درصدرفلسفه اسلامي
مريم جعفراقدمي
وقتي شخصيت هايي چون ميرداماد، شيخ بهايي، ملاصدرا و حاج ملاهادي سبز واري در زماني نزديك به هم و در ارتباط با هم زندگي كنند، مي توان مطمئن بود كه فلسفه در آن دوران متحول شده و كسي جز ملاصدرا اين كار را نكرده است. ملاصدرا شاگرد ميرداماد و شيخ بهايي و استاد حاج ملاهادي سبزواري بود. ملاصدرا لقب محمدبن ابراهيم قوامي شيرازي بود كه نسبت به سن پدرش، معاون والي شيراز، خيلي دير به دنيا آمد. براي همين بود كه پدر پس از سال ها دعا و نذر و نياز وقتي صاحب فرزند شد، او را محمد ملقب به صدرالدين نام نهاد به اميد آن كه بالاترين شخصيت ديني و مذهبي زمان خود شود، اما او از انتظار پدر فراتر رفت و در فلسفه نيز سرآمد هم عصران خود شد.
صدرالمتالهين در جواني با شيخ بهايي آشنا شد و از او درس گرفت و بعد از آن پاي درس هاي ميرداماد نشست. او در علوم متعارف زمان و در فلسفه اشراق و فلسفه مشاء و عرفان و كلام و تفسير قرآن صاحب نظر شد. آثار فلسفي كساني چون افلاطون و ارسطو و هم چنين ابن سينا و خواجه نصيرالدين طوسي را مطالعه كرد و سعي كرد نقاط ضعف آن ها را پيدا كند، اما مجبور شد از شيراز برود و در روستايي در سي كيلومتري قم به نام كهك زندگي كند. او از پايتخت و مردماني كه به قول خودش جاهلان فرزانه نما بودند دور شد تا به كارهاي خود بپردازد، اما وقتي به شيراز برگشت شهرت زيادي پيدا كرده بود و از همه جا براي شاگردي اش مي آمدند. ملاصدرا با استفاده از مكتب اشراق و مكتب مشاء، مكتب فلسفي جديدي با نام حكمت متعاليه پايه گذاري كرده بود كه مشكلات هر دو مكتب را حل مي كرد. همين موضوع بود كه باعث شهرتش شد و فلسفه اي كه پايه گذار آن بود با نام حكمت متعاليه معروف شد. اين نام از عنوان معروف ترين كتاب ملاصدرا يعني الحكمه المتعاليه في الاسفار العظيمه الاربعه گرفته شده است كه اهالي فلسفه با نام اسفار آن را مي شناسند. به جز اسفار بيش از بيست عنوان كتاب و رساله از صدرالمتالهين به جا مانده است. ملاصدرا در 71 سالگي وقتي براي هفتمين بار با پاي پياده به سفر حج مي رفت در شهر بصره درگذشت و همان جا به خاك سپرده شد.
درفش سياه
احسان رضايي
پيشگويان كهن، ظهور او را پيش بيني كرده بودند. اين يكي از داستان هايي است كه درباره ابومسلم خراساني، سردار نام آور ايران مي گويند. زندگي ابومسلم، به ويژه كودكي و جواني اش در هاله اي از افسانه ها فرو رفته و اين، شايد به خاطر زادگاه و محل فعاليت او باشد: خراسان، مهد افسانه هاي پهلواني. برخي گفته اند زرتشتي بوده و بعضي نوشته اند شيعه بوده. شغلش را كشاورزي، زين سازي و يا سپاهي گري نوشته اند. نامش را برخي بهزادان گفته اند، برخي عبدالرحمن. گروهي نوشته اند از نسل گودرز، پهلوان افسانه اي بوده. و برخي او را با بهرام ِ ورجاوند، از موبدان دين زرتشت يكي دانسته اند.
اين قدر معلوم است كه او در سال 124 قمري در كوفه بوده و با ابراهيم ِ امام، چهره معروف آل عباس، عموزادگان پيامبر ديدار كرده. اين ابراهيمِ امام جوان خوش سيما و زاهدمسلكي بود كه مردم را بر عليه خلافت اموي مي شوراند و آخر هم در زندان امويان مرد. در اين سال ها دولت بني اميه در اوج اقتدار و در عين حال اوج ظلم و ستم خود بود. آن سادگي و آزادگي كه اسلام آورده بود، نزد كساني كه خود را خليفه پيامبر مي خواندند به ستم كاري و شهوت راني تبديل شده بود. عرب خود را سرور ديگر ملت ها مي دانست و آن ها را موالي يعني بندگان مي خواند. در چنين اوضاع و احوالي بود كه ابومسلم به خاندان عباسي برخورد كه مردم را به آشوب و تشكيل حكومتي براي اهل بيت (كه بعدا معلوم شد منظورشان خودشان بوده) تشويق مي كردند. ابومسلم نمايندگي آل عباس در خراسان را پذيرفت و به آن ديار رفت. مردم را به بني هاشم دعوت مي كرد و آن ها را عليه امويان مي شوراند. او با هوش و درايتش، در اندك زماني توانست تمام ناراضيان را گرد خود جمع كند. در زمستان 129، پرچم سياه معروفش را علنا بالا برد و به جنگ با والي خراسان پرداخت. سپاهيانش خيلي زود موفق شدند و لشكر سياه جامگان به عراق حمله برد. آن ها كوفه را گرفتند و ابوالعباسِ سفاح، برادر ابراهيم را خليفه خود اعلام كردند. مروان، آخرين خليفه اموي كه از سوي مسلمانان حمار لقب داشت، به جنگشان آمد، اما در 132 در جنگ زاب، مكاني نزديك موصل به سختي شكست خورد و دولت اموي فروپاشيد. ابومسلم فرمانده كل ارتش عباسي شد. او دوست صميمي و مشاور سفاح بود و والي خراسان. رفتار عادلانه او با قبايل مختلف شيعه، سني، زرتشتي، مسيحي، يهودي و بودايي، روز به روز محبوبيتش را در ميان مردم بيشتر مي كرد، تا حدي كه منصور، برادر سفاح مدام او را از قدرت روزافزون ابومسلم بيم مي داد. وقتي هم كه خودش، بعد از سفاح، خليفه شد، با نيرنگ ابومسلم را كشت، به سال 137 قمري.
به دستور منصور پيكر ابومسلم را به دجله انداختند. قيام هاي اسحاق ترك و سنباد و استادسيس كه به خون خواهي او برخاستند به شدت سركوب شد و وقتي ديوارهاي شهر جديد بغداد را مي ساختند، هواداران او را در ميان جرز ديوار مي گذاشتند، اما ايراني ها ديگر موالي نبودند.
مسيح به كردستان هم آمد
حسين احتسابي
تا ده سالگي كه درس خواند، عذرش را خواستند، به خاطر بي انضباطي. مادرش هم رويش نمي شد بگويد پسرم براي ده ريال، ده ساعت كار مي كند. ميرزا مثل خيلي از ماها بود، دوست داشت خوش باشد، يك بچه جنوب شهري با آينده اي تار كه تمام هدفش از زندگي فرار از فقر بود، دنبال زندگي آرماني اش بود، عاشق بود، اهل گردش و تفريح، پول چند روز كارش را مي داد يك لباس شيك بخرد. كسي كه از خانه فرار كرد تا مستقل شود و بعد برگشت خانه. خيلي هم تن به كار نمي داد، اما كم كم سر به راه شد. هجده سالش كه شد، عوض شد. كار كردنش عالي بود. سركارگر بود. از آن طرف توي مبارزات غرق شد. با اوستاكارش مشكل پيدا كرد. آمد بيرون. با فاطمه ازدواج كرد. رفت كمي درس خواند و بعد رفت سربازي.
مبارزات كه شروع شد تنها گروهي كه كار مسلحانه مي كرد، مجاهدين خلق بود. جوان ها هم كه شور داشتند و از كارهاي تشكيلاتي خوش شان مي آمد مي رفتند داخل اين گروه. بعد كه گروه منحرف شد به يك گروه فراگير احتياج بود كه به جواناني كه حاضر به مبارزه مسلحانه هستند، كمك كند. ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص. اسم گروه شد گروه توحيدي صف . اسم خيابان سپه سالار هم بعدا به نام تنها گروه مسلحانه اي شد كه تا انقلاب لو نرفت.
پول مي خواستند براي تهيه اسلحه. تشك دوزي هم كفاف نمي داد. خواستند بانك بزنند. همه چيز آماده بود. بيست روز روي بانك كار شده بود. براي مبارزه به نظر نمي رسيد كه بانك زدن ايراد داشته باشد. شب رفت پيش روحاني كه مقلد امام بود. پرسيد: مي شود؟ گفت: نه. اگر از بيت المال سوء استفاده شود نمي توان بيت المال را از بين برد. طرح را به هم ريختند. گروه صف مقلد امام بود. شايد به همين خاطر هم منحرف نشد.
كردستان شلوغ بود. از آن طرف مجاهدين خلق كه حالا مردم به شان مي گفتند منافقين. از اين طرف هم ميرزا و كردها. اول كه رفت آن جا، گفت: ما كردستان را بايد به دست كردها آزاد كنيم تا نگويند كردها شلوغ كردند. اسم شان را گذاشت سازمان پيش مرگان مسلمان كرد .
لباس كردي مي پوشيد، مي نشست كنار كردها، قليان چاق مي كرد. اگر وقت داشت با بچه ها سربه سر مي گذاشت و با آنها بازي مي كرد. كردها به اش مي گفتند مسيح كردستان. موها و ريشش، روشن بود. اگر قلب بروجردي كردستان را فتح نمي كرد، سال ها طول مي كشيد تا كردستان آرام شود. راننده از بدي زندگي مي گفت و او از مصيبت هاي امام حسين. به اش گفته بود كه امروز با ما نيا. حال عجيبي داشت. وسط راه از راننده خواست برود با ماشين عقبي بيايد. او هم رفت. چند دقيقه بعد ماشين بروجردي را زدند.
فوران طلاي سياه
حسين احتسابي
الدورادو شهر آرماني لاتين ها نام اولين مكاني است كه در آن جا نفت استخراج شد. ايران به عنوان دومين دارنده نفت و گاز در دنيا كه نزديك به بزرگ ترين ميادين انرژي نفت (خزر و خليج فارس) و گاز (پارس جنوبي) هم هست از موقعيت بسيار مناسبي در زمينه انرژي برخوردار است.
در سال 1280 كل نفت و گاز ايران به انگليس در ازاي سالانه شانزده درصد سود به علاوه يك مقدار ثابت كم فروخته شد.
دارسي شروع به حفاري كرد، قبل از دارسي، شوشتر، قصر شيرين و دالكي بررسي شده بود، اما هيچ كدام به نتيجه نرسيدند. دارسي هم نتوانست به نتيجه برسد. انگليس براي نيروي دريايي خود به نفت احتياج داشت و براي اين كار بايد منابع جديد نفتي كشف مي شد. دارسي به سراغ شركت نفت اسكاتلندي برمه رفت. برمه اين بار از اهواز شروع كرد و كار به مسجدسليمان كشيده شد. بختياري ها هم در ازاي گرفتن حقوق از تجهيزات برمه نگه داري مي كردند. بالاخره نفت پيدا شد، اولين چاه نفتي درست و حسابي در خاورميانه. 1287 اولين هواپيما براي شركت نفت ايران و انگليس كه حاصلي از دارسي و برمه و اين حرف ها بود وارد ايران شد. نكته اين جا بود كه دولت مركزي تا مدت ها اين ها را نمي دانست و حق حساب رسي شركت را هم نداشت. نفت انگليس در جنگ جهاني اول از مسجدسليمان تامين شد. فروش نفت شركت انگليسي به نيروي دريايي انگليس در قيمت هاي پايين سهم شانزده درصدي ايران را عملا خيلي كم تر مي كرد.
بعد از آمدن رضاخان و وارد شدن دولت مركزي به كار، درآمد شركت نفت يك چهارم شد. شركت، دليل اين كاهش درآمد را بحران اقتصادي دانست، اما رضاخان قرارداد را داخل بخاري انداخت و شكايت و شكايت كشي تا اين كه قرارداد سي سال (تا 1360) تمديد شد، البته با تغييراتي كه سود ايران را كمي بيشتر از خيلي كم مي كرد.
با ملي شدن نفت، صادرات نفت متوقف شد، كليه 4500 نفر كارمند خارجي شركت استعفا دادند و درآمد نفت به صفر رسيد. انگليس شكايتي از ايران به دادگاه لاهه ارايه داد و دادگاه اعلام كرد تا رسيدگي به حكم بايد بر اساس همان قانون عمل شود. ايران مخالفت كرد. اما بعد از كودتاي 28 مرداد همه چيز درست شد.
شركت نفت انگليس و ايران به شركت بزرگ بريتيش پتروليوم (شركت نفت انگليس) تغيير نام داد. شركتي كه رشد خود را مديون بختياري ها و منابع نفتشان است اينك يكي از بزرگ ترين شركت هاي نفتي در دنياست.
سال 1358 كليه قراردادهايي كه پيش از انقلاب در زمينه اكتشاف و استخراج نفت با شركت هاي خارجي به امضا رسيده بود، به استناد ماده واحده مورخ 18 دي ماه شوراي انقلاب ملغي شد .
نبوغ جامعه شناسي
هادي نيلي
ولي الدين عبدالرحمن ابن خلدون در تونس متولد شد. او در خانواده اي اندلسي به دنيا آمد كه كمي قبل از تولد او از اندلس به تونس مهاجرت كرده بود. خانواده او منسوب بودند به يكي از خاندان هاي حاكم اندلس كه از ابتداي فتح اندلس به بعد، اغلب در مقام رياست و وزارت دستگاه حكومتي ديده مي شوند.
ابن خلدون امروزه بيشتر به عنوان اولين دانشمند مسلماني شناخته مي شود كه در بررسي تاريخ، به اجتماع و جامعه انساني نظر ويژه اي داشت و به اين ترتيب به طرح اولين نظريه هاي اجتماعي در جهان اسلام مشهور است.
اولين زمزمه هاي تشخيص انحطاط مسلمانان را مي توان در قرن هشتم هجري و در انديشه هاي ابن خلدون دنبال كرد. ابن خلدون افول جنبه هاي اصلي تمدن اسلامي در قرن هشتم را هم زمان با اولين زمزمه هاي بيداري در اروپا در قرن چهاردهم ميلادي به خوبي استشمام مي كند و به نظريه پردازي انحطاط تمدن ها مي پردازد، اما اين راه ابن خلدون بي ره رو مي ماند و حتي فراموش مي شود و بعدها طه حسين در اوايل قرن بيستم در رساله دكتراي خود كه در فرانسه با استفاده از منابع فرنگيان نوشت، مسلمانان را با ابن خلدون آشنايي داد.
اما از مباحث اصلي ابن خلدون در جامعه شناسي، بحث درباره عصبيت است. در واقع عصبيت بحث محوري او در تبيين اجتماع است. عصبيت يا همان تعصب تا پيش از اسلام در ميان اعراب به عنوان اطاعت كوركورانه بود و همين عنصر نقش مهمي در تحكيم همبستگي قبيله اي ايفا مي كرد. با وجود چنين مفاهيمي ابن خلدون از عصبيت اصطلاحي علمي ساخت كه مي توان تعبير امروزي آن را وجدان و احساس ملي، احساس گروهي، همبستگي اجتماعي و همبستگي گروهي توام با رهبري و شالوده ارگان هاي اجتماعي دانست.
زندگي ابن خلدون به خاطر پرفراز و نشيب بودنش به زندگي بقيه دانشمندان مسلمان شباهت زيادي دارد.
صرف نظر از دوران تحصيل او كه ابتدا نزد پدر فقيه اش و سپس نزد ديگر استادان حاضر در تونس طي شد و تا سن 20 سالگي او را به خود مشغول كرد، زندگي ابن خلدون را مي توان به سه دوره اصلي تقسيم كرد: دوره اول كه 22 سال طول كشيد، دوره فعاليت هاي سياسي و اجرايي او در مغرب (مراكش كنوني) بود. علت اصلي مهاجرت ابن خلدون از تونس به مراكش، شيوع بيماري وبا در تونس بود كه به مرگ پدر و مادر و عده زيادي از استادان او منجر شد.
دوره دوم زندگي او دوره گوشه نشيني و خلق آثارش بود. در دوره سوم ابن خلدون، به تدريس و قضاوت مشغول بود و در خلال همين دوره 18 ساله، توانست در تاليفات قبلي اش تجديد نظرهايي بكند. او سرانجام در سال 808 هجري قمري در سن 76 سالگي در مصر درگذشت. مردم مصر چندان ابن خلدون را به بزرگي نمي شناسند و آرامگاه او در قاهره معروف نيست، اما مردم تونس خانه اي را كه او در آن متولد شده، به خوبي مي شناسند و مكتب خانه او را هم به همين خاطر هنوز نگه داشته اند.
موجي نو در ادبيات موزون
آيدا اقصايي
چه فرقي مي كند كه در كرمان به دنيا آمد يا در سال هزار و سيصد و. به هرحال متولد شد، به مدرسه رفت، درس خواند، شاعر شد و نخستين بار افكارش را در سال 1341 به چاپ رساند: طرح.
ديگر بايد حضور داشت
در روز
در خبر
در رگ
در مرگ.
احمدرضا احمدي ديگر حضور داشت، بود و مي سرود: روزنامه شيشه اي۱۳۴۳ ، وقت خوب مصائب۱۳۴۷ ، من فقط سپيدي اسب را گريستم۳۵۰ ، ما روي زمين هستيم۱۳۵۲ ، هزار پله به دريا مانده است۱۳۶۴ ، قافيه در باد گم مي شود۱۳۶۹ و.
شعرهايش بي وزن بودند، اما نه از آن شعرهاي بي وزن شاملويي كه در آن ها ساختمان و قالب وجود دارد، شعر او موجي نو بود در ادبيات موزون.
از عشق
اگر به زبان آمديم فصلي را بايد
براي خود صدا كنيم
حالا ديگر فصلي را پاي خود و به نام خود صدازده بود: موج نو: شعري بر پايه تصوير؛ تصويري كه شاعر به كشف يا ساخت آن دست مي زند، كشفي كه حامل يك تشبيه است، تشبيهي كه متعلق به خود شاعر است.
شاگردانش، با صراحت تمام نسل هاي شعري پس از دهه چهل را تاثير گرفته از شعر او مي دانند، از نظر بعضي ديگر نيز شعر او صرفا سوء تفاهمي در شعر فارسي است!
اما او بي دغدغه اين حرف وحديث ها زندگي مي كند و شعر مي گويد و اين شعرهاي بي دغدغه گاهي بي اندازه زيباست.
مرا نكاويد
مرا بكاريد
من اكنون بذري درستكار گشته ام
مرا بر الوارهاي نور ببينيد
از انگشتانم براي كودكان مداد رنگي بسازيد
گوش هايم را بگذاريد تا در ميان گلبرگ هاي صدا
پاسداري كنند
كوفه وفا نداشت
احسان رضايي
خون امام حسين (ع) هيچ گاه خشك نشد. هنوز يك سال از واقعه كربلا نگذشته بود كه در كوفه، اهالي شهر به توبه از اشتباهشان، سپاهي جمع كردند و به قصد حمله به يزيد سوي شام روانه شدند. قيام توابين سال 62 قمري به خون كشيده شد. سال بعد هم يزيد مجبور شد سپاهي را براي سركوب مردم مدينه كه سر به شورش برداشته بودند راهي سازد و غارت شهر پيامبر را هم به فهرست جناياتش اضافه كند. سال 64 و پس از مرگ يزيد هم مختار ثقفي با شعار خون خواهي امام حسين (ع) علم شورش برداشت.
اين مختار مردي بود اهل بصره، بلندقد، باهوش، حاضرجواب، حيله گر و در فنون رزم و جنگاوري خبره. ابتدا از سپاهيان امام علي (ع) بود و بعد جزو خوارج شد. زماني كه مسلم بن عقيل به نمايندگي امام حسين (ع) در كوفه بود، او را ياري كرد و براي همين در جريان واقعه كربلا، در زندان ابن زياد بود. بعد به عبدالله بن زبير كه عليه يزيد برخاسته بود و خود ادعاي خلافت مي كرد پيوست و آخر كار هم دوباره به عراق آمد و با ادعاي دروغ نمايندگي از سوي محمد حنفيه، پسر حضرت علي (ع) و عموي امام سجاد (ع) كه آن زمان در مدينه بود، به خون خواهي شهداي كربلا برخاست. او مردم ناراضي را دور خود جمع كرد و حتي ابراهيم پسر مالك اشتر كه از بزرگان شيعيان كوفه بود را هم با خود همراه كرد. سپاهي فراهم كرد و عبيدالله بن زياد را شكست داد. دستور داد سر بريده او را نزدش بياورند. هم چنان كه او با سر امام حسين (ع) چنين كرده بود. به همين شكل از ساير جنايتكاران كربلا هم انتقام هاي سخت گرفت. حرمله را در آب جوش انداخت و بند از بند شمر جدا كرد، اما او به همين مقدار قانع نبود. كل عراق را به تصرف خود درآورد و ادعاي حكومت كرد. تا عربستان هم رفت و در آن جا با سپاهيان ابن زبير جنگيد و اين بار شكست خورد. به عراق برگشت، اما با مصعب بن زبير، برادر عبدالله بن زبير كه در بصره قدرت پيدا كرده بود مواجه شد. در جنگ با اين يكي هم شكست خورد و كشته شد؛ سال 65 قمري.
سال بعد، در عمارت كوفه، نوبت سر مصعب بين زبير بود كه براي عبدالملك بن مروان، خليفه جديد اموي بياورندش. هم چنان كه قبلا سر مختار را براي مصعب آورده بودند و سر ابن زياد را براي مختار و سر بريده شهيد كربلا را نزد ابن زياد. عبدالملك، دستور داد كه آن كاخ را خراب كنند.
سمبل مبارزه فلسطين
مرتضي جلا لي فخر
از آغاز اشغال، جنبش هاي زيادي در سرتاسر فلسطين به وجود آمده بودند كه هيچ كدام شان به اندازه فتح و سازمان آزادي بخش فلسطين (ساف) در تحولات فلسطين در چهار دهه اخير موثر نبودند. ساف در جريان اجلاس سران كشورهاي عربي در 1964 به رهبري جمال عبدالناصر متولد شد و 5 سال بعد با جنبش فتح هم پيمان شد و اين دو سازمان در كنار هم و به رهبري ياسر عرفات به كار خود ادامه دادند. ساف بعد از جنگ شش روزه اعراب با اسراييل به يك سازمان ملي فلسطيني تبديل شد كه حمايت گسترده مردم را به دنبال خود داشت. آن موقع دفتر ساف در بيروت بود و گروه هاي نظامي سازمان در خاك اسراييل عمليات هاي چريكي انجام مي دادند. سال 1982 بود كه دولت اسراييل ديگر تاب نياورد و به لبنان حمله كرد . به دنبال اين حمله، دفتر ساف از بيروت به تونس منتقل شد و سازمان رويه ديگري را در پيش گرفت. ديگر از آن شعارهاي سابق خبري نبود و بعد از چند سال عرفات به طور رسمي اعلام كرد منشور سازمان كه به طور آشكار خواهان نابودي كامل اسراييل بود ديگر مال گذشته است و آن ها دولت اسراييل را به رسميت مي شناسند. به دنبال همين انديشه جديد، عرفات به عنوان رييس سازمان آزادي بخش فلسطين كه از 1974 به عنوان تنها نماينده قانوني مردم فلسطين شناخته شده بود، در سپتامبر 1993 قرارداد اسلو را امضاء كرد و بعد از سال ها تبعيد وارد فلسطين شد و حكومت خودگردان را تاسيس كرد. اما در بين مبارزان فلسطيني كساني بودند كه به اين سازش تدريجي تن ندادند و با سازمان دهي نيروهاي اسلامي و مخالف با سياست هاي سران محافظه كار ساف مقدمات حركت نويني را فراهم كردند كه با نام جنبش مقاومت اسلامي - حماس - فعاليت رسمي اش را در سال 1987 و به رهبري شيخ احمد آل ياسين آغاز كرد. اگرچه شيخ ياسين 2 سال بعد بازداشت شد، اما جنبش به فعاليت هاي ضد صهيونيستي خود ادامه داد و پايگاه مردمي تري پيدا كرد. در حال حاضر حماس، فتح و ساف مهم ترين نقش را در عرصه سياست فلسطين برعهده دارند. ساف كه با مرگ عرفات با چالشي بزرگ روبه رو شده بود، با انتخاب ابومازن روزهاي آرام تري را مي گذراند. گرچه به نظر مي رسد با اقدام او در بازداشت فعالان ضد صهيونيست اين آرامش زياد هم دوام نياورد.
ياغي يا هنرمند؟
آرمن ساروخانيان
سنت جيمز، بيست و پنجم ژانويه 1995، كاپيتان كاريزماتيك منچستريونايتد پس از اخراج از بازي با لگد به سمت هوادار كريستال پالاس حمله كرد و صحنه اي نادر را به وجود آورد كه با وجود گذشت سال ها، اين حركت خشن و نابخشودني، هنوز فراموش نشده.
اما براي فوتبال دوستان، چهره اي كه از نابغه فرانسوي به يادگار مانده تنها بازيكني عصيان گر و بداخلاق نيست. كانتونا كه در اكثر باشگاه هاي فرانسوي نتوانسته بود مدت زيادي دوام بياورد و به دليل سركشي هاي گاه و بيگاهش ديگر هيچ خواهاني نداشت، مانند يك تبعيدي به جزيره رفت . اما در شرايطي كه همه او را تمام شده مي دانستند، در اولين فصل با ليدز به قهرماني ليگ برتر رسيد و نمايش ديدني اش چشم سرآلكس فرگوسن را گرفت و به اولدترافورد فراخوانده شد.
از اين جاي داستان را ديگر همه مي دانند. كانتونا با نبوغ و قدرت بالايش به سرعت به همه كاره يونايتد تبديل شد. درخشش او به قدري خيره كننده بود كه با وجود فرانسوي بودن، توانست بالاتر از امثال بابي چارلتون و جرج بست به عنوان محبوب ترين بازيكن تاريخ منچستر شناخته شود.
در عوض كانتونا در سرزمين مادري اش هرگز نتوانست به آن چه استحقاقش را داشت برسد. او در دوران اوجش به خاطر امه ژاكه از تيم ملي دور ماند. مربي فرانسوي با وجود هدايت تيم به سكوي نخست جهان در سال 98، هرگز از سوي شيفتگان كانتونا بخشيده نشد.
كانتونا با خداحافظي غيرمنتظره اش از فوتبال شوك نهايي را وارد كرد. كساني كه او را مي شناختند و به حركات غيرمنتظره اش عادت كرده بودند، مي دانستند كه ديگر برگشتي در كار نخواهد بود. او با گفتن اين كه دنياي فوتبال ديگر ارضايش نمي كند، در اوج كنار رفت تا نبوغش را در عرصه هاي ديگر به نمايش بگذارد. بازيكن ياغي ورزشگاه هاي اروپا به سوي سينما رفت تا در كنار نقاشي، هنر ديگري را نيز تجربه كند. او حدود 10 فيلم و سريال در كارنامه اش دارد و در فيلم پرخور نقش اصلي را برعهده داشته. اما اگر مي خواهيد بدانيد كانتونا در اين لحظه چه كار مي كند، در ساحل كوپاكاباتاي برزيل با پاهاي برهنه مشغول فوتبال روي ساحل است. او حالا كاپيتان تيم فوتبال ساحلي فرانسه در جام جهاني است. از اين به بعد هم هر خبر عجيب و غريبي از كانتونا شنيديد تعجب نكنيد. او ميانه خوبي با كليشه ندارد و همين فرق بزرگ او با ديگران است.
ملكه صاحب قران
احسان رضايي
ملكه ويكتوريا و دوران حكومتش آن قدر در تاريخ جهان مهم بوده كه ويل دورانت يك جلد از تاريخ تمدن معروفش را به عهد ويكتوريا اختصاص دهد و در تمام قاره هاي جهان، جايي به اسم او خوانده شود. او كه نوه پادشاه جورج سوم بود، در 1819 به دنيا آمد. راه و رسم سلطنت را از پدرش، دوكت كنت و استراترن و عمو هاي تاج دارش جرج چهارم و ويليام چهارم آموخت. و چون هر دوي اين پادشاهان بدون اولاد بودند، ويكتوريا به عنوان وارث تاج و تخت انتخاب شد. در 1837 ويكتوريا كه هنوز مجرد بود به سلطنت رسيد (سه سال بعد با شاه زاده آلبرت ازدواج كرد) و شد ملكه ويكتوريا. او تا زمان مرگش، 1901، ملكه باقي ماند و در 66 سال حكومتش به يكي از مقتدرترين پادشاهان تاريخ تبديل شد. او با سياست مداري تمام، امپراتوري بريتانيا را گسترش داد، با تمام كشورهاي اروپا (از طريق وصلت هاي خانوادگي) روابط مستحكمي برقرار كرد، و ثروت و آرامش را به مردمش هديه داد. در زمان او بود كه صنعتي شدن انگليس به اوج خود رسيد. دوره حكومت او براي علم، هنر و فرهنگ بريتانيا دوره اي طلايي بود. ژول و كلوين (كه اسم شان روي واحدهاي فيزيكي باقي مانده)، ماكسول (نظريه پرداز مغناطيس و موج)، تامسون (ارايه دهنده مدل كيك كشمشي اتم)، چارلز داروين (نويسنده اصل انواع ) و گالتون (پزشك معروف و كاشف اختصاصي بودن اثر انگشت) در زمان او مي زيستند. روديار كيپلينگ، آلفرد تنيسون، ماتيو آرنولد، رابرت براونينگ و ويليام باتلر ييتس (كه به پدر شعر نوي جهان معروف است)، شعراي عهد او بودند. و داستان نويسان مشهور چارلز ديكنز، سرآرتور كانن دويل (خالق شرلوك هلمز )، خواهران برونته، لوييس كارول (نويسنده آليس در سرزمين عجايب )، رابرت لوييس استيونسون (صاحب جزيره گنج ) و ماري شلي (خالق فرانكشتاين ) نيز در عهد ويكتوريا مي نوشتند. توماس كارلايل و جان استوارت ميل هم فيلسوفان اين دوره اند. در عهد او بود كه احزاب سياسي انگليس رونق گرفت و امپرياليسم به فرهنگ واژگان سياسي اضافه شد. و در همه اين سال ها ملكه ويكتوريا، با كمك نخست وزيران معروفش گلادستون و ديزرائيلي (كه اين دومي يكي از پنج باهوش تمام دوران ها بود) بريتانيا را هر روز قدرت مندتر مي كرد. آفتاب در امپراتوري ويكتوريا غروب نمي كرد.
مرد فلسفه
مهدي صارمي فر
مارتين هايدگر در يك خانواده روستايي آلماني به دنيا آمد. در جواني تحت تاثير تعاليم مسيحيت بود و همان وقت ها ارسطو را كشف كرد. او تحصيلات فلسفي خود را در دانشگاه فرايبورگ و تحت نظر استاد معروفش ادموند هوسرل آغاز كرد. هايدگر در سال 1928 در همان دانشگاه به مقام استادي رسيد.
او بر بسياري از فلاسفه جريان ساز قرن بيستم تاثيرات به سزايي داشته كه از مهم ترين شان مي توان به هانس ژرژ گادامر، هانا آرنت، موريس مرلو - پونتي، ژان پل سارتر، ژاك دريدا و لئو استراوس اشاره كرد. بعضي از اين افراد در طول حيات 87 ساله هايدگر شاگردي او را تجربه كرده اند.
هايدگر با نوشتن كتاب هستي و زمان
(Si Und Zit) در 1927 خود را در جهان فلسفه مطرح كرد. وي كتاب را به استادش هوسرل اهدا كرده بود، اما عملا با نوشتن اين كتاب راهش را از هوسرل جدا كرد. هستي و زمان سرچشمه فلسفه اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) در قرن بيستم شد. خودش هرگز تمايلي نشان نمي داد كه او را اصالت وجودي بخوانند. با اين وجود هايدگر استاد مسلم اگزيستانسياليست ها از جمله سارتر است كه مهم ترين كتاب فلسفي اش هستي و نيستي (1943) برگرفته از نام هستي و زمان است. هايدگر تا پايان عمر طولاني خود نفوذ عظيمي در جريان هاي فلسفي غرب داشت، اما به قول برايان مگي شاه كارش همان هستي و زمان بود.
مي گويند هايدگر در اوايل تشكيل حزب نازي روابط خوبي با آن ها داشته، اما خودش مي گويد بعد از به قدرت رسيدن آنان از اين ماجرا كنار كشيده و حتي به خاطر مقاومت در برابر بعضي خواسته هاي نازي ها اسمش در ليست محكومان اردوگاه هاي كار اجباري قرار گرفته است.
چخوف شهرها
علي فارسي نژاد
چخوف راست مي گفت. مردم به قطب شمال نمي روند، مي روند اداره و برمي گردند با زنشان سوپ كلم مي خورند. اگر كارور خوانده باشيد لا بد ديده ايد در داستان هايش هيچ كار عجيب و غريبي از كسي سرنمي زند. او هم مثل چخوف استاد مسلم داستان است. عكس هايي از زندگي معمولي مي گيرد كه دقت و عمق شان خيره كننده است.
زندگي كارور معمولي بود. با هم كلاسي اش ازدواج كرد و براي گذران زندگي هر كاري كرد. يك بار هم بد، الكلي شد. همان دوراني كه با جان شيور هم خانه بود و چند ماه حتي روكش ماشين تحريرها يشان را هم برنداشته بودند. خودش مي گويد وقتي منتظر بوده لباس ها را از ماشين لباسشويي بيرون بياورد به اين روشني ساده رسيده كه دو بچه دارد و زندگي اش هيچ تغييري قرار نيست بكند. ولي فرق هنرمند با بقيه در همين است. به اميد لحظاتي كه كارش راضي اش مي كند مي تواند دشواري هاي زيادي را تاب آورد.
وقتي به قول همينگوي كلمات شرافت و عزت مانند: لاشه هاي كشتارگاه شيكاگو بو گرفته بودند ميني ماليست هايي مانند كارور نشان دادند با همين كلمات و فعل هاي ساده مي توان واقعيت زندگي شهري معاصر را تصوير كرد.
عنوان چخوف شهرها شايد براي كارور مناسب باشد. شيوه اش براي داستان نويسي ساده به نظر مي رسد. آن قدر چيزهاي زايد را حذف كن كه حقيقت بزك نشده بماند. تفنگي در داستانت نداشته باشي كه شليك نشود. ، اما كوه يخ داستان هاي كارور بعد از خواندن، حجم پنهانش را نشان مي دهد. او با رنگ همين كلمات ساده و بدون دنباله صفت ها و مضاف اليه ها، تابلويي كامل را پيش چشمانمان رسم مي كند و ناگاه شكافي در ميان تابلو كه نور به چشمانمان مي تاباند.
كارور در داستان كوتاه وقتي از عشق حرف مي زنيم از چي حرف مي زنيم؟ در حد يك بكت معاصر ناتواني مكالمه و ارتباط را به يادمان مي آورد. در داستان كليساي جامع مرد كوري وارد خانه يكي مي شود، دستش را مي گيرد و برايش كليسايي نقاشي مي كند. در آخر داستان مي بينيم كه مرد به روشني اي رسيده كه از خلال همين موقعيت نه چندان غيرطبيعي بر او تابيده.
در داستان پيش خدمت او ارادت خود را به چخوف نشان مي دهد. چخوف در دهي در آلمان در حال مرگ است. كسي او را نمي شناسد. مرگ آن قدر بديهي است كه پيش خدمتي كه به اتاقش آمده متوجه مرگ او نمي شود، بلكه چوب پنبه نوشيدني را مي بيند كه روي زمين افتاده. كارور آخر عمر لب اقيانوس خانه اي ساخت و به شعر برگشت. آن چه را در واقعيت كثيف زندگي نيافته بود در آرامش شعر و مرگ در 50 سالگي يافت.