- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره نوزدهم - شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۴ - - May 21, 2005
docharkhe
يك روز با رهبر، در ميان صخره هاي سخت كرمان
سحرخيز باشيد.
007521.jpg
عكس و مطلب ازwww.khamenei.ir:
دخترها از اين ديدار غيرمنتظره زبان شان بند آمده و نمي توانند درست جواب احوال پرسي را بدهند.مي شنوند: خوش حالم كه به كوه آمده ايد و ورزش مي كنيد. كار خوبي است، اين كار را ترك نكنيد
پنج شنبه، 15 ارديبهشت، ساعت۲۳: ديدار با خانواده شهدا تمام شده است. هنوز شام نخورده ايم. برنامه امروز سنگين بود و آقا خسته به نظر مي رسند. از كوه پيمايي فردا مي پرسم. مي گويند: ببينيم، اگر سرحال بوديم مي رويم.

جمعه، 16 ارديبهشت، ساعت 4:15بامداد: با محل استقرار ايشان كه همان  خانه سازماني استاندار كرمان است تماس مي گيرم. تلفن را آقا جواد برمي دارد؛ داماد ايشان كه از نيمه سفر همراه شده است. از برنامه صبح مي پرسم. مي گويد آقا هنوز مشغول نماز شب است، بعد از نماز سوال مي كنم.

ساعت 4:40 بامداد: صداي اذان در كوچه هاي كرمان پيچيده است. تلفن زنگ مي زند: برنامه سر جاي خودش است. با بچه هاي حفاظت، نشر آثار و ارتباطات تماس مي گيرم و قطعي شدن برنامه كوه پيمايي را خبر مي دهم.

ساعت 5 بامداد: به سمت گلزار شهداي كرمان راه مي افتيم. در منطقه گلزار، كوه هايي هست كه كرماني ها به آن كوه هاي صاحب الزمان مي گويند. جاي خوش آب و هوا و قشنگي است:  از سه طرف كوه هاي بلند صخره اي سر به فلك كشيده و در ميان آن، دره نسبتا وسيعي كه گلزار شهدا، مسجد، پيست موتور سواري و يك جنگل مصنوعي در آن قرار دارند.
هوا هنوز تاريك است كه پياده روي جاده با شيب كم آغاز مي شود. آقا جلو مي روند و بدون توجه به اطراف در حال ذكر گفتن اند. دوتا از بچه ها در تاريكي مشغول فيلم برداري و عكاسي اند.
يك دفعه يك پرايد از راه مي رسد. 3 نفر سوار ماشين اند. چند متر جلوتر مي ايستند و مي خواهند پياده شوند، اما بچه هاي حفاظت دور ماشين را مي گيرند و از آن ها مي خواهند در ماشين بمانند.
هوا گرگ و ميش شده و سپيده دارد سر مي زند. هواي لطيف صبحگاهي، زيبايي صخره هاي اطراف، طراوت جنگل كاج و آواز صبحگاهي پرنده ها دست به دست هم داده است. آقا عباي خود را تا كرده و روي دوش انداخته اند و در حالي كه دست چپ، دانه هاي تسبيح را مي گرداند، كف دست راست (كه با توجه به جانبازي از ناحيه كل اين دست نمي تواند چيزي را نگه دارد) دنباله عبا را روي سينه نگه داشته است.
جلوتر، در سمت چپ جاده يك راه پاكوب ديده مي شود؛ خطي كه كوه نوردان قبلي با قلم پا روي زمين كشيده اند. حركت ما به سوي ارتفاع از همين مسير آغاز مي شود. شيب كوه تند است و راه باريك و جمعيت زياد و همه اين ها باعث مي شود سنگ ها مدام ريزش كنند، به خصوص كه عده اي هم جلوتر از ما از كوه بالا مي روند.
مدتي است كه بالا مي رويم. روي دامنه مي ايستيم و به عقب نگاه مي كنيم. ديواره هاي صخره اي دره كه شهر كرمان در انتهاي آن است، صعود به غار حرا و منظره شهر مكه را تداعي مي كند. اين نكته را به آقا مي گويم. آقامسعود، پسر ايشان كه از ابتداي سفر همراه است، تاييد مي كند، ولي مي گويد آن جا جنگل ندارد. باز راه مي افتيم. جوان هايي كه جلوتر از ما بودند متوجه آقا مي شوند و با صداي بلند صلوات مي فرستند. حالا پشت سري ها هم خبر مي شوند و خودشان را به ما مي رسانند. بچه هاي حفاظت راه را بسته اند و از جوان ها مي خواهند به راه خودشان ادامه بدهند و بگذارند كوه پيمايي آقا ادامه يابد، اما آقا بچه ها را صدا مي كنند و با تك تك آن ها احوال پرسي مي كنند. بعضي تا نزديك آقا مي رسند، گريه شان مي گيرد. بعضي هم صلوات مي فرستند و شعار مي دهند. برخي التماس دعا دارند و. جمعيت مدام زياد مي شود، آن قدر كه مجبور مي شويم برگرديم. بلندگوي گلزار شهدا دعاي ندبه پخش مي كند و صدا در كوه مي پيچد: يا بن الشهب الثاقبه، يابن الانجم الزاهره، يابن السبل الواضحه.

ساعت 6 بامداد:  داريم برمي گرديم كه چند نفر با اصرار خود را به آقا مي رسانند. بين آن ها دو - سه طلبه هم هستند كه به گريه افتاده اند. يكي از آن ها مي گويد دو روز است كه از صبح خيلي زود، به اميد ديدن ايشان به كوه مي آيند. آقا مي پرسند از كجا مي دانستيد؟ و آن ها مي گويند به استان هاي قبلي كه سفر مي كرديد، متوجه اين موضوع شديم و چون روزهاي تعطيل كرماني ها براي كوه نوردي به اين منطقه مي آيند، احتمال داديم كه شما را اين جا ببينيم.
متوجه سه دختر مي شوم كه دورتر ايستاده اند و با اشتياق اين منظره را نگاه مي كنند. يكي از آن ها چادري است و دو تاي ديگر مانتو و روسري پوشيده اند، ولي حجاب شان كامل است. به آن ها اشاره مي كنم كه جلوتر بياييد. يكي از آن ها مي گويد خجالت مي كشيم. بالاخره جلو مي آيند و آقا كه متوجه آن ها مي شوند، با لبخند احوال شان را مي پرسند. دخترها از اين ديدار غيرمنتظره زبان شان بند آمده و نمي توانند درست جواب احوال پرسي آقا را بدهند. آقا مي گويند: خوش حالم كه به كوه آمده ايد و ورزش مي كنيد. كار خوبي است، اين كار را ترك نكنيد.
به راه ادامه مي دهيم. آقا مي گويند بايد مردم را تشويق كرد به ورزش. من هم از فرصت استفاده مي كنم و اجازه مي گيرم عكس و تصوير برنامه امروز را منتشر كنم.
به پايين كوه رسيده ايم. نزديك جاده، حاجي شمقدري كه از همراهان است با يك دسته گل وحشي خود را به آقا مي رساند. حاجي پدر شهيد است؛ هفتاد و چند سال دارد، ولي از خيلي از جوان هاي جمع سرحال تر است! لابد به خاطر اين كه در همين كوه و كمر زندگي كرده است. با خودم مي گويم:  شاهد از غيب رسيد.

ساعت 7 بامداد: كنار ماشين ها رسيده ايم. سفر كوتاه امروز تمام شده است، اما جمعيت كرماني هاي كوه نورد كه خيلي هايشان تازه از راه رسيده اند هر لحظه زيادتر مي شود. كنار ماشين، خانم هايي با چادر مشكي صف كشيده اند كه آن ها هم با نزديك شدن آقا اشك شان سرازير مي شود.
درهاي ماشين بسته مي شود و ماشين راه مي افتد. به طرف ماشين بچه هاي فيلم بردار مي روم. يك نفر كه كفش كوه پايش است، دوان دوان خودش را مي رساند و با حسرت دور شدن ماشين را نگاه مي  كند. مي گويد: هميشه نيم ساعت زودتر مي آمدم، ولي امروز خواب ماندم. يكي از بچه ها مي خندد و مثل معروف را به او يادآوري مي كند: سحر خيز باش تا كامروا شوي!

راي از ما كاراز شما
007572.jpg
رييس جمهور آينده يك ميليون و هفتصد و پنجاه و سه هزار و هشتصد و نود و چهار راي اولي دارد كه مهم ترين چيزي كه از او مي خواهند اين است؛ حل مشكلات جوانان در زمينه ازدواج، مسكن و اشتغال 
۱۴ ارديبهشت 1384، فرهنگ سراي بهمن: 400 دانش آموز از اتحاديه  هاي اسلامي دانش آموزان مدارس تهران به عنوان نماينده كليه دانش آموزان مناطق مختلف تهران دور هم جمع شده اند.
به محض ورود به هر كدام از بچه ها يك برگه كه 8سوال روي آن نوشته شده، مي دهند. سوال ها درباره انتخابات است. اين يك مسابقه است و قرار است قبل از شروع رسمي برنامه  برگه ها جمع شود. هر كس 25 دقيقه فرصت پاسخ دادن به سوال ها را دارد.
در و ديوارها پر شده از عبارت جشن تكليف سياسي . اين بچه ها را معذب نمي كند قرار است امروز ياد بگيرند چگونه به تكليف خود درست عمل كنند.
طبق معمول همه برنامه ها بعد از قرآن دو-سه تا سخن راني در راه است كه اين بار برخلاف معمول از خميازه و چرت زدن خبري نيست، چون مجلس به يك جلسه پرسش و پاسخ درست و حسابي تبديل شده است. بچه ها از ملاك  هايشان مي گويند و از وظايف رييس جمهور مي پرسند. يك ماه پيش بود كه بحث چنين برنامه اي در ديدار دانش آموزان با رهبر مطرح شد. رهبر عنوان برنامه را جشن تكليف سياسي گذاشتند و گفتند جشن تكليف يعني  بچه ها بايد به خوبي ها و شيريني هاي اين حضور بيشتر از سختي هايش نگاه كنند و حق راي داشتن مي تواند يك تكليف سنگين اما شيرين باشد. پخش نماهنگ زيارت آل يس شروع مي  شود. همه سكوت مي كنند. چند نفر در سالن دارند برگه هاي مسابقه را جمع مي كنند. بچه ها پاسخ  هاي خود را بي سروصدا به مسوولان برنامه مي دهند.

۸۹۴و۷۵۳و۱ رقم عجيب غريبي به نظر مي  رسد مخصوصا در كنار تركيب مشاور دانش آموز. اين عبارت و رقم روي صندوق بزرگ سفيد رنگي كه گوشه سالن قرار دارد، نوشته شده است و معني اش هم اين است كه رييس جمهور اين دوره يك ميليون و هفتصد و پنجاه و سه هزار و هشتصد و نود و چهار مشاور دانش آموز دارد. اين مرحله هيجان انگيزترين قسمت  همايش امروز است. قرار است بچه ها تجربه انداختن اولين كاغذ را در صندوق راي قبل از انتخابات واقعي و به صورت آزمايشي مزه مزه كنند. هر كس يك برگه راي در دست دارد. پشت برگه ها 10 مورد به عنوان اولويت هاي شما در انتخاب رييس جمهور آينده آمده است. هر كس بايد سه مورد را در برگه بنويسد. بچه ها پشت سر هم صف كشيده اند، هر كس مي آيد و با ژست مخصوص خودش راي خود را در صندوق مي اندازد. بچه ها درباره اولويت ها با همديگر بحث مي كنند. ديگر همه سرجاي خودشان نشسته اند. بعضي ها سر اين كه كدام موردها بيشترين راي را مي آورند با هم شرط مي بندند. كليپ ديدار بچه ها با مقام معظم رهبري در عيد دارد پخش مي شود. همه آرام نشسته اند و ياد ديداري مي افتادند كه فكر برنامه امروز از آن جا شروع شده است. چراغ ها روشن مي شود. كليپ تمام شده است. مجري خصوصيات برگزيده رييس جمهور آينده را مي خواند: پي گيري مشكلات جوانان در ازدواج، اشتغال و مسكن و برقراري عدالت اجتماعي . بيشترين راي را آورده است. ديگر بچه ها به اين جمله ها به عنوان شعار نگاه نمي كنند. چون همه شان در انتخاب اين عناوين سهيم بوده  اند.
007569.jpg
بچه ها تجربه انداختن  اولين كاغذ را در صندوق  راي قبل از انتخابات واقعي  و به صورت آزمايشي  مزه مزه مي كنند
هر راي يك راي اولي، تنها يك راي نيست. اين شعار همايش امروز است و البته شعار باقي  همايش هاي مشابه كه در سراسر كشور برگزار مي شود.
۲۵ همايش سراسري در مراكز استان  هاي مختلف ايران با عنوان جشن تكليف سياسي برگزار شده است. سوژه اصلي مباحث تمام برنامه ها فعاليت، انگيزه و حضور بچه  ها در انتخاب اين دوره رياست جمهوري است. قسمت مشترك در تمام اين همايش ها راي گيري آزمايشي است كه بيشتر به يك مانور يا رزمايش مي ماند. داوود روستايي، معاون فرهنگي اتحاديه و دبير اين برنامه مي گويد: قرار است اين جشن ها در مفهوم گفتماني شان جشن باشد و نه در مفهوم عملياتي. يعني قرار نيست اين جا شادي و نشاط عجيب غريبي وجود داشته باشد، قرار است بچه ها از موضوع حق و تكليف سر در بياورند و در پايان برنامه ياد گرفته باشند كه نسبت اين دو با هم چيست و چه طور انتخابات و حق راي داشتن آن ها مي تواند هم حق آن ها باشد و هم تكليف شان.

ديگر چيزي به پايان  برنامه نمانده است. اسامي 14 نفر به عنوان برندگان مسابقه اعلام مي شود. بچه ها يكي يكي مي آيند و هديه خود را مي  گيرند.
دانش آموزي با شور و هيجان بيانيه پاياني را مي خواند و وقتي ديگر همه سر جايشان وول مي خورند، درهاي خروجي سالن باز مي شود.
از همه با شيريني و آب ميوه پذيرايي مي كنند، اما برخلاف هميشه كسي براي سانديس اضافه سر و دست نمي شكند؛ هر چه باشد خيلي بزرگ شده اند؛ آن ها راي اولي هستند.

سال هاي دور از خانه 
هفته خوابگاه ها به پايان آمد، اما حكايت مشكلات بچه هاي خوابگاهي همچنان باقي است 
007545.jpg
وقتي نمي شود با خيلي از مسوولان خوابگاه ها كنار آمد، توقع اين كه آن ها براي كنار آمدن با هم اتاقي ها به ما كمك كنند، توقع زيادي است.
اسماعيل رمضاني 
يكي از بچه هاي خوابگاه فرياد مي زند: اين جا حوصله مان سر مي رود. ديگري مي گويد: خيلي از بچه ها نظافت را رعايت نمي كنند. از بين صداي بچه ها، صداي ديگري به گوش مي رسد: چطور درس بخوانيم؟ اين جا هميشه شلوغ است. و ديگري: خيلي وقت ها از بي كاري مي زنيم بيرون و الكي توي خيابان ها راه مي رويم.
نمي دانم دانشجو بوده اي و زندگي خوابگاهي را تجربه كرده اي يا نه، اما به هر حال، مي تواني كمي به اين اصطلاح فكر كني: دانشجويان مهاجر. شايد چندان برايت خوش آيند نباشد و بگويي اين جا و آن جا ندارد، همه جاي ايران سراي من است و اين جور چيزها، اما دانشجويان مهاجري كه به قصد ادامه تحصيل از شهر خود دور مي شوند، با مشكلات بسياري دست و پنجه نرم مي كنند و سال هاي دور از خانه، دوره اي سرنوشت ساز در زندگي آنان به شمار مي آيد. دوره اي كه با حوادث تلخ و شيرين همراه است و - خوب يا بد - از ذهن هيچ كدام شان پاك نمي شود.
معضل هم اتاقي ها
حميدرضا از اهالي اصفهان است، اما در يكي از دانشگاه هاي تهران، تحصيل مي كند. به اعتقاد او اغلب دانشجوياني كه در دانشگاه هاي خارج از شهر خود پذيرفته مي شوند، در آغاز، نگراني پدر و مادر را تقريبا بي مورد مي دانند و با شوق و ذوق، دور شدن از خانواده را تجربه اي شيرين ارزيابي مي كنند، اما. حميدرضا مي گويد: مي خواستيم هرچه زودتر عنوان دانشجو را به خود اختصاص دهيم. از طرفي از اين كه قرار بود مدتي از خانواده دور باشيم و همراه با بروبچه هاي هم سن و سال مان زندگي تازه اي را تجربه كنيم، از ته دل خوش حال بوديم، اما واقعيت اين است كه پس از فروكش كردن اشتياق اوليه، هر كدام از ما به تناسب مقاومتي كه در برابر تغيير و تحولات از خود نشان داديم، با خلاء عاطفي شديدي روبه رو شديم و اين خلاء باعث شد ترم اول، دوره بسيار سختي براي همه ما باشد.
او اضافه مي كند: بچه هايي كه در شهر خود به دانشگاه مي روند، در مقايسه با دانشجوياني كه در شهر ديگري درس مي خوانند، در اين دوره تغيير چنداني نسبت به دوران دانش آموزي شان احساس نمي كنند. آنان فقط بايد خود را با محيط دانشگاه وفق دهند، اما براي ما در بدو ورود به دانشگاه همه چيز تغيير مي كند. به خصوص بچه هايي كه بيشتر با خانواده مانوس بوده اند، مشكلات بيشتري دارند؛ احساس تنهايي شديد و سردرگمي زيادي كه در رويارويي با مشكلات دانشجو شدن براي ما وجود داشت مهم ترين مساله اي بود كه در ماه هاي اول با آن مواجه بوديم.
محمدرضا از اين كه خوابگاه با مديريتي كاملا خشك و رسمي اداره مي شود و هيچ كس به مشكلات ميهمانان تنهاي خوابگاه ها و به ويژه مشكلات روحي رواني و آشفتگي دانشجويان تازه وارد فكر نمي كند، شاكي است: وقتي نمي شود با خيلي از مسوولان خوابگاه ها كنار آمد، توقع اين كه آن ها براي كنار آمدن با هم اتاقي ها به ما كمك كنند، توقع زيادي است.
معضل هم اتاقي ها را با رضا، كه دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف است، در ميان مي گذارم. او مي گويد: كنار آمدن با هم اتاقي ها مهم ترين معضل ماست، افرادي با فرهنگ هاي كاملا متفاوت كه در شهرها و خانواده  هاي مختلف بزرگ شده  اند، بايد در اتاق هايي كوچك در كنار هم زندگي كنند. خيلي  از ما حتي از نظر ساعت هاي خواب و بيداري با هم مشكل داريم. در عين حال، يك نفر به عنوان هم اتاقي مي تواند سرنوشت بقيه را تغيير دهد. در خوابگاه ها هم كه هيچ سرگرمي و تفريحي وجود ندارد و بچه ها اغلب دچار تضاد زياد، افسردگي و خستگي مي شوند، در حدي كه گاهي فكر مي كنيم كاش مي توانستيم از همه چيز فرار كنيم.
معصومه دختر دانشجويي است از شهرستان اراك كه در تهران درس مي خواند. او با گلايه از برخي خانواده ها، ابتدا اين پرسش را مطرح مي كند كه چرا پدر و مادرها يك دفعه احساس مي كنند بچه  هايشان كاملا بزرگ شده  اند؟ و مي افزايد: خيلي از خانواده  ها به راحتي بچه هايشان را فراموش مي كنند. گاهي بعضي از دوستان ما روزها منتظر تلفني از خانواده  هايشان مي مانند. فكر مي كنم خيلي از آسيب هاي اجتماعي و مشكلات بزرگي كه براي بچه ها پيش مي آيد، از همين جاها ناشي مي شود؛ بچه ها بعد از مدتي حس مي  كنند كه ديگر براي خانواده  ها اهميت چنداني ندارند. از طرفي خانواده  ها هم فكر مي كنند كه دانشگاه بر همه رفتار و كردار بچه   هايشان نظارت كامل دارد و جاي آن ها را براي بچه ها پر مي كند.
معصومه مي گويد: امكانات تفريح و سرگرمي هم كه نيست. پس بايد از خوابگاه بيرون زد و به نوعي خود را سرگرم كرد. تهران هم كه هر طرفش را نگاه مي كني پر است از جاذبه. پس هيجان اوليه و احساس تنهايي و افسردگي دست به دست هم مي دهند تا خيلي راحت  از چاله به چاه بيفتي.
بازگشت به خانه 
اما تنها بچه هايي كه از شهرستان ها به تهران مي آيند، مشكل ندارند. گاهي مشكلات دانشجوياني كه از شهرهاي بزرگ به شهرهاي كوچك تر مي روند، بيشتر است، نيلوفر، دانشجوي تهراني كه در رشته مهندسي يكي از دانشگاه  هاي شمال كشور درس مي خواند، در اين باره مي گويد: در شرايطي كه زندگي در تهران كاملا متفاوت است، پذيرفتن فرهنگ شهرهاي كوچك و انطباق خود با آن براي كسي كه آن جا زندگي نكرده، معضل بزرگي به حساب مي آيد. فكر مي كنم اين بچه ها براي افسردگي و مشكلات روحي و عاطفي شرايط آماده  تري دارند.
اين مشكل را دانشجوياني كه در پايان تحصيل بايد به شهرهاي خود برگردند، به نوعي ديگر احساس مي كنند: زماني كه به هر طريقي - خوب يا بد - با مشكلات كنار آمدي، بعد از چهار سال دوباره بايد شاهد تحول و تغيير ديگري در زندگي ات باشي و آن زماني است كه دوران تحصيلت تمام شده و بايد به خانه برگردي. انگار تمام شرايط دوباره بايد تغيير كند. به خصوص براي بچه هايي كه از شهرهاي كوچك تر به شهرهاي بزرگ تر آمده اند و بايد خود را با محيط بسته شهرهاي كوچك سازگار كنند.
خوابگاه مكمل دانشگاه 
خوابگاه، مكمل دانشگاه است. جواد، دانشجوي سال آخر جامعه شناسي، براي اين جمله كه من به انتهاي گزارش چسبانده ام، دلايل متعددي دارد. مهم ترين دليل او هم اين است كه زندگي خوابگاهي يك زندگي گروهي است و چيزهايي به يك جوان مي آموزد كه ممكن است فرصت ديگري براي آموختن آن ها فراهم نشود. به نظر او خوابگاه فقط مكاني براي چرت زدن نيست، بلكه مي تواند مكاني هم باشد براي يادگيري مهارت هاي اجتماعي. به همين دليل اگر به جواد باشد، جمله نتيجه  گيري آخر گزارش را اين طور مي  نويسد: خوابگاه مهم تر از دانشگاه است.

گردهمايي رياضي دان هاي آينده ايران 
مسابقه رياضي دانشجويي كشور كه امسال در بابلسر برگزار شد چيزي بيش از يك مسابقه است 
007536.jpg
هما كبيري
هر سال در ارديبهشت ماه تيم هاي پنج نفره اي از دانشجويان رياضي دوره كارشناسي دانشگاه هاي سراسر كشور، راهي يك دانشگاه كه حكم ميزبان را دارند، مي شوند و چند روزي در حال و هواي مسابقات سير مي كنند. اين زمان مدت خوبي است براي تبادل اطلاعات به روز رياضيات بين دانشجويان و استاداني كه رياضي زندگي آن هاست.
شايد مسابقه رياضي دانشجويي كشوري، مهم ترين اتفاق رياضيات در كشور ماست، چرا كه توسط انجمن رياضي ايران هدايت مي شود و اعتبار بين المللي دارد! تعداد زيادي استاد رياضي در نقاط مختلف كشور و دانشجويان مقاطع بالاتر به همراه شركت كنندگان به بحث و تبادل نظر مي پردازند.
۱۳ تا 16 ارديبهشت ماه امسال هم بيست ونهمين مسابقه دانشجويي رياضي كشور در دانشگاه مازندران و در شهر بابلسر با استقبال خوب دانشگاه هاي سراسر كشور برگزار شد و هر دانشگاهي كه فكرش را بكنيد به همراه تيم پنج نفره اش در اين مسابقات حضور داشت. شهرستان هاي دوردست هم به دليل اعتباري كه حضور در مسابقات برايشان دارد، راهي مسابقات مي شوند.
دانشگاه بابلسر به عنوان ميزبان همه هزينه هاي مربوط را تقبل كرد و مهمانان را در مجتمع تربيت معلم بابلسر اسكان داد و همان جا همه برنامه ها انجام شد.
صبح روز سه شنبه 13 ارديبهشت ماه: ساعت 9 صبح است و 185 نفر شركت كننده از 36 دانشگاه ايران پشت ميزهاي خود نشسته اند و آماده اند تا شروع كنند! يكي اضطراب دارد و يكي آن قدر آرام است كه مطمئن مي شوي اين جور مسابقات برايش به آب خوردن مي ماند، عده اي هم كه از نتيجه مطمئن اند!
مسابقه شروع مي شود، 3 ساعت ونيم زماني است كه براي 6 سوال از طرف كميته اجرايي مسابقات در نظر گرفته شده است.
۲ سوال در زمينه جبر، 2 سوال آناليزي و 2 سوال ابتكاري ميزاني است كه داشته هاي رياضي افراد را به سنجش مي گيرد و اين نشانگر اين واقعيت است كه زياد درس خوان - خرخواني - و حفظ كردن، چاره كار نيست، آن چه مهم است در دو كلمه خلاصه مي شود: ابتكار و خلاقيت!
ساعت 12 و سي دقيقه است، برگه ها جمع آوري شده و بچه ها با هياهو سالن محل برگزاري را ترك مي كنند. ناهاري مي خورند و تا فردا آزاد هستند. صبح روز چهارشنبه باز هم همين برنامه اجرا مي شود: مسابقه - سوال - جبر - آناليز - ابتكار و 30:12 پايان.
بلافاصله كميته مربوط به تصحيح اوراق كه متشكل از استادان و دانشجويان مقاطع بالاتر و جوان هستند، كار خود را شروع مي كنند. همه چيز بايد تا فردا مشخص شود!
بعدازظهر همان روز بچه ها براي هواخوري در يك هواي ابري و باراني به ساحل دريا مي روند.
پنج شنبه روز اعتراض!
صبح روز پنج شنبه 15 ارديبهشت، نمره  ها اعلام شد و اين تازه شروع اعتراض ها بود.
007647.jpg
دكتر سيدعبادالله محموديان، رييس انجمن رياضي در اين مورد مي گويد: سال گذشته در مورد اعتراض ها مشكلات زيادي پيش آمد، به همين دليل امسال تصميم گرفتيم كه از افراد جوان براي تصحيح اوراق استفاده كنيم و هر ورقه را دو نفر مصحح به طور كاملا مجزا تصحيح مي كردند. براي اعتراض هم دانشجوي معترض بايد ابتدا با سرپرست تيمش سوال را حل مي كرد، بعد اگر استاد وي به اين نتيجه مي رسيد كه راه حل وي صحيح بوده، به اعتراض او رسيدگي مي شد.
در اغلب موارد مشاهده شد كه اشكال از راه حل دانشجو بوده است! به اين ترتيب تعداد اعتراض ها به ميزان قابل توجهي كاهش يافت.
دانشجويان مسابقات امسال را در كل سازمان  يافته تر و منظم تر از گذشته ارزيابي مي كردند و از تصحيح اوراق هم راضي تر بودند.
روز جمعه، روز اختتاميه:
بالاخره روزي كه همه منتظرش بودند فرا رسيد. پس از سخن راني هاي رييس انجمن رياضي و رييس دانشگاه مازندران، مراسم اهداي مدال ها از بالا به پايين آغاز شد.
ايمان ستايش با كسب 214 امتياز، محمد فرج زاده تهراني با 209، محمدعباس رضايي با 186 و محمدحسين موسوي با 182 امتياز از دانشگاه صنعتي شريف، فاطمه دروديان از دانشگاه اميركبير و محمد حسن زاده از دانشگاه تهران، 6 نفري بودند كه موفق به كسب مدال طلا شدند.
دو نفر اول برگزيدگان يعني ايمان ستايش و محمد فرج زاده تهراني به مدت سه ماه به اكول نرمال سوپريور كه معروف ترين دانشگاه فرانسه است و نفر سوم يعني محمدعباس رضايي به مدت يك ماه به مركز بين المللي فيزيك نظري عبدالسلام در ايتاليا براي فرصت مطالعاتي اعزام مي شوند.
دوازده نفر ديگر از دانشجويان دانشگاه هاي فردوسي مشهد، صنعتي اصفهان، شيراز، شهيد رجايي، شهيد بهشتي، اميركبير، قم و صنعتي شاهرود مدال نقره دريافت كردند و 16 نفر هم موفق به دريافت مدال برنز شدند.
در اين مراسم از دانشگاه صنعتي شاهرود به خاطر جهش چشم گيري كه در طول اين يك سال از خود نشان داد و از رتبه شانزدهم سال گذشته به رتبه هشتم رسيد،  تقدير به عمل آمد.
از نظر تيمي هم دانشگاه صنعتي شريف اول، اميركبير دوم و صنعتي اصفهان سوم شد. اين سه تيم در مسابقات جهاني دانشجويي رياضي كه از 22 تا 28 جولاي در كشور بلغارستان برگزار مي شود شركت خواهند كرد.
كسي از شركت كنندگان تا به حال به ياد ندارد كه در سالي، دانشگاه شريف به مقام اول دست نيافته باشد! شايد جدول رده بندي تيم ها، دليل خوبي بر اين نظر باشد.
حالا ديگر همه راهي شهر خودشان شدند. با دستاني كه جمع و تفريق ها را زمين گذاشته بود و دوستي ها را با خود مي برد؛ با كوله باري كه شايد اندوخته هاي رياضي اش بيشتر از ديروز بود.
تجربه، شايد از آن ها آدم هاي بزرگي بسازد.
براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد اين مسابقات مي توانيد به آدرس زير مراجعه كنيد:
www.imc-math.org

دويست هزار نفر مبتلا به اين بيماري داريم. پونه يكي - تنها يكي - از آن هاست!
هپاتيت هست؛زندگي هم 
007614.jpg
پونه: خوب شدنم گرچه ديگه خيلي دست نيافتني به نظر مي رسه، اما خب آرزو بر جوانان عيب نيست.
تنها اميدم اينه كه به پيوند كبد احتياج پيدا نكنم. چون اون وقت مجبوريم كل خونه زندگي مونو بفروشيم.

سارا هاشمي نيك 
پونه را يكي از دوستانم با من آشنا كرد. مي گفت در گذشته توي دانشگاه همكلاسي اش بوده؛ دختري شوخ و شاد و پرانرژي كه درسش را هم خوب مي خوانده، البته قبل از اين كه بيماري گريبانش را بگيرد و اين ويژگي ها را يكي يكي از دست بدهد. بعد از بيماري، او درس و دانشگاه را رها مي كند و قيد دوستان و آشنايان را مي زند. دوستم مي گفت پونه بعد از بيماري خيلي عوض شده و بعيد مي داند كه به مصاحبه و گفت وگو رضايت بدهد. چيزي كه بعد از اصرارهاي فراوان ما محقق شد، البته همراه با خواهش هاي مكرر مادر پونه كه مبادا گفت وگويمان، خاطر دخترش را از آن چه هست پريشان تر كند.

وارد اتاق كه مي شوم، نور آفتاب به چشمانم هجوم مي آورد. لحظاتي كوتاه همه آن چه مي بينم، جز سايه هاي گنگ و حباب هاي رقصان و رنگارنگ نيست. بعد كم كم چشمم به نور عادت مي كند؛ نخستين منظره، تصوير دو پنجره بلند از سقف تا كف اتاق است كه انگار كسي پرده هاشان را با وسواس كنار زده است. از پشت شيشه همين پنجره هاست كه آفتاب، تمام و كمال خود را عرضه مي كند. كنار پنجره صندلي چوبي ظريف و پايه بلندي قد علم كرده و كمي آن سوتر قفسه اي از كتاب هاي درهم ريخته و در امتداد آن تخت خواب چوبي قرار دارد. پونه را همان جا،؛ در حد فاصل تخت و در ورودي مي بينم؛ ايستاده و به ديوار تكيه داده. دست هايش را به پشت برده و نگاه مي كند. قامتش بلند و لاغر است. پيداست كه قبل از بيماري لاغر نبوده، اما بعد تكيده شده است.
لبخند زنان مي گويد: سلام، خوش اومدين!
قدم زنان به وسط اتاق مي آيد؛ لباس سفيد رنگي به تن دارد و موهاي روشنش آشفته است. صندلي را به سوي من مي چرخاند و باز مي گويد: بفرمايين!
مي نشينم و او هم در مقابلم، روي زمين مي نشيند، طوري كه آفتاب روي صورتش پهن مي شود و پوست طلايي رنگش زير آفتاب مي درخشد. چشم هايش، اما در سايه قرار دارد. مي گويم: ممنون كه اجازه دادين.
حرفم را قطع مي كند و مي پرسد: چرا اين قدر اصرار داشتين با من مصاحبه كنين؟ اين همه آدم بيمار تو اين شهر زندگي مي كنن.
مي گويم: واسه اين كه تعريف شمارو شنيده بودم.
آهسته مي پرسد: چي شنيدين؟
مي گويم: اين كه قبل از بيمار شدن چه جور آدمي بودين، علايق تون، اخلاق و رفتارتون چه طوري بوده و بعد.
آرام و شمرده مي گويد: و اين كه بعد از ابتلا به هپاتيت چه جور آدمي شدم، اين رو هم براتون تعريف كردن؟
آن وقت سرش را كمي پايين مي آورد تا من بتوانم چشم هاي مات خاكستري اش را ببينم. به نظرم مي آيد رنگ چشم هايش بدلي و غير واقعي است. انگار اين چشم ها قبلا رنگ ديگري بوده اند، مثلا آبي، سبز يا شايد عسلي.
- معلومه كه اين چيزهارو براتون تعريف نكردن. چون نمي دونستن. چون كسي نمي تونه شاهد اتفاقاتي باشه كه درون آدم مي افته.
خاموش مي شود و سرش را دوباره عقب مي كشد تا چشم هايش را در تاريكي پنهان كند.
مي پرسم: چند سالته؟
زمزمه مي كند: بيست و چهار!
كي مبتلا شدي؟
دو سال پيش.
نمي پرسم از چه طريقي مبتلا شده ، نمي خواهم سوالي را كه همه در مواجهه با يك بيمار هپاتيتي مي پرسند تكرار كنم، نمي خواهم برنجانمش.
چطور شد كه فهميدي بيماري؟
زياد عرق مي كردم و زود خسته مي شدم. تهوع و دل درد و ناراحتي هاي گوارشي داشتم. فكر مي كردم ناراحتي معده دارم و به اين علايم بي توجه بودم. پنج - شش ماهي گذشت و علايم شديدتر شد. با اصرار مادرم رفتيم دكتر. اولين دكتر تشخيص غلط داد. گفت رژيم غذايي ات  رو عوض كن خوب مي شي. يك ماه ديگه هم با تجويز اون دكتر گذشت و ويروس فرصت بيشتري پيدا كرد تا خرابكاري هاي خودشو توي كبد من تكميل كنه.
اين را كه مي گويد، مي خندد يا نه، پوزخند مي زند: اما دكتر بعدي آزمايش خون نوشت و يكي - دو هفته بعد معلوم شد كه به هپاتيت مبتلا شدم.
كدوم نوع؟
اولش مي گفتند هپاتيت.B دكتر مي گفت نگران نباش، شش ماهه درمان مي شي، اما دو سال گذشت و خوب نشدم. تازه حالا بيماري ام بيشتر هم شده. يعني حالا مي گن هپاتيتC داري!
شنيدم دانشگاه رو رها كردي.
آره، چون نه حوصله اش رو داشتم، نه پولش رو؛ هزينه دانشگاه آزاد، اونم رشته هاي فني اش خيلي بالاس و براي من كه هزينه هاي بيماري ام هر روز بيشتر مي شد، غيرممكن بود بتونم ادامه بدم. مادرم داشت داغون مي شد. در ضمن خبرها توي دانشگاه زود مي پيچه. تحمل برخوردها، نگاه ها و حتي دل سوزي هاي بچه ها رو نداشتم.
مي پرسم: پشيمون نشدي؟
مكث مي كند و آهسته مي گويد: نه، اين بيماري اولين چيزي رو كه از من گرفت غرورم بود. گفتنش به يه آدم سالم خيلي سخته؛ توضيح دادن اين كه تو هم مثل بقيه داري زندگي ات  رو مي كني، كنار اونا و همراه شون مي خندي، گريه مي كني، سرتو بالا مي گيري و راه مي ري، غافل از اين كه يه ويروس موذي، آروم آروم داره از درون تو رو مي خوره. كبد من كجاس؟ تا اون زمان حتي احساسش نكرده بودم، تا وقتي كه فهميدم توش پر از ويروس مهاجم شده. قبل از بيماري، كبد من جزيي از من بود، هميشه با من بود، بدون اين كه به اش توجهي داشته باشم. حالا همون عضو كوچولو و سر به راه - كه هميشه كار خودشو انجام مي داد، - داره نافرماني مي كنه و منو از پا در مي آره، بي اون كه من يا دكترها بتونيم كنترلش كنيم. يعني من حتي نمي دونم تو شكمم داره چي مي گذره، من هيچي نمي دونم. نه من، نه تو و نه بقيه. تازه خيلي وقتا دونستنش هم دردي رو دوا نمي كنه. هپاتيت واسه من فقط يه مرض صعب العلاج نبود، بلكه يه تغيير نگرش بزرگ بود به كل دنيا و كل زندگي كه من رو با خودم و با درونم بيگانه كرد.
صورتش را بيشتر به سايه مي برد. حالا فقط چانه كوچكش پيداست و دست هايش با پوست طلايي كه اگر نمي دانستم هپاتيت دارد، هيچ غيرعادي به نظر نمي رسيد.

صداي باز شدن در اتاق مي آيد و مادرش با يك سيني و دو ليوان شربت وارد مي شود. زني است با قامت متوسط و صورتي ظريف كه نمي توانم سن و سالش را تخمين بزنم. چهل، پنجاه، شصت؟ نه، اصلا نمي توانم؛ گذر زمان و رنج، خطوط چهره اش را بغرنج و غريب كرده. ليوان پونه را كه مجزاست جلوش مي گذارد و سيني را به من تعارف مي كند. چشم هايش نگران است. شربت را برمي دارم و به او لبخند مي زنم. او هم لبخند مي زند و تنها در طول چند ثانيه، به نظرم مي آيد جوان تر از آن است كه بتوانم حدس بزنم.
مادر از اتاق خارج مي شود و پونه شروع مي كند به هم زدن شربتش. مي گويم: راجع به مادرت يه چيزي گفتي، پدرت چي؟.
مي گويد: پدرم يازده سال پيش فوت كرد. مادرم فرهنگيه و خودش مخارج زندگي رو تامين مي كرد، اما از وقتي من مريض شدم، اوضاع سخت تر شده.
ليوان شربت را به دهان مي برد و كمي مي نوشد. مي پرسم: منظورت هزينه هاي بيماريه؟
لب هاي مرطوبش را با پشت دستش پاك مي كند: قيمت داروها خيلي بالاس. فقط يكي از داروها رو بيمه پوشش داده و بقيه ش رو بايد آزاد بخريم كه وحشتناكه. تازه همون يه دارويي كه تحت پوشش بيمه س و بايد از داروخانه هلال احمر تهيه اش كنيم، معمولا خيلي كم پيدا مي شه و به هر بيمار خيلي كم تر از اوني كه دكترش تجويز كرده، مي رسه، بيمار هم مجبور مي شه بره توي بازار آزاد دنبالش بگرده كه خيلي گرون تموم مي شه. هزينه هاي آزمايش ها هم سرسام آوره.
پس انجمن حمايت از بيماران كبدي چكار مي كنه؟
خب اونا هم كمك مي كنن، اما تعداد بيمارها خيلي زياده. فكر كنم انجمن هم با كم بود بودجه مواجه باشه. مريضاي زيادي تو صف پيوند كبد منتظر كمك هاي انجمن هستن. بقيه هم از پس تامين هزينه دارو و درمان بر نمي يان. مگه انجمن چقدر مي تونه كمك كنه؟
مكث مي كند و آهسته مي گويد: مادرم خيلي كار مي كنه؛ صبح تا شب، تدريس توي چند تا مدرسه، تدريس خصوصي، آخه بايد خرج دانشگاه خواهرم رو هم بده. ازش خجالت مي كشم، چندبار هم سعي كردم برم دنبال كار، ولي نشد. با اين كه هيچ قانوني تو اين زمينه وجود نداره، ولي هيچ جا يه بيمار هپاتيتي رو براي كار نمي پذيرن. مي دوني، بدتر از خود بيماري، برخورد آدماي ديگه س. حتي خود پرستارا و اهالي بيمارستان. مثلا پارسال من توي اوج بيماري بايد بستري مي شدم، مامان اصرار داشت كه توي بيمارستان خصوصي بستري بشم، اما هيچ كدوم از بيمارستان هاي خصوصي، مريض هپاتيتي نمي پذيرن. بالاخره توي بيمارستان دولتي خوابيدم، اما اون چند روز خيلي سخت گذشت. بالاي سرم، روي يه كاغذ نوشته بودن هپاتيتB مثبت تا پرستارا حواس شون  رو جمع كنن و با احتياط با من رفتار كنن. اونا دستكش مي پوشيدن و از من فاصله مي گرفتن، البته مي دونم اين كارا بهداشتيه و بايد انجام بشه، ولي.
صدايش پايين مي آيد و ادامه مي دهد: ولي خب، آدم مي رنجه ديگه. احساس مي كردم تو بيمارستان حالم بدتر مي شه.
لحظات طولاني سكوت برقرار مي شود. نمي دانم براي همدردي با كسي كه بيماري مسري اش همه را از او مي گريزاند بايد چه بگويم؟ مي دانم كه گفتن هر چيزي، با نگفتنش هيچ تفاوتي ندارد، چون من هر قدر هم تلاش كنم، معني حرف هاي او را نمي فهمم. پونه دست هايش را دور زانوهاش حلقه كرده و از پنجره به بيرون خيره شده است. بي آن كه چيزي بپرسم، خودش به حرف مي آيد:  شما مي دوني اين بيماري با معاشرت معمولي سرايت نمي كنه؟ سرم را به نشانه مثبت تكان مي دهم، چون از قبل مي دانستم كه هپاتيتB فقط از طريق خون و مايعات بدن (مثل بزاق و ساير ترشحات) منتقل مي شود، كه با رعايت نكات بهداشتي حتي مي شود با يك بيمار هپاتيتي زير يك سقف هم زندگي كرد.
خيلي ها مي دونن، اما باز هم نمي تونن عكس العمل هاشون  رو كنترل كنن. به محض اين كه مي فهمن هپاتيت داري، خودشونو جمع وجور مي كنن و دستپاچه مي شن، حتي اگه سعي كنن خودشونو عادي جلوه بدن، اما يه بيمار هپاتيتي گيرنده هاش خيلي قوي مي شه و كوچك ترين حالت منفي رو سريع حس مي كنه. بدتر از اونا، كسايي هستن كه مي خوان خودشونو راحت و بي خيال نشون بدن، اما ترس  تو چشماشون غوغا مي كنه. فكر مي كني واسه چي معاشرتم رو با اكثر دوستام قطع كردم؟ رابطه ها هيچ وقت مثل سابق نمي شه. اونا سعي مي كنن خودشونو صميمي نشون بدن يا اصلا بيماري منو به روي خودشون نيارن، چون فكر مي كنن اين كار درسته، ولي در واقع نمي دونن چطوري بايد با يه بيمار هپاتيتي رفتار كنن.
چطوري بايد رفتاركنن؟
نگاه سريعي به من مي اندازد و مي گويد: بايد بيماري شو قبول كنن، بعد اونو بپذيرن. بايد پيش خودشون فكر كنن اين همون دوست سابق منه، با اين تفاوت كه كبدش بيمار شده، اما اين همون آدمه، با همون احساسات، علايق، عقايد. فقط ممكنه كمي ضعيف تر و خسته تر از بقيه باشه. شايد هم اگه ما كمكش كنيم و اونو به چشم يه ويروس خطرناك نگاه نكنيم، خوب بشه.

به خودم جرات مي دهم و مي پرسم: در مورد ازدواج چي؟ دكتر به ات چيزي نگفته؟
مي خندد و مي گويد: چرا، همون روزاي اول گفت، دخترم، فعلا واسه ازدواج دست نگه دار، ايشالا بعدها راجع به اش صحبت مي كنيم.
من هم خنده ام مي گيرد. مي گويم: ولي من شنيدم كه با واكسيناسيون و رعايت نكات بهداشتي مي شه ازدواج كرد و.
حرفم را قطع مي كند و مي گويد: بله، منم شنيدم، اما قضيه همون نوع نگاهي يه كه به ات گفتم.
ناگهان سكوت مي كند؛ انگار مي خواهد چيزي بگويد و مردد است. بالاخره تصميم مي گيرد بگويد، اما با لحني بريده بريده: من. قبل از اين كه مريض بشم. قرار بود ازدواج كنم. ولي قضيه به هم خورد.
چرا؟ اون منصرف شد؟
نه! من نخواستم. يعني خود به خود اين جوري شد. مي دوني، از اين كه يه نفر با چشم هاي اشك آلود و دل سوزي دايمي به من نگاه كنه بدم مي ياد. ما همديگر رو دوست داشتيم، مريض شدن من اونو خيلي عذاب داد. من هم خيلي خودخواه شده بودم و خيلي حساس. با حضورش بيشتر از خودم بدم مي اومد، بيشتر بيماري رو حس مي كردم، بيشتر يادم مي افتاد كه چه چيزايي رو از دست دادم.
سكوتش طولاني مي شود، مي پرسم: الان ازش خبر داري؟
با صدايي بم و خيلي آهسته مي گويد: آره. گاهي وقتا مي ياد ديدنم. اون يه گوشه اتاق مي شينه و من هم يه گوشه ديگه. اوايل گريه مي كرد، اما الان انگار اشك هاش هم تموم شده. جفت مون مثل مجسمه مي شينيم، هيچ حرفي واسه گفتن نداريم. بعد غروب مي شه و اون ساكت و آروم پا مي شه مي ره. يكي از دوستاش مي گفت مريضي تو بيشتر از خودت اونو از زندگي انداخته. مثل اين كه وضع روحي اش خيلي به  هم ريخته.
سكوت كه مي كند، صداي نفس هايش را مي شنوم، به گل هاي قالي چشم مي دوزم. مي خواهم بپرسم: هيچ اميدي، آرزويي، هدفي؟ مثل اين كه سوالم را شنيده باشد نگاهم مي كند و مي گويد: تنها اميدم اينه كه به سيروز كبد دچار نشم و به پيوند كبد احتياج پيدا نكنم. چون اون وقت مجبوريم كل خونه و زندگي مونو بفروشيم و خرج اين كار كنيم. آرزوم هم اينه كه يه روزي خوب بشم، گرچه ديگه خيلي دست نيافتني به نظر مي رسه. اما خب، آرزو بر جوانان عيب نيست.
باز هم مي خندد. خنده اي كه نه شاد است، نه اندوهگين. دلم مي گيرد، نمي دانم از چي؟ براي رفتن بلند مي شوم، موقع خداحافظي مي گويد: راستي يه چيزي رو نپرسيدي و من تعجب كردم، شايد هم يادت رفته. اين كه چه جوري مبتلا شدم.
در حالي كه از اتاق خارج مي شوم، مي گويم: چه اهميتي داره؟ تو الان هپاتيت داري. همين ! براي نخستين بار در طول مصاحبه، چهره بي تفاوتش، جان مي گيرد، چيزي شبيه به شگفتي، حسرت و اندوه در چشم هايش مي دود و فقط مي تواند بگويد: كاش همه اين طوري بودند.

هپاتيت
بيماري خاص نيست!
007611.jpg
پونه تنها يكي از دويست هزار بيمار مبتلا به هپاتيتC ، و يكي از 10 هزار بيمار هپاتيتي تحت پوشش انجمن حمايت از بيماران كبدي است كه با هزينه هاي كمرشكن درمان و مشكلات ناشي از نگرش جامعه نسبت به اين بيماري دست و پنجه نرم مي كنند.
اين بيماران كه علاوه بر نگراني درباره آينده و سرنوشت خود، بايد بار سنگين دغدغه هاي مالي و اقتصادي را هم بر دوش بكشند، هنوز در فهرست بيماران خاص قرار ندارند و درخواست هاي مكرر مسوولان انجمن هم براي پذيرفتن هپاتيت به عنوان بيماري خاص بي نتيجه مانده است.
مديرعامل انجمن حمايت از بيماران كبدي درباره بودجه اي كه وزارت بهداشت به اين انجمن اختصاص مي دهد مي گويد: وزارت بهداشت سالانه به طور متوسط 30 ميليون تومان به انجمن اختصاص مي دهد كه اين رقم در سال 82 به علت زلزله بم به 10 ميليون تومان كاهش پيدا كرد و تاكنون به 12 ميليون تومان رسيده است.
اين رقم در حالي از سوي وزارت بهداشت به عنوان بودجه سالانه به انجمن تعلق مي گيرد كه بنا به گفته دكتر رضا ملك زاده، رييس مركز تحقيقات كبد و گوارش ايران، هزينه درمان هر بيمار مبتلا به هپاتيت در طول يك سال بين 5 تا 16 ميليون تومان است و بابت هر پيوند كبد نيز هر بيمار بايد 40 ميليون تومان بپردازد.
در ضمن بيماراني كه اقدام به پيوند كبد مي كنند، مجبورند براي داروهايي كه مانع از پس زدن پيوند كبد مي شود، ماهانه مبلغي بين 500 تا 600 هزار تومان هزينه كنند. بسياري از داروهاي بيماران هپاتيتي نيز تحت پوشش بيمه قرار ندارد. به عنوان مثال، هزينه هربار مصرف داروي اينتروفرون پرگليت 260هزار تومان است كه هر بيمار مبتلا به هپاتيتC بايد هفته اي يك بار اين دارو را تزريق كند. اگر چه انجمن با كمك خيرين و هيات امنا، حدود 60 درصد هزينه هاي اعضا را تامين مي كند، اما باقي مخارج برعهده خود بيماران است كه عموما به علت مشكلات معيشتي و اقتصادي خارج از توان شان است. از سوي ديگر سالانه بيش از سه هزار نفر از مبتلايان به هپاتيت نيازمند پيوند كبد مي شوند كه اين آمار رو به افزايش است. بسياري از افرادي كه توانايي پرداخت چندين ميليون تومان هزينه را ندارند از پيوند كبد صرف نظر مي كنند و بقيه براي دريافت كبد بپوندي در فهرست انتظار ثبت نام مي كنند، اما به دليل محدود بودن اهداكننده، تعداد اندكي از آن ها موفق به دريافت كبد مي شوند.
اين ها فقط بخش كوچكي از ده ها مشكل بيماران كبدي و مبتلايان به هپاتيتB وC مزمن است كه مورد بي مهري و بي توجهي جامعه - از مسوولان گرفته تامردم عادي - قرار گرفته اند. بيماراني كه هر كدام شان در گذشته نه چندان دور، سالم و سلامت در ميان ما زندگي مي كردند و اندكي غفلت، ناداني و حتي بدشانسي موجب شده است تا بخشي از آينده، اهداف و آرزوهايشان را از دست بدهند و به دست هاي ياري رسان چشم بدوزند.

روز ثبت نام 
007644.jpg
قانون انتخابات به هر كسي كه شناسنامه و 12 تا عكس داشته باشد، اجازه مي دهد براي رياست جمهوري ثبت نام كند و در نتيجه  روز ثبت نام از نامزدهالحظاتي پديد مي آيد كه باور كردن شان سخت است. به نظر شما اشكال از كجاست؟ از قانون يا.
عيسي محمدي 
در مقابل دري  ايستاده ام كه در اين چند روز آدم هاي زيادي از آن عبور كرده و خواهند كرد: كارمندان وزارت كشور، خبرنگارها و كساني كه براي ثبت نام آمده اند. يكي از اين ها، حتما رييس جمهور آينده است؛ از كارمندان و خبرنگارها كه نه، از همان  كساني كه دوازده قطعه عكس در دست دارند.
ساختمان وزارت كشور هم درست مانند كساني كه براي ثبت نام مي آيند، عجيب و غيرمنتظره است. از آن جا كه هيچ  وقت خبرنگار سياسي نبوده ام، تا به حال گذرم به اين جا نيفتاده است. براي اولين بار كه مي بينمش، حسابي مرا مي گيرد. با سلام و صلوات، وارد طبقه همكف مي شوم. به شيشه دودي رنگ طبقه همكف كاغذي چسبانده اند و شرايط متقاضيان را روي آن يادداشت كرده اند. بعد از هماهنگي هاي لازم با افراد مسوول، اجازه عبور مي گيرم. كيف ها در دستگاهي كه در ورودي ساختمان قرار دارد، بازرسي مي شوند. اشعه، وارد كيف ها شده و چشم هاي دوخته شده به مانيتور نفس راحتي مي كشند كه به غير از واكمن و ساعت و نوار و باتري و كاغذ، چيز ديگري ندارم. با همراهي آقاي گرامي، مدير كل اخبار وزارت كشور و با وساطت او، از ديوار آتشين عبور مي كنم. روبه رو، بعد از طي سالن، محل ثبت نام است. همان جايي كه كارمندان وزارت كشور، براي يك بار هم كه شده، حق پرسش از رييس جمهور آينده را دارند؛ حق اين كه مستقيم به چشمان او خيره شوند و بگويند : لطفا مدارك تان را تحويل بدهيد، آقا؛ بايد خيلي لذت بخش باشد.
كنار محل ثبت نام، دست راست، جايگاه خبرنگارهاست تا با حركات هميشگي و منحصر به فردشان، روي اعصاب كارمندان و ثبت نام كنندگان بروند. درست بيست و چهار ميز و صندلي، در پنج رديف پنج تايي، براي نوشتن گذاشته اند. به جاي ميز بيست و پنجم ستوني ايستاده است. ساعت هشت و نيم كه داخل مي شوم، فقط نصف صندلي ها - يا شايد هم كم تر از آن - پر است. راست راست راه مي روم و در ميان ثبت نام كنندگان پرسه مي زنم. حس برتري عجيبي دارم. من، از اين بالا، راحت راحت، مي توانم سرم را بكنم توي آن كاغذهايي كه تندوتند پر مي شوند، بدون اين كه كسي سين جيمم كند. عجب حالي مي دهد. البته كمي بعدتر، گرامي به ام مي گويد كه اگر سوژه اي ندارم، بهتر است در جايگاه خبرنگارها مستقر شوم.
هنوز قطار خبرنگار جماعت پر نشده است. بعضي ها البته آمده اند. هنوز با اين فضا، احساس  خودماني بودن نمي كنم. يله مي شوم روي مبلي كه درست روبه روي ميزها و صندلي هاي ثبت نام كنندگان گذاشته اند. روبه رويم، پير فرتوتي، با عينكي سياه و محدبي شكل و ريش هايي پر پشت و سفيدسفيد در حال پر كردن فرم هاست. سوژه خوبي براي عكاس ها شده است. هر عكاسي از راه رسيده و نرسيده، براي دست گرمي هم كه شده، دست و پنجه اي با او نرم مي كند. دو - سه ساعتي با فرم ها سروكله مي زند. حوصله ام سر مي رود. دقيقه ها به كندي مي گذرند و چيز جالبي، توجهم را جلب نمي كند. براي رفع تنهايي هم كه شده، با يكي از كارمندان گپ مي زنم؛ دو سال ديگر بازنشسته مي شود. او، حتي در اولين انتخابات رياست جمهوري هم اين جا بوده است و خاطرات زيادي از اين ثبت نام ها دارد. از خيلي خيلي پيرترها و خيلي خيلي جوان ترها مي گويد. مي گويد در يكي از همين روزهاي ثبت نام، بنده خدايي از هشت صبح تا چهار بعدازظهر، در حال سروكله زدن با فرم ها بوده است. مي گويد يكي از چهره هاي معروف سياسي كه آمد، خبرنگارها و عكاس ها مثل مور و ملخ، از اين ميزها و صندلي ها بالا رفتند، آن هم با كفش. مي گويد اين خبرنگارها هم خوب راهي براي نان در آوردن پيدا كرده اند. منظورش، كانديداهاي جور و واجوري است كه طعمه دوربين ها و ميكروفن ها و واكمن ها مي شدند. حرف راست كه جواب ندارد، دارد؟ كانديداي عجيب را روي هوا مي زنند؛ طلاست.
كارمندان وزارتخانه  براي يك بار هم كه شده حق پرسش از رييس جمهور آينده را دارند. حق اين كه مستقيم  به چشمان او خيره شوند و بگويند: لطفا مداركتان را تحويل بدهيد!
ديگر وقت آن شده كه وارد جايگاه ابدي خبرنگاران بشوم. حالا ديگر اتوبوس خبرنگارها تا ركابي اش هم پر شده است. از خودكار و قلم به دست بگيرها تا ميكروفن و دوربين به دست ها. بيشتر خبرنگارها، همديگر را مي شناسند و از ديده ها و شنيده هاي اين چند روز با هم صحبت مي كنند. تعريف مي كنند و مي خندند و سوژه به هم قرض مي دهند. خانم ميان سال و نسبتا چاقي - كه اصلا قيافه اش به سياسي جماعت نمي خورد - طعمه يك خبرنگار مي شود تا ميهمان يك مصاحبه باشد. سرم را مي چرخانم. دو جوان كه سن نفر اصل كاري، حتي به بيست هم نمي رسد، در حال چك و چانه زدن با يكي از مسوولان ثبت نام هستند، تا ثابت كنند كه جوان گرايي يعني اين. نگاهي به ثبت نام كنندگان مي اندازم و احساس مي كنم كه در خيابان نشسته ام: در آن جا همه جور آدمي با همه جور تيپ و ظاهري در رفت و آمدند. صداي عصايي را مي شنوم كه محكم به زمين مي خورد و اين يعني يك سوژه ديگر. خوش بختانه پيرمرد، بعد از صحبت با مسوول ثبت نام، راهش را مي گيرد و مي رود.
يكي از خبرنگارها خبر ورود چهره اي معروف را به بقيه مي دهد البته، نيمي از ميزهاي ثبت نام را بين جايگاه خبرنگارها و محل ثبت نام چيده اند، تا جلو اين سيل پرشور را بگيرند. من كه براي كسب هيچ خبري نيامده ام، از اين كه با خيال راحت در گوشه اي بنشينم و به اين حركات نگاه كنم، لذت مي برم. نامزدها لبخند مي زنند و عكاس ها، از خجالت شان درمي آيند. بعد، همه به جايگاه خبرنگارها و بخش كنفرانس خبري هجوم مي آورند. عكاس ها، صندلي ها را با خودشان اين طرف و آن طرف مي برند. تا رويش بايستند و عكس بيندازند. اين طرف، در محل كنفرانس، يكي از ثبت نام كنندگان، با حرارتي وصف ناپذير، سخن راني مي كند. براي چه و براي كه، نمي دانم. يكي از ثبت نام كنندگان از من مي خواهد تا به او اجازه صحبت كردن بدهم(!) و ديگري كه بغل دستم نشسته، فرم هاي ثبت نام مجلس، رياست جمهوري و شورا هاي قبلي را نشانم مي دهد.
دلم از فضاي گرفته داخل طبقه همكف مي  گيرد. مي زنم بيرون. خبرنگارهايي كه بيرون مي روند، بعد از رفتن كانديداها براي وارد شدن دوباره كلي سروكله مي زنند؛ همان نبرد هميشگي با نگهباني ها و روابط عمومي ها. از محوطه مي زنم بيرون. گروه چهار نفره اي از جوان ها، به طرف طبقه همكف مي روند. روز جمعه است، پس حتما بايد براي ثبت نام آمده باشند.

به سراغ كسي مي روم كه فكر مي كنم هيچ كس به سراغش نرفته است؛ عكاسي روبه روي وزارت كشور كه عكس هاي فوري و رنگي مي اندازد. كلي حرف و خاطره دارد. زياد به اين هايي كه براي گرفتن عكس آمده اند - و صد و خرده اي هم بايد باشند - خوش بين نيست و اكثرشان را داراي مشكل مي داند. از فردي مي گويد كه برخلاف سفارشش، با كلاه عكس انداخته و وقتي كه قبول نكرده  اند، دوباره برگشته است! از آدم هاي شيك پوشي مي گويد كه حاضر به پرداخت كامل پول عكس شان نبودند. از كساني مي گويد كه عكس دو دقيقه اي مي خواستند - انگار كه كپي باشد. از كساني كه از شش صبح، براي عكس گرفتن نشسته اند و فكر مي كنند هر كس زودتر ثبت نام كند، لابد جلوتر است و . او هر بار به واسطه ثبت نام اين جور آدم ها، با آن ها روبه رو مي شود و سروكله مي زند. به قول خودش، خنده بازاري است. سفارش مي كند حتما بنويسيم كه قانون ثبت نام را اصلاح كنند تا اين جور صحنه ها شكل نگيرد. خب دموكراسي است ديگر، چه مي شود كرد.

اگر در حال خريد سيم كارت هستيد مراقب اين نوع جديد كلاه برداري باشيد
همزاد تلفن همراه شما
007608.jpg
زهرا سپيدنامه 
وقتي از جريان كپي گرفتن سيم كارت ها مي پرسي، مخابراتي ها بدجوري به هول و ولا مي افتند. آن چه از سكوت روابط عمومي مخابرات و پاس داده شدن به اين و آن عايدت مي شود، اين است كه الان ديگر اين كار غيرقانوني است.

بازي خطرناك
بعد از كلي اين در و آن در زدن و بالا و پايين كردن خيابان جمهوري بالاخره يك سيم كارت كاركرده با شماره رند پيدا مي كني كه هم زنگ خورش بالا نيست و هم با حال و روز جيبت تناسب دارد، اولش كمي اين دست و آن دست مي كني، ولي بالاخره دلت را به دريا مي زني و با كلي وسواس آن را مي خري؛ حالا ناخواسته وارد بازي شده اي.

همزاد همراه تو!
قاضي سعادتي، بازپرس شعبه 4 مجتمع قضايي شهيد مطهري، از سيم كارت هاي كاركرده اي مي گويد كه صاحبان شان را ماه هاست در راهروهاي دادگستري سرگردان كرده اند. سيم كارت هايي كه چند ماه پس از استفاده به وسيله مخابرات قطع مي شوند. قاضي سعادتي مي گويد: اين سيم كارت ها كپي هايي هستند كه از روي سيم كارت اصلي تهيه مي شوند و كلاه برداران، آن ها را به عنوان اصل به مردم مي فروشند و از اين طريق يك سيم كارت، چندين بار معامله مي شود.

روزي كه تلفن قطع مي شود
سيم كارتي را تصور كنيد كه چند نفر در آن واحد از آن استفاده مي كنند. بالاخره چه كسي قبض ها را پرداخت مي كند؟ آن فرد نيكوكار قطعا صاحب اصلي سيم كارت نيست.
قاضي سعادتي در اين مورد مي گويد: همه قبض ها به نشاني صاحب اصلي ارسال مي شود و او هم از پرداخت آن ها خودداري مي كند؛ و همين مساله باعث قطع شدن تلفن مي شود.
لطفا شك كنيد
چهار ماه است موبايل دار شده ايد و هنوز قبض تلفن به دست تان نرسيده است. روزهاي اول، ذوق مي كرديد كه مخابرات فراموش تان كرده. كم كم نتايج غيرمنطقي مي گيريد: شايد بابا لنگ درازي - چيزي دارم ، ولي وقتي باز هم خبري از قبض تلفن نمي شود، موقع آن است كه خيال بافي را كنار بگذاريد. لطفا شك كنيد، به مخابرات برويد و ببينيد اوضاع از چه قرار است. هيچ بعيد نيست يكي از قربانيان، شما باشيد!

كپي ها، كي؟ كجا؟
تا همين چند وقت پيش، تنها كپي كننده سيم كارت ها خود شركت مخابرات بود. براي اين كار كافي بود سيم كارتت را برداري و به مخابرات بروي تا بعد از طي مراحل اداري، از روي آن برايت كپي بگيرند. اين كپي ها به تو اجازه مي داد كه در صورت تمايل سيم كارتت را در اختيار ديگران قرار دهي، اما امان از روزي كه پاي كلاه بردارها به مخابرات باز شود. كپي كردن از روي سيم كارت ها تبديل شد به وسيله اي براي امرار معاش و خالي كردن جيب مردم. كپي سيم كارت هاي كار كرده يا ارزان قيمت خيلي خوب به فروش مي رفت و تا خريدار مي خواست بو ببرد، ديگر آب ها از آسياب افتاده بود.

هيس! غير قانوني است!
گرفتن اطلاعات بيشتر از مخابرات به طي سلسله مراتب اداري و گذشتن از هفت خان رستم نياز دارد. از هركسي كه بپرسي اظهار بي اطلاعي مي كند و تو را به فردي با صلاحيت تر ارجاع مي دهد. اين طور كه ظواهر امر نشان مي دهد، پس از غيرقانوني شدن اين  كار، مخابرات خيلي زود آن را به دست فراموشي سپرده است. به هرحال هنوز هم از روي سيم كارت هاي كاركرده كپي گرفته مي شود، و بازنده هميشگي اين بازي هم كسي نيست جز آن هايي كه به اين در و آن در زده اند و پول هايشان را جمع كرده اند تا يك سيم كارت كاركرده بخرند.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
لا غر، با صورتي كشيده!
شبكه سه و نيم
رويداد هفته
تلويزيون
فيلم ديدن با خاطره ها
آقاي خندان 
گوي طلايي تمشك طلايي
ورزشي
توجيه ندارم، ببخشيد
پسر آذري سپاهان
رويداد هفته
دختران ملي پوش تيم ايران
ديدار در استانبول 
فوتبالي از شن و مه
اجتماعي
سوره حج - آيات 39 و 40 (يادمان سوم خرداد، سالروز فتح خرمشهر)
پيدا كردن آقاي رييس جمهور
زندگي
خريد خدمت براي خارج نشين ها
قاچاق است؛ مي گيريم!
رويداد هفته
سينما
پاتوقي براي متفاوت ها
كن يك نمايش  است 
ده سوال و جواب درباره كن
دانش
اينترنت در دستان شما
روزها
آزادي خرمشهر۳ خرداد 1362
روخدادها
قدم به قدم مقاومت يك شهر
جهان كوچك
روزي روزگاري پنجاه قرن ديگر.
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |