مثل هر ماه ديگري در اسفند و فروردين هم آدم هاي زيادي دنيا آمده اند و مرده اند آدم هاي زيادي كه نه سهراب سپهري نه پرويز دوايي نه جمشيد شاه جزءشان نيستند؛ سلمان فارسي تصادفا در بهار، فروردين ماه فوت كرده اما به اين دليل توي اين صفحه نيامده به اين خاطر آمده كه به شكل سر راستي به نوروز ربط پيدا مي كند، در واقع همه آدم هايي كه الان اين جا هستند به همين بهانه، اين جا هستند، ربطي كه به نوروز داشته اند. در مورد همه اشان ماجرا به اندازه جمشيد، حاجي فيروز يا حتي سلمان، تابلو نيست. مثلا بايد كمي فكر كنيد تا بفهميد پرويز دوايي چرا اين جاست. و شايد بالاخره هم نفهميد و ما به تان بگوييم: به اين خاطر كه پايه ترين بهاريه نويس مطبوعات ايران است كه در ايران هم نيست. سهراب سپهري هم ممكن است كاملا ً به نوروز بي ربط باشد اما او يكي از نمادهاي طبيعت است، طبيعت هم به بهار ربط دارد و بهار هم به نوروز. شايد هم بهتر بود به جاي اين همه دردسر و توجيه مي رفتيم سراغ همان دليل قديمي: تولد و مرگ.
آن كه بهار را آورد
اول فروردين سال 59 اولين پيام نوروزي امام از راديو تلويزيون جمهوري اسلا مي ايران پخش شد. اين پيام سيزده بند دارد كه قسمتي از آن را با هم مي خوانيم:
بايد انقلا بي اساسي در تمام دانشگاه هاي سراسر ايران به وجود آيد تا اساتيدي كه در ارتباط با شرق و يا غربند تصفيه گردند و دانشگاه محيط سالمي شود براي تدريس علوم عالي اسلا مي. بايد از بدآموزي هاي رژيم سابق در دانشگاه هاي سراسر ايران شديدا جلوگيري كرد زيرا تمام بدبختي جامعه ايران در طول سلطنت اين پدر و پسر از اين بدآموزي ها به وجود آمده است. اگر ما تربيتي اصولي در دانشگاه ها داشتيم، هرگز طبقه روشنفكر دانشگاهي اي نداشتيم كه در بحراني ترين اواضاع ايران در نزاع و چند دستگي با خودشان باشند و از مردم بريده باشند و از آن چه كه بر مردم مي گذرد چنان آسان گذرند كه گويي در ايران نيستند. تمام عقب ماندگي هاي ما به خاطر عدم شناخت صحيح اكثر روشنفكران دانشگاهي از جامعه اسلا مي ايران بود و متاسفانه هم اكنون هم هست. اكثر ضربات مهلكي كه به اين اجتماع خورده است از دست اكثر همين روشنفكران دانشگاه رفته اي كه هميشه خود را بزرگ مي ديدند و مي بينند و تنها حرف هايي مي زدند و مي زنند كه دوست به اصطلا ح روشنفكر ديگرش بفهمد و اگر مردم هيچ نفهمند، نفهمند زيرا ديگر چيزي كه مطرح نيست مردمند و تمام چيزي كه مطرح است خود اوست، براي اين كه بدآموزي هاي دانشگاهي زمان شاه، روشنفكر دانشگاهي را طوري بار مي آورد كه اصولا ارزشي براي خلق مستضعف قائل نبود و متاسفانه هم اكنون هم نيست. روشنفكران متعهد و مسوول! بپاييد تفرقه و تشتت را كنار گذاريد و به مردم فكر كنيد و براي نجات اين قهرمانان شهيد داده، خود را از شر ايسم و ايست شرق و غرب نجات دهيد. روي پاي خود بايستيد و از تكيه به اجانب بپرهيزيد. سنت انتشار پيام نوروزي تا وقتي امام بود و پس از آن توسط رهبر انقلا ب تا امروز ادامه يافته است.
آن كه نوروز را به حجاز برد
احسان رضايي
ظرف شيريني را گرفت جلو حضرت علي (ع) و تعارف كرد. گفت شيريني عيد است، عيد نوروز. و حضرت كه پرسيد نوروز چيست، خيلي مفصل از نوروز و آداب آن تعريف كرد. گفت كه ايراني ها اين روز را جشن مي گيرند و به ديدار هم مي روند؛ لباس هاي نو و تميز مي پوشند؛ ثروتمندها به فقرا شيريني و هديه مي دهند؛ خانه ها را پاك مي كنند و كدورت ها را هم . ؛ امام همه اش را گوش داد. توضيحش كه تمام شد، شيريني را برداشت و فرمود: كاش هر روز ما نوروز بود.
زندگي سلمان، چند دوره مختلف، اما شبيه به هم داشت. آن اول اسمش روزبه بود، در زادگاهش شيراز كشاورزي مي كرد، و زرتشتي بود. بعد كه دين مسيح به ايران رسيد، مسيحي شد و تا شام رفت. دوره اي هم مثل راهب ها در شهرهاي مختلف مي گشت. تا اين كه شنيد در عربستان پيامبري ظهور كرده است. به سرزمين حجاز رفت. آن جا به بردگي گرفتندش. غلام بود كه پيامبر اسلام را ديد و به او ايمان آورد. پيامبر او را آزاد كرد و اسمش را گذاشت سلمان، سلمان فارسي. او و بلال حبشي و صهيب رومي و ابوذر بيابان گرد و يك مشت غريبه ديگر، شدند اصحاب خاص پيامبر. سلمان خاص تر هم بود. پيامبر مي گفت سلمان شبيه لقمانِ پيامبر است. مي گفت بهشت به سلمان مشتاق است. مي گفت جبرئيل به سلمان سلام مي رساند. مي گفت آن قدر كه عرب ها صدايشان درآمد كه چرا پيامبر به يك عجم اين قدر اهميت مي دهد و مثلا تا مي گويد براي مقابله با احزاب خندق بكنيم، بلافاصله مي پذيرد. مولا علي(ع) در جواب همين انتقادها بود كه گفت: سلمان از ما اهل بيت است.
سال 36 هجري و در پايان عمر بسيار طولاني اش امام از مدينه به مداين رفت و شخصا تدفينش كرد. معروف است كه بعد از خليفه شدن ابوبكر، اعتراضش را به زبان فارسي به جمعيت گفت: كرديد و نكرديد. سلمان بود كه خبر واقعه غدير را به ايراني مان رساند و يادآور شد كه اين حادثه در نوروز اتفاق افتاده است.
آن كه تقويم را نوشت
احسان رضايي
خيام حالا بيشتر به رباعياتش مشهور است، اما او در زمان خودش دانشمند بزرگي بود كه در الهيات، فلسفه، كلام، نجوم، رياضي، موسيقي، فيزيك و پزشكي تبحر كامل داشت؛ آن قدر كه بزرگترين دانشمند آن عهد، يعني امام محمد غزالي، شاگردي او را مي كرد. براي همين بود كه وقتي خواجه نظام الملك توسي، وزير مقتدر سلجوقيان، تصميم به اصلاح تقويم گرفت، از خيام خواست تا سرپرستي گروه دانشمندان را به عهده بگيرد.
ماجرا از اين قرار بود كه در ايران باستان، هر سال شامل دوازده ماه سي روزه بود، به اضافه پنج روز در آخر سال كه مردم آن روزها را جشن مي گرفتند و به استقبال نوروز مي رفتند؛ جمعا 365 روز، اما بعد از آمدن عرب ها به ايران، در محاسبات ديواني و دفتري، هر سال 360 روزه در نظر گرفته مي شد. و اين شد كه ديگر ابتداي سال با نوروز يكي نبود. در اين حالت جديد، گاهي ابتداي سال پاييز، زمستان و يا مثل آن سال ها، تابستان مي شد. براي همين بود كه خواجه نظام الملك، وزير سلطان ملكشاه سلجوقي گروهي از رياضي دان ها و منجم ها را در اصفهان جمع كرد و از آن ها خواست تا گاه شماري شمسي را دوباره برقرار كنند. اين گروه كه سرپرستشان خيام بود، با محاسباتشان، آغاز گاه شماري جديد را روز جمعه اول فروردين 458 هجري شمسي برابر با 9 رمضان 471 قمري تعيين كردند.
در اين گاه شماري جديد، كه به نام خيامي، ملكي و يا جلالي هم معروف است (كنيه ملكشاه جلال الدوله بود)، شش ماه اول سال 31 روزه در نظر گرفته شد، پنج ماه بعدي 30 روزه و اسفند هم 29 روزه كه هر چهار سال يكبار كه سال كبيسه بود، اسفند 30 روزه مي شود. با اين وصف، ابتداي هر سال با ورود خورشيد به برج (= موقعيت فضايي) حمَل يا همان نوروز يكي مي شد. به علاوه طول هر ماه با مدت زمان حركت ظاهري خورشيد در هر يك از برج هاي دوازده گانه برابر بود.
تقويم جلالي، مبناي گاه شماري امروزي ماست كه در سال 1304 در مجلس شوراي ملي تصويب رسمي شد. اين تقويم، دقيق ترين گاه شماري است كه بشر تاكنون تدوين و استفاده كرده است. و اين ها همه از وسعت علم و دقت نظر مردي است كه دعوت مي كرد تا در فصل بهار در سايه گل نشين كه بسيار اين گل، در خاك فرو ريزد و ما خاك شده.
آن كه خنده را آورد
حسين وحداني
مرد كه به احترام آتش لباس قرمز برتن كرده، پا به آتشكده مي گذارد. او بايد شعله اي از آتش برگيرد و به فرخندگي آمدن بهار، هفت آتش را روشن كند.
چند دقيقه بعد، مرد با شعله آتشي كه در دست دارد، از دود و دم داخل آتشكده بيرون مي آيد. سر و صورتش سياه و دودي است، اما سرخي لباسش چشم ها را همچنان خيره مي كند. مردم با فرياد شادي به او كه فيروز نويد دهنده پيروزي است خوش آمد مي گويند و آمدن بهار را جشن مي گيرند. اين، ديرينه و در عين حال معتبرترين روايت از فيروز (ياهمان حاجي فيروز امروزي) است. حاجي فيروز چنان كه در تهران قديم هم آتش افروز ناميده مي شد سرخ پوش سياه چهره اي بود كه با برافروختن آتش، پيروزي اهورا بر اهريمن و پايان سرما و ظلمت زمستان را نويد مي داد.
البته ماجرا فقط جنبه آييني نداشت. در زماني آن قدر دور كه نه فقط تلويزيون و راديو، بلكه نوشته و تقويمي هم موجود نبود، برافروختن آتش بهترين وسيله اعلام تحويل سال نو بود. از آن جا كه آتش كده ها در بلندترين نقطه شهر قرار داشتند، همه مردم آتش سال نو را مي ديدند. و روستاييان را هم كساني كه آتش را ديده بودند با خبر مي كردند. در فرهنگ نواحي مختلف ايران، رد پاي اين غريبه هاي آشنا را با نام پيك نوروزي يا نوروزي خوان مي شود ديد كه در نقش حاجي فيروز ظاهر مي شوند. دو مرد ميان سال كه اهالي شهر يا روستا را خوب مي شناسند، لباس هايي عبامانند مي پوشند و به در هر خانه اي كه مي رسند با تصنيفي مناسب حال ساكنان آن، نويد بهار را مي دهند.
حالا براي رفتن به يك آتشكده زرتشتي بايد پول پرداخت و بليت خريد، اما حاجي فيروزها را مي توان پشت چراغ قرمزهاي تهران هم ديد كه شلوار يا شليته قرمز پوشيده اند و صورت شان را نه با دود آتش، كه با خاك ذغال و دوده بخاري سياه كرده اند. اين حاجي فيروزها كلاه شيپوري مقوايي بر سرشان مي گذارند، در دست شان دايره زنگي مي گيرند و با صدايي بين غم و شادي از آمدن نوروز مي گويند: همه مي دونن/ عيد نوروزه/ حاجي فيروزه/ سالي يه روزه يا ارباب خودم سلام عليكم/ ارباب خودم سرتو بالا كن/ ارباب خودم بزبزقندي/ ارباب خودم چرا نمي خندي؟
حاجي فيروز را طبق همان روايت نخست مي توانآورنده آتش و گرما دانست كه لباس قرمزش علامت زندگي و حيات دوباره است. اما در هر صورت، حاجي فيروز امروز خيابان هاي شهرما، انگار شادي چنداني با خود نمي آورد. شايد به همين خاطر وقتي با دايره و دنبكش نزديك مان مي شود، شيشه ماشين هايمان را بالا مي كشيم.
آن كه بهاريه نوشت
فرزاد اميري
سنت بهاريه نويسي در مطبوعات ما طرفدارهاي زيادي داشته است. اغلب سردبيرها سعي مي كنند تا به بهانه عيد، شماره ويژه اي تحويل خوانندگان شان بدهند و يكي از جذاب ترين بخش هاي اين ويژه نامه ها بهاريه است. بهاريه قطعه معمولا احساساتي سوزناكي است كه نويسندگان برگزيده سردبير، مي نويسند تا ويژه بودن شماره عيد حفظ شود. بهاريه هاي خيلي معمولي، درباره زيبايي هاي بهار است و اگر بخواهيم كلي تر نگاه كنيم، آن وقت مي شود هر مطلب خارق العاده اي را كه شباهت چنداني با مطالب معمول ندارد در قالب بهاريه عرضه كرد. بهاريه ها مثل هر مطلب ديگري خوب و بد دارند و شايد معروف ترين بهاريه نويس در تاريخ مطبوعات ايران، پرويز دوايي باشد. دوايي يكي از معروف ترين منتقدهاي فيلم زمان خودش بود و چون معمولا يك منتقد خوب، نويسنده خوبي هم هست، پس بعدها سراغ داستان نويسي رفت و براي نوشتن اين داستان ها، از خاطراتش كمك گرفت. خاطراتي كه اغلب به روزهاي كودكي برمي گشتند و يادآور زيبايي هاي از دست رفته بودند. بعدا كه دوايي ديگر منتقد فيلم نبود و زندگي اش را به خارج از كشور منتقل كرد، باز از طريق ماهنامه فيلم، اين سنت را دنبال كرد. جمله هاي وصفي شيرين و وجد انگيز او آن قدر زيبا و خواستني هست كه خيلي ها را يك سال منتظر خواندن مطلب بعدي اش نگه دارد. هر چند كه هر چند وقت يك بار اين بهاريه هاي داستان گونه را در كنار چند قصه ديگر، به صورت مجموعه قصه چاپ مي كند. اين كه چرا بهار را كه معمولا فصل شادي و سرور است با خواندن نوشته هاي سوزناك مي گذرانيم، جوابش را بايد جاي ديگري جست و جو كرد.
آن كه نوروز را راه انداخت
محمد رشيدي
دويست سال از آغاز پادشاهي جمشيد بر ايران گذشته بود، خب دويست سال اين روزها زياد به نظر مي رسد ولي اگر نگاهي به سن و سال پادشاهان افسانه اي شاهنامه بيندازيد آن قدر هم زياد نيست در اين سال هاي طولاني او براي آباداني ايران زمين كمر بسته بود.
پنجاه سال اول حكومتش را صرف ساختن ابزار جنگي مثل تيغ و نيزه و خود و زره و جوشن و آراستن لشكر كرد.
پس از آن به مردمان آموخت كه چگونه از پنبه و پشم و ابريشم نخ بريسند و از نخ ها پارچه ببافند و از پارچه ها جامه هاي گونا گون بدوزند.
آن گاه مردمان را به چهار گروه تقسيم كرد. گروه اول را كه موبدان بودند كاتوزيان ناميد و فرمان داد تا در كوه ها مكان گيرند و به عبادت خدا مشغول گردند. گروه دوم را نيساري خواند كه جنگاوراني بودند كه سپاه او را تشكيل مي دادند. سومين گروه را نسودي نام كرد و حكم كرد كه كشت و زراعت كنند، بكارند و ورزند و خود بدروند. چهارمين گروه را اهنوخوشي لقب داد كه صنعت گران مملكت او بودند.
هركدام را پايگاه و جايگاه شايسته معلوم كرد تا هر يك اندازه خويش را بدانند.
آن گاه ديوان را به كار گرفت و با گل و سنگ و گچ گرمابه و كاخ هاي بزرگ و باشكوه بنا نهاد. از دل سنگ سيم و زر و انواع گوهر ها را بيرون كشيد.
پس از آن مواد خوش بو همچون مشك و عود و عنبر و گلاب را فراهم آورد.
علم پزشكي را به مردمان آموخت و رازهاي تندرستي را بر آنان آشكار كرد.
وقتي كه همه اين كار ها را به انجام رسانيد فرمان داد تا تختي مرصع برايش مهيا ساختند و جمشيد بر تخت شاهي تكيه زد مردمان بر گردش حلقه زدند و جشني بزرگ برپا كردند و آن روز را نوروز نام نهادند.
به جمشيد بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
آن كه شعر را سرود
رضا مختاري
نوشتن درباره اين شاعر به سختي نوشتن درباره بهار است. هر كس كه بگوييد و در هر دوره و زماني و به هرشكلي درباره بهار نوشته. آن قدر كه ديگر كلمات نخ نما شده اند. آن قدر به واژه بهار رفت و آمد شده كه كلمه براي نوشتن اش فرسوده شده. مشكل بشود به آن نقبي زد يا از در و بامي به آن راهي زد.
شاعري هست كه شعرش با طبيعت و اصلا با جهان مكالمه مي كند. نمي ايستد رو به روي اين بيرون، حكم صادر نمي كند. بر عليه اش با كلمات نمي شورد و يا مطيع زيبايي اش نمي شود. نمي رود در درختش قد يار ببيند و در ماهش روي نگار. جوي و بيدش حسرت ساز جاي خالي يار نيست و يا صداي زغنش يادآور روي اغيار. اين شاعر به درخت و خاك و ابر و آب نزديك مي شود. نفس به نفس مي شود. كلمه مي دهد، كلمه مي گيرد. آن قدر كه از هرم تكلم درخت گر مي گيرد اما تر مي شود، تازه مي كند.
نثرش را در اين چند سطر بخوانيد و نامش بماند براي بعد.
چرا نگويم كه درد غربت پونه هاي صحرايي را دارم. نه، من ترسي ندارم كه بگويم مي خواهم از پاريس بروم. مي خواهم كتاب هايم را به گوشه اي پرتاب كنم، كعبه نقاشان را پشت سر بگذارم بروم در شيب يكي از دره هاي سرزمين خودمان ساعت ها به سرخي گل شقايق خيره شوم. چه كسي مي تواند به من و اين پندارها بخندد؟ در زندگي من يك گل شقايق جاي خودش را دارد. و شايد به نظر غريب آيد اگر بگويم وقتي روي گذشته خم مي شوم، تصوير اقاقيا را از پس حوادث زندگي ام روشن تر مي بينم. به راستي اندكي شگفت آور است، اما نه. براي چه يك ديوار كاه گلي كه روزي از سايه اش گذشته ايم نتواند در زندگي ما رخنه كند؟ يك لحظه هوشياري كه در يكي از شن زارهاي اطرف كاشان به سراغ من آمد از برترين نوسان هاي زندگي من چه چيزي كم دارد؟ براي همين است كه من مي توانم بسي چيزها را از دست بدهم تا يك …آن” را زندگي كنم. مي توانم از چشم انداز فريباي يك سفر چشم بپوشم تا يك …شب” را زندگي كنم. مثل آن شب ارديبهشت شميران كه باغ منوچهر در عطر شكوفه ها خيس خورده بود و صداي قورباغه ها بر اين عطر شيار مي انداخت. مي بيني، من همه اش در آن ديار هستم. چه كنم من زندگي ام را بر سنگ و گياه آن سرزمين لغزانده ام. تپش هايم را به آب و گل آن هديه كرده ام. هرگز نمي توانم نگاهم را از دورافتاده ترين خار بيابانش باز پس بگيرم. بيابان گفتم و درد خودم را تازه كردم. در پاريس بيابان نيست. اين را همه مي دانند اما همه نمي دانند كه من اگر مدتي بيابان نبينم دق مي كنم.
آن كه آواز را خواند
ليلا خجسته راد
تا بهار دلنشين آمده سوي چمن
اي بهار آرزو بر سرم سايه فكن
چون نسيم نوبهار بر آشيانم كن گذر
تا كه گلباران شود كلبه ويران من
تا بهار زندگي آمد بيا آرام جان
تا نسيم از سوي گل آمد بيا دامن كشان
چون سپندم بر سر آتشنشان بنشين دمي
چون سرشكم در كنار بنشين نشان سوز نهان
بعضي ترانه ها و آهنگ ها هيچ وقت كهنه نمي شوند اين موضوع هم دلايلي دارد كه احتمالا بيشترش به سازنده هاي آن برمي گردد. يكي از اين ترانه ها تصنيف تا بهار دلنشين است از استاد بي نظير آواز ، بنان .
صداي او مثل نسيمي است كه لطافت، نرمي، سبكي و روح نوازي را همه با هم دارد. او در طول فعاليت هنري خود بيش از 450 آهنگ را اجرا كرد. بنان در كار آواز هوشمند و نوآور بود و جنس صدايش به او كمك مي كرد تا بتواند همواره كارهاي متفاوتي ارايه دهد. تصنيف تا بهار دلنشين با آهنگ سازي روح الله خالقي و شعر بيژن ترقي از مهمترين و به يادماندني ترين ترانه هاي ايراني است. عاشقانه اي كه به بهانه بهار، سايه آرزويي پرحسرت را به دنبال خود مي كشد.
اين ترانه را بيژن ترقي سروده است، او از شاعران وترانه سرايان دهه 30 است كه بيشتر اشعارش با آهنگ هايي از پرويز ياحقي و روح الله خالقي تصنيف شده اند. ترانه هايي مثل آتش كاروان را كه عليرضا افتخاري چند سال پيش در آلبوم ياد استاد بازخواني شان كرد هم او سروده اوست.
غلامحسين بنان در ارديبهشت ماه سال 1290 خورشيدي در تهران و در خانواده اي مرفه به دنيا آمد. محيط زندگي خانوادگي او براي پرورش ذوق استعداد هنري اش كاملا مهيا بود، با اين حال اولين كسي كه متوجه مستعد بودن او شد، استاد ني داوود بود و سال 1321 وقتي براي امتحان آواز به راديو رفت مرحوم روح الله خالقي فهميد او آينده اي درخشان در پيش دارد.
نوروز بي نوروز
مصطفي اشعري
قنادي هاي قم آن سال بازارشان كساد بود. وقتي سال تحويل شد چراغ هاي حرم را خاموش كردند. مردم عزادار بودند.
امام و بقيه مراجع تقليد، عيد نوروز سال 42 را در اعتراض به كارهاي دولت علم عزاي عمومي اعلام كرده بودند. روز دوم فروردين، در مجلس عزاي مدرسه فيضيه، (شهادت امام جعفر صادق) كماندوهاي شهرباني و ساواك به جان مردم افتادند، شيشه شكستند، قرآن سوزاندند، تعداد زيادي طلبه را مجروح كردند اين ها البته مهم هستند، اما چيزي كه شايد مهم تر است، نگاه توده مردم به اين اتفاق هاست.
مطمئنا مردم بعد از ماجراي كودتا، دل خوشي از حكومت نداشته اند؛ اما تمايلي به درگيري مستقيم هم نداشتند. خيلي ها هنوز فكر مي كردند كه مملكت بالاخره شاه مي خواهد. ايده تغيير حكومت، حتي ايده درگيري گسترده با رژيم حاكم براي خيلي ها پذيرفتني نبود پيرترها كه دوره آتش سوزاندن هاي خوانين در دوره ملوك الطوايفي قبل از رضاخان را به ياد داشتند، شاه را يك چيز مقدس مي ديدند.
شهر قم در تعطيلات نوروز آن سال ها خيلي شلوغ مي شده، احتمالا كساني كه سر وگوششان بيشتر مي جنبيده و كمابيش از درگيري هاي پراكنده علما و حكومت در قضيه رفراندوم لوايح شش گانه و خبر داشتند هم از روي كنجكاوي به قم آمده بودند تا ببينند چه خبر است.
ما از اين آدم ها تقريبا هيچ چيز نمي دانيم. اين كه همين آدم هاي محتاط و عافيت انديش چطوري به آدم هاي نترسي تبديل شدند كه روز 15 خرداد 42، توي خيابان هاي پايتخت اجتماع چند هزار نفري راه انداختند و عليه شخص اول مملكت شعار دادند؛ اين كه بين اين همه مراجع قم و نجف، مردم چطوري امام را كه هرگز اجازه نمي داد كسي براي مطرح كردن ايشان در ميان بقيه علما كاري صورت دهد حتي قبل از ماجراي دستگيري امام كشف كردند؛ اين ها همه، چيزهايي هستند كه ما نمي دانيم و ندانستن شان، مثل يك تكه بزرگ گم شده از يك پازل، كاملا به چشم مي آيد.
عادت بد تاريخ نويسان ايراني اين است كه در هر ماجرايي دنبال آدم هاي مهم مي گردند و دايما روي آن ها زوم مي كنند، به همين خاطر متن هاي تاريخ بيشتر به دايره المعارف شرح احوالات بزرگان تبديل شده است. شايد تاريخ ايران را بايد يك بار ديگر از نو نوشت: تاريخ مردم ايران را.
نوروز پاي صندوق راي
حسين احتسابي
بهشت زهرا پر بود از خانواده هايي كه ميآمدند ديدن شهداي انقلاب. شهداي انقلاب را مردم خودشان گذاشتند روي آن ها، از همان روزهاي بعد از بهمن. نوروز 58 با بازي تو بهشت زهرا ياد بچه ها مانده.
سردر ورودي مرقد مطهر شاه عبدالعظيم مطلبي از شاه زده بودند كه حال گيري ملت بود. انقلاب كه شد ديگر مي شد سردر را عوض كرد، اما هنوز تكليف سردر جديد معلوم نبود. تا 12 فروردين 1358.
بعد از انقلاب مهمترين چيز، حكومت آينده ايران بود. امام فرمان داده بودند كه براي جمهوري اسلامي رفراندوم شود. آري يا نه.
تا دلت بخواهد سخن راني بود، همه جا پوسترهاي دستي كه مردم درست كرده بودند ديده مي شد، با رنگ هاي سبز و قرمز. آري يا نه؟!
آن روز ها شعار هاي الله و اكبر، خميني رهبر، مرگ برشاه هنوز به در و ديوار شهر بود. هر جا مي رفتي هنوز بوي خون مي داد. تب و تاب روزهاي بهمن با مردم بود.
نوروز آن سال با شكوه ترين نوروزي بود كه ملت مي توانستند برگزار كنند. نوروز بزرگترين پيروزي. صداوسيما سال براي اولين بار مي خواست جشن اسلامي برگزار كند. كلي تلاش كرد. آخرش هم كسي تلويزيون نديد. تو خيابان ها، ديدني بيشتر بود.
نوروز بين المللي
مريم جعفر اقدمي
درست در همان لحظاتي كه ما ايراني ها پاي سفره هفت سين نشسته ايم و با تيك تاك ساعت منتظر رسيدن سال جديد هستيم، زمين هم در وضعيتي استثنايي قرار دارد. زمين چرخيده و چرخيده تا دوباره به اول خط برسد و سال جديدي را شروع كند. اين نقطه براي زمين و ساكنانش با روزهاي ديگر فرق دارد، اول فروردين ما و 21 مارس آن ها اعتدال بهاري نام دارد. طول روز و شب در همه جاي زمين مساوي است و بهار در نيم كره شمالي و پاييز در نيم كره جنوبي آغاز مي شود. خورشيد در قطب جنوب غروب و در قطب شمال طلوع مي كند. هركس كه روي خط استوا باشد سايه ندارد و خورشيد درست بالاي سر اوست. اين روز، روز اعتدال زمين است و طبيعت همه چيز را به طور مساوي تقسيم مي كند. همين پديده ها كافي است كه روز اول فروردين را روز جهاني زمين بنامند و ما ايراني ها اين تقارن سال نو و اعتدال بهاري را مديون محاسبات دقيق خيام هستيم.
پيشنهاد نام گذاري روز جهاني زمين توسط جان كانل در كنفرانس محيط زيست يونسكو در سال 1969 مطرح شد. كانل مي خواست اين روز در تمام كشورها و در همه جاي زمين تعطيل رسمي باشد. يونسكو از اين پيشنهاد استقبال كرد و با طراحي پرچم زمين سازمان ملل از سال 1970 روز جهاني زمين را جشن مي گيرد. در اين روز زنگ صلح برفراز مقر سازمان ملل به صدا در مي آيد، زنگي براي هشدار به تمام ساكنان اين سياره كه از طبيعت و محيط زيست حفاظت كنند. اعتدال بهاري يادآور تعادلي است كه بر زمين حاكم است و انسان اين تعادل را برهم زده است. شعار روز زمين و طبيعت اين است كه هر انساني به عنوان امانت دار زمين وظيفه دارد راهي براي كاهش آلودگي هاي زيست محيطي، فقر و خشونت و جنگ پيدا كند.
نوروزمريض
حبيبه جعفريان
چند سال قبل تابستان يا بهار شايد، بيشتر دخترها موهاشان را مدلي كوتاه كرده بودند كه اسم اش تيفوسي بود؛ سيخ سيخ و خيلي كوتاه. مد بود. اما نوروز آن سال فقط دخترها اين كار را نكرده بودند؛ مردها، زن ها، دخترها، بچه ها همه موهاشان تيفوسي بود نه به خاطر مد به خاطر تيفوس. به خاطر شپش و كك كه با قحطي و جنگ افتاده بود به جان مردم. اسفند 1321 بود. جنگ مثلا تمام شده بود اما نشده بود. به جاي همه چيز، همه جا سرباز بود؛ امريكايي ، روس. به جاي نان سرباز بود، به جاي دكتر و دوا سرباز بود. سرباز و جنازه. جنازه آن هايي كه تو كوچه پس كوچه هاي تهران از تيفوس مرده بودند و كسي جمعشان نكرده بود.
عيد سال 22، كسي ديد و بازديد عيد نمي رفت، از دست ديگري چيزي نمي خورد. آن هايي كه مريضي را گرفته بودند كنج خانه اشان بودند، آن هايي كه نگرفته بودند هم كنج خانه اشان بودند. مي ترسيدند. آن جا به هر حال امن تر بود. امن و دلگير، عيد آن سال عيد دلگيري بود.
چند نوروز با هم
حسين احتسابي
با نام سعادت ملت ايران و به منظور كمك به تامين صلح جهان، ما امضا كنندگان ذيل پيشنهاد مي كنيم كه صنعت نفت در تمام مناطق كشور بدون استثنا ملي اعلام شود، يعني تمام عمليات اكتشاف، استخراج و بهره برداري در دست دولت قرار گيرد.
صد سال به اين سال ها. صد سال بود كه نفت ايراني دست ايراني نبود.
حسين علا، جاي رزم آرا كه ترورش كردند آمده بود. شهر حكومت نظامي بود، كسي نمي توانست زياد اين ور و آن ور برود. همه جا دنبال فداييان اسلام بودند. از محلات قديمي خاوران تا بازار، سرباز ايستاده بود. شاه و دور و وري هايش خيلي از ترور رزم آرا كه به خاطر ماجراي نفت بود، ترسيده بودند. عيد براي شاه كوفت شد.
مردم هم بي خيال اين ها با شادي كه در چشمان شان برق ميزد عيد را به هم تبريك مي گفتند. مجلس عيديشان را داده بود. عيد ديدني موكول شده بود به بعد از حكومت نظامي، اگر مهماني واجب بود بايد جدا جدا مي رفتند يا لااقل در دو سه قسمت كه مامورها گير ندهند.
نوروز آن سال با نيمه شعبان هم زمان شده بود. خوش حالي مردم چند برابر بود، چراغاني ها هم.
نوروز خاكستري
احسان رضايي
خانواده امام اطلاعيه داده بود و از مردم خواسته بود كه مراسم عزا را تمام كنند. اما نمي شد. ديگر عيد آن سال، عيد نمي شد.
حاج احمدآقا خوب بود، مهربان و متواضع بود، از موقعيتش سوءاستفاده نكرده بود، به قول پدرش خدمتگزار ملت بود، اما چيزي كه عيد 74 را غم انگيز كرد، فقط اينها نبود. او يادگار عزيزترين كس مردم هم بود؛ از وقتي امام رفته بود، وجود او بهترين خاطره اي بود كه ما را وصل مي كرد به ياد امام و آن روزهايي كه چهل ميليون نفر فرياد مي زدند: روح مني خميني.
تصويري كه از احمدآقا در يادها مانده، كسي است كه كنار امام بود، كنار آن صندلي سفيد، تو بالكن جماران. هميشه مراقب امام بود و هميشه در خدمت او ماند.
اما همه اش اين نيست. او چند روزي قبل از بهار 25 به دنيا آمد. كودكي اش با شيطنت پر شد. شباهتي به ساير آقازاده ها نداشت. جاي حوزه، به دبيرستان رفت و كاپيتان يك تيم فوتبال محلي بود. مي خواست به دانشگاه برود و عضو تيم شاهين شود، كه حادثه۱۵ خرداد 42 اتفاق افتاد، و فعاليت سياسي پدرش. سال بعد هم كه امام و برادرش، آقامصطفي، را تبعيد كردند. در همان قم ماند و مسووليت تازه اش شروع شد. در همه سال هايي كه امام در نجف بود، او رابط بين امام و مبارزان داخل كشور بود. دوبار دستگير و زندانش كردند. چندبار مخفيانه به عراق رفت براي ديدار امام و خانواده اش. يك بار هم به لبنان، پيش شهيد چمران. تا اين كه سال 56 و با شهادت آقامصطفي، كه مسمومش كردند، رفت نجف و ديگر هميشه در كنار امام باقي ماند. با امام به نوفل لوشاتوي فرانسه رفت و با امام به ايران آمد.
بعد از وفات امام جز جمع آوري و نشر آثار امام هيچ كار ديگري به عهده نگرفت و براي مردم يادگار امام باقي ماند. وقتي در روزهاي پاياني سال 73، به شكلي غيرمنتظره و به دنبال يك عارضه قلبي، فوت كرد، داغ همه آن هايي كه براي فوت امام سياه پوشيده بودند، تازه شد. روز تشييع جنازه احمدآقا، روي پلاكاردها نوشته بود: سلام ما را هم به امام برسان.
نوروز جنگي
مريم برادران
همسايه ها رفته بودند. اوايل از پنجره كه نگاه مي كرديم، يكي دوتا چراغ روشن بود. هرچند مطمئن نبوديم براي گول زدن دزدهاست يا واقعا كسي در خانه هست. به هرحال دل گرمي بود، اما نزديك عيد آن ها هم خاموش شدند؛ ظلمات. همه رفته بودند شهرهاي امن. ما جايي نداشتيم. اگر هم داشتيم با استدلال هاي بابا مجبور مي شديم بمانيم. فرقي به حالمان نداشت. صداي آژير قرمز كه بلند مي شد، خواهرم دستم را مي گرفت و با مامان مي دويديم طرف زيرزمين، تا وضعيت سفيد شود. از سرماي زمستان بود يا ترس، بدنم مي لرزيد. بمب ها خرابي مي آورد و صداي لرزش شيشه ها انگار احساس سرما را قوت مي داد. دست خواهرم را سفت گرفته بودم و توي تاريكي اعتراف مي كردم وقتي نيست مي روم سر كمد اسرارش و نوشته هايش را مي خوانم و وسايلش را وارسي مي كنم؛ از سر كنجكاوي. نمي دانم واقعا فهميد چه مي گويم يا نه. بزرگوارانه مرا بخشيد. اما هنوز از مرگ مي ترسيدم.
زيرزمين را فرش كرده بوديم و كرسي به راه بود. شب ها همانجا مي خوابيديم كه نصفه شب به صداي بمباران ناغافل از خواب نپريم و كورمال بدويم طرف پناهگاه. شب عيد مادربزرگ آمد به ما سر بزند. تقريبا همه فك و فاميل مان هم رفته بودند اين طرف و آن طرف. ما بوديم و مادربزرگ كه هواي هم را داشتيم! كفش هايش را قايم كردم و به زور نگهش داشتم. شب زير كرسي خوابيديم. من كنار مادربزرگ خوابيده بودم. برادرم راديو جيبي را روشن كرده بود و به گوشش چسبانده بود و برنامه هاي نزديك سال تحويل را گوش مي داد. خواب و بيدار بودم كه صداي انفجار توپ سال نو را شنيدم. اما براي من صداي خرخر مادربزرگ زير گوشم سمفوني زندگي بود.
نوروز واقعا باستاني
احسان رضايي
آفتاب كه از كوه بالا مي آمد، ابتدا فقط كاخ شاه را روشن مي كرد. هفت دقيقه طول مي كشيد تا بقيه محوطه هم روشن شود. در اين هفت دقيقه مهمان ها در سكوت به كاخ فرمانروا ايران زمين خيره مي شدند كه به طرز خيره كننده اي مي درخشيد. بعد كه آفتاب بالا مي آمد، صداي شيپورها بلند مي شد، مهمان ها به سمت كاخ مي آمدند و داريوش بر تختش مي نشست. و اين شروع مراسم نوروز بود.
تخت جمشيد، بعدها كاربردهاي ديگري هم پيدا كرد و حتي در سال 465 پيش از ميلاد، به عنوان پايتخت امپراتوري هخامنشي هم اعلام شد، اما هدف داريوش بزرگ از ساختن تخت جمشيد برگزاري مراسم آييني، به خصوص جشن نوروز بود.
داريوش، سومين و بزرگ ترين شاه هخامنشي (كه در ادبيات فارسي به دارا هم معروف است)، پس از متحد كردن ايران و گسترش مرزهاي آن (كه بعد از دوره خسروپرويز، بزرگترين قلمروي تاريخي ايران بوده)، دستور ساخت مجموعه كاخ هاي تخت جمشيد را داد. آن طور كه از كتيبه هاي به جا مانده بر مي آيد، در ساخت تخت جمشيد تمام اقوام موجود در امپراتوري ايران، از سكاهاي اروپايي تا اقوام سغدي شركت داشته اند. ساخت كامل مجموعه تخت جمشيد 51 سال طول كشيد. اين مجموعه بزرگترين بنايي است كه در تاريخ ايران ساخته شده است؛ و برخلاف ساير بناهاي بزرگ دنياي باستان، بدون هيچ فشاري به مردم. در كتيبه هاي تخت جمشيد مشخص است كه مزد هر كدام از كارگران بخش هاي مختلف چقدر بوده.
اين مجموعه از يك نظر ديگر هم منحصر به فرد است. اين كه تماما نمادين است. شكل قرارگيري كاخ ها وساختمان ها، نحوه آرايش ستون ها، و نيز نقش هاي كنده شده بر ديوار ها همگي نشانه و نماد هستند. نمادي از چيزي كه شايد بشود اسمش را روح ايران باستان گذاشت. مثلا بر ديواره پلكان كاخ داريوش، نقش هايي از 23 قوم مختلف و هداياي آن ها براي شاه آمده كه هر كدام از اين هدايا، بيانگر روحيه آن قوم است. يا تصوير معروف شيري كه گاوي را مي درد، نمادي از غلبه گرما (شير) بر سرما (گاو) و رسيدن بهار است. و كلا سه هزار نقش در تخت جمشيد كنده شده.
تخت جمشيد را خود ايراني ها پارسه مي خواندند، يوناني ها به آن پرسپوليسPersia به معناي فارسي+ polis به معناي شهر مي گفتند، در زمان ساسانيان پاسارگاد (يعني خانه فارس) و بعدها در لفظ عوام تخت جمشيد شد. در حالي كه اين كاخ ها به جمشيد، شاهِ افسانه اي ارتباطي ندارد.