيك فعاليت مي كنم. هر برنامه اي كه برگزار مي شد، مي رفتم. بعد به رشته هوافضا علاقه مند شدم كه طرح جديدم در همين زمينه است. فعلا دوست دارم براي آينده هم در همين رشته هوا فضا يا نجوم فعاليت كنم، اما همه چيز به قبول شدنم در دانشگاه بستگي دارد.
خيلي جرات مي خواهد كه آدم در سال هاي پاياني دبيرستان باشد و يك كار تحقيقاتي را به درسش ترجيح بدهد، يا مدتي به مدرسه نرود و از درسش عقب بيفتد و خلاصه اين كه معلوم نباشد آخر سر در دانشگاه چه نتيجه اي خواهد گرفت! صدف مي گويد: از تيرماه پارسال كه در پيش دانشگاهي ثبت نام كردم، تا مهرماه، تقريبا دغدغه اي جز درس خواندن نداشتم، اما بعد وقفه هاي كوتاه مدت پيش آمد. سه ماه قبل از سفر، يا به مدرسه نمي رفتم يا دير مي رفتم. وقتي هم درگير و دار رفتن به نمايشگاه ژنو بودم، همه همكلاسي هايم در حال درس خواندن و تست زدن بودند؛ فكر مي كنم امسال از كنكور عقب بمانم. مي پرسم: آيا مي تواني به آن چيزي كه در كنكور مي خواهي، برسي؟ جواب مي دهد: من سعي ام را مي  كنم، اما فكر نمي كنم كه ديگر فرصتي باقي مانده باشد!
هر دو مي گويند كه به عنوان اولين تجربه از خودشان راضي اند، اما از كساني كه در اين راه به آن ها كم لطفي كرده اند، نه! و قصد دارند طرح هايشان را در جشنواره خوارزمي امسال شركت دهند
اعظم درباره طرحش مي گويد: 10 ماه است كه به طور مداوم روي طرحم كار مي كنم. 6 ماه دويدم و بي خوابي كشيدم و فشار عصبي داشتم. هيچ كس هم نبود كه بتواند كمكم كند. همه كارها را خودم انجام دادم. يك كار سنگين روي دوشم بود و ديگران هم همين طور بودند؛ چون به كارمان علاقه مند بوديم و هدف مشخصي هم داشتيم. الان كه به اين جا رسيده ايم، وقتي از بالا به زير پايمان نگاه مي كنيم، مي فهميم كه چه سختي هايي را پشت سر گذاشته ايم. تنها چاره كار مان توكل به خدا بود. هر لحظه ممكن بود گرهي در كارمان بيفتد، چرا كه از حمايت دولتي برخوردار نبوديم. تقريبا از اسفند ماه من ديگر به مدرسه نرفتم و خوش بختانه مسوولان مدرسه هم با غيبتم مشكلي نداشتند.
به نظر مي رسد كه اعظم از آن منجم هاي آماتور آينده دار باشد و براي من سوال است كه با اين همه علاقه، چطور در المپياد نجوم شركت نكرده است.
متاسفانه در ايران نبودم تا بتوانم در المپياد شركت كنم. البته يك سال ديگر هم فرصت دارم. سال گذشته در المپياد فيزيك در مدرسه مان اول و در ناحيه چهارم شدم.
اين دو مهمان ما سن كمي دارند و به نظر مي رسد كه اين كارها براي آن ها در حكم شروع بوده است.
صدف و اعظم، هر دو، مي گويند كه به عنوان اولين تجربه از خودشان راضي اند، اما از كساني كه در اين راه به آن ها كم لطفي كرده اند، نه! هر دو قصد دارند طرح هايشان را در جشنواره خوارزمي امسال شركت دهند. به هر حال اين تجربه براي جوان هايي در اين سن و سال يك موفقيت است. اعظم مي گويد: موفقيت در واقع همان هدف داشتن است. همان آرزوست؛ من اگر تلاش كنم، با پشتكار به هدفم مي رسم و اين خودش يعني موفقيت.
صدف هم معتقد است: تعريف موفقيت همان توكل به خدا، تلاش، پشتكار و اراده است. اعظم خودش را موفق مي داند، چرا كه معتقد است براي انجام هر كاري، اولين قدم، كه تلاش است برداشته است و پشتكاري قوي دارد. صدف فعل خواستن را به بهترين شكل صرف مي كند: من روي هر چيزي كه دست گذاشته ام، توانسته ام موفق شوم!
صدف از پشتكار در كاري كه با رشته تحصيلي و آينده  اش بي ارتباط است، مي گويد: من قبل از اين ماجرا، خيلي كتاب هاي الكترونيكي مي خواندم. خودم از زلزله خيلي مي ترسم. زلزله بم مرا خيلي ناراحت و افسرده كرد. بعد هم كه زلزله بلده اتفاق افتاد، صحنه  هايي كه از آن فاجعه ديدم، تاثير زيادي روي من گذاشت. با خودم فكر كردم، شايد بتوانم به همنوع هايم كمك كنم. در نمايشگاه سويس هم وقتي طرحم را مي ديدند، مي پرسيدند؛ مگر شما كسي را در زلزله از دست داده ايد؟ و من پاسخ مي دادم؛ هموطن   هايم را!
اعظم درباره جايزه مسابقات مي گويد: بيشتر افرادي كه در نمايشگاه و مسابقات شركت مي كنند، به خاطر جايزه اش نمي آيند، بلكه به خاطر ارزش و اعتبار علمي آن است كه هر سال منتظرند اين نمايشگاه برگزار شود. ما هم براي اين كه خودمان را در عرصه جهاني مطرح كنيم، راهي مسابقات شديم. در واقع مسايل مادي اش اهميت چنداني نداشت!
آن ها هنوز به زبان انگليسي تسلط كافي ندارند و براي شرح كارشان در نمايشگاه به ايما و اشاره هم متوسل شده  اند. اعظم مي گويد: يكي از دلايلي كه باعث شده تا ما به مقامي كه مي خواستيم نرسيم، اين بود كه نتوانستيم مفهوم مورد نظرمان را به درستي به داور منتقل كنيم. اگر تيم ما مترجم فني داشت، حتي مي توانستيم مدال هاي بيشتر و طلاهاي بيشتري بگيريم.
صدف مي گويد: بعد از برگشت هم از ما تقدير شد. همان قرآني كه رهبر به ما دادند، خيلي باارزش بود. حج عمره هم از بهترين جايزه ها بود.
اين دو مخترع جوان هم مثل همه جوان هاي ديگر استرس كنكور دارند، به قبول شدن و نشدنش فكر مي  كنند و با اين همه دغدغه مي گويند كه ديگر اوقات فراغتي ندارند: اگر شبانه روز از 24 ساعت بيشتر مي شد، شايد به بخشي از كارهايمان مي رسيديم!
صدف مي گويد: اگر در كنكور قبول نشوم، دنيا كه به آخر نرسيده؛ به دنبال اختراع هاي جديدم هستم و .
اعظم هم مي گويد كه كنكور برايش چندان مهم نيست و اگر درس مي خواند، فقط براي اين است كه ياد بگيرد. او تا به حال براي نمره گرفتن درس نخوانده! اعظم مي گويد: كنكور خيلي ساده است؛ مثل يك امتحان معمولي!

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
لا غر، با صورتي كشيده!
شبكه سه و نيم
رويداد هفته
تلويزيون
فيلم ديدن با خاطره ها
آقاي خندان 
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
توجيه ندارم، ببخشيد
پسر آذري سپاهان
رويداد هفته
دختران ملي پوش تيم ايران
ديدار در استانبول 
فوتبالي از شن و مه
اجتماعي
سوره حج - آيات 39 و 40 (يادمان سوم خرداد، سالروز فتح خرمشهر)
پيدا كردن آقاي رييس جمهور
زندگي
خريد خدمت براي خارج نشين ها
قاچاق است؛ مي گيريم!
رويداد هفته
سينما
پاتوقي براي متفاوت ها
كن يك نمايش  است 
ده سوال و جواب درباره كن
دانش
اينترنت در دستان شما
روزها
آزادي خرمشهر۳ خرداد 1362
روخدادها
قدم به قدم مقاومت يك شهر
جهان كوچك
روزي روزگاري پنجاه قرن ديگر.
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |