آن چه گذشت:
چند روزي بيشتر به پايان سال نمانده است. دانشگاه و خوابگاه خلوت شده و بيشتر دانشجوها به تعطيلات يا شهرستان رفته اند، اما مصطفي جزو معدود دانشجوهايي است كه در خوابگاه مانده تا بتواند پروژه اش را به پايان برساند. در همين روزها اتفاقات عجيب و غريبي شروع مي شود.
ابتدا مصطفي با اتاق به هم ريخته اش در خوابگاه مواجه مي شود و صبح بعد كيفش را در محوطه خوابگاه، در حالي پيدا مي كند كه محتويات آن زير و رو شده است و بعد در دانشگاه متوجه مي شود كسي كمد ديواري او در دانشكده را جست وجو كرده است. در همين اثنا فرد ناشناسي با او تماس مي گيرد و از او مي خواهد كه پارامترهاي پروژه اش را در ازاي 10 ميليون تومان در اختيارش قرار دهد. مصطفي به ياد مي آورد كه استاد موقع تعريف پروژه، پارامترها را تا آخرين لحظه به او نداده و بعد هم از او خواسته است آن ها را كه مربوط به يك پروژه اقتصادي بزرگ است پيش خودش حفظ كند. مصطفي با دارابي، دختري كه قرار است در تعطيلات عيد با خانواده به خواستگاري او بروند ديدار مي كند و او را كه راهي شهرستان است تا ترمينال مي رساند، اما از اين ماجرا چيزي به او نمي گويد و موجب دلخوري او مي شود.
امير معتقد است بايد هر چه زودتر پليس را در جريان گذاشت. مصطفي مخالف است و معتقد است قبل از هر چيز بايد با خود دكتر شهرضايي تماس گرفت، اما تلاش مصطفي كه بالا خره فهميده پروژه اش با دانش نيروگاه هاي برق هسته اي در ارتباط است براي برقراري ارتباط با پليس يا دكتر بي نتيجه مي ماند، چون آن ها مصطفي و امير را در خيابان گير مي اندازند، دفتر دانشكده را آتش مي زنند و تهديد مي كنند كه دارابي را در بين راه مسموم خواهند كرد.حالا مصطفي نقشه اي دارد: او اطلا عات را تكه تكه مي كند و آن ها را تا جايي مي كشاند كه امير به همراه پليس ها انتظارشان را مي كشند.
فكر كردي به همين راحتيه؟
نزن، نزن مصطفي منم!
1
امير تويي؟ چه كار داري مي كني؟ پس پليس كو؟
صبر كن، همه چيز رو برات توضيح مي دم!
من نمي خواستم اين طوري بشه. من من فقط مي خواستم دارابي طوريش نشه!
من به پليس چيزي نگفتم، چون ديگه دير شده بود. من قبول كردم اطلاعات رو خودم به اون ها بدم، اما گفتم نبايد با دارابي كاري داشته باشن
چه طوري به شون گفتي؟
چيزه به شون زنگ زدم يعني به من هم زنگ زدن
باز هم كه گند زدي امير! همه چيز رو خراب كردي. داشتيم موفق مي شديم، فقط يه قدم ديگه مونده بود تا به شون برسيم. حالا مي خواستي چه كار كني؟ مي خواستي همه اون اطلاعات مهم رو به شون بدي؟ مي خواستي همه مونو يه جا بفروشي؟ گند زدي امير، گند زدي، مي فهمي؟
بسه!
۲
اين تويي كه گند زدي آقاي عقل كل! بچه ها بياييد بيرون!
فكر كردي من هم مثل تو احمقم كه پول به اون خوبي رو رد كنم؟ فكر كردي تموم اين مدت آمارتو از كجا داشتن؟ تو فكر مي كني خيلي حاليته، ولي حتي جلوي دماغت رو هم نمي بيني.
تو كِي اين قدر كثافت شدي امير!
گفتم خفه شو، وگرنه هرچي ديدي از چشم خودت ديدي.
ادامه دارد