بعضي ها تعطيلا ت عيد را در روستاهاي دورافتاده مي گذرانند و براي اهالي محروم منطقه مدرسه و حمام و مسجد مي سازند شركت كردن در اين اردوهاي جهادي هم لذت هاي بهاري خودش را دارد
احسان ناظم بكايي
چهارشنبه، 29 اسفند: معلوم نيست كدام شير پاك خورده اي، امروز صبح وقتي خواب بوديم، صورتمان را با زغال سياه كرد. صورت خودش را هم سياه كرده تا كسي نفهمد كي اين كار را كرده، اولين قلپ چاي صبحانه را كه مي خوريم، دلمان مي ريزد، چاي مزه افتضاحي مي دهد، شور است، همه سرفه مي كنند، همان شير پاك خورده به جاي شكر در شكرپاش ها نمك ريخته. امروز مثل اين كه خبرهايي است، بايد تا شب مواظب خودمان باشيم، اين را از ده ها كفشي كه بندشان به هم گره خورده و از اين سوي حياط به آن سو آويزان شده اند مي فهميم. حالا با احتياط دستمان را زير آب مي گيريم مبادا جوش باشد، همه اش دور و اطرافمان را مي پاييم تا نكند بلايي از آسمان يا اطراف بر سرمان بيايد.
چند سالي مي شود مسافرت هاي دسته جمعي بهاري به مناطق محروم مرسوم شده. اين كار يا از طريق مدارس انجام مي شود يا دانشگاه ها و يا برخي سازمان هاي ديگر، حتي گروه هايي از دانشجويان خودشان يك گروه مي شوند و مي روند، اين سفرها كه معمولا يك هفته تا ده روز مانده به عيد آغاز مي شود و تا پايان تعطيلات ادامه دارد به اردوهاي جهادي معروف شده اند.
مقصد اين سفرها معمولا جنوب و جنوب شرق ايران است و چون زماني انجام مي شود كه مدارس و ادارات تعطيلند از فضاي خالي آن ها براي اسكان استفاده مي كنند و همين، هزينه ها را بسيار كم مي كند.
در اين اردوها مدرسه، حمام، مسجد يا يك نوع ساختمان خدماتي در روستاي دورافتاده اي ساخته مي شود. هزينه هاي احداث اين واحدها را هم خود اعضاي اردو فراهم مي كنند. چند ماه مانده به عيد، كيسه به دست راه مي افتند بين در و همسايه و دوست و فاميل و آشنا يا اين كه چيزي تهيه مي كنند و مي فروشند و سودش را مي گذارند براي اين كار.
يك جور سال تحويل متفاوت
پنج شنبه، اول فروردين: اين هم سوراخ! هفت سين كامل شد.
يك كاغذ، كه وسطش بريده شده، آخرين سين سفره است كه در آن سنگ، سيم، سازدهني، نان سنگك، سوت و سگك كمربند وجود دارد.
يك كاغذ چند مدادرنگي آبي و قرمز و يك قيچي هم كافيست تا يك تنگ كاغذي كه ماهي قرمزي در آن وجود دارد خلق شود، قرآن و آيينه اي كوچك هم سفره را كامل مي كند.
از صبح تا حالا، بچه ها افتاده اند به جان محل اسكان و آن را تميز مي كنند، عده اي در حال آب و جارو كردن حياطند و جمعي ديگر در حال مرتب كردن وسايل داخل اتاق ها. چند دقيقه اي به سال تحويل مانده، سفره اي ديگر پهن مي شود و 6 تا بشقاب پر از شكلات و آب نبات روي آن قرار مي گيرد. سال تحويل مي شود و روبوسي وتبريك.
دور بودن از خانه در عيد، براي خيلي ها عجيب است. هيچ كس منكر لحظات خوب كنار خانواده بودن نيست ولي تحويل سال در منطقه اي محروم در كنار دوستان و دور از قيد و بند زندگي شهري، تجربه اي است كه بايد امتحانش كرد. وقتي ساعتي بعد از تحويل سال در شهر يا روستايي دورافتاده قدم مي زنيد، مردم آن جا قدر اين را مي دانند كه عيدتان را گذاشته ايد براي آن ها.
با رويي باز شما را دعوت مي كنند به خانه هايشان و شما را جزيي از خود مي دانند. شايد اين نوروز، ماندگارترين نوروز همه عمرتان شود.
گيرنده: غلام خسروآبادي
از روستاي خسروآباد
يكشنبه، چهارم فروردين: ايول، اون ور رو هم كلنگ بزن، آها محكم تر، دمت گرم.
جوان ژوليده پوش روستايي نشسته كنار قطعه زميني كه ما چند نفر به سختي در حال كلنگ و بيل زدن در آن هستيم و با شور و حرارت مربي هاي ورزشي تشويق مان مي كند. قرار است مخزن آبي براي اين روستا كه جمعيتش به سختي به صد نفر مي رسد بسازيم، احتمالا الان 90 نفر از صد نفر اينجايند. ايستاده اند دور اين گودال كه چند متري عمق پيدا كرده و دارند ما را نگاه مي كنند. شده مثل روم قديم كه گلادياتورها وسط جان مي كندند و بقيه تماشا.
كف دست هايمان تاول زده و بدن مان حسابي كوفته شده ولي هيچ كدام از اين جوان ها نمي پرند وسط كه كمكي بكنند. شايد نزديكي به مرز و قاچاق يا شايد هم عادت به مستمري گرفتن از كميته امداد، باعث شده اين ها تن به كار ندهند.
وقتي مي خواهيم استراحت كنيم، يكي از اهالي با سيني چاي و لبخندي بر لب وارد گودال مي شود و مي گردد. چند نفري از بچه ها با اهالي گپ مي زنند و چند تايي هم بدن كوفته شان را مي مالند.
عصر وقتي از گودالي كه تا شانه هايمان پايين رفته بيرون مي آييم، و مي خواهيم عازم محل اسكان شويم، جواني روستايي از پشت سرمان فرياد مي زند: فردا هم بياييد، دلمان برايتان تنگ ميشه.
از نزديك لمس كردن زندگي در مناطق عقب افتاده، خيلي با ديدن فيلم و تصويرهايش فرق مي كند، اين كه با چشم خودت ببيني اهالي روستا هنوز از گودال آبي كه بوي تعفن مي دهد، مي آشامند و غذايشان چيزي جز گوجه گنديده پخته نيست، اين كه جاي ده ها بيماري پوستي و انگلي را در صورت و بدن بچه هاي 32 ساله ببيني، ببيني كه هنوز تفكرات قبيله اي حرف اول را مي زند و فقر انسان را به هر كاري وادار مي كند با شنيدن داستان فقر و تماشاي مستند تلويزيوني فرق مي كند.
در اين مناطق صد توماني هنوز درشت ترين اسكناس است، ولي صداقت و سادگي و مهمان نوازي شان سرجايش است. وقتي مهماني بيايد، در پستوهايشان را باز مي كنند و ذخيره ها را مي گذارند جلو مهمان. و تازه شاكرتر و راضي تر از آن ها هم كمتر كسي را ديده اي.
قسمت خيلي خوب اين سفرها مشكل گرفتن دوستي بين اعضاي اين اردوها و اهالي روستا است. حتي وقتي بر مي گردند تهران، نامه هاي پي در پي اي كه يك سويش خانه اي در تهران است و سوي ديگرش ده كوره اي در گوشه اي پرت، ارتباط گروه را با حال و هواي آدم هاي ديگر برقرار نگه مي دارد.
دست هاي تي تيش ماماني
كار كرده و پينه بسته مي شوند
سه شنبه، ششم فروردين: چلپ ! بيل تا دسته مي رود داخل الويه، با قاشق كه نمي شود اين ديگ را به هم زد، شوخي كه نيست، اين غذاي صد نفر است، ملغمه اي كه داخل ديگ است به سختي اين طرف و آن طرف مي رود و كش مي آيد. چند تا از بچه ها دارند از اين صحنه عكس مي گيرند. واي اگر پدر و مادرها بفهمند چه چيزي را قرار است به خورد بچه هايشان بدهيم.
تازه، خوبه كه كسي نبود تا از سيب زميني پوست كندمان عكس بگيرد، يكي در ميان پوست كنديم و ريختيم تو ديگ. تخم مرغ ها هم همين طور، نمي دانم چند تايي را با پوست، حواله كرديم.
راستي يادم نمي آ يد موقعي كه اين بيل را از وانت بيرون آوردم آن را شستم يا نه؟! بهتر است اين سوتي را به كسي نگويم تا همين جايش هم چشم هاي زيادي گرد شده است.
من اگر مي دانستم آخر و عاقبت شهردار شدن، بيل زدن در ديگ است، عمراً اسمم را مي نوشتم
اين پوست چيه؟
اين سيب زميني كه پوست نكندس!!
واي دندونم! سنگ لاي الويه؟! دندونم خرد شد، اين چه بساطيه ! حالا كه سر سفره شاميم يادم آمد كه بيل را نشسته زده ام تو الويه. حيف كه دير شد. دندان كرسي مسوول اردو الان خونين جلو چشمان اشك آلودش است.
در اين سفرها اعضا كارهاي مختلفي را آزمايش مي كنند؛ بنايي، آشپزي، معلمي و به قول معروف؛ دست ها دست كار كرده مي شود. خيلي از استعدادها طي انجام همين كارها و در فرصت هايي كه شايد هيچ وقت به دست نيايند كشف مي شوند.
مثل معلمي كردن در كلاس هاي كوچك روستا كه سال پيش خودت آجرهايش را روي هم گذاشتي، درختكاري در مراتع و حتي آشپزي براي گروه، آن هم به صورت عمده در حالي كه قبل از آن هيچ تجربه اي از پخت و پز نداري.
خيلي از استعدادها طي انجام همين كارها و در فرصت هايي كه شايد هيچ وقت به دست نيايند كشف مي شوند مثل معلمي كردن در كلاس هاي كوچك روستا كه سال پيش خودت آجرهايش را روي هم گذاشتي
توريست هاي زحمت كش
چهارشنبه، هفتم فروردين: كات ! با حال تر سينه بزنيد، اون بوم هم اومده بود تو كادر
اين دار و دسته فيلم ساز وسط مراسم عزاداري هم ول كن نيستند. محرم افتاده تو روزهاي فروردين و ما براي خودمان يك هيات صحرايي درست كرده ايم.
سال پيش فقط يك دوربين و يك فيلم بردار همراهمان بود، اما حالا كارگردان، صدابردار و منشي صحنه و گريمور هم به آن اضافه شده اند.
هر جا مي رويم سه پايه را علم مي كنند و شروع مي كنند به فيلم برداري، با اين كه چند باري آن ها را داخل حوض آب انداخته ايم و چند تا بلاي ديگر سرشان آورديم، باز ول كن نيستند، وسط سينه زني، گير داده اند كه مراسم بايد از اول اجرا شود. هيچ كس از جايش تكان نخورد، با آن نورافكني كه نورش يك راست وسط چشمان ماست و بومي كه بالاي سرمان تلوتلو مي خورد، به نظرم ما همه اش داريم ادا در مي آوريم.
همين سفرها گاهي به ضد خودشان تبديل مي شوند.
سفر توريستي لقب مناسب تري مي شود تا سفر جهادي. بعضي مدارس اعضا را توسط پرواز اختصاصي به منطقه اعزام مي كنند و مواد غذايي به همراه آشپز در كنار اردوي جهادي اعزام مي شود تا اعضا بهترين غذا را در كنار محروميت شديد اطراف ميل كنند.
گروه هاي فيلم برداري همراه با عوامل حرفه اي هم اعزام مي شوند تا لحظه لحظه را ثبت و ضبط كنند، البته هيچ كس منكر يادگاري بودن عكس ها و فيلم ها نيست ولي قبول كنيد ديگر با اين كارها شورش در مي آيد.
آدم يادش مي رود هدف از اين جور سفرها، چشيدن مقداري طعم سختي و دوري از مظاهر شهري بوده. اين جور وقت ها به نظر مي آيد اگر اين سفرها انجام نشود و هزينه اش را مستقيما به خانواده هاي مستضعف بدهند، خيلي بهتر است و ثواب بيشتري هم دارد.
خاطره هايي كه روزي به درد مي خورند
جمعه، نهم فروردين: اول ادب كلاسي كوچك در تنها دبستان شهر محل اسكان ماست، روي تخته سياه پرچين و چروك، اثر دست خط هايي كه حروف فارسي را به سختي و با دقت نوشته اند ديده مي شود. ميزها و صندلي هاي يك وجبي را گوشه اتاق تلمبار كرده اند و وسط را هم زيلو انداخته اند براي ما.
چه جوري 20 تا پسر گنده بك سوم دبيرستاني اين جا جا شده ايم، نمي دانم ولي خيلي با حال است. آدم را ياد دوران دبستان خودش مي اندازد و آن شلوغ كاري هاي بچگانه.
محل اجتماع مان هم نمازخانه مدرسه است و البته محل خوردن ناهار و شام، در حياط كوچك مدرسه هم بساط فوتبال به راه است.
زندگي در محل جديد، با شرايط جديد، با سليقه هاي مختلف، تجربه نويي است. خوابيدن در يك كلاس، بازي هاي عجيب و غريب از گل يا پوچ گرفته تا هفت سنگ و الك دولك، بازي هايي كه هنگام اردوها اختراع مي شود، شعرخواني، مشاجره و حتي شعرسازي و سرودن شعر درباره وضعيت اردو و افراد. خيلي مي چسبد.
شيطنت هم در اين سفرها، خاص خود اين مسافرت هاست، مي تواني بلايي سر مسوولان اردو بياوري كه امكان ندارد بتواني در جايي ديگر اين كار را بكني، در اين چند روز ظرفيت ها بالا مي رود و تحمل رفتار بقيه هم آسان مي شود. تمرين مناسب و خوبي است براي آينده، براي تحمل سختي هايي كه شايد روزي به سراغت بيايند.