پدري با كارهاي ناتمام
مهرنوش محمديان
كارشناسان علوم انساني سه نفر را پدر علم جامعه شناسي مي دانند كه هيچ معلوم نيست كدام آن ها حق پدري بيشتري به گردن اين فرزند نسبتا جوان دارد: كارل ماركس، اميل دوركيم و ماكس وبر. اين سومي پسر حقوق داني يهودي بود كه البته حضور مذهب در زندگي اش به شناس نامه او خلاصه مي شد، اما مادرش هلن زني فرهيخته و دانشگاه رفته و درباره مسايل مذهبي و اعتقادي بسيار سخت گير و جدي بود. با اين كه تا زمان مرگ مادر در سال 1919، آن دو رابطه فكري و عاطفي نزديكي داشتند، اما حساسيت هاي مذهبي مادر به قدري بود كه وقتي ماكس در نوجواني به اعتقادات مذهبي اهانت كرد، به او سيلي بزند و چه بسا همان سيلي بود كه كار خودش را كرد و باعث شد سير اصلي مطالعات وبر در سال هاي بزرگ سالي اش و در نقش يكي از پدران جامعه شناسي، به بررسي نقش دين و اعتقادات مذهبي در جامعه معطوف شود.
يكي از مهم ترين آثار وبر اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري است كه در آن به تاثير دين در شكل گرفتن نظام سرمايه داري غرب پرداخته و سعي مي كند به اين پرسش جواب دهد كه اگر علت شكل گيري نظام سرمايه داري، انباشتِ سرمايه است، پس چرا در جاهاي ديگري مانند چينِ آن زمان و كشورهاي خاورميانه كه مي توان گفت انباشتِ سرمايه نسبتا اتفاق افتاده بود، هنوز اثري از نظام هاي سرمايه داري نبود. او سرانجام پاسخِ پرسش خود را در مسيحيت ِ پروتستاني و بيش از همه آموزه هاي فرقه كالوينيسم يافت كه به اعتقاد او آباد كردن دنيا را با آباد كردن جهان ديگر برابر مي داند و به اين ترتيب رستگاري بشر را در ساختن اين جهان مي بيند.
ثروتي كه در ميان سالي به وبر ارث رسيد، باعث شد بتواند با خيال راحت از همه كارهاي ديگرش دست بكشد و تمام وقتش را صرف كارهاي علمي كند. در اين مدت وبر به تحقيقاتش در زمينه جامعه شناسي دين ادامه داد. او نوشته هاي خود را درباره هندوئيسم، بوديسم و يهوديت قديم، كم و بيش كامل كرد. با اين حال تحقيقات وبر درباره اسلام كه آخرين و جدي ترين قسمت مطالعاتش بود، با مرگ او در 14 ژوئن سال۱۹۲۰ در مونيخ، براي هميشه ناتمام ماند؛ هرچند همان تحقيقات ناقص او درباره اسلام نشان از نگاه مثبت او نسبت به اسلام و آموزه هاي مربوط به كار و آباد كردن جامعه در آن دارد.
يك سياست مدار واقعي
احسان رضايي
آبراهام لينكلن، بيش از هر چيز ديگري يك سياست مدار بود و به خاطر همين رفتار سياست مدارانه توانست به چنان قدرتي برسد كه هيچ يك از 15 رييس جمهور قبلي ايالات متحده (البته به جز آندرو جكسون) نتوانسته بودند. آبراهام لينكلن در 12 فوريه 1809 در خانواده اي فقير و بي سواد به دنيا آمد كه مدام به دنبال كار از شهري به شهر ديگر مي رفتند. آبراهام ولي خيلي زود راه خودش را از خانواده اش جدا كرد. در ايلي نويز ماند، در آن جا خواندن و نوشتن ياد گرفت و از 1832 درمجلس محلي ايلي نويز انتخاب شد. با هوش فراوانش و طرح هايي كه مي داد خيلي زود مقامات بالا تري به دست آورد. در 1837 شروع به تحصيل حقوق كرد و به زودي حقوق دان معروفي در سرتاسر ايالت شد. ولي به كار سياسي علاقه بيشتري داشت. در 1846 به عضويت هيات انتخاباتي حزب ويگ درآمد و دو سال بعد در شادي پيروزي كانديدايشان در انتخابات رياست جمهوري شريك شد. آن روزها جامعه امريكا درگير بحث نژادپرستي و برده داري در ايالت هاي جنوبي بود. در ايالت هاي شمالي و شرقي مدت ها قبل برده داري لغو شده بود و اخباري كه همراه با برده هاي فراري از جنوب كشور مي رسيد، هر روز وحشتناك تر مي شد. لينكن در 1856 به حزب تازه تاسيس جمهوري خواه كه از سوي سرمايه داران شمالي حمايت مي شد پيوست، و در قالب يك مخالف سرسخت برده داري فعاليت هاي سياسي اش را ادامه داد. در 1860 خودش نامزد جمهوري خواه ها شد و با اختلاف راي بالايي نسبت به رقبا رييس جمهوري را به دست آورد. البته او اين راي بالا را فقط از ايالت هاي شمالي داشت و ايالت هاي جنوبي به كسي كه منتقد سرسخت برده داري بود، هيچ رايي ندادند. بلافاصله پس از مراسم سوگند لينكلن در 4 مارس 1861 كشور تجزيه شد. جنگ داخلي 12 آوريل 1861 شروع شد و آبراهام لينكلن با نشان دادن مهارت خود در اداره جنگ، بيش از پيش قدرت را در دست گرفت. جنگ داخلي در 9 آوريل 1865 با موفقيت چشمگير شمالي ها به پايان رسيد. با شكست سهمگين جنوبي ها، لينكلن اعلاميه معروف خود مبني بر آزادي برده ها را منتشر كرد و سيزدهمين اصلاحيه قانون اساسي امريكا را كه در آن هر نوع برده داري جرم و مبادرت به آن ممنوع بود، به كنگره فرستاد. او قصد داشت براي اقتصاد نابودشده جنوب، برنامه صنعتي شمال را اجرا كند، اما قبل از اين كه بتواند ايده اش را عملي كند، يك نژادپرست متعصب، هنگام تماشاي تئاتر گلوله اي به او شليك كرد.
سمبل فيزيك نوين
مريم جعفر اقدمي
مادر عزيزم، امروز خبرهاي خوبي دارم. لورنتس به من تلگراف زده است كه گروه انگليسي اعزامي براي رصد كسوف، انحراف نور از كنار خورشيد را اثبات كرده اند.
اينشتين وقتي اين نامه را براي مادرش مي نوشت معروفيت جهاني پيدا كرده بود. او در نظريه نسبيت كه در سال 1917 ارايه كرده بود، انحراف نور از كنار اجسام سنگين را پيش بيني كرده بود، اما تا هنگام كسوف كامل سال 1919 مجلس محلي فرصت آزمودن اين پيش بيني فراهم نشده بود. در آن سال گروهي به سرپرستي آرتور ادينگتون هنگام كسوف در افريقا، خميدگي نور از كنار خوشيد را اندازه گرفتند و اين اولين موفقيت براي نظريه نسبيت خاص بود.
پس از آن بود كه مردم، بيرون از دنياي فيزيك هم اينشتين را شناختند و وقتي در سال 1921 برنده جايزه نوبل فيزيك شد، هيچ كس تعجب نكرد. اما اين جايزه به دليل ديگري باعث تعجب بود، چرا كه نوبل را نه به خاطر نسبيت بلكه به خاطر اثر فوتوالكتريك و اثبات كوانتومي بودن نور به اينشتين داده بودند. همه اين ها باعث شد كه اينشتين در بين مردم به عنوان سمبل فيزيك جديد شناخته شود، اما بعد از آن لقب پدر بمب اتم را هم به خاطر توصيه علمي به شروع پروژه بمب اتمي اي كه امريكايي ها در نهايت روي هيروشيما و ناكازاكي ريختند از آن خود كرد، اما اينشتين بارها قبل از ساخته شدن بمب به روزولت نامه نوشت و سعي كرد از وقوع فاجعه جلوگيري كند.
اين فيزيكدان آلماني امريكايي به خاطر يهودي بودنش از آلمان گريخته بود و در امريكا زندگي مي كرد. او با آن همه معروفيت، وقتي در پرينستون درگذشت فكرش را نمي كرد كه پنجاه سال بعد، به مناسبت پنجاهمين سال مرگش چراغ هاي دانشگاه پرينستون را خاموش كنند يا سال 2005 را به مناسبت صدمين سال انتشار مقاله هاي نسبيت خاص، اثر فوتوالكتريك و حركت براوني؛ سال جهاني فيزيك و سال اينشتين نام گذاري كنند.
بزرگ مردا كه تويي
حسين احتسابي
پدربزرگش صدراعظم ديوان خان زند بود. برادر پدربزرگش هم شاعري نام دار در شيراز بود. خاندان فراهاني اعتبار زيادي نزد مردم ايران داشت، آن قدر كه آغا محمدخان قاجار هنگام فتح شيراز، كاري به كار صدراعظم وفادار زنديه نداشته باشد و او را به درخواست خودش به نجف بفرستد و پسرانش را هم براي خدمت به تهران بخواند. آغا محمدخان مي دانست كه اگر يك نفر بتواند ايران را اداره كند، همين فراهاني ها هستند.
عباس ميرزا وليعهد را خواستند چمن سلطانيه كه بيايد شاه با او كار مهمي دارد. شاه و همراهانش از تهران پيشنهاد جنگ با روس را در سر مي پروراندند. ده سال جنگ كه حاصلي جز شكست نداشت! جنگي كه وظيفه عباس ميرزا بود. هيچ كس جرات نداشت كه بگويد ما كه شش كرور درآمد داريم چگونه با مملكتي كه ششصد كرور درآمد دارد بجنگد اما قائم مقام اين حقيقت را گفت و دوسال تبعيد شد و ديگران بعد از اين دو سال، به اين گفته رسيدند. وقتي كه ايران چهار كرور غرامت جنگي بايد مي پرداخت.
وزير مختار روس براي گرفتن غرامت آمده بود تهران كه با تمامي همراهانش كشته شد. اين كار را مردم تهران كردند شايد به اين گمان كه انتقام تركمن چاي و گلستان را بگيرند. دولت روس باز آماده جنگ شد و اگر بار قبلي تبريز را مي خواست و قائم مقام پشيمان شان كرد، اين بار تا قزوين را نمي گرفتند برنمي گشتند. قائم مقام يك هيات فرستاد براي مذاكره. آخر اين شد كه از خون وزير خود گذشتند هيچ، گوشه اي از غرامت را هم بخشيدند.
شايد اولين كسي كه جرات كرد محمدشاه را محدود كند قائم مقام بود. اما شاه دلخور نبود. هر چه بود او را كه بعد از مرگ عباس ميرزا، وليعهد شده بود، خود قائم مقام سر تخت نشاند. مملكت تازه داشت سر و سامان مي گرفت. شهرها امن شده بود و وضع مردم بهتر شده بود كه خبر رسيد قائم مقام فراهاني بعد از پنج روز اسارت در كاخ شاه توسط فراش باشي هاي وفادار شاه خفه شده و در صحن شاه عبدالعظيم خاك شده است بدون غسل و كفن.
همه مصيبت زده بودند، حتي شاه احمق. تنها كساني شاد بودند كه چشم طمع به ايران داشتند. حاج ميرزا آقاسي، سفير انگليس و مهد عليا همسر شاه كه بعدها قاتل اميركبير شد.
منشات قائم مقام يكي از آثار ادبي صدراعظم ديوان محمدشاه است.
ايل و تبارم همه عاشق بودند
احسان رضايي
فروردين 78، وقتي كه رفته بوديم بيمارستان، قيصر امين پور را كه به خاطر سانحه رانندگي در جاده شمال بستري بود عيادت كنيم، سيدحسن حسيني را هم توي محوطه بيمارستان ديدم كه بي هدف قدم مي زند و مي گفت طاقت ندارد بيايد قيصر را روي تخت ببيند.
حسيني و امين پور، دو نامي هستند كه با هم در شعر پس از انقلاب مطرح شدند و شعرهاي موفق شان جريان شعري دهه شصت را شكل داد.
سيدحسن حسيني متولد 1335 گرمسار بود كه براي تحصيل دانشگاهي در رشته ادبيات به تهران آمد و قيصر امين پور متولد 1338 دزفول، كه در ابتدا جامعه شناسي مي خواند، و بعد از آشنايي با حسيني و ساير شاعران جواني كه محل اجتماع شان بعدها به حوزه هنري معروف شد، رشته اش را با ادبيات عوض كرد. آن ها جزو دانشجويان پيرو خط امام بودند كه لانه جاسوسي را اشغال كردند، و از بنيان گذاران حوزه هنري بودند. ابتدا با هم جنگ ادبي سوره بچه هاي مسجد را منتشر مي كردند. بعد هم كه اختلاف پيش آمد و از حوزه جدا شدند، سروش نوجوان را راه انداختند كه حتما يادتان هست چه نقش مهمي در آشنايي ما با ادبيات داشت. امين پور تا همين دو سال پيش سردبير سروش نوجوان بود.
حسيني و امين پور دهه هفتاد را با كارهاي آكادميك و انتشار كتاب گذراندند. دكتراي ادبيات گرفتند و به تدريس در دانشگاه مشغول شدند. هم صدا با حلق اسماعيل و گنجشك و جبرئيل دفترهاي شعر حسيني هستند و در كوچه آفتاب ، تنفس صبح ، آينه هاي ناگهاني و گل ها همه آفتابگردانند عنوان دفترهاي شعر امين پور كه اين آخري در نمايشگاه كتاب 81، ظرف ده روز چاپ اولش تمام شد هستند به جز اين ها، اين دو، كتاب هاي ديگري هم دارند. امين پور در زمينه ادبيات كودكان كارهايي دارد كه چندين جايزه مختلف گرفته اند و حسيني در نقد و تحقيق ادبي. نظير همين تفاوت در شعرهاي اين دو هم هست. اشعار امين پور زباني ساده تر و صميمي تر دارند و اشعار حسيني فني تر و زبان شان محكم تر است. اشعاري كه هر دو در اوج پختگي سروده اند و از بهترين نمونه هاي شعر معاصرند. فروردين پارسال، نوبت قيصر بود كه بيرون مجلس يادبود سيدحسن حسيني كه به سكته قلبي درگذشته بود، آرام و بي صدا بنشيند و داخل نشود و بگويد كه طاقت ديدن عكس هاي سيد را به ديوار ندارد.
زورباي مكزيكي
احسان رضايي
آنتوني كويين، تنها ستاره ي نام دار هاليوود كه محبوب مسلمان ها هم بود، در حالي در 3 ژوئن 2001 درگذشت كه پنج بيوه، سيزده فرزند، دو جايزه اسكار، 312 فيلم، شصت سال تجربه بازيگري و 86 سال عمر را پشت سرگذاشته بود. و در همه اين 86 سال يك لحظه هم تسليم نشده بود.
كويين در ناز و نعمت زندگي نكرده بود. در منطقه اي فقير در چيهاهوواي مكزيك متولد شد، از مادري سرخ پوست و پدري دورگه كه سال ها براي پانچو ويلا جنگيده بود و حالا آن قدر سرخورده شده بود كه دست خانواده اش را بگيرد و به كاليفرنيا برود. آنتوني ده ساله بود كه پدرش در يك تصادف رانندگي مرد. او كه به نسبت هم سالانش حسابي غول پيكر بود، شروع كرد به انجام انواع و اقسام كارها، از واكسي گرفته تا عملگي و بوكس و جوان با پشتكاري بود. بورس گرفت و در رشته معماري تحصيل كرد و هر چه كتاب دم دستش بود، بلعيد. دلش مي خواست بازيگر شود، ولي هيچ كس حاضر نبود به جواني كه هنوز انگليسي را با لكنت حرف مي زند نقش بدهد. در 1936 به طور اتفاقي نقش چند دقيقه اي يك سرخ پوست را بازي كرد و چنان خوب كه تحسين گري كوپر، اسطوره سينماي وسترن را به همراه داشت. كارگردان ها ديگر براي دعوت از او مجاب شدند، اما فقط براي نقش سرخ پوست ها يا بزه كارها ياد او مي افتادند. تا اين كه در 1947 به همراه مارلون براندو اتوبوسي به نام هوس را روي پرده برد و به شهرت رسيد. پنج سال بعد هم به خاطر بازي زنده باد زاپاتا در نقش برادر زاپاتا، برنده اسكار شد. جاده و گوژپشت نتردام بازي هاي عالي بعدي او بودند. حالا همه مي دانستند كه كويين از پس هر نقشي برمي آيد. دهه 60 دهه كويين بود. توپ هاي ناوارون ، لورنس عربستان و زورباي يوناني و پخش مكرر آن ها، باعث شهرت او در سرتاسر اروپا شد. اما او در سرزمين هاي اسلامي هم معروف بود. در 1975 نقش حمزه عموي پيامبر را در فيلم پيام (كه در ايران به محمد رسول الله معروف است) بازي كرد و سه سال بعد نقش عمر مختار، انقلابي معروف الجزاير را در شير صحرا . همين دو فيلم بود كه او را به اسطوره اي حماسي در تاريخ سينماي شرق تبديل كرد.
آنتوني كويين يك سرخ پوست بود. تمام لحظات عمرش را تا آخرِ آخر زندگي كرد. جزو تاريخ سينما شد. ركورد بازيگري را شكست. در جلد سرخ پوست ها، مكزيكي ها، اسكيمو ها، يوناني ها و حتي چيني ها رفت و يك تنه نقش جماعتي را به عهده گرفت كه در حاشيه اند يا تحقيرشان مي كنند، اما تسليم نمي شوند.
از سمبل متنفرم
مريم برادران
صندلي ها شماره گذاري شده اند. من ترجيح مي دهم همين حالا جايي رو انتخاب كنيد و تا آخر همان جا رو نگه داريد. اين طوري مي تونم بين شماره و چهره شما رابطه برقرار كنم. همه از جاشون راضي ان؟ خب. اين جا پچ پچ و گفت وگو، سيگار كشيدن و كاموا بافتن ممنوعه. كسي روزنامه نمي خونه و حتما حتما نت برداري كنيد. سر كلاس من كسي بدون گواهي پزشك نميره توالت. جان آپدايك از روز اول سر كلاس استادش ناباكف اين خاطره را به ياد دارد.
ولاديمير ناباكف به جزييات مي پردازد، از سمبل متنفر است و به رمان هاي هجوآميز علاقه دارد. او زبان انگليسي را به عنوان ابزاري بهتر براي نوشتن انتخاب كرد. تنها وظيفه اش در زندگي نشستن و نوشتن است. ورا به هنر شوهر ايمان مطلق دارد و به همين دليل هرگز از اين وضع ناراضي نيست. البته ولاديمير كار بغرنج تدريس را كه به خوبي از عهده اش بر مي آمد تنها از روي اجبار انجام مي داد. زندگي خرج داشت و تنها پسرش ديميتري براي تحصيلات پول مي خواست. در تمام كلاس ها ورا با او و گاهي به جاي او حاضر مي شد.
شهرت خيلي دير به سراغ ناباكف آمد. او لوليتا را نوشته بود، اما در چاپش ترديد داشت. تا جايي كه پشت خانه آتشي درست كرد و دست نوشته ها را در آن انداخت اما ورا سر رسيد. كاغذهاي نيم سوخته را برداشت و متن را تايپ كرد. او به لوليتا مطمئن بود. ولاديمير را مجبور به ادامه كار كرد و خود به تنهايي بار زندگي را به دوش كشيد. لوليتا در دست ناشرين دست به دست شد و همه مطمئن بودند در امريكا امكان چاپ ندارد. در انگلستان هم. اما ناشري در فرانسه اين كار را كرد. بزرگ ترين زجر زندگي ناباكف ترس از دست دادن عقاب نقره اي زندگي اش وراست. ناباكف به خاطر بيماري ريوي مرد در حالي كه ورا كنارش نشسته بود. ورا چهارده سال بعد از او زندگي كرد و به چاپ و نشر و ترجمه آثار پر راز و رمز همسرش نظارت كرد.
قتل مكن
حبيبه جعفريان
بيشترآن ها رواني اند. آن هايي كه به شان مي گويند. serial killer معمولا در خانواده هاي درب و داغان به دنيا مي آيند و در خيابان ها بزرگ مي شوند وجريان رواني شدن شان از همين جا شروع مي شود. بعضي از آن ها كه باهوش ترند وقتي بزرگ شدند سعي مي كنند انتقام اين زندگي سگي را از اجتماع بگيرند. چارلز منسون يكي از همين باهوش ترها بود. او در سين سيناتي به دنيا آمد. پدرش قبل از دنيا آمدن او فراري و گم و گور شده بود. مادرش هم وقتي پسرك 13 سالش بود سعي كرد او را به يك يتيم خانه بسپارد، اما نتوانست و بالاخره در مدرسه اي شبانه روزي دست به سرش كرد. چارلز يك سال بعد، از آن جا فرار كرد و برگشت خانه، اما مادر قبولش نكرد و به اين ترتيب جيب بر جوان و آدم كش آينده، پا به خيابان ها گذاشت. سال 1955 در يكي از معدود روزهايي كه در زندان نبود با دختري ازدواج كرد. كمي بعد به جرم ماشين دزدي به زندان افتاد و وقتي بيرون آمد، فهميد زنش با يك راننده كاميون فرار كرده.
منسون اواسط دهه شصت چند ترانه نوشت و سعي كرد وارد دنياي موسيقي شود. بيتل ها باعث شده بودند همه بخواهند وارد دنياي موسيقي شوند، اما كسي حاضر نشد با او قراردادي ببندد. چارلز بعد ادعا كرد مسيح است و مطابق آن چه در انجيل يوحنا آمده اينك در آخر الزمان براي نجات انسان بازگشته است. فضاي ديوانه وار دهه شصت با اين حرف ها جور در مي آمد و خيلي زود آدم هاي زيادي دور منسون جمع شدند. به خصوص سياه ها كه او مي گفت بايد به پاخيزند و حق شان را از سفيدهاي عوضي سرمايه دار بگيرند. اولين قرباني سرمايه دار، شارون تيت، زن رومن پولانسكي كارگردان سينما بود. بعدازظهر 8 اوت 1969 سه زن و يك مرد به خانه شارون ريختند و او را كه 8 ماهه باردار بود با 28 ضربه چاقو كشتند. بچه رزمري ، فيلمي از پولانسكي كه به شيطان پرست ها ربط داشت، تازه به نمايش در آمده بود و خيلي ها همين را دليل قتل همسر پولانسكي مي دانستند. تا ژوئن 1970 كه منسون دستگير شد ترس و وحشت پول دارهاي لس آنجلس را گرفته بود. او و گروهش در دادگاه كاليفرنيا به حبس ابد محكوم شدند و هنوز آن جايند. بعضي ها چارلز را كمونيست مي دانستند و بعضي ها معتقد بودند اين قتل ها را تحت تاثير ترانه هاي بيتلز كه به نظرشان از او حمايت مي كردند مرتكب شده؛ اما شايد همه چيز به همان فضاي ديوانه وار برمي گشت، فضايي كه هر چيزي را اگر سايه اي از طغيان و اعتراض داشت در خودش جا مي داد و بزرگ مي كرد حتي پرت و پلاهاي يك آدم كش كه لابد داشت انتقام زندگي تباه شده اش را از بقيه مي گرفت.