- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره چهاردهم - شنبه ۲۷ فروردين ۱۳۸۴ - - Apr 16, 2005
docharkhe
رويدادها
پدري با كارهاي ناتمام
005682.jpg
تولد ماكس وبر، 1 ارديبهشت
21 آوريل 1864
مهرنوش محمديان 
كارشناسان علوم انساني سه نفر را پدر علم جامعه شناسي مي دانند كه هيچ معلوم نيست كدام  آن ها حق پدري بيشتري به گردن اين فرزند نسبتا جوان دارد: كارل ماركس، اميل دوركيم و ماكس وبر. اين سومي پسر حقوق داني يهودي بود كه البته حضور مذهب در زندگي اش به شناس نامه او خلاصه مي شد، اما مادرش هلن زني فرهيخته و دانشگاه  رفته و درباره مسايل مذهبي و اعتقادي بسيار سخت گير و جدي بود. با  اين كه تا زمان مرگ مادر در سال 1919، آن دو رابطه  فكري و عاطفي نزديكي داشتند، اما حساسيت هاي مذهبي مادر به قدري بود كه وقتي ماكس در نوجواني به اعتقادات  مذهبي اهانت كرد، به او سيلي بزند و چه بسا همان سيلي بود كه كار خودش را كرد و باعث شد سير اصلي مطالعات وبر در سال هاي بزرگ سالي اش و در نقش يكي از پدران جامعه شناسي، به بررسي نقش دين و اعتقادات  مذهبي در جامعه معطوف شود.
يكي از مهم ترين آثار وبر اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري است كه در آن به تاثير دين در شكل  گرفتن نظام  سرمايه داري غرب پرداخته و سعي مي كند به اين پرسش جواب دهد كه اگر علت شكل گيري نظام  سرمايه داري، انباشتِ سرمايه است، پس چرا در جاهاي ديگري مانند چينِ آن  زمان و كشورهاي خاورميانه كه مي توان گفت انباشتِ سرمايه نسبتا اتفاق افتاده  بود، هنوز اثري از نظام هاي سرمايه داري نبود. او سرانجام پاسخِ پرسش خود را در مسيحيت ِ پروتستاني و بيش از همه آموزه هاي فرقه  كالوينيسم يافت كه به اعتقاد او آباد كردن دنيا را با آباد كردن جهان  ديگر برابر مي داند و به  اين  ترتيب رستگاري بشر را در ساختن اين جهان مي بيند.
ثروتي كه در ميان سالي به وبر ارث رسيد، باعث شد بتواند با خيال  راحت از همه  كارهاي ديگرش دست بكشد و تمام وقتش را صرف كارهاي علمي كند. در اين  مدت وبر به تحقيقاتش در زمينه جامعه شناسي دين ادامه داد. او نوشته هاي خود را درباره  هندوئيسم، بوديسم و يهوديت  قديم، كم  و  بيش كامل كرد. با اين حال تحقيقات وبر درباره  اسلام كه آخرين و جدي ترين قسمت مطالعاتش بود، با مرگ او در 14 ژوئن سال۱۹۲۰ در مونيخ، براي هميشه ناتمام ماند؛ هرچند همان  تحقيقات ناقص او درباره اسلام نشان از نگاه مثبت او نسبت به اسلام و آموزه هاي مربوط به كار و آباد كردن جامعه در آن دارد.

يك سياست مدار واقعي 
005685.jpg
۲۶ فروردين، 15 آوريل 1865
ترور آبراهام لينكلن 
احسان رضايي 
آبراهام لينكلن، بيش از هر چيز ديگري يك سياست مدار بود و به خاطر همين رفتار سياست مدارانه توانست به چنان قدرتي برسد كه هيچ يك از 15 رييس جمهور قبلي ايالات متحده (البته به جز آندرو جكسون) نتوانسته بودند. آبراهام لينكلن در 12 فوريه 1809 در خانواده اي فقير و بي سواد به دنيا آمد كه مدام به دنبال كار از شهري به شهر ديگر مي رفتند. آبراهام ولي خيلي زود راه خودش را از خانواده اش جدا كرد. در ايلي نويز ماند، در آن جا خواندن و نوشتن ياد گرفت و از 1832 درمجلس محلي ايلي نويز انتخاب شد. با هوش فراوانش و طرح هايي كه مي داد خيلي زود مقامات بالا تري به دست آورد. در 1837 شروع به تحصيل حقوق كرد و به زودي حقوق دان معروفي در سرتاسر ايالت شد. ولي به كار سياسي علاقه بيشتري داشت. در 1846 به عضويت هيات انتخاباتي حزب ويگ درآمد و دو سال بعد در شادي پيروزي كانديدايشان در انتخابات رياست جمهوري شريك شد. آن روزها جامعه امريكا درگير بحث نژادپرستي و برده داري در ايالت هاي جنوبي بود. در ايالت هاي شمالي و شرقي مدت ها قبل برده داري لغو شده بود و اخباري كه همراه با برده هاي فراري از جنوب كشور مي رسيد، هر روز وحشتناك تر مي شد. لينكن در 1856 به حزب تازه  تاسيس جمهوري خواه كه از سوي سرمايه داران شمالي حمايت مي شد پيوست، و در قالب يك مخالف سرسخت برده داري فعاليت هاي سياسي اش را ادامه داد. در 1860 خودش نامزد جمهوري خواه ها شد و با اختلاف راي بالايي نسبت به رقبا رييس جمهوري را به دست آورد. البته او اين راي بالا را فقط از ايالت هاي شمالي داشت و ايالت هاي جنوبي به كسي كه منتقد سرسخت برده داري بود، هيچ رايي ندادند. بلافاصله پس از مراسم سوگند لينكلن در 4 مارس 1861 كشور تجزيه شد. جنگ داخلي 12 آوريل 1861 شروع شد و آبراهام لينكلن با نشان دادن مهارت خود در اداره جنگ، بيش از پيش قدرت را در دست گرفت. جنگ داخلي در 9 آوريل 1865 با موفقيت چشمگير شمالي ها به پايان رسيد. با شكست سهمگين جنوبي ها، لينكلن اعلاميه معروف خود مبني بر آزادي برده ها را منتشر كرد و سيزدهمين اصلاحيه قانون اساسي امريكا را كه در آن هر نوع برده داري جرم و مبادرت به آن ممنوع بود، به كنگره فرستاد. او قصد داشت براي اقتصاد نابودشده  جنوب، برنامه صنعتي شمال را اجرا كند، اما قبل از اين كه بتواند ايده اش را عملي كند، يك نژادپرست متعصب، هنگام تماشاي تئاتر گلوله اي به او شليك كرد.

سمبل فيزيك نوين 
005688.jpg
۲۹ فروردين، 18 آوريل 1955
مرگ اينشتين 
مريم جعفر اقدمي 
مادر عزيزم، امروز خبرهاي خوبي دارم. لورنتس به من تلگراف زده است كه گروه انگليسي اعزامي براي رصد كسوف، انحراف نور از كنار خورشيد را اثبات كرده اند.
اينشتين وقتي اين نامه را براي مادرش مي نوشت معروفيت جهاني پيدا كرده بود. او در نظريه نسبيت كه در سال 1917 ارايه كرده بود، انحراف نور از كنار اجسام سنگين را پيش بيني كرده بود، اما تا هنگام كسوف كامل سال 1919 مجلس محلي فرصت آزمودن اين پيش بيني فراهم نشده بود. در آن سال گروهي به سرپرستي آرتور ادينگتون هنگام كسوف در افريقا، خميدگي نور از كنار خوشيد را اندازه گرفتند و اين اولين موفقيت براي نظريه نسبيت خاص بود.
پس از آن بود كه مردم، بيرون از دنياي فيزيك هم اينشتين را شناختند و وقتي در سال 1921 برنده جايزه نوبل فيزيك شد، هيچ كس تعجب نكرد. اما اين جايزه به دليل ديگري باعث تعجب بود، چرا كه نوبل را نه به خاطر نسبيت بلكه به خاطر اثر فوتوالكتريك و اثبات كوانتومي بودن نور به اينشتين داده بودند. همه اين ها باعث شد كه اينشتين در بين مردم به عنوان سمبل فيزيك جديد شناخته شود، اما بعد از آن لقب پدر بمب اتم را هم به خاطر توصيه علمي به شروع پروژه بمب اتمي اي كه امريكايي ها در نهايت روي هيروشيما و ناكازاكي ريختند از آن خود كرد، اما اينشتين بارها قبل از ساخته شدن بمب به روزولت نامه نوشت و سعي كرد از وقوع فاجعه جلوگيري كند.
اين فيزيكدان آلماني امريكايي به خاطر يهودي بودنش از آلمان گريخته بود و در امريكا زندگي مي كرد. او با آن همه معروفيت، وقتي در پرينستون درگذشت فكرش را نمي كرد كه پنجاه سال بعد، به مناسبت پنجاهمين سال مرگش چراغ هاي دانشگاه پرينستون را خاموش كنند يا سال 2005 را به مناسبت صدمين سال انتشار مقاله هاي نسبيت خاص، اثر فوتوالكتريك و حركت براوني؛ سال جهاني فيزيك و سال اينشتين نام گذاري كنند.

بزرگ مردا كه تويي 
005667.jpg
قتل قائم مقام فراهاني، ارديبهشت 1251
حسين احتسابي 
پدربزرگش صدراعظم ديوان خان زند بود. برادر پدربزرگش هم شاعري نام دار در شيراز بود. خاندان فراهاني اعتبار زيادي نزد مردم ايران داشت، آن قدر كه آغا محمدخان قاجار هنگام فتح شيراز، كاري به كار صدراعظم وفادار زنديه نداشته باشد و او را به درخواست خودش به نجف بفرستد و پسرانش را هم براي خدمت به تهران بخواند. آغا محمدخان مي دانست كه اگر يك نفر بتواند ايران را اداره كند، همين فراهاني ها هستند.
عباس ميرزا وليعهد را خواستند چمن سلطانيه كه بيايد شاه با او كار مهمي دارد. شاه و همراهانش از تهران پيشنهاد جنگ با روس را در سر مي پروراندند. ده سال جنگ كه حاصلي جز شكست نداشت! جنگي كه وظيفه عباس ميرزا بود. هيچ كس جرات نداشت كه بگويد ما كه شش كرور درآمد داريم چگونه با مملكتي كه ششصد كرور درآمد دارد بجنگد اما قائم مقام اين حقيقت را گفت و دوسال تبعيد شد و ديگران بعد از اين دو سال، به اين گفته رسيدند. وقتي كه ايران چهار كرور غرامت جنگي بايد مي پرداخت.
وزير مختار روس براي گرفتن غرامت آمده بود تهران كه با تمامي همراهانش كشته شد. اين كار را مردم تهران كردند شايد به اين گمان كه انتقام تركمن چاي و گلستان را بگيرند. دولت روس باز آماده جنگ شد و اگر بار قبلي تبريز را مي خواست و قائم مقام پشيمان شان كرد، اين بار تا قزوين را نمي گرفتند برنمي گشتند. قائم مقام يك هيات فرستاد براي مذاكره. آخر اين شد كه از خون وزير خود گذشتند هيچ، گوشه اي از غرامت را هم بخشيدند.
شايد اولين كسي كه جرات كرد محمدشاه را محدود كند قائم مقام بود. اما شاه دلخور نبود. هر چه بود او را كه بعد از مرگ عباس ميرزا، وليعهد شده بود، خود قائم مقام سر تخت نشاند. مملكت تازه داشت سر و سامان مي گرفت. شهرها امن شده بود و وضع مردم بهتر شده بود كه خبر رسيد قائم مقام فراهاني بعد از پنج روز اسارت در كاخ شاه توسط فراش باشي هاي وفادار شاه خفه شده و در صحن شاه عبدالعظيم خاك شده است بدون غسل و كفن.
همه مصيبت زده بودند، حتي شاه احمق. تنها كساني شاد بودند كه چشم طمع به ايران داشتند. حاج ميرزا آقاسي، سفير انگليس و مهد عليا همسر شاه كه بعدها قاتل اميركبير شد.
منشات قائم مقام يكي از آثار ادبي صدراعظم ديوان محمدشاه است.

ايل و تبارم همه عاشق بودند
005673.jpg
۲ ارديبهشت 1338، تولد قيصر امين پور
احسان رضايي 
فروردين 78، وقتي كه رفته بوديم بيمارستان، قيصر  امين پور را كه به خاطر سانحه رانندگي در جاده شمال بستري بود عيادت كنيم، سيدحسن حسيني را هم توي محوطه بيمارستان ديدم كه بي هدف قدم مي زند و مي گفت طاقت ندارد بيايد قيصر را روي تخت ببيند.
حسيني و امين پور، دو نامي هستند كه با هم در شعر پس از انقلاب مطرح شدند و شعرهاي موفق شان جريان شعري دهه شصت را شكل داد.
سيدحسن حسيني متولد 1335 گرمسار بود كه براي تحصيل دانشگاهي در رشته ادبيات به تهران آمد و قيصر امين پور متولد 1338 دزفول، كه در ابتدا جامعه شناسي مي خواند، و بعد از آشنايي با حسيني و ساير شاعران جواني كه محل اجتماع شان بعدها به حوزه هنري معروف شد، رشته اش را با ادبيات عوض كرد. آن ها جزو دانشجويان پيرو خط امام بودند كه لانه جاسوسي را اشغال كردند، و از بنيان گذاران حوزه هنري بودند. ابتدا با هم جنگ ادبي سوره بچه هاي مسجد را منتشر مي كردند. بعد هم كه اختلاف پيش آمد و از حوزه جدا شدند، سروش نوجوان را راه انداختند كه حتما يادتان هست چه نقش مهمي در آشنايي ما با ادبيات داشت. امين پور تا همين دو سال پيش سردبير سروش نوجوان بود.
حسيني و امين پور دهه هفتاد را با كارهاي آكادميك و انتشار كتاب گذراندند. دكتراي ادبيات گرفتند و به تدريس در دانشگاه مشغول شدند. هم صدا با حلق اسماعيل و گنجشك و جبرئيل دفترهاي شعر حسيني هستند و در كوچه آفتاب ، تنفس صبح ، آينه هاي ناگهاني و گل ها همه آفتابگردانند عنوان دفترهاي شعر امين پور كه اين آخري در نمايشگاه كتاب 81، ظرف ده روز چاپ اولش تمام شد هستند به جز اين ها، اين دو، كتاب هاي ديگري هم دارند. امين پور در زمينه ادبيات كودكان كارهايي دارد كه چندين جايزه مختلف گرفته اند و حسيني در نقد و تحقيق ادبي. نظير همين تفاوت در شعرهاي اين دو هم هست. اشعار امين پور زباني ساده تر و صميمي  تر دارند و اشعار حسيني فني تر و زبان شان محكم تر است. اشعاري كه هر دو در اوج پختگي سروده اند و از بهترين نمونه هاي شعر معاصرند. فروردين پارسال، نوبت قيصر بود كه بيرون مجلس يادبود سيدحسن حسيني كه به سكته قلبي درگذشته بود، آرام و بي صدا بنشيند و داخل نشود و بگويد كه طاقت ديدن عكس هاي سيد را به ديوار ندارد.

زورباي مكزيكي 
005697.jpg
تولد آنتوني كويين 
۱ ارديبهشت، 21 آوريل۱۹۱۵
احسان رضايي 
آنتوني كويين، تنها ستاره ي نام دار هاليوود كه محبوب مسلمان ها هم بود، در حالي در 3 ژوئن 2001 درگذشت كه پنج بيوه، سيزده فرزند، دو جايزه اسكار، 312 فيلم، شصت سال تجربه بازيگري و 86 سال عمر را پشت سرگذاشته بود. و در همه اين 86 سال يك لحظه هم تسليم نشده بود.
كويين در ناز و نعمت زندگي نكرده بود. در منطقه اي فقير در چيهاهوواي مكزيك متولد شد، از مادري سرخ پوست و پدري دورگه كه سال ها براي پانچو ويلا جنگيده بود و حالا آن قدر سرخورده شده بود كه دست خانواده اش را بگيرد و به كاليفرنيا برود. آنتوني ده ساله بود كه پدرش در يك تصادف رانندگي مرد. او كه به نسبت هم سالانش حسابي غول پيكر بود، شروع كرد به انجام انواع و اقسام كارها، از واكسي گرفته تا عملگي و بوكس و جوان با پشتكاري بود. بورس گرفت و در رشته معماري تحصيل كرد و هر چه كتاب دم دستش بود، بلعيد. دلش مي خواست بازيگر شود، ولي هيچ كس حاضر نبود به جواني كه هنوز انگليسي را با لكنت حرف مي زند نقش بدهد. در 1936 به طور اتفاقي نقش چند دقيقه اي يك سرخ پوست را بازي كرد و چنان خوب كه تحسين گري كوپر، اسطوره  سينماي وسترن را به همراه داشت. كارگردان ها ديگر براي دعوت از او مجاب شدند، اما فقط براي نقش سرخ پوست ها يا بزه كارها ياد او مي افتادند. تا اين  كه در 1947 به همراه مارلون براندو اتوبوسي به نام هوس را روي پرده برد و به شهرت رسيد. پنج سال بعد هم به خاطر بازي زنده باد زاپاتا در نقش برادر زاپاتا، برنده اسكار شد. جاده و گوژپشت نتردام بازي هاي عالي بعدي او بودند. حالا همه مي دانستند كه كويين از پس هر نقشي برمي آيد. دهه 60 دهه  كويين بود. توپ هاي ناوارون ، لورنس عربستان و زورباي يوناني و پخش مكرر آن ها، باعث شهرت او در سرتاسر اروپا شد. اما او در سرزمين هاي اسلامي هم معروف بود. در 1975 نقش حمزه عموي پيامبر را در فيلم پيام (كه در ايران به محمد رسول الله معروف است) بازي كرد و سه سال بعد نقش عمر مختار، انقلابي معروف الجزاير را در شير صحرا . همين دو فيلم بود كه او را به اسطوره اي حماسي در تاريخ سينماي شرق تبديل كرد.
آنتوني كويين يك سرخ پوست بود. تمام لحظات عمرش را تا آخرِ آخر زندگي كرد. جزو تاريخ سينما شد. ركورد بازيگري را شكست. در جلد سرخ پوست ها، مكزيكي ها، اسكيمو ها، يوناني ها و حتي چيني ها رفت و يك  تنه نقش جماعتي را به عهده گرفت كه در حاشيه اند يا تحقيرشان مي كنند، اما تسليم نمي شوند.

از سمبل متنفرم 
005691.jpg
تولد ولاديمير ناباكف 
۲ ارديبهشت، 22 آوريل 1899
مريم برادران 
صندلي ها شماره گذاري شده اند. من ترجيح مي دهم همين حالا جايي رو انتخاب كنيد و تا آخر همان جا رو نگه داريد. اين طوري مي تونم بين شماره  و چهره شما رابطه برقرار كنم. همه از جاشون راضي ان؟ خب. اين جا پچ پچ و گفت وگو، سيگار كشيدن و كاموا بافتن ممنوعه. كسي روزنامه نمي خونه و حتما حتما نت برداري كنيد. سر كلاس من كسي بدون گواهي پزشك نميره توالت. جان آپدايك از روز اول سر كلاس استادش ناباكف اين خاطره را به ياد دارد.
ولاديمير ناباكف به جزييات مي پردازد، از سمبل متنفر است و به رمان هاي هجوآميز علاقه دارد. او زبان انگليسي را به عنوان ابزاري بهتر براي نوشتن انتخاب كرد. تنها وظيفه اش در زندگي نشستن و نوشتن است. ورا به هنر شوهر ايمان مطلق دارد و به همين دليل هرگز از اين وضع ناراضي نيست. البته ولاديمير كار بغرنج تدريس را كه به خوبي از عهده اش بر مي  آمد تنها از روي اجبار انجام مي داد. زندگي خرج داشت و تنها پسرش ديميتري براي تحصيلات پول مي خواست. در تمام كلاس ها ورا با او و گاهي به جاي او حاضر مي شد.
شهرت خيلي دير به سراغ ناباكف آمد. او لوليتا را نوشته بود، اما در چاپش ترديد داشت. تا جايي كه پشت خانه آتشي درست كرد و دست نوشته ها را در آن انداخت اما ورا سر رسيد. كاغذهاي نيم سوخته را برداشت و متن را تايپ كرد. او به لوليتا مطمئن بود. ولاديمير را مجبور به ادامه كار كرد و خود به تنهايي بار زندگي را به دوش كشيد. لوليتا در دست ناشرين دست به دست  شد و همه مطمئن بودند در امريكا امكان چاپ ندارد. در انگلستان هم. اما ناشري در فرانسه اين كار را كرد. بزرگ ترين زجر زندگي ناباكف ترس از دست دادن عقاب نقره اي زندگي اش وراست. ناباكف به خاطر بيماري ريوي مرد در حالي كه ورا كنارش نشسته بود. ورا چهارده سال بعد از او زندگي كرد و به چاپ و نشر و ترجمه آثار پر راز و رمز همسرش نظارت كرد.

قتل مكن 
005676.jpg
محكوميت چارلز منسون 
۲۹ فروردين، 19 آوريل 1971
حبيبه جعفريان 
بيشترآن ها رواني اند. آن هايي كه به شان مي گويند. serial killer معمولا در خانواده هاي درب و داغان به دنيا مي آيند و در خيابان ها بزرگ مي شوند وجريان رواني شدن شان از همين جا شروع مي شود. بعضي از آن ها كه باهوش ترند وقتي بزرگ شدند سعي مي كنند انتقام اين زندگي سگي را از اجتماع بگيرند. چارلز منسون يكي از همين باهوش ترها بود. او در سين سيناتي به دنيا آمد. پدرش قبل از دنيا آمدن او فراري و گم و گور شده بود. مادرش هم وقتي پسرك 13 سالش بود سعي كرد او را به يك يتيم خانه بسپارد، اما نتوانست و بالاخره در مدرسه اي شبانه  روزي دست به سرش كرد. چارلز يك سال بعد، از آن جا فرار كرد و برگشت خانه، اما مادر قبولش نكرد و به اين ترتيب جيب بر جوان و آدم كش آينده، پا به خيابان ها گذاشت. سال 1955 در يكي از معدود روزهايي كه در زندان نبود با دختري ازدواج كرد. كمي بعد به جرم ماشين دزدي به زندان افتاد و وقتي بيرون آمد، فهميد زنش با يك راننده كاميون فرار كرده.
منسون اواسط دهه شصت چند ترانه نوشت و سعي كرد وارد دنياي موسيقي شود. بيتل ها باعث شده بودند همه بخواهند وارد دنياي موسيقي شوند،  اما كسي حاضر نشد با او قراردادي ببندد. چارلز بعد ادعا كرد مسيح است و مطابق آن چه در انجيل يوحنا آمده اينك در آخر الزمان براي نجات انسان بازگشته است. فضاي ديوانه وار دهه شصت با اين حرف ها جور در مي آمد و خيلي زود آدم هاي زيادي دور منسون جمع شدند. به خصوص سياه ها كه او مي گفت بايد به پاخيزند و حق شان را از سفيدهاي عوضي سرمايه دار بگيرند. اولين قرباني سرمايه دار، شارون تيت، زن رومن پولانسكي كارگردان سينما بود. بعدازظهر 8 اوت 1969 سه زن و يك مرد به خانه شارون ريختند و او را كه 8 ماهه باردار بود با 28 ضربه چاقو كشتند. بچه رزمري ، فيلمي از پولانسكي كه به شيطان پرست ها ربط داشت، تازه به نمايش در آمده بود و خيلي ها همين را دليل قتل همسر پولانسكي مي دانستند. تا ژوئن 1970 كه منسون دستگير شد ترس و وحشت پول دارهاي لس آنجلس را گرفته بود. او و گروهش در دادگاه كاليفرنيا به حبس ابد محكوم شدند و هنوز آن جايند. بعضي ها چارلز را كمونيست مي دانستند و بعضي ها معتقد بودند اين قتل ها را تحت تاثير ترانه هاي بيتلز كه به نظرشان از او حمايت مي كردند مرتكب شده؛ اما شايد همه چيز به همان فضاي ديوانه وار برمي گشت، فضايي كه هر چيزي را اگر سايه اي از طغيان و اعتراض داشت در خودش جا مي داد و بزرگ مي كرد حتي پرت و پلاهاي يك آدم كش كه لابد داشت انتقام زندگي تباه شده اش را از بقيه مي گرفت.

مرد گذشته و آينده
شعر اقبال فرياد بيداري او بود براي مسلمانان و هم زده اي كه از هويت خود دور شده و زير سلطه غرب به نابودي مي رفتند. او را معمار بناي جديد تفكر اسلا مي مي دانند
005670.jpg
مسلمانان تحت تاثير فلسفه اي كه چشم پوشيدن از خود و تمام آرزوها و وابستگي هاي مادي را توصيه مي كرد و پايه هايش بر وهم و خيال درست شده بود و هيچ اختياري را براي خود قائل نبودند و همين راه را به خصوص انگلستان باز مي كرد
مرتضاجلا لي فخر
سر(sir) اقبال! اين نامه را براي اين مي نويسم كه به شما بگويم از خواندن كتاب تان به وجد آمده ام. فكر مي كنم خيلي فرق كرده باشيد. مطمئنم آن وقت ها كه با هم حرف مي زديم، پيرو نظريه  وحدت وجود بوديد. اما اين كتاب تان . اعتراف مي كنم كه واقعا به وجد آمده ام.
پروفسور مك تاگارت راست مي گفت. محمد اقبال حالا در 39 سالگي، با آن جوان بيست و چند ساله اي كه تازه به اروپا آمده بود خيلي تفاوت داشت. آن موقع، توماس آرنولد استاد فلسفه اش در دانشگاه بالاخره موفق شده بود او را براي رفتن به اروپا راضي كند. اقبال بهترين شاگردش بود. اين را از همان روزهاي اولي كه محمد براي خواندن فلسفه وارد دانشگاه دولتي پنجاب شد فهميده بود. يعني درست وقتي كه فقط 18 سالش بود.
اقبال هم مثل بقيه آن هايي كه در خانواده هاي مذهبي و معتقد مسلمان به دنيا مي آمدند آموختن را با خواندن قرآن در مكتب خانه آغاز كرد. در خانه، پدرش گاه وبي گاه شعرهاي مولا نا را برايش مي خواند و شايد همين، شروع علا قه و ارادت او به زبان و شعر فارسي بود. بعدها دوره مقدماتي دانشگاه بود كه يكي از معلم ها استعدادش را در شعر كشف كرد. وقتي كه دوره  مقدماتي را تمام كرد براي اين كه وارد دانشگاه دولتي شود به لاهور رفت. آن وقت ها لاهور يكي از مراكز مهم علمي و ادبي هند بود و اقبال اين فرصت را پيدا مي كرد كه در محافل ادبي حضور پيدا كند و شعرهايش را براي ديگران بخواند. در همان سال ها بزرگ ترين شانس هاي زندگي به سراغش آمدند. يكي از شعرهايش كه به زبان اردو سروده بود در روزنامه هاي لاهور چاپ شد و همين او را به عنوان يك شاعر جوان و متفكر مشهور كرد. از طرف ديگر اقبال كه هم زمان در دانشگاه به خواندن فلسفه مشغول بود با پروفسور سرتوماس آرنولد آشنا شد. سرتوماس يكي از استادهاي دانشكده بود كه اقبال را با ادبيات، حكمت و انديشه هاي اروپايي آشنا كرد و مدام او را براي آموختن بيشتر تشويق مي كرد.
محمد آن قدر استعداد داشت كه تا فوق ليسانس را بگيرد مسوولان دانشگاه از او براي عضويت در هيات علمي دعوت كردند. اقبال به تدريس در دانشگاه پنجاب مشغول شد، اما زياد دوام نياورد. با راهنمايي هاي سرتوماس در دانشگاه كمبريج ثبت نام كرد و براي ادامه  آموختن فلسفه، راهي اروپا شد. او هم زمان با فلسفه دوره حقوق را هم در دانشگاه لينكولنزاين مي گذراند. سفر به اروپا باعث آشنايي نزديك اقبال با فرهنگ و تمدن غرب شد. او بيشتر وقتش را در دانشگاه مي گذراند و يا در كتاب خانه هاي لندن و برلن به مطالعه فلسفه و علوم اجتماعي مي پرداخت. همان وقت بود كه با آثار بزرگاني مانند كانت، برگسون، نيچه و نوآرمان گرايان انگلستان مثل برادلي، بوزافكت و آشنا شد. اين آشنايي از يك طرف و از طرف ديگر استفاده از درس استادان آن زمان كمبريج پروفسور مك تاگارت، برگسون و ديگران باعث ايجاد تحولي جدي در انديشه  او شد. اقبال هر چند از بسياري فيلسوفان غربي به خصوص فيخته، نيچه و برگسون تاثير گرفت، اما پيرو هيچ فيلسوف و يا جريان فلسفي در غرب نبود و از مخالفت و نقد نظرات و انديشه هاي آنان ترسي به خود راه نمي داد.
005664.jpg
مرگ اقبال لاهوري 
1 ارديبهشت، 21 آوريل 1937
محمد اقبال 3 سال بعد از سفرش به اروپا، در 1908 ميلادي، بعد از اين كه پايان نامه دكتراي فلسفه اش با عنوان توسعه و تحول متافيزيك در ايران در دانشگاه هاي كمبريج و مونيخ مورد پذيرش قرار گرفت، بار ديگر به لاهور بازگشت، اما برخلاف بسياري از هم دوره هاي فرنگ رفته اش ارمغاني غير از شيفتگي نسبت به آن پيشرفت خيره كننده غرب براي هم وطنانش آورده بود، اقبال وقتي كه از اروپا برگشت ديگر جواب پرسش هايش را مي دانست.
به نظرش ايده آليسم اروپاييان هرگز به صورت عامل زنده اي در حيات آنان در نيامده بود و نتيجه آن پيدايش من سرگرداني بود كه در ميان دموكراسي هايي ناسازگار با يكديگر به جست وجوي خود مي پرداخت كه تنها كارشان بهره كشي از تهي دستان به نفع توان گران بود و از طرف ديگر هم مي ديد هم وطنان و هم دين هايش از هويت خودشان دور شده و زير سلطه  قدرت غرب رو به نابودي و بردگي مي روند.
در آن زمان مسلمانان تحت تاثير فلسفه اي كه چشم پوشيدن از خود و تمام آرزوها و وابستگي هاي مادي را توصيه مي كرد در برابر بروز نوعي عرفان قرار گرفته بودند كه پايه هايش بر وهم و خيال درست شده بود. مردم تمام زندگي را يك سايه  فريبنده مي دانستند كه در آن راهي جز دل سپردن به تقدير وجود ندارد و هيچ اختياري را براي خود قائل نبودند. همين قدري گري راه را براي تسلط هرچه بيشتر استعمار غرب و به خصوص انگلستان باز مي كرد و تمدن شرق را در برابر قدرت اروپا كه به اوج شكوفايي اش رسيده بود روزبه روز كوچك تر و ناتوان تر مي ساخت. در چنين شرايطي انديشه و شيوه  انديشيدن اقبال جان تازه اي بود كه در تن نيم مرده  ملت اسلامي جاري شد.
اقبال در حدود 8 سال بعد از بازگشتش از اروپا در سال 1915 ميلادي با انتشار مجموعه  شعرهايش به  نام اسرار خودي پايه هاي فلسفه  اش را كه به خودي معروف شد و در تقابل جدي با انديشه هاي تصوف رايج بود، بنا كرد.
پيكر هستي ز آثار خودي است 
هرچه مي بيني زاسرار خودي است 
خويش را چون خودي بيدار كرد
آشكارا عالم پندار كرد
اقبال در يكي از نامه هايش به پروفسور نيكلسن كه منظومه  اسرار خودي او را به انگليسي ترجمه كرد براي روشن كردن انديشه اش نوشته بود:
هدف اخلاقي و ديني بشر نه تنها سركوب كردن خودي نيست بلكه اثبات آن است و اين ميسر نمي شود مگر اين كه انسان تا منتهاي ممكن شخصيتش را يكتا و منحصر به خود نمايد. و در مقابل عقيده داشت كه اين يكتايي شخصيت جز با نزديكي به خدا به وجود نخواهد آمد.
اقبال با ارايه فلسفه اش و تاكيد بر اصالت جسم و جان آن چنان حركتي را در ميان مسلمانان ايجاد كرد كه او را شايسته عنوان معمار تجديد بناي تفكر اسلامي كرد. سه سال بعد از انتشار اسرار خودي منظومه ديگري از او با نام رموز بي خودي منتشر شد كه در آن اقبال ويژگي هاي آرمان شهرش را بيان مي كرد. جامعه اي كه با يگانه شدن تمام مسلمانان و بر مبناي اصول اساسي اسلام يعني برابري، برادري و آزادگي شكل مي گرفت.
اقبال براي تحقق ايده هايش منتظر زمان نماند و تلاش خستگي ناپذيري براي اين كه مسلمانان را براساس اصل توحيد متحد سازد و آن ها را به كار و تلاش براي داشتن يك زندگي مطلوب و مستقل دعوت كند، آغاز كرد. او براي اين كار به افغانستان، عربستان و فلسطين سفر كرد و تلاش كرد تا نيروي جديدي را در ملت هاي مسلمان ايجاد كند. سخن راني اش در كنگره  اسلامي فلسطين درباره انحطاط و جدايي و مسلمانان آن قدر تاثيرگذار بود كه هيچ كدام از نمايندگان كشورهاي اسلامي با سر بالا از سالن خارج نشدند.
اقبال كه از جواني مبارزات سياسي اش را بر عليه استعمار و براي استقلال هند آغاز كرده بود در سال 1927 ميلادي توانست براي نمايندگي مجلس پنجاب انتخاب شود و 3 سال بعد به رياست جامعه مسلمانان تمام هند رسيد. اقبال كه تلاش هايش را به طور ويژه بر روي ايجاد يك هند بزرگ و يك پارچه متشكل از تمام اديان و نژادها متمركز كرده بود، وقتي اين هدف را خيلي دور از دست رس ديد طرح تشكيل يك دوست اسلامي مستقل را در شمال شرقي هند پي ريزي كرد. طرحي كه در نهايت به تشكيل كشور پاكستان در 1947 ميلادي انجاميد، اگر چه آن موقع بيشتر از 9 سال از مرگ اقبال مي گذشت.
با اين كه اقبال در تمام سال هاي زندگي اش پس از بازگشت از اروپا، بعد از مدت كوتاهي تدريس در دانشگاه هاي هند، به طور جدي به وكالت پرداخت ولي اين هرگز باعث نشد كه در ارايه انديشه ها و ديگر فعاليت هاي سياسي و اجتماعي اش وقفه اي ايجاد شود.
پس از انتشار اسرار خودي و رموز بي خودي دو اثر ديگر با نام هاي زبور عجم و پيام مشرق كه به زبان فارسي و در برابر ديوان شرقي گوته سروده شده بود، از او به چاپ رسيد. پس از اين دو، اقبال جاويد نامه را سرود كه به نظر بسياري پخته ترين اثر و نتيجه افكار و انديشه هاي او بود. شعرهايي كه اقبال براي پسرش جاويد نوشته و  آن ها را به همه  جوانان مسلمان تقديم كرده بود، همانند سنايي در سيرالعباد الي المعاد و يا دانته در كمدي الهي ، اقبال هم در جاويد نامه به كمك مرادش مولانا و زروان كه به شكل يك فرشته خودش را نشان مي دهد و روح زمان و مكان است از زمين بلند مي شود، به افلاك مي رود و با ارواح پاك و اهريمني برخورد مي كند و از آن ها درباره حال و روزشان سوال مي كند. شايد جالب ترين قسمت اين سفر معنوي آن جايي باشد كه اقبال در آسمان ها نيچه را ملاقات مي كند. از نظر حكيم لاهوري نيچه فيلسوفي ويران گر است كه حباب انديشه هاي مادي غرب را نابود كرده و درست مثل يك قهرمان غرب را به زانو در آورده است. اقبال معتقد بود كه اگر چه سخنان نيچه در ظاهر كفر آلود است، اما او در واقع مومن است و برخلاف عقلش كه خدا را انكار مي كند قلب او به وجود خدا ايمان دارد. در جاويدنامه هم اقبال پس از گذشتن از آسمان هفتم در افلاك نيچه را مي بيند و وقتي كه از مولانا درباره او سوال مي كند، پير رومي جوابش را در چند بيت اين گونه بيان مي كند.
عاشقي در راه خود گم گشته اي 
سالكي در راه خود گم گشته اي 
آن چه او جويد، مقام كبرياست 
اين مقام از عقل و حكمت ماوراست 
او به لا درماند و تا الا نرفت 
از مقام عبد هو بيگانه رفت 
ورنه او از خاكيان بي زار بود
مثل موسي طالب ديدار بود
اقبال پس از جاويد نامه اثر ديگري را با نام پس چه بايد كرد اي اقوام شرق؟ در كنار مسافر كه نتيجه سفرش به افغانستان بود به چاپ رساند. آخرين اثر او نيز كه به ارمغان حجاز معروف شد و به سبك دوبيتي هاي بابا طاهر و مانند ساير اشعارش در بيان انديشه هاي سياسي، اجتماعي و ديني اش سروده شده بود پس از مرگ اقبال منتشر شد.
گرچه اقبال به طور آشكار از شعر تنها به عنوان وسيله اي براي بيان افكار و انديشه هايش استفاده مي كند و به بيان خودش هيچ وقت از شعر، هدف شاعري نداشته است، اما داراي جايگاه بلند و شايسته اي در شعر فارسي است و در سروده هايش به جز قصيده بقيه انواع شعر ديده مي شود. اقبال غزل هايش را بيشتر به سبك عراقي و با پيروي از مولانا و حافظ مي گفت و گاهي نيز به سراغ سبك هندي، اما دور از دشواري  ها و رازگويي اش مي رفت.
نقش اقبال در رشد ادبيات هند تا آن جا بود كه رابيندرانات تاگور شاعر مشهور هند در پيامي كه بعد از مرگ او براي خانواده اش فرستاد نوشت: مرگ او در ادبيات خلا و فقداني ايجاد مي كند كه هم چون زخم عميقي براي التيامش سال هاي بسياري لازم است. هند به دشواري مي تواند از فقدان شاعري كه سروده هايش جنبه جهاني و ارزش بشري دارد چشم بپوشد
پيغام تاگور در 22 آوريل 1938 ميلادي به دست خانواده اقبال رسيد. درست فرداي آن روزي كه به منيره اقبال خبر داده بودند پدرش زياد زنده نمي ماند. دست پاچه همه چيزهايش را جمع كرد تا خودش را برساند. وارد اتاق كه شد دلش ريخت. همه دور تخت جمع شده بودند و سرهاشان را پايين انداخته بودند. خودش را به كنار تخت رساند. اقبال گوش هايش سنگين شده بود و چشم هايش هم درست نمي ديد، اما هنوز مي توانست احساس كند كه دخترش آن جا كنارش ايستاده است. انگار منتظر همين بود. دست هاي دخترش را گرفت، چشم هايش را بست و ديگر باز نكرد. آن ها كه زودتر از منيره آمده بودند توانستند آخرين دوبيت اقبال را از زبان خودش بشنوند.
سرود رفته باز آيد كه نايد
نسيمي از حجاز آيد كه نايد
سرآمد روزگار اين فقيري 
دگر داناي راز آيد كه نايد

سرخ ها دارند مي آيند
سناتور مك كارتي و دوستانش احساس مي كردند خطر بزرگي كه به ا ش مي گويند كمونيسم امنيت امريكا را تهديد مي كنند پس شروع كردند به تفتيش آدم ها، آدم هايي كه زندگي شان به خاطر جرمي كه وجود نداشت نابود شد
005706.jpg
چارلي چاپلين در دادگاه فوريه 1950
كورش علياني 
در تاريخ ايالات متحده دو دوره هست كه ترس سرخ (همان ترس از كمونيسم) اين كشور را حسابي به هم ريخته است. بار اولش سال هاي 1917 تا 1920 بود. سال 1917 در روسيه انقلاب شد. لنين به روسيه برگشت و چون بلشويك ها در انتخابات مجلس موسسان آن قدر كه او فكر مي كرد راي نياوردند، انتخابات مجلس موسسان را باطل كرد. امريكايي ها مي ترسيدند كه در امريكا هم انقلاب كمونيستي بشود. ماجراهاي سال 1919 ايالات متحده اين ترس را دامن زد. در سياتل همه اعتصاب كردند، افتضاح تر بوستون بود كه پليسش اعتصاب كرده بود. حالا كي بايد اعتصاب را مهار مي كرد؟ كلي بمب هم اين طرف و آن طرف گذاشته بودند يا با پست براي آدم هاي مشهور (اغلب سرمايه دارها و سياست مدارها) فرستاده بودند. امريكا داشت به هم مي ريخت.
در سال 1920، جلو دفتر شركت جِي پي مورگان در وال استريت بمب گذاشتند. چهل و پنج كيلو ديناميت و دويست و سي كيلو آهن پاره، چهل نفر را كشت و سيصد نفر را زخمي كرد. در اوضاع و احوال آن روز امريكا كه مدتي بود كسي جنگ هاي داخلي يادش نمي آمد و هنوز هم هيچ ديوانه اي با هواپيما به هيچ برجي نكوبيده بود، اين بمب چيزي شبيه ماجراي يازده سپتامبر بود. اعلان جنگ يك ناشناس به يك ملت. مظنون اصلي؟ كمونيست ها، تندروها و خارجي ها. چرا؟ معلوم است ديگر. اگر اين ها نه، پس كي؟ ميهن پرستي امريكايي يك باره جوشيد و زد بيرون. سناتور مك  كلار گفت تندروها را بايد گرفت و به يك جزيره  پرت تبعيد كرد. جايي مثل گوآم.
ژنرال وود روي دست او بلند شد و گفت مي ريزيم شان توي كشتي هاي سنگي اي كه بادبان هاشان سربي باشد.
مردم واشنگتن هم كه حوصله  اين رجزخواني هاي شاعرانه را نداشتند و به عمل بيشتر اهميت مي دادند ريختند و يك نفر از تندروها را از زندان كشيدند بيرون و آويزانش كردند. دولت هم كه ديد وقت عمل است با فرماندهي پالمر، دادستان كل، حمله را به آنارشيست ها، سوسياليست ها و كمونيست ها شروع كرد. چپي هاي فعال را گرفتند و زندان كردند. براي اين كارها دو قانون بود كه خيلي به كار مي آمد؛ قانون ضدجاسوسي سال 1917 و قانون ضد آشوب گري سال۱۹۱۸. اين قانون ضد آشوب گري كولاك بود. بند چهارش به مدير عامل پست اجازه مي داد محموله هاي سوسياليستي را توقيف كند.
در اين فضاي سوءظن، بيگانه ترسي و توطئه انديشي، دو نفر آنارشيست ايتاليايي تبار را با يك محاكمه  سريع كه چندان عادلانه هم به نظر نمي رسيد اعدام كردند. با اين كار سروصداي اعتراض به دولت امريكا از كشورهاي ديگر هم بلند شد.
يك عده هم بودند كه در همان هاليوود هم  دست و هم داستان سناتور بودند و در دادگاه ها به نفع او شهادت مي دادند. يكي از اين شاهدان مشهور و خشمگين، والت  ديزني است. همان والت ديزني كه دوست ما است و آن همه كارتون برايمان ساخته است 
در سال هاي بعد، تا وقتي جنگ دوم جهاني شروع شد و امريكا و شوروي درگير اين جنگ شدند، اين ترس كمي فروكش كرده بود و وقتي اين دو كشور در برابر آلمان نازي متحد شدند، سرخ ترسي هم ناپديد شد. در سال 1945 هيتلر يك گلوله توي مخ خودش زد و قال قضيه  جنگ دوم جهاني كنده شد. اين شد كه سال 1948 دوباره سرخ ترسي در امريكا شروع شد. اين بار دوم همان است كه اسمش را مك كارتيسم گذاشته اند. همه با رهبري سناتور جوزف مك  كارتي افتاده بودند دنبال اين كه كي مشكوك مي زند تا بگيرند و زندان و محاكمه اش كنند. حالا اگر پا مي داد كه تبعيد يا اعدامش كنند كه ديگر چه بهتر. اين بار هم دنبال كمونيست ها و تندروها بودند و صد البته منظورشان از تندرو، راستي ها و نژادپرست ها و مذهبي ها نبود. تندرو در امريكا يعني تندروي دست چپي و حداكثر تندروي آنارشيست. سناتور و دوستانش احساس مي كردند خطر بزرگي كه به ا ش مي گويند كمونيسم، امنيت كشور را تهديد مي كنند و براي همين هم دست به كار شده بودند. يك عده  ديگر هم بودند كه صحبت از حقوق بشر، آزادي هاي مدني و قانون اساسي مي كردند. طبيعي است كه وقتي خطر به آن بزرگي كشور را تهديد مي كرد، حرف اين دسته  دوم به جايي نمي رسيد.
در آن دوران در داروخانه روي جعبه داروها  اين واژه ها را نوشته بودند: فقط جهت مصرف خارجي. جنگ كره يكي از نمودهاي اين مصرف خارجي بود. با اين بهانه ها به كره حمله كردند، با اشغال گران چيني جنگيدند، دو ميليون كره اي را به كشتن دادند و كشور كره را از وسط دو نيم كردند، تا جلو نفوذ بيشتر كمونيسم را در آسيا بگيرند. رييس جمهور آيزنهاور، ژنرال پيروز جنگ دوم جهاني، تازه سناتور مك  كارتي را يافته بود و از هم كاري با او در هر دو عرصه  سياست خارجي و داخلي لذت مي برد.
005700.jpg
مك كارتيسمشروع پاك سازي كتاب خانه ها
۱ ارديبهشت، 21 آوريل 1953
كلمه  مك كارتيسم را اولين بار هربرت بلاك، كاريكاتوريست واشنگتن پست، در 29 مارس 1950 در يك كاريكاتور به كار برد. او چهار نفر از رهبران حزب جمهوري خواه را كشيده بود كه مي خواستند يك فيل را روي ستون لرزاني از ده سطل بزرگ رنگ كه روي هم سوار بودند بنشانند، روي سطل بالايي نوشته بود مك كارتيسم. فيل (نشان حزب جمهوري خواه) با تعجب و بي ميل مي پرسيد مي خواهيد من را آن رو بنشانيد؟
البته ظاهرا آن رفقا توانسته بودند و آن فيل گنده  بيچاره را روي آن ستون لغزان نشانده بودند. اين قصه تا سال 1954 كه شبكه  اِي بي سي در برنامه  عصرانه اش خبرهاي دست اول از دسته گل هاي جديد سناتور را گنجاند، ادامه داشت. كم كم بقيه  رسانه ها هم شير شدند و گه گاه خبري از كارهاي مك  كارتي پخش مي كردند. يكي از تم هاي ثابت اين جور برنامه ها نقل داستان زندگي از هم پاشيد ه  كساني بود كه سناتور و دوستانش به كمونيست بودن متهم شان كرده بودند، سكه  يك پول شان كرده بودند، و در نهايت شواهد كافي هم براي محكوم كردنشان نداشتند. اين داستان ها اين قدر اثر داشتند كه از آن به بعد در امريكا به هر فشار سياسي و پرونده سازي اي مي گويند مك كارتيسم. آرتور ميلر همان وقت ها نمايش نامه  بوته  ذوب را نوشت تا با استعاره و كنايه اين اوضاع را تصوير كند و بگويد اين اتفاق در هر زمان و مكان ديگري هم مي تواند بيفتد.
اوج غم بار اين جنون ترس از كمونيسم در داستان محاكمه  روزنبرگ ها بود. جوليوس و اتال روزنبرگ زن و شوهري امريكايي و كمونيست بودند. بعد از اين كه امريكايي ها فهميدند شوروي هم توانسته است بمب اتم بسازد، كارد به دارودسته  سناتور مك  كارتي مي زدي خون شان در نمي آمد. حالا ديگر ايالات متحده تنها قدرت اتمي جهان نبود. براي همين افتادند دنبال اين كه كدام جاسوس بي همه چيزي اسرار اتمي را به شوروي لو داده است. باور نمي كردند شوروي خودش يا با كمك اسيران آلماني توانسته باشد اين كار را كند.
بگير بگير در آزمايشگاه هاي لوس آلاموس شروع شد و در نهايت ليست سياه، بعد از كلي چرخيدن، روي چند اسم متمركز شد. يكي از اين اسم ها ديويد گرين گلس بود؛ گروه باني كه در پروژه  به  كلي سري منهتن (ساخت بمب اتم) در آزمايشگاه هاي لوس آلاموس يك تكنيسين ساده بود. به گرين گلس بدبخت گفتند به كشورش خيانت كرده و اين خيانت آن قدر بزرگ است كه بي بروبرگرد اعدامش مي كنند. مگر اين كه هم دستانش را لو بدهد. جوان بيچاره اسم خواهرش اتال و شوهرخواهرش جوليوس را آورد. آن ها كمونيست بودند و اين وصله به شان مي چسبيد و مي توانستند سه تايي حبس طولاني اي را بكشند. بازپرس ها از اين كه حالا به اسم هاي چاق و چله اي رسيده بودند هيجان زده شدند و روزنبرگ ها را گرفتند و محاكمه كردند. روزنبرگ ها اتهام خيانت و جاسوسي را رد كردند. مدركي هم در كار نبود. مهم ترين مدرك شهادت ديويد گرين گلس بود.
اما در نهايت، در كمال ناباوري، بر اساس همان چهار كلمه حرف نيم بند ديويد، روزنبرگ ها را در سال 1953 در زندان سينگ سينگ نيويورك اعدام كردند. به ديويد گرين گلس هم به خاطر حسن رفتار و هم كاري تخفيف دادند و ده سال زندانش كردند. پسرهاي روزنبرگ ها هم بي كس و تنها ماندند. هيچ كدام از بستگان شان جرات نمي كرد سرپرستي اين دو را به عهده بگيرد. هيچ بعيد نبود دادگاهي پيدا شود و همين كار را نشانه  خيانت بگيرد و حكم به تبعيد يا زندان براي خاينان بدهد. در نهايت يك زوج ترانه نويس، آن و آبل ميروپول، خيرخواهانه سرپرستي رابرت و مايكل روزنبرگ را پذيرفتند. پسرها بيست و دو سال بعد با هم كتابي نوشتند به نام ما پسران شماييم ؛ ميراثِ اتال و جوليوس روزنبرگ ، بعدها در سال 2004 رابرت خود به تنهايي كتاب ديگري نوشت به نام يك اعدام در خانواده؛ سِير يك پسر.
دايي ديويد نگون بخت بعد از ده سال زندان، از خجالت اسمش را عوض كرد و رفت با يك اسم مستعار يك گوشه  پرت زندگي كرد تا سال 2001 كه بالاخره به خبرنگارها گفت كه به خاطر زن و فرزندش قبول كرده بوده كه عليه خواهر خودش قسم دروغ بخورد و شهادت دروغ بدهد. قصه به همين جا ختم نشد. سال ها بعد از اعدام روزنبرگ ها، امريكايي ها توانستند رمز مخابراتي روس ها را در پروژه اي با نام ونونو بشكنند و به متن پنهان سندهاي بسياري كه در دست داشتند پي ببرند. در اين سندها هيچ چيز عليه اتال نبود و در مورد جوليوس هم تنها خبر از يك ارتباط ساده بود و نه جاسوسي اسرار اتمي. بعدها هم كه با سقوط شوروي بسياري از آرشيوهاي كي جي بي (سازمان جاسوسي شوروي) را باز كردند هم خبر جديدي به دست نيامد. سناتور باز هم گل كاشته بود.
درباره سناتور جوزف مك كارتي 
چهارده نوامبر 1908 روز تاريخ سازي است؛ جوزف مك كارتي در اين روز در مزرعه اي در گراندشوت در ويسكانسين به دنيا آمد. مادربزرگ پدريش آلماني بود و آن يكي مادربزرگش و پدربزرگ هايش ايرلندي. بزرگ كه شد، رفت و در دانشگاه ماركت در ميلواكي حقوق خواند. در سال 1935 فارغ التحصيل شد. سال بعد رفت در يك دفتر وكالت كارش را شروع كرد. در سال 1936 حوصله اش سر رفت و كمي تلاش كرد تا با كمك حزب دموكرات (آن وقت هنوز جمهوري خواه نشده بود) دادستان ناحيه بشود كه نشد. سه سال بعد، بالاخره توانست داديار ناحيه بشود. باز هم بد نبود. در سال 1942 كه امريكا وارد جنگ دوم جهاني شد، او را به نيروي دريايي فرستادند. هر چند كه به خاطر وكيل بودنش بايد از خدمت نظام معافش مي كردند. به هر حال در همين دوران شانسش زد و در يك درگيري كارهاي مهمي كرد و خودش به خودش لقبي داد تقريبا مثل جويِ خفن تيرانداز. بعدها زياد به اين لقبش مي نازيد. در سال 1944، كه هنوز درگير جنگ بود، تلاش كرد جمهوري خواه ها او را در ايالت ويسكانسين، نامزد خودشان براي انتخابات سنا كنند، اما سناتور الكساندر ويلي راحت زدش كنار و نا مزد جمهوري خواه ها شد. بالاخره در سال 1945 كارش در ارتش تمام شد و برگشت به همان شغل دادياري اش. مبارزه  انتخاباتي اش را هم خيلي منظم براي انتخابات سال بعد سنا شروع كرد. اگر مي توانست رابرت لافلت را شكست بدهد، نامزد حزب جمهوري خواه مي شد، كه شد و بعد هم رقيب دموكراتش را با دو راي در برابر هر راي شكست داد و سناتور شد. از اين به بعد، اين آدمي كه يك شبه از دموكرات بودن دست كشيده بود و جمهوري خواه شده بود، تا مدت زيادي هر جا دعوتش مي كردند مي رفت و راجع به هر چيزي كه مي خواستند صحبت مي كرد، از قانون مسكن بگير تا سهميه  شكر. دنبال شهرت بود و مي ترسيد شهرت سراغش نيايد، براي همين همه طرف دنبالش مي گشت. بالاخره ستاره  اقبالش از اين تعقيب و گريز خسته شد و بعد از سخن راني اش در باشگاه زنان جمهوري خواه در ويلينگ، برگشت و به  اش چشمك زد. كسي آن سخن راني را ضبط نكرده است، اما با جست وجو در روزنامه ها مي فهميم سخن راني تندي بوده و خواستار تعقيب يك فهرست طولاني (بيش از دويست نفر) از كارمندان دست چپي وزارت خارجه شده بوده. جنگ بي امان سناتور عليه كمونيست ها از اين جا شروع شد.
دوم مي 1957 هم روز تاريخ سازي است. سناتور بالاخره رضايت داد و دست از سر اين دنيا برداشت. بين اين دو روز، اين عضو حزب جمهوري خواه حدود ده سال (از سال 1947 تا سال 1957) سناتور منتخب ايالت ويسكانسين بود و در شش سال از اين ده سال، او و كميسيون اش داشتند پدر هر كس را كه علايم مشكوك به كمونيسم درش ديده بودند، درمي آوردند.
به اين دوره  شش ساله (1954 1948) مي گويند دوران سرخ ترسي دوم يا دوران مك كارتيسم.
هاليوود و مك كارتيسم 
وقتي از دوران حكم راني جنون بر كشوري با وسعت ايالات متحده امريكا صحبت مي كني، ساده دلانه ترين كار اين است كه پي فهرست نام و نشاني تمامي قربانيان فاجعه باشي. اما دانستن نام چند نفر در اين ميان خالي از لطف نيست. از روزنبرگ ها كه بگذريم، مي رسيم به ليست هاي سياه هاليوود. وقتي به يك نفر در هاليوود مشكوك مي شدند، اعلام مي كردند كه اسمش در ليست سياه است. از آن به بعد ديگر هيچ كس به او كار نمي داد و هيچ قراردادي با او نمي بستند، تا زماني كه در دادگاه محاكمه اش كنند و تكليفش را معلوم كنند.
يك عده هم بودند كه در همان هاليوود هم  دست و هم داستان سناتور بودند و در دادگاه ها به نفع او شهادت مي دادند. يكي از اين شاهدان مشهور و خشمگين، والت  ديزني است. همان والت ديزني كه دوست ما است و آن همه كارتون برايمان ساخته است. اما از قربانيان مشهور، يكي آرتور ميلر است. نمايش نامه نويس مشهور و همسر مرلين مونرو. ميلر خيلي شانس آورد كه دادگاه قبول كرد با يك جريمه  سنگين دست از سرش بردارد. بعدها او نمايش بوته  ذوب را براساس شكار جادوگران در شهر سلم و با اشاره هاي استعاري و كنايي به مك كارتيسم نوشت. باز هم اسم مشهور هست؛ برتولت برشت، نمايش نامه نويس مشهور آلماني و چارلي چاپلين و اورسن ولز بازيگر و كارگردان معروف سينما.
چندي پيش، آخرين شاهد بازمانده  مك  كارتيسم هم جان سپرد. اليا كازان، كارگردان مشهور سينما نيز از شهاد  دهنده هاي دادگاه هاي مك  كارتيسم بود، هشت نفر را لو داده بود و فيلم وحشت در خيابان ها را با همين گرايش به مك كارتي، ساخته بود.

فهرست
آقاي رييس جمهور دات كام 
ماجراي ما و تبليغات
فهرست
سينما تلويزيون
فيلم برجسته جشنواره فجر در تابستان
جكي چان بازيگر يا تاجر؟
رويداد هفته
تلويزيون
يك مديري تنها و غمگين 
خوش ركاب تصادفي!
گوي و تمشك هاي نوروزي 
ورزشي
نابغه نفرت انگيز
ساكت باشيد!
رويداد هفته
اجتماعي
به ريسمان خدا چنگ زنيد و پر اكنده نشويد
زندگي
مسوولان در به در به دنبال مقصر مي گردند
BBC وCNN ايران را تبليغ مي كنند
رويداد هفته
سينما
دردسرهاي يك روايت پيچيده 
خفاش ابدي 
دانش
با دستاني پر از افتخار
از كجا شروع كنيم؟
داستان صدا
پروژه ناتمام
روزها
رويدادها
مرد گذشته و آينده
سرخ ها دارند مي آيند
جهان كوچك
كشتار در نسخه جديد كلمباين 
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  دانش  |  سينما  |
|  داستان صدا  |  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |  موفقيت  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |