احمد حنيف كه حالا در ايران درس مي خواند سال ها دركانادا وامريكا زندگي كرده و به دليل پوستش به دنبال مرامي بوده كه مبارزه با ظلم را به پيروانش بياموزد. او زماني عضو يك گروه موسيقي بوده و حالا چندين سال است به دين اسلا م رو آورده است
مي گفتند: ما پليس پليس هستيم . آن ها قانون را دقيق مي دانستند و وقتي پليس وارد منطقه سياه پوست ها مي شد دنبال پليس راه مي افتادند و هرگاه پليس به سياه پوست ها تعرض مي كرد، با فرياد حقوق سياهان را به آن ها گوش زد مي كردند
حسين اقدامي
احمد حنيف از آن دست آدم هايي است كه وقتي سر صحبت را با او باز مي كني، زمان برايت نامفهوم مي شود. سياه پوست است و فارسي را مثل بلبل حرف مي زند. او اين را صدقه سر 11 سال زندگي در ايران دارد.
بعد از 48 بهاري كه در عمرش ديده، غير از چند تار موي سفيد در لابه لاي موهايش، دليل ديگري وجود ندارد كه او را جوان به حساب نياوريم.
از جواني اش سوال مي كنيم، كه آن را در كدام دهه ميلادي پشت سر گذاشته، و او كاملا مطمئن و جدي جواب مي دهد: من هنوزهم جوانم!
و اين را از تبسم هميشگي، شوخي هاي بامزه، دم خورشدنش با جوان هاي ايراني و انرژي و اميدي كه براي تلاش و حركت به خرج مي دهد، مي توان فهميد.
زادگاهش كاناداست، اما هيچ گاه آن جا را سرزمين مادري خودش به حساب نمي آورد.
اهل موسيقي است، اما به قول خودش از نوع سالم آن.
از مسيحيت تا ماركسيسم، از ماركسيسم تا بوديسم و از بوديسم تا اسلام، منزلگاه هاي فكري اي هستند كه او به دنبال يك ايدئولوژي براي مبارزه با ظلم و تبعيض در جهان يكي پس از ديگري آن ها را طي كرده است.
ليسانس روان شناسي، علوم سياسي و مددكاري از دانشگاه هاي يورك در تورنتو و مك مستر در شهر هميلنو بهره او از علوم دنياي جديد است.
گفت وگو با احمد حنيف در آخرين روزهاي سال 83، بر روي يكي از نيمكت هاي حياط بزرگ و سرسبز مدرسه عالي امام خميني(ره) قم انجام شد. در ميان طلاب خارجي اين مدرسه او يكي از قديمي ترين ها است.
هويتX=
اجداد شما از كجا و كي به امريكا آورده شدند؟
نمي دانم!
اروپايي ها، در تمام سال هايي كه ساكنان افريقا را به عنوان برده به امريكا انتقال مي دادند، يك سياست را به طور جدي دنبال مي كردند. اين سياست عبارت بود از تلاش براي پاك كردن هويت و گذشته اين بردگان. مثلا، گروهي از آن ها را با يك گروه ديگر از قبيله اي ديگر كنار يكديگر قرار مي دادند، در حالي كه هيچ كدام زبان همديگر را نمي فهميدند و آن گاه آن ها را مجبور مي كردند به زبان انگليسي با هم صحبت كنند.
آن ها حتي به بردگان اجازه نمي دادند از اسامي واقعي شان استفاده كنند، زيرا مي دانستند كه نام، يكي از راه هاي پيدا كردن اصل و نسب است. به عنوان مثال كسي كه فاميلش شيرازي است، حتي اگر در تهران هم زندگي كند، مي داند كه ريشه اش به شيراز برمي گردد. اين اقدامات باعث شد تا چند نسل بعد، افريقايي ها سرزمين مادري شان را از ياد ببرند.
يك روايت خرافي كه شايد آن را بتوان ريشه بسياري از تبعيض ها نسبت به سياهان در طول تاريخ دانست مي گويد: خلقت سياهان در شب صورت گرفت و خلقت سفيد پوستان در روز.
آيا اين تفكرات هنوز هم در ميان مردم امريكا رواج دارد؟
بله. البته، بايد بين شوخي هايي كه در مورد تفاوت ها هست و نژادپرستي فرق قايل شد، اما هنوز هم اين تفكرات در لابه لاي فرهنگ عاميانه امريكايي ها وجود دارد، البته اين مساله جنبه رسمي و قانوني ندارد، بلكه يك پديده اجتماعي است. در حال حاضر نژاد پرستي كم تر به صورت آشكار و علني ديده مي شود، ولي هنوز هم مي توان در جاهايي آثار آن را مشاهده كرد. مثلا بالا بودن نرخ بي كاري سياه پوستان نسبت به سفيد پوستان و يا ميزان حضور رنگين پوستان در زندان هاي امريكا.
چه رابطه اي بين ميزان حضور رنگين پوست ها در زندان و تبعيض نژادي وجود دارد؟
اين ارتباط آشكار نيست و به طور غير مستقيم است. از دو جهت؛ يكي از اين جهت كه در بسياري از جرايم از جمله مواد مخدر، ميزان محكوميت رنگين پوست ها از محكوميت سفيد پوست ها سنگين تر است. از طرف ديگر بالا بودن نرخ بي كاري يكي از زمينه هاي بروز جرم و سوق پيدا كردن رنگين پوستان به سمت جرايم كوچك مثل موادمخدر البته به صورت فروشنده خرده پا است.
البته نبايد فراموش كنيم كه ترويج موادمخدر در جامعه سياه پوست ها يكي از سياست هاي دولت امريكاست. شايد يادتان باشد، در ايامي كه امريكا قصد داشت براي راه انداختن جنگ چريكي عليه انقلابيون نيكاراگوئه يعني ساندنيست ها به كنتراها، كمك مالي و تسليحاتي كند، كنگره با اين كار مخالفت كرد و حاضر به تامين بودجه آن نشد. ريگان رييس جمهور وقت امريكا، مجبور شد از راه هاي ديگر اين پول را فراهم كند و يكي از آن راه ها اين بود كه محموله هاي كوكايين را با هواپيماهاي سازمان سيا از كلمبيا به ميامي مي آوردند و اين مواد را در مناطق سياه نشين توزيع مي كردند.
آيا در امريكا فرصت هايي كه يك جوان سياه پوست مي تواند براي رسيدن به موفقيت به دست آورد، با فرصت هاي يك جوان سفيد پوست برابر است؟
خير. جوان سياه پوست بايد چند برابر تلاش كند. يكي از مهم ترين دلايل آن، وضعيت نا به ساماني است كه در مناطق سياه پوست نشين و در جامعه آن ها وجود دارد. در اين مناطق 2 چيز به سادگي پيدا مي شود؛ يكي مشروب و ديگري اسلحه. با اين اوضاع فرزندان ما به راحتي نمي توانند با سفيدپوستان رقابت كنند. نمي توانند خوب درس بخوانند. در بعضي مناطق آن ها حتي جرات نشستن پشت ميز مدرسه را هم ندارند و مجبور هستند روي زمين درس بخوانند. زيرا هر لحظه ممكن است كسي با اسلحه آن ها را از بيرون هدف قرار دهد. بسياري از معلم ها به كودكان سياه نظر منفي دارند، كه اين بر روش تدريس و ارتباط شان با كودكان اثر مي گذارد. به همين دليل بعضي رهبران سياه پوست معتقدند، سياهان بايد سيستم آموزشي جداگانه اي داشته باشند كه معلمان آن، از مشكلات خاص يك دانش آموز سياه پوست مطلع باشند.
در كانادا هم وضعيت سياه پوستان مانند امريكاست؟
خير، در آن جا وضع فرق مي كند. كانادا در گذشته، يكي از محل هايي بود كه وقتي برده ها از ظلم اربابان خود فرار مي كردند، آن جا را به عنوان پناهگاه خود برمي گزيدند. البته در بعضي از مناطق كانادا هم مانند هلي فاكس ، هنوز تبعيض نژادي وجود دارد، اما روي هم رفته مردم كانادا از امريكايي ها آرام تر و مهربان تر هستند.
كدام يك از شخصيت هاي سياه پوست براي شما بيشتر از بقيه الهام بخش بوده اند؟
شهيد مالكوم ايكس. او 40 سال پيش توسط سازمان سيا به شهادت رسيد. مالكوم در مسير مبارزه با نژادپرستي و امپرياليزم به دين اسلام رسيد و آن را به عنوان تنها راهي كه مظلومان امريكا به وسيله آن مي توانند احقاق حق بكنند، پذيرفت. او طرف دار اتحاد نه تنها مسلمانان كه همه مظلومان و ستم ديدگان بود. البته تا قبل از مسلمان شدن، دامنه مبارزاتش فقط به سياه پوستان منحصر بود، اما وقتي مسلمان شد، مبارزاتش را به غير سياه پوستان هم تسري داد. او معتقد بود، اسلام دين رهايي بخش براي همه مظلومان است و يك مبارز مسلمان، به طور كل و در هر كجا كه باشد، مبارزي است كه با ظلم مي جنگد. او همچنين يك سخنور توانمند بود.
