- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره شانزدهم - شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۴ - - Apr 30, 2005
docharkhe
رويدادها
سرجوخه كوچولو
006396.jpg
مرگ ناپلئون بناپارت
۱۵ ارديبهشت، 5 مي 1821
حسين وحداني 
ناپلئون در كودكي صداهاي ضعيف را مي شنيد، از فواصل دور بوها را احساس مي كرد، چشماني داشت كه كسي نمي توانست زياد به آن ها خيره شود و هزاران كتاب خوانده بود. اما هيچ كدام اين ها دليل نمي شد كه وقتي مي گفت من براي سلطنت خلق شده ام و از آن هايي هستم كه آينده را مي سازند خواهر و برادر هايش به او نخندند، اگرچه در همان كودكي هم هيچ كس نمي توانست هوش و نبوغ سرشارش را نفي كند. گوته مي گويد مغز ناپلئون بزرگترين مغزي است كه جهان به وجود آورده است.
ناپلئون خيلي شوخ طبع بود و برخلاف فرانسوي ها خيلي سريع غذا مي خورد. عادتي كه در تمام كارهاي زندگي اش هم داشت؛ چنان كه ويل دورانت وقتي در تاريخ تمدن از او ياد مي كند مي  نويسد او صد سال را در ده سال زندگي كرد . ناپلئون 24 ساله بود كه انگليسي ها را در بندر تولون شكست داد و اسم و رسمي براي خودش به هم زد. با اين همه سربازانش باور نمي كردند سرجوخه كوچولويشان (اسمي كه به خاطر قد 167 سانتي متري اش روي او گذاشته بودند) روزي ديكتاتور بزرگ فرانسه شود.
او در 25 سالگي درجه سرتيپي گرفت، بعد ايتاليا را فتح كرد، در نبرد مصر و اهرام (كه طي آن دانشمندان همراهش معماي خط هيروگليف مصري را حل كردند) پيروز شد، كودتاي برومر را به راه انداخت و حكومت جديدي به نام جمهوري كنسولي ايجاد كرد و بالاخره در 1804 با راي گيري به امپراتوري فرانسه رسيد، در حالي كه فقط 35 سالش بود. تازه اين اول راه بود. ناپلئون در ده سال فرمانروايي خود دست از لشگركشي برنداشت. در واقع او اولين طراح ايده اروپاي متحد بود، اما به رهبري خودش. عجيب هم نبود. خودش مي گفت: قدرت، معشوق من است و تسلط بر آن براي من چنان گران تمام شده كه نخواهم گذاشت هيچ كس او را از من جدا كند يا در آن با من شريك شود. همين عشق به قدرت و البته عقيده خاصش كه دوستي نامي بيش نيست و واقعيت ندارد كارش را به استعفا و تبعيد كشاند. بالا خره نبرد واترلو، آخرين روزهاي شهرت ناپلئون را رقم زد. سال ها پس از آن مجسمه او سرجاي اولش در پاريس افراشته شد و نمادي شد براي فرانسوي ها تا با تماشايش روزهاي سلطه خود بر اروپا و بخش عمده اي از جهان را به ياد بياورند.

از تو گريزي نبود
006411.jpg
مرگ مهرداد اوستا
۱۷ ارديبهشت 1370
حسين احتسابي 
اول: مهرداد متولد بروجرد بود، تا دبيرستان همان جا مانده بود، اما در شعر روحيه خراساني داشت. مي گفت در شعر تابع شاعران كهن سراي خراسان هستم. به تهران كه آمد بعد از دبيرستان رفت دانشكده الهيات و فلسفه خواند. از همان سال اول دانشگاه استخدام آموزش و پرورش بود و كتاب فلسفه دوم دبيرستان را هم او نوشت. كمي كه گذشت نوشته هايش بودار شد و ممنوع القلمش كردند. سال هاي 50 بود.
دوم: شيراز كه بوديم، يك دهاتي از سر زمين آمده بود لابي هتل و مي خواست استاد را ببيند. به همراهش دفتري از نوشته ها و شعرهايش را آورده بود براي استاد. مهرداد اوستا وقتي كه ديدش با گشاده رويي و گشاده دستي چهار ساعت با او هم صحبت شد. اوستا حرف هايش را شنيد. چند توصيه به او كرد و او را تشويق كرد و محترمانه روانه خانه اش كرد. خيال كنم آن روز بهترين روز آن مرد روستايي بود. چهره اش كه اين طور مي گفت. اوستا مثل خيلي از هنرمند ها كه مي گويند هنر را هنر مند مي فهمد نبود.
سوم: دشمن نيمي از خرمشهر را گرفته بود. اوضاع به هيچ وجه به نفع ما نبود. هر وقت صداي خمپاره مي آمد يا هواپيماي عراقي مي خواست شهر را بزند و از بالا سر ما مي گذشت اوستا بر عكس بقيه كه سنگر مي گرفتند سر بالا مي گرفت و آسمان را نگاه مي كرد. دعوايش كه مي كرديم مي خواند: از مرگ حذر كردن دو روز روا نيست، روزي كه قضا باشد و روزي كه قضا نيست.
چهارم: مهرداد تنها يك كتاب را براي يك نفر نوشت: امام حماسه اي ديگر
كي ام ؟ شكوفه  اشكي  كه  در هواي  تو هر شب 
ز چشم  ناله  شكفتم،  به  سوي  شكوه  دويدم 
مرا نصيب ، غم  آمد به  شادي  همه  عالم 
چرا كه  از همه  عالم  محبت  تو گزيدم 

آن لبخند مرموز
006405.jpg
مرگ لئوناردو داوينچي 
۱۲ ارديبهشت، 2 مي 1519
مريم جعفر اقدامي 
لبخند ژوكوند، شام آخر. همين دو اسم براي به يادآوردن يكي از بزرگ ترين نقاشان تاريخ كافي است، اما بهتر است نقاش را حذف كنيم، چرا كه در آن صورت بايد مجسمه ساز، معمار، آناتوميست، مهندس، مخترع، مساح و حتي موسيقي دان را هم به عنوان هايش اضافه كنيم. كشيدن يك چنين  بار سنگيني تنها از عهده لئوناردو داوينچي، هنرمند مشهور ايتاليايي عصر رنسانس برمي آيد.
لئوناردو در فلورانس بزرگ شد، خيلي زود شروع به نقاشي كرد و در دوازده سالگي پدرش او را براي شاگردي پيش نقاشان فلورانس فرستاد. داوينچي خيلي زود نقاش مستقلي شد و از فلورانس به ميلان رفت. نه، اين طوري نمي شود. خلاصه كنيم، داوينچي علاوه بر نقاشي ها و طراحي هايش مجسمه سازي هم مي كرد. او به ساختن ماشين هاي مختلف علاقه داشت. يكي از تلاش هايش ساختن ماشيني بود كه انسان بتواند با آن پرواز كند كه آن ماشين را با الهام از بدن خفاش طراحي كرد.
اما مشهورترين اثر داوينچي موناليزاست. در 1503 يكي از اشراف فلورانس از او خواست كه پرتره همسرش را نقاشي كند. داوينچي نزديك به چهار سال روي اين اثر كار كرد، اما در آخر آن را به سفارش دهنده نفروخت. فلورانس را ترك كرد و آن را نزد خود نگاه داشت. مي گويند از آن جايي كه لئوناردو تابلو را تمام نكرده بود آن را نفروخت و بسياري ديگر معتقدند كه لئوناردو عاشق اين تابلو بود. داوينچي در سال 1516 هنگامي كه تابلوي موناليزا را در چمدان  خود داشت وارد فرانسه شد و آن را به پادشاه وقت فرانسه، فرانسيس اول فروخت. پس از آن به مرور زمان اين اثر جاودان در شهرهاي مختلف فرانسه سفر كرد تا اين كه پس از انقلاب فرانسه، در موزه لوور جاي گرفت. ناپلئون هم با خونسردي آن  را از موزه برداشت و در اتاق خوابش نصب كرد، اما پس از تبعيد ناپلئون دوباره به لوور بازگردانده شد. در سال 1911 يك ايتاليايي موناليزا را دزديد و به ايتاليا برد. به زادگاهش فلورانس. اما فرانسوي ها آن را پيدا كردند و دوباره به لوور بازگرداندند. يك بار هم شخصي روي قسمت هاي پاييني آن اسيد پاشيد كه ترميمش كردند. موناليزا در حال حاضر پشت شيشه هاي ضدگلوله و تحت حفاظت شديد در موزه لوور نگه داري مي شود. شايد موناليزا از معدود آثار هنري و تاريخي باشد كه صاحب اثر، خودش آن را به موزه لوور (يا بهتر است بگوييم به فرانسوي ها) فروخته است.

نخست وزيركاتوليك 
006384.jpg
تولد توني بلر
۱۶ ارديبهشت، 6 مي 1953
هادي نيلي 
او در ادينبورگ اسكاتلند و در خانواده اي به دنيا آمد كه هيچ عجيب نيست فرزندشان نخست وزير بريتانياي  كبير شود. لئو، پدر او، يك حقوق دان و بعدتر يك استاد درس حقوق بود. هرچند توني عضو حزب كارگر  بريتانياست و بيشترين گيرهايي كه به او داده  مي شود از جانب اين حزب و اعضايش است، اما بد نيست بدانيم پدر او يكي از فعال ترين اعضاي حزب  محافظه  كار بريتانيا بود.
توني در يكي از بهترين كالج هاي اسكاتلند در ادينبورگ درس خواند و پس از آن راهي آكسفورد شد تا مثل پدرش حقوق بخواند. او در سال هاي تحصيلش در آكسفورد گيتار مي زد و براي يك گروه راك به نام شايعات زشت مي خواند.
توني در 22 سالگي عضو حزب  كارگر انگليس شد و در اوايل دهه  هشتاد ميلادي، يك چپ  معتدل شد، كه پيش بيني مي شد رهبري حزب را به دست بگيرند. نخستين تلاش انتخاباتي توني با شكست مواجه شد. با  اين حال نظر مايكل فوت، رييس  وقت حزب  كارگر را به خود جلب كرد. در،۱۹۸۳ با وجودي  كه حزب كارگر در انتخابات شكست بدي خورده  بود، توني بلر توانست وارد پارلمان شود. برخي كارشناسان رسانه اي معتقدند حمايت پاتريشيا فونيكس، بازيگر سريال هاي آب گوشتي تلويزيون از او، يكي از علت هاي اصلي توفيقش در رفتن به پارلمان بود.
توني بلر به خاطر مهارتش در سخنوري خيلي زود در پارلمان ترقي كرد. طوري  كه در سال 1994 بعد از سكته   قلبي رييس  وقت حزب  كارگر، او رييس حزب  شد. محافظه كاران انگليسي در انتخابات سال۱۹۹۷ به خاطر سوءبرنامه ريزي  در دولت هاي گذشته كه به انزواي طولاني انگليس در اروپا انجاميد، شكست سختي از حزب كارگر خوردند و توني بلر شد نخست وزير بلر .
كارشناسان معتقدند ارتباط قوي  بلر با جامعه شناس انگليسي هم نامش، آنتوني گيدنز، به او در راضي  نگه  داشتن انگليسي هاي سخت گير كمك زيادي كرده  است. با اين همه انگليسي ها به خاطر تصميم بلر براي همراهي ايالات  متحده در اشغال عراق، از او دل چركي  دارند.

ترديدهاي يك مسيحي مومن 
006399.jpg
تولد سورن كركه گور
۱۵ ارديبهشت، 5 مي 1813
آيدا اقصايي 
تاج هاي گل سفيد در محوطه  قبرستان، گله به گله در اطراف مزار جاي گرفته اند. حاضران يك دست سياه پوش، با سرهاي به زيرانداخته، براي آمرزش روح رفتگان دعا مي كنند. كشيش كه در نزديكي مزار ايستاده، عينكش را روي بيني جا به جا مي كند و انجيل جيبي اش را ورق مي زند تا به دعاي خاك سپاري برسد. هنوز به طور كامل براي روح اين تازه رفته، طلب آمرزش نكرده كه فرياد اعتراضي، سكوت عزاداران را بر هم مي زند: چگونه مي توان كسي را كه اين چنين سخت به كليساي دانمارك تاخته است، از اهل كليسا دانست؟
بدون شك، پدر سورن كركه گور تصورش را هم نمي كرد كه روزي پسرش از طرف برادرزاده اش به اهانت به كليسا، متهم شود! از روز تولد سورن، او تمام تلاش خود را كرده بود كه فرزندش را فردي دين دار بار بياورد، تا جايي كه سورن براي تحقق آرزوهاي پدر، رشته  الهيات را برگزيد، اگرچه ديري نگذشت كه به فلسفه روي آورد. او در دوران دانشگاه، بيگانه با پدر و دين پدر از فضاي خفقان آور مسيحيت شاكي بود. بعدها در 1836 دچار نوعي تحول اخلاقي شد و در نهايت در 1838، هم زمان با مرگ پدرش، دوباره به دين روي آورد. در واقع او در زندگي خود، مراحلي را كه بعدها در فلسفه اش معرفي كرد، پشت سرگذاشت:مراحل استتيك يا حسي ، اخلاقي و ايماني . با پايان درس الهيات در سال 1840، سورن با دختري به نام رگينه اولسن نامزد شد، اما از آن جا كه گمان مي كرد براي زندگي زناشويي ساخته نشده است پس از يك سال، نامزدي اش را به هم زد. بورژوازي كپنهاگ، اين مساله را ناديده نمي گرفت و به اين ترتيب سورن، مطرود و مايه تمسخر شد. او بعد به برلين رفت و در كلا س هاي شلينگ شركت كرد. كركه گور مي خواست نشان بدهد آن چه كه در فلسفه هگل حقايق عيني خوانده مي شود و در كل، هر آن چه كه بتوان از راه عقل يا معرفت دانست، در هستي انسان بي اثر و بي اهميت اند. از نظر او مهم، پيدا كردن حقيقت براي فرد بود.
به اين ترتيب، كركه گور، بارديگر جمله معروف قرون وسطا را زنده كرد: ايمان دارم چون دور از عقل است. كركه گور به اين ترتيب تصوير جديدي از دلهره و ترديد ارايه كرده بود، از نظر او دلهره، نشانه مثبتي است بيانگر آن كه فرد، آماده جهش به مرحله بالاتري است؛ جهشي كه با انديشيدن هگلي امكان پذير نيست.
او در اواخر عمر به شدت از جامعه و بيش از آن از بي روحي كليساي ارتدوكس و لوتري به تنگ آمده بود و از مسيحيت يك شنبه ها انتقاد مي كرد. او معتقد بود كه ايمان مسيحي يعني پيروي از شيوه زندگي مسيح.

حركت از بالا به پايين 
006387.jpg
تولد اورسن ولز
۱۶ ارديبهشت، 6 مي 1915
محمدحسين طباطبايي 
در ايالت دور افتاده كنوشا در دبيرستان تاده پسرك قد بلند و خوش تيپي درس مي خواند كه مايه حسادت رفقا بود. شايد به خاطر همين حسادت، اداهاي اديبانه او را مسخره مي كردند. پسرك همه چيز تمام بود. پدرش يك مخترع ثروتمند و مادرش پيانيستي ماهر و طرف دار فعاليت هاي زنان بود. البته در اين زمان هر دو آن ها مرده بودند و جورج اورسن ولز بيچاره، بدبختي هايش را با خواندن شكسپير و نواختن پيانو جبران مي كرد. نمايش نامه هاي بسياري در مدرسه روي صحنه برد و چند نمايش نامه هم نوشت كه دكتر جكيل و مسترهايد از آن جمله اند.
از اين جاست كه جورج روي پاي خودش ايستاد. شانزده ساله بود و رفت به ايرلند براي بازيگري تئاتر در دوبلين، اما دوبلين برايش پلي نشد كه به برادوي برسد. به امريكا بازگشت و سراغ اجراهاي كلاسيك را گرفت. بازي او در نقش رويايي مكبث جماعت تئاتردوست را شوكه كرد. او محكم، قدرت مند و شيطاني بود و تماشاگران را ميخ كوب مي كرد؛ علاوه بر اين صداي گرم و خشني داشت كه او را بي نظير كرده بود. اين، راهي شد براي ورود به راديو.
در 25 سالگي ا ورسن ولز همشهري كين را مي سازد كه از لحاظ روايت داستان، تصوير برداري، افكت هاي صوتي و شايد همه چيز يك انقلاب در سينما بود. همشهري كين قله اوج موفقيت جورج بود و يك بار اتفاق افتاد. بعد از اين فيلم هايي ساخت و در فيلم هاي بيشتري بازي كرد، اما ديگر در سراشيبي بود. دوستانش مي گويند هاليوود اورسن ولز را بيچاره كرد. خود او گفته است من از اول عمرم از بالا به پايين حركت كرده ام. تصويرهاي اورسن ولز پيرمرد ثروتمند نمايي است با ظاهر بشاش كه سيگار برگ هاوانا دود مي كند و از زندگيش لذت مي برد، اما اورسن ولز درست برعكس بود. به خاطر پول مجبور شد صدايش و تيپش را خرج تهيه كنندگاني كند كه به او به عنوان مهره اي نيم سوخته نگاه مي كردند كه هنوز پول درآور هست. يك مستندو فيلم مردي كه فردا را ديد درباره نوستراداموس آخرين پله هاي سقوط او شدند. حتي گروه هاي بلك متال مثلMano War هم براي آلبوم شان با اورسن ولز همكاري كردند. ديگر برايش فرق نمي كرد با كي كار كند. پشت دستگاه تحرير، وقتي داشت فيلم نامه تازه اي تايپ مي كرد، سكته كرد و مرد.

سقوط يك ستاره 
006402.jpg
تولد ديويد بكام 
۱۲ ارديبهشت، 2 مي 1975
مهدي اميرپور
۱ با موهاي لخت طلايي پيراهن سرخ منچستر يونايتد را مي پوشيد. با پاي راست هنرمندش هر ضربه ايستگاهي را به تور دروازه حريف مي چسباند و با چهره فتوژنيك خودش روي ديوار اتاق خواب تمام جوانان انگليسي زندگي مي كرد. خوش اخلاق و البته جاه طلب. تنها لغزش او در سال هاي ابتدايي فوتبالش لگدي بود كه در بازي انگليس آرژانتين به ديه گو سيمونه  زد. تماشاگران انگليس تا مدت ها ماجراي اخراج او در آن مسابقه و حذف تيم ملي كشورشان را فراموش نكردند. با اين حال او كار خودش را مي كرد. با سانترهاي عالي و ضربات فوق العاده.
۲ بكام كه در كودكي طرف دار تاتنهام بود، از منچستر جدا شد تا كهكشان ستاره هاي رئال مادريد را تكميل كند، اما در روزي كه او براي اولين بار پايش را به مادريد گذاشت خبرنگاران به جاي پيگيري نتايج تست هاي بدني، در تماشاي جين سنگ شور شده و كت تنگ او غرق شدند. از آن روز به بعد بود كه كم تر كسي توقع داشت بكام در مادريد فوتبال بازي كند. همه دنبال ماجراي زندگي او در بيرون از زمين بودند. ماجراهاي زندگي شخصي او تيتر يك روزنامه هاي زرد انگليسي بود و حتي كار به جايي كشيد كه از دست پاپاراتزي ها به دادگاه شكايت كرد.
۳ كمين براي گروگان گرفتن فرزندان بكام، زندگي زير سايه باديگاردها و جو تمام اسپانيايي مادريد كم كم براي او غير قابل تحمل شده است. تا جايي كه او در نهايت تصميم گرفته به انگليس برگردد. مهم نيست چه تيمي، فقط انگليس!

اين طلبه با ديگران فرق دارد
006345.jpg
در جمع دانشجويان دانشگاه شيراز، 1348
مرتضي  مطهري ظاهرا فعاليت انقلابي نداشت. او فقط مي نوشت و سخن راني مي كرد، اما در سال هاي اوايل دهه 50 كمتر حركت انقلابي پيدا مي شد كه به نوعي با مطهري يا دكتر بهشتي در ارتباط نباشد
احسان رضايي 
روحي فداك. خدا را شكر مي كنم كه در زندگي محتاج نيستم، روزي كفاف دارم، به سلامتي و بهداشت خودم و فرزندانم مي رسم، وظايف ديني خود را به لطف خدا انجام مي دهم، به كار تحصيل و تربيت فرزندانم رسيدگي مي كنم، من بر كار مسلطم نه كار بر من،  علي الظاهر در جريان زندگي مظالمي به گردنم نمي آيد،  ناني كه مي خورم نان كار و زحمت است، آبرو و احترامم محفوظ است.
اين،  شرحي است كه استاد فلسفه دانشگاه، مدرس فقه و فلسفه حوزه علميه و نويسنده كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم براي پدرش محمدحسين مطهري،  امام جماعت مسجد فريمان نوشته بود.
مرتضي مطهري خودش هم در همين فريمان به دنيا آمده بود ؛ شهري در 75 كيلومتري مشهد. پدرش روحاني وارسته اي بود كه با وجود جايگاه اجتماعي برجسته در ميان مردم و نيز علماي خراسان، با كشاورزي زندگي اش را مي گذراند. وقتي مرتضي در 13 بهمن 1298 به دنيا آمد، چهار برادر و يك خواهر بزرگتر از خودش داشت و چون خانواده اش همگي اهل علم و خواهر و برادرهايش همگي درس خوانده  بودند، او هم خيلي زود به مكتب ده رفت و درس هايي را هم از پدر گرفت. در دوازده سالگي به مشهد و حوزه ديني آن شهر رفت و در سال هايي كه تحت فشار حكومت رضاخان، بسياري از طلبه ها و روحانيان مجبور به تغيير لباس بودند، او درس طلبگي را شروع كرد. درس را با شور و شوق مي خواند و وقتي ديد حوزه علميه مشهد دچار ركود و سستي شده، در 1316 به قم رفت. حوزه علميه قم را بنيانگذارش، شيخ عبدالكريم حائري يزدي، جوري با سياست حفظ كرده بود كه بر خلاف بقيه مراكز علوم ديني، گسترش هم يافته بود. اين بود كه طلبه هاي جوان و استادان نامي از سراسر كشور به آن جا مي آمدند. از جمله مرتضي مطهري، سيدمصطفي خميني، دو نام معروف كه در سال هاي بعد، با هم هم حجره شدند. (خانواده امام خميني ساكن قم بودند، ولي سيدمصطفي بيشتر در مدرسه مي ماند.)
مرتضي مطهري پيش استادان مختلفي درس خواند، اما چهار استاد بر او تاثير بيشتري گذاشتند. آيت الله بروجردي، مرجع تقليد مقتدر آن سال ها كه فقه و اصول را درس مي داد و امام خميني كه آن روز ها در حوزه به حاج آقا روح الله معروف و مورد علاقه طلبه هاي جوان بود. مطهري حاج آقا روح الله را خيلي دوست داشت و او را مثل پدر خودش مي دانست. علاقه به فلسفه را از اين استاد داشت و در دوراني كه اشتغال به فلسفه در بخشي از حوزه باعث شك و تحقير بود، او پيش امام خميني اسفار اربعه ملاصدرا را مي خواند. همين علاقه به فلسفه او را پاي درس علامه طباطبايي هم كشاند. او پيش اين عارف وارسته، فلسفه بوعلي و فلسفه معاصر را آموخت. يك بار هم كه به سفارش دوستي به اصفهان رفت تا در كلاس ميرزاعلي شيرازي شركت كند، چنان شيفته او شد كه ديگر تا آخر عمر آن بزرگ مرد هر آخر هفته به اصفهان مي رفت تا از او درس اخلاق و عرفان بگيرد.
در پاسخ به مطالبي كه زن روز درباره زن در اسلام نوشته بود نامه اي براي اين مجله نوشت كه تبديل شد به يك پاورقي 40 شماره اي كه بعدها به صورت كتاب درآمد
يك طلبه متفاوت 
مرتضي مطهري در بين طلاب حوزه قم، به باسوادي و زياد كتاب خواندن معروف بود. هر چه به دستش مي رسيد، مي خواند؛ حتي رمان. وقتي كتاب هاي تقي اراني، ايدئولوگ توده اي ها را ديد، اول چيزي نفهميد، اما آن قدر خواند و دقيق شد تا دستش آمد حرف حساب شان چيست. مرتضي  مطهري بود كه فلسفه ماركسيستي را براي استادان فلسفه اسلامي تشريح و آن ها را براي پاسخ گويي آماده كرد. او هر كتابي را كه مي خواند، خلاصه برمي داشت و يادداشت مي كرد. آن قدر آيه و حديث از حفظ داشت كه هر صحبت معمولي را مي توانست همراه حديثي بكند و منبع آن حديث را هم را خيلي دقيق ذكر كند. او در مسايل سياسي روز هم حسابي مطالعه داشت و به خصوص مطالب روزنامه باختر امروز دكتر فاطمي را پيگيري مي كرد. چند بار هم با آيت الله كاشاني و مصدق ديدار كرده بود، طوري كه مرجع اهالي حوزه در مورد مسايل سياسي بود. با همه كس مي جوشيد و به خاطر شهرت پدرش در خراسان، حجره اش (و بعد از ازدواج، خانه اش) پاتوق خراساني هاي قم بود. حسين علي راشد، واعظ معروف و پدرش ملاعباس تربتي (كه شرح زندگي و خاطراتش در كتاب فضيلت هاي فراموش شده آمده) هر وقت به قم مي آمدند، پيش مطهري مي ماندند. علامه فروزانفر، استاد بزرگ ادبيات هم با او نزديك و صميمي بود. بسياري از استادانش در قم يا تهران وقتي براي اولين بار او را مي ديدند يك احساس بر زبانشان مي آمد: اين طلبه با ديگران فرق دارد.
تهران براي ايشان بهتر است 
در حالي كه همه انتظار داشتند مرتضي مطهري به طور رسمي درس دادن در حوزه علميه را شروع كند، او يك باره تصميم به ترك قم و سفر به تهران گرفت. داستان از اين قرار بود كه امام خميني طرحي براي اصلاح سيستم آموزش حوزه متناسب با نيازهاي زمان داده بود كه رد شد. آيت الله بروجردي مخالف اين طرح بود. مرتضي مطهري از اين طرح دفاع مي كرد. همين سوء تفاهم كه با دخالت بعضي اطرافيان آقاي بروجردي شديدتر هم شد، باعث شده بود تا مطهري ترجيح بدهد به تهران بيايد. آقاي بروجردي هم گفته بود تهران براي ايشان بهتر است.
مطهري سال 1331 به تهران آمد. حسين علي راشد، سخن راني در بعضي مجالسش را به او سپرد و بعدها سخن راني هفتگي راديويش را هم به او واگذار كرد. به اتفاق محمدحسين بهشتي، كه او هم روحاني جواني مثل خودش بود و در جست وجوي چيزي زنده تر و تازه تر به تهران آمده بود جلسات ماهانه اي براي بحث فلسفي راه انداختند. (محصول اين جلسات، بعدها شد كتاب سه جلدي گفتار ماه .) اولين كتابش را هم در سال 1332 منتشر كرد: جلد اول اصول فلسفه و روش رئاليسم . اين كتاب كه حاصل درس هاي علامه طباطبايي بود، به شدت صدا كرد و جايزه كتاب سال را گرفت. سال بعد هم كه دانشكده معقول و منقول (الهيات و معارف اسلامي امروز) دانشگاه تهران مي خواست دانشيار استخدام كند، همين كتاب باعث شد كه مرتضي مطهري در آزمون گزينش موفق شود. او از سال 1333 رسما استاد دانشگاه تهران شد.
مطهري در همين سال كتاب داستان راستان را هم براي كودكان نوشت كه از سوي يونسكو به عنوان كتاب برگزيده انتخاب شد. بعد هم، درست در زماني كه بيشترين تبليغات رژيم روي ناسيوناليسم افراطي بود، كتاب تحقيقي خدمات متقابل اسلام و ايران را منتشر كرد كه توجه محافل دانشگاهي را به خودش جلب كرد. يك بار هم در پاسخ به مطالبي كه مجله زن روز در مورد جايگاه زن در دين اسلام نوشته بود، نامه اي براي اين مجله نوشت كه به درخواست مجله، تبديل شد به يك پاورقي 40 شماره اي (كه بعدها به صورت كتاب نظام حقوق زن در اسلام چاپ شد). وقتي كه دوستانش به او انتقاد مي كردند كه چرا در يك مجله غيرمذهبي مي نويسد، گفته بود اگر بگذارند به تلويزيون هم مي روم و حرفم را مي زنم.
مرتضي مطهري حالا سخن ران شناخته شده اي بود كه از سوي بيشتر محافل دانشگاهي و جوان دعوتش مي كردند: انجمن اسلامي پزشكان، مدرسه علميه مروي، كانون توحيد، كانون مذهبي دانشجويان حقوق و وقتي در سال 1342، امام دستگير شد، مطهري هم يكي از سخن ران هايي بود كه مردم را به راه پيمايي هاي 15 خرداد تشويق كرد. نتيجه، سركوب تظاهرات  و دستگيري مطهري و 70 نفر ديگر از سخن ران ها بود. او و ديگر روحاني هاي دستگيرشده 42 روز در زندان ماندند، تا اين كه با تحصن روحانيان شهرهاي مختلف، سفر عده اي از آن ها به تهران و فشارهاي مردمي، همه علما آزاد شدند.
مطهري دوباره برگشت سر درس و بحث فلسفي خودش. در دانشگاه تهران، كليات علوم اسلامي، فلسفه اسلامي، تاريخ فلسفه و روابط فلسفه و عرفان را تدريس مي كرد. از سال 1350 هم دو سال مدير گروه آموزش فلسفه بود. در همين دوره بود كه دكتر محمد مفتح را به عضويت هيأت علمي دانشكده درآورد. از روحانيان جوان حمايت مي كرد و به نوعي پدر معنوي آن ها بود. محمدجواد باهنر را در سازمان كتاب هاي درسي استخدام كرد. علي دواني را در نگارش اثر دايره المعارفي اش، مفاخر اسلام ياري داد. و از فعاليت هاي سيدعلي خامنه اي جوان در مشهد حمايت مي كرد. سال 1346 همراه با آقايان همايون و ميناچي حسينيه ارشاد را تاسيس كردند. آن ها مي خواستند اين حسينيه پايگاهي براي جذب جوانان باشد؛ براي همين رفتند سراغ چهره هاي جواني مثل دكتر بهشتي، مفتح، باهنر، هاشمي نژاد و هاشمي رفسنجاني و از طبقه تحصيل كرده مذهبي هم دعوت كردند مثل محمدتقي شريعتي و پسرش دكتر علي شريعتي.
006351.jpg
شهادت مرتضي مطهري 
12 ارديبهشت 1358
يك مساله قديمي: مطهري و شريعتي 
مرتضي مطهري آن اوايل خودش علي شريعتي را دعوت كرد و در برابر افراطي هايي كه دعوت از كلاهي ها را ضديت با روحانيت مي دانستند، ايستاد. حتي مي گفت از استاد محيط طباطبايي و مجتبي مينوي هم دعوت خواهد كرد تا در حسينيه ارشاد سخن راني كنند، اما با گرم شدن مجلس علي شريعتي، مخالفت ها هم اوج گرفت. بعضي حرف هاي شريعتي مورد قبول روحانيان نبود. مطهري سعي مي كرد جايي در اين ميانه بايستد. از يك سو به ديدار روحانيان مي رفت و با آن ها صحبت مي كرد، از طرف ديگر اشتباه هاي شريعتي در مسايل اسلامي را به او گوشزد مي كرد. پيشنهاد داد كه شورايي از روحانيان خوش فكر و جوان، بر فعاليت هاي حسينيه ارشاد نظارت كند تا اين مشكلات كمتر شود. مديريت وقت حسينيه كه موفقيت و شهرت حسينيه برايش كافي بود، اين پيشنهاد را رد كرد. با افزايش فشارها به مطهري (كه تا حد سني خواندن او در بعضي محافل پيش رفت) و توجه نكردن به خواسته هاي او از سوي حسينيه، مطهري از عضويت در هيات مديره استعفا داد و به مسجد الجواد رفت. اما وقتي كه چاپ كتاب خلافت و امامت شريعتي، سر و صداي بسيار به راه انداخت و حتي بعضي از علما او را تكفير كردند، در بيانيه اي رسمي از او حمايت كرد كه نسبت هايي از قبيل سني گري و وهابي گري به او بي اساس است ، ولي گاهي در مسايل اسلامي دچار اشتباهات گرديده است . در سال 51 ساواك حسينيه ارشاد را تعطيل و مطهري و شريعتي را دستگير كرد. شكنجه هاي ساواك طوري بود كه بعدها مطهري گفت: فكر نمي كردم از آن جا زنده بيرون بيايم.
فيلسوف انقلا بي 
به جز اين، مطهري يك بار ديگر هم زندان رفت. سال 1349 و به دنبال حمله اسراييل به لبنان، مطهري به اتفاق استادش علامه طباطبايي شماره حسابي براي جمع آوري كمك به فلسطيني ها اعلام كردند. او را بازداشت كردند و تحت فشار گرفتند كه مبلغ جمع آوري شده را در همين ايران و براي فقرا خرج كنند، اما او قبلا توانسته بود از طريق شيخ  فضل الله محلاتي پول ها را از كشور خارج كند و به دست گروه هاي مبارز فلسطيني برساند.
مرتضي  مطهري ظاهرا فعاليت انقلابي نداشت. او فقط مي نوشت و سخن راني مي كرد و كمك فكري مي داد، اما در واقع همين مهم ترين كار بود. در سال هاي اوايل دهه 50 كمتر حركت انقلابي پيدا مي شد كه به نوعي با مطهري يا دكتر بهشتي در ارتباط نباشد. رژيم اين ها را مي دانست، ولي دليلي قانوني براي بازداشت مطهري نداشت. به علاوه او استاد دانشگاه بود و دستگيري يك چهره دانشگاهي بازتاب بين المللي خوبي نداشت. اين بود كه اول يكي  يكي مساجد و مراكزي را كه در آن ها سخن راني و فعاليت مي كرد، تعطيل كردند، بعد خودش را ممنوع المنبر كردند و بعد هم در آبان 1354 ساواك نامه اي به مراكز آموزش عالي كشور فرستاد كه نام برده [مرتضي مطهري] صلاحيت تدريس در هيچ دانشكده اي را ندارد. ضمنا به استحضار مي رسد تذكراتي كه به مشارُ اليه داده شده در روحيه او به هيچ وجه موثر واقع نشده است.
با تعطيلي همه فعاليت هاي مطهري، او بالاخره فرصت پيدا كرد به نجف برود و با استاد عزيزش امام خميني و دوست قديمي اش سيدمصطفي خميني ديدار كند. چند ماه بعد آقاسيدمصطفي را مسموم كردند و سير اتفاق ها شتاب گرفت. يك سال بعد، انقلاب پيروز شده بود. انقلابي كه به دستور امام، مرتضي مطهري رياست شوراي رهبري اش، موسوم به شوراي انقلاب را بر عهده داشت، اما او اين چند سال را هم از كاغذ و قلم فاصله نگرفته بود و هفته اي يك بار به قم مي رفت و آن جا فلسفه هگل و ماركس درس مي داد.
مطهري يك فيلسوف بود؛ يك فيلسوف مسلمان. از دكارت و نيوتن خوشش مي آمد، اما عاشق ملاصدرا بود. (اسم نوه اش را هم صدرا گذاشت.) تمام عمرش را به خواندن و نوشتن و بحث كردن گذراند. بيش از آن چه كه معمول يك فيلسوف است، خجالتي و مؤدب بود. وقت بحث كردن كه صدايش بالا مي رفت، بعدا عذرخواهي مي كرد. در خانه با همسرش مهرباني مي كرد. او را به ادامه تحصيلاتش تشويق و وادار كرد. چهار پسر و سه دخترش را هم. خيلي كم شوخي مي كرد. هر شب قبل از خواب نيم ساعت قرآن مي خواند. عادت عجيبي هم داشت كه وقتي مساله اي را نمي توانست حل كند، وضو مي گرفت و مي خوابيد. يك بار هم خواب ديده بود كه با امام خميني رفته اند حج و پيامبر اسلام (ص) و امام علي (ع) هم داخل مسجدالحرام اند و به طرف ايشان آمده اند، خودش را كشيده بود كنار كه اول استادش با پيامبر روبوسي كند و بعد پيامبر او را هم بوسيده بود. همسرش گفته بود حتما آقا از سخن راني هاي شما راضي هستند ولي خودش حدس زده بود تعبير خوابش چيز ديگري باشد.
وقتي سه شب بعد، جواني (از همان ها كه وقت فعاليت در حسينيه ارشاد به او ايراد مي گرفتند) صدايش زد كه نامه اي به او بدهد و به جاي دادن نامه، شليك كرد بين ابروهايش؛ آن خواب تعبير شد.

چون تندر و رعد دربرابرباد
006366.jpg
تشييع جنازه بابي ساندز ، بلفاست ، مي 1981
انگليسي ها به ارتش آزادي بخش ايرلند مي گويند تروريست ، اما تنها چيزي كه ايرلندي ها مي خواهند زندگي آزاد در كشوري است كه مال آن هاست نه انگليسي ها
مرتضا جلالي فخر
نخست وزير تاچر داشت از پنجره به آسفالت باران خورده خيابان داونينگ نگاه مي كرد كه منشي مخصوصش در را باز كرد و گفت: ببخشيد خانم نخست وزير، يك خبر فوري و بعد يك تكه كاغذ را روي ميز گذاشت و از اتاق بيرون رفت. نخست وزير صداي بسته شدن در را كه شنيد با عجله برگشت و كاغذ را از روي ميز برداشت. خبر اصلا طول و تفسير نداشت: امروز بابي ساندز در بيمارستان زندان مرد. طبق قرار قبلي ساعت 12 مصاحبه مطبوعاتي برگزار مي شود.
همان موقع در روزهاي نخست ماه مي، در بلفاست، پايتخت ايرلند شمالي، بيشتر از هفتاد و پنج هزار نفر خودشان را براي مراسم خاك سپاري آماده مي كردند. خبر درگذشت ساندز تكان دهنده تر از آن بود كه مردم باز هم ساكت بمانند. خيابان ها شلوغ شده بود. همه با هيجان از ادامه مبارزه حرف مي زدند. سخن گوي ارتش جمهوري خواه كه بالا رفت سكوت همه جا را گرفت. بابي امروز درگذشت، اما ما، همه ما ايرلندي ها، راه او را ادامه مي دهيم. ما اتحاد و آزادي مان را دوباره به دست مي آوريم.
يك مشت كارگر، نه بيشتر
اعتراض ها از 1800 ميلادي آغاز شده بود. شورش هاي پراكنده اي كه در نهايت به ايجاد اتحاد بين پارلمان هاي ايرلند و بريتانيا منجر شد، اما اين يكي شدن از سطح نمايندگان دو طرف بالاتر نرفت. ايرلندي ها فقط به عنوان كارگر توسط مالكان انگليس مورد استفاده قرار مي گرفتند و هيچ كدام حق خريد يا حتي اجاره  زمين را نداشتند. همين كارگرها هم وقتي كه مزارع خوب محصول نمي داد از كار اخراج مي شدند تا انگليسي ها مجبور نشوند از همان محصول كم چيزي را براي خوردن به آن ها بدهند. به خاطر همين سياست بود كه وقتي در 1840 ميلادي در مزارع سيب زميني ايرلند آفت افتاد، بيشتر از يك ميليون نفر از گرسنگي مردند و يك ميليون نفر هم از ترس مرگ به امريكا مهاجرت كردند.
اين فاجعه آن قدر مردم را خشمگين كرده بود كه بعد از پايان قحطي، دولت بريتانيا حاضر شد قوانينش را اصلاح كند تا ايرها هم بتوانند زمين هاي خودشان را از اربابان انگليسي بخرند. هر چه قدر زمان مي گذشت نفوذ ايرلندي ها در پارلمان بيشتر مي شد، تا جايي كه 40 سال پس از قحطي در ايرلند گروهي از نمايندگان ايرلندي به رهبري چارلز استيوارت پارنل مبارزه براي كسب خودگرداني ايرلند را آغاز كردند و دو طرح را در مدت 10 سال به پارلمان تقديم كردند، اما مشكل ايرلندي ها براي به دست آوردن خودمختاري فقط به بريتانيا محدود نمي شد. پروتستان هاي ايرلندي هم كه نسبت به كاتوليك ها در اقليت بودند از ترس از دست دادن موقعيت ممتازي كه در پارلمان متحد انگلستان و ايرلند داشتند از هيچ تلاشي براي جلوگيري از تصويب طرح هاي كاتوليك ها فروگذار نمي كردند. به خاطر همين شد كه هر دو طرح پارنل و ساير نماينده هاي استقلال طلب كه او رهبري شان مي كرد در پارلمان رد شد. ولي بالاخره طرح سومي كه توسط نمايندگان كاتوليك براي خودمختاري ايرلند تهيه شد با وجود مخالفت هاي جدي پروتستان ها با حمايت اعضاي پارلمان روبه رو شد و به تصويب رسيد، اما قبل از اين كه به اجرا در بيايد با آغاز جنگ جهاني اول مسكوت ماند تا ارتش بريتانيا از ذخيره بزرگ سربازان ايرلندي محروم نماند.
آزادي خواهي موقوف!
در طول جنگ، ملي گرايان ايرلند در ميان مردم روز  به   روز محبوبيت بيشتري پيدا مي كردند و به تعداد هواداران شان افزوده مي شد. ملي گرايان در 24 آوريل 1916 كه هم زمان با روز عيد پاك بود به رهبري پاتريك پيرس، جيمز كانلي و چند نفر ديگر دست به شورش زدند و با يك نقشه دقيق توانستند كنترل بعضي از ساختمان هاي عمومي دوبلين را در دست بگيرند. پيرس و كانلي ستاد فرماندهي خود را در اداره مركزي پست تشكيل دادند و ايرلند را به عنوان يك جمهوري اعلام كردند. بريتانيا آن موقع براي مبارزه با آزادي خواهان در همه مستعمره هايش راه حل ساده و مشابهي داشت. آن ها توپ هايشان را جلوي اداره پست آرايش دادند. فرمانده چند بار به ملي گرايان اخطار داد و بعد دستش را بالا برد و پايين آورد. ساختمان مركزي ويران شد و تمام رهبران ملي گرا دست گير و به اعدام محكوم شدند غير از يك نفر؛ امان دو والرا. وكيلش براي دفاع از او يك جمله بيشتر نگفت: دو   والرا يك ميهن پرست امريكايي است. همين كافي بود تا انگليسي ها كه در آن شرايط نمي خواستند ايالات متحده را از خودشان دل گير كنند، حكم اعدام او را لغو كنند.
006375.jpg
مرگ بابي ساندز
۱۵ ارديبهشت، 5 مي 1981
بابي ساندز در اثر ضعف بدني در بيمارستان زندان ماز در گذشت. آن شب براي مردم انگليس كه از تلويزيون ها شان ماجرا را دنبال مي كردند، هيچ اتفاق عجيبي نيفتاده بود. يك تروريست ديگر از گرسنگي مرده بود
جنوبي ها جدا مي شوند
قيام عيد پاك محبوبيت ملي گرايان را چند برابر كرد و آن ها توانستند دو سال بعد در انتخابات مجلس اكثريت آرا را به دست بياورند، اما هيچ كدام شان براي گرفتن كرسي هايشان به لندن نرفتند و در عوض يك مجلس مستقل در دوبلين تشكيل دادند و بار ديگر ايرلند را جمهوري اعلام كردند. بريتانيا براي اين كه بتواند دوباره كنترل اوضاع را در دست بگيرد به ايرلند حمله كرد. حزب جمهوري خواه هم براي رويارويي با ارتش انگليس در 1919 يك نيروي نظامي به رهبري مايكل كالينز درست كرد كه به ارتش جمهوري خواه ايرلند(IRA) معروف شد. بعد از يك جنگ دو ساله كه نزديك به هزار نفر قرباني داشت يك آتش بس موقت در ژوييه 1921 بين دو طرف برقرار شد و يك هيات ايرلندي به رهبري رفيق بزرگ مايكل كالينز براي مذاكره به لندن رفت. حاصل گفت وگوهاي لندن اين بود كه ايرلند جزو امپراتوري بريتانيا باقي بماند، ولي با نام دولت آزاد ايرلند به يك كشور خود مختار تبديل شود. چيزي شبيه كانادا و استراليا. پروتستان هاي شمال ايرلند حاضر نشدند از زير سلطه انگلستان خارج شوند و قرار شد كه شش بخش ايالت آلستر در شمال به صورت كشوري مجزا با نام ايرلند شمالي تحت نفوذ بريتانيا باقي بماند.
بعد از اين توافق عده اي از جمهوري خواهان كه در گفت وگوها نقشي نداشتند هيچ كدام از شرايط عهدنامه را نپذيرفتند و خواستار استقرار حكومتي با استقلال كامل از بريتانيا و پيوند دوباره دو ايرلند شدند. همين باعث آغاز يك جنگ داخلي شد. كالينز محبوب ترين رهبر جمهوري خواه در همان ابتداي جنگ ترور شد. جنگ حدود يك سال طول كشيد و سرانجام در ماه مي 1923، با تعداد قربانياني بيشتر از 5 برابر جنگ با انگليس و با برتري نيروهاي دولت آزاد به رهبري آرتور گريفيث به پايان رسيد.
هر چند درگيري تمام شده بود، اما تنها بازمانده قيام عيد پاك امان دو والرا كه بعد از كالينز رهبري جمهوري خواهان را بر عهده گرفته بود به مبارزه خود براي ايجاد ايرلندي مستقل و جدا از امپراتوري بريتانيا ادامه داد، اين بار با روش هايي كاملا سياسي. دو والرا در 1930 حزب فينافويل را تشكيل داد و توانست دو سال بعد به نخست وزيري دولت آزاد ايرلند برسد. قدرت راه را براي ايجاد تغييراتي كه در نظر دو والرا بود باز مي كرد. با تلاش او در 1937 قانون اساسي جديدي نوشته شد.
بعد از شروع جنگ جهاني دوم ايرلند بي طرف ماند، ولي باز هم هزاران سرباز ايرلندي در ارتش بريتانيا به خدمت مشغول شدند. اين آخرين حضور ايرلندي هاي جنوبي در جبهه هاي انگليسي بود و آن ها توانستند چند سال بعد استقلال كامل خود را به دست بياورند. قانون اساسي اي كه در 1948 به تصويب پارلمان ايرلند رسيد آخرين حلقه هاي ارتباطي انگليس و ايرلند را از بين برد و يك سال بعد بخش جنوبي ايرلند به طور رسمي از امپراتوري انگلستان خارج و به يك جمهوري مستقل تبديل شد.
بابي ساندز: از سرزمين شمالي 
شرايط اما در ايرلند شمالي جور ديگري پيش مي رفت. آن جا انگليسي ها كار زيادي نداشتند، چون يونيونيست ها ايرلندي هاي خواهان اتحاد با انگليس خودشان جلوي حركت هاي استقلال طلبانه را مي گرفتند. بعد از جدايي كامل ايرلند جنوبي از بريتانيا در 1949، شمالي ها هم به فكر تغيير شرايط افتادند، اما انگليسي ها ديگر نمي خواستند همان تجربه قبلي را آن جا هم تكرار كنند. بعد از درگيري كاتوليك ها و پروتستان هاي ايرلندي در 1969 سربازان انگليسي مثل مور و ملخ در تمام شش بخش ايرلند شمالي پخش شدند و 3 سال بعد دولت بريتانيا به طور رسمي و مستقيم اداره امور ايرلند شمالي را در دست گرفت. از همان آغاز ورود ارتش بريتانيا به ايرلند شمالي، ارتش جمهوري خواه ايرلند هم مبارزاتش را براي بيرون كردن انگليسي ها و اتحاد بين دو ايرلند آغاز و روز به روز پايگاه مردمي بيشتري پيدا كرد. از اين زمان بيشتر كودكان بلفاستي در خانواده هايي جمهوري خواه به دنيا مي آمدند، درست مثل رابرت جورج ساندز كه بعدها به بابي ساندز مشهور شد. پدر او هم يك جمهوري خواه بود. خانواده شان مجبور بود از ترس نيروهاي دولتي مدام تغيير جا بدهد و بابي هم ناچار مي شد كه در يك سال تحصيلي چند بار مدرسه عوض كند. وقتي كه مدركش را گرفت، وارد دوره هاي آموزش دبيري در بلفاست شد و هم زمان به عضويت كميته تداركات ارتش جمهوري خواه ايرلند درآمد، اما قبل از اين كه بتواند كاري از پيش ببرد دستگير شد و بدون محاكمه چهار سال را در زندان گذراند. ساندز بعد از آزاد شدن از زندان به سراغ خانواده اش در تواين بروك در غرب بلفاست رفت. آزادي ساندز يك سال بيشتر دوام نياورد و دوباره دستگير شد. اگرچه از بيشتر اتهام هاي جدي كه به او نسبت داده بودند تبرئه شد، اما دادگاه او را در سپتامبر 1977 به 14 سال حبس محكوم كرد. ساندز در زندان شعر و مقاله هاي اجتماعي سياسي مي نوشت و اين ها در روزنامه هاي جمهوري خواه ايرلند چاپ مي شد. در 1980، ساندز به رياست كميته زندانيان ارتش جمهوري خواه ايرلند رسيد و يك سال بعد در اول مارس 1981 همراه با نه نفر ديگر در اعتراض به دولت انگلستان كه حقوق زندانيان ارتش جمهوري خواه را به عنوان زندانيان سياسي به رسميت نمي شناخت، دست به اعتصاب غذا زد. حركت اعتراض آميز ساندز بيشتر از 60 روز خبر اول تمام رسانه هاي دنيا بود و بار ديگر مردم ايرلند را در برابر استعمار انگليس به جنبش درآورد.
بابي ساندز بعد از دو ماه در اثر ضعف بدني در بيمارستان زندان ماز در گذشت. آن شب براي مردم انگليس كه از تلويزيون ها شان ماجرا را دنبال مي كردند، هيچ اتفاق عجيبي نيفتاده بود. يك تروريست ديگر از گرسنگي مرده بود، فقط همين. توي تلويزيون، نخست وزير تاچر لبخند زد و گفت: تروريست ها هيچ وقت موفق نمي شوند و بعد دستش را براي همه آن هايي كه نگاهش مي كردند بالا برد و دوباره به ساختمان نخست وزيري برگشت.
بابي ساندز در تهران 
ديوار به ديوار سفارت انگلستان در تهران خياباني هست كه اسمش تا ارديبهشت 1360، چرچيل بود و بعد شد بابي ساندز ، چون اين انقلابي ايرلندي همان روزها در زندان انگليسي ها تلف شده بود. ايران نماينده اي هم به مراسم خاك سپاري ساندز فرستاد و پلاكي را به رسم يادبود از طرف ملت ايران به مادر ساندز، تقديم كرد. انگليسي ها از كل اين ماجرا خوش شان نيامد، مخصوصا از آن بابي  ساندز زيرگوش شان در تهران و شروع كردند به نق زدن و خط و نشان كشيدن، اما اسم خيابان همان ماند كه ماند.
اين خيابان، خيلي از ايرلندي هايي را كه به ايران مي آيند آن جا مي كشاند از جمله آن هايي را كه نوامبر 2001 (آبان 1380) براي ديدن بازي تيم شان مقابل ايران (در مسابقات مقدماتي جام جهاني 2002) به تهران آمده بودند.

فهرست
فهرست
سينما تلويزيون
خفگي
كن، عجيب تر از هميشه
رويداد هفته
تلويزيون
زماني براي دوست  داشتن تيرانازاروس ها!
دايناسورهاي عروسكي
قدم به قدم با فيل ها
ورزشي
محروميت پرسروصداي بارتز
وقتي بوق ها شورش مي كنند!
رويداد هفته
چشمك زدن  ستاره ها به آقاي رييس جمهور!
جام،روي بلندترين دست ها
پس دنيا به آخر نرسيد!
خدا آن سبيل ها را بيامرزد
اجتماعي
۱۲ ارديبهشت 1358، شهادت مرتضي مطهري، از نامه شهيد مطهري به دخترش
وظايف و اختيارات آقاي رييس جمهور
زندگي
خوش فكر ها هم خانه دار شدند
جشنواره پنجم گل وگلا ب
رويداد هفته
سينما
عصيان عليه سينماي رايج
فوتبال زدگي
گوي طلاي تمشك طلاي
دانش
اولين خورشيدگرفتگي قرن
جايزه فكرهاي نو براي فرزانگان تهران 
داستان صدا
پروژه ناتمام
روزها
رويدادها
اين طلبه با ديگران فرق دارد
چون تندر و رعد دربرابرباد
جهان كوچك
زخم قديمي آفتاب روي تن اژدها
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  داستان صدا  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |