سرجوخه كوچولو
حسين وحداني
ناپلئون در كودكي صداهاي ضعيف را مي شنيد، از فواصل دور بوها را احساس مي كرد، چشماني داشت كه كسي نمي توانست زياد به آن ها خيره شود و هزاران كتاب خوانده بود. اما هيچ كدام اين ها دليل نمي شد كه وقتي مي گفت من براي سلطنت خلق شده ام و از آن هايي هستم كه آينده را مي سازند خواهر و برادر هايش به او نخندند، اگرچه در همان كودكي هم هيچ كس نمي توانست هوش و نبوغ سرشارش را نفي كند. گوته مي گويد مغز ناپلئون بزرگترين مغزي است كه جهان به وجود آورده است.
ناپلئون خيلي شوخ طبع بود و برخلاف فرانسوي ها خيلي سريع غذا مي خورد. عادتي كه در تمام كارهاي زندگي اش هم داشت؛ چنان كه ويل دورانت وقتي در تاريخ تمدن از او ياد مي كند مي نويسد او صد سال را در ده سال زندگي كرد . ناپلئون 24 ساله بود كه انگليسي ها را در بندر تولون شكست داد و اسم و رسمي براي خودش به هم زد. با اين همه سربازانش باور نمي كردند سرجوخه كوچولويشان (اسمي كه به خاطر قد 167 سانتي متري اش روي او گذاشته بودند) روزي ديكتاتور بزرگ فرانسه شود.
او در 25 سالگي درجه سرتيپي گرفت، بعد ايتاليا را فتح كرد، در نبرد مصر و اهرام (كه طي آن دانشمندان همراهش معماي خط هيروگليف مصري را حل كردند) پيروز شد، كودتاي برومر را به راه انداخت و حكومت جديدي به نام جمهوري كنسولي ايجاد كرد و بالاخره در 1804 با راي گيري به امپراتوري فرانسه رسيد، در حالي كه فقط 35 سالش بود. تازه اين اول راه بود. ناپلئون در ده سال فرمانروايي خود دست از لشگركشي برنداشت. در واقع او اولين طراح ايده اروپاي متحد بود، اما به رهبري خودش. عجيب هم نبود. خودش مي گفت: قدرت، معشوق من است و تسلط بر آن براي من چنان گران تمام شده كه نخواهم گذاشت هيچ كس او را از من جدا كند يا در آن با من شريك شود. همين عشق به قدرت و البته عقيده خاصش كه دوستي نامي بيش نيست و واقعيت ندارد كارش را به استعفا و تبعيد كشاند. بالا خره نبرد واترلو، آخرين روزهاي شهرت ناپلئون را رقم زد. سال ها پس از آن مجسمه او سرجاي اولش در پاريس افراشته شد و نمادي شد براي فرانسوي ها تا با تماشايش روزهاي سلطه خود بر اروپا و بخش عمده اي از جهان را به ياد بياورند.
از تو گريزي نبود
حسين احتسابي
اول: مهرداد متولد بروجرد بود، تا دبيرستان همان جا مانده بود، اما در شعر روحيه خراساني داشت. مي گفت در شعر تابع شاعران كهن سراي خراسان هستم. به تهران كه آمد بعد از دبيرستان رفت دانشكده الهيات و فلسفه خواند. از همان سال اول دانشگاه استخدام آموزش و پرورش بود و كتاب فلسفه دوم دبيرستان را هم او نوشت. كمي كه گذشت نوشته هايش بودار شد و ممنوع القلمش كردند. سال هاي 50 بود.
دوم: شيراز كه بوديم، يك دهاتي از سر زمين آمده بود لابي هتل و مي خواست استاد را ببيند. به همراهش دفتري از نوشته ها و شعرهايش را آورده بود براي استاد. مهرداد اوستا وقتي كه ديدش با گشاده رويي و گشاده دستي چهار ساعت با او هم صحبت شد. اوستا حرف هايش را شنيد. چند توصيه به او كرد و او را تشويق كرد و محترمانه روانه خانه اش كرد. خيال كنم آن روز بهترين روز آن مرد روستايي بود. چهره اش كه اين طور مي گفت. اوستا مثل خيلي از هنرمند ها كه مي گويند هنر را هنر مند مي فهمد نبود.
سوم: دشمن نيمي از خرمشهر را گرفته بود. اوضاع به هيچ وجه به نفع ما نبود. هر وقت صداي خمپاره مي آمد يا هواپيماي عراقي مي خواست شهر را بزند و از بالا سر ما مي گذشت اوستا بر عكس بقيه كه سنگر مي گرفتند سر بالا مي گرفت و آسمان را نگاه مي كرد. دعوايش كه مي كرديم مي خواند: از مرگ حذر كردن دو روز روا نيست، روزي كه قضا باشد و روزي كه قضا نيست.
چهارم: مهرداد تنها يك كتاب را براي يك نفر نوشت: امام حماسه اي ديگر
كي ام ؟ شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به سوي شكوه دويدم
مرا نصيب ، غم آمد به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم محبت تو گزيدم
آن لبخند مرموز
مريم جعفر اقدامي
لبخند ژوكوند، شام آخر. همين دو اسم براي به يادآوردن يكي از بزرگ ترين نقاشان تاريخ كافي است، اما بهتر است نقاش را حذف كنيم، چرا كه در آن صورت بايد مجسمه ساز، معمار، آناتوميست، مهندس، مخترع، مساح و حتي موسيقي دان را هم به عنوان هايش اضافه كنيم. كشيدن يك چنين بار سنگيني تنها از عهده لئوناردو داوينچي، هنرمند مشهور ايتاليايي عصر رنسانس برمي آيد.
لئوناردو در فلورانس بزرگ شد، خيلي زود شروع به نقاشي كرد و در دوازده سالگي پدرش او را براي شاگردي پيش نقاشان فلورانس فرستاد. داوينچي خيلي زود نقاش مستقلي شد و از فلورانس به ميلان رفت. نه، اين طوري نمي شود. خلاصه كنيم، داوينچي علاوه بر نقاشي ها و طراحي هايش مجسمه سازي هم مي كرد. او به ساختن ماشين هاي مختلف علاقه داشت. يكي از تلاش هايش ساختن ماشيني بود كه انسان بتواند با آن پرواز كند كه آن ماشين را با الهام از بدن خفاش طراحي كرد.
اما مشهورترين اثر داوينچي موناليزاست. در 1503 يكي از اشراف فلورانس از او خواست كه پرتره همسرش را نقاشي كند. داوينچي نزديك به چهار سال روي اين اثر كار كرد، اما در آخر آن را به سفارش دهنده نفروخت. فلورانس را ترك كرد و آن را نزد خود نگاه داشت. مي گويند از آن جايي كه لئوناردو تابلو را تمام نكرده بود آن را نفروخت و بسياري ديگر معتقدند كه لئوناردو عاشق اين تابلو بود. داوينچي در سال 1516 هنگامي كه تابلوي موناليزا را در چمدان خود داشت وارد فرانسه شد و آن را به پادشاه وقت فرانسه، فرانسيس اول فروخت. پس از آن به مرور زمان اين اثر جاودان در شهرهاي مختلف فرانسه سفر كرد تا اين كه پس از انقلاب فرانسه، در موزه لوور جاي گرفت. ناپلئون هم با خونسردي آن را از موزه برداشت و در اتاق خوابش نصب كرد، اما پس از تبعيد ناپلئون دوباره به لوور بازگردانده شد. در سال 1911 يك ايتاليايي موناليزا را دزديد و به ايتاليا برد. به زادگاهش فلورانس. اما فرانسوي ها آن را پيدا كردند و دوباره به لوور بازگرداندند. يك بار هم شخصي روي قسمت هاي پاييني آن اسيد پاشيد كه ترميمش كردند. موناليزا در حال حاضر پشت شيشه هاي ضدگلوله و تحت حفاظت شديد در موزه لوور نگه داري مي شود. شايد موناليزا از معدود آثار هنري و تاريخي باشد كه صاحب اثر، خودش آن را به موزه لوور (يا بهتر است بگوييم به فرانسوي ها) فروخته است.
نخست وزيركاتوليك
هادي نيلي
او در ادينبورگ اسكاتلند و در خانواده اي به دنيا آمد كه هيچ عجيب نيست فرزندشان نخست وزير بريتانياي كبير شود. لئو، پدر او، يك حقوق دان و بعدتر يك استاد درس حقوق بود. هرچند توني عضو حزب كارگر بريتانياست و بيشترين گيرهايي كه به او داده مي شود از جانب اين حزب و اعضايش است، اما بد نيست بدانيم پدر او يكي از فعال ترين اعضاي حزب محافظه كار بريتانيا بود.
توني در يكي از بهترين كالج هاي اسكاتلند در ادينبورگ درس خواند و پس از آن راهي آكسفورد شد تا مثل پدرش حقوق بخواند. او در سال هاي تحصيلش در آكسفورد گيتار مي زد و براي يك گروه راك به نام شايعات زشت مي خواند.
توني در 22 سالگي عضو حزب كارگر انگليس شد و در اوايل دهه هشتاد ميلادي، يك چپ معتدل شد، كه پيش بيني مي شد رهبري حزب را به دست بگيرند. نخستين تلاش انتخاباتي توني با شكست مواجه شد. با اين حال نظر مايكل فوت، رييس وقت حزب كارگر را به خود جلب كرد. در،۱۹۸۳ با وجودي كه حزب كارگر در انتخابات شكست بدي خورده بود، توني بلر توانست وارد پارلمان شود. برخي كارشناسان رسانه اي معتقدند حمايت پاتريشيا فونيكس، بازيگر سريال هاي آب گوشتي تلويزيون از او، يكي از علت هاي اصلي توفيقش در رفتن به پارلمان بود.
توني بلر به خاطر مهارتش در سخنوري خيلي زود در پارلمان ترقي كرد. طوري كه در سال 1994 بعد از سكته قلبي رييس وقت حزب كارگر، او رييس حزب شد. محافظه كاران انگليسي در انتخابات سال۱۹۹۷ به خاطر سوءبرنامه ريزي در دولت هاي گذشته كه به انزواي طولاني انگليس در اروپا انجاميد، شكست سختي از حزب كارگر خوردند و توني بلر شد نخست وزير بلر .
كارشناسان معتقدند ارتباط قوي بلر با جامعه شناس انگليسي هم نامش، آنتوني گيدنز، به او در راضي نگه داشتن انگليسي هاي سخت گير كمك زيادي كرده است. با اين همه انگليسي ها به خاطر تصميم بلر براي همراهي ايالات متحده در اشغال عراق، از او دل چركي دارند.
ترديدهاي يك مسيحي مومن
آيدا اقصايي
تاج هاي گل سفيد در محوطه قبرستان، گله به گله در اطراف مزار جاي گرفته اند. حاضران يك دست سياه پوش، با سرهاي به زيرانداخته، براي آمرزش روح رفتگان دعا مي كنند. كشيش كه در نزديكي مزار ايستاده، عينكش را روي بيني جا به جا مي كند و انجيل جيبي اش را ورق مي زند تا به دعاي خاك سپاري برسد. هنوز به طور كامل براي روح اين تازه رفته، طلب آمرزش نكرده كه فرياد اعتراضي، سكوت عزاداران را بر هم مي زند: چگونه مي توان كسي را كه اين چنين سخت به كليساي دانمارك تاخته است، از اهل كليسا دانست؟
بدون شك، پدر سورن كركه گور تصورش را هم نمي كرد كه روزي پسرش از طرف برادرزاده اش به اهانت به كليسا، متهم شود! از روز تولد سورن، او تمام تلاش خود را كرده بود كه فرزندش را فردي دين دار بار بياورد، تا جايي كه سورن براي تحقق آرزوهاي پدر، رشته الهيات را برگزيد، اگرچه ديري نگذشت كه به فلسفه روي آورد. او در دوران دانشگاه، بيگانه با پدر و دين پدر از فضاي خفقان آور مسيحيت شاكي بود. بعدها در 1836 دچار نوعي تحول اخلاقي شد و در نهايت در 1838، هم زمان با مرگ پدرش، دوباره به دين روي آورد. در واقع او در زندگي خود، مراحلي را كه بعدها در فلسفه اش معرفي كرد، پشت سرگذاشت:مراحل استتيك يا حسي ، اخلاقي و ايماني . با پايان درس الهيات در سال 1840، سورن با دختري به نام رگينه اولسن نامزد شد، اما از آن جا كه گمان مي كرد براي زندگي زناشويي ساخته نشده است پس از يك سال، نامزدي اش را به هم زد. بورژوازي كپنهاگ، اين مساله را ناديده نمي گرفت و به اين ترتيب سورن، مطرود و مايه تمسخر شد. او بعد به برلين رفت و در كلا س هاي شلينگ شركت كرد. كركه گور مي خواست نشان بدهد آن چه كه در فلسفه هگل حقايق عيني خوانده مي شود و در كل، هر آن چه كه بتوان از راه عقل يا معرفت دانست، در هستي انسان بي اثر و بي اهميت اند. از نظر او مهم، پيدا كردن حقيقت براي فرد بود.
به اين ترتيب، كركه گور، بارديگر جمله معروف قرون وسطا را زنده كرد: ايمان دارم چون دور از عقل است. كركه گور به اين ترتيب تصوير جديدي از دلهره و ترديد ارايه كرده بود، از نظر او دلهره، نشانه مثبتي است بيانگر آن كه فرد، آماده جهش به مرحله بالاتري است؛ جهشي كه با انديشيدن هگلي امكان پذير نيست.
او در اواخر عمر به شدت از جامعه و بيش از آن از بي روحي كليساي ارتدوكس و لوتري به تنگ آمده بود و از مسيحيت يك شنبه ها انتقاد مي كرد. او معتقد بود كه ايمان مسيحي يعني پيروي از شيوه زندگي مسيح.
حركت از بالا به پايين
محمدحسين طباطبايي
در ايالت دور افتاده كنوشا در دبيرستان تاده پسرك قد بلند و خوش تيپي درس مي خواند كه مايه حسادت رفقا بود. شايد به خاطر همين حسادت، اداهاي اديبانه او را مسخره مي كردند. پسرك همه چيز تمام بود. پدرش يك مخترع ثروتمند و مادرش پيانيستي ماهر و طرف دار فعاليت هاي زنان بود. البته در اين زمان هر دو آن ها مرده بودند و جورج اورسن ولز بيچاره، بدبختي هايش را با خواندن شكسپير و نواختن پيانو جبران مي كرد. نمايش نامه هاي بسياري در مدرسه روي صحنه برد و چند نمايش نامه هم نوشت كه دكتر جكيل و مسترهايد از آن جمله اند.
از اين جاست كه جورج روي پاي خودش ايستاد. شانزده ساله بود و رفت به ايرلند براي بازيگري تئاتر در دوبلين، اما دوبلين برايش پلي نشد كه به برادوي برسد. به امريكا بازگشت و سراغ اجراهاي كلاسيك را گرفت. بازي او در نقش رويايي مكبث جماعت تئاتردوست را شوكه كرد. او محكم، قدرت مند و شيطاني بود و تماشاگران را ميخ كوب مي كرد؛ علاوه بر اين صداي گرم و خشني داشت كه او را بي نظير كرده بود. اين، راهي شد براي ورود به راديو.
در 25 سالگي ا ورسن ولز همشهري كين را مي سازد كه از لحاظ روايت داستان، تصوير برداري، افكت هاي صوتي و شايد همه چيز يك انقلاب در سينما بود. همشهري كين قله اوج موفقيت جورج بود و يك بار اتفاق افتاد. بعد از اين فيلم هايي ساخت و در فيلم هاي بيشتري بازي كرد، اما ديگر در سراشيبي بود. دوستانش مي گويند هاليوود اورسن ولز را بيچاره كرد. خود او گفته است من از اول عمرم از بالا به پايين حركت كرده ام. تصويرهاي اورسن ولز پيرمرد ثروتمند نمايي است با ظاهر بشاش كه سيگار برگ هاوانا دود مي كند و از زندگيش لذت مي برد، اما اورسن ولز درست برعكس بود. به خاطر پول مجبور شد صدايش و تيپش را خرج تهيه كنندگاني كند كه به او به عنوان مهره اي نيم سوخته نگاه مي كردند كه هنوز پول درآور هست. يك مستندو فيلم مردي كه فردا را ديد درباره نوستراداموس آخرين پله هاي سقوط او شدند. حتي گروه هاي بلك متال مثلMano War هم براي آلبوم شان با اورسن ولز همكاري كردند. ديگر برايش فرق نمي كرد با كي كار كند. پشت دستگاه تحرير، وقتي داشت فيلم نامه تازه اي تايپ مي كرد، سكته كرد و مرد.
سقوط يك ستاره
مهدي اميرپور
۱ با موهاي لخت طلايي پيراهن سرخ منچستر يونايتد را مي پوشيد. با پاي راست هنرمندش هر ضربه ايستگاهي را به تور دروازه حريف مي چسباند و با چهره فتوژنيك خودش روي ديوار اتاق خواب تمام جوانان انگليسي زندگي مي كرد. خوش اخلاق و البته جاه طلب. تنها لغزش او در سال هاي ابتدايي فوتبالش لگدي بود كه در بازي انگليس آرژانتين به ديه گو سيمونه زد. تماشاگران انگليس تا مدت ها ماجراي اخراج او در آن مسابقه و حذف تيم ملي كشورشان را فراموش نكردند. با اين حال او كار خودش را مي كرد. با سانترهاي عالي و ضربات فوق العاده.
۲ بكام كه در كودكي طرف دار تاتنهام بود، از منچستر جدا شد تا كهكشان ستاره هاي رئال مادريد را تكميل كند، اما در روزي كه او براي اولين بار پايش را به مادريد گذاشت خبرنگاران به جاي پيگيري نتايج تست هاي بدني، در تماشاي جين سنگ شور شده و كت تنگ او غرق شدند. از آن روز به بعد بود كه كم تر كسي توقع داشت بكام در مادريد فوتبال بازي كند. همه دنبال ماجراي زندگي او در بيرون از زمين بودند. ماجراهاي زندگي شخصي او تيتر يك روزنامه هاي زرد انگليسي بود و حتي كار به جايي كشيد كه از دست پاپاراتزي ها به دادگاه شكايت كرد.
۳ كمين براي گروگان گرفتن فرزندان بكام، زندگي زير سايه باديگاردها و جو تمام اسپانيايي مادريد كم كم براي او غير قابل تحمل شده است. تا جايي كه او در نهايت تصميم گرفته به انگليس برگردد. مهم نيست چه تيمي، فقط انگليس!