مارتين لوتركينگ هم يكي از رهبران مبارزه براي احقاق حقوق سياهان بود. به او هم علاقه داريد؟
در ايران اگر كساني مي خواهند با جوانان ارتباط برقرار كنند و با آن ها صحبت كنند و آن ها را بفهمند، بايد بدانند كه جوان چه مي گويد؛ چه گوش مي دهد، چه فيلمي مي بيند و حتي چه اصطلاحاتي را به كار مي برد
من اسم اصلي ام را به كسي نمي گويم. چرا؟چون كه نمي خواهم بفهمند من مايكل جردن هستم!
مرد خوبي بود، ولي عقيده داشت كه حكومت در امريكا ذاتا خوب است. قانون مدني امريكا از اصل درست است و مشكل سياهان تنها ناشي از عدم اجراي صحيح اين قانون است.
اما مالكوم عقيده ديگري داشت. او مي گفت: حكومت امريكا براساس ظلم بنا شده و يك درخت كه ريشه آن به ظلم برسد، نمي تواند ميوه طيب بدهد!
البته بايد انصاف داشته باشيم. مارتين لوتر اگرچه چنين اعتقادي داشت، اما آدم بدي نبود. او هم دل سوز سياه پوستان بود و در جهت احقاق حقوق از دست رفته آن ها مبارزه مي كرد. حتي در اواخر عمر نظرات او نسبت به امريكا راديكال تر شد، اما ما چهره مارتين لوتر در سال هاي پاياني عمرش را نمي شناسيم، زيرا امريكا تصويري از مارتين لوتركينگ را به ما ارايه مي دهد كه مورد نظر خودش است.
سال هاي نوجواني و جواني شما در دهه هاي 60 و 70 ميلادي طي شده و در اين دهه تحولات مهمي در صحنه سياست و فرهنگ امريكا و جهان به وقوع پيوست. مثل حمله امريكا به ويتنام، اوج گرفتن خشونت پليس عليه رنگين پوست ها و ده ها واقعه و جريان بزرگ ديگر. شما تا چه حد از اين وقايع متاثر شديد؟
من در واقع متولد فكري اين ايام هستم. يادم مي آيد وقتي دبيرستان بودم از طرف داران پر و پا قرص ويت كنگ ها (مبارزان ويتنام) و از مخالفان جنگ ويتنام بودم. حتي در آن زمان، مشغول طراحي جنگ پارتيزاني در داخل شهرهاي امريكا بوديم. البته چند گروه مبارز هم به وجود آمدند. مثل گروه ودر من.(Weather men) همچنين در ميان سياه پوست ها حركت هايي هم عليه خشونت پليس به وجود آمد كه از جمله آن ها حزب پلنگ سياه بود. آن ها مي گفتند: ما پليس پليس هستيم . آن ها قانون را دقيق مي دانستند و وقتي پليس وارد منطقه سياه پوست ها مي شد، آن ها نيز به فاصله مجازي كه دخالت محسوب نمي شد، به دنبال پليس راه مي افتادندو هرگاه پليس به سياه پوست ها تعرض مي كرد، با فرياد حقوق سياهان را به آن ها گوش زد مي كردند.
دهه هفتاد، همچنين دوران اوج گسترش اسلام در امريكاست. اين گسترش نه تنها در پيروي از احكام اسلام بود كه حتي در فرهنگ مردم هم تاثيرات مهمي گذاشت.
از دهه هفتاد به بعد، هرچه به ميزان جمعيت مسلمانان اضافه مي شد، اكثرا بومي خود امريكا بودند و نه مهاجران. در اين دهه گسترش اسلام در زندان ها هم بسيار سريع بود.
نفوذ گرايش هاي كمونيستي يكي ديگر از جريان هاي فكري قوي در دهه 60 و 70 بود كه من تحت تاثير اين جريان به ماركسيسم متمايل شدم. البته در دهه 80 با روشن شدن نا كارآمدي ايدئولوژي ماركسيسم به اسلام روي آوردم. من از همه اين جريان ها تاثير گرفتم و هر كدام از آن ها بخشي از شخصيت من را شكل دادند.
اين تحولات در زمينه موسيقي چه تاثيراتي داشت؟
در دهه 70 يك انقلاب موسيقي در ميان سياه پوستان رخ داد كه شروع آن وقتي بود كه ما عليه نژاد پرستي مبارزه مي كرديم. اين موسيقي كاملا سياسي بود. در اواخر همين دهه، وقتي حكومت امريكا متوجه شد كه اين موسيقي طرف داران زيادي پيدا كرده، سعي كرد آن را به جهتي كه خودش مي خواست هدايت كند و براي اين منظور اين موسيقي را به سمت سكس و مسايل پوچ كشاند. از آن طرف امريكا متوجه شد كه نمي تواند در برابر موج مبارزات سياهان بي تفاوت باشد، بنابراين مجبور شد در برخي زمينه ها به صورت محدود به ما اجازه پيش رفت بدهد و به اين ترتيب ما فرصت پيدا كرديم تا خودي نشان بدهيم. مثلا قهرمانان سياه پوست در فيلم ها حضور پيدا كردند و در تبليغات از آن ها استفاده مي شد.
همچنين به سياه پوستان اجازه دادند تا در برخي پست هاي مديريتي هم حاضر شوند، اما اين ها همه جنبه تبليغاتي داشت و يك حركت تمام عيار و جدي نبود. ما كم كم وقتي مي خواستيم قدم هاي بعدي را به سمت پيش رفت موقعيت مان برداريم، با سقفي شيشه اي مواجه شديم كه امكان هرگونه حركتي را خارج از چهارچوب هاي تعريف شده از طرف حكومت از ما مي گرفت.
وقتي به دهه 80 رسيديم، متوجه شديم كه تمام تلاش هايمان بي ثمر مانده و وضع از قبل هم بدتر شده است. در اين ايام بود كه موسيقي جديدي در بين سياه پوستان به وجود آمد كه آن را موسيقي رپ مي ناميدند و اين موسيقي حركتي بود عليه شرايط و اوضاع موجود.
رپ يعني گپ زدن و اظهار كردن چيزي كه در دل مي گذرد. رپ آواز نيست بلكه نوعي صحبت كردن است، اما به صورت سريع تر از صحبت معمولي. اين موسيقي براي آگاه كردن مردم از اشكالات و ظلم هاي سيستم حاكم به امريكا به وجود آمد. سياه ها ابزار موسيقي نداشتند، به همين خاطر چند ديسك گرامافون را با هم مي گذاشتند و در حين آن صحبت مي كردند. اين موسيقي كه در ميان مردم طرف داران زيادي پيدا كرد، ضد خشونت پليس بود و ضد همه ظلم ها و ستم ها. كم كم حكومت متوجه شد كه مشتري رپ هم زياد شده و تصميم گرفت آن را كنترل كند. براي اين منظور چند خواننده رپ را خريد و رپ ديگري به وجود آورد كه رپ مبتذل بود. الان در امريكا دو نوع رپ داريم: رپ مبتذل و رپ مثبت.
موسيقي در ميان سياه پوست ها مانند بقيه جوامع نقش بسيار بزرگي در آگاهي دادن به مردم نسبت به ظلم ها و ستم ها دارد و البته بهترين ابزار كنترل مردم از طرف حاكمان هم است.
در امريكا بسياري از گروه هايي كه قصد مخالفت با سيستم حاكم را دارند، از ابزارهايي مانند موسيقي بهره مي گيرند. آيا مي توان اين را نشان دهنده كم بود آزادي در امريكا علي رغم همه ادعاها دانست؟
خير. در امريكا آزادي بيان وجود دارد. البته اين آزادي مانند آن است كه در يك محل 2 نفر اجازه صحبت كردن دارند، اما يكي از آن ها با چند بلندگوي قوي امكان بيان نظراتش را داشته باشد و ديگري با صداي معمولي خودش بتواند اظهارنظر كند. در امريكا هميشه حرف طرف داران سيستم خيلي بلندتر و مشهورتر از بقيه است.
از طرف ديگر آدم ها با هم فرق مي كنند. اكثر آن ها اهل سخن راني و گوش دادن به تحليل هاي سياسي نيستند. خيلي وقت ها موسيقي به همراه شعر براي مردم از هر نوع تبليغ ديگري موثرتر است.
خود شما چقدر اهل موسيقي هستيد؟
من فقط به موسيقي سالم گوش مي دهم و فكر مي كنم اين موسيقي حداقل بايد دو ويژگي داشته باشد يكي اين كه مضمون آن سالم و انساني باشد، و ديگر اين كه ضرب آهنگ آن نبايد معتادكننده باشد. اشعاري كه در موسيقي به كار مي رود، بايد مردم را به حركت درآورد و شخصيت شان را تعالي ببخشد. موسيقي اي كه من را تحريك كند تا با ظلم مبارزه كنم و يا از وطنم دفاع كنم، موسيقي خوبي است، اما موسيقي اي كه باعث شود من بنشينم و سرم را در لاك خودم فرو ببرم، موسيقي مخرب است.
چگونه مي توان گرايش جوان ها به سمت موسيقي را در مسير درست هدايت كرد؟
معمولا آدم بزرگ ها نمي توانند فرهنگ هاي جديد را تحمل كنند. مثلا به جوان مي گويند: اين چه موسيقي اي است كه گوش مي دهي؟ فقط موسيقي ايام جواني ما موسيقي بود. اين چه شعري است كه مي خواني؟ شعر هم شعر ايام جواني! و به اين ترتيب دايم تمايلات و گرايش هاي جوانان را سركوب مي كنند. زماني من هم در مورد بعضي از انواع موسيقي كه در زمان ما جديد بود اين گونه برخورد مي كردم، تا اين كه روزي يكي از دوستان به من گفت: احمد! اگر مي خواهي با جوان ها حرف بزني، اگر مي خواهي بداني جوان ها چطور فكر مي كنند و دنبال چه مي گردند، بايد به موسيقي آن ها گوش بدهي!
در ايران اگر كساني مي خواهند با جوانان ارتباط برقرار كنند و با آن ها صحبت كنند و آن ها را بفهمند، بايد بدانند كه جوان چه مي گويد؛ چه گوش مي دهد، چه فيلمي مي بيند و حتي چه اصطلاحاتي را به كار مي برد. و اين بهترين راه براي شناخت و درك نيازهاي جوان ها، گرايش ها، غلط ها و حتي روش اصلاح كردن آن هاست.
اين خوب نيست كه ما دايم از بالا به آن ها نگاه كنيم و بگوييم: اين طوري باشيد. اون طوري باشيد، مثل فلان باشيد. مثل بهمان باشيد يا مثلا بگوييم: مانند امام حسين(ع) زندگي كنيد! در حالي كه آن ها را نمي شناسيم؛ حسيني بودن در هر زمان با زمان ديگر فرق مي كند.
در زمان انقلاب و جنگ، حسيني بودن براي جوانان يك معنا داشت و طرح و مدل خاص همان زمان نياز داشت، اما الان معناي ديگري دارد.
به نظر شما چرا بعضي موسيقي را از اصل نفي مي كنند؟
به نظر من موسيقي يك امر فطري است. يكي از نشانه هاي اين كه مي توان فهميد يك گرايش فطري است يا نه، اين است كه آن گرايش در همه زمان ها و در ميان همه ملت ها و تمدن ها وجود داشته باشد. موسيقي هم از اين دست است.
اما اين كه بعضي با موسيقي مخالف هستند، به اين دليل است كه مساله موسيقي، مساله بسيار حساسي است. زيرا اثر مستقيمي بر روح و نفس انسان دارد و اگر كسي بدون شناخت از اثرات منفي و مخرب آن به سراغ موسيقي برود، نتايج آن غير قابل جبران و ويرانگر خواهد بود و اين دغدغه اي است كه معمولا از طرف دوست داران موسيقي و حتي نوازندگان آن اصلا مورد توجه قرار نمي گيرد و در اكثر مواقع تمايلات فطري انسان در گرايش به موسيقي مورد سوء استفاده قرار مي گيرد. به عنوان مثال گاسپل نام نوعي موسيقي است كه در كليسا و در مراسم مذهبي اجرا مي شود، اما متاسفانه اين موسيقي الان در ديسكوها، با همين ضربآهنگ براي تهييج شهوت و با استفاده از مضامين مخرب مورد استفاده قرار مي گيرد.
در جست وجوي مسيحيت واقعي
چرا از مسيحيت دست برداشتيد؟
من، از وقتي به اسلام مشرف شدم، احساس نمي كنم كه ديگر مسيحي نيستم. بلكه احساسم اين است كه الان يك مسيحي واقعي شده ام. حس نمي كنم كه چيزي را رها كرده و به چيز ديگري متوسل شده ام، بلكه فكر مي كنم عقيده ام به مسيحيت و حضرت عيسي(ع) متكامل شده است. وقتي مسيحي بودم به من آموختند كه حضرت عيسي(ع) پسر خداست و اين من را به شك انداخته بود. با خودم فكر مي كردم كه چگونه ممكن است عيسي پسر خدا باشد، اما اسلام به من گفت: شما درست فكر كردي، عيسي پسرخدا نيست. او روح خداست. كلمه الله است. من از ريشه هاي معنوي ام جدا نشدم، بلكه آن را تكامل بخشيده ام. زيرا اعتقاد به نبوت حضرت مسيح (ع) جزيي از اسلام است.
چگونه سر از وادي ماركسيسم در آورديد؟
دليل اين كه من از مسيحيت به سمت ماركسيسم گرايش پيدا كردم، اين بود كه در دين مسيحيت برنامه اصلاح اجتماعي و برنامه اي براي مبارزه با ظلم وجود ندارد. حتي در بسياري از مواقع مسيحيت ابزاري بوده براي ساكت كردن توده هاي ستم ديده در برابرظلم و بي عدالتي. به عنوان مثال كشورهاي اروپايي وقتي قصد مي كردند كشوري را مستعمره خود كنند، قبل از آن كه ارتش و نيروي نظامي شان را به آن جا بفرستند، مسيونرهاي مسيحي (مبلغان مذهبي) را روانه مي كردند تا مردم را به دين مسيحيت دعوت كنند. و به اين ترتيب امكان تسلط راحت تر به آن سرزمين را پيدا كنند. زيرا مسيحيت مي گويد: اگر يك طرف صورتت را سيلي زدند، طرف ديگر را هم براي سيلي خوردن آماده كن. از طرف ديگر من با اسلام هم آشنا نبودم، ولي مي دانستم كه براي اصلاح اوضاع اطرافم نيازمند يك ايدئولوژي قوي هستم. زيرا ما سياه پوستان همواره در امريكا مورد ظلم واقع شده ايم.
يعني اگر سياه پوست نبودي ممكن بود، مسلمان نشوي؟
بله. اسلام در امريكا آن گونه كه در ميان سياه پوست ها رو به گسترش است، در ميان سفيد پوست ها نيست، زيرا سفيد پوستان طبقه حاكم بر امريكا هستند و به شرايطي كه برايشان فراهم است عادت كرده اند و راضي اند. بنابراين هيچ گاه از خودشان نمي پرسند: آيا راهي كه مي روم درست است؟ در امريكا دو گروه ممكن است به سمت اسلام گرايش پيدا كنند: اول افرادي كه با تحقيق و مطالعه به حقانيت اسلام پي مي برند كه اين افراد هم در سياهان و هم در سفيدها پيدا مي شوند. گروه دوم هم افرادي هستند كه در زندگي به بن بست رسيده اند و هيچ يك از ايدئولوژي هاي موجود، جواب گوي نيازهاي آن ها نيست. مانند اقليت هاي نژادي در امريكا.
قبل از اين كه اسلام را بپذيري، چه تصوري از آن داشتي؟
وقتي كوچك بودم، فكر مي كردم اسلام يكي از اديان هندي است. زيرا اكثر مسلماناني كه مي ديدم پاكستاني و هندي بودند. وقتي بزرگ تر شدم فكر مي كردم كه اسلام دين عرب هاست. در نهايت فهميدم كه دين اسلام دومين دين بزرگ دنيا و يكي از 3 دين توحيدي موجود است كه پيروان آن هم از مليت هاي مختلف هستند.
شما در طول۱۱ سالي كه در ايران بوده ايد با جوان هاي زيادي ارتباط برقرار كرده ايد. فكر مي كنيد مهم ترين دغدغه جوان هاي ايراني چيست؟
چند مساله است. اول اين كه آن ها مي خواهند از اسلام كيف كنند. خيلي از آن ها به اسلام فقط از زاويه محدوديت ها نگاه مي كنند. به همين خاطر فكر مي كنم اسلام بايد با بيان جديد و البته با حفظ اصول و چهارچوب هاي آن به جوانان عرضه شود. دومين مشكل جوان هاي ايراني ازدواج است. مخصوصا در اين ايام يعني قبل از ظهور امام زمان (ع) ازدواج يك شمشير برنده است برعليه شيطان. سومين مشكل هم كار است. من چند دوست ايراني دارم كه به دانشگاه رفته اند، اما هنوز كار ندارند و هر روز پدر و مادر از آن ها مي پرسند: چرا رفتيد دانشگاه؟ چرا كار پيدا نمي كنيد؟
وقتي مسلمان شدي پدر و مادرت چه برخوردي با تو داشتند؟
آن ها كاملا از اين مساله استقبال كردند و هميشه پشتيبان من بودند.
نام اصلي شما چيست؟
من اسم اصلي ام را به كسي نمي گويم.
چرا؟
چون كه نمي خواهم بفهمند من مايكل جردن هستم. (خنده بلند)
اما نه، شوخي كردم. ما سياه پوستان امريكايي اسم هايي كه داريم اسامي ما نيست. اسم فاميل من ريشه اش به ارباب اجدادم برمي گردد. ارباب ها اين كار را مي كردند تا مثل مهري باشد روي برده ها. اسم كوچكم هم اروپايي است. من اروپايي نيستم، پس اسم واقعي من بيانگر هويتم نيست. دليل ديگري هم دارد. در ايران اسم احمد زياد است و اگر اسم قبلي ام را بگويم، مردم سريع آن را به خاطر مي سپارند.
چرا نام احمد را انتخاب كرديد؟
احمد نامي است كه حضرت عيسي(ع) بشارت نبوت پيامبر اسلام(ص) را با اين نام اعلام كرد.
چرا حنيف ؟
وقتي مسلمان شدم، قصه حضرت ابراهيم را خواندم. اين حضرت تنهاترين فرد بود در ميان قوم خودش و من به اين دليل كه شرايطي شبيه حضرت داشتم، حس مشتركي با ايشان پيدا كردم.
در ميان ائمه اطهار به كدام يك علاقه بيشتري داريد؟
همه آن ها را دوست دارم، اما به امام جواد عليه السلام به طور خاص علاقه دارم. زيرا ايشان هم مثل من سياه چرده بودند. البته ايراني ها اين را نمي دانند. آن ها فكر مي كنند چون ائمه آدم هاي كاملي هستند و همچنين چون خيال مي كنند رنگ سفيد هم كامل ترين رنگ است، پس ائمه ما نمي توانند سياه پوست بوده باشند: مادر امام جواد(ع) اهل شهر نوبه بود كه در جنوب سودان واقع است. شهري در كنار جنگل كه اهالي آن قدي بلند و هيكلي رشيد دارند.
اولين بار كه نام ايران را شنيديد كي بود؟
نام ايران را وقتي كه جوان بودم شنيدم؛ زماني كه در اخبار خبر حضور چرچيل، روزولت و استالين در تهران را براي مذاكره با يكديگر اعلام كردند.
در ميان سياست مداران كدام يك را بيشتر قبول داريد؟
حجت الاسلام هاشمي رفسنجاني و فيدل كاسترو.
كاسترو آدمي بسيار سياسي است. به عنوان مثال بعد از انقلاب كوبا مي خواست اموال امريكايي ها را مصادره كند. او به امريكايي ها گفت: مي خواهيم روي اموال تان ماليات ببنديم، قيمت آن ها را اعلام كنيد! امريكايي ها هم براي اين كه ماليات زيادي به اموال شان تعلق نگيرد، قيمت آن ها را بسيار پايين گفتند. بلافاصله كاسترو به آن ها اعلام كرد: ما پول اموال تان را به شما مي دهيم و آن ها را مصادره مي كنيم!
اهل ورزش هم هستيد؟
بله. البته قبلا روزي 20 كيلو متر مي دويدم دو استقامت، اما الان روزي 5 كيلومتر مي دوم.
يك ضرب المثل انگليسي؟
A stich in time saves nine
stich به معناي كوك است. كوكي كه براي دوختن لباس مي زنند. معناي اين ضرب المثل اين است كه اگر كوك اول به موقع زده شود، از 9 كوك اضافه جلوگيري مي كند. اين ضرب المثل علامت نظم است و انجام كار به طور دقيق و اساسي. غربي ها وقتي چيزي درست مي كنند، طوري كار را انجام مي دهند كه مجبور نباشند دوباره و بعد از يك مدت كوتاه آن را بازسازي و تعمير كنند.
من در قم در ساختماني زندگي مي كنم كه استيچ اين تايم نكرده اند. بنابراين هميشه برمي گردند و نه تا دوباره درست مي كنند.
از خانواده تان بگوييد!
من فعلا يك همسر دارم (خنده). مسيحي بود و در دانشگاه با او آشنا شدم، از او خوشم آمد، اسلام را به او تبليغ كردم، مسلمان شد و با هم ازدواج كرديم. 4 فرزند هم ثمره اين ازدواج است.
از كدام غذاي ايراني بيشتر خوش تان مي آيد؟
فسنجان.
بهترين غذاي كانادايي؟
ما در كانادا به اين دليل كه اغلب ساكنان آن مهاجر هستند، غذاي محلي خاصي نداريم بنابراين در آن جا مجموعه اي از بهترين غذاها وجود دارد. مثلا بهترين غذاي تايلندي، بهترين غذاي چيني و
منطقه ممنوعه
گتو، يعني منطقه ممنوعه. منطقه حايل. در امريكا محله هاي فقيرنشيني را كه معمولا سياه پوست ها در آن ها زندگي مي كنند گتو مي گويند. در اين محله ها امنيت بسيار پايين است و نرخ خشونت و آدم كشي بالاست و حتي پليس ها جرات وارد شدن به آن را ندارند.
اهالي گتو از آدم هاي غريبه بدشان مي آيد و ممكن است خيلي راحت آن ها را بكشند. مثلا اگر غريبه اي وارد گتو شود، ممكن است يك نوجوان سياه پوست، به او نزديك شود و به او بگويد: من از پيراهن تو خوشم آمده. بايد آن را به من بدهي ، حال كافي است غريبه لحظه اي درنگ كند تا وسط سرش سوراخي به اندازه فشنگ يك هفت تير ايجاد شود.
اما غير از ساكنان گتو ، فقط يك گروه حق وارد شدن به اين سرزمين ممنوعه را دارند و اين گروه، مسلمانان هستند، اين يك دليل بزرگ و مهم دارد و آن اين است كه: سياهان حتي آن هايي كه مسلمان نيستند مي دانند كه اسلام دين حمايت از مظلومان و طبقات پايين جامعه است و آن ها در ذهن شان هنوز خاطره مبارزات آزادي بخش رهبران مسلماني همچون مالكوم ايكس را فراموش نكرده اند و از اين ره گذر براي اسلام و مسلمانان احترام خاصي قايلند. اما هر مسلماني هم حق ورود به گتو ها را ندارد. تنها افرادي اين حق را پيدا مي كنند كه ظاهرشان كاملا اسلامي باشد. يعني اگر مرد است، بايد حتما ريش داشته و پيراهن بلند عربي با يقه روحاني (يقه گرد) به تن كرده باشد. زن ها هم بايد با چادر و يا با مانتو و روسري باشند، در اين صورت كسي در گتو به آن ها آزاري نمي رساند. حتي در يكي از گتو هاي واشنگتن خانم مسلمان محجبه اي سال ها زندگي مي كرد، بدون آن كه كسي به او تعرضي كند. خلاف كارها. حتي اغلب اوقات مواظب بودند كه هيچ مشكلي براي او پيش نيايد؛ و اين مساله آن قدر جدي است كه غيرمسلمان ها هم وقتي مي خواهند وارد گتو شوند، خود را به ظاهر اسلامي درمي آورند.
روح مادر بزرگ به من لبخند زد
مادر بزرگم، يك مسيحي متدين و پرهيزكار بود. زني عاشق خدا و اهل كرامت. او از فكر و ذهن مردم باخبر بود و مردم بطري هاي آب را مي آوردند و او به آن ها دعا مي كرد و هر مريضي از آن مي نوشيد، بيماري اش خوب مي شد. مادربزرگم حتي مرگ خودش را هم پيش بيني كرده بود. 11 سال بيشتر نداشتم كه او از دنيا رفت.
مادر بزرگ يك روز قبل از مرگش به نوه هايش گفت: لباسي را كه براي مردنم كنار گذاشته ام، آماده كنيد. در مسيحيت رسم است كه مرده ها را با لباس دفن مي كنند. روز بعد مادربزرگ از ميان ما رفت؛ هنوز هم خاطره روزهاي خوشي كه با او داشتم در ذهنم تازه بود. هنوز هم گرماي دستان پرمحبتش را كه روي سرما مي گذاشت و نصيحت مان مي كرد، احساس مي كردم. باورم نمي شد كه مادربزرگ هم رفتني باشد. او خيلي به من علاقه داشت و هر جا مي رفت من را با خودش مي برد. بودن در كنار او در معنويت من بسيار موثر بود. آن موقع در عالم كودكي با خودم فكر مي كردم: مادربزرگ چگونه دلش آمده من را تنها بگذارد؟ شايد ديگر دوستم ندارد. شايد كار بدي كرده ام كه او نمي خواهد نوه خطا كارش را ببيند.
اما او من را با خيال هاي كودكانه ام، تنها رها نكرد.
يك روز صبح، وقتي وارد اتاقم شدم، مادربزرگ كنار تخت من ايستاده بود. با همان لباس هايي كه هر وقت مي خواست به كليسا برود آن ها را به تن مي كرد. مثل هميشه سياهي صورتش در نورانيتي كه داشت، غرق شده بود. مي خواستم لب به حرف زدن باز كنم و همه فكر و خيال هاي كودكانه اي را كه در اين چند روزه به سراغم آمده بود، برايش بگويم، اما او انگار مي دانست در دل من چه مي گذرد و لبخند مليح و زيبايش همه سوالاتم را جواب داد.
چهار قرن قبل از كريستف كلمب
اولين كاشف قاره امريكا، آن گونه كه مشهور است كريستف كلمب است و ظاهرا اولين سياه پوستان 400 سال پيش توسط سفيد پوستان به امريكا آورده شدند، اما هنگامي كه صفحات تاريخ را با نگاهي دقيق تر و البته بدون تعصب مي خوانيد، متوجه مي شويد كه واقعيت به گونه اي ديگر بوده است:
در قرن 13 ميلادي، كشور مالي يكي از كشورهاي افريقايي حكومت اسلامي بزرگ و قدرتمندي است كه در راس آن فردي بود به نام منسا موسي. منسا، نام سلسله پادشاهان آن كشور بود. مسلمانان در آن زمان مي دانستند كه دنيا گرد است و مي دانستند كه در آن طرف دنيا هم يك كشور ديگر وجود دارد. منسا موسي يك گروه از مسلمانان را به طرف امريكا فرستاد. آن ها به امريكا رسيدند، يعني به كشور گواتمالاي امروز، اما نتوانستند برگردند. آن جا زندگي كردند. با سرخ پوستان ازدواج كردند و بسياري از سرخ پوستان را مسلمان كردند. نقل كرده اند كه وقتي اسپانيايي ها به امريكاي جنوبي حمله كردند، در مناطقي با سرخ پوستاني مواجه شدند كه سياه پوست هم بودند. اسپانيايي ها نوشته اند كه آن ها لباس اسلامي مي پوشيدند و مثل شير به مهاجمان حمله مي كردند.
حتي وقتي كريستف كلمب وارد امريكا شد، راهنماي او يك مسلمان سياه پوست اسپانيايي بود.