يكي از راه هاي رسيدن به آرامش اين است كه لذت بردن از زندگي را به فردا موكول نكنيم اگرچه ما به اين شيوه عادت كرده ايم,اما عادت ها را مي شود شكست
ما هميشه با دستان خودمان و با بهانه هايي كه خودمان دست و پا مي كنيم، شادي امروزمان را به فردا مي اندازيم و فردا كه به آن رسيديم، بهانه تازه اي پيدا مي كنيم تا رضايت مان را به پس فردا موكول كنيم
محمد كياسالار
وقتي دالايي لاما جايزه صلح نوبل سال 1989 را دريافت كرد، يك خبرنگار از او پرسيد: حالا بعد از اين چه؟ مي خواهيد چه كار كنيد؟ او لبخندي زد و گفت: انگار هر كاري كه ما آدم ها انجام مي دهيم، مثلا خانه يا ماشيني مي خريم، غذايي مي خوريم، دوستي پيدا مي كنيم، لباسي مي خريم و حتي به جوايز بزرگي دست پيدا مي كنيم، هرگز برايمان كافي نيست! ما آدم ها هميشه به دنبال بيشتر و بيشتريم، اما بيشترها لزوما بهتر نيستند. من فقط آرزو مي كنم كه خودم و همه آدم ها هر چه زودتر بفهمند كه شادي و رضايت شان را نبايد در بيرون از خودشان جست وجو كنند.
هفته گذشته با ريچارد كارلسون و روش هايي كه او براي رسيدن به آرامش در زندگي پيشنهاد مي كند آشنا شديد؛ آرزوي دالايي لاما دقيقا همان دغدغه اي است كه ريچارد كارلسون را يك لحظه رها نكرده و نمي كند: آلفرد دي سوزا جملاتي دارد كه من هر وقت به ياد آن ها مي افتم، پشتم مي لرزد: هميشه در زندگي من موانعي بودند كه شادي را ازم مي گرفتند. هميشه وام هايي بودند كه بايد پرداخت مي شدند، هميشه كار نيمه تمامي بود كه بايد به پايان مي رسيد، و انگار هميشه چيزي بود كه بايد تمام مي شد تا زندگي ام آغاز شود، اما امروز ديگر فهميده ام كه اين موانع همان زندگي من بودند و من هيچ راهي به شادي نداشتم، چرا كه هرگز نفهميدم شادي همان راه بود!
آن ها راست مي گويند. ما عادت كرده ايم با اگر هايمان زندگي كنيم: اگر در كنكور قبول بشوم، ديگر همه چيز حل است. اگر بروم دانشگاه، ديگر آرزويي ندارم. اگر فارغ التحصيل بشوم، اگر ازدواج كنم، اگر ماشين بخرم، اگر بچه دار شوم، اگر خانه بخرم و .
اين اگر ها را همه ما كم و بيش مي شناسيم: بهانه هاي آشنايي كه در متن زندگي ما زندگي مي كنند، بهانه هايي كه دست به دست هم مي دهند تا ما شاد زيستن و آرام زيستن مان را با دستان خودمان به تاخير بيندازيم، اما حقيقت با كسي شوخي ندارد. حقيقت، دقيقا به همين تلخي است كه زندگي ما در فاصله همين اگر ها پيش مي رود و اصلا منتظر ما نمي ماند و هيچ وقتي براي شاد زيستن و شاد بودن بهتر از همين لحظه اي كه الان داريم پشت سر مي گذاريم، نيست. درست همان وقتي كه داريم براي تحقق اگر هايمان نقشه مي كشيم و در خستگي هاي اين زندگي غرق مي شويم، بچه هايمان بزرگ مي شوند، خودمان پير مي شويم و آن هايي كه دوست شان داريم از ما دور مي شوند يا از ما مي رنجند و..
دكتر ريچارد كارلسون اين پرده را به همين سادگي از پيش چشمان مان كنار مي زند تا ببينيم كه: مشكل ما در آن چه نداريم، نيست. مشكل ما در حرص و فزون خواهي ماست. ما هميشه با دستان خودمان و با بهانه هايي كه خودمان دست و پا مي كنيم، شادي امروزمان را به فردا مي اندازيم و فردا كه به آن رسيديم، بهانه تازه اي پيدا مي كنيم تا رضايت مان را به پس فردا موكول كنيم و پس فردا هم به روزهاي ديگر، اما همه ما هماني خواهيم شد كه بيشتر تمرينش را مي كنيم. بله، بايد تمرين هايمان را عوض كنيم!
واقعا آيا صد سال بعد هم اين مساله مهم است؟
فقط خدا مي داند كه چند سال از عمر اين دنيا گذشته است، اما اين حقيقت را من و شما هم مي دانيم كه براي اين دنياي كهن سال، يك صد سال، زمان خيلي درازي نيست. از طرفي، به اين حقيقت هم بايد اعتراف كنيم كه يك صد سال بعد از اين، نه من توي اين دنيا مانده ام، نه شما.
ريچارد كارلسون بلافاصله پس از اين كه ما به اين حقايق اعتراف كرديم، وارد صحنه مي شود و مي گويد: اگر همين حقيقت محض را هميشه به خاطر داشته باشيد، آن وقت وسعت ديدتان بيشتر مي شود و هنگام رويارويي با فشارها و بحران هاي روحي، سعه صدر پيدا مي كنيد. يك صد سال بعد از اين، ديگر چه اهميتي دارد كه من صاحب خانه نيستم، لاستيك ماشين شما امروز پنچر شده يا كليد منزل تان را ديروز توي خانه جا گذاشته ايد و يك ساعت بيرون مانده ايد؟ چه اهميتي دارد كه مهمان ها رسيده اند و خانه تميز نيست، كامپيوتر ويروسي شده و!
بعد، خاطره اي را نقل مي كند كه: همين امروز صبح، توي دفتر مشاوره ام اتفاقي افتاد كه داشتم از كوره در مي رفتم. منشي مطب، به دو نفر از مراجعانم دقيقا در يك ساعت وقت داده بود. بارها به او گفته بودم كه از اين كار متنفرم، اما به هر حال، او دوباره اين كار را كرده بود و آن دو نفر هر دو سر ساعت آمده بودند. من هم مجبور بودم به آن ها جواب بدهم. در اوج ناراحتي، يك لحظه به خاطرم آمد كه يك صد سال بعد از اين، هيچ كس اين ماجرا را به خاطر نمي آورد و هيچ كس به آن اهميتي نمي دهد. آرام شدم و با آن دو نفر صحبت كردم. به آن ها گفتم كه ماجرا از چه قرار بوده و چه فكر هايي به ذهن من خطور كرده است. يكي از آن دو، لبخندي زد و با رضايت، قبول كرد كه ساعت ديگري به مطب بيايد و هر سه تصديق كرديم كه نبايد از كاه، كوه بسازيم. زندگي باارزش تر از اين حرف هاست! قبول نداريد؟
نگاه تان را تازه كنيد
آدم ها توي زندگي شان اغلب همان چيزي را مي بينند كه دل شان مي خواهد ببينند. ريچارد كارلسون از اين حرف رازآلودش، اين گونه گره گشايي مي كند كه: اگر در زندگي، در مردم، در شغل تان و به طور كلي در دنيا دنبال عيب و ايراد بگرديد، مطمئن باشيد كه دست خالي برنمي گرديد، اما عكس اين قضيه هم صادق است. شك نكنيد كه در عادي ترين كارها هم اگر بخواهيد مي توانيد چيزهاي غير عادي و خارق العاده كشف كنيد.
او طبق معمول، ذهنش خوب كار مي كند و داستاني را به خاطر مي آورد كه شنيدنش خالي از لطف نيست: خوب يادم هست كه سال گذشته، گزارشگري توي يكي از كانال هاي تلويزيوني با كارگراني كه در حال ساخت يك بناي معماري زيبا بودند، گفت وگو مي كرد. يكي از كارگران به آن گزارشگر گفت كه: ما در ازاي كار طاقت فرسايي كه داريم انجام مي دهيم، دست مزد بسيار ناچيزي مي گيريم و دارند از ما مثل برده ها بيگاري مي كشند و گزارشگر از كارگر بعدي هم دقيقا همين سوال را پرسيد: اين جا داريد چه كار مي كنيد؟ اما اين يكي گفت: دارم با تكه تكه هاي آجر، شاه كار مي سازم! البته هر دو راست مي گفتند، اما در درون اين يكي چه مي گذشت و در درون آن يكي، چه؟ قصه به همين سادگي است: ما همان چيزي را مي بينيم كه دل مان مي خواهد ببينيم. بايد دل مان را از نو بسازيم!
فكر كنيد امروز آخرين روز زندگي شماست!
اين حرف ريچارد كارلسون براي دين داران و لااقل براي ما مسلمان ها تازگي ندارد، اما اين عين حقيقت است كه روي حرف هاي عميق، گرد و غبار كهنگي نمي نشيند. اين كلمات كه لااقل هزار و چهارصد سال از عمرشان مي گذرد، هنوز تر و تازه مانده اند و با طراوت اند: امروز طوري زندگي كنيد كه انگار آخرين روز زندگي شماست. كارلسون اين بحث را با اين سوال شروع مي كند كه: من كه نمي دانم قرار است در چند سالگي بميرم. شما مي دانيد؟ آخرين باري كه پيش پزشكم بودم، مرگ قريب الوقوعي را برايم پيش بيني نكرد، اما هر بار كه اخبار حوادث را مي شنوم، حيرت زده از خودم مي پرسم: آن هايي كه توي اين تصادف، جان شان را از دست داده اند، آيا يادشان بوده است به خانواده هايشان بگويند كه چقدر دوست شان داشته اند؟
بله، حقيقت اين است كه ما هيچ كدام مان نمي دانيم كه قرار است چقدر زندگي كنيم، اما اغلب مان طوري زندگي مي كنيم كه انگار اصلا قرار نيست بميريم. بسياري از كارهايي را كه دل مان مي خواهد انجام دهيم، بي دليل به تاخير مي اندازيم و براي انجام ندادن و به تاخير انداختن شان هم هزار و يك دليل مي تراشيم. انگار عادت مان شده است كه براي نقطه ضعف هايمان دليل و مدرك جمع كنيم و آن قدر از آن ها دفاع كنيم تا هميشه بيخ ريش مان بمانند.
خلاصه اين كه زندگي باارزش تر از آن است كه خيلي جدي گرفته شود. حق با ريچارد كارلسون است: 10سال پيش، يكي از دوستانم به من گفت كه زندگي با ارزش تر از آن است كه جدي گرفته شود، اما من آن موقع نفهميدم معناي حرفش چه بود، ولي حالا خوب مي فهمم كه او چه مي گفت. زندگي واقعا با ارزش تر از آن است كه خيلي جدي گرفته شود!