- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره پانزدهم - شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۴ - - Apr 23, 2005
docharkhe
سيماي پيامبراسلا م(ص) در قديمي ترين تفسير فارسي 
روايت راوي
006114.jpg
تولد پيامبر اكرم(ص)، 6 ارديبهشت، 17 ربيع الا ول 
حبيبه جعفريان 
تفسير طبري در قرن چهارم هجري نوشته شد و به دستور محمد بلعمي، وزير ساماني ها به فارسي ترجمه شد. اين ترجمه را از نمونه هاي درخشان نثر فارسي مي دانند؛ مخصوصا كه در آن دوره هنوز نثر مسجع و مكلف و مرصع مد نشده بود. اين تفسير منبع نويسنده ها و مفسرهاي بزرگي بوده است كه بعدها آمدند. البته بعضي ها به خاطر سني بودن طبري دلشان با اين كتاب  صاف نيست، اما او نويسنده اي منصف است و درباره اش اين احتمال را هم داده اند كه به خاطر شرايط سخت روزگارش، شيعه بودنش را پنهان كرده است. متن زير، چند حكايت از زندگي حضرت محمد (ص) است كه از ترجمه تفسير طبري انتخاب و بازنويسي شده اند. مي توانيد سراغ اين كتاب برويد و اگر از اين بازنويسي ها خوشتان نيامد از خواندن اصلش لذت ببريد.
زمزم خشك شده بود. هر كار به عقلشان مي رسيد كردند، كندند، پايين تر رفتند اما نشد. آب نبود. عبدالمطلب نذر كرد اگر در اين چاه دوباره آب پيدا شود يكي از پسرهايش را قرباني كند و آب پيدا شد. پسرهايش را جمع كرد و گفت چنين نذري كرده و آن ها چه مي گويند؟ آن ها چيزي نداشتند بگويند و قرار بر قرعه شد. قرعه به كوچكترين پسر افتاد. عبدالله 5 سالش بود. مادرش از بني مخزوم بود، قبيله اي كه در مكه براي خودشان كيا بيايي داشتند و همان ها آمدند سراغ عبدالمطلب گفتند نمي شود پسرك را قرباني كند. به جايش گوسفند بگيرد و بكشد مثل ابراهيم پيامبر.
عبدالمطلب اين را پسنديد و شتري آورد. بين پسر و او قرعه كشيد و به عبدالله افتاد. بني مخزوم كوتاه نيامدند. گفتند شترها را زياد كن و قرعه بكش. شترها 5 تا 5 تا زياد مي شدند و قرعه هم چنان به پسرك مي افتاد. بالاخره وقتي صد شتر كه با چشم هاي معصوم عجيب شان اين منظره را نگاه مي كردند و شايد مي دانستند قرار است قرباني چه كسي شوند، آن جا جمع شد، قرعه ديگر به عبدالله نيافتاد و همه نفس راحتي كشيدند.

ديگر طاقت نياورد، پرسيد چه شده محمد؟ چرا اين قدر غمگيني؟ محمد (ص) گفت: خديجه! مي  ترسم! نكند اين، علامت جنون باشد؟ وقتي تنهايم از هر طرف صدايي مي شنوم كه مي گويد السلام عليك يا محمد و من هر قدر نگاه مي كنم كسي را نمي بينم، مي بينم اما آن، بشر نيست؛ چيزي است كه سرش در آسمان است و پايش در زمين. خودش را به من نشان مي دهد و باز پنهان مي شود. خديجه گوش مي داد. او هم مثل همه، سال ها بود خبر آمدن پيامبري را شنيده بود و نشانه  هايي را كه مردم اين جا و آن جا حرفش را مي زدند. گفت: محمد! غمگين نباش. از ديوانگي هم نترس. اين، ديوانگي نيست.
روز ديگري محمد (ص) نشسته بود و ناگهان گفت: خديجه آن چيز آمد خديجه همان لحظه پارچه اي را كه سرش بود برداشت و پرسيد محمد! الان او را مي بيني؟ گفت نمي بينم. خديجه گفت آن كه خودش را به تو نشان مي دهد، فرشته اي است، اگر ديوي بود وقتي مويم را برهنه كردم، نمي گريخت .
اين، وقتي بود كه پيامبر، هر روز به حرا مي رفت و جبرييل گاهي بر او ظاهر مي شد، اما چيزي نمي گفت. وحي هنوز آغاز نشده بود.

حمزه شكارچي بود و گاهي مي شد كه هفت يا هشت روز مكه نبود. آن  هايي كه با محمد (ص) دشمن بودند همين وقت ها به جنب وجوش مي افتادند وقتي حمزه بود، جراتش را نداشتند يك بار ابوجهل هم با آن ها بود و همه شان با هم، محمد (ص) را طوري زدند كه سرش از سه جا شكست و خون آلود پيش خديجه آوردندش. حمزه عادتش بود، از شكار كه مي رسيد اول چيزي مي خورد و بعد اگر كاري بود، پي اش مي رفت؛ آن روز همين كه رسيد راه افتاد سمت خانه ابوجهل. گفت تا تقاص محمد را از او نگيرد آرام نمي شود. چند نفر از همان دور كه او را ديدند خودشان را در كوچه پس كوچه ها، گم وگور كردند. حمزه آمد نزديك ابوجهل گفت: مخنث! از برادرزاده من چه مي خواهي؟ و كمان اش را چند بار به سر او كوبيد، خون بيرون زد و مردم ابوجهل را از زير دست او بيرون كشيدند، چند نفر هم اداي اين را درآوردند كه بروند حمزه را بزنند كه ابوجهل نگذاشت، گفت: مبادا برويد! اگر اين طور شود، او هم مي رود و به دين محمد درمي آيد.
حمزه به ديدن محمد (ص) رفت. گفت: از شكار كه آمده ماجرا را شنيده، سراغ ابوجهل رفته و سرش را شكسته، از چهار جا. محمد گفت: براي من چه فايده دارد كه تو سر او را شكستي؟ حمزه گفت: چه چيز خوش حالت مي كند؟ گفت: من دلم مي خواهد تو ايمان بياوري و همين حالا بگويي اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله حمزه پرسيد: اگر اين را بگويم تو شاد خواهي بود؟ محمد گفت: اگر اين را بگويي من همين لحظه از درد رها مي شوم و خوب خواهم بود. نوشته اند: پيغامبر، اسلام بر وي عرضه كرد و حمزه مسلمان گشت و مسلماني قوي گشت.

آيه آمد و انذر عشيرتك الاقربين (فاميل و نزديكانت را آگاه كن). پيامبر، علي (ع) را خبر كرد، گفت: غذايي آماده كنيم تا نزديكانم را خبر كنم، نصيحت شان كنم و بيم شان بدهم از جهنم. علي (ع) بره اي را در تنور گذاشت و همه را خبر كردند؛ ابوطالب، عباس، ابولهب و هر كس كه از اقوام و خويش ها بود؛۶۰،۵۰ نفر. همه آمدند و توي سفره همان بره كباب شده بود و پنج شش نان بزرگ. همه سرشان به خوردن گرم بود و شايد حتي نفهميدند هر چه مي خورند از چيزي، كم نمي شود كه ابولهب پرسيد شما مي دانيد محمد چرا اين بساط را به پا كرده؟ محمد (ص) خودش هم نشسته بود، كمي آن  طرف تر. قوم و خويش ها گفتند نمي دانيم. گفت: اين سفره، اين غذاها وخبر كردن همه ما براي اين است كه جادويش را به رخ ما بكشد و بگويد در اين كار چه استادي است ! ابولهب كه اين را گفت پيامبر لقمه اش را زمين گذاشت، ديگر حرفي نزد نه از دوزخ نه از بهشت. آن قدر حرف نزد تا همه شان بلند شدند و رفتند.

عقبه از بني اميه بود. از پول دارها و سرشناس هاشان هم بود. با محمد (ص) دوست بود، اما مسلمان نشده بود. وقتي پيامبر به مسجد مي آمد اين عقبه نزديكش مي نشست و قرآن خواندن اش را گوش مي داد. مي گفت: هيچ وقت، خطبه، شعر يا عبارتي در عرب نشنيده كه به اين زيبايي باشد. پيامبر لبخند مي زد و اميد داشت به او كه مسلمان شود.
عقبه دوستي داشت به اسم ابي شايد پدر همان عبدالله ابي كه بعدها در مدينه پيامبر را با كارهايش مي چزاند ابي مدتي بود به عقبه محل نمي گذاشت و وقتي عقبه پرسيد، گفت: چون تو رفته اي به دين اين صابي درآمده اي و پنهان مي كني. (صابي ها خودشان را پيرو ابراهيم(ع) مي  دانستند و اهل مكه اين را مثل دشنامي در حق پيامبر مي گفتند.) عقبه گفت: اين طور نيست. من فقط از اين  هايي كه مي خواند خوشم مي آيد. خيلي زيباست. ابي گفت: اما من ديگر دوستي تو را نمي خواهم مگر اين كه بروي و در جمع به صورت او تف بيندازي. عقبه گفت: اين كار را مي كنم. يك روز كه پيامبر در مسجد بود و دور تا دورش نشسته بودند، عقبه از بين جمعيت و از بالاي سر و شانه مردم خودش را رساند آن وسط و آب دهان انداخت به صورت پيامبر. در چشم  هاي محمد (ص) اشك جمع شد، اما ساكت بود. گوشه ردايش را آورد بالا، آب دهان او و اشك خودش را پاك كرد و آن هايي كه نشسته بودند همه گريه مي كردند.

برادري گيريد هر يكي با ديگري. به چهره هايي كه با اشتياق و انتظار نگاهش مي كردند، نگاه كرد و اين را گفت. آن ها از مكه آمده بودند، مهاجر بودند نه خانه اي نه پولي، نه خويشي و اين ها اهل مدينه بودند؛ كسب و كارشان، زمين شان، خانه و خانواده شان همان جا بود. اين، بين شان الفت مي آورد. پشت شان به هم گرم بود.خودش دستش را در دست علي(ع) گذاشت و گفت اين برادر من است. براي هر دوشان انصار و مهاجرها يك سرپرست هم معلوم كرد. سرپرست انصار (اهل مدينه) همان روز از دنيا رفت و آن ها با اندوه پيش او آمدند، گفت برويد، من خود سرپرست شمايم.

رويدادها
خانه اي با 5 صاحب خانه
006087.jpg
۵ ارديبهشت، 25 آوريل 1945
تشكيل سازمان ملل متحد
مهرنوش محمديان 
جنگ جهاني اول و دوم، كم كم همه  آن هايي را كه يك جورهايي سرشان در كار بود متوجه چيزي كرد: جهان دارد عوض مي شود و وجود كسي يا جايي كه بتواند فراتر از سود و زيان  يكي  دو كشور قدرت مند تصميم بگيرد، مي تواند اوضاع را بهتر كند. تا اين  جاي كار مشكل خاصي وجود نداشت، اما ماجرا وقتي پيچيده شد كه بعد از دخالت ناگهاني دولت امريكا در جريان جنگ  دوم جهاني و يك سره  شدن كار، دولت هاي متحد كه پيروز ميدان شده  بودند در سعدآباد تهران دور هم نشستند و براي آينده دنيا   تصميم  گرفتند. وينستون  چرچيل، فرانكلين  روزولت و استالين نماينده همه  دنيا بودند كه در اين كنفرانس براي سال هاي آينده  تاريخ تصميم هايي گرفتند؛ شكل گيري سازمان ملل متحد يكي از آن ها بود.
نام سازمان  ملل متحد را كه يك جورهايي شبيه نام ايالات متحده است، فرانكلين  روزولت رييس جمهور وقت امريكا پيش نهاد كرد. البته سابقه اين نام به سال هاي جنگ  دوم جهاني بر  مي گردد كه دولت هاي متحد به نيروهاي نظامي خود مي گفتند نيروهاي جنگنده  ملل متحد. اولين بار در بيانيه  اعلام  وجود سازمان  ملل متحد كه در اولين  روز سال 1942 منتشر شد، به طور رسمي از اين نام استفاده شد.
در 25 آوريل۱۹۴۵ كنفرانس ملل متحد درباره سازمان هاي جهاني در سان فرانسيسكو تشكيل شد. پنجاه  كشور در كنفرانس سان فرانسيسكو شركت كردند و همين  پنجاه كشور بودند كه منشور سازمان  ملل متحد را دو ماه بعد در 26 ژوئن امضا كردند.
سازمان  ملل متحد تا شش  سال خانه اي نداشت. تا اين  كه جان  دي راكفلر جونيور كه از همان خانواده  معروف راكفلر است 5/8 ميليون  دلار داد و زميني را در حاشيه  ايست ريور در نيويورك خريد تا ظرف دو سال ساختمان اصلي سازمان  ملل متحد در آن ساخته  شود، همان  كه همه مان بارها در تصويرهاي خبري آن   را ديده ايم.
امروز شصت  سال از طرح اوليه  شكل گيري سازمان  ملل متحد مي گذرد، اما به نظر مي رسد اين سازمان راه درازي تا برآورده  شدن هدف هايي دارد كه ظاهرا به  خاطر آن ها شكل  گرفته  است: رسيدن به صلح  و امنيت  جهاني و همكاري اقتصادي و اجتماعي بين المللي. اين راه آن قدر دراز است كه شايد هدف هاي تئوريك شكل گيري سازمان  ملل متحد را بتوان به يك شوخي بامزه تعبير كرد. اين را نوآم چامسكي اقتصاددان و جامعه شناس امريكايي مي گويد.

شكسپير مرموز
006093.jpg
تولد شكسپير
6 ارديبهشت، 26 آوريل 1564
مريم برادران 
پدر روحاني غسل تعميدش داد و او را ويليام ناميد. در دفتر كليساي استرانفورد نوشتند: ويليام شكسپير، 26 آوريل۱۵۶۴. يعني او احتمالا سه روز قبل از اين روز به دنيا آمده است. تنها مدركي كه از تاريخ تولدش مانده، همين نوشته است.
وقتي به دنيا آمد كه سايه ملكه اليزابت بر سر انگلستان بود و جهان قديم، جامعه سنتي، سرزمين صليب مقدس، زنان قديسه و اوراد سحر و جادو داشت از بين مي رفت. هر چند مردم استرانفورد هنوز به شدت كاتوليك بودند و او بايد يك كاتوليك بار مي آمد. در خانه، مادر به او چيزهايي ياد مي داد، اما به مدرسه پروتستان رفت. پانزده ساله بود كه آتش زدن صومعه ها باب شد. مي ديد بساط مراسم تئاتر آييني ابا و اجداديش جمع مي شود، حتي پدر يكي از كساني بود كه اين كارها را هدايت مي كرد، مجبور بود؛ چون شهردار استرانفورد و از اعضاي انجمن شهر بود.
ويليام پس از دبيرستان به دانشگاه كمبريج يا آكسفورد نرفت. در هجده سالگي عاشق آن ، دختر محلي ساده اي شد كه هشت سال از خودش بزرگ تر بود و ازدواج كردند. چند سال بعد با آن و سه دخترش به لندن رفتند. ويليام در لندن نمايش نامه نويسي را شروع كرد، كسي نمي داند، اما هنوز سي ساله نشده به شهرت و موقعيت خوبي رسيد. مي گويند گاهي خودش نقش يكي از شخصيت هاي نمايش را بازي مي كرد. قهرمانانش اغلب گمراه اند يا ناتوان از پيدا كردن راه درست. عشق تنها علاج است و هر كس از جادوي عشق بهره اي نبرد، از خودشناسي و درك حقيقت هستي باز مي ماند. نمايش هاي او تماشاچي را ميخ كوب مي كرد، مي خنداند و گاه غم تلخي را در دلشان به جا مي گذاشت. به هر حال هر كس بعد از ديدن نمايشي از او به فكر فرو مي رفت تا گره هاي ايجاد شده در ذهنش را باز كند.
شكسپير شش سال آخر عمرش را در زادگاهش گذراند و با پولي كه داشت ملك و املاك خريد و تا پايان عمر مثل ارباب زندگي كرد. روي ديواري نزديك قبرش لوحي است كه خودش براي مزارش نوشت: خدا رحمت كند كسي را كه به اين سنگ ها رحم كند و لعنت كند كسي را كه استخوان هاي مرا جابه جا كند.
از شكسپير 37 نمايش نامه و چهار كتاب ونوس ، لوكريس ، عنقا و كبوتر و غزل ها مانده است. هيچ كدام از آن ها را در زمان حياتش چاپ نكرد.

مردي با سكوت هاي خيره كننده 
006096.jpg
تولد آل پاچينو
۵ ارديبهشت، 25 آوريل 1940
حبيبه جعفريان 
من با تماشاي اين آدم ها روي پرده، بزرگ شده ام. آن ها براي من اسطوره اند. وقتي قرار بود به ديدن آل  پاچينو بروم واقعا هول برم داشته بود، اما او خودش همه چيز را مي دانست. مي دانست كساني مثل من كه براي اولين بار دارند وارد اتاقي مي شوند تا  او را ببينند وحشت زده اند. براي همين بلافاصله شروع كرد به حرف زدن طوري كه خيلي زود آن هول و هراس يادم رفت. اين ها را كريستوفر نولان مي گويد. پاچينو در سومين فيلم او بي خوابي كه اين جا هم اكران شد بازي كرد. وقتي آدم او را در اين فيلم يا در بيشتر فيلم هايي كه بازي كرده مي بيند كاملا به كساني كه براي اولين بار وارد اتاقي مي شوند تا آل پاچينو را ببينند و وحشت زده اند، حق مي دهد.
آلفردو پاچينو متولد نيويورك است. اجداد سيسيلي اي دارد و وقتي سكوت مي كند و خيره نگاه مي كند اين قدرت را دارد كه صحنه را از دست هر بازيگري به شرط اين كه رابرت دنيرو نباشد درآورد، آل در 17 سالگي مدرسه را رها كرد. چند سال كارهايي شبيه عملگي، سرايداري و تحويل جنس در محل كرد و وقتي توانست پولي دست و پا كند در يك مدرسه بازيگري، زيرنظر چارلز لاوتون همان آقاي هابسن چاق در فيلم انتخاب آقاي هابسن كارش را شروع كرد. سال 1966 به اكتورز استوديو رفت و شاگرد لي استراسبرگ شد. پاچينو خيلي زود همه را بهت زده كرد. او فقط چهار سال بعد از ورودش به سينما توانست نقش كليدي مايكل كورلئونه را در پدر خوانده۱ بگيرد. سرپيكو و بعدازظهر سگي فيلم   هاي بعدي بودند كه آل در آن ها آدم عصبي بي كله اي بود كه كسي نمي دانست چند دقيقه بعد چه كاري از او سر مي زند، اما در همان سال ها و در پدرخوانده 1 و 2 او آدم ديگري است؛ تودار، ساكت و با انرژي اي كه جايي حبس شده است و در لحظه اي بيرون خواهد ريخت؛ لحظه اي كه آل تصميم مي گيرد چه طور برايمان اجرايش كند و او معمولا بهترين تصميم را مي گيرد.

رياضي دان يا فيزيك دان؟
006090.jpg
تولد گاوس 
10 ارديبهشت، 30 آوريل 1777
مريم جعفر اقدمي
روزي يك معلم رياضي، براي اين كه شاگردانش را تا آخر جلسه ساكت كند مساله اي به آن ها داد كه مدت زيادي طول بكشد. معلم رياضي از دانش آموزان خواست كه 1 تا 100 را با هم جمع كنند. بعد از چند دقيقه يكي از دانش آموزان دستش را بالا برد، او جواب درست را به دست آورده بود. آن دانش آموز فهميده بود كه مجموع هر جفت از اعداد 1 و 100، 2 و 99، 3 و 98 ، 101 است، پس نصف تعداد اعداد يعني 50 را در 101 ضرب كرده بود و جواب را به دست آورده  بود. آن دانش آموز كارل فردريش گاوس نام داشت.
در زمان گاوس، يعني قرن 18 و 19 ميلادي هنوز علوم آن قدر تخصصي نشده  بودند كه گاوس نتواند رياضي دان، فيزيك دان و منجم بزرگي شود. اين رياضي دان بزرگ آلماني قبل از اين كه تحصيلات آكادميكي در رياضي داشته باشد توانست مسايل بزرگي را حل كند كه يكي از آن ها رسم هفت ضلعي منتظم تنها به كمك خط كش و پرگار بود. او اين مساله را به اضلاع بالاتر هم تعميم داد. با وجود اين قبل از اين كه رياضي بخواند، در دانشگاه گوتينگن زبان هاي باستاني مي خواند.
گاوس در نظريه اعداد، آمار و احتمال، جبر، هندسه و اعداد مختلط كارهاي برجسته اي انجام داد. او هم چنين مسايلي را در اخترشناسي حل كرد و روشي براي محاسبه مدار حركت اجرام بزرگ به دست آورد. در زمان گاوس جرمي مشاهده شده بود كه حدس مي زدند يك سياره باشد، اما گاوس با محاسبه مسير حركت آن فهميد آن جرم يك سيارك است كه به نام سرس مشهور شد. يكي ديگر از كارهاي گاوس هم كاري با ادوارد وبر فيزيك دان بود كه روي الكترومغناطيس كار مي كرد و براي همين مطالعات است كه امروزه واحد شدت ميدان مغناطيسي، گاوس ناميده مي شود. نام گاوس امروز بر روي يكي از معروف ترين نمودارها نيز باقي مانده است، نمودار توزيع احتمال نرمال يا توزيع گاوسي. اين نمودار آن قدر معروف است كه بر روي اسكناس 10 ماركي آلماني ها تا سال 2001 در كنار تصويري از كارل فردريش گاوس حك شده  بود.
گاوس آدم خيلي عجيبي بود، با اين كه به وجود هندسه هاي غير اقليدسي پي برده  بود از انتشار آن خودداري كرد زيرا از شهرت بي زار بود. او حتي از تدريس هم دل خوشي نداشت، اما با اين وجود رياضي دانان بزرگي چون ريمان و دده كيند از شاگردان او بوده اند. يكي ديگر از خصوصيات جالب گاوس دفتر يادداشت معروفش است كه اثبات قضايا و مسايل رياضي را در آن مي نوشت و گاهي هم به زبان رمز چيزهايي در آن مي نوشت. آن دفتر پنجاه سال بعد از مرگ گاوس منتشر شد.

ماموريت غيرممكن 
006081.jpg
۵ ارديبهشت 1359
شكست حمله امريكا به ايران در طبس 
احسان ناظم بكايي 
حمله نظامي به ايران؛ آخرين راه براي نجات اعضاي سفارت است. اين، ايده آن هايي بود كه طرح عمليات نجات را ريخته بودند. آدم  هايي كه در ويتنام جنگيده بودند و مدت  ها بود گروه عمليات نجات را در ساختماني شبيه سفارت امريكا در تهران تمرين مي دادند.
برنامه حمله اين طور بود: 90 كماندو، 8 هلي كوپتر و 2 هواپيماي 130C با پروازي شبانه و در ارتفاع پايين از درياي عمان وارد خاك ايران مي شوند و بعد از رد كردن كوير لوت و دشت هاي خالي، در كوير پشت بادام اطراف طبس فرود مي آيند، بعد از سوخت گيري هلي كوپترها از دو هواپيما، هلي كوپترها به سمت كاروان سرايي متروكه در نزديكي گرمسار مي روند و در آن جا نيروهاي ويژه با 4 كاميون قديمي راهي تهران مي شوند. در تهران با نجات گروگان ها كه در سفارت نگه داري مي شدند، هلي كوپترها از گرمسار پرواز مي كنند و در ورزشگاه امجديه (شهيد شيرودي) كه قرار بود نورافكن هايش را جاسوس هاي خودشان روشن كنند، فرود مي آيند و بعد از سوار كردن نيروها و اعضاي سفارت، به پادگان منظريه در اطراف اتوبان تهران قم مي روند.
در منظريه، همان دو هواپيماي 130 C كه در طبس از نيروها جدا شده بودند، در انتظار هلي كوپترها مي ماندند تا تمام افراد را سوار كنند و راهي مصر شوند.
۲۴ آوريل 4 ارديبهشت زمان مناسبي براي حمله تشخيص داده شد، اما در عمل دقايقي بعد از ورود به خاك ايران، اولين مشكل خودش را نشان داد و يكي از هلي كوپترها به دليل نقص فني به ناوي مستقر در درياي عمان برگشت، لحظاتي بعد، دومين هلي كوپتر هم وسط دشت لوت مجبور به فرود اضطراري شد. 6 هلي كوپتر و 2 هواپيما در سكوت شبانه كوير پشت  بادام فرود آمدند.
توفان، سوخت گيري را مشكل كرده بود. وقتي پنجمين هلي كوپتر براي دريافت سوخت به هواپيما 130 C نزديك شد با آن برخورد و انفجار بزرگي رخ داد، هلي كوپتر ششم به همراه 8 جسد سوخته در هياهوي فرار جا ماندند و بدين ترتيب سحرگاه 5 ارديبهشت 59، يك هواپيماي 130 C و 4 هلي كوپتر به سرعت خاك ايران را ترك كردند.
ساعاتي بعد در حالي كه امريكايي ها مسافرهاي ميني بوسي را كه به مشهد مي رفتند و از پشت بادام رد مي شدند گروگان گرفته بودند، جيمي كارتر بر صفحه تلويزيون امريكا ظاهر شد و به خاطر شكست عمليات نجات سه روز عزاي ملي اعلام كرد. با اين اتفاق، كارتر دموكرات در انتخابات رياست جمهوري همان سال از ريگان شكست خورد و دموكرات ها، 12 سال از صحنه سياست امريكا كنار رفتند.

من افشا مي كنم 
006105.jpg
تولد مايكل مور
3 ارديبهشت، 23 آوريل 1954
كاوه مظاهري 
در اين يكي دو سال اخير هيچ فيلمي به اندازه فارنهايت 11/9 ، فيلم مستند مايكل مور، نتوانست سروصدا راه بيندازد. سال پيش يكي از روزنامه هاي معروف نوشت كه وقتي جورج بوش براي تعطيلات به يكي از مزرعه هاي خصوصي اش رفته بود تا احتمالا كمي در خيال آسوده گلف بازي كند، مايكل مور در زمين مجاور آن مزرعه پرده اي بزرگ نصب كرده بود و صبح تا شب فيلم فارنهايت 11/ 9 را پخش مي كرد تا اعصاب بوش را به هم بريزد.
سال 2000 وقتي بولينگ براي كلمباين ، فيلم قبلي مور، به عنوان بهترين مستند تاريخ سينما انتخاب شد و جوايز متعددي از جمله سزار،BFCA ، اسكار و را نصيب خود كرد، همه گمان مي كردند كه مور همه توانايي و خلاقيتش در زمينه فيلم مستند را به كار برده و ديگر چيزي براي گفتن ندارد، اما درست دو سال بعد، معتبرترين جشنواره سينمايي دنيا، كن، نخل طلايي خود را براي فارنهايت 11/9 به مور تقديم كرد، تركيبي از تصاوير آرشيوي، چندين مصاحبه و حركات عجيب و غريب خود مور.
مايكل مور حتي در داستاني ترين فيلمش سوسيس كانادايي هم، باز موضع هجوكننده سياسي خودش را حفظ مي كند، خودش مي گويد: اين موضع، موضع يك ميهن پرست دو آتشه و در عين حال شوخ طبع است كه به فكر نجات كشور است. به هر حال او چه هنگامي كه از تصاوير آرشيوي استفاده مي كند و چه وقتي كه به مصاحبه هاي جالب و جسورانه خودش متوسل مي شود، توانايي آن را دارد كه مخاطبش را به شدت بخنداند يا متاثر كند، براي همين تا حالا نگذاشته است فيلم هايش به بيانيه هاي سياسي صرفي بدل شوند كه هيچ ارزش هنري ندارند.
مور دومين نفري بود كه توانست به خاطر يك فيلم مستند نخل طلايي كن را نصيب خودش كند.

فيلسوف و ماما
006084.jpg
مرگ سقراط 
۷ ارديبهشت، 27 آوريل 399 قبل از ميلاد
آيدا اقصايي 
چند گام ديگر برداشت، نگاهي به ديوارهاي زندان انداخت، چند دقيقه پيش با همسرش گزانتيپ و سه فرزندش وداع كرده بود، شنيده بود كه مرگ بايد در سكوت و آرامش باشد. گرچه گزانتيپ نمونه يك زن بدخلق و نامهربان بود ولي او دوست نداشت همسر و فرزندانش، شاهد مرگ او باشند. يواش يواش در پاهايش احساس سنگيني مي كرد، پس به پشت دراز كشيد؛ شوكران، كم كم داشت اثر مي كرد. نگاهي به يارانش انداخت و رو به كريتون گفت: اي كريتون! خروسي به آسكلپيوس وام دارم، به خاطر خواهي داشت كه وام مرا بپردازي؟ كريتون، دوست سال خورده سقراط، دست سرد سقراط را در دست گرفت. به ياد روز محاكمه افتاد. او را محكوم كرده بودند به اين كه خداياني را كه همه به آن ها اعتقاد دارند، انكار مي كند و از خدايي جديد سخن مي گويد.
سقراط در پاسخ دادگاه خود را به ناداني زده بود، اين شيوه هميشگي او بود. او خود را به جهالت مي زد و وانمود مي كرد كه چيزي نمي داند، با اين كار مي توانست نقطه ضعف تفكر آدم ها را كشف كند و نشان دهد.
ادعاي دادگاه، تهمت بزرگي بود براي كسي كه آتن را به مركز فرهنگ يونان تبديل كرده بود. در دوره اي كه سوفسطاييان سعي مي كردند با گفتن اين كه حق و ناحق معيار مطلقي ندارد، ذهن مردم را آشفته كنند، سقراط نشان داده بود بعضي از اين معيارها، مطلق و براي هميشه معتبرند، معيارهايي چون حكمت ، شجاعت ، عدالت و خداپرستي .
سقراط مي گفت: آتن، همچون مادياني تنبل است و من، خرمگسي كه با نيش خود او را به جنب وجوش درمي آورم حال اين ماديان تنبل مي خواست از شر اين خرمگس خلاص شود.
او فرزند يك سنگ تراش بود كه در جواني حرفه پدر را دنبال كرده و پس از مدتي به دنبال تحصيل علم، آن را رها كرده بود. او كه استاد خاصي نداشت شاگردان زيادي را تعليم داده بود و اكنون در پايان راه، قرباني كينه ها و حسادت ها شده بود. مادر سقراط، ماما بود و هميشه مي گفت هنر او نيز مامايي است، او ديگران را ياري مي داد تا بينش درست به دنيا بياورند .
به خاطر خواهي داشت كه وام مرا بپردازي؟
كريتون با سر تصديق كرد.
سقراط، وظايفش را به پايان رسانده بود، اكنون هنگام استراحت بزرگ ترين قابله زمان بود. 4 قرن قبل از آن كه مسيح صليب گناهان مردمان را به دوش كشد، سقراط صليب ناداني همگان را به دوش كشيده بود. پاهايش سنگيني مي كرد. چشمانش را بست و به آرامش ابدي فرو رفت.

با ما بياوجهنم را ببين
اواسط دهه 50 ميلا دي فرانسه از ويتنام رفت و مردم ويتنام با نسل جديدي از بيگانه ها روبه رو شدند كه آمده بودند مواظب آزادي شان باشند. ويتنام هنوز علا مت سوال بزرگي  در تاريخ امريكاست 
006108.jpg
سربازان امريكايي، ويتنام جنوبي، ژوئن 1967
فيلم هاي بعد ازجنگ سعي كردند فضاي خشن جنگ بيهوده آن جا را تصوير كنند. اينك آخر زمان ، جوخه ، غلاف تمام فلزي و شكارچي گوزن فيلم هاي جنگي بودند كه حقيقت بزك نشده جنگ رانشان امريكايي هاي  ساده لوح دادند
علي فارسي نژاد
ويتنام كشوري زيبا در جنوب شرقي آسيا است كه همراه پنج كشور ديگر با نام هندوچين سال هاي طولاني مستعمره فرانسه بودند. هوشي مين  يا مردي كه مي درخشد با بنيان گذاري ارتش چريكي ويت مين و براندازي حكومت دست نشانده فرانسه، استقلال ويتنام را اعلام كرد. فرانسوي ها كه نمي خواستند اين لقمه سبز را در آسيا از دست بدهند چهار سال جنگيدند تا عاقبت در دين بين فو شكست سختي از ويت مين ها خوردند. در ژنو تصميم گرفته شد كه فرانسوي ها به خانه هاشان بروند و شمال ويتنام را به هوشي مين و جبهه آزادي ملي به پايتختي هانوي بسپرند. نگودين ديم رييس جمهور نيمه جنوبي و غيركمونيست ويتنام به پايتختي سايگون مي شود. دولتش چندان مردمي نيست و حمله از شمال تهديدش مي كند. همه از پيش مي دانند كه در انتخابات آزادي كه قرار است طبق قرارداد ژنو انجام شود هوشي مين برنده مي شود. و اين موضوعي نيست كه امريكا را خوش حال كند. طبق تئوري دومينوي سياست امريكا اگر يك كشور در منطقه به دام كمونيست بيفتد كشورهاي بعدي يكي يكي در خطر تهديد سرخ قرار مي گيرند. چين و شوروي كه خودشان را موظف مي دانند به رفيق هاي كمونيست شان كمك كنند پشت اين تهديد ايستاده اند و امريكا هم به هر كه جلو اين اشتراكي گري خزنده بايستد، كمك مي كند. تاريخ دخالت هاي امريكا در ويتنام در واقع در همين سال ها شروع مي شود. راهبان بودايي در اعتراض به حكومت ديم و حضور امريكا براي حمايت از حكومت فاسدش خود را آتش مي زنند و چشمان گيج دنيا را متوجه ويتنام مي كنند.
فرانسه از ويتنام رفت و مردم ويتنام با نسل جديدي از بيگانه ها روبه رو شدند كه آمده بودند مواظبشان باشند كه آزاد باشند. گراهام گرين در امريكايي آرام تصوير اين امريكاي خيرخواه را كه براي كمك مي آيد، اما آخر سر گند مي زند رسم كرده. هوشي مين و حكومت كمونيست اش در شمال، خاري در چشم نگران امريكاست و بايد يك جوري حسابش را رسيد. بهانه جنگ براي امريكا خليج تونكين است، جايي كه قايق هاي ويتنام شمالي به يك ناو امريكايي حمله مي كنند. رييس جمهور ليندي جانسون خليج تونكين را علم مي كند كه با راي كاملا موافق از كنگره اجازه دخالت نظامي در ويتنام را بگيرد. ويتنام صف اول درگيري با ماركسيست، كمونيست و مائوئيست ها مي شوند. با حمله به يكي از پايگاه هاي هوايي دولت ويتنام جنوبي كه در اختيار امريكايي ها بود بهانه براي بمباران ويتنام جور مي شود. حملات هوايي گسترده اي به نام رعد غران كه طي آن ميليون ها تن بمب روي جنگل هاي ويتنام ريخته مي شود تا هوشي مين سر ميز مذاكره بنشيند. اما او مي گويد كه امريكايي ها بايد بدون قيد و شرط بيرون بروند. جانسون مي گويد تسليم نمي شويم يا عقب نشيني نخواهيم كرد يا يك حرف احمقانه ديگر. در امريكا سربازگيري براي جنگ با ويتنام شمالي شروع مي شود. امريكا از راه هوا و دريا نيرو و تجهيزات به ويتنام مي فرستد. خودسوزي راهب ها به نشانه اعتراض ادامه دارد. نيروهاي امريكايي موظفند كه به نيروهاي حكومت ويتنام   جنوبي كمك كنند. اولين عمليات زميني مشترك در سال 1965 شروع مي شود. جنگ هاي پراكنده با ارتش نامنظمي كه مردم دوستش دارند كار طاقت فرسايي است. ويت كنگ ها با همكاري با روستاييان، حكومت پنهان، ساده و كارآمدي بر شمال ويتنام برقرار كرده اند. نيروهاي ويتنام جنوبي كه امريكايي ها براي نجات آن ها آمده بودن كمتر از امريكايي ها شوق جنگيدن داشتند.
006078.jpg
پايان جنگ ويتنام 
10 ارديبهشت، 30آوريل 1975
امريكا حالا ديگر تا زانو در باتلاق ويتنام فرورفته بود. مردم مجبور بودند جوانانشان را به جايي آن ور دنيا بفرستند تا از آزادي صادراتي دفاع كنند. اول ممكن بود اين كار شجاعانه به نظر برسد، اما وقتي سربازان به آن جا مي رسيدند مي فهميدند كه نقش جان ويني كه سياست مداران برايشان در نظر گرفته اند چندان مناسب نيست. جبهه مشخصي در كار نيست و آرمان دفاع از دموكراسي فقط چند روز مي تواند در برابر يك ميليون پشه جنگل هاي ويتنام دوام آورد. امريكايي آرام كه جوانان هم سن وسالش در شروع تجربه دهه طلايي شصت هستند يك باره قاتل مي شود. چرا آمده كه از يك مشت چشم بادامي در برابر يك مشت چشم بادامي ديگر دفاع كند؟ جنگي كه فكر مي كرد زود تمام شود قرار بود 11سال طول بكشد.
اين قضيه صدور دموكراسي با كشتن آدم هاي ديگر از ابداعات امريكاست. كشتار مي لاي يكي از تصويرهاي اين مسابقه آدم كشي طولاني است. مي لاي دهكده بهشتي زيبايي بين كوه و دريا است كه سربازان عصباني امريكايي از فرمانده گروهانشان دستور داشتند تا آخرين مرغ زنده اش را نابود كنند و همين كار را هم كردند، اما بوي گند دخالت بي جاي امريكا در ويتنام به آن ور آب و داخل امريكا هم رسيده بود. سياست مداران امريكايي كه هنوز نمي دانستند با اين جنگي كه راه انداخته اند بايد چه بكنند با بحران جديدي رو به رو مي شوند. اوضاع داخلي امريكا به هم ريخته. در واقع مردم ديگر اين سريال كابوي شكست خورده در سرزميني دور را نمي پسنديدند. شورش هاي ضدجنگ در دانشگاه ها و بين روشن فكرها گسترده مي شود. دانشجوها روي ريل هاي قطار مي خوابند تا قطار مهمات به فرودگاه ها نرود.
در روز تت، سال نو ويتنامي ها ارتش ويتنام شمالي حمله گسترده اي را به همه شهرهاي ويتنام جنوبي شروع مي كند. گرچه شكست مي خورند ولي پيروزي سياسي بزرگي به دست مي آورند و امريكايي ها را مجبور مي كنند كه به راه حلي سياسي براي خروج از بحران بينديشند.
جنگ براي جانسون به قيمت رياست جمهوريش تمام شد. او سيب زميني داغ ويتنام را دست نيكسون داد. نيكسون با وعده پايان دادن جنگ در آسيا آمد. براي شروع داد كامبوج را كه به ويت كنگ ها اجازه فعاليت در خاكش داده بود حسابي بمباران كردند و صدايش را هم در نياورد. هوشي مين در همين سال هاي پاياني جنگ مرد و به فهرست جاوداني از قهرمانان مبارزه با امپرياليسم پيوست. مرگ هوشي مين كه اهل چك و چانه هاي سياسي نبود كار نيكسون را راحت تر كرد. او ويتناميزاسيون را پيش كشيد يعني اين كه دولت ويتنام جنوبي متحد امريكايي ها روي پاي خودشان بايستند و امريكا ديگر سپر بلايشان نباشد. در امريكا طشت كامبوج از بام افتاده بود و صداي خيلي ها را درآورده بود. با كشته شدن 4 دانشجوي امريكايي در يكي از همين تجمع هاي ضدجنگ در سال 1970 نيكسون مجبور شد مذاكرات صلح را جدي بگيرد. در ديداري با نخست وزير ويتنام شمالي عقب نشيني نيروهاي ايالات متحده اعلام مي شود و در سال 1975 دو طرف در پاريس معاهده آتش بس امضا مي كنند. نيروهاي ويتنام شمالي به راحتي مناطقي را كه قبلا براي گرفتن شان تلفات زيادي داده بودند در اختيار مي گيرند. مردم ويتنام جنوبي ورود ويت كنگ هاي كوچك اندام را به سايگون جشن مي گيرند و اسم شهر را هوشي مين مي گذارند. جمهوري كمونيستي ويتنام روي نقشه ثبت مي شود.
براي امريكا، ويتنام جدي ترين جنگي است كه تاكنون داشته. ويتنام علامت سوال بزرگي براي قدرت نورسيده امريكا بود كه در ابتداي تجربه گسترش استعماري نوين اش تا گلو در باتلاق آن فرورفت و به بهاي زيادي جان به در برد. ويتنام همچنين تاثير عميقي بر فرهنگ امريكا گذاشت. رسانه ها افق هاي جديدي پيدا كردند. ژنرال ها كه از افشاي كشتارهايي مانند مي لاي مي ترسيدند رسانه ها را موجوداتي مزاحم مي ديدند كه بدون آن ها مي توانستند بي سروصدا شر كمونيسم را بكنند. فيلم هاي بعد از جنگ سعي كردند فضاي خشن جنگ بيهوده آن جا را تصوير كنند. اينك آخر زمان ، جوخه ، غلاف تمام فلزي و شكارچي گوزن فيلم هاي جنگي بودند كه حقيقت بزك نشده جنگ را نشان امريكايي هاي ساده لوح دادند.

من طلارادوست دارم
كلمب از بومي ها مي خواست ضمن گرويدن به دين مسيح طلا هايشان را هم تحويل بدهند ؛ هر مرد سرخ پوست بايد هر سه ماه يك جام پر از طلا  مي داد. در غيراين صورت دو انتخاب داشت: بميرد يا بردگي كند
006102.jpg
نتايج سفر كلمب كه فكر مي كرد به هند رفته بيشتر از هر گروهي متوجه سرخ پوست ها شد. آن ها كه به خاطر اشتباه كودكانه  كلمب، هنوز هم هندي امريكايي خوانده مي شوند
احسان رضايي 
معمولا نام اولين كساني كه پا به سرزميني گذاشته اند را هيچ كس نمي داند. اما نام كريستف كلمب را همه شنيده اند؛ آن هم به عنوان اولين كسي كه پا بر خاك امريكا گذاشت.
اين در حالي است كه كلمب اولين نفري كه به قاره امريكا رفته، نيست. هزارها سال پيش از او (تا 3 هزار سال قبل از ميلاد هم نوشته اند) سرخ پوستان (به احتمال زياد از شمال غربي آسيا و از طريق تنگه  برينگ) وارد امريكا شده و در آن جا تمدن هاي عظيمي به راه انداخته بودند. حتي در ميان سفيدها هم كلمب اولين كاشف امريكا نيست. شواهد زيادي در دست است كه نشان مي دهد دانشمندان مسلمان از وجود اين قاره خبر داشته اند، و حتي در دست نويسي از ابوريحان بيروني نقشه اي تقريبي از امريكا وجود دارد. كلمب در ميان اروپايي هاي مسافر امريكا هم اولين نيست. در قرن يازدهم دسته اي از وايكينگ ها از طريق اقيانوس به شمال امريكا سفر كرده بودند و در آن جا ساكن شده بودند كه هنوز هم فرزندان شان در كانادا زندگي مي كنند.
با همه اين حرف ها كريستف كلمب و سفرش به امريكا، يكي از مهم ترين رويدادهاي تاريخ جهان است. چرا كه اين سفر بود كه راه سكونت سفيدها را در قاره جديد هموار كرد، جغرافياي سياسي جهان را به هم زد، و سرخ پوست ها را به معناي دقيق كلمه بدبخت كرد.
اين كه چرا كلمب به سفر دريايي معروفش رفت، نياز به دانستن تاريخ كوتاهي از احوال و اوضاع اروپاي قرن پانزدهم دارد؛ قرني كه به عنوان آخرين سال هاي قرون وسطي شناخته مي شود.
دويست سال بود كه جنگ هاي صليبي تمام شده بود و حالا اروپايي ها با مشرق دادوستد مي كردند. مسير معروف جاده  ابريشم در همين سال ها مورد استفاده قرار مي گرفت، اما وقتي در 1453 ميلادي، سلطان محمد فاتح، سلطان جوان عثماني قسطنطنيه را فتح و رقيب ديرينش امپراتوري روم شرقي را ساقط كرد، ديگر نمي شد از اين مسير بازرگاني كرد.
اروپايي ها اول خواستند از راه مصر و درياي سرخ امپراتوري عثماني را دور بزنند، ولي وجود دولت اندلس كه با آن ها در حال جنگ بود مانع از اين كار بود. پس به فكر افتادند كه از راه دريا و از طريق دور زدن آفريقا به شرق بروند. پرتغالي ها آن  موقع تا گينه رفته بودند و فكر مي كردند كه قاره سياه تا همان جاست. اين بود كه پرتغالي ها، و بعد هم هلندي ها مشغول آزمايش راه هاي دريايي ممكن براي رسيدن به هند و چين شدند. اين، راهي بود كه مي توانستند از طريق آن به رقيب نيرومندشان، عثماني هم ضربه بزنند.
اين جا بود كه سروكله  كريستف كلمب و ايده  حركت به سوي مشرق از سمت غرب پيدا شد.
درباره  خود كريستف كلمب و سال هاي اوليه زندگي او اطلاعات بسيار كم و در عين حال متفاوتي در دست است. ظاهرا محل تولدش جنواي ايتالياست و تاريخ تولدش۱۴۵۱. برخي او را يك كاتوليك كاملا معتقد و مومن مي دانند و برخي او را يهودي ذكر كرده اند، ولي ظاهرا مارانو (يهودي تازه كاتوليك  شده) بوده است. اسمش كريستفر هم به معناي زاده  مسيح است. پدرش تاجر ابريشم بوده. خودش هم ملواني مي كرده. برخي نوشته اند كه بي سواد بوده، ولي ظاهرا نقشه نگاري مي دانسته است. برخي او را مبادي آداب و متشخص ذكر كرده اند و بعضي هم او را عياش و بي قيد.
به هر حال، كريستف كلمب در 1478 در ليسبون پرتغال بود، مركز دريانوردي آن روزگار. از همين جاست كه ماجراجويي او شروع  شد. او دو بار با كشتي هايي كه به سفر اكتشافي اطراف قاره آفريقا مي رفتند، هم راه شد و بعد ايده  خودش را ارايه داد. در 1484 كلمب اولين طرحش درباره سفر به هند از طريق اقيانوس غربي را به ژان دوم، پادشاه پرتغال ارايه كرد. پادشاه طرح را براي بررسي به كميته اي از دانشمندان سپرد. برخلاف عقيده  رايج كه كلمب اولين كسي است كه كروي بودن زمين و امكان سفر به شرق از طريق دور زدن كره را مطرح كرده، كميته  مزبور نه تنها به اين امر واقف بود بلكه تصور كامل تري نسبت به اين نظريه داشت. دانشمندان پرتغالي طرح كلمب را رد كردند، ولي نه به خاطر ناآگاهي درباره شكل زمين، بلكه به اين دليل كه محاسبه  كلمب درباره طول مسير و ميزان آذوقه و امكانات مورد نياز را نادرست مي دانستند. براساس محاسبه  خوش بينانه  كلمب مسافت دريايي مابين جزاير قناري و جزيره  سيپانگو (همان ژاپن خودمان) فقط 2400 مايل دريايي بود. دانشمندن پرتغالي رقم درست اين فاصله (10600 مايل) را نمي دانستند ولي مطمئن بودند كه كلمب اشتباه مي كند.
006099.jpg
آغاز سفر كريستف كلمب 
۱۰ ارديبهشت، 30 آوريل۱۴۹۲
كلمب چهار سال ديگر هم در پرتغال ماند. پادشاه پرتغال، تا روزي كه شنيد كشتي هايش موفق شده اند جنوبي ترين نقطه  آفريقا را دور بزنند، كلمب را نگه داشته بود.
بعد از اين، كلمب براي يافتن پادشاه ديگري كه از طرحش حمايت كند، روانه كشورهاي ديگر شد. اولين كشور اسپانيا بود كه در واقع يك كشور تازه  تاسيس به حساب مي آمد. فرديناند دوم پادشاه آراگون و ايزابل اول، ملكه  مقتدر كاستيل با هم وصلت كرده بودند و قلمرويشان يك كشور شده بود. به علاوه كه چشمي هم به سرزمين اندلس در جنوب داشتند و طي جنگ هاي پراكنده مدام داشتند بخش هايي از آن را به خاكشان اضافه مي كردند.
دفعه  اولي كه كلمب طرحش را به ملكه ايزابل ارايه كرد، ملكه كه مشغول جنگ بود اين طرح را رد كرد، اما پافشاري كلمب و نيز حمايت هاي چند مارانوي متنفذ كه با زيركي از قلمروي اندلس خارج شده بودند، و با تغيير دين شان [آن روزها كليساي كاتوليك وجود يهودي ها را اصلا تحمل نمي كرد] مقامي در دربار اسپانيا پيدا كرده بودند، سرانجام كلمب توانست رضايت پادشاه و ملكه  اسپانيا را جلب كند و اين در سال 1492 بود، سالي كه مسلمانان غرناطه ( كوردوبا ي حالا) شكست خوردند و اندلس تماما به تصرف اسپانيا درآمد.
هزينه هاي سفر را همان چند مارانو دادند كه ظاهرا دنبال ارض موعود يهودي شان بودند. و روز سوم آگوست، سه كشتي از بندر پالوس سفر خود را به سمت غرب آغاز كرد. كلمب خودش فرماندهي كشتي سانتاماريا را به عهده داشت. دو ماه در اقيانوس راندند و ظهر روز 12 اكتبر 1492 به ساحل رسيدند، جايي در باهاماي امروزي. كريستف كلمب خوش حال بود كه به هند رسيده است.
ملوان هاي اسپانيايي حدود دو ماه در قاره  جديد، كه فكر مي كردند همان هند است ماندند و مورد پذيرايي و احترام سرخ پوست هاي تاينوس، جزيره نشينان سان سالوادور قرار گرفتند. آن ها هدايايي به كلمب و هم راهانش دادند و حسابي مهمان ها را احترام كردند. كلمب در نامه اش خطاب به پادشاه و ملكه   اسپانيا نوشت: اين مردم به قدري ملايم و مهربان و خوبند كه من مي توانم به اعلي حضرتين اطمينان بدهم كه رعايايي بهتر از ايشان نمي توانيد پيدا كنيد. هم نوعان خود را مانند اقوام خود دوست مي دارند؛ گفتارشان همواره شيرين و ملايم و هم راه با لبخند است؛ و اگر چه لخت و برهنه هستند، ولي رفتارشان شايسته و برازنده است.
كلمب هم چنين در مدت اقامتش به سفرهاي دريايي اطراف محل اقامتش هم رفت و از جمله جزيره  كوبا را هم پيدا كرد كه فكر مي كرد كوه هاي آن جا، همان هيمالياي معروف است! آن ها كاكائو و تنباكو را هم در همين سفر شناختند.
دو ماه ديگر، يعني 15 مارس 1493، كلمب به همراه ده نفر از تاينوس هاي مهمان نوازش به اسپانيا برگشت. به زودي يكي از تاينوس ها مرد، اما لحظاتي قبل او را غسل تعميد داده بودند. اسپانيايي ها از اين كه نخستين بار به يك هندي اذن دخول به بهشت داده اند چنان شاد شدند كه درصدد برآمدند اين خبر خوش را در سرتاسر سرزمين هندغربي منتشر كنند. كلمب بار دوم در سپتامبر 1943 عازم هند خيالي خودش شد.
سفر دوم كلمب سرآغازي بود بر روند قتل و غارت سرخ پوست ها. او در اين سفر با 17 كشتي به قاره  جديد رفت و نخستين كلوني سفيدپوست ها در قاره جديد را در كوبا و به نام ملكه ايزابل بنيان نهاد. بعد بار ديگر به سان سالوادور رفت و از تاينوس ها و آرواك ها خواست كه ضمن گرويدن به دين مسيح، طلاهايشان را هم تسليم او كنند. سرخ پوست ها ابتدا مقداري از فلز زردرنگي را كه بي ارزش مي دانستند به كلمب دادند ولي زياده خواهي كلمب كار را به درگيري كشاند. مقاومت قبيله آرواك بهانه اي شد تا اسپانيايي ها تفنگ هاي شان را آزمايش كنند و سرخ پوست ها ديگر روي خوشي را نديدند.
كلمب بيشتر وقتش را در جزيره  كوبا صرف مجبور كردن سرخ پوست ها به پرداخت ماليات كرد. هر مرد سرخ پوست مي بايست هر سه ماه به سه ماه به اندازه  يك جام پر طلا پرداخت كند و چون سرخ پوست ها نمي توانستند اين مقدار ماليات را فراهم كنند، به بردگي گرفته مي شدند و اگر هم مقاومت مي كردند كشته مي شدند.
در 1496 كلمب با 1100 برده و انبوهي از طلا به اسپانيا برگشت. ملكه ايزابل از برده گرفتن بوميان قاره جديد كه ديگر معلوم شده بود هند نيست (هر چند كلمب تا آخرين سال هاي عمرش اين موضوع را باور نكرد)، به شدت انتقاد كرد. ولي مقدار طلاها آن قدر بود كه استثنا قايل شود و اجازه دهد فقط بوميان آدم خوار و وحشي را به بردگي بگيرند.
كلمب كه ظاهرا وقت چنداني براي آزمايش خلق وخوي سرخ پوست ها نداشت، در سفر سومش (1500 1498) ترجيح داد همه را وحشي قلمداد كند. رفتار او در اين سفر چنان غيرانساني بود كه او را از حكومت در كوبا خلع كردند، اما كلمب كه ديگر به يك تاجر برده  بزرگ تبديل شده بود، در 1502 خودش با هزينه  شخصي 4 كشتي را راهي سرزمين هاي جديد كرد و 1500 برده به اروپا آورد.
او باز هم قصد سفر به قاره جديد را داشت كه در 20 مي 1506 در والادوليد اسپانيا مرد. در حالي كه هنوز فكر مي كرد هند را پيدا كرده است.
نتايج سفر كلمب كه فكر مي كرد به هند رفته بيشتر از هر گروهي متوجه سرخ پوست ها شد. آن ها كه به خاطر اشتباه كودكانه  كلمب، هنوز هم هندي امريكايي(indian american) يا در بهترين حالت بومي امريكايي(native american) خوانده مي شوند (در زبان هاي اروپايي لغتي معادل سرخ پوست وجود ندارد)، ساليان متمادي در امريكا زيسته بودند و تمدن هاي درخشاني مثل تمدن مايا و اينكا در پرو و تمدن تولتك و آزتك در مكزيك داشتند. آن ها در بسياري از علوم، از جمله رياضيات، نجوم، شهرسازي و پزشكي بسيار متبحرتر از همتايان اروپايي معاصر خود بودند و مثلا تقويم آزتكي كه 500 سال زودتر از تقويم گريگوري (تقويم ميلادي امروزي) تنظيم شده، دقتي دو برابر اين تقويم دارد.
اسپانيايي ها هيچ كدام از اين ها را نمي دانستند و فقط از روي نحوه زندگي ساده و مراسم آييني سرخ پوست ها آن ها را بدوي به حساب مي آوردند و به خودشان اجازه مي دادند كه طلاهاي آن ها را غارت كنند و خودشان را به بردگي بگيرند. اسپانيايي ها با دنياي جديد همان كاري را كردند كه مغول ها با دنياي قديم، هنگام ورود كلمب فقط در جزيره  كوبا 250 هزار بومي ساكن بود كه جمعيت شان ظرف سيزده سال بعدي به 60 هزار نفر رسيد. پنجاه سال بعد، يعني در 1542، تعداد كل سرخ پوست هاي كوبا به پانصد نفر هم نمي رسيد.
در قرن هجدهم مردم امريكاي جنوبي و مركزي، كه ديگر امريكاي لاتين خوانده مي شد، گروه گروه قيام و كسب استقلال كردند و خارجي ها را از كشورشان بيرون انداختند.
بعد از اسپانيا و پرتغال، (كه برزيل را تصرف كرده بود) نوبت ساير كشورهاي اروپايي شد كه به امريكا بيايند. انگليسي ها در 1607 به ساحل ويرجينيا رسيدند و هلندي ها در 1621 به جزيره  منهتن. سرخ پوست هاي امريكاي شمالي هم محكوم به نابودي بودند. در 1844 سرتاسر شرق رود مي. سي. سي. پي از قبايل بزرگي كه روزي ساكن آن ديار بودند خالي شده بود. سفر كريستف كلمب زندگي مردم دنياي قديم را به هم ريخت. علاوه بر مسايل سياسي، سفر او تاثيرات ديگري هم داشت. با وارد شدن سيب زميني، گوجه فرنگي و ذرت از امريكا، تغذيه مردم جهان تغيير كرد. بيماري هاي خاص دنياي قديم و جديد به سرزمين هاي هم ديگر راه يافتند كه اولينش سيفليس بود و خود كلمب هم مبتلايش شد. به علاوه، تنباكو به شكل سيگار، نفريني سرخ پوستي شد كه 44 نوع سرطان را به دنيا هديه كرد.
اثرات گوناگون سفر كلمب بر جهان، باعث شده است تصويرهاي متفاوتي هم از او در ذهن ها باشد. برخي او را يك قهرمان مي دانند و بعضي او را يك اهريمن. پاپ پي نهم مي خواست به دليل نقش كلمب در گسترش مسيحيت به او لقب سنت ( قديس) بدهد، ولي پاپ ژوليوس سوم رسما او را به خاطر رفتار مغاير شريعتش تقبيح كرده بود. يك كشور (كلمبيا)، يك رودخانه، دو ايالت و شش شهر به نام او نام گذاري شده ، ولي دانشجويان دانشگاه كلمبيا بارها خواستار تعويض نام دانشگاه شان شده اند. 12 اكتبر، سال روز ورود او به قاره امريكا به نام روز كلمب نام گذاري شده و در ايالات متحده هر ساله گرامي داشته مي شود، ولي هوگو چاوز رييس جمهور ونزوئلا دو سال پيش اين روز را روز مقاومت سرخ پوست ها نام گذاري كرد. بسياري از نويسندگان او را بنيان  گذار دنياي جديد مي دانند و نويسندگان چپ از او به عنوان باني امپرياليسم ياد مي كنند. سياتله ، رييس قبيله  دواميش در اين مورد گفته بود حتما خدا از برتري دادن بچه هاي سفيدش بر بچه هاي سرخش انگيزه اي داشته، ولي اين انگيزه بر ما نامعلوم است.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
سينما خاطره
اسپايدرمن در توكيو
رويداد هفته
تلويزيون
فكر مي كنيد چرا سيمرغ اين قدر طرف دار دارد؟
با سلاح تصوير به جنگ آن ها برويم 
گوي طلايي تمشك طلايي
جاسوس بازي 
ديگران در كلبه  وحشت
ورزشي
اروپا آماده باش
اين هري پاتر ادامه دارد
رويداد هفته
اين جا خواب ها تعبير نمي شوند!
جام جهاني از روي نيمكت
اجتماعي
با يك ديگر دست بدهيد تا كينه ها از بين بروند
انتخاب آقاي رييس جمهور
زندگي
برخورد با پوشش هاي نامتعارف بهار و تابستان
آموزشگاه هاي بزرگ كنكور؛يك قدم تا تعطيلي 
رويداد هفته
دانش
فرداي  تمام ديجيتال!
محصولات كمي تا قسمتي خارق العاده!
داستان صدا
پروژه ناتمام
روزها
روايت راوي
رويدادها
با ما بياوجهنم را ببين
من طلارادوست دارم
جهان كوچك
درختان سروي كه ايستاده اند
لبنان ديروز، لبنان امروز
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  داستان صدا  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |
|  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |