خانه اي با 5 صاحب خانه
مهرنوش محمديان
جنگ جهاني اول و دوم، كم كم همه آن هايي را كه يك جورهايي سرشان در كار بود متوجه چيزي كرد: جهان دارد عوض مي شود و وجود كسي يا جايي كه بتواند فراتر از سود و زيان يكي دو كشور قدرت مند تصميم بگيرد، مي تواند اوضاع را بهتر كند. تا اين جاي كار مشكل خاصي وجود نداشت، اما ماجرا وقتي پيچيده شد كه بعد از دخالت ناگهاني دولت امريكا در جريان جنگ دوم جهاني و يك سره شدن كار، دولت هاي متحد كه پيروز ميدان شده بودند در سعدآباد تهران دور هم نشستند و براي آينده دنيا تصميم گرفتند. وينستون چرچيل، فرانكلين روزولت و استالين نماينده همه دنيا بودند كه در اين كنفرانس براي سال هاي آينده تاريخ تصميم هايي گرفتند؛ شكل گيري سازمان ملل متحد يكي از آن ها بود.
نام سازمان ملل متحد را كه يك جورهايي شبيه نام ايالات متحده است، فرانكلين روزولت رييس جمهور وقت امريكا پيش نهاد كرد. البته سابقه اين نام به سال هاي جنگ دوم جهاني بر مي گردد كه دولت هاي متحد به نيروهاي نظامي خود مي گفتند نيروهاي جنگنده ملل متحد. اولين بار در بيانيه اعلام وجود سازمان ملل متحد كه در اولين روز سال 1942 منتشر شد، به طور رسمي از اين نام استفاده شد.
در 25 آوريل۱۹۴۵ كنفرانس ملل متحد درباره سازمان هاي جهاني در سان فرانسيسكو تشكيل شد. پنجاه كشور در كنفرانس سان فرانسيسكو شركت كردند و همين پنجاه كشور بودند كه منشور سازمان ملل متحد را دو ماه بعد در 26 ژوئن امضا كردند.
سازمان ملل متحد تا شش سال خانه اي نداشت. تا اين كه جان دي راكفلر جونيور كه از همان خانواده معروف راكفلر است 5/8 ميليون دلار داد و زميني را در حاشيه ايست ريور در نيويورك خريد تا ظرف دو سال ساختمان اصلي سازمان ملل متحد در آن ساخته شود، همان كه همه مان بارها در تصويرهاي خبري آن را ديده ايم.
امروز شصت سال از طرح اوليه شكل گيري سازمان ملل متحد مي گذرد، اما به نظر مي رسد اين سازمان راه درازي تا برآورده شدن هدف هايي دارد كه ظاهرا به خاطر آن ها شكل گرفته است: رسيدن به صلح و امنيت جهاني و همكاري اقتصادي و اجتماعي بين المللي. اين راه آن قدر دراز است كه شايد هدف هاي تئوريك شكل گيري سازمان ملل متحد را بتوان به يك شوخي بامزه تعبير كرد. اين را نوآم چامسكي اقتصاددان و جامعه شناس امريكايي مي گويد.
شكسپير مرموز
مريم برادران
پدر روحاني غسل تعميدش داد و او را ويليام ناميد. در دفتر كليساي استرانفورد نوشتند: ويليام شكسپير، 26 آوريل۱۵۶۴. يعني او احتمالا سه روز قبل از اين روز به دنيا آمده است. تنها مدركي كه از تاريخ تولدش مانده، همين نوشته است.
وقتي به دنيا آمد كه سايه ملكه اليزابت بر سر انگلستان بود و جهان قديم، جامعه سنتي، سرزمين صليب مقدس، زنان قديسه و اوراد سحر و جادو داشت از بين مي رفت. هر چند مردم استرانفورد هنوز به شدت كاتوليك بودند و او بايد يك كاتوليك بار مي آمد. در خانه، مادر به او چيزهايي ياد مي داد، اما به مدرسه پروتستان رفت. پانزده ساله بود كه آتش زدن صومعه ها باب شد. مي ديد بساط مراسم تئاتر آييني ابا و اجداديش جمع مي شود، حتي پدر يكي از كساني بود كه اين كارها را هدايت مي كرد، مجبور بود؛ چون شهردار استرانفورد و از اعضاي انجمن شهر بود.
ويليام پس از دبيرستان به دانشگاه كمبريج يا آكسفورد نرفت. در هجده سالگي عاشق آن ، دختر محلي ساده اي شد كه هشت سال از خودش بزرگ تر بود و ازدواج كردند. چند سال بعد با آن و سه دخترش به لندن رفتند. ويليام در لندن نمايش نامه نويسي را شروع كرد، كسي نمي داند، اما هنوز سي ساله نشده به شهرت و موقعيت خوبي رسيد. مي گويند گاهي خودش نقش يكي از شخصيت هاي نمايش را بازي مي كرد. قهرمانانش اغلب گمراه اند يا ناتوان از پيدا كردن راه درست. عشق تنها علاج است و هر كس از جادوي عشق بهره اي نبرد، از خودشناسي و درك حقيقت هستي باز مي ماند. نمايش هاي او تماشاچي را ميخ كوب مي كرد، مي خنداند و گاه غم تلخي را در دلشان به جا مي گذاشت. به هر حال هر كس بعد از ديدن نمايشي از او به فكر فرو مي رفت تا گره هاي ايجاد شده در ذهنش را باز كند.
شكسپير شش سال آخر عمرش را در زادگاهش گذراند و با پولي كه داشت ملك و املاك خريد و تا پايان عمر مثل ارباب زندگي كرد. روي ديواري نزديك قبرش لوحي است كه خودش براي مزارش نوشت: خدا رحمت كند كسي را كه به اين سنگ ها رحم كند و لعنت كند كسي را كه استخوان هاي مرا جابه جا كند.
از شكسپير 37 نمايش نامه و چهار كتاب ونوس ، لوكريس ، عنقا و كبوتر و غزل ها مانده است. هيچ كدام از آن ها را در زمان حياتش چاپ نكرد.
مردي با سكوت هاي خيره كننده
حبيبه جعفريان
من با تماشاي اين آدم ها روي پرده، بزرگ شده ام. آن ها براي من اسطوره اند. وقتي قرار بود به ديدن آل پاچينو بروم واقعا هول برم داشته بود، اما او خودش همه چيز را مي دانست. مي دانست كساني مثل من كه براي اولين بار دارند وارد اتاقي مي شوند تا او را ببينند وحشت زده اند. براي همين بلافاصله شروع كرد به حرف زدن طوري كه خيلي زود آن هول و هراس يادم رفت. اين ها را كريستوفر نولان مي گويد. پاچينو در سومين فيلم او بي خوابي كه اين جا هم اكران شد بازي كرد. وقتي آدم او را در اين فيلم يا در بيشتر فيلم هايي كه بازي كرده مي بيند كاملا به كساني كه براي اولين بار وارد اتاقي مي شوند تا آل پاچينو را ببينند و وحشت زده اند، حق مي دهد.
آلفردو پاچينو متولد نيويورك است. اجداد سيسيلي اي دارد و وقتي سكوت مي كند و خيره نگاه مي كند اين قدرت را دارد كه صحنه را از دست هر بازيگري به شرط اين كه رابرت دنيرو نباشد درآورد، آل در 17 سالگي مدرسه را رها كرد. چند سال كارهايي شبيه عملگي، سرايداري و تحويل جنس در محل كرد و وقتي توانست پولي دست و پا كند در يك مدرسه بازيگري، زيرنظر چارلز لاوتون همان آقاي هابسن چاق در فيلم انتخاب آقاي هابسن كارش را شروع كرد. سال 1966 به اكتورز استوديو رفت و شاگرد لي استراسبرگ شد. پاچينو خيلي زود همه را بهت زده كرد. او فقط چهار سال بعد از ورودش به سينما توانست نقش كليدي مايكل كورلئونه را در پدر خوانده۱ بگيرد. سرپيكو و بعدازظهر سگي فيلم هاي بعدي بودند كه آل در آن ها آدم عصبي بي كله اي بود كه كسي نمي دانست چند دقيقه بعد چه كاري از او سر مي زند، اما در همان سال ها و در پدرخوانده 1 و 2 او آدم ديگري است؛ تودار، ساكت و با انرژي اي كه جايي حبس شده است و در لحظه اي بيرون خواهد ريخت؛ لحظه اي كه آل تصميم مي گيرد چه طور برايمان اجرايش كند و او معمولا بهترين تصميم را مي گيرد.
رياضي دان يا فيزيك دان؟
مريم جعفر اقدمي
روزي يك معلم رياضي، براي اين كه شاگردانش را تا آخر جلسه ساكت كند مساله اي به آن ها داد كه مدت زيادي طول بكشد. معلم رياضي از دانش آموزان خواست كه 1 تا 100 را با هم جمع كنند. بعد از چند دقيقه يكي از دانش آموزان دستش را بالا برد، او جواب درست را به دست آورده بود. آن دانش آموز فهميده بود كه مجموع هر جفت از اعداد 1 و 100، 2 و 99، 3 و 98 ، 101 است، پس نصف تعداد اعداد يعني 50 را در 101 ضرب كرده بود و جواب را به دست آورده بود. آن دانش آموز كارل فردريش گاوس نام داشت.
در زمان گاوس، يعني قرن 18 و 19 ميلادي هنوز علوم آن قدر تخصصي نشده بودند كه گاوس نتواند رياضي دان، فيزيك دان و منجم بزرگي شود. اين رياضي دان بزرگ آلماني قبل از اين كه تحصيلات آكادميكي در رياضي داشته باشد توانست مسايل بزرگي را حل كند كه يكي از آن ها رسم هفت ضلعي منتظم تنها به كمك خط كش و پرگار بود. او اين مساله را به اضلاع بالاتر هم تعميم داد. با وجود اين قبل از اين كه رياضي بخواند، در دانشگاه گوتينگن زبان هاي باستاني مي خواند.
گاوس در نظريه اعداد، آمار و احتمال، جبر، هندسه و اعداد مختلط كارهاي برجسته اي انجام داد. او هم چنين مسايلي را در اخترشناسي حل كرد و روشي براي محاسبه مدار حركت اجرام بزرگ به دست آورد. در زمان گاوس جرمي مشاهده شده بود كه حدس مي زدند يك سياره باشد، اما گاوس با محاسبه مسير حركت آن فهميد آن جرم يك سيارك است كه به نام سرس مشهور شد. يكي ديگر از كارهاي گاوس هم كاري با ادوارد وبر فيزيك دان بود كه روي الكترومغناطيس كار مي كرد و براي همين مطالعات است كه امروزه واحد شدت ميدان مغناطيسي، گاوس ناميده مي شود. نام گاوس امروز بر روي يكي از معروف ترين نمودارها نيز باقي مانده است، نمودار توزيع احتمال نرمال يا توزيع گاوسي. اين نمودار آن قدر معروف است كه بر روي اسكناس 10 ماركي آلماني ها تا سال 2001 در كنار تصويري از كارل فردريش گاوس حك شده بود.
گاوس آدم خيلي عجيبي بود، با اين كه به وجود هندسه هاي غير اقليدسي پي برده بود از انتشار آن خودداري كرد زيرا از شهرت بي زار بود. او حتي از تدريس هم دل خوشي نداشت، اما با اين وجود رياضي دانان بزرگي چون ريمان و دده كيند از شاگردان او بوده اند. يكي ديگر از خصوصيات جالب گاوس دفتر يادداشت معروفش است كه اثبات قضايا و مسايل رياضي را در آن مي نوشت و گاهي هم به زبان رمز چيزهايي در آن مي نوشت. آن دفتر پنجاه سال بعد از مرگ گاوس منتشر شد.
ماموريت غيرممكن
احسان ناظم بكايي
حمله نظامي به ايران؛ آخرين راه براي نجات اعضاي سفارت است. اين، ايده آن هايي بود كه طرح عمليات نجات را ريخته بودند. آدم هايي كه در ويتنام جنگيده بودند و مدت ها بود گروه عمليات نجات را در ساختماني شبيه سفارت امريكا در تهران تمرين مي دادند.
برنامه حمله اين طور بود: 90 كماندو، 8 هلي كوپتر و 2 هواپيماي 130C با پروازي شبانه و در ارتفاع پايين از درياي عمان وارد خاك ايران مي شوند و بعد از رد كردن كوير لوت و دشت هاي خالي، در كوير پشت بادام اطراف طبس فرود مي آيند، بعد از سوخت گيري هلي كوپترها از دو هواپيما، هلي كوپترها به سمت كاروان سرايي متروكه در نزديكي گرمسار مي روند و در آن جا نيروهاي ويژه با 4 كاميون قديمي راهي تهران مي شوند. در تهران با نجات گروگان ها كه در سفارت نگه داري مي شدند، هلي كوپترها از گرمسار پرواز مي كنند و در ورزشگاه امجديه (شهيد شيرودي) كه قرار بود نورافكن هايش را جاسوس هاي خودشان روشن كنند، فرود مي آيند و بعد از سوار كردن نيروها و اعضاي سفارت، به پادگان منظريه در اطراف اتوبان تهران قم مي روند.
در منظريه، همان دو هواپيماي 130 C كه در طبس از نيروها جدا شده بودند، در انتظار هلي كوپترها مي ماندند تا تمام افراد را سوار كنند و راهي مصر شوند.
۲۴ آوريل 4 ارديبهشت زمان مناسبي براي حمله تشخيص داده شد، اما در عمل دقايقي بعد از ورود به خاك ايران، اولين مشكل خودش را نشان داد و يكي از هلي كوپترها به دليل نقص فني به ناوي مستقر در درياي عمان برگشت، لحظاتي بعد، دومين هلي كوپتر هم وسط دشت لوت مجبور به فرود اضطراري شد. 6 هلي كوپتر و 2 هواپيما در سكوت شبانه كوير پشت بادام فرود آمدند.
توفان، سوخت گيري را مشكل كرده بود. وقتي پنجمين هلي كوپتر براي دريافت سوخت به هواپيما 130 C نزديك شد با آن برخورد و انفجار بزرگي رخ داد، هلي كوپتر ششم به همراه 8 جسد سوخته در هياهوي فرار جا ماندند و بدين ترتيب سحرگاه 5 ارديبهشت 59، يك هواپيماي 130 C و 4 هلي كوپتر به سرعت خاك ايران را ترك كردند.
ساعاتي بعد در حالي كه امريكايي ها مسافرهاي ميني بوسي را كه به مشهد مي رفتند و از پشت بادام رد مي شدند گروگان گرفته بودند، جيمي كارتر بر صفحه تلويزيون امريكا ظاهر شد و به خاطر شكست عمليات نجات سه روز عزاي ملي اعلام كرد. با اين اتفاق، كارتر دموكرات در انتخابات رياست جمهوري همان سال از ريگان شكست خورد و دموكرات ها، 12 سال از صحنه سياست امريكا كنار رفتند.
من افشا مي كنم
كاوه مظاهري
در اين يكي دو سال اخير هيچ فيلمي به اندازه فارنهايت 11/9 ، فيلم مستند مايكل مور، نتوانست سروصدا راه بيندازد. سال پيش يكي از روزنامه هاي معروف نوشت كه وقتي جورج بوش براي تعطيلات به يكي از مزرعه هاي خصوصي اش رفته بود تا احتمالا كمي در خيال آسوده گلف بازي كند، مايكل مور در زمين مجاور آن مزرعه پرده اي بزرگ نصب كرده بود و صبح تا شب فيلم فارنهايت 11/ 9 را پخش مي كرد تا اعصاب بوش را به هم بريزد.
سال 2000 وقتي بولينگ براي كلمباين ، فيلم قبلي مور، به عنوان بهترين مستند تاريخ سينما انتخاب شد و جوايز متعددي از جمله سزار،BFCA ، اسكار و را نصيب خود كرد، همه گمان مي كردند كه مور همه توانايي و خلاقيتش در زمينه فيلم مستند را به كار برده و ديگر چيزي براي گفتن ندارد، اما درست دو سال بعد، معتبرترين جشنواره سينمايي دنيا، كن، نخل طلايي خود را براي فارنهايت 11/9 به مور تقديم كرد، تركيبي از تصاوير آرشيوي، چندين مصاحبه و حركات عجيب و غريب خود مور.
مايكل مور حتي در داستاني ترين فيلمش سوسيس كانادايي هم، باز موضع هجوكننده سياسي خودش را حفظ مي كند، خودش مي گويد: اين موضع، موضع يك ميهن پرست دو آتشه و در عين حال شوخ طبع است كه به فكر نجات كشور است. به هر حال او چه هنگامي كه از تصاوير آرشيوي استفاده مي كند و چه وقتي كه به مصاحبه هاي جالب و جسورانه خودش متوسل مي شود، توانايي آن را دارد كه مخاطبش را به شدت بخنداند يا متاثر كند، براي همين تا حالا نگذاشته است فيلم هايش به بيانيه هاي سياسي صرفي بدل شوند كه هيچ ارزش هنري ندارند.
مور دومين نفري بود كه توانست به خاطر يك فيلم مستند نخل طلايي كن را نصيب خودش كند.
فيلسوف و ماما
آيدا اقصايي
چند گام ديگر برداشت، نگاهي به ديوارهاي زندان انداخت، چند دقيقه پيش با همسرش گزانتيپ و سه فرزندش وداع كرده بود، شنيده بود كه مرگ بايد در سكوت و آرامش باشد. گرچه گزانتيپ نمونه يك زن بدخلق و نامهربان بود ولي او دوست نداشت همسر و فرزندانش، شاهد مرگ او باشند. يواش يواش در پاهايش احساس سنگيني مي كرد، پس به پشت دراز كشيد؛ شوكران، كم كم داشت اثر مي كرد. نگاهي به يارانش انداخت و رو به كريتون گفت: اي كريتون! خروسي به آسكلپيوس وام دارم، به خاطر خواهي داشت كه وام مرا بپردازي؟ كريتون، دوست سال خورده سقراط، دست سرد سقراط را در دست گرفت. به ياد روز محاكمه افتاد. او را محكوم كرده بودند به اين كه خداياني را كه همه به آن ها اعتقاد دارند، انكار مي كند و از خدايي جديد سخن مي گويد.
سقراط در پاسخ دادگاه خود را به ناداني زده بود، اين شيوه هميشگي او بود. او خود را به جهالت مي زد و وانمود مي كرد كه چيزي نمي داند، با اين كار مي توانست نقطه ضعف تفكر آدم ها را كشف كند و نشان دهد.
ادعاي دادگاه، تهمت بزرگي بود براي كسي كه آتن را به مركز فرهنگ يونان تبديل كرده بود. در دوره اي كه سوفسطاييان سعي مي كردند با گفتن اين كه حق و ناحق معيار مطلقي ندارد، ذهن مردم را آشفته كنند، سقراط نشان داده بود بعضي از اين معيارها، مطلق و براي هميشه معتبرند، معيارهايي چون حكمت ، شجاعت ، عدالت و خداپرستي .
سقراط مي گفت: آتن، همچون مادياني تنبل است و من، خرمگسي كه با نيش خود او را به جنب وجوش درمي آورم حال اين ماديان تنبل مي خواست از شر اين خرمگس خلاص شود.
او فرزند يك سنگ تراش بود كه در جواني حرفه پدر را دنبال كرده و پس از مدتي به دنبال تحصيل علم، آن را رها كرده بود. او كه استاد خاصي نداشت شاگردان زيادي را تعليم داده بود و اكنون در پايان راه، قرباني كينه ها و حسادت ها شده بود. مادر سقراط، ماما بود و هميشه مي گفت هنر او نيز مامايي است، او ديگران را ياري مي داد تا بينش درست به دنيا بياورند .
به خاطر خواهي داشت كه وام مرا بپردازي؟
كريتون با سر تصديق كرد.
سقراط، وظايفش را به پايان رسانده بود، اكنون هنگام استراحت بزرگ ترين قابله زمان بود. 4 قرن قبل از آن كه مسيح صليب گناهان مردمان را به دوش كشد، سقراط صليب ناداني همگان را به دوش كشيده بود. پاهايش سنگيني مي كرد. چشمانش را بست و به آرامش ابدي فرو رفت.