- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره هجدهم - شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۴ - - May 14, 2005
docharkhe
بشارت منجي
007287.jpg
۲۷ ارديبهشت، 8 ربيع الثاني، تولد امام حسن عسكري(ع)
علي همائي نژاد
بيشتر مي گويند هشتم ماه ربيع الثاني بود، سال 232 هجري قمري كه پسر دوم خانواده  به دنيا آمد. اما بدون شك، اين اتفاق در مدينه بوده. پدر شانزده ساله اش اسمش را گذاشت حسن . برادر بزرگترش محمد ، جوان بسيار خوب و با ايماني بود. آن قدر كه فكر مي كردند او بعد از پدر، پيشوا خواهد شد. اما سيد محمد در جواني از دنيا رفت.
برادر ديگري هم داشتند كه كوچك تر از حسن(ع) بود. نامش جعفر بود و بعدها معروف شد به جعفر كذاب و آن قدر در فساد و خلاف غرق بود كه مي گويند خليفه هم او را طرد كرده بود.
حسن(ع) نوجوان بعد از چندسالي كه در مدينه زندگي كرد، به همراه پدر به سامرا، پايتخت عباسيان رفت چون متوكل مي خواست رهبر شيعيان تحت نظر او باشد. آن ها در عسكر كه جايي شبيه پادگان بود، زندگي مي كردند و در حقيقت زنداني بودند. به همين خاطر است كه هم امام دهم و هم امام يازدهم را عسكري مي نامند.
حسن(ع) فقط 23 سالش بود كه پدرش شهيد شد و او شد پيشواي شيعيان. يعني مورد اعتمادترين فرد در تمام آن چه كه براي يك شيعه ممكن بود مساله برانگيز باشد. از سياست و اقتصاد و علم و فقه و . تا كوچك ترين پيشامدهاي روزمره و تمام اين مسووليت ها بر دوش همين جوان 23 ساله بود.
ما چه بگوييم؟
عبيدالله، وزير خليفه عباسي در زمان امام حسن(ع) بود و از جمله آدم هايي بود كه هرچه از دستش برمي آمد در بدي به خاندان علوي، مضايقه نمي كرد، اما مي گفت: هيچ مردي از علويان مانند حسن بن علي بن محمد بن علي الرضا(ع)، در سامرا از نظر آرامش و سكون و عفاف و پاكي و شرف وبزرگي نزد خاندانش و نزد همه بني هاشم كه او را (در عين جواني) از همه سالمندان قوم  خود برتر مي دانند، نديدم و نشناختم.
ماموران خليفه دونفر از بدترين آدم هايي را كه مي شناختند مامور كردند كه امام را آزار بدهند. مدتي كه گذشت آن دو نفر آن قدر عابد شده بودند كه دهان همه از تعجب وا مانده بود! احضارشان كردند كه مثلا گوش مالي شان بدهند. آن دو گفتند: درباره  مردي كه روزها روزه است و تمام شب نماز مي خواند و با كسي  حرف نمي زند و جز عبادت كاري نمي كند و وقتي نگاه مان مي كند، از ترس مي لرزيم و اختيار خودمان را از دست مي دهيم! چه بگوييم؟
قناعت خليفه 
در زمان امام هادي(ع)، متوكل خليفه بود. مدتي كه گذشت پسرش منتصر با تعدادي از فرماندهان ترك سپاهش، شبانه متوكل و وزيرش را كه در حال عيش و نوش بودند، كشتند و منتصر شد خليفه. كمي كه گذشت همان ترك ها كه از قدرت منتصر مي ترسيدند، به پزشك ويژه اش رشوه دادند تا او را مسموم كند.
نفر بعد مستعين بود كه به قدرت رسيد، اما ترك ها او را خلع كردند و با معتز ، همان كسي كه به دستور او امام هادي(ع) شهيد شد، بيعت كردند. مستعين هم از بغداد سپاهي جمع و جور كرد كه با ترك ها بجنگد، اما شكست خورد و 32 سالش بود كه ترك ها او را هم كشتند، اما معتز بيچاره! همان ترك ها، در يك روز گرم، آن قدر زير آفتاب نگه اش داشتند كه خودش راضي شد پيش قاضي بغداد برود و از خلافت استعفا بدهد. بعد هم او را كشتند. بعد از او مهتدي را، كه به خدا قسم مي خورد كه شيعيان و علويان را از روي زمين درو مي كند، خودشان روي كار آوردند و بعد از مدتي، يكي از فرماندهان ترك گردنش را زد و خونش را نوشيد.
حالا نوبت معتمد بود كه آن قدر عمر كوتاه ديده بود كه پيش امام حسن(ع) آمد و از او خواست دعا كند خلافتش بيست سال طول بكشد؛ با شرايط آن زمان فكر مي كرد بيست سال خيلي زياد است. امام هم دعا كرد خداوند عمر تو را دراز كند بيست سال بعد، معتمد هم مرد.
اعجاز
ابوحمزه خادم امام بود. وقتي مي ديد امام با هركس به زبان خودش سخن مي گويد چه رومي و چه ترك و چه هر زبان ديگر؛ با خودش فكر كرد: اين آدم كه تا زمان وفات پدرش در بين مردم ظاهر نشده و هيچ كس هم او را نديده، چگونه مي تواند اين همه زبان بلد باشد؟ كه يك دفعه امام رو كرد به او: خداوند، حجت خويش را از بين ديگر مخلوقاتش آشكار ساخت  و به او معرفت هر چيز را عطا كرد. او زبان ها ونسب ها و حوادث را مي داند و اگر چنين نبود هرگز ميان حجت خدا و پيروان او فرقي ديده نمي شد.
نه از رومم نه از زنگم 
مليكه يا مليكا   دختر يسوعا (يشوعا) و نوه قيصر روم بود، مادرش از نوادگان شمعون، يكي از حواريون حضرت عيسي(ع). در روم كه بود خواب ديد كه پيامبر اسلام(ص) و حضرت مسيح(ع) او را به عقد جواني خوب روي به نام حسن درآوردند. يك بار ديگر هم خواب حضرت زهرا(س) را ديد و به دعوت او مسلمان شد. اما اين را از همه پنهان مي كرد. در اواخر دوران امامت امام دهم، وقتي كه بين مسلمانان و روميان جنگ شد، در خواب فرمان گرفت كه به عنوان كنيز همراه سپاه برود و در همان جنگ هم اسير شد. امام هادي(ع) نامه اي به زبان رومي نوشت و توسط پيكي، نامه را در بغداد به دست مليكه كه حالا اسم خودش را نرجس گذاشته بود، رساند. همان پيك نرجس را خريد و نزد امام برد. امام هم خواب او را برايش يادآوري كرد و به او مژده داد كه همسر امام يازدهم و مادر فرزندي است كه جهان را از عدل پر خواهد نمود. مدتي نزد حكيمه خواهر امام، احكام اسلامي را آموخت و سپس به عقد امام حسن(ع) در آمد.
بشارت منجي 
خادم امام نامه اي را از ايشان به مدائن مي برد. امام به او گفته بود پس از پانزده روز برخواهي گشت و در آن زمان من از دنيا رفته ام و هركه بر من نماز بخواند امام شماست. از سفر كه برگشت، امام از دنيا رفته بود و جعفر (همان جعفر كذاب) به تسليت مردم پاسخ مي گفت. خبر آوردند جنازه را كفن كرده اند و جعفر براي نماز آماده شد. خادم با خود گفت اگر اين قرار است امام شود كه واويلا! اما تا جعفر خواست تكبير بگويد، كودكي با چهره گندمگون و مويي كوتاه و مجعد و دندان هايي كه بينشان فاصله بود، پيش آمد. لباس جعفر را كشيد و گفت: من براي نماز بر پدرم از تو شايسته ترم. جعفر در حالي كه از عصبانيت رنگش سياه شده بود، عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز خواند. كسي تا آن روز او را نديده بود و از وجودش خبر نداشت.

روخدادها
ساده و اميدوار
007275.jpg
۲۹ ارديبهشت، 19 مي 1897
تولد فرانك كاپرا
كاوه مظاهري 
استقبال جهاني از فيلم در يك شب اتفاق افتاد (1934) هاليوود را مبهوت كرد، لوئيس جيكوبز مي گويد: فيلم عاري از آن چيزهايي بود كه لازمه فيلمي پرفروش است:  بودجه عظيم، لباس هاي فاخر و پرزرق و برق، اما در عوض صفات ديگر داشت، نظير: داستاني با پرداختي خوب براساس احساسات ساده انساني، مكان هاي تازه، گفتار طنزآلود، صميميت و بي پيرايگي و از همه مهم تر، به مقدار زيادي از ظاهرسازي مرسوم هاليوود به دور بود. اين توصيف را تقريبا مي توان براي همه فيلم هاي كاپرا به كار برد.
فرانك كاپرا در باسكينو ي سيسيل به دنيا آمد. بعد از تحصيلات ابتدايي به مدرسه هنرهاي دستي لوس آنجلس رفت. 21 ساله بود كه به عنوان مهندس شيمي فارغ التحصيل شد و بلافاصله وارد خدمت نظام شد. به واسطه آشنايي با والتر مونتاگ وارد هاليوود شد. از آن جايي كه فرانك، جوان شوخ طبعي بود، بعد از مدتي به عنوان شوخي نويس و گگ من به استوديوي مك سنت رفت تا اين كه در 29 سالگي اولين فيلمش را ساخت.
كاپرا يكي از آن هايي است كه به شان مي گويند: بزرگان دوران طلايي  هاليوود ، آن زمان هاليوود داشت به يك ماشين تمام عيار فيلم سازي و ستاره سازي تبديل مي شد و استوديوها پشت سر هم قد علم مي كرند، كاپرا در چنين زماني وارد سيستم هاليوود شد و فيلم هاي ساده و بي زرق و برقي ساخت كه به خاطر صميميت و بي پيرايگي شان مردم را به سينماها مي  كشاند. او ثابت كرد كه آثار پرفروش هميشه نبايد پيرو يك فرمول سفت و سخت استوديويي باشد، مهم آن است كه با مخاطبت صادق باشي. دنياي كاپرا، دنياي اميدواري، شادي، سرخوشي و آدم  هاي دوست داشتني است كه حتي در سخت ترين شرايط هم زندگي شان از هم نمي پاشد.
او در سال 1964 آخرين فيلمش را با عنوان دست يابي به ستارگان كارگرداني كرد و نام خودش را براي هميشه در تاريخ سينما ماندگار كرد.

او جمعيت دنيا را زياد مي كند!
007281.jpg
تولد انوره بالزاك 
۳۰ ارديبهشت، 20 مي 1799
علي به پژوه 
فرانسوا ميتران زماني در وصف كشورش چنين گفته بود: كشوري كه صاحب اقتصادي جهاني، فن آوري پيش رو و نويسندگان بزرگ است. بي ترديد، انوره بالزاك هم يكي از اين نويسنده هاي بزرگ است و به اعتقاد ويليام سامرست موام بزرگترين رمان نويس جهان. يكي ديگر از آن چهره  هاي عجيب و غريب عالم ادبيات، با اراده اي مثال زدني. در جواني، در حالي كه خانواده اش پافشاري مي كردند، وكيل شود از در مخالفت درآمد، و براي متقاعد كردن خانواده اش اولين اثر ادبي اش يعني تراژدي كرامول را نوشت كه همه اعضاي خانواده اش معتقد بودند مزخرف است، اما بالزاك جوان كم نياورد و دست نوشته اثرش را براي ارزشيابي نزد يكي از استادان ادبيات معتبر دانشگاه پلي تكنيك فرستاد، كه البته استاد هم كم نگذاشت و در كمال احترام برايش نوشت: به مولف توصيه مي شود كه به هر كاري دست بزند جز ادبيات .. چه خوب كه بالزاك توصيه هاي اعضاي خانواده اش و آ ن استاد دانشگاه را آويزه گوشش نكرد وگرنه امروز نه بابا گوريو  اي وجود مي داشت، نه كمدي انساني اي و نه دختر عمو بتي  اي! بالزاك بعد از آن ناكامي اوليه، نوشتن را ادامه داد و در فاصله 1821 تا 1825 پنجاه كتاب با اسم مستعار منتشر كرد. لابد براي دست گرمي، چون بعد از اين دوران بود كه اسم حقيقي اش روي جلد كتاب ها مي آمد و سر و كله شاهكارهايش پشت سر هم پيدا شد. راجع به بالزاك يك نكته حيرت آور وجود دارد: پركاري كم نظير او، انگار او صاحب كارخانه اي بود كه به توليد انبوه رمان دست مي زد. البته بالزاك نثر شلخته اي داشت و پر از غلط هاي املايي!
سامرست موام مي نويسد: بعضي از اين غلط ها آن قدر زننده است كه لازم نيست آدم اطلاع عميقي از زبان فرانسه داشته باشد تا آن ها را بفهمد. با اين حال، بالزاك كه با اقشار مختلف جامعه (مخصوصا طبقه بورژوا) دمخور بود و حاصل اين نشست و برخاست  ها به خوبي در رمان هايش بازتاب يافت، پاي واقع گرايي را به ادبيات فرانسه و اروپا باز كرد.
لابه لاي رمان هاي بالزاك مي شود پاريس قرن نوزدهم را با اشرافي گري، فساد و شكوهش ديد، كوچه  پس كوچه هاي مفلوك و سالن هاي مجللش را. ژوزه ساراماگو در يكي از مصاحبه  هايش با عنوان ادبيات جمعيت دنيا را زياد مي كند گفته: نويسنده هاي بزرگ، شخصيت هاي واقعي و ملموس مي آفرينند و از اين طريق آدم هاي روي زمين را زياد مي كنند.

زني كه گناه نكرده بود
007290.jpg
۲۹ ارديبهشت، 10 ربيع الثاني 
وفات حضرت معصومه 
حسين احتسابي 
معصومه لقبش بود. چون انسان پاكي بود به او مي گفتند معصومه يعني زني كه گناهي كرده. امام موسي دختران زيادي داشتند، اما انگار معصومه چيز ديگري باشد، او را بيشتر دوست داشتند. پدر كه زنداني شد، امام رضا برايش پدري مي كرد. معصومه خواهر كوچك امام رضا بود، بيست و پنج سال از او كوچكتر بود. يك سال بعد از اين كه حضرت به مرو آمدند برايش نامه نوشتند كه او هم بيايد. او هم با برادران و برادرزادگانش راهي خراسان شد.
زنان اهل بيت براي حكومت خطرناك بودند. زنان افشا مي كردند و حكومت از اين مي ترسيد. حالا حضرت معصومه مي خواست از حق برادرش دفاع كند. در راه خراسان از هر محلي كه مي گذشتند مردم مي آمدند به استقبال و او از حيله گري هاي تاريخ كه بر سر اهل بيت آمده سخن مي گفت. به ساوه كه رسيدند دشمنان ديگر طاقت نياوردند. تا اين جاي كار هم نزديك بود آشوب به پا كنند. امام رضا را با تلاش از بيابان هاي بي آب و علف آورده بودند كه شورش نشود، حالا خواهرش از هر شهري كه مي گذشت انگار حاكم كشور از آن شهر مي گذرد. محاصره اش كردند. تمام يارانش را به شهادت رساندند و خودش را مسموم كردند.
ديگر اثر زهر نمي گذاشت به راه خود ادامه بدهد. از ياران باقي مانده خواستند كه ايشان را به قم برسانند. وقتي وارد قم شدند منزل يكي از عالمان را به احترام ايشان مدرسه كردند تا مردم در آن جا عبادت كنند. حضرت بعد از شانزده روز به شهادت رسيدند.
اگر بروي مدرسه سته بگويي محراب بيت النور كجاست نشانت مي دهند. محل عبادت حضرت معصومه.
با مترو مي روي ترمينال جنوب. بعد از آن جا مي روي قم. هم تاكسي هست هم اتوبوس. جمعا شايد تا حرم يك ساعت و نيم هم نشود، اما خيلي حال مي دهد. يك سفر يك نفره. احساس مي كني كه چقدر دنيا كوچك است و زيارتش خيلي به تو مي چسبد.

شاعر كوزه ها
007293.jpg
۲۸ ارديبهشت
روز بزرگ داشت خيام 
احسان رضايي 
بي شك او يك نابغه بود. در تمام علوم روزگار خودش يعني در الهيات، فلسفه، كلام، رياضيات، فيزيك، نجوم، پزشكي، موسيقي، علوم اسلامي و ادبيات سرآمد بود و چنان حافظه اي داشت كه مي گويند كتابي را در اصفهان خواند و در نيشابور تمامش را از حفظ نوشت.
مثل تمام نابغه هاي ديگر، كمي غير اجتماعي بود. بيشتر عمرش را در باغ خودش گذراند و خيلي هم كم حرف بود. از امام محمد غزالي، دانشمند بزرگ آن روزگار كه براي آموزش فلسفه نزدش مي آمد خوشش نمي آمد، و فقط ابن سينا را قبول داشت. خودش با يك واسطه شاگرد ابن سينا بود و در آخرين لحظات عمرش هم كتاب شفا ي ابن سينا را مي خواند.
هيچ كتابي ننوشت و سيزده رساله اي كه از او مانده، همگي يادداشت هاي پراكنده اش هستند. در يكي از اين يادداشت ها، روشي براي حل معادله سه  مجهولي به دست داده كه هنوز هم بهترين روش است. وقتي هم كه به درخواست خواجه نظام الملك، وزير مقتدر سلجوقيان، تقويم رسمي كشور را اصلاح كرد، تقويمي از خود به يادگار گذاشت كه دقيق ترين كار بشر در گاه شماري است. (تقويم ميلادي، معروف به تقويم گريگوري بايد هر 3320 سال به اندازه يك روز اصلاح شود؛ اما تقويم خيامي هر 88574 سال نياز به يك روز تصحيح دارد.)
گرچه چندان پايبند ظواهر رسمي و مورد قبول معاصرانش نبود، اما شهرت علمي اش بيش از اين ها بود. در عهد ملكشاه و خواجه نظام الملك مورد احترام فراوان بود. به دستور خواجه باغي بزرگ به او دادند كه جايي از همين باغ را براي دفنش وصيت كرده بود؛ جايي كه هر بهار پوشيده از شكوفه مي شد.
نابودي تدريجي دنيا عذابش مي داد و هر چند مي دانست زيبايي زندگي در همين نابودي است، همواره به فكر چاره اي براي گريز از جادوي زمان بود. اين كار را رباعي هايش برايش كرد؛ همان چهار مصراعي هايي كه هيچ وقت خودش در زندگي جدي شان نگرفته بود.

پژوهنده تاريخ باستان 
007269.jpg
روز بزرگ داشت فردوسي 
۲۵ ارديبهشت 
احسان رضايي 
وقتي شروع به سرودن و نوشتن شاهنامه كرد هنوز بيست و پنج سال مانده بود تا محمود غزنوي بر تخت بنشيند. چهار قرن از بعثت پيامبر اسلام (ص) گذشته بود و خلفاي اموي و عباسي، نحوه حكومت او را واژگونه اجرا مي كردند. از برادري و مساوات اسلامي ديگر نشاني نمانده بود و عرب خود را سرور عجم مي دانست. همه حركت هاي استقلال طلبانه ايرانيان سركوب  شده و ابومسلم خراساني هم مدت ها پيش افسانه شده بود. دولت فرهنگ پرور ساماني رو به افول گذاشته و هرج و مرج اميران كوچكي كه همه هم از جانب خليفه تاييد مي شدند، ايران را فراگرفته بود. فقط در خراسان، شمشير به سه زبان سخن مي گفت و به شش نام ماليات مي گرفت.
در چنين شرايطي بود كه حسن، پسر علي، پدر قاسم، اهل روستاي پاژ توس، كه به خاطر باغ هاي پدري به نام فردوسي معروف و در علوم اسلامي زمان خبره بود، روش جديدي را براي مقابله با خليفه عربي و دست نشاندگانش امتحان كرد. او داستان ها و افسانه هاي قديمي ايراني را گرد آورد و آن ها را دوباره سرود. رستم و سياوش و گيو و كيخسرو و ديگر قهرمانان ملي را زنده كرد و زبان فارسي را جاني تازه داد. داستان هاي شاهنامه، كه او يكي يكي مي سرود، بلافاصله به ميان مردم مي رفت و شعر او نقل هر مجلس و محفلي بود.
شاعر داناي توسي، سي سال عمر و نيز تمام ثروت پدري را صرف كرد تا با هنرمندي تمام، داستان هاي ايراني و از طريق آن فرهنگ و هويت ايراني را باز بگويد. مردي و راستي و خرد و پهلواني و داد و دهش را بستايند و نتيجه ظلم و گردن كشي و بدخويي پادشاهان پيشين را يادآوري كند. پادشاه آرماني اش را در داستان كيخسرو ترسيم كند و رستم را كه تن پيل و هوش و دل موبدان دارد، به عنوان انسان كامل و نمونه بستايد. گفته اند كه وقتي براي محمود غزنوي بي سواد شاهنامه را خواندند، از در تحقير و طعنه درآمد كه شاهنامه هيچ نيست مگر حديث رستم، و در سپاه من زياده از هزار مرد چون رستم هست. و فردوسي سريع جواب داد: عمر خداوندگار دراز باد! در سپاه سلطان چند مرد چون رستم باشد، نمي دانم. اما اين مقدار دانم كه خداي تعالي هيچ بنده ديگر چون رستم نيافريد.

يك پدر غريبه براي ترك ها
007284.jpg
شروع اصلاحات آتاتورك 
29 ارديبهشت، 19 مي 1919
هادي نيلي 
سال هاي نخستين قرن بيستم، سال هاي تكه تكه  شدن سرزمين هايي بود كه در استعمار دولت هاي غربي بودند. عثماني هم از جمله اين سرزمين ها بود كه با برنامه هاي استعمار نو به چند كشور كوچك تر تقسيم شد.
آتاتورك مثل نمونه  ايراني اش رضاخان ميرپنج كه او هم از نظامي گري ناگهان سر از عالم سياست درآورد، معتقد بود تنها راه پيش رفت كشورش غربي شدن مردم آن از سر تا پا است. اقدامات مصطفي كمال كه در اين 15 سال با همين  هدف صورت گرفت، به قدري ريشه اي و اساسي بود كه هنوز هم آثار آن ها در كشور تركيه مشهود است و به نظر مي رسد چنين خواهد ماند. او در يكي از نخستين كارهايي كه كرد فذ كلاه سنتي ترك ها و به طور كلي لباس آنان را به اين بهانه كه نماد فئوداليسم است، ممنوع كرد. به اين ترتيب از سويي به غربي  شدن مردمش سرعت داد و از سوي ديگر بازار بكر و فراخي براي محصولات منسوج غربي فراهم كرد.
مصطفي كمال قبل از رضاخان به  بهانه متجدد كردن زنان كشورش، حجاب را از سر آنان كشيد و با اقداماتي مانند دادن حق  راي و حق انتخاب  شدن به زنان، سعي كرد پوششي متجددانه براي اين كار درست كند. او همچنين در سال 1926 با منسوخ  كردن تقويم  اسلامي و استفاده از تقويم ميلادي، مناسبت هاي ديني را در زندگي مردم تركيه بي رونق كرد. تعطيلات  مذهبي را هم لغو كرد. در 1928 الفباي رايج تركيه را كه قدمتي 1400 ساله داشت و تمامي شاعران، اديبان و هنرمندان تركيه آثار خود را در قالب آن خلق كرده  بودند، به اين بهانه كه ساختاري ضعيف دارد و امكان اشتباه در آن بالاست، منسوخ كرد و به  جاي آن يك نظام الفبايي مبتني بر رسم الخط لاتين را وضع كرد و همه شهروندان شش تا چهل  ساله را به آموختن اين رسم الخط مجبور كرد. نتيجه اين كه امروز مردم تركيه ديگر نمي توانند متون اصلي فرهنگ خود را كه متعلق به دوران پيش از آتاترك است بخوانند و اين موضوع زمينه را براي نفوذ فرهنگي هرچه بيشتر غرب و جدا كردن مردم تركيه از فرهنگ گذشته شان فراهم  كرد. در تمام اين سال ها مصطفي كمال با تاكيد بر غرور تركي و پان تركيزم، شكاف  احساسي بين مردم خود با مسلمانان كشورهاي ديگر را عميق تر مي كرد.
مصطفي كمال سرانجام در 10 نوامبر۱۹۳۸ و در حالي كه چهار سال از ملقب  شدن خودخوانده  او به آتاترك (پدر ترك) مي گذشت، از دنيا رفت.

عليه يك عمر اسارت 
007296.jpg
لغو امتياز تنباكو
۲۵ ارديبهشت 
حسين احتسابي 
تنباكو اولين بار از جنوب ايران توسط پرتغالي ها وارد شد. شاه عباس با آن مخالف بود. بعدها ايراني ها پيپ را از پرتغالي ها و چپق را از ترك هاي عثماني ياد گرفتند. قليان ابتكار خود ايراني هاست، اما بدون شك ايراني ها تا قبل از اين تنباكو مصرف نمي كردند.
شايد در تاريخ ايران از ناصرالدين شاه خائن تر پيدا نشود. كسي كه قائم مقام و اميركبير را كشت و سيدجمال الدين اسدآبادي را بدون لباس روي اسبِ بدون زين تا همدان كشيد و از كشور اخراج كرد. بزرگترين حرم سراي شاهي را بنا كرد و اعتياد و سنت هاي پست را رواج داد. تصوير خود را روي قليان چاپ مي كرد تا عزتش در ايران بماند، در عين حال ذليل ترين فرد در غرب بود. شاه امتيازات زيادي به اروپايي ها داد.
ناصر الدين شاه بهره برداري انحصاري از تمام صنايع ايران را به رويتر واگذار كرد. سفير وقت انگليس در اين باره مي گويد: كامل ترين و خارق العاده ترين تسليم منابع صنعتي يك كشور به دستان بيگانه، كه تاكنون در تاريخ بشر كسي در رويا هم نديده، چه رسد به انجام آن. انگليسي ها يك سال بعد اين قرارداد را به دليل عدم توانايي در اجرا يك طرفه لغو كردند!!
دولت عثماني با توليدي كمتر از ايران، ساليانه معادل 700 هزار لير عثماني از قراردادش با تالبوت مي گرفت، و قرارداد انحصاري نبود و تجار عثماني مجبور نبودند الزاما تنباكو را به شركت تالبوت بفروشد. در مقابل ايران سالانه تنها 150 هزار ليره دريافت مي كرد و يك چهارم سود سالانه به خزانه برمي گشت. در كنار اين، هر معامله تنباكو بايد با اين شركت انجام مي شد.
خبر به ميرزاي شيرازي رسيد. اين قرارداد بايد آخرين قرارداد مزدورانه شاه مي شد. بايد مردم جلو او مي ايستادند. فتوا صادر شد.
بازرگانان تنباكوهاي شان را سوزاندند. مردم قليان ها را شكستند اما شاه باز هم مخالفت مي كرد.
امروز نوبت توست. اگر شاه قليان خواست چه مي كني!؟ قليان نمي برم. ميرزا گفته حرام است. قليان را نمي برم. رفت حضور شاه. سري پايين آورد و دست شاه را بوسيد. شاه گفت امشب قبل از هر چيز خوش داريم قلياني چاق كنيم. گفت قليان حرام است و سرش را محكم بالا گرفت. شاه هم گفت كدام . قليان كشيدن را حرام كرده. گفت. همان كه من را به تو حلال كرده. شاه مانده بود. نگاهش به نگاه عميق و قدرتمند دخترك افتاد، هيچ نگفت. فردا امتياز لغو شد.

ظهور و سقوط يك ملت
اسراييل چه طور به وجود آمد؟ يا چگونه يك دولت به طور رسمي قلمرو يك ملت دوم را به يك ملت سوم وعده داد؟
007278.jpg
جشن تشكيل دولت اسراييل در يك مدرسه در نيوجرسي امريكا، 16مي 1948
نشسته ام جلو تلويزيون و كانال عوض مي كنم. عمليات انتحاري در تل آويو يا بيانيه وزير جنگ اسراييل يا يك همچو چيزي. خيلي عادي انگار يكي از مسابقه هاي تكراري تلويزيون پخش مي شود، كانال را عوض مي كنم.
خيلي عادي از چيزي كه اصلا عادي نيست مي گذرم چون بسيار شنيده ام و ديده ام اين اخبار را. تلويزيون را خاموش مي كنم و به اين فكر مي كنم كه چرا كشتار هر روزه مردم در كشوري نه چندان دور آن قدر برايم بي اهميت است. كشتاري كه سه نسل ادامه داشته استو انگار تمامي ندارد. ساده است. چون نمي دانم چه خبر است. نمي دانم وقتي مجري تلويزيون مي گويد رژيم صهيونيستي، از چه جور رژيمي حرف مي زند. فلسطيني ها چرا از خانه شان آواره شدند كه حالا نمي توانند برگردند. صلح خاور ميانه چيست و چه داستاني دارد كه ورد زبان غربي هاست، چه شد كه انتفاضه شروع شد. يهودي ها چطور توانستند به اين سادگي، خباثتي كه اين قدر بديهي است را 50 و اندي سال ادامه دهند و . تكه تكه هاي اين مطلب، پاسخ گوشه اي از اين سوال هاست. و بسيار سوال ها كه هنوز بي جواب مانده اند.
كورش علياني،زينب ياوري 
تاريخ كليميان تاريخ ستمي دوگانه است. گاه با مردم اطراف شان درگير شده اند و بد ديده اند، و هميشه زير بار حاكمان خود بوده اند. اين حاكمان، براي حفظ قدرت شان گاه در تاريخ و دينشان دست برده اند و افسانه هايي حيرت انگيز ساخته اند. در تاريخ يهود، مرز افسانه و واقعيت ناپيداست.
يك محقق ايراني، عبدالله شهبازي، بر مبناي تحقيقات محققان كليمي (رابينوويتز، بن ساسون، سلاتسكي، شاهاك و .) نشان داده فكر صهيونيسم بيش از هر چيز بر مبناي شش بنيان پرفريب پديد آمده است.
ده قبيله  گم شده: بني اسراييل دوازده قبيله بودند و هر قبيله كسان يكي از فرزندان يعقوب. فرزند محبوب يعقوب يوسف بود و آن كه عليه يوسف نقشه مي كشيد، يهودا. در سال 928 پيش از ميلاد بني اسراييل به دو دولت تقسيم شدند، دولت بزرگ افراييم در شمال متشكل از ده قبيله، از جمله قبيله  يوسف و دولت كوچك يهوديه در جنوب متشكل از دو قبيله با رياست يهودايي ها. دولت شمالي با همسايگان عرب و سوري خود هم دست شد تا با امپراتوري آشور بجنگد. دولت جنوبي با آشوري ها ساخت و كمك كرد سارگون دوم، امپراتور آشور، شمالي ها را نابود كند و تنها يهوديان از بني اسراييل باقي بمانند، اما بعدها داستاني ساختند كه اين ده قبيله گم شده اند و وقتي پيدا شوند موعود ظهور مي كند. اين افسانه را حتي دائره المعارف يهود هم نمي پذيرد.
تبعيد به بابل (جلوت): در سال 598 پيش از ميلاد بابلي ها به يهوديه حمله كردند و به جاي حاكمان دست نشانده  مصر حاكمان جديدي گماردند و خاندان سلطنتي را با خود به بابل بردند و در كاخي جاي دادند تا نتوانند باز بر بابلي ها بشورند. امروز از اين ماجرا داستاني ساخته اند كه مي گويد تمامي مردم يهوديه را با شلاق به بابل برده اند.
آوارگي (دياسپورا): در قرن اول ميلادي مردم فرودست يهوديه متاثر از نهضت مسيحيت و نهضت هاي يكتاپرستي عليه روحانيان و اشراف يهود شورش كردند. در نهايت در سال هفتاد ميلادي انقلاب كردند و اشراف را بيرون انداختند. اشراف با هم دستي روميان به مردم حمله كردند، مردم به معبد پناهنده شدند و روميان و اشراف معبد را سوزاندند. دوباره اشراف قدرت گرفتند و دست كم سه قرن ديگر بر يهوديه حكومت كردند. جوزفوس فلاويوس مورخ يهودي قرن اول اين ماجرا را نوشته است. اكنون افسانه اي ساخته اند كه نقش اشراف را ناديده گرفته و مدعي است پراكندگي يهوديان در جهان حاصل سوختن معبد است.
محققان يهودي مستقل مانند نورمن فينكلشتاين يهودي سوزي را بازي بي شرمانه  دولت اسراييل مي دانند و مورخان تجديدنظرطلب مانند رازينيه و ايروينگ مي گويند جريان از بيخ و بن دروغ است 
تفتيش عقايد (انكيزيسيون): دو يهودي اسپانيايي كه وانمود مي كردند مسيحي شده اند، در سال 1478 پاپ سيكستوس چهارم را برانگيختند تا حكم بدهد كافران (بي دينان، مسلمانان، يهوديان اصلاح طلب قرايي و يهوديان خاخامي) را بسوزانند. در طي سيصد سال انكيزيسيون بيش از سي هزار نفر را كشتند كه اغلبشان مسلمان، جادوگر يا قرايي بودند، اما باز افسانه مي گويد چند صد هزار و يا چند ميليون يهودي خاخامي طعمه  تفتيش عقايد شده اند.
كشتارها (پوگروم ها): در سال 1881 گروه روسي اراده  خلق، تزار را ترور كرد. از سويي شايعه كردند اين گروه را يهوديان فرستاده اند، و از سويي گفتند اين ها مي خواهند از يهوديان نيز انتقام بگيرند. هر چه بود، در اوكراين و آن حوالي، آدم هاي ناشناس از جنگل مي آمدند، يهوديان را مي كشتند و به جنگل مي گريختند. موج بزرگي از روشن فكرها و نويسنده ها نامه نوشتند و مخالفت كردند. دستگاه عظيم رسانه هاي جهاني كه در دست حاكمان يهودي بود اين را بهانه  آغاز صهيونيسم كرد و كنگره  بال را برپا كرد.
هلوكاست(يهودي سوزي): زماني كه سرمايه داران حاكم بر يهوديان با پول و اسلحه، هيتلر را تجهيز مي كردند، خوب مي دانستند با يهودي سوزي او چه تبليغات خوبي براي صهيونيسم و اسراييل خواهند كرد. جنگ كه تمام شد، مدعي شدند هيتلر شش ميليون يهودي را سوزانده است. اين ادعا را هنوز هم تكرار مي كنند، اما دولت اسراييل كه خود را وارث قربانيان مي داند و هر ساله از كشورهاي آلماني زبان غرامت مي گيرد به رقم نهصد هزار مرده (و نه كشته) رضايت داده است. محققان يهودي مستقل مانند نورمن فينكلشتاين ماجرا را بازي بي شرمانه  دولت اسراييل مي دانند و مورخان تجديدنظرطلب مانند رازينيه و ايروينگ (كه اولي خود سال ها اسير گشتاپو بوده است) مي گويند جريان از بيخ و بن دروغ است.
يهوديان از دو سو ستم  ديده اند. هم ديگران دوستشان ندارند، هم حاكمانشان به آنان دروغ مي گويند تا اين تصوير را بيشتر باور كنند و براي صهيونيسم بيشتر جان بكنند.
اروپاي آخر قرن نوزدهم؛ مساله يهود
واقعا چرا ديگران آن ها را دوست ندارند؟ بعضي ها از اين  كه اين جماعت خودشان را قوم برگزيده خدا مي دانند خوش شان نمي آيد. به نفوذ مالي يهودي ها بدبينند و فكر مي كنند كه اين معتقدان به تنها ديني كه در آن پيوند خوني ملاك ايمان است، يك مشت خائنند كه به خاطر پول حاضرند سر مردم كشورهايي كه در آن زندگي مي كنند را زير آب كنند. برايشان يهودي يعني جاسوس. رباخوار. آدم نجوش و نچسب. دليل هاي خودشان را دارند. مثال هم مي زنند. يكي اش، برادران روچيلد كه از يك طرف با ناپلئون ميانه خوبي بهم زده بودند و از طرف ديگر با انگليسي ها - كه در حال جنگ با ناپلئون بودند - سر و سري داشتند. پس دادن وام هاي جنگي دولت انگليس از روچيلد ها تا سال ها بعد طول كشيد. سود بازسازي اروپاي ويران شده هم به جيب همين ها رفت. روچيلد از آن اسم هاست كه بايد به ياد داشت.
به نظر اين بعضي ها كه يهودي ها را دوست ندارند؛ جهود يعني غريبه، كسي كه بايد از شرش خلاص شد. چطور؟ درست نمي دانند. تا اين كه يك روزنامه نگار اتريشي راه حلي به ذهنش رسيد.
يك يهودي خيلي خيلي معمولي 
سروان آلفرد دريفوس، نه كوتاه قد نه چندان بلند، با موهاي قهوه اي نسبتا كوتاه و صداي سرد و بي آهنگ، آن قدر معمولي به نظر مي رسيد كه يك جاسوس خطرناك باشد. در عكس هايي كه از صورت بي حالش مانده دو چيز جلب توجه مي كند كه البته در زمان خودش آن ها هم خيلي معمولي بودند: سبيل نازك تابيده به سبك فرانسوي و عينك پنسي. در پاييز 1884 به جرم جاسوسي براي آلمان دستگير شد. در دادگاه به خلع درجه و حبس در جزيره شيطان - تبعيدگاهي در امريكاي جنوبي - محكومش كردند و بلافاصله دعواي سختي بين طرف داران محكوميتش و كساني كه ادعا مي كردند دريفوس به اشتباه و به خاطر توطئه هاي ضد يهود محكوم شده است، شروع شد. دعوايي كه سه سال ادامه داشت. دست آخر هفت سال بعدتر مجلس فرانسه لايحه اي تصويب كرد كه دريفوس تبرئه شده مي توانست به خدمت ارتش برگردد.
روزي كه دريفوس را در ميدان رژه، در ملاء عام خلع درجه كردند، در ميان تماشاچي هايي كه فرياد مي زدند مرگ بر جهود ! يك روزنامه  نگار اتريشي هم بود كه بعدها نوشت، ماجراي دريفوس خيلي متاثرش كرد.
سال 1884، اين جوان 24 ساله مجاري الاصل كه اسمش تئودور هرتسل بود با مدرك دكتراي حقوق مدتي در دادگاه هاي اتريش كار وكالت مي كند. از اين كار خوشش نمي آيد و تصميم مي گيرد به آن چيزي كه از بچگي دوست داشته بود بپردازد. به عنوان خبرنگار روزنامه نويد فرايد پرسه فرصت خوبي براي نوشتن - كار مورد علاقه اش - پيدا مي كند. از سال 1891 نماينده رسمي اين روزنامه در پاريس مي شود و چون هم خبرنگار است و هم يهودي، پي گير ماجراي محاكمه دريفوس مي شود. بعدها مي نويسد تكاني كه اين ماجرا به او داد باعث شد به چيزي به اسم مساله يهود فكر كند.
مساله يهود در اروپا آستانه قرن بيستم
مي پرسيد كجا اتفاق افتاد؟ در فرانسه. در فرانسه امروزي متمدن تحت حكومت جمهوري يك صد سال پس از اعلاميه حقوق بشر. كتابش به اسم دولت يهود در سال 1896 چاپ مي شود و كمي بعد هم اولين كنگره صهيونيست را با دويست و اندي نماينده از پانزده كشور دنيا تشكيل مي دهد. مي خواست كنگره در مونيخ آلمان برگزار شود، اما خاخام هاي آلمان نگذاشتند و جلسه به بازل سويس منتقل شد. اين خاخام ها نه اولين مخالفان يهودي ايده صهيونيسم بودند و نه آخرين. پر بيراه نيست كه صهيونيسم با وعده  مهاجرت دادن يهوديان از اروپا بيشتر باب طبع ضديهودها بود. حتي ضد يهودهاي قاتلي مثل نازي ها.
ديگر كار از كار گذشته است
بيست و نهم اوت 1887 وقتي هنوز نمي شد توي هيچ نقشه اي، جايي به نام اسراييل پيدا كرد، 204 نفر از يهوديان سرشناس دنيا به ساختماني وارد شدند كه دو طرف در ورودي اش، پرچم هاي سفيدي با دو خط آبي نصب شده بود.
بالاي سر در ساختمان هم ستاره شش گوش به نشانه سپر داوود آويزان بود. رياست جلسه را تئودور هرتسل روزنامه نگار اتريشي به عهده داشت. همان كسي كه امروز قاب عكسش بيشتر از هر كسي بر در و ديوار ساختمان هاي دولتي اسراييل به چشم مي آيد.
تقريبا از تمام گرايش هاي يهودي، نماينده اي به اولين كنفرانس جهاني صهيونيسم آمده بود. از خاخام هاي تندرو با قيافه هاي باستاني شان گرفته تا سرمايه داران امريكايي و سياست مداراني كه رسما لائيك و چپ گرا به حساب مي آمدند، با اين  همه بعد از دو روز بحث همگي در مورد دو موضوع مهم به توافق رسيدند:
لزوم تشكيل يك كشور مستقل يهودي و ديگر تلاش همه جانبه براي كسب مجوزهاي بين المللي لازم. و اما كجا؟! هرتسل پيش از اين، در كتابش جواب اين سوال را هم داده بود: دولت يهودي بايد در يكي از مناطق جهان تشكيل شود! و فرقي نمي كند كه كجا باشد . به نظر مي رسد آرژانتين، اوگاندا يا فلسطين جاهاي مناسبي باشند!
و سرانجام وقتي در كنفرانس هاي ساليانه بعدي، توافقي بر سر اوگاندا به وجود نيامد، همه چشم ها روي نقشه جغرافيا به آن بالاتر خيره شد: فلسطين!
به اعتقاد هرتسل، فلسطين تنها جايي بود كه مي شد تمام يهوديان دنيا را با هر عقيده و مرامي دور هم جمع كرد، وطن تاريخي و بياد ماندني كه با يك پتانسيل خارق العاده همه را به سوي خود مي كشد : خاخام هاي متعصب وعده هاي خداوند تورات و تلمود را در آن جست وجو مي كردند (هرچند اغلب آن ها با اصل ماجرا مخالف بودند، چون به اعتقاد آن ها تنها بعد از ظهور منجي است كه ارض موعود معنا پيدا مي كند) و سياست مداران لائيكي چون هرتسل، پاشنه آشيل اروپا را يافته بودند. با اين همه، هرتسل آن قدر هيجان زده بود كه مستقيما به سراغ سلطان عبدالحميد پادشاه عثماني رفت تا در مقابل 5 ميليون ليره طلا و امتيازات تجاري صد ساله، اجازه مهاجرت يهوديان به فلسطين را به دست آورد. فلسطين در آن موقع هنوز يكي از ايالت هاي غربي امپراتوري عثماني به حساب مي آمد.
هرتسل بدون هيچ هراسي صحبت از استعمار فلسطين مي كرد و اين كه بايد يهوديان به پشتيباني غربي ها بخشي از برج و بارو و استحكامات اروپاي پيش رفته را در مقابل آسيا تشكيل دهند. يك برج ديده باني تمدن عليه وحشي گري!
نتيجه اين تلاش ها اما، خشم سلطان و سخت گيري هاي بيشتر بر تازه واردان مي شود. هرتسل در سال 1904 مي ميرد و (ديويد ولفسون) همان كسي كه پرچم هاي اولين كنگره را طراحي كرده بود جايش را مي گيرد. درست 4 سال بعد تركان جوان ناسيوناليست هم حكومت عبدالحميد را سرنگون مي كنند و آن چنان درگير گرايش هاي پان تركيستي خود مي شوند كه عملا هيچ مخالفتي با مهاجرت و اقامت يهوديان در يافا و قدس نمي كنند. به  طوري كه در دوم نوامبر سال 1914، وقتي ابرهاي تاريك اولين جنگ جهاني بر آسمان امپراتوري عثماني هم ظاهر شد، يهوديان فلسطين به هشتادوپنج هزار نفر رسيده بودند. تركان جوان و بي تجربه به آلمان و اتريش پيوستند و انگلستان وحشت زده در انتظار ورود امريكا به جنگ بود، اين درست همان اتفاقي بود كه صهيونيست هاي امريكايي و انگليسي ها سال ها برايش لحظه شماري كرده بودند. جنگ و خرابه  هايش مثل طاعون تمام اروپا را فرا مي گرفت و هم زمان سازمان جهاني صهيونيسم مشغول چانه زدن و دلالي با همه طرف هاي درگير در جنگ بود.
از يك طرف چاشيم وايزمن رهبر صهيونيست هاي بريتانيا با كابينه انگلستان مذاكره مي كرد و ازطرف ديگر جيمسون مالكوم در خانه اي ويلايي درحومه لندن مقدمات ورود امريكا به جنگ را مهيا مي كرد.
سرانجام در بهار سال 1917، امريكا رسما به نيروهاي متفقين پيوست و تنها چند ماه بعد چرچيل به همراه بالفور وزير امور خارجه انگلستان اعلاميه بالفور را تنظيم كردند كه تاسيس يك ميهن يهودي در فلسطين را تاييد كرده بود. در حالي كه هنوز يك سال به پايان جنگ باقي مانده بود.
با شكست متحدين، امپراتوري عثماني هم در آستانه فروپاشي قرار گرفت. صهيونيست ها كه ديگر تولد اسراييل را دور از دست نمي ديدند، با صداي بلند خواسته هايشان را در گوش دولت مردان اروپايي و امريكايي تكرار مي كردند.
به طوري كه (ماكس نوردو) در سال 1919 در يكي از سخن راني هايش گفت: ما مي دانيم كه شما از ما چه مي خواهيد، شما از ما مي خواهيد كه ما پاسدار كانال سوئز باشيم. نگهبان راه شما به هند از طريق خاور نزديك. ما براي انجام اين خدمات دشوار نظامي آماده ايم. اما بايد اجازه دهيد قدرتي داشته باشيم تا بتوانيم اين وظايف را انجام دهيم.
در سال 1920، متفقين فاتح دور هم جمع شدند و سرزمين عثماني را مثل يك كيك تولد تمام نشدني بين خود تقسيم كردند: سوريه و لبنان را به فرانسه، و مصر و عراق و فلسطين را به انگلستان سپرند. به علاوه با فشار سازمان جهاني صهيونيسم از اعلاميه بالفور هم فراتر رفتند و عملا پيشنهاد تاسيس پارلمان و كابينه اي را مطرح كردند كه هماهنگي  هاي لازم جهت مهاجرت يهوديان را فراهم آورد. طرحي كه دو سال بعد با اضافه شدن چند جمله دو پهلو براي دل خوشي عرب ها نهايتا به همراهي امريكا به تصويب سازمان ملل نيز رسيد.
با شدت گرفتن آهنگ مهاجرت و علني شدن توافقنامه متفقين، خريد اراضي در فلسطين توسط يهوديان شدت گرفت. اين اتفاق چشم مردم فلسطين و اعراب منطقه را باز كرد. حسين بن علي، شريف مكه، كه طي مذاكراتي طولا ني وعده هاي مشخصي از دولت انگلستان دريافت كرده بود و اسناد كتبي اين وعده ها مبني بر به رسميت شناخته شدن استقلا ل فلسطين را در دست داشت، بلا فاصله نامه اي به انگليسي ها نوشت و به شدت به آن ها اعتراض كرد. از اين زمان مبارزات مردم فلسطين هم آغاز شد.
انگلستان بلافاصله (هربرت صموئل) نماينده سامي اش را به عنوان كميسر عالي به فلسطين فرستاد. و صموئل تا سال 1925 هر كاري كه از دستش برمي آمد را انجام داد: شصت هزار يهودي جديد را در فلسطين اسكان داد. زمين هاي تازه اي را به زور سرنيزه تقديم شان كرد. امتياز تجارت خارجي را منحصرا به يهوديان سپرد و در مقابل واگذاري بي حد و حصر اسلحه به آن ها، حمل سلاح را براي عرب ها ممنوع كرد. صموئل (يي شوف) ساختار اداري جامعه صهيونيست هاي فلسطين را سر و سامان داد و هسته  هاي (دفاع شخصي) را به راه انداخت. گروه هاي مسلحي كه وظيفه سركوب نهضت هاي آزادي بخش اراضي فلسطيني را برعهده داشتند. به علاوه در اوقات فراغت به دهكده  هاي فلسطيني حمله مي كردند و زمين  هاي شان را تصاحب مي كردند.
با اين همه تا سال 1931 تنها 17 درصد ساكنان فلسطين را يهوديان تشكيل مي دادند و از سال 1927 هم عملا مهاجرت يهوديان از فلسطين بيشتر از مهاجرت به فلسطين شده بود. تا اين كه هيتلر در سال 1932 به نجات (يي شوف) آمد. واحدهايي از (دفاع شخصي) به نام (هاگانا) كه پيش از اين با نازي ها در ارتباط بودند. تا حد ممكن از اين فرصت طلايي استفاده كردند: 270 هزار آواره  يهودي را از لهستان و اروپاي مركزي به اسراييل آوردند. طوري كه خشم اعراب در سال 1936 عملا فلسطين را در يك وضعيت جنگي قرار داد. فلسطيني هاي مسلح به همراهي گروه هاي داوطلب عراقي و سوري در تپه هاي مشرف به بيت المقدس موضع گرفتند. با اين كه تانك و هواپيماهاي انگليسي هيچ واكنشي از خود نشان ندادند، اما (هاگانا) اولين عمليات بزرگ خود را آغاز كرد و به جاي (دفاع شخصي) انتقام سختي از مبارزان فلسطيني گرفت. يك سال بعد انگلستان طرحي را آماده كرد كه طبق آن فلسطين به سه بخش عربي، يهودي و حائل تقسيم مي شد.
در ماه مه 1948 استعمارگر پير وانمود كرد پايش را از فلسطين بيرون كشيده و اعلام كرد كه مسووليت آينده اين سرزمين را به سازمان ملل خواهد سپرد. در واقع آن ها ترجيح دادند نمايش نامه اي كه به روي صحنه برده بودند پنهاني تر و زيركانه تر اداره كنند. در سال 1947 سازمان ملل قطعنامه اي تصويب كرده بود كه براساس آن فلسطين بايد به دو دولت عربي و يهودي تقسيم شود و قدس نيز به شهري بين المللي تبديل شود. اما عملا  يهودي ها به تحريك انگلستان از پذيرفتن اين قطعنامه هم سر باز زدند.
با هر قدمي كه ارتش انگليس عقب   نشيني مي كرد، جبهه تازه اي ميان فلسطيني ها و يهوديان افراطي باز مي شد.آن ها در يك حمله شبانه 245 نفر از ساكنان دهكده دير ياسين را كه طبق قطعنامه سازمان ملل به اعراب تعلق داشت قتل عام كردند.
(ايرگون) يكي از گروه هاي تروريستي يهوديان حملات ديگري را هم براي تصرف بيت المقدس انجام داد، اما در تمام اين وقايع سربازان انگليسي با سكوت و طمانينه مشغول جمع كردن كوله هاي شان بودند بي آن كه نگاهي به پشت سرشان بيندازند.كمي بعد بن گورين رسما تاسيس دولت يهود را در تل آويو اعلام كرد. ارتش اسراييل ديوانه وار به اطراف حمله مي كرد. تا سرانجام با دخالت سازمان ملل و كشورهاي غربي آتش بس برقرار شد. و اما نام رمزي آخرين عمليات ارتش اسراييل اين بود: ديگر كار از كار گذشته است.

هولوكاست؛ مرغ تخم طلاي صهيونيست ها
هولوكاست يك واقعيت نيست، دروغ هم نيست، يك واقعيت ساختگي است. بايد يك طوري وجدان اروپاييان را به خاطر كاري كه كرده اند تكان داد.
هولوكاست - كه در لاتين به معناي همه سوزي است - بايد بزرگ جلوه داده شود تا سران صهيونيسم بتوانند غرامت هاي چند ميليارد دلاري شان را به جيب بزنند، اما خيلي ها شك دارند حرف هايي كه درباره هولوكاست زده مي شود راست باشد. مارشا دلكو نويسنده و محقق مجارستاني موقعي كه درباره كشتار يهوديان تحقيق مي كرد متوجه شد كه آمار قربانيان در بدترين شرايط هم نمي تواند از يك و نيم ميليون نفر بالاتر رود. چرا كه اصلا بيشتر از اين تعداد يهودي در دست هيتلر نبوده است. او در كتابش مي  نويسد: تعداد يهوديان جان باخته را نمي توان بيش از 500 تا 600 هزار نفر دانست و در مقايسه با اين مسيحيان تلفات به مراتب بيشتري را متحمل شده اند.
قتل عام يهودي ها در اتاق   هاي گاز و كوره هاي آدم سوزي براي يهودي ها مرغ تخم طلايي است كه هنوز خوب مي شود از آن پول درآورد.

جنگ و صلح
سال هاي اول اشغال فلسطين آتش دولت هاي عربي تند بود، پس جنگيدند، اما كم كم آن ها از پشت تانك ها به پشت ميزها آمدند. آن آتش را حالا  بايد در سنگ ها و دست ها جست وجو كرد
007257.jpg
مرتضا جلالي فخر، آيدا اقصايي 
قطر، عمان، تونس، ليبي، الجزاير، مغرب، موريتاني، فلسطين، مصر و اردن. سيلوان شالوم - وزير امور خارجه اسراييل - وقتي از جلسه  هيات دولت بيرون آمد به همه آن هايي كه آمده بودند قول داد تا آخر امسال اين 10 كشور سفارت خانه هايشان را در تل آويو باز خواهند كرد. چيزي كه در 1948 اگر به كسي مي گفتي فقط ممكن بود يك پوزخند تحويل بدهد. آن موقع صهيونيست ها تازه زمين هاي تحت اشغال شان را تا 30 درصد افزايش داده بودند و روزي نبود كه راديو مصر را گوش كني و گوينده از اتحاد كشورهاي خلق عرب زير پرچم پان عربيسم حرف نزد، اما اوضاع بعد از جنگ شش روزه فرق كرد. اسراييل در يك حمله غافل گيرانه صحراي سينا در مصر، بلندي هاي جولان در سوريه و كناره هاي غربي رود اردن و نوار غزه را اشغال كرد و ديگر زير بار هيچ قطعنامه اي براي اين كه از زمين هاي اشغالي عقب نشيني كند نرفت. عرب ها 6 سال بعد در 1973 سعي كردند سرزمين هايشان را پس بگيرند و وقتي اين بار هم شكست خوردند فكر كردند ديگر جنگ هايشان سودي ندارد. مصر در كمپ ديويد قراردادي را با اسراييل امضا كرد و اين بار پرچم دار صلح با اسراييل شد. بعد از مصر، اردن هم به جمع كشورهاي خواهان صلح پيوست و هرماه با مصر و تشكيلات خودگران پاي ثابت مذاكرات صلح شد. بقيه كشورهاي كوچك عربي هم وقتي ديدند بزرگ ترهايشان پاي ميز گفت وگو نشسته اند سعي كردند از قافله عقب نمانند. قطر، عمان و چند كشور ديگر روابط اقتصادي شان را با اسراييل شروع كردند و مخالفت هايشان در سطح اجلاس سران كشورهاي عربي و روابط ديپلماتيك محدود شد؛ همين هم با به قدرت رسيدن جورج بوش و شعار دموكراسي در برابر كشورهاي عربي  اش روز به روز كم رنگ تر مي شود؛ انگار كه عرب ها براي رابطه با اسراييل با هم رقابت مي كنند. قضاوت هم با بوش است. هر چه روابط با اسراييل بيشتر، دموكرات تر.
007272.jpg
تشكيل رژيم اشغال گر قدس 
۲۵ ارديبهشت، 15 مي 1948
جنگ 1948
شايد اگر قطعنامه۱۸۱   مجمع عمومي جامعه ملل اجرا مي شد و 56 درصد از خاك فلسطين به يهوديان واگذار مي شد، هيچ وقت جنگ 1948 رخ نمي داد، اما اين چيزي نبود كه فلسطيني ها زير بارش بروند. براساس اين قطعنامه كه در نوامبر 1947 صادر شده بود، فلسطين به دو بخش يهودي نشين و عرب نشين تقسيم مي شد.
جنگ كه درگرفت، خيانت گروهي از فرماندهان ارتش اردن باعث شكست اعراب شد. حالا ، 78 درصد از مساحت فلسطين در تصرف يهوديان بود. بيشتر آوارگان امروز فلسطيني، مربوط به جنگ 1948 هستند؛ جمعيتي نزديك 80 هزار نفر كه از 531 شهر، شهرك و روستا بيرون رانده شدند.
جنگ 1967
ملي كردن كانال سوئز توسط عبدالناصر، رييس جمهور مصر بهانه اي شده بود براي حمله فرانسه و انگلستان به مصر. پيروزي 1948، اين جسارت را به اسراييل داد تا بار ديگر شانس خود را امتحان كند؛ اين بار در ساحل شرقي كانال سوئز در كشور مصر.
هر چند كه دفاع مصر و حمايت شوروي، اسراييل را ناكام گذاشت، ولي پيروزي مصر نيز ديري نپاييد. در سال 1967، اسراييل در جنگ 6 روزه اي در برابر مصر، سوريه و اردن قرار گرفت.
يهوديان اين بار با پشتيباني امريكا، پازل شان را كامل كردند، 22 درصد باقي مانده از خاك فلسطين نيز به تصرف اسراييل درآمده بود، وعلاوه بر آن ارتفاعات جولان از سوريه، صحراي سينا از مصر و كرانه غربي رود اردن از كشور اردن.
جنگ 6 روزه براي اعراب هم بي ارمغان نبود: چيزي حدود 400 هزار آواره.
جنگ 1973
بعد از جنگ 6 روزه، حدود 6 سالي صحراي سينا در دست اسراييل بود تا آن كه آخرين جنگ بزرگ اسراييل درگرفت: جنگ اكتبر .
انور سادات، رييس جمهور مصر به پس گرفتن بخش كوچكي از صحراي سينا قناعت كرد و آتش بس را پذيرفت؛ اما پرونده جنگ 1973 به همين جا ختم نمي شد: اين جنگ مقدمه مذاكراتي شد كه در نهايت به صلح كمپ ديويد انجاميد.
007260.jpg
صلح كمپ ديويد
در نوامبر 1977، مناخم بگين ، نخست وزير وقت اسراييل ديدار غيرمنتظره اي از قدس داشت. ماحصل اين ديدار عجيب، پيشنهاد عجيب تري بود: پيشنهاد صلح، آن هم پس از تجربه 3 جنگ پياپي در كم تر از 25 سال. انور سادات، رييس جمهور مصر از اين موضوع استقبال كرد و همين مساله او را به پاي ميز مذاكرات كمپ ديويد در امريكا كشاند. مصر براي قبول صلح، يك شرط بيشتر نداشت؛ تخليه شهرك هاي صهيونيست نشين صحراي سينا، منطقه اي كه در جنگ 6 روزه به اشغال اسراييل درآمده بود.
علي رغم ميانجي گري جيمي كارتر ، رييس جمهور امريكا، مذاكرات صلح راه به جايي نبرد، ولي درست وقتي همه مطمئن مي شدند كه مذاكرات بي فايده است، توافق نامه كمپ ديويد با كمك هاي پنهان آريل شارون ، كه آن وقت ها، وزير كشاورزي اسراييل بود، به امضا رسيد.
با امضاي قرارداد كمپ ديويد در 26 مارس 1978، مصر، حضور اسراييل را در منطقه به رسميت شناخت.
انتفاضه اول: انقلاب سنگ 
پس از صلح كمپ ديويد و پس دادن صحراي سينا، اسراييل همچنان در فكر گسترش مرزهايش بود. در فاصله سال هاي 1978 تا 1982، پايگاه هاي مقاومت فلسطين در لبنان، زير حملات شديد اسراييل قرار داشت و در نهايت، در يورش بزرگ 1982، بيروت توسط دولت شارون اشغال شد.
ياسر عرفات ، رهبر سازمان آزادي بخش فلسطين (ساف)، تحت حمايت سازمان ملل از لبنان خارج شد. طي 10 سالي كه او در تونس بود، مبارزات مسلحانه ملت به تدريج فروكش كرد، تا اين كه انقلاب سنگ در سال 1987، اين ركود را شكست.
اين حركت، نخستين انتقاضه بود، يعني نخستين قيام همگاني ملت فلسطين در برابر رژيم اسراييل. انقلاب سنگ در سال 1988 به بار نشست: با اعلام بيانيه استقلال و برپايي دولت مستقل فلسطيني.
صلح اسلو
سازمان ملل در سال 1947، و مصر در 1977، موجوديت اسراييل را به رسميت شناخته بودند، اين بار نوبت فلسطين بود. در سال 1993، عرفات طرح صلح شجاعانه خود را ارايه كرد. طرحي كه سال بعد، جايزه نوبل صلح را براي او به ارمغان آورد. او در كاخ سفيد دست اسحاق رابين ، نخست وزير وقت اسراييل، را به گرمي فشرد و قرارداد صلح را امضا كرد.
از آن جا كه مقدمات اين قرارداد در اسلو، پايتخت نروژ، فراهم شده بود به توافق نامه صلح اسلو شهرت يافت. براساس اين توافق نامه، فلسطين موجوديت اسراييل را به رسميت مي شناخت و اسراييل هم نوار غزه و كرانه غربي رود اردن را به عنوان قلمرو حكومت خودگردان به فلسطين باز پس مي داد.
انتفاضه دوم: الاقصي 
اگرچه صلح اسلو اولين حلقه مذاكرات صلح بود، ولي اين زنجيره ادامه يافت.
۱۹۹۴: توافق نامه قاهره ، اكتبر 1998: توافق نامه واي ريور و ژوييه 2000: دومين نشست كمپ ديويد
در اين نشست كلينتون ، رييس جمهور وقت امريكا، پيشنهاد كرده بود كه فلسطين از حق بازگشت آوارگان چشم پوشي كند و قدس، شهر آزاد باشد و به عنوان پايتخت يهوديان و فلسطينيان، تعيين گردد. اين پيشنهاد نيز رد شد. ديگر ملت فلسطين از بازي قهر و آشتي دولت ها نااميد شده بود. بازديد تحريك آميز شارون از مسجدالاقصي صرفا جرقه اي بود تا انتفاضه دوم يا الاقصي آغاز گردد.
در اين انتفاضه، همه گروه ها و مقاومت ها، حتي طرف داران صلح، مشاركت داشتند؛ شايد اين بارزترين مشخصه الاقصي باشد.
گروه هاي مقاومت: كساني كه قرار بود مقاومت كنند
سال 1965 عرفات هنوز جوان بود، هنوز شب ها با كلت كمري اش مي  خوابيد و هنوز يهودي ها به او مي گفتند هيتلر عرب . تازه وارد كنگره محصلان پراگ - كه از حق عضويت كشور فلسطين در سازمان ملل دفاع مي كرد - شده بود و همه فلسطيني ها او را نشانه اعتراض و مبارزه ملت شان مي دانستند. همان سال بود كه ابوعمار پايه هاي سازمان چريكي اش به نام فتح را بنيان گذاشت. قبل از اين هم از آغاز اشغال، جنبش هاي زيادي در سرتاسر فلسطين به وجود آمده بودند كه هيچ كدام شان به اندازه فتح و سازمان آزادي بخش فلسطين (ساف) در تحولات فلسطين در چهار دهه اخير موثر نبودند. ساف در جريان اجلاس سران كشورهاي عربي در 1964 به رهبري جمال عبدالناصر متولد شد و 5 سال بعد با جنبش فتح هم پيمان شد و اين دو سازمان در كنار هم و به رهبري ياسر عرفات به كار خود ادامه دادند. ساف بعد از جنگ شش روزه  اعراب با اسراييل به يك سازمان ملي فلسطيني تبديل شد كه حمايت گسترده  مردم را به دنبال خود داشت. آن موقع دفتر ساف در بيروت بود و گروه هاي نظامي سازمان در خاك اسراييل عمليات  چريكي انجام مي دادند. سال 1982 بود كه دولت اسراييل ديگر تاب نياورد و به لبنان حمله كرد . به دنبال اين حمله، دفتر ساف از بيروت به تونس منتقل شد و سازمان رويه ديگري را در پيش گرفت. ديگر از آن شعارهاي سابق خبري نبود و بعد از چند سال عرفات به طور رسمي اعلام كرد منشور سازمان كه به طور آشكار خواهان نابودي كامل اسراييل بود ديگر مال گذشته است و آن ها دولت اسراييل را به رسميت مي شناسند. به دنبال همين انديشه جديد، عرفات به عنوان رييس سازمان آزادي بخش فلسطين كه از 1974 به عنوان تنها نماينده قانوني مردم فلسطين شناخته شده بود، در سپتامبر 1993 قرارداد اسلو را امضا كرد و بعد از سال ها تبعيد وارد فلسطين شد و حكومت خودگردان را تاسيس كرد. اما در بين مبارزان فلسطيني كساني بودند كه به اين سازش تدريجي تن ندادند و با سازمان  دهي نيروهاي اسلامي و مخالف با سياست هاي سران محافظه كار ساف، مقدمات حركت نويني را فراهم كردند كه با نام جنبش مقاومت اسلامي - حماس - فعاليت رسمي اش را در سال 1987 و به رهبري شيخ احمد آل ياسين آغاز كرد. اگرچه شيخ ياسين 2 سال بعد بازداشت شد، اما جنبش به فعاليت هاي ضدصهيونيستي خود ادامه داد و پايگاه مردمي تري پيدا كرد. در حال حاضر حماس، فتح و ساف مهم ترين نقش را در عرصه سياست فلسطين برعهده دارند. ساف كه با مرگ عرفات با چالشي بزرگ روبه رو شده بود، با انتخاب ابومازن روزهاي آرام  تري را مي گذراند. اگرچه به نظر مي رسد با اقدام او در بازداشت فعالان ضد صهيونيست اين آرامش زياد هم دوام نياورد.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
داش سيا بدون مجوز
خودشان را خفه كردند!
رويداد هفته
ورزشي
مي رم من، از اين جا مي رم
جزيره اسرارآميز
رويداد هفته
قزل آلا در آكواريوم كوسه ها
گلادياتوري باشماره ۸
غول هايي در خشكي و دريا!
بفرماييد، اين مشت ها را ميل كنيد!
اجتماعي
از فرمايشات امام حسن عسگري(ع)- تحف العقول، ص 520
شناسنامه آقاي  رييس جمهور
زندگي
دختران:62 درصد!
چرا ازدواج نمي كنيد؟ پسرها: بي كاريم! دخترها: شوهر خوب كو؟
رويداد هفته
سينما
يك فيلم ترسناك تمام عيار!
زندگي اين طرف ديوار است 
دانش
آخر ارديبهشت ماه جلالي!
چرخ روزگار در روزهاي تقويم 
داستان صدا
پروژه ناتمام
روزها
بشارت منجي
روخدادها
ظهور و سقوط يك ملت
جنگ و صلح
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |  داستان صدا  |
|  روزها  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  موفقيت  |
|   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |