ساده و اميدوار
كاوه مظاهري
استقبال جهاني از فيلم در يك شب اتفاق افتاد (1934) هاليوود را مبهوت كرد، لوئيس جيكوبز مي گويد: فيلم عاري از آن چيزهايي بود كه لازمه فيلمي پرفروش است: بودجه عظيم، لباس هاي فاخر و پرزرق و برق، اما در عوض صفات ديگر داشت، نظير: داستاني با پرداختي خوب براساس احساسات ساده انساني، مكان هاي تازه، گفتار طنزآلود، صميميت و بي پيرايگي و از همه مهم تر، به مقدار زيادي از ظاهرسازي مرسوم هاليوود به دور بود. اين توصيف را تقريبا مي توان براي همه فيلم هاي كاپرا به كار برد.
فرانك كاپرا در باسكينو ي سيسيل به دنيا آمد. بعد از تحصيلات ابتدايي به مدرسه هنرهاي دستي لوس آنجلس رفت. 21 ساله بود كه به عنوان مهندس شيمي فارغ التحصيل شد و بلافاصله وارد خدمت نظام شد. به واسطه آشنايي با والتر مونتاگ وارد هاليوود شد. از آن جايي كه فرانك، جوان شوخ طبعي بود، بعد از مدتي به عنوان شوخي نويس و گگ من به استوديوي مك سنت رفت تا اين كه در 29 سالگي اولين فيلمش را ساخت.
كاپرا يكي از آن هايي است كه به شان مي گويند: بزرگان دوران طلايي هاليوود ، آن زمان هاليوود داشت به يك ماشين تمام عيار فيلم سازي و ستاره سازي تبديل مي شد و استوديوها پشت سر هم قد علم مي كرند، كاپرا در چنين زماني وارد سيستم هاليوود شد و فيلم هاي ساده و بي زرق و برقي ساخت كه به خاطر صميميت و بي پيرايگي شان مردم را به سينماها مي كشاند. او ثابت كرد كه آثار پرفروش هميشه نبايد پيرو يك فرمول سفت و سخت استوديويي باشد، مهم آن است كه با مخاطبت صادق باشي. دنياي كاپرا، دنياي اميدواري، شادي، سرخوشي و آدم هاي دوست داشتني است كه حتي در سخت ترين شرايط هم زندگي شان از هم نمي پاشد.
او در سال 1964 آخرين فيلمش را با عنوان دست يابي به ستارگان كارگرداني كرد و نام خودش را براي هميشه در تاريخ سينما ماندگار كرد.
او جمعيت دنيا را زياد مي كند!
علي به پژوه
فرانسوا ميتران زماني در وصف كشورش چنين گفته بود: كشوري كه صاحب اقتصادي جهاني، فن آوري پيش رو و نويسندگان بزرگ است. بي ترديد، انوره بالزاك هم يكي از اين نويسنده هاي بزرگ است و به اعتقاد ويليام سامرست موام بزرگترين رمان نويس جهان. يكي ديگر از آن چهره هاي عجيب و غريب عالم ادبيات، با اراده اي مثال زدني. در جواني، در حالي كه خانواده اش پافشاري مي كردند، وكيل شود از در مخالفت درآمد، و براي متقاعد كردن خانواده اش اولين اثر ادبي اش يعني تراژدي كرامول را نوشت كه همه اعضاي خانواده اش معتقد بودند مزخرف است، اما بالزاك جوان كم نياورد و دست نوشته اثرش را براي ارزشيابي نزد يكي از استادان ادبيات معتبر دانشگاه پلي تكنيك فرستاد، كه البته استاد هم كم نگذاشت و در كمال احترام برايش نوشت: به مولف توصيه مي شود كه به هر كاري دست بزند جز ادبيات .. چه خوب كه بالزاك توصيه هاي اعضاي خانواده اش و آ ن استاد دانشگاه را آويزه گوشش نكرد وگرنه امروز نه بابا گوريو اي وجود مي داشت، نه كمدي انساني اي و نه دختر عمو بتي اي! بالزاك بعد از آن ناكامي اوليه، نوشتن را ادامه داد و در فاصله 1821 تا 1825 پنجاه كتاب با اسم مستعار منتشر كرد. لابد براي دست گرمي، چون بعد از اين دوران بود كه اسم حقيقي اش روي جلد كتاب ها مي آمد و سر و كله شاهكارهايش پشت سر هم پيدا شد. راجع به بالزاك يك نكته حيرت آور وجود دارد: پركاري كم نظير او، انگار او صاحب كارخانه اي بود كه به توليد انبوه رمان دست مي زد. البته بالزاك نثر شلخته اي داشت و پر از غلط هاي املايي!
سامرست موام مي نويسد: بعضي از اين غلط ها آن قدر زننده است كه لازم نيست آدم اطلاع عميقي از زبان فرانسه داشته باشد تا آن ها را بفهمد. با اين حال، بالزاك كه با اقشار مختلف جامعه (مخصوصا طبقه بورژوا) دمخور بود و حاصل اين نشست و برخاست ها به خوبي در رمان هايش بازتاب يافت، پاي واقع گرايي را به ادبيات فرانسه و اروپا باز كرد.
لابه لاي رمان هاي بالزاك مي شود پاريس قرن نوزدهم را با اشرافي گري، فساد و شكوهش ديد، كوچه پس كوچه هاي مفلوك و سالن هاي مجللش را. ژوزه ساراماگو در يكي از مصاحبه هايش با عنوان ادبيات جمعيت دنيا را زياد مي كند گفته: نويسنده هاي بزرگ، شخصيت هاي واقعي و ملموس مي آفرينند و از اين طريق آدم هاي روي زمين را زياد مي كنند.
زني كه گناه نكرده بود
حسين احتسابي
معصومه لقبش بود. چون انسان پاكي بود به او مي گفتند معصومه يعني زني كه گناهي كرده. امام موسي دختران زيادي داشتند، اما انگار معصومه چيز ديگري باشد، او را بيشتر دوست داشتند. پدر كه زنداني شد، امام رضا برايش پدري مي كرد. معصومه خواهر كوچك امام رضا بود، بيست و پنج سال از او كوچكتر بود. يك سال بعد از اين كه حضرت به مرو آمدند برايش نامه نوشتند كه او هم بيايد. او هم با برادران و برادرزادگانش راهي خراسان شد.
زنان اهل بيت براي حكومت خطرناك بودند. زنان افشا مي كردند و حكومت از اين مي ترسيد. حالا حضرت معصومه مي خواست از حق برادرش دفاع كند. در راه خراسان از هر محلي كه مي گذشتند مردم مي آمدند به استقبال و او از حيله گري هاي تاريخ كه بر سر اهل بيت آمده سخن مي گفت. به ساوه كه رسيدند دشمنان ديگر طاقت نياوردند. تا اين جاي كار هم نزديك بود آشوب به پا كنند. امام رضا را با تلاش از بيابان هاي بي آب و علف آورده بودند كه شورش نشود، حالا خواهرش از هر شهري كه مي گذشت انگار حاكم كشور از آن شهر مي گذرد. محاصره اش كردند. تمام يارانش را به شهادت رساندند و خودش را مسموم كردند.
ديگر اثر زهر نمي گذاشت به راه خود ادامه بدهد. از ياران باقي مانده خواستند كه ايشان را به قم برسانند. وقتي وارد قم شدند منزل يكي از عالمان را به احترام ايشان مدرسه كردند تا مردم در آن جا عبادت كنند. حضرت بعد از شانزده روز به شهادت رسيدند.
اگر بروي مدرسه سته بگويي محراب بيت النور كجاست نشانت مي دهند. محل عبادت حضرت معصومه.
با مترو مي روي ترمينال جنوب. بعد از آن جا مي روي قم. هم تاكسي هست هم اتوبوس. جمعا شايد تا حرم يك ساعت و نيم هم نشود، اما خيلي حال مي دهد. يك سفر يك نفره. احساس مي كني كه چقدر دنيا كوچك است و زيارتش خيلي به تو مي چسبد.
شاعر كوزه ها
احسان رضايي
بي شك او يك نابغه بود. در تمام علوم روزگار خودش يعني در الهيات، فلسفه، كلام، رياضيات، فيزيك، نجوم، پزشكي، موسيقي، علوم اسلامي و ادبيات سرآمد بود و چنان حافظه اي داشت كه مي گويند كتابي را در اصفهان خواند و در نيشابور تمامش را از حفظ نوشت.
مثل تمام نابغه هاي ديگر، كمي غير اجتماعي بود. بيشتر عمرش را در باغ خودش گذراند و خيلي هم كم حرف بود. از امام محمد غزالي، دانشمند بزرگ آن روزگار كه براي آموزش فلسفه نزدش مي آمد خوشش نمي آمد، و فقط ابن سينا را قبول داشت. خودش با يك واسطه شاگرد ابن سينا بود و در آخرين لحظات عمرش هم كتاب شفا ي ابن سينا را مي خواند.
هيچ كتابي ننوشت و سيزده رساله اي كه از او مانده، همگي يادداشت هاي پراكنده اش هستند. در يكي از اين يادداشت ها، روشي براي حل معادله سه مجهولي به دست داده كه هنوز هم بهترين روش است. وقتي هم كه به درخواست خواجه نظام الملك، وزير مقتدر سلجوقيان، تقويم رسمي كشور را اصلاح كرد، تقويمي از خود به يادگار گذاشت كه دقيق ترين كار بشر در گاه شماري است. (تقويم ميلادي، معروف به تقويم گريگوري بايد هر 3320 سال به اندازه يك روز اصلاح شود؛ اما تقويم خيامي هر 88574 سال نياز به يك روز تصحيح دارد.)
گرچه چندان پايبند ظواهر رسمي و مورد قبول معاصرانش نبود، اما شهرت علمي اش بيش از اين ها بود. در عهد ملكشاه و خواجه نظام الملك مورد احترام فراوان بود. به دستور خواجه باغي بزرگ به او دادند كه جايي از همين باغ را براي دفنش وصيت كرده بود؛ جايي كه هر بهار پوشيده از شكوفه مي شد.
نابودي تدريجي دنيا عذابش مي داد و هر چند مي دانست زيبايي زندگي در همين نابودي است، همواره به فكر چاره اي براي گريز از جادوي زمان بود. اين كار را رباعي هايش برايش كرد؛ همان چهار مصراعي هايي كه هيچ وقت خودش در زندگي جدي شان نگرفته بود.
پژوهنده تاريخ باستان
احسان رضايي
وقتي شروع به سرودن و نوشتن شاهنامه كرد هنوز بيست و پنج سال مانده بود تا محمود غزنوي بر تخت بنشيند. چهار قرن از بعثت پيامبر اسلام (ص) گذشته بود و خلفاي اموي و عباسي، نحوه حكومت او را واژگونه اجرا مي كردند. از برادري و مساوات اسلامي ديگر نشاني نمانده بود و عرب خود را سرور عجم مي دانست. همه حركت هاي استقلال طلبانه ايرانيان سركوب شده و ابومسلم خراساني هم مدت ها پيش افسانه شده بود. دولت فرهنگ پرور ساماني رو به افول گذاشته و هرج و مرج اميران كوچكي كه همه هم از جانب خليفه تاييد مي شدند، ايران را فراگرفته بود. فقط در خراسان، شمشير به سه زبان سخن مي گفت و به شش نام ماليات مي گرفت.
در چنين شرايطي بود كه حسن، پسر علي، پدر قاسم، اهل روستاي پاژ توس، كه به خاطر باغ هاي پدري به نام فردوسي معروف و در علوم اسلامي زمان خبره بود، روش جديدي را براي مقابله با خليفه عربي و دست نشاندگانش امتحان كرد. او داستان ها و افسانه هاي قديمي ايراني را گرد آورد و آن ها را دوباره سرود. رستم و سياوش و گيو و كيخسرو و ديگر قهرمانان ملي را زنده كرد و زبان فارسي را جاني تازه داد. داستان هاي شاهنامه، كه او يكي يكي مي سرود، بلافاصله به ميان مردم مي رفت و شعر او نقل هر مجلس و محفلي بود.
شاعر داناي توسي، سي سال عمر و نيز تمام ثروت پدري را صرف كرد تا با هنرمندي تمام، داستان هاي ايراني و از طريق آن فرهنگ و هويت ايراني را باز بگويد. مردي و راستي و خرد و پهلواني و داد و دهش را بستايند و نتيجه ظلم و گردن كشي و بدخويي پادشاهان پيشين را يادآوري كند. پادشاه آرماني اش را در داستان كيخسرو ترسيم كند و رستم را كه تن پيل و هوش و دل موبدان دارد، به عنوان انسان كامل و نمونه بستايد. گفته اند كه وقتي براي محمود غزنوي بي سواد شاهنامه را خواندند، از در تحقير و طعنه درآمد كه شاهنامه هيچ نيست مگر حديث رستم، و در سپاه من زياده از هزار مرد چون رستم هست. و فردوسي سريع جواب داد: عمر خداوندگار دراز باد! در سپاه سلطان چند مرد چون رستم باشد، نمي دانم. اما اين مقدار دانم كه خداي تعالي هيچ بنده ديگر چون رستم نيافريد.
يك پدر غريبه براي ترك ها
هادي نيلي
سال هاي نخستين قرن بيستم، سال هاي تكه تكه شدن سرزمين هايي بود كه در استعمار دولت هاي غربي بودند. عثماني هم از جمله اين سرزمين ها بود كه با برنامه هاي استعمار نو به چند كشور كوچك تر تقسيم شد.
آتاتورك مثل نمونه ايراني اش رضاخان ميرپنج كه او هم از نظامي گري ناگهان سر از عالم سياست درآورد، معتقد بود تنها راه پيش رفت كشورش غربي شدن مردم آن از سر تا پا است. اقدامات مصطفي كمال كه در اين 15 سال با همين هدف صورت گرفت، به قدري ريشه اي و اساسي بود كه هنوز هم آثار آن ها در كشور تركيه مشهود است و به نظر مي رسد چنين خواهد ماند. او در يكي از نخستين كارهايي كه كرد فذ كلاه سنتي ترك ها و به طور كلي لباس آنان را به اين بهانه كه نماد فئوداليسم است، ممنوع كرد. به اين ترتيب از سويي به غربي شدن مردمش سرعت داد و از سوي ديگر بازار بكر و فراخي براي محصولات منسوج غربي فراهم كرد.
مصطفي كمال قبل از رضاخان به بهانه متجدد كردن زنان كشورش، حجاب را از سر آنان كشيد و با اقداماتي مانند دادن حق راي و حق انتخاب شدن به زنان، سعي كرد پوششي متجددانه براي اين كار درست كند. او همچنين در سال 1926 با منسوخ كردن تقويم اسلامي و استفاده از تقويم ميلادي، مناسبت هاي ديني را در زندگي مردم تركيه بي رونق كرد. تعطيلات مذهبي را هم لغو كرد. در 1928 الفباي رايج تركيه را كه قدمتي 1400 ساله داشت و تمامي شاعران، اديبان و هنرمندان تركيه آثار خود را در قالب آن خلق كرده بودند، به اين بهانه كه ساختاري ضعيف دارد و امكان اشتباه در آن بالاست، منسوخ كرد و به جاي آن يك نظام الفبايي مبتني بر رسم الخط لاتين را وضع كرد و همه شهروندان شش تا چهل ساله را به آموختن اين رسم الخط مجبور كرد. نتيجه اين كه امروز مردم تركيه ديگر نمي توانند متون اصلي فرهنگ خود را كه متعلق به دوران پيش از آتاترك است بخوانند و اين موضوع زمينه را براي نفوذ فرهنگي هرچه بيشتر غرب و جدا كردن مردم تركيه از فرهنگ گذشته شان فراهم كرد. در تمام اين سال ها مصطفي كمال با تاكيد بر غرور تركي و پان تركيزم، شكاف احساسي بين مردم خود با مسلمانان كشورهاي ديگر را عميق تر مي كرد.
مصطفي كمال سرانجام در 10 نوامبر۱۹۳۸ و در حالي كه چهار سال از ملقب شدن خودخوانده او به آتاترك (پدر ترك) مي گذشت، از دنيا رفت.
عليه يك عمر اسارت
حسين احتسابي
تنباكو اولين بار از جنوب ايران توسط پرتغالي ها وارد شد. شاه عباس با آن مخالف بود. بعدها ايراني ها پيپ را از پرتغالي ها و چپق را از ترك هاي عثماني ياد گرفتند. قليان ابتكار خود ايراني هاست، اما بدون شك ايراني ها تا قبل از اين تنباكو مصرف نمي كردند.
شايد در تاريخ ايران از ناصرالدين شاه خائن تر پيدا نشود. كسي كه قائم مقام و اميركبير را كشت و سيدجمال الدين اسدآبادي را بدون لباس روي اسبِ بدون زين تا همدان كشيد و از كشور اخراج كرد. بزرگترين حرم سراي شاهي را بنا كرد و اعتياد و سنت هاي پست را رواج داد. تصوير خود را روي قليان چاپ مي كرد تا عزتش در ايران بماند، در عين حال ذليل ترين فرد در غرب بود. شاه امتيازات زيادي به اروپايي ها داد.
ناصر الدين شاه بهره برداري انحصاري از تمام صنايع ايران را به رويتر واگذار كرد. سفير وقت انگليس در اين باره مي گويد: كامل ترين و خارق العاده ترين تسليم منابع صنعتي يك كشور به دستان بيگانه، كه تاكنون در تاريخ بشر كسي در رويا هم نديده، چه رسد به انجام آن. انگليسي ها يك سال بعد اين قرارداد را به دليل عدم توانايي در اجرا يك طرفه لغو كردند!!
دولت عثماني با توليدي كمتر از ايران، ساليانه معادل 700 هزار لير عثماني از قراردادش با تالبوت مي گرفت، و قرارداد انحصاري نبود و تجار عثماني مجبور نبودند الزاما تنباكو را به شركت تالبوت بفروشد. در مقابل ايران سالانه تنها 150 هزار ليره دريافت مي كرد و يك چهارم سود سالانه به خزانه برمي گشت. در كنار اين، هر معامله تنباكو بايد با اين شركت انجام مي شد.
خبر به ميرزاي شيرازي رسيد. اين قرارداد بايد آخرين قرارداد مزدورانه شاه مي شد. بايد مردم جلو او مي ايستادند. فتوا صادر شد.
بازرگانان تنباكوهاي شان را سوزاندند. مردم قليان ها را شكستند اما شاه باز هم مخالفت مي كرد.
امروز نوبت توست. اگر شاه قليان خواست چه مي كني!؟ قليان نمي برم. ميرزا گفته حرام است. قليان را نمي برم. رفت حضور شاه. سري پايين آورد و دست شاه را بوسيد. شاه گفت امشب قبل از هر چيز خوش داريم قلياني چاق كنيم. گفت قليان حرام است و سرش را محكم بالا گرفت. شاه هم گفت كدام . قليان كشيدن را حرام كرده. گفت. همان كه من را به تو حلال كرده. شاه مانده بود. نگاهش به نگاه عميق و قدرتمند دخترك افتاد، هيچ نگفت. فردا امتياز لغو شد.