امير قادري
يك ماه قبل
شنيده ام كه بازي تيم محبوبم پرسپوليس با استقلال يك ماه ديگر برگزار مي شود. توي اين يك ماه ممكن است كلي اتفاق بيفتد. مثلا ممكن است نسخه اي از فيلم تازه مارتين اسكورسيزي به دستم برسد، حداقل يكي دو باري تصادف كنم، ميلان به يوونتوس نزديك شود و زبانم لال، صدر جدول را بگيرد، كنسرت مارك نافلز در دبي برگزار شود، چند تا اتوبوس از دره بيفتند پايين، غلام پيرواني و فيروز كريمي با برنامه نود مصاحبه كنند، دو سه تا زلزله پيش بيايد و سيل نازل شود و خيلي اتفاقات جور و واجور ديگر؛ پس فكر كردن به بازي مي ماند براي بعد.
دو هفته قبل
خبري از آن شور و هيجان هميشگي نيست. دارم مي ترسم كه نكند ديگر به اندازه هميشه پرسپوليس را دوست نداشته باشم. خبرها را كمتر دنبال مي كنم. نمي دانم تيم مال پروين است يا مال هوادارانش يا هر دو. تيمي كه صاحبش معلوم نيست، به چه دردي مي خورد؟
يك هفته قبل
همين است كه هست، كاري هم نمي شود كرد. انگار پرسپوليس هنوز مهم است. هر چقدر مي خواهم خودم را به بي خيالي بزنم نمي شود. انگار محبوبي خيانت كرده باشد، اما هنوز يادش كه مي افتي دلت آتش مي گيرد. چه خاكي توي سرمان بريزيم؟ يعني براي اين بازي هم بايد دل مان بتپد؟ فكر مي كرديم راحت شده ايم و انگار از اين خبرها نيست. پس اين مسابقه لامصب كي شروع مي شود؟
پريروزش
بازي را ببينيم يا بي خيال شويم؟ چه فايده، يا مساوي مي كنند يا يكي از اين دو تا طوري برنده مي شود كه مفت هم نمي ارزد. پس فقط بايد حواس مان باشد كه پرسپوليس نبازد. بقيه اش كه شوخي است، يا حداقل خيلي هم جدي نيست. به هر حال گفته اند كه ترك عادت موجبات مريضي را فراهم مي كند. به عادت سال هاي سال پيش، يك بار ديگر هم بازي را از تلويزيون نگاه خواهم كرد. جاي دوري نمي رود. هر چه نباشد خاطراتي داريم عمري گذرانده ايم به همين سادگي كه نمي شود همه چيز را بي خيال شد؛ يك وقت ديدي يكي دو تا گل هم زدند.
ديروزش
نيما زنگ زده:
برويم ورزشگاه.
خل شدي تو هم. بي خيال بابا!
جا كه حتما هست. مجبور نيستيم از سر صبح برويم آن جا بنشينيم. سر جمع چهار پنج ساعتي مي شود. كاري ندارد كه.
اين بازي كه ديدن ندارد. مثل آن دفعه مي خورد توي پوزمان. مگر به خاطر حاشيه ها برويم.
پايه ام بد. كي بازي را نگاه مي كند؟ شايد نفر جلوي توي تماشاگرها، به اندازه دفعه پيش بامزه از آب درآمد.
علي رضا هم مي آيد؟
آره ايشا
برويم پس. وسط بازي هم كه چرت وپرت مي گوييم، خوش مي گذرد.
روز بازي، ساعت 12 ظهر
يك ساندويچ خريده ام براي پيش گيري، تا توي ورزشگاه گرسنه نمانم يا ساندويچ فروش هاي دم در دودرم نكنند. هر چه قدر به بچه ها سفارش مي كنم، كسي گوشش بدهكار نيست. استدلال شان هم اين است كه ورزشگاه با ساندويچ كثيف مي چسبد. قبول نمي كنند كه آن جا هم همه چيز بهداشتي شده، فقط اسمش غير بهداشتي است.
يك و ده دقيقه
اولين ميني بوس را مي بينيم؛ يكي سرش را از تويش بيرون آورده و دارد هوار مي كشد. بغلي شيپور مي زند. مور مورمان مي شود. هيچ چيز مثل ديدن ميني بوس اول، آدم را براي بازي آماده نمي كند.
دو و پنج دقيقه
رسيده ايم به ورودي ورزشگاه. قبض پاركينگ را مي دهند دست مان. رويش نوشته: پاركينگ هيچ مسووليتي در قبال ماشين و وسايل داخلش ندارد. حتي در قبال ماشين؟ پس چرا اسمش را گذاشته اند پاركينگ؟ زمين خدا را ديوار كشيده اند و پول مي گيرند. خدمات شان فقط ديوار كشيدن و در گذاشتن است. به هر حال موضوع اول براي خنده جور شده است. ديگر چي اهميت دارد؟ براي همين چيزها آمده ايم ورزشگاه.
دو و نيم
مامورهاي دم در مي گويند بطري هاي آب معدني را بخوريم و بعد برويم داخل. به صورت ها نگاه مي كنم. با يكي شان مي شود حرف زد:
الان كه تشنه ام نيست.
همين است كه هست. بطري نمي شود ببري داخل.
قيافه من به آدمِ بطري پرت كن مي خورد؟
نه داداش. ولي وقتي رفتي تو، جو مي گيردت، پرت مي كني. خودم هم يك بار كه رفته بودم بازي ببينم، اين طوري شد. جو گرفتم، بطري را كوبيدم توي كله تماشاگر جلوي.
مي ايستم كناري و بطري آب را مي روم بالا. چشم هايم را مي بندم و تا ته اش را مي خورم. نور آفتاب توي صورتم است. از پشت پلك ها حسش مي كنم.
دو و چهل دقيقه
از لذت عبور از ورودي هاي تاريك و حس ورود ناگهاني به ورزشگاه بزرگ چشم مي پوشيم. دير آمده ايم و بايد چوبش را هم بخوريم. از پله هاي پشتي بالا مي آييم و براي اولين بار صحن ورزشگاه را مي بينيم. گور باباي دربي و نتيجه اش. باز هم همان حس درجه يك هميشگي است؛ چه وسعتي، چه سر و صدايي!
دو و چهل و سه دقيقه
اين دفعه نشسته ايم پشت دروازه استقلال. پرسپوليسي ام، اما قرار نيست كه بازي ببينيم. رفقاي استقلالي تعدادشان بيشتر است و قرار است بنشينيم، حرف بزنيم و آخرين بقاياي نسل منقرض شده آدم هايي را نگاه كنيم كه هنوز اين بازي برايشان مهم است.
دو و چهل و پنج دقيقه
نشسته ايم روي سكوهاي سيماني. كمي دردناك است. در عوض كنار همديگريم. دور و بري هايمان را سريع اسكن مي كنيم. يكي دو تا بامزه داريم.
ده دقيقه به سه
يك نفر با يك بغل ساندويچ كالباس رد مي شود:
دانه اي چند داداش؟
صد تومن.
بچه ها مي زنند زير خنده. با پولي كه داخل شهر بالاي يك ساندويچ داده ام، اين جا مي شود ده تا ساندويچ خريد. نفر بعدي سر مي رسد:
چند؟
پانصد تومن. با ژامبون گوشت درست شده.
نفسي مي كشم. نگاهي از سر تشكر به صورتش مي اندازم.
پنج دقيقه به سه
چند رديف آن طرف تر يك نفر با سبيل هاي پت و پهن بلند شده، كتش را انداخته روي دستش و ميتينگ راه انداخته. در اين باره صحبت مي كند كه تلويزيون مال پرسپوليسي هاست و ديگر نمي شود به اش گفت رسانه ملي ! صدايش خوب نمي رسد. اگر نروم پاي نقلش بنشينم، تا آخر عمر پشيمانم. آرام آرام مي روم و روي سكوي كناري مي نشينم. داد پشت سري ها در مي آيد:
جاي كسي است.
هنوز كه نيامده، وقتي آمد بلند مي شوم.
اصلا نمي خواهيم اين جا بنشيني.
فعلا كه نشسته ام.
زمزمه شان را پشت سرم مي شنوم.
ولش كن، مي ره بابا.
حالا نگاه كن. يواشكي از پشت مي زنم، سويت شرتش را خاكي مي كنم.
چه كار حقيري. تا چند سال قبل در چنين موقعيتي چاقو مي كشيدند يا حداقل يقه مي گرفتند. غصه ام مي شود. سخن راني مرد سبيل كلفت تمام شده و نشسته. برمي گردم پيش بچه ها.
سه
بازي هنوز شروع نشده. داورها آمده اند وسط زمين. اسم بازيكن ها را صداي جديدي مي خواند. خدا بيامرزد گوينده قبلي را. زير لب يادش به خير ي مي گوييم. اسم داور كه مي آيد، واكنش تماشاگرها نامفهوم است. هنوز چيزي معلوم نيست. طرف يك ناشناس روسي است. براي فحش خوردن بايد چند دقيقه اي صبر كند.
سه و ربع
تماشاگرها بازي شروع نشده، موتورشان را روشن كرده اند و دارند بد و بي راه مي گويند. بيشتر از تيم مقابل به تيم خودشان. اين جا هر كسي براي خودش يك مربي است. منظورم فقط بددهني نيست.
سه و بيست و پنج دقيقه
خدا را شكر. اين دفعه هم يك تماشاگر درجه يك پيدا كرده ايم. سه رديف عقب تر از ما نشسته، اما همه وجودش داخل زمين است. انگار همه بازيكن ها صدايش را مي شنوند. خسته هم نمي شود:
سياوش استپ كن آن لامصب را.
داوود، بزن كاظميان را. نگذار برود جلو. دِ يالا!
قلعه نوعي برو اعتراض!
به اين جمله آخري دقت كنيد؛ كدام نويسنده اي مي تواند چنين ديالوگ جامع و مانع و خوش آهنگي بنويسد؟
سه و نيم
آن قدرها هم بازي بدي نيست. يعني به آن بدي اي كه فكرش را مي كرديم نيست. سرعت نسبتا خوبي دارد، به خصوص به خاطر داور. اين يكي به اندازه قبلي ها ترسو نيست. قرار نيست بازي را نگه دارد تا بعدا خطري تهديدش نكند. نمي خواهد در پنج دقيقه اول به همه كارت زرد بدهد تا حساب كار دست شان بيايد. بعد از چند برخورد، ادامه بازي را اعلام مي كند. بچه ها راه افتاده اند.
يك ربع به چهار
استقلالي پشت سرمان سر دروازه بان پرسپوليس فرياد مي كشد:
نگير ديگه.
چهار و نيم
نيمه دوم هم اميدوار كننده است. انگار قرار نيست مساوي كنند. بوي گل مي آيد. مسير فحش ها را نمي شود دنبال كرد. معلوم نيست كي به كي است. يكي از بچه ها، محض بي كاري، از هر فروشنده اي كه رد مي شود، قيمت ساندويچ كالباس را سوال مي كند؛ دويست، سيصد، پانصد. يكي از قيمت ها تازگي دارد و غافل گير كننده است:
سيصد و پنجاه تومان.
بيست دقيقه به پنج
دو تيم هم زور به نظر مي رسند، اما استقلال گل برتري اش را مي زند. منصوريان شوت مي كند، اكبرپور سر مي زند و توپ به عنايتي مي رسد. جا گيري محمدي خوب نيست. منتظريم كه بازي يك بر يك تمام شود. پس هيجان چنداني در كار نيست.
يك ربع به پنج
مثل اين كه بايد باور كنيم. بدبيني ديگر جواب نمي دهد. اين يك بازي واقعي است. تيم ها ترسو نيستند. از ترس باخت، توي لاك خودشان قايم نشده اند. كسي زير توپ نمي زند. مگر علي پروين كجاست؟ انگار همه شكفته شده اند. دارند اصل بازي را تجربه مي كنند، با همه شكوه و افتخار و خطر و جنگش. به وجد آمده ايم. شيث رضايي گل مساوي را مي زند. همان مساوي اي كه فكرش را مي كرديم؟ نكند قرار است همه چيز تمام شود؟
ده دقيقه به پنج
واي. سهراب انتظاري گل دوم پيروزي را هم زد. بين اين همه استقلالي غمگين عصباني، چه طوري خوش حالي ام را كنترل كنم؟ محكم مي كوبم روي پاي علي رضا. صدايش در نمي آيد. نفس نيما حبس شده است.
پنج دقيقه به پنج
آدم ترسو نداريم. دربي بي حال نداريم. پشت سري داد مي زند:
خدايا حق شون نيست. به خدا حق شون نيست. كمك كن.
به جماعت پرسپوليسي نگاه مي كنم. سرجايشان بند نيستند. عمرا كه فرصت با آن ها بودن را در اين ده دقيقه آخر از دست بدهم.
پنج
سربازها نمي گذارند بيايم اين ور. استقلالي نبايد قاطي پرسپوليسي شود. يكي باتومش را گرفته جلو سينه ام كه آن طرفي با نگاه اشاره مي كند از پله هاي پشتي بروم بالا. تا مي رسم پيش تماشاگران پرسپوليس، استقلال گل مي زند. آمده بودم شادي كنم، حالا يكي از جمع عزادارها هستم. فاصله بين شادي و غم چقدر كم است.
پنج و پنج دقيقه
استقلال دست بردار نيست. پرسپوليس زورش نمي رسد گل بزند. يكي از پرسپوليسي ها بلند مي شود و از دوستش خداحافظي مي كند:
بشين بابا. هنوز كه مونده.
مي خواي بشيني؟ ( داد مي زند ) نشستي چي رو ببيني؟
پنج و هفت دقيقه
اگر داور سوت نزند، اين حمله ها كار دست پرسپوليسي ها مي دهد. پيروز قرباني بلند مي شود و يك لحظه بعد توپ توي دروازه است. مانده ام كه چرا زياد ناراحت نيستم. اصلا خوش حالم. دلم نمي آمد بازي به اين قشنگي مساوي تمام شود. اين باخت پرسپوليس، از پيروزي هاي قبلي اش قشنگ تر بود. استقلال متشكريم.
پنج و ده دقيقه
ورزشگاه كم كم تخليه مي شود. رفيق استقلالي پشت سري دارد زار مي زند. اين همه آدم، فاصله خوش حالي و غم را ظرف ده دقيقه، چند بار آمده اند و رفته اند. اين جور وقت ها ياد يكي از حكيمانه ترين حرف هايي مي افتم كه به عمرم شنيده ام؛ جان فرانكن هايمر، از قول يول براينر نقل كرده بود كه: شادي و غم هر دو در زندگي وجود دارد. مهم اين است كه بداني هيچ كدام شان پايدار نيستند. كسي اگر اين جمله را درك كند، زندگي اش عوض مي شود.
پنج و دوازده دقيقه
به صندلي هاي ورزشگاه نگاه مي كنم كه يكي يكي دارند خالي مي شوند. چقدر خاطره تازه گيرشان آمده. چند هوادار تا به حال روي هر كدام از اين صندلي ها نشسته اند و خوش حال يا ناراحت بلند شده اند؟ هر چه باشد خاطره امروزشان را كه فراموش نخواهند كرد.
يك ربع به شش
كم كم وارد شهر شده ايم. با يك نگاه مي شود فهميد آدم بغل دستي كه سرش را از پنجره ماشين بيرون آورده، استقلالي است يا پرسپوليسي.
شش
دوباره داريم آدم مي شويم. وارد تمدن شده ايم. بايد بگيريم بخوابيم تا براي كار اول هفته آماده شويم. ديگر كسي داد نمي زند. خوش حالي و غمي در كار نيست. جماعت سرشان را انداخته اند پايين و توي پياده روها بالا و پايين مي روند. يك بار ديگر همه خاطره ها را مرور مي كنيم؛ از مامور مبارزه با جو گير شدن تا قلعه نوعي برو اعتراض. بعد مي خنديم. ديگر زورهاي آخر است. بايد از هم ديگر جدا شويم.
پنج و نيم، يك جور فلاش بك
دو تا از پرسپوليسي ها دارند با سرهاي افكنده و صورت هاي غمگين از ورزشگاه خارج مي شوند. بعد چشم هاي يكي شان برق مي زند. سرش را بالا مي گيرد و از بغل دستي اش مي پرسد:
راستي، بازي بعدي با كيه؟