فاخته آواز ايراني
مرگ حسين قوامي، 17 اسفند 1368
ليلا خجسته راد
تو اي پري كجايي /كه رخ نمي نمايي/ از آن بهشت پنهان/ دري نمي گشايي/
هر وقت كه اين تصنيف را مي شنوي چيزي عميق در دلت زنده مي شود، شوري كه شايد به راحتي نتوان آن را از دل موسيقي امروز هم بيرون كشيد. هنوز هم او از بهترين هاست.
حسين قوامي سال 1288 در تهران به دنيا آمد. پدرش چنان نسبت به آوازخواني سختگير بود كه تا زمان حيات او موفق به آموختن آواز نشد، اما بعد از مرگ پدر طولي نكشيد كه آموزش اصولي موسيقي را شروع كرد. شايد وقتي در سال 1325 وارد راديو مي شد هيچ كس تصور نمي كرد كه سال ها بعد، پس از مرحوم بنان پركارترين خواننده راديو شود.
آن چه كه او را از بسياري خواننده هاي ديگر جدا مي كرد، حفظ تعادل بين شعر و موسيقي بود. او به دليل تسلط و آگاهي روي اشعار فارسي، در انتخاب شعر براي رديف و آوازها نهايت دقت را به خرج مي داد ، طوري كه هم حرمت شعر، هم آواز نگه داشته شود.
آن سال ها، مرحوم روح الله خالقي لقب فاخته را براي او برگزيد و او براي هميشه فاخته آوازِ ايراني باقي ماند.
وسعت صداي فاخته، ميانه بود. يعني از شش دانگ كامل صوت، صداي او چهاردانگ بود و صدايي متمايل به بم داشت. از لحاظ مكتب موسيقي هم پيرو مكتب تهران بود كه البته برخلاف نامفهوم وگنگ خواندن اشعار در اين مكتب، او به واضح و شمرده خواندن بسيار اهميت مي داد.
تصنيف هاي سرگشته (تو اي پري كجايي) ساخته همايون خرم، جواني ساخته حسين ياحقي، داد از دل از علي تجويدي، ساقي نامه از بديعي و آهنگ هاي بختياري شوشتري از روح الله خالقي از جمله آثار معروف اجرا شده توسط قوامي است.
صداي او در سال هاي آخر عمر همچنان جاذبه و قدرت خودش را حفظ كرده بود. لطف و سادگي، صفا و راستي او در ميان همه ممتاز بود و آوازش هم آميزه اي از اين خصايص بود. فاخته در 80 سالگي فوت كرد و در امامزاده طاهر كرج به خاك سپرده شد.
نوشتن سرنوشت من است
مرگ بولگاكف، 20 اسفند، 10 مارس 1940
نسيبه فضل اللهي
مردن حادثه مهمي براي بولگاكف است. چون مهم ترين اثر او مرشد و مارگريتا پس از مرگ اوست كه چاپ مي شود. رماني كه او حتي در بستر مرگ هم حك و اصلاح اش مي كرد. بولگاكف رمان، نمايش نامه و داستان هاي كوتاه متعددي نوشته و هميشه نوشتن اش راه رفتن بر لبه تيغ بوده. دوره جواني او همزمان با انقلاب بلشويكي است. دو برادر ميخاييل طراف دار ارتش تزاراند و پدرش هم استاد الهيات دانشگاه كيف است و علاوه بر اين نويسنده بودن در دوران حكومت استالين كار ساده اي نيست. با اين حال اين پزشك جوان كه به موازات طبابت قلم هم مي زده تصميم اش را مي گيرد. در يادداشتي كه از او باقي مانده اين طور نوشته: ديگر زمان نوشتن فرا رسيده است. ندايي كه امروز من را تكان داد مي بايد پيامبرگونه باشد. من چيزي نمي توانم بشوم الا يك نويسنده.
و نويسنده مي شود. با آن كه بي طرفي اش را در دوران جنگ ثابت كرده كار كردن برايش سخت است. رماني مي نويسد به نام گارد سفيد . اما موفق نمي شود آن را به طور كامل منتشر كند. بعدها همين كار را به صورت نمايش نامه در مي آورد و روي صحنه مي برد. كار مورد توجه استالين قرار مي گيرد. با اين حال هنوز او عملا ممنوع القلم است. كار به جايي مي كشد كه از سر ناچاري نامه اي به گوركي رمان نويس مي نويسد. در اين نامه آمده است: تمام نمايش هايم توقيف شده اند. حتي يك خط از كارهاي من در جايي چاپ نمي شود. هيچ شغلي ندارم و هيچ نهادي يا شخصي به تقاضاهاي من پاسخ نمي دهد.
نامه نگاري ها جواب مي دهد و بعدها به سفارش شخص استالين مي تواند به عنوان دستيار توليد در تئاتر مسكو مشغول به كار شود اما هنوز كارهايش غيرقابل چاپ است. سال ها در تئاتر مسكو روي متن هاي نمايشي كلاسيك كار مي كند و عاقبت در 10 مارچ 1940 مي ميرد. 26 سال پس از مرگ اش در 1966 مرشد و مارگريتا در شوروي منتشر مي شود و نزديك به 7 سال بعد نسخه كامل اين رمان چاپ مي شود. امروز با گذشت 65 سال از مرگ بولگاكف اگر مرشد و مارگريتا را بخوانيد مي فهميد واقعا نوشتن سرنوشت او بوده است.
قهرمان مبارزه با عفونت
مرگ الكساندر فلمينگ۲۱، اسفند۱۱، مارس۱۹۵۵
احسان رضايي
الان مي گويند كشف پني سيلين، شانسي و تصادفي بوده، اما فلمينگ خودش از آن هايي بود كه به شانس را هر چيز متافيزيك ديگري اعتقاد نداشت. عصر، عصر علم مدرن، تجربه و لوله آزمايش بود. فلمينگ، كه اثرات بيماري هاي عفوني را در جنگ جهاني اول، وقتي كه در يك بيمارستان نظامي كار مي كرد ديده بود، آن سال ها تمام وقت اش را صرف يافتن ماده اي ضدباكتري كرده بود. آزمايشگاه شلوغش، هميشه پر بود از ظرف هاي كشت انواع و اقسام باكتري ها كه مواد گوناگون را روي آن ها آزمايش مي كرد. در همين آزمايش ها بود كه خاصيت ضدعفوني اشك را كشف و ماده ليزوزوم را در آن پيدا كرد. هشت سال بعد، در 1928، او باز ماده ضدباكتري ديگري در ظرف هايش پيدا كرد. نوعي قارچ به اسم پني سيليوم نوتاتوم. او اسم ماده احتمالي اين قارچ ها را كه خاصيت ضدباكتري داشت پني سيلين گذاشت. روزهاي زيادي قارچ ها را كشت داد و عصاره شان را استخراج كرد و ديد كه بله، اين پني سيلين ضدباكتري قوي اي است. سال بعد نتايج تحقيقاتش را منتشر كرد، اما كسي اين ماده جديد را كه شواهد درماني برايش سراغ نداشتند، جدي نگرفت. تا اين كه در 1937 دو شيمي دان آكسفوردي، هاوارد فلوري و بوريس چِين، در راستاي تحقيقات شان در مورد ضدباكتري ها مقاله فلمينگ را هم خواندند و پني سيلين او را هم آزمايش كردند. اين دو شيمي دان، كاري را كه فلمينگ نتوانسته بود بكند، يعني تغليظ پني سيلين، انجام دادند و آن را بر روي موش آزمايش كردند.حيرت انگيز بود. در 1940 فلوري و چِين نتيجه كارشان را چاپ كردند. فلمينگ همان شبي كه مقاله را ديد، به آكسفورد رفت و به اين گروه پيوست. آن ها هنوز خيلي كار داشتند كه بكنند، مهم تر از همه آزمايش پني سيلين بر روي انسان. اولين تجربه با شكست مواجه شده. چند ماه بعد، دوباره پني سيلين بر روي پسربچه اي كه پزشك معالجش گفته بود 48 ساعت بيشتر زنده نمي ماند آزمايش شد و اين بار نتيجه موفقيت آميز بود. اين جا بود كه بنياد راكفلر وارد ماجرا شد و روي پني سيلين سرمايه گذاري كرد. درمان بيماري هاي عفوني ناگهان متحول شد. آمار تلفات مجروحين نيروهاي متفقين در جنگ جهاني دوم به شدت پايين آمد. و فلمينگ و چِين و فلوري، نوبل پزشكي 1945 را گرفتند. به فلمينگ لقب سر و مقام شواليه گري دادند. و وقتي در سال 1955 مرد، مثل يك قهرمان در صومعه سنت پل دفنش كردند. