- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره دوازدهم - شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۳ - ۱ صفر ۱۴۲۶ - Mar 12, 2005
docharkhe
شوق يك خيز بلند
درست يا غلط، چهارشنبه سوري سنتي است كه در سال هاي اخيربيشتر از دردسرهايش شنيده ايم و انگار آداب و رسوم قديمي اين شب ديگر فراموش شده است 
004506.jpg
در سال گذشته اغلب آسيب ديدگان مراسم چهارشنبه سوري كه به بيمارستان اعزام شده اند جزو عابران و تماشاچي ها بوده اند
روح الله رجائي 
دود تمام فضا را پر كرده  است. صداي انفجارهاي پپاپي به گوش مي رسد. هر چند لحظه يك بار صداي مهيبي آدم ها را مي لرزاند. خطر همه را تهديد مي كند. آتش بي رحمانه يورش مي برد و گاهي مي غرد. چند نفري زخمي شده اند. نور قرمز چراغ آمبولانس ها كه با صداي آژيرشان يكي مي شود، نه براي چشم آسايش مي گذارد و نه براي گوش.
بعد از شنيدن يك سوت چند ثانيه اي عده اي روي زمين دراز مي كشند نه، اشتباه نكنيد! اين جا منطقه جنگي نيست. جايي است همين حوالي. مثلا ميدان هفت حوض، شب چهارشنبه سوري . دود تمام فضا را پر كرده است
سنت دردسرساز
هميشه اندوهي سر مي رسد از پشت درخت، درست وقتي كه ما بي اندازه سبز و شاديم. در آخرين لحظات، وقتي خودمان را براي هفت سين چيدن، عيدي گرفتن، ديدن برنامه هاي تكراري تلويزيون، مسافرت رفتن، براي سيزده به در، در پارك چيتگر و براي خيلي چيزهاي خوب ديگر آماده مي كنيم، خبري تلخ همه چيز را خراب مي  كند. خبر مي آورند كه چهارشنبه سوري، سور فلاني را عزا كرد. سنت دردسرساز. اين شايد عنوان مناسبي براي چهارشنبه سوري باشد.
چندان هم مهم نيست كه چهارشنبه سوري يادگار مختار ثقفي باشد يا ريشه در آيين زرتشت و قداست آتش داشته باشد. اين جشن به طرز عجيبي دردسرساز است. يعني دردسرساز شده؛ دو كشته و 229 مجروح سوغات اين سنت قديمي در سال گذشته، در شهر تهران بوده است.
رييس سازمان آتش نشاني تهران مجموع خسارات مالي ناشي از حوادث چهارشنبه سوري سال گذشته را 317 ميليون ريال اعلام كرده است. البته اين ها آمار رسمي هستند. هر سال عده اي آسيب مي بينند و خساراتي هم وارد مي شود، بي آن كه گزارش شوند.
سال گذشته بزرگ ترين حادثه انفجار را ساختماني در خيابان الهيه تجربه كرد. مثل هميشه بي توجهي چند نوجوان موجب انفجار مواد آتش زا در آسانسور ساختمان شد و بقيه ماجرا هم كه ديگر معلوم است.
امسال اگر قصد داريد به تماشاي آتش بازي ها و انفجارهاي چهارشنبه سوري بنشينيد، بد نيست بدانيد كه سركشيك بيمارستان فارابي اعلام كرده است: در سال گذشته اغلب آسيب ديدگان مراسم چهارشنبه سوري كه به اين بيمارستان اعزام شده اند جزو عابران و تماشاچي ها بوده اند.
فراموش نكنيد آن هايي كه در خيابان و در فاصله چند متري شما با مواد آتش زا شوخي مي كنند، تقريبا حرفه اي هستند و مي دانند چه كار بايد بكنند. پس خطر قبل از آن ها شما را تهديد مي كند.
صدا به جاي نور
آن چه مسلم است اين است كه فقط آغاز چهارشنبه سوري با آتش  همراه بوده و رسوم زيباي ديگري هم اين شب را همراهي مي كرده اند؛ آب پاشي، آب بازي، بوته افروزي، فال گوش نشيني، قاشق (ملاقه ) زني، كوزه شكني، فال كوزه، پخش آجيل مشكل گشا، شال اندازي و از معروف ترين آيين هاي اين شب به شمار مي روند.*
اما حالا حضور فرفره و دارت و سيگارت و چندين مدل ترقه ديگر جا را براي حضور آداب و رسوم قديمي حسابي تنگ كرده است.
در معروف ترين رسم قديمي، در شب چهارشنبه سوري بر پشت بام ها آتش روشن مي كنند و وقتي آتش تمام شد، دختر جوان و دم بخت خانواده خاكستر آتش را مي برد و جايي دور از خانه مي ريزد. يا كوزه قديمي و آب نديده خانه را از پشت به بيرون پرتاب مي كنند. در رسم فال گوش فرد باز هم معمولا دختري جوان و دم بخت عصر روز آخرين چهارشنبه سال در دل نيتي مي كند و شب از منزل خارج مي شود و هر جا كه عده اي را سرگرم گفت وگو ببيند، فال گوش مي ايستد. اگر صحبت از خير و خوبي بود، اين، نشانه اي است از رسيدن او به آرزوهايش و اگر حرفي از دشمني، دروغ و به ميان آمد، نبايد به برآورده شدن آرزو و نيتش چندان اميدوار باشد.
ملاقه زني (قاشق زني) هم رسم جالبي است؛ پسرهاي جوان چادر به سر مي كنند و كاسه اي همراه با قاشق يا ملاقه  در دست مي گيرند. صاحب خانه با شنيدن صداي برخورد قاشق يا ملاقه با كاسه در را براي آن ها باز مي كند و چيزي در كاسه مي گذارد. اگر آن چه صاحب خانه در كاسه گذاشته، سيب يا آجيل باشد، او به آرزويش مي رسد و اگر دست خالي ردش كند هم كه ديگر هيچ! برخي پژوهشگران نشان داده اند كه كاركرد اين رسم كهن در ابتدا بيشتر كمك به همسايگان فقير بوده است. به اين ترتيب جوانان محل بدون اين كه شناخته شوند براي همسايگان ناتوان تر كمك جمع مي كردند و همه همسايگان با يكديگر سال نو را در جشن و شادماني آغاز مي كردند.
اما آذربايجاني ها طور ديگري عمل مي كنند؛ در شب چهارشنبه سوري داماد شال بلندي را از حفره پشت بام خانه عروس آويزان مي كند و عروس هم جوراب، سيب يا مقداري آجيل مشگل گشا به دستمال مي بندد، كه اين نشان محكم شدن پيوند قلب هاست. هنوز هم در برخي از روستاهاي آذربايجان عده اي به رسم شال اندازي پاي بند هستند. حالا كه سقف  خانه ها حفره ندارد، داماد شال را از در نيمه باز خانه طوري داخل مي برد كه خودش ديده نشود. آذري هاي پاي بند به اين سنت قديمي تا زماني كه عروس شان در خانه پدرش باشد، هر سال در شب چهارشنبه سوري برايش آجيل و شيريني مي فرستند.
اهالي مازندران هم به نشانه هفت فرشته و هفت امشاپسند، هفت بوته آتش پشت سر هم روشن مي كنند. مازني ها همان شب آش چهارگياه مي پزند كه براي دوا و درمان دردها اثرگذار است روز و بعد هم (آخرين پنج شنبه سال) به زيارت اهل قبور مي روند.
درباره اين رسم ها بسيار مي توان نوشت. از مردم سنندج كه به جاي آخرين چهارشنبه سال، شب عيد آتش مي افروخته اند تا مردم آشتيان كه كوزه مي شكسته اند.
اما حالا همه چيز عوض شده. ديگر كسي به اين رسم ها اهميت چنداني نمي دهد و حتي همان آتش چهارشنبه سوري هم دارد فراموش مي شود. از چهارشنبه سوري ما، نور رفته است و صدا جاي آن را گرفته است.
فرفره، دارت، سيگارت و
۳۰۰ متر جلوتر از چهارراه مولوي، بيش از 50 نفر زيرلب كه نه، تقريبا با صداي بلند دعوتت مي كنند كه چهارشنبه سوري امسال را با دارت، سيگارت، كپسولي و ده ها مدل ترقه ديگر، با هيجان بيشتر و پرسروصداتر از سال گذشته برگزار كني.
در بازار ترقه بيشتر از هر چيزي سيگارت ردوبدل مي شود. مثل چوب كبريت است. مي كشي به جعبه كبريت، بعد هم پرتش مي كني جلو پاي چند نفر. خب، حالا چهارشنبه سوري يعني همين ديگر: صدا به جاي نور!
اين همه ترقه از كجا مي آيد؟ چرا كسي از ورود يا توليد آن ها جلوگيري نمي كند؟ پرسش هايي از اين دست هنوز هم بي پاسخ مانده است. نيروي انتظامي هر سال، چند روز مانده به چهارشنبه سوري، عده اي از خرده فروش ها را دستگير مي كند، اما ماجرا از جاي ديگري آب مي  خورد. تلاش براي نزديك شدن به فروشنده هاي ترقه در خيابان هاي شهر، بي نتيجه مي ماند. در چهارراه مولوي، ناصرخسرو، بازار تهران و ميدان ولي عصر، هيچ كس حاضر نيست كم ترين اطلاعاتي در اختيارم بگذارد. كارآگاه بازي هم جواب نمي دهد. دست آخر پيرمردي كه دلال و واسطه خريد و فروش ترقه است، با دريافت چهار هزار تومان ناقابل حاضر مي شود درباره بازار ترقه حرف هايي بزند.
او مي گويد: در بازار ده مدل ترقه معروف داريم؛ بعضي ها فقط صدا دارند، بعضي ها فقط آتش و نور، يكي دو مدل هم صدا و انفجار و آتش را با هم دارند. سيگارت زرد، سيگارت سياه، فرفره، سفينه، سه پايه، پروانه، زنبوري، هفت ترقه و كپسولي تقريبا خطري ندارند، اما اكليل سرنج خيلي خطرناك است.
خطرناك از نظر او يعني توانايي تخريب ساختمان و يا كشتن و مجروح كردن چند نفر را با هم داشتن!
اكليل سرنج، ماده اي است كه با آن نارنجك دستي مي سازند. اين ماده پودر مانند را در كاغذي مي پيچند و دو سنگ يا ساچمه ريز را هم وسط آن ها جاسازي مي كنند. بر اثر تماس اين سنگ ها با هم و ايجاد كوچك ترين جرقه، محتوي درون بسته منفجر خواهد شد. كافي است هنگام ساخت نارنجك كوچك ترين ضربه يا فشاري به آن ها وارد شود.
درباره اين كه ترقه ها چطور وارد كشور مي شوند، كسي چيزي نمي داند، اما روشن است كه اكثر آن ها سوغات چيني ها هستند. دلال ترقه هاي خيابان ناصرخسرو هم بيشتر از اين چيزي نمي داند. پير مرد مي گويد: در اين كار هر چه كم تر بداني به نفعت است. اگر چيزي بداني و روزي مامورها دستگيرت كنند، مجبوري اعتراف كني، اما وقتي چيزي نداني، حرفي هم براي گفتن نداري. در اين كار خيلي ها سود مي كنند. چهارشنبه سوري هر سال واردكننده هاي اصلي 40 تا 50 ميليون كاسب مي شوند، حدود 5 ميليون هم گير هر پخش كننده مي آيد. من و اين آدم هايي كه در خيابان مي بيني، اگر خيلي در بياوريم 300 هزار تومان است.
او به اين دليل كه اگر مواد خطرناكي بفروشد و بلايي سر بچه مردم بيايد نفرين مردم پشت سرش خواهد بود، هيچ وقت براي خريد و فروش اكليل سرنج دلالي نكرده است. چون اعتقاد دارد اين پول ها از گلوي آدم پايين نمي رود.
درست هم مي گويد. شايد همين ناله و نفرين ها بود كه امسال دامن اصل كاري ها را گرفت. بازار ترقه  سازي بزرگ استان خه نان در چين دوم اسفند دچار حريق شد و 30 مغازه از 35 مغازه اين بازار 700 متري، دو ساعت تمام در آتش سوختند.همه مي دانند كه چهارشنبه سوري طور ديگري بوده است. همه هم مي دانند كه ترقه ها حتي كوچك ترين آن ها خطرناك اند، اما باز هم به سراغ شان مي روند. چهارشنبه سوري دارد به بي راهه مي رود.
چهارشنبه سوري رسمي 
اوايل اسفندماه سال گذشته، براي اولين بار چهارشنبه سوري به رسميت شناخته شد. شوراي شهر تهران به اميد اين كه حتي يك جفت چشم كم تر آسيب ببيند ، اعلام كرد كه با همكاري نيروي انتظامي، اورژانس، آتش نشاني و شهرداري، چهل نقطه در تهران بزرگ براي برگزاري اين مراسم سنتي در نظر گرفته شده است.
نتايج اين طرح هم رضايتبخش بود، به طوري كه به گفته مدير عامل سازمان آتش نشاني تهران، حوادث و حريق هاي مربوط به چهارشنبه آخر سال نسبت به سال 81 كاهش يافت و تعداد مجروحان از 27 نفر در سال 81 به 16 نفر در سال 82 رسيد.
انتظار مي رفت امسال اين طرح كامل تر و گسترده تر اجرا شود، اما رسول خادم رييس كميسيون شوراي شهر با اشاره به اين كه امسال براي برگزاري رسمي اين مراسم هيچ نقطه اي در تهران پيش بيني نشده است، مي گويد:  اما براي بهتر برگزار كردن اين مراسم بين نيروهاي مسوول هماهنگي كامل وجود دارد. حضور نيروي انتظامي هم مانعي براي برگزاري آيين هاي مردمي نخواهد بود با اين حال شكي نيست كه چهارشنبه سوري امسال هم آبستن حوادث بسياري خواهد بود. چهارشنبه سوري حالا غيرقابل انكار است.
ما درباره اين رسم آخر سال گزينه اي به نام ناديده گرفتن نداريم، تنها مي توانيم نوع مواجهه با اين سنت دردسرساز را انتخاب كنيم.
شوق يك خيزبلند
زردي من از تو سرخي تو از من همه چيز به خودمان مربوط مي شود. اين كه چطور با چهارشنبه سوري برخورد كنيم. چهارشنبه سوري دارد به انحراف مي رود. ديگر كسي از روي آتش نمي پرد و شيريني و آجيل نمي خرد. جشن قديمي ها را صداها و انفجارهايي به محاصره درآورده اند كه گاهي جان عزيزان مان را مي  گيرند.
چهارشنبه سوري ديگر سفير شادي نيست. حالا صياد جان  ها شده است. هر سال درست قبل از شاد ترين لحظه ها مثل بختك به جان شهرمان مي افتد، جان عده اي را مي گيرد و مي رود تا سال بعد درست در همين زمان برگردد.با اين جشن قديمي مي توان طور ديگري كنار آمد. مثلا مي شود بوته آتشي افروخت و با شوق از روي آن پريد و چيزي خواند: چهارشنبه سوري مي كنيم، دل رو بلوري مي كنيم گل چهارشنبه سوري، درد و بلا رو ببري مي شود با يك خيز بلند از روي آتش پريد و خواند: سرخي آتش مال ما زردي مال شما
*پانوشت:نوروز، جشن نوزايي طبيعت علي ملوك باشي 

اين حمام ناقابل، عيدي شما!
بعضي ها تعطيلا ت عيد را در روستاهاي دورافتاده مي گذرانند و براي اهالي محروم منطقه مدرسه و حمام و مسجد مي سازند شركت كردن در اين اردوهاي جهادي هم لذت هاي بهاري خودش را دارد
004464.jpg
احسان ناظم بكايي 
چهارشنبه، 29 اسفند: معلوم نيست كدام شير پاك خورده اي، امروز صبح وقتي خواب بوديم، صورتمان را با زغال سياه كرد. صورت خودش را هم سياه كرده تا كسي نفهمد كي اين كار را كرده، اولين قلپ چاي صبحانه را كه مي خوريم، دلمان مي ريزد، چاي مزه افتضاحي مي دهد، شور است، همه سرفه مي كنند، همان شير پاك خورده به جاي شكر در شكرپاش ها نمك ريخته. امروز مثل اين كه خبرهايي است، بايد تا شب مواظب خودمان باشيم، اين را از ده ها كفشي كه بندشان به هم گره خورده و از اين سوي حياط به آن سو آويزان شده اند مي فهميم. حالا با احتياط دستمان را زير آب مي گيريم مبادا جوش باشد، همه اش دور و اطرافمان را مي پاييم تا نكند بلايي از آسمان يا اطراف بر سرمان بيايد.
چند سالي مي شود مسافرت هاي دسته جمعي بهاري به مناطق محروم مرسوم شده. اين كار يا از طريق مدارس انجام مي شود يا دانشگاه ها و يا برخي سازمان هاي ديگر، حتي گروه هايي از دانشجويان خودشان يك گروه مي شوند و مي روند، اين سفرها كه معمولا يك هفته تا ده روز مانده به عيد آغاز مي شود و تا پايان تعطيلات ادامه دارد به اردوهاي جهادي معروف شده اند.
مقصد اين سفرها معمولا جنوب و جنوب شرق ايران است و چون زماني انجام مي شود كه مدارس و ادارات تعطيلند از فضاي خالي آن ها براي اسكان استفاده مي كنند و همين، هزينه ها را بسيار كم مي كند.
در اين اردوها مدرسه، حمام، مسجد يا يك نوع ساختمان خدماتي در روستاي دورافتاده اي ساخته مي شود. هزينه هاي احداث اين واحدها را هم خود اعضاي اردو فراهم مي  كنند. چند ماه مانده به عيد، كيسه به دست راه مي افتند بين در و همسايه  و دوست و فاميل و آشنا يا اين كه چيزي تهيه مي كنند و مي فروشند و سودش را مي گذارند براي اين كار.

يك جور سال تحويل متفاوت 
پنج شنبه، اول فروردين: اين هم سوراخ! هفت سين كامل شد.
يك كاغذ، كه وسطش بريده شده، آخرين سين سفره است كه در آن سنگ، سيم، سازدهني، نان سنگك، سوت و سگك كمربند وجود دارد.
يك كاغذ چند مدادرنگي آبي و قرمز و يك قيچي هم كافيست تا يك تنگ كاغذي كه ماهي قرمزي در آن وجود دارد خلق شود، قرآن و آيينه اي كوچك هم سفره را كامل مي كند.
از صبح تا حالا، بچه ها افتاده اند به جان محل اسكان و آن را تميز مي كنند، عده اي در حال آب و جارو كردن حياطند و جمعي ديگر در حال مرتب كردن وسايل داخل اتاق ها. چند دقيقه اي به سال تحويل مانده، سفره اي ديگر پهن مي شود و 6 تا بشقاب پر از شكلات و آب نبات روي آن قرار مي گيرد. سال تحويل مي شود و روبوسي وتبريك.

دور بودن از خانه در عيد، براي خيلي ها عجيب است. هيچ كس منكر لحظات خوب كنار خانواده بودن نيست ولي تحويل سال در منطقه اي محروم در كنار دوستان و دور از قيد و بند زندگي شهري، تجربه اي است كه بايد امتحانش كرد. وقتي ساعتي بعد از تحويل سال در شهر يا روستايي دورافتاده قدم مي زنيد، مردم  آن جا قدر اين را مي دانند كه عيدتان را گذاشته ايد براي آن ها.
با رويي باز شما را دعوت مي كنند به خانه هايشان و شما را جزيي از خود مي دانند. شايد اين نوروز، ماندگارترين نوروز همه عمرتان شود.

گيرنده: غلام خسروآبادي 
از روستاي خسروآباد
يكشنبه، چهارم فروردين: ايول، اون ور رو هم كلنگ بزن، آها   محكم تر، دمت گرم.
جوان ژوليده پوش روستايي نشسته كنار قطعه زميني كه ما چند نفر به سختي در حال كلنگ و بيل زدن در آن هستيم و با شور و حرارت مربي هاي ورزشي تشويق مان مي  كند. قرار است مخزن آبي براي اين روستا كه جمعيتش به سختي به صد نفر مي رسد بسازيم، احتمالا الان 90 نفر از صد نفر اينجايند. ايستاده اند دور اين گودال كه چند متري عمق پيدا كرده و دارند ما را نگاه مي كنند. شده مثل روم قديم كه گلادياتورها وسط جان مي كندند و بقيه تماشا.
كف دست هايمان تاول زده و بدن مان حسابي كوفته شده ولي هيچ كدام از اين جوان ها نمي پرند وسط كه كمكي بكنند. شايد نزديكي به مرز و قاچاق يا شايد هم عادت به مستمري گرفتن از كميته امداد، باعث شده اين ها تن به كار ندهند.
وقتي مي خواهيم استراحت كنيم، يكي از اهالي با سيني چاي و لبخندي بر لب وارد گودال مي شود و مي گردد. چند نفري از بچه ها با اهالي گپ مي زنند و چند تايي هم بدن كوفته شان را مي مالند.
عصر وقتي از گودالي كه تا شانه هايمان پايين رفته بيرون مي آييم، و مي خواهيم عازم محل اسكان شويم، جواني روستايي از پشت سرمان فرياد مي زند: فردا هم بياييد، دلمان برايتان تنگ ميشه.
004473.jpg
از نزديك لمس كردن زندگي در مناطق عقب افتاده، خيلي با ديدن فيلم و تصويرهايش فرق مي كند، اين كه با چشم خودت ببيني اهالي روستا هنوز از گودال آبي كه بوي تعفن مي دهد، مي آشامند و غذايشان چيزي جز گوجه گنديده پخته نيست، اين كه جاي ده ها بيماري پوستي و انگلي را در صورت و بدن بچه هاي 32 ساله ببيني، ببيني كه هنوز تفكرات قبيله اي حرف اول را مي زند و فقر انسان را به هر كاري وادار مي كند با شنيدن داستان فقر و تماشاي مستند تلويزيوني فرق مي كند.
در اين مناطق صد توماني هنوز درشت ترين اسكناس است، ولي صداقت و سادگي و مهمان نوازي شان سرجايش است. وقتي مهماني بيايد، در پستوهايشان را باز مي كنند و ذخيره ها را مي گذارند جلو مهمان. و تازه شاكرتر و راضي تر از آن ها هم كمتر كسي را ديده اي.
قسمت خيلي خوب اين سفرها مشكل گرفتن دوستي بين اعضاي اين اردوها و اهالي روستا است. حتي وقتي بر مي گردند تهران، نامه هاي پي در پي اي كه يك سويش خانه اي در تهران است و سوي ديگرش ده كوره اي در گوشه اي پرت، ارتباط گروه را با حال و هواي آدم هاي ديگر برقرار نگه مي دارد.

دست هاي تي تيش ماماني 
كار كرده و پينه بسته مي شوند
سه شنبه، ششم فروردين: چلپ ! بيل تا دسته مي رود داخل الويه، با قاشق كه نمي شود اين ديگ را به هم زد، شوخي كه نيست، اين غذاي صد نفر است، ملغمه اي كه داخل ديگ است به سختي اين طرف و آن طرف مي رود و كش مي آيد. چند تا از بچه ها دارند از اين صحنه عكس مي گيرند. واي اگر پدر و مادرها بفهمند چه چيزي را قرار است به خورد بچه هايشان بدهيم.
تازه، خوبه كه كسي نبود تا از سيب زميني پوست كندمان عكس بگيرد، يكي در ميان پوست كنديم و ريختيم تو ديگ. تخم مرغ ها هم همين طور، نمي دانم چند تايي را با پوست، حواله كرديم.
راستي يادم نمي آ يد موقعي كه اين بيل را از وانت بيرون آوردم آن را شستم يا نه؟! بهتر است اين سوتي را به كسي نگويم تا همين جايش هم چشم هاي زيادي گرد شده است.
من اگر مي دانستم آخر و عاقبت شهردار شدن، بيل زدن در ديگ است، عمراً اسمم را مي نوشتم
اين پوست چيه؟
اين سيب زميني كه پوست نكندس!!
واي دندونم! سنگ لاي الويه؟! دندونم خرد شد، اين چه بساطيه ! حالا كه سر سفره شاميم يادم آمد كه بيل را نشسته زده ام تو الويه. حيف كه دير شد. دندان كرسي مسوول اردو الان خونين جلو چشمان اشك آلودش است.
در اين سفرها اعضا كارهاي مختلفي را آزمايش مي كنند؛ بنايي، آشپزي، معلمي و به قول معروف؛ دست ها دست كار كرده مي شود. خيلي از استعدادها طي انجام همين كارها و در فرصت هايي كه شايد هيچ وقت به دست نيايند كشف مي شوند.
مثل معلمي كردن در كلاس هاي كوچك روستا كه سال پيش خودت آجرهايش را روي هم گذاشتي، درختكاري در مراتع و حتي آشپزي براي گروه، آن هم به صورت عمده در حالي كه قبل از آن هيچ تجربه اي از پخت و پز نداري.
004470.jpg
خيلي از استعدادها طي انجام همين كارها و در فرصت هايي كه شايد هيچ وقت به دست نيايند كشف مي شوند مثل معلمي كردن در كلاس هاي كوچك روستا كه سال پيش خودت آجرهايش را روي هم گذاشتي 
توريست هاي زحمت كش 
چهارشنبه، هفتم فروردين: كات ! با حال تر سينه بزنيد، اون بوم هم اومده بود تو كادر
اين دار و دسته فيلم ساز وسط مراسم عزاداري هم ول كن نيستند. محرم افتاده تو روزهاي فروردين و ما براي خودمان يك هيات صحرايي درست كرده ايم.
سال پيش فقط يك دوربين و يك فيلم بردار همراهمان بود، اما حالا كارگردان، صدابردار و منشي صحنه و گريمور هم به آن اضافه شده اند.
هر جا مي رويم سه پايه را علم مي كنند و شروع مي كنند به فيلم برداري، با اين كه چند باري آن  ها را داخل حوض آب انداخته  ايم و چند تا بلاي ديگر سرشان آورديم، باز ول كن نيستند، وسط سينه زني، گير داده اند كه مراسم بايد از اول اجرا شود. هيچ كس از جايش تكان نخورد، با آن نورافكني كه نورش يك راست وسط چشمان ماست و بومي كه بالاي سرمان تلوتلو مي خورد، به نظرم ما همه اش داريم ادا در مي آوريم.

همين سفرها گاهي به ضد خودشان تبديل مي شوند.
سفر توريستي لقب مناسب تري مي شود تا سفر جهادي. بعضي مدارس اعضا را توسط پرواز اختصاصي به منطقه اعزام مي كنند و مواد غذايي به همراه آشپز در كنار اردوي جهادي اعزام مي شود تا اعضا بهترين غذا را در كنار محروميت شديد اطراف ميل كنند.
گروه هاي فيلم برداري همراه با عوامل حرفه اي هم اعزام مي شوند تا لحظه لحظه را ثبت و ضبط كنند، البته هيچ كس منكر يادگاري بودن عكس ها و فيلم ها نيست ولي قبول كنيد ديگر با اين كارها شورش در مي آيد.
آدم يادش مي رود هدف از اين جور سفرها، چشيدن مقداري طعم سختي و دوري از مظاهر شهري بوده. اين جور وقت ها به نظر مي آيد اگر اين سفرها انجام نشود و هزينه اش را مستقيما به خانواده  هاي مستضعف بدهند، خيلي بهتر است و ثواب بيشتري هم دارد.

خاطره هايي كه روزي به درد مي خورند
جمعه، نهم فروردين: اول ادب كلاسي كوچك در تنها دبستان شهر محل اسكان ماست، روي تخته سياه پرچين و چروك، اثر دست خط هايي كه حروف فارسي را به سختي و با دقت نوشته اند ديده مي شود. ميزها و صندلي هاي يك وجبي را گوشه اتاق تلمبار كرده اند و وسط را هم زيلو انداخته اند براي ما.
چه جوري 20 تا پسر گنده بك سوم دبيرستاني اين جا جا شده ايم، نمي دانم ولي خيلي با حال است. آدم را ياد دوران دبستان خودش مي اندازد و آن شلوغ كاري هاي بچگانه.
محل اجتماع مان هم نمازخانه مدرسه است و البته محل خوردن ناهار و شام، در حياط كوچك مدرسه هم بساط فوتبال به راه است.

زندگي در محل جديد، با شرايط جديد، با سليقه هاي مختلف، تجربه نويي است. خوابيدن در يك كلاس، بازي هاي عجيب و غريب از گل يا پوچ گرفته تا هفت سنگ و الك دولك، بازي هايي كه هنگام اردوها اختراع مي شود، شعرخواني، مشاجره و حتي شعرسازي و سرودن شعر درباره وضعيت اردو و افراد. خيلي مي چسبد.
شيطنت هم در اين سفرها، خاص خود اين مسافرت هاست، مي تواني بلايي سر مسوولان اردو بياوري كه امكان ندارد بتواني در جايي ديگر اين كار را بكني، در اين چند روز ظرفيت ها بالا مي رود و تحمل رفتار بقيه هم آسان مي شود. تمرين مناسب و خوبي است براي آينده، براي تحمل سختي هايي كه شايد روزي به سراغت بيايند.

پنج شنبه سورنا،جمعه خزرشهر
ماشين بازها حاضرند روي يك پرشياي  14 ميليوني، به اندازه يك جي ال ايكس  ده يازده ميليوني مايه بگذارند تا در خزرشهر جلوي رفقا كم نياورند ،آن ها پول دو تا ماشين مي دهند، اما سوار يكي  اش مي شوند!
004455.jpg
عكس ها: حامد نوري
004461.jpg
004452.jpg
004458.jpg
حميد محمدي محمدي 
مامور راهنمايي، فقط مي تواند به توقف در محل ممنوع گير بدهد و به راننده 206 بگويد كه اگر مي خواهد كنار خيابان پارك كند، بايد چند تا پول آهني بيندازد توي شكم پاركومتر كنار سورنا ، اما صاحب مغازه اي كه روزي چند تا ماشين را با رقم هاي ميليوني اسپرت مي كند، اين كارها را بهانه گيري براي رودررو شدن با ماشين بازها مي داند و مي گويد: هر روز، يه سري مي آن و به ما گير مي دن. از وقتي يه خبرنگار، توي روزنامه ا ش نوشت كه در سورنا اين خبرهاست، شهرداري و نيروي انتظامي، راه به راه اينجان.
كدام خبرها را بعدا مي فهمم؛ اين كه يكي از رينگ فروش هاي خيابان، روزي هفت ميليون تومان رينگ به جماعت ماشين باز مي فروشد يا بعضي مغازه دارها، هنگام اسپرت كردن ماشين ها، لوازم اصلي خودرو را باز مي كنند و از اين جور قصه ها ؛ كه اگر بعد از آن همكار محترم، بخواهي درباره هر موضوعي، حتي نظافت خيابان سورنا هم با مغازه داران آن صحبت كني، محال است كسي راه بدهد.
اين يك ماجراي مقدماتي براي گزارش ماشين بازها.
اما آن ها؛ آدم هاي ويژه اي نيستند. مثل خيلي از آدم هاي ديگر كه به چيزي عشق دارند يك وسيله چهارچرخ را فكر و ذكر خود قرار داده اند و گاهي حاضرند به ارزش همان ماشين براي عشق شان پول خرج كنند تا به چند نتيجه مهم برسند. اول اين كه جلو بروبچه هاي ماشين بازي كه هفته اي يك بار، جاده چالوس را بالا و پايين مي كنند يا در خزرشهر مازندران، مسابقه قدرت خروجي صداي باند و كوبش ساب و آمپلي فاير مي دهند، كم نياورند. دوم، ريخت و قيافه اتومبيل شان از شكل فابريك و اوليه خارج شود و توي چشم بزند و سوم، با به دست آمدن دو نتيجه اول، از متفاوت بودن و اول بودن در بين ديگران لذت ببرند. اين، تمام عشق ماشين بازهاست!
تغيير چهره 
از ماشين بازها خبري نيست. مي گويند، سروكله آن ها هميشه غروب پنج شنبه و صبح جمعه پيدا مي شود تا ماشين هايشان را براي سفر به شمال يا رقابت در نقاط خلوت تهران آماده كنند. امروز اما ميانه هاي هفته است و جز چندتايي جسته و گريخته، ماشين متفاوتي به چشم نمي آيد. يك جوان اسپرت كار مي گويد: يك دفعه ولو نمي شوند توي خيابان. كوچه پس كوچه ها را بگرد، تك و توك پيداشان مي كني. و اين يعني، اعتماد دوباره به جماعت مطبوعاتي!
تشخيص اين كه بالاخره ماشين يك جوان كم سن و سال كه هنوز، پشت لبش سبز نشده از نوع جي ال ايكس است يا پرشيا، براي من، كمي سخت است. اسپرت كارها با يك رقم نسبتا خوب مي توانند چهره اتومبيل ارزان تر را به پارس تبديل كنند، اما خودروي محمد، از همان 14 ميليوني هاست كه البته 10 ميليون و 750 هزار تومان برايش خرج كرده است. صندوقش را باز مي كند و سه سيستم ساب ووفر را نشان مي دهد. بعد همان طور كه دارد جوابSMS دوستش را مي دهد، مي گويد: امروز، پنج تا ساب ديگه مي بندم تا حال اون رفيقمو بگيرم.
جوان لاغراندامي به پرشياي مشكي آن طرف كوچه تكيه داده و وقتي مي فهمد كه درباره اش حرف مي زنيم، پوزخند مي زند. انگار رقابت اين دو ماشين باز جوان، خيلي جدي تر از اين حرف هاست.
ماشين اون، شيش تا داره. در صندوقشو باز كن، اندازه يه ساك فقط جا داره. همه ش سيستمه. بزن تو جاده چالوس، ببين چه حالي مي ده با بچه ها!
بعد رفيقش هم به ما اضافه مي شود: خداييش، يه جا ده تا مهتابي  رو با ولوم آوردم پايين.
اولي مي رود پشت فرمان و پايش را نرم روي گاز فشار مي دهد. درجه دور موتور جداگانه اي فعال مي شود و بعد، گلوله اي از آتش با صداي مهيبي بيرون مي افتد و آسفالت كوچه، كمي رنگ عوض مي كند. محمد، مي آيد پايين و پيروزمندانه مي گويد: آتيشو حال كردي؟ دور موتور كه مي ره روي چهار، اين ريختي مي شه. اينم يه چشمشه. ماشين اون از اين چيزا نداره.
اغلب اسپرت كارها خودشان ماشين باز حرفه اي اند. يكي از آنها يك لولا ي يك ميليون و دويست هزارتوماني روي ماشين اش بسته كه باعث مي شود درهاي پژو مثل پورشه از بالا  باز شود
پاتوق ماشين بازها
راسته اي از خيابان هاي سورنا و مهناز در حوالي عباس آباد تهران، در سيطره اسپرت كارهاي اتومبيل است كه اغلب، خودشان هم ماشين باز حرفه اي اند. يكي از آن ها، صاحب پژويي است كه مي گويند دست كم هفت ميليون تومان جنس اسپرت برده است. يا يكي ديگر هست كه براي تبليغ لولاي عجيب و غريب درهاي جلو خودرو، از همان لولاهاي يك ميليون و 200 هزار توماني روي ماشين اش بسته و درهاي آن، مثل پورشه از بالا باز مي شود. پرايدي هم هست كه مي گويند مي تواند يك ماكسيما را در رقابت سرعت از پا بيندازد،  چون روي آن، موتور مزدا 323 سوار كرده اند!
اما خيابان تنگي در دل پايتخت با ترافيك بسته و رفت و آمد دايمي ماموران پليس، آن جايي نيست كه ماشين بازها دنبالش هستند. اين جا حتي نمايشگاه كوچكي از مسابقه آن ها نيست و بايد سراغ شان را در جاهاي ديگري بگيريد. تهران، شايد كم تر محله و منطقه خلوتي براي ماشين بازها داشته باشد. با اين وجود، تپه هاي ولنجك و محله هاي خلوتي از پاسداران، محل تجمع ماشين بازهاست كه البته براي سنجيدن قدرت خروجي صدا از سيستم هاي صوتي اتومبيل ها استفاده مي شود و محل نمايش سرعت ماشين هايي با موتورهاي تقويت شده نيست. سراغ اين كارها را هم بايد در جاده هاي بين شهري شمال كشور، در نوار حاشيه اي درياي خزر، حدفاصل محمود آباد تا رامسر بگيريد.
اما در تهران، آن جا كه قرار است عده اي از ماشين بازها، در زمينه صدا باهم مسابقه بدهند، اتومبيل ها كنار هم حلقه مي زنند، صندوق آن  ها باز مي شود و در يك رقابت هم زمان، موجي از قوي ترين صداها از خروجي هاي گران قيمت بيرون مي ريزد. اين سيستم ها، گاهي تا پنج ميليون تومان ارزش دارند، اما نصب مدل هاي بورس ، دست كم حدود يك ميليون تومان براي ماشين بازها آب مي خورد كه يك دستگاه پخش صوت، يك دستگاه آمپلي فاير، يك دستگاه ساب ووفر و دو باند را شامل مي شود.
پيست هاي اتومبيل راني هم در دنياي ماشين بازها مقوله جداگانه اي دارند، اما ماشين بازهاي آن جا با بقيه فرق هايي دارند، چون نوع اسپرت كردن و آماده سازي براي حضور در پيست با اضافه كردن وسايل لوكس و تجهيزات اضافي براي رفت و آمد در شهر، بسيار متفاوت است. در حالي كه اتومبيل  رانان پيست به كم شدن وزن خودرو، سرعت بالا و شتاب بيشتر فكر مي كنند، ماشين بازهاي شهري به كيفيت و كوبندگي صداي مجموعه صوتي، مبلمان داخلي، رنگ آميزي، راحتي و پارامترهاي ديگر توجه بيشتري دارند.
قيمت ها
يك جفت صندلي راحت كه شايد بشود اسمش را صندلي خلباني گذاشت در بازار اسپرت كاران، دست كم 350 هزار تومان قيمت دارد، اما چيزي شبيه همان صندلي ها كه محصول آلمان است مي تواند حدود يك ميليون و 900 هزار تومان خرج روي دست يك ماشين باز حرفه اي بگذارد. تازه، اين بخشي از هزينه هاي اين كار است و پول هاي زيادي بايد براي عشق ماشين ها متصور بود. لطفا فهرستي از اين هزينه ها را ببينيد تا بدانيد آن ها براي علاقه شان حاضرند چقدر دست به جيب شوند.
قيمت يك منبع و لوله اگزوز بدون تصفيه كننده هوا، كه مي تواند قدرت موتور را تا پنج اسب بخار بالا ببرد، بين 230 تا 600 هزار تومان تخمين زده مي شود. اين در حالي است كه به خاطر توليد صداي ناهنجار، استفاده از چنين سيستمي براي تخليه سوخت موتور ممنوع است و نصب آن هم مي تواند عواقبي براي اسپرت كاران داشته باشد.
نصب كيت آتش هم در همين راستا قرار مي گيرد. با استفاده از اين كيت، يك لوله انتقال سوخت از باك به اگزوز خودرو كشيده مي شود و در حالي كه دور موتور به درجه مشخصي رسيده، با فشار دادن يك دكمه، كيت مخصوص عمل مي كند و سوخت را آتش مي زند.
اسپرت كردن و افزودن تجهيزات اضافي به داخل اتومبيل، اعم از نصب صندلي ، تعويض صفحه كيلومتر، غربيلك فرمان و سر دنده، تغيير رودري ها و دودي كردن شيشه ها، به طور متوسط بين يك تا يك و نيم ميليون تومان هزينه بر مي دارد. به عنوان مثال، اگر يك جفت صندلي جلو، با روكش صندلي  سرنشينان عقب، حدود 700 هزار تومان خرج داشته باشد، قيمت يك غربيلك، مخصوص اتومبيل هاي اسپرت، از 230 هزار تومان شروع مي شود.
تغيير بخش هايي از دستگاه محركه اتومبيل هم هزينه هاي خاص خودش را دارد. تقويت موتور مي تواند با نصب يك كيت ساده 32 هزار توماني هم اتفاق بيفتد، اما ماشين بازها ترجيح مي دهند از امكانات بهتري براي اضافه كردن قدرت موتور اتومبيل خود استفاده كنند كه اين موضوع، بيشتر درباره دارندگان خودروهاي كم شتاب تر، مثل پرايد صورت مي گيرد. نصب يك موتور پرقدرت وارداتي كه قابل نصب روي اين اتومبيل باشد تا سقف چهار و نيم ميليون تومان هزينه دارد، اما مي تواند سرعت اين خودرو را تا مرز 180 كيلومتر افزايش دهد.
اما پرهزينه ترين بخش اسپرت كردن خودرو كه البته بيشترين استقبال را هم در پي دارد: سيستم صوتي اتومبيل . يك دستگاه پخش صوت با كيفيت مناسب و قدرت خروجي بالا، كم تر از 200 هزار تومان قيمت ندارد، اما اين ارزان ترين قسمت ماجراست. وقتي چيزي به نام ساب  را به آن بيفزاييد، از يك دستگاه آمپلي فاير هم استفاده كنيد و چهار باند خروجي براي نتيجه كار در نظر بگيريد، بايد براي دست كم 600 هزار تا يك ميليون تومان، دست به جيب شويد. قيمت ساب ها بسيار متفاوت است. ارزش آن ها در بازار اسپرت، از 170 هزار تومان شروع مي شود، اما سقفي برايش قابل تصور نيست. چون بعضي ماشين بازها حتي از تمام فضاي صندوق عقب براي اضافه كردن ساب هاي مختلف استفاده مي كنند و اين كار مي تواند قيمت مجموعه صوتي اتومبيل را بسيار بالا ببرد. بد نيست بدانيد كه ساب هايي با پوشش مخصوص و اوريجينال، هريك بيش از نيم ميليون تومان قيمت دارند.
تغيير نما و چهره ظاهري خودرو هم با عوض كردن آينه ها، اضافه كردن بال به صندوق عقب، امتداد سپرها به سمت زمين، بستن چراغ ها و نورافكن هاي اضافي و انداختن رينگ ها و لاستيك هاي غيرمتعارف، امكان پذير است كه اين قسمت هم خيلي پرهزينه بايد باشد؛ چون، فقط تهيه چهار رينگ اسپرت براي يك اتومبيل پژو 206، دست كم 800 هزار تومان خرج بر مي دارد و اين رقم تا بيش از دو ميليون تومان قابل افزايش است.
پرسش هاي زايد
ماشين بازها از كدام قشر و گروه سني جامعه ما بيرون مي آيند و دل بستگي شان به اتومبيل، ناشي از چه تفكراتي است؟ آن ها، متعلق به كدام طبقه اقتصادي جامعه ما هستند؟ آيا دست يابي به جواب اين پرسش ها، اهميتي هم دارد؟ يكي از اسپرت كاران خيابان سورنا، معتقد است كه پول زياد و نداشتن عقل استفاده از اين دارايي، منجر به چنين كاري مي شود، اما كساني كه خودشان را پاي بند ماشين بازي كرده اند، مي گويند، لذتي در اين كار هست كه بايد خودت آن را بچشي و به تعبير خودشان مرض اين كار را داشته باشي.
باشد، اگر قبول كنيم كه اين هم نوعي مرض است، حرفي نمي ماند.

فهرست
نامه به سردبير
فهرست
سينما تلويزيون
هوانورد و قهرمان ؛  نوروز در تهران
شمع هاي تولدت مبارك تا اطلاع ثانوي خاموش!
از شبكه يك بترسيد
ماشاءالله خان باز مي گردد
بهار نيست، زمستان است!
اينديانا جونز هم آمد
بازي در فيلم حاتمي كيا شايد وقتي ديگر!
فخيم زاده عليه فخيم زاده
رويداد هفته
تلويزيون
بامشاد، كات! كامبيز، حركت!
فصل هجوم برنامه هاي نوروزي
آتقي و عزت؛ اعضاي جديد القاعده!
فيل ها طلا ق نمي گيرند
ورزشي
به ريش ژاپني ها مي خنديم
خودتان از اين حرف ها نمي زنيد؟
بلو مجيك
تايتانيك سرخ
آزادباش به دوستان دوپينگي
رويداد هفته
شكلا ت ها و زهرمارها!
جوانان مدل 83
نوسترآداموس بازي براي سال 84
زماني براي خوردن بادام!
اجتماعي
از پيام مقام معظم  رهبري در نوروز 83
زندگي
دانشجو نخريد
۶  هزار تومان بگيريد و كار فرهنگي كنيد
جوانان زنداني نرفته برمي گردند
پليس: مراقب سارقان شب عيد باشيد
دانشجوها مي توانند نشريه الكترونيكي منتشر كنند
مشهد نشد، تهران 
دانشجوها بچه تر شده اند!
وام ازدواج تمام شدني نيست 
زيبايي نفس تان را نگيرد
نكاتي در مورد خانه  تكاني شب عيد
صابون بر عليه ايدز
رويداد هفته
سينما
در به در به دنبال يك فيلم خوب!
پديده جهاني
سالا دچهارفصل 
علي كريمي نان شب 
ورزشي
هم دردي با كارتن خواب ها
زندگي
وفاداري هاي يك عروسك 
سينما تلويزيون
علمي سياسي
روزها
چرا اين آدمها؟
روزي كه زندگي است
جهان كوچك
امپراتوري نوروز
نامه ها
بهاريه
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  سينما  |  پديده جهاني  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  نامه ها  |  شناسنامه  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |  كارتون  |  گالري  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |