- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره دوازدهم - شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۳ - ۱ صفر ۱۴۲۶ - Mar 12, 2005
docharkhe
خيلي سخت است شبِ چهارصدم بهتر از قبل باشيد
حدود سيصدوپنجاه شب در مجموعه هاي طنز شبانه تلويزيوني ظاهر شده و معتقد است كار خداست كه مردم هنوز تحمل اش مي كنند
004512.jpg
وقتي به فتحعلي اويسي فكر مي كنيد، اولين نكته اي كه به ذهن تان مي رسد تغيير مسير كاري اوست و شهرت فراگيري كه برعكس همكاران بازيگرش، بيشتر در سنين ميان سالي به سراغش آمده است. من هم از او درباره همين چيزها پرسيدم و سعي كردم تا حدي لحن شيرين و اصطلاحات به جايي را كه در طول اين گفت و گو از طريق آن با ما حرف زد، منتقل كنم. مجيد توكلي براي جور شدن اين گفت وگو خيلي زحمت كشيد و در شكل دادن مسير گفت وگو موثر بود.
امير قادري 
بهتر است از اين سوال هاي هميشگي پرهيز كنيد كه كي آمدي وكي مي روي و كي مي خواهي بميري و
اختيار داريد آقاي اويسي. اشتباه نكنم شما فوق ليسانس كارگرداني سينما داريد؟
بله، از دانشگاه ايالتي تگزاس.
بعد اگر از شما بپرسم چي شد كه رفتيد سراغ اين رشته، سوال تكراري است؟
راستش از همان اول وقتي ديپلم گرفتم در كنكور دانشگاه هنرهاي زيبا شركت كردم و هر دو بار رد شدم. در قسمت كتبي اش رد مي شدم. به همين دليل تصميم گرفتم اين رشته را حتي اگر شد، بروم و در خارج ادامه بدهم.
آن موقع ها بازيگري توي فكرتان نبود؟ فقط كارگرداني؟
آن جا كه رفتم كارگرداني خواندم ولي در كارها به همديگر كمك مي كرديم و دوستاني كه بازي ام را ديده بودند، از من خواستند تا در دانشكده بازيگري هم دوره اي بگذرانم. اين شد كه بازيگري هم خواندم.
نمي دانستم. آن وقت چه سالي به ايران برگشتيد؟
۱۳۵۴
به عنوان بازيگر مشغول شديد؟
نه. به عنوان كارگردان در تلويزيون استخدام شدم. بيشتر فيلم هاي مستند مي ساختم. به محض ورود هم فيلمي براي كانون پرورش فكري ساختم به اسم سه شنبه آخر كه در همان سال برنده چند جايزه از جشنواره هاي داخلي شد.
داستانش چي بود؟
چي بود چي بود آها، داستان بچه اي است كه همراه ننه اي كه تا پيش از اين مي آمده و كارهايش را مي كرده، سفري به پايين شهر انجام مي دهد و آن چه مي بيند برايش خيلي جالب است.
 بيشتر درباره بچه ها فيلم مي ساختيد. قهرمان هاي اولين كار حرفه اي سينمايي تان مريم و ميتيل هم چند تا بچه بودند.
 علاقه خودم بچه ها هستند. هنوز هم اگر فرصتي پيش بيايد براي بچه ها كار مي كنم. چون اصلا سينما مال بچه هاست. تخيل سينما به  درد بچه ها مي خورد. تماشاي صورت بچه ها بعد از ديدن فيلم خيلي برايم جذاب است. از تخيل بچه ها خيلي خوب مي شود استفاده كرد. مي توانيم دست بچه ها را بگيريم و آن ها را به جاهاي دور ببريم.
خود شما چنين خاطراتي از بچگي  تان داريد؟
بله. هر چيزي در دوران كودكي ديده ام، در ذهنم حك شده.
چه فيلم هايي بود؟
اولين فيلمي كه ديدم مربوط مي شود به سال۱۳۳۱. زاهدان سينمايي داشت كه يك نفر پلاكاردي را كول مي گرفت و دور شهر راه مي افتاد و اسم فيلم را تبليغ مي كرد. اين طوري فيلم چهارراه حوادث به كارگرداني آقاي ساموئل خاچيكيان را ديدم و پلان به پلانش را هنوز حفظم.
هيچ وقت فكر مي كرديد كه بعدا خودتان هم در فيلم ها بازي كنيد؟
ابدا. به نظرم خيلي دست نيافتني مي آمد.
بعضي تصميم ها را آدميزاد در يك لحظه مي گيرد. هر چند كه شايد گرفتن اين تصميم براي خودش پيش زمينه اي داشته باشد. يادتان هست كه كي به خودتان گفتيد مي خواهم بازيگر شوم؟
رفقا خيلي موثرند و پيش نهادهايي كه به آدم مي كنند. بروبچه هايي كه هم كلاسم بودند هميشه به من مي گفتند تو بايد جلو دوربين باشي نه پشتش. البته شخصا هر رشته اي را كه به سينما مربوط مي شد دوست داشتم، ولي پيش نهادهاي اطرافيان بود كه مرا به اين سمت هل داد. اصلا فكر مي كنم به خصوص وقتي بچه ايم و سن و سالي نداريم، اين پيش نهادهاي اطرافيان است كه روش زندگي ما را تعيين مي كند.
چه جالب. حالا كه مي گوييد مي بينم درباره شخص من هم اين حرف كم و بيش مصداق داشته ما كه هنوز به آن حد نرسيده ايم كه به شيوه سيستماتيك براي زندگي مان تكليف تعيين كنيم. پس چنين اتفاق هايي خيلي مهم است. تشويق شدن در كودكي خيلي مهم است.
004521.jpg
دو بار در امتحان كتبي سينما رد شدم و همين اتفاق، بيشتر تحريكم كرد تا بروم و هر طور كه هست اين رشته را ادامه بدهم. به درد كار ديگري هم نمي خوردم 
توكلي: كسي به شما زور نكرد دكتر و مهندس شويد؟
پدرم دوست داشت پزشك شوم. مي گفت اگر اين حرفه را انتخاب كني و در روستايي گير بيفتي، باز كاري بلدي تا مردم روستا چهار تا تخم مرغ بياورند بگذارند كف دستت. اما تشويق مردم كار خودش را كرد.
اين حرفه لابد برايتان خيلي مهم و جدي بوده كه تصميم گرفتيد براي ادامه تحصيل به خارج برويد.
اغلب كساني كه آن موقع براي آموختن حرفه اي از ايران خارج مي شدند، سراغ رشته هاي ديگري مي رفتند. در دانشگاه خودمان، اگر چهارصد نفر ايراني داشتيم، 399 تايشان مهندسي نفت مي خواندند يا راه سازي يا مثلا مي خواستند آرشيتكت شوند. اما من به محض اين كه وارد شدم گفتم مي خواهم سينما بخوانم. آن جا كسي پزشكي نمي خواند. چون دوره اش دوازده سال بود و پدر آدم درمي آمد و حتي خود امريكايي ها هم سراغش نمي رفتند! بعد از من يكي دو نفر آمدند و مي خواستند سينماگر شوند كه نمي دانم چه اتفاقي برايشان افتاد.
چرا در ايران اين رشته را دنبال نكرديد؟ گفتيد دو بار رد شديد؟
آره. دو بار در امتحان كتبي رد شدم و همين اتفاق، بيشتر تحريكم كرد تا بروم و هر طور كه هست اين رشته را ادامه بدهم. به درد كار ديگري هم نمي خوردم.
استاداني كه ردتان كرده بودند را بعدا ديديد؟
 بله. آقاي سمندريان هم ابراز خوش حالي كرد يكي اين قدر سرتق بوده كه هر جور شده رفته رشته مورد علاقه خودش را خوانده مثل اين مجيد توكلي كه اين قدر زنگ زد تا بالاخره ما را كشيد اين جا.
اين كه گفتيد واكنش اطرافيان در تعيين مسير كاري آدم خيلي مهم است، به نظرم در تغيير مسير اخير شما و ادامه فعاليت به عنوان يك بازيگر كمدي نقش داشته است. سال ها هنرپيشه فيلم هاي جدي بوديد.
به هر حال توجه اطرافيان هم در اين مسير نقش داشت.
يادم هست قسمت اول بدون شرح را كه ديدم، به نظرم آمد چه قدر نقش كمدي به شما مي آيد. برعكس تلقي كه تا آن موقع از شما داشتم. يعني چيزي نبود كه پنجاه قسمت سريال بگذرد و تازه آن موقع جا بيفتد.
 كار طنز چيزي نيست كه تجربه و آموزش نقش چنداني در آن داشته باشد. يا در خون تان هست يا نيست. در زندگي روزانه هم شما مثلا ده نفر را مي بينيد، اما ملاقات با يكي از آن ها برايتان مطبوع است. حرفي كه مي زند، عملي كه انجام مي دهد
توكلي: قبل از بدون شرح هم در يك سريال نوروزي بازي داشتيد كه كارگردان اش آقاي بقايي بود.
بله. آن هم بود.
 يك قسمت از آن را ديدم و به نظرم رسيد هر ديالوگ معمولي يا حتي لوسي كه مي گوييد چه قدر بامزه است. با همان خاطره به نظرم رسيد دست اندركاران سريال بدون شرح چه انتخاب هوشمندانه اي داشته اند.آن ها هم اين سريال آقاي بقايي را ديده بودند؟
بله. انگار تماشاي اين سريال روي دعوت از من تاثير داشته.
خب، بقايي چه طور به فكرش رسيد تا از شما در نقش طنز استفاده كند؟
با بقايي دوست بودم. قبلا هم با هم در چند سريال كار كرده بوديم. اما اتفاق هم در سينما خيلي مهم است. اين طوري زندگي آدم صدوهشتاد درجه تغيير مي كند.
البته آدم بايد براي درك آن اتفاق آماده باشد.
حتما. گفتم كه كار طنز بايد در خون آدم باشد. سعدي هم يك شعر دارد: درختي كه تلخ است وي را سرشت‎/ گرش برنشاني به باغ بهشت بقيه اش را يادم نيست. مجبورم دوباره بروم سراغ حافظا خلاصه منظورش اين است كه درختي كه ذاتش تلخ است، اگر در باغ بهشت هم آن را بكاري، ميوه شيرين به تو نمي دهد. به ژن و توارث خيلي معتقدم. با سعدي حال مي كنم وقتي مي گويد عاقبت، گرگ  زاده گرگ شود. سال ها پيش هم در سرماي سي درجه زير صفر، با همين حرف ها و كارها اجازه نمي دادم در پشت صحنه يك كار، خيلي به بچه ها بد بگذرد.
 سر چه كاري؟
فيلم ميرزا كوچك خان، كار آقاي قويدل. نه سريالش. پشت پلك هاي مان يخ زده بود. ولي داشتيم مي خنديديم.
 سال 1362 بود ديگر. درست است؟ اووووه. تقريبا بيست سال بعد اولين نقش هاي كمدي تان را بازي كرديد. جالب نيست كارگردان هايي كه بيست سال با شما كار كرده بودند و شما را مي شناختند، به فكرشان نرسيده بود تا از شما در نقش هاي كمدي استفاده كنند؟
سينماي اين جا تابع شرايط است. بودجه حرف اول را مي زند. به همين خاطر كم تر پيش مي آيد يكي ريسك كند و بچه ها كاناليزه مي شوند. كارگردان ها مي ترسند و حق هم دارند.
004515.jpg
عكس ها: جوادمنتظري 
دوستي دارم كه حالا بيست و پنج ساله است. مي گفت موقع نمايش مجموعه سربه داران بچه بوده و موقع آمدن من روي صفحه تلويزيون، جرات نداشته سرش را بالا بياورد و پشت مبل قايم مي شده 
فرهنگ ما خيلي غني است احتياجي به وارد كردن اصطلاحات نداريم. شنيدن اغلب اين اصطلاحات جديد لذت بخش نيست. بعضي از لغاتي را كه بچه خودم به كار مي برد نمي فهمم. مثلا  زاقارت يعني چي؟

و بهروز بقايي همين چيزها را در مراودات روزمره با شما ديده بود كه بازي در آن طنز تلويزيوني را به شما پيش نهاد كرد؟
بله. البته قبل از آن با محمدرضا هنرمند در موميايي 3 كار كرده بودم. اگر هم هي جو ساخته منوچهر عسكري نسب را طنز حساب كنيد، به هر حال آن هم بود. در نقش هايي هم كه داريوش مهرجويي در هامون و بانو به من واگذار كرد، رگه اي از طنز وجود داشت. بانو اكران شد؟
با تاخير بله.
خودم كه هنوز نديده ام. ولي بعدا خيلي ها از سكانس حضورم با آقاي انتظامي در استخر كه نشسته بوديم و چرت و پرت مي گفتيم تعريف كردند. خود مهرجويي هم پشت دوربين از خنده غش كرده بود.
 به مورد خيلي خوبي رسيديم. به نظرم مهرجويي توانايي خيلي خوبي دارد تا از شرايط محيط و شخصيت بازيگرها در برابر دوربين استفاده كند.
 همين طور است. از حضور كوتاهم در فيلم هامون هم به همين دليل راضي ام. چون مردم خوش شان آمده بود.
خاطره اي از كار با مهرجويي نداريد؟
خيلي دوست داشتم باز هم با مهرجويي كار كنم. چون همين طوري ازش خوشم مي آمد. ولي روزگار، شرايطي ايجاد مي كند و بين  آدم ها فاصله مي اندازد. مهرجويي كارگردان خيلي باهوشي است. توي ذهن خودش هم يك تلنگرهايي براي كار مجدد خورده بود. فيلم نامه كارآگاه يحيي را هم با توجه به شخصيت و بازي من نوشت. اين را بعدا در يك گفت و گوي مطبوعاتي مهرجويي خواندم، كه البته اين پروژه هم به نتيجه نرسيد. كارآگاه يحيي كار طنز نبود ها.
شايد مهرجويي به اين نتيجه رسيده بود كه شما مي توانيد به يك نقش جدي هم وجه شيريني ببخشيد. نقش هايتان در هامون و بانو هم كه در اصل طنز نبود.
 حتي به نقشم در سربداران كه آن قدر منفي است، سعي كردم چنين لايه شيريني اضافه كنم. دوستي دارم كه حالا بيست و پنج ساله است. مي گفت موقع نمايش اين مجموعه بچه بوده و موقع آمدن من روي صفحه تلويزيون، جرات نداشته سرش را بالا بياورد و پشت مبل قايم مي شده. با اين حال دزدكي سرش را بالا مي آورده و نگاه كوچكي مي انداخته. به نقش هاي گزنده هم چيزي اضافه مي كنم كه آزاردهنده نباشد و قابل ديدن باشد.
 نگران نيستيد كه حالا بعد از انجام اين همه كار طنز و تثبيت چهره جديد شما، اگر قرار باشد كار جدي انجام دهيد، مردم نپذيرند و باور نكنند؟
خب، شايد كمي در اين عرصه زياده روي كردم. شايد بايد يك كار جدي انجام مي دادم و يك طنز. پسرم مطلبي را توي يكي از اين هفته نامه ها خوانده بود كه وقتي در فيلم بشارت منجي درباره زندگي حضرت مسيح (ع) من روي پرده ظاهر مي شدم، جماعت مي زدند زير خنده؛ و نويسنده نتيجه گرفته بود كه ديگر نمي توانم جز كار طنز بازي كنم. در حالي كه اين طوري نيست. شايد در ابتدا، به قول خودم لََدالورود، مردم نكته طنزآميزي با ديدن من به ذهن شان خطور كند. اما بعدا خيلي زود فراموش مي كنند و شخصيت جديدم را خواهند پذيرفت.
همين لََدالورود را از كجا آورده ايد؟ اين تكيه كلام هاي طنزآميز از كجاپيدا شده اند؟ خودتان ساخته ايد؟
 شنيده ام. پيشينه سال هاي دور را دارد. به خاطر شغل پدرم هميشه در سفر بوديم و با بلوچ و كرد و ترك هم نشين شديم. من بچه بودم و تماشا مي كردم و خلاصه براي خودش سينمايي بود.
پس اين اصطلاحات مربوط به يك منطقه خاصي نيست. مخلوط است.
بله. بارها شده در خيابان افرادي به من برخورده اند و فكر كرده اند كه همشهري شان هستم، در حالي كه اين طور نبوده و اين چقدر خوب است.
توكلي: بخشي از موفقيت كارتان هم به خاطر استفاده شما از اصطلاحات بومي و قديمي است.
به نظرم مردم ما و حتي ايراني هاي خارج از كشور از اين اصطلاحات بيشتر از واژه هاي جديدالاختراع كه هيچ وقت هم معنايش را نفهميدم، خوش شان مي آيد. فرهنگ ما خيلي غني است. احتياجي به وارد كردن اصطلاحات نداريم. شنيدن اغلب اين اصطلاحات جديد لذت بخش نيست. بعضي از لغاتي را كه بچه خودم به كار مي برد نمي فهمم. بايد رويش دقيق بشوم تا ببينم يعني چي.
مثلا كدام كلمه؟
زاقارت. يعني چي؟ آن اوايل كه خيلي شلوغ شده بود و همين طور مي گفتند: سه شد و حال كرديم و حالا اين حال كرديم در زندگي خود ما هم بود. البته هر نسلي از اين جور كلمات و اصطلاحات براي خودش دارد. اما در اين دوره ديگر معني خيلي هايشان را نمي فهميم. در حالي كه فرهنگ ما پر است از كلماتي كه مي شود دوباره به اش رجوع كرد.
شده نقشي بازي كنيد كه تعلق خاطري نسبت به آن نداشته باشيد؟
من فيلم هاي نه چندان قابل ذكر هم بازي كرده ام. اما بالاخره بايد كار مي كردم. تابع اين طرز تفكر بودم كه نبايد از جريان خارج شوم. اين است كه فيلم هاي بد هم كار كرده ام، اما فيلم هاي خوب هم داشته ام. به هر حال بوديم در مدار.
  كدام دوره كاري تان را بيشتر دوست داريد؟ نقش هاي جدي و منفي يا دوران كارهاي طنز؟
دوره طنز خوب بود. فهميدم كه مردم شيريني را بيشتر از تلخي دوست دارند. شايد هم مي خواهند ابعاد بيشتري از بازيگرشان ببينند. بازيگر يك بعدي را احتمالا دوست ندارند. به هر حال بازيگر بايد نقش هاي مختلف را تجربه كند.
 اما شما حدودا سيصد شب روي صفحه تلويزيون حضور داشتيد
 سيصد و پنجاه شصت شب، كه اگر قرار باشد سريال هاي نوروزي و هفتگي را هم اضافه كنيد، به پانصد شب مي رسد.
خب، اين كار خيلي سختي است. فكر نمي كنيد در اين مدت زيادي مصرف شديد؟
اين صحبت را يك نفر ديگر هم قبل از اتمام كمربندها را ببنديم با من كرد. من اگر روزي احساس كنم كه از آن به بعد دارم تكرار مي شوم، خودم اولين كسي خواهم بود كه پيچ تلويزيون را به روي خودم خواهم بست. كسي كه دارد داستاني تعريف مي كند، خودش از چشم هاي مخاطبش زودتر از همه مي فهمد كه مشتاق شنيدن داستانش هستند يا نه.
 و شما چنين احساسي نكرديد
نه. كه اگر اين طور بود در همان لحظه دست از كار مي كشيدم. ضمن اين كه نوشته خوب اين قابليت را دارد كه شما دو هزار شب هم كه شده، در برابر مخاطب آن را اجرا كنيد و از سكه نيفتيد. همان طور كه در مورد بعضي از برنامه هاي خارجي مي بينيم. وقتي مردمي كه اين همه گزينه را در اختيار دارند، باز به شما اجازه مي دهند كارتان را بكنيد و تصوير شما را خاموش نمي كنند، به نظر من كافي است.
  واكنش هاي تماشاگران براي كمربندها هم خوب بود؟
بسيار خوب.
 واقعا؟
حتي بهتر از بدون شرح.
 نسبت به كار شما يا كل كار؟
اين را ديگر نمي دانم. به من نگفتند شما يا ديگران. كلا راضي بودند.
  چون به نظرم تلاش شما موقع بازي در اين سريال در برابر دوربين مشخص بود. معلوم بود كه داريد همه زورتان را مي زنيد تا يك صحنه معمولي را در سطحي مشخص حفظ كنيد و پيش ببريد.
خب، اگر غير از اين رفتار كنيد كه زمين مي خوريد.
 ولي فكر نمي كنيد در كمربندها بيشتر از بدون شرح به خودتان فشار مي آورديد؟
طبيعتا. وقتي شما پانصد شب روي آنتن هستيد، شب اول با شب آخر خيلي فرق مي كند. در شب پانصدم
 ديگر دست تان رو شده
بله ديگر. كاملا تهي شده ام. حالا چه طور هنوز من را تحمل مي كنيد، اين ديگر كار خداست. كار خودم را عرض نمي كنم. كل مجموعه را مي گويم. شما در چنين مجموعه اي شب چهارصدم بايد بهتر از شب سيصد و نود و نهم باشيد.
 چون آس تان را قبلا رو كرده ايد.
تمام شد و رفت. حالا ببينيد چه پدري از آدم در مي آيد. چه كار كنم شب بعد، مطبوع تر از شب قبل باشم و چيز تازه اي در آستينم باشد.
خود شما چه روشي داشتيد تا اين اتفاق بيفتد؟
همان كلمه اي كه خودتان گفتيد بهترين بود؛ تلاش مي كردم.
 آخر به نظرم يك جور كنترل نشدگي در بازي هاي كمربندها بود كه در مورد اجراي اغلب بازيگرها به ضررشان تمام شده بود، مثلا امير جعفري.
من در مورد خودم مي توانم صحبت كنم. حق نظر دادن درباره كار ديگران را ندارم. در اين باره كارگردان بايد نظر بدهد.
 ولي به هر حال كار بازيگران ديگر روي حاصل كار شما هم تاثير دارد.
صددرصد. پارتنر در اين جا حرف اول را مي زند. خارجي ها اسم خوبي رويش گذاشته اند؛Supporting Actor: هنرپيشه پشتيباني كننده. هر كس بدرخشد به نفع بقيه هم هست. در كارهاي نود شبي، بعد از اين كه متن را خوانديد و با كارگردان مشورت كرديد، هر بازيگري يك هفته وقت دارد تا برود و كاراكترش را جلو دوربين درآورد. مثل كوچ ايل مي ماند. وقتي ايل مسيرش را طي مي كند و مثلا لحظه وضع حمل يكي از زن هاي گروه مي رسد، كل ايل به خاطرش معطل نمي ماند. پيش مي رود تا راس ساعت مقرر به قرارگاه بعدي برسد. فقط آن زن را همراه يك ماما به جاي مي گذارند تا بعد از رفع مشكل به ايل اضافه شوند. غير اين باشد، مشكلات جدي براي ايل به وجود خواهد آمد. اين همان اتفاقي است كه در كار ما مي افتد
  يعني يك بازيگر بايد خودش را برساند.
دقيقا. شما فرصت نداري برگردي و گيوه هايت را وربكشي. شب برنامه بايد برود روي آنتن و نبايد جا بماني.
يك نكته ديگر هم هست. دراين مجموعه شما هميشه در مركز توجه بوديد. به نظرتان اين براي سريال لازم بود؟ در غير اين صورت دلتان نمي خواهد كه به هر قيمتي آدم اول صحنه باشيد.
 نه. من از خدا مي خواستم يك روز نيايم سركار تا استراحت كنم. درست مثل بچه هايي كه دعا مي كنند معلم شان برود زير ماشين تا مجبور نباشند مدرسه بروند! اصلا شهوتي براي ديالوگ گفتن و مدام جلو دوربين بودن ندارم، اما وقتي جلو دوربين هستم بايد از خودم دفاع كنم. وقتي هم نبودم، نبودم. كاري به كسي ندارم. وقتي بين هزار نفر ايستاده ام بالاخره بايد كاري  كنم تا حضورم را نشان بدهم.
 كل دوران بازيگريتان را اگر حساب كنيم، به نظرم در نقش هاي كمدي فرصت بيشتري داشتيد تا خودتان را نشان دهيد.
 بله. آقاي مظلومي هم اين فرصت را به من مي داد تا خودم را ارايه كنم. واگر مي گفت نه، آن وقت كار، چيز ديگري مي شد. گاهي وقت ها كارگردان مي آيد پيش تان و به تان مي گويد هيچ كار اضافه اي حق نداريد بكنيد و فقط واو به واو بايد متن را دنبال كنيد. در چنين شرايطي معلوم است كه با يك كار خشك و كليشه شده مواجه خواهيم شد. همين عكس هايي كه الان گرفتيم را ببينيد. مي شود كار اضافه اي انجام داد كه عكس ها بهتر از كار دربيايند. مي شود به سوژه دستور داد حتما بايد دستت را اين طوري بگيري. خب، آن وقت من جواب مي دهم كه من هيچ وقت دستم را اين طوري نگرفته ام. به عنوان يك بازيگر خودم هم اعتقاد دارم كه بايد از طرف كارگردان كنترل بشوم. ولي اين با دستور دادن بي ربط فرق مي كند.
 پس اين احتمال وجود دارد نقشي را بازي كنيد كه به نظرتان برسد بايد عين متن را گفت؟
حتما. بايد بدانم كه كجا چنين كاري را انجام بدهم و كجا نبايد.
 آن وقت تكليف متن چي مي شود؟
اگر قرار باشد هميشه عين متن را بگويم كه آن وقت ديگر من كاره اي نيستم. شما هم اگر چيز شيريني داشتي و زدي تنگ اين، حاصل كار به نفع همه تمام مي شود. وقتي كارگرداني مي گويد فلان كار را نكن، اگر دليل داشته باشد؛ حتما آن كار را انجام مي دهم. ولي اگر قرار باشد بي خودي و بي هيچ دليلي دستور بدهد، چون كارگردان است، كه نمي شود. كار نمايش، يك كار جمعي و دموكراتيك است. مظلومي به اين نتيجه رسيده بود كه كاري كه اويسي انجام مي دهد، به نفع كل مجموعه تمام مي شود. چرا بيايم جلوش را بگيرم؟
 خب، پيش آمده متني را براي شما بياورند كه لازم نباشد تغييري در آن بدهيد و بهتر باشد عين متن را بگوييد؟
 خيلي پيش آمده. بوده متني كه آن قدر خوب از آب درآمده كه من حتي به خودم اجازه نمي دادم يك واو اين طرف و آن طرف بگويم. به عنوان يك بازيگر بايد اول از همه به فكر آبروي خودم باشم. وقتي متني خوب است، چرا نبايد اجرايش كنم؟
 يك شب نشسته بوديم و داشتيم بدون شرح نگاه مي كرديم. به نظرم امير جعفري بود كه آمد و از شما دوربين ديجيتال خواست. شما هم گفتيد ديجيتالم كجا بود و اين را طوري گفتيد كه از خنده روده بر شدم. نمي دانستم چرا اين قدر خنده دار است. چون ديالوگ خاصي نبود و اجراي شما آن را بامزه مي كرد. از فردا ديدم كه تكرار شد و انگار كه بقيه هم آن را دوست داشتند. از كجا فهميديد كه تكرار كرديد؟
وقتي مي بينيد كه اطرافيان شما از فيلمي خوش شان آمده، آن وقت مي توانيد مطمئن باشيد كه بقيه هم خوش شان مي آيد. اگر پشت دوربين، بچه هاي گروه خوش شان آمد، مطمئنم كه مردم هم از ديدنش به وجد خواهند آمد.
  با نقش هاي جدي شروع كرديد و با نقش هاي كمدي ادامه داديد. مسير كاري كمتر بازيگري چنين فراز و نشيب واضحي داشته است
 خودم را رها كردم، به دست زندگي سپردم تا ببينم چه خواهد شد. رمز كار همين است. و زندگي مرا به اين طرف برد.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
هوانورد و قهرمان ؛  نوروز در تهران
شمع هاي تولدت مبارك تا اطلاع ثانوي خاموش!
از شبكه يك بترسيد
ماشاءالله خان باز مي گردد
بهار نيست، زمستان است!
اينديانا جونز هم آمد
بازي در فيلم حاتمي كيا شايد وقتي ديگر!
فخيم زاده عليه فخيم زاده
رويداد هفته
تلويزيون
بامشاد، كات! كامبيز، حركت!
فصل هجوم برنامه هاي نوروزي
آتقي و عزت؛ اعضاي جديد القاعده!
فيل ها طلا ق نمي گيرند
ورزشي
به ريش ژاپني ها مي خنديم
خودتان از اين حرف ها نمي زنيد؟
بلو مجيك
تايتانيك سرخ
آزادباش به دوستان دوپينگي
رويداد هفته
شكلا ت ها و زهرمارها!
جوانان مدل 83
نوسترآداموس بازي براي سال 84
زماني براي خوردن بادام!
اجتماعي
از پيام مقام معظم  رهبري در نوروز 83
زندگي
دانشجو نخريد
۶  هزار تومان بگيريد و كار فرهنگي كنيد
جوانان زنداني نرفته برمي گردند
پليس: مراقب سارقان شب عيد باشيد
دانشجوها مي توانند نشريه الكترونيكي منتشر كنند
مشهد نشد، تهران 
دانشجوها بچه تر شده اند!
وام ازدواج تمام شدني نيست 
زيبايي نفس تان را نگيرد
نكاتي در مورد خانه  تكاني شب عيد
صابون بر عليه ايدز
رويداد هفته
سينما
در به در به دنبال يك فيلم خوب!
پديده جهاني
سالا دچهارفصل 
علي كريمي نان شب 
ورزشي
هم دردي با كارتن خواب ها
زندگي
وفاداري هاي يك عروسك 
سينما تلويزيون
علمي سياسي
روزها
چرا اين آدمها؟
روزي كه زندگي است
جهان كوچك
امپراتوري نوروز
نامه ها
بهاريه
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  پديده جهاني  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  نامه ها  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |  كارتون  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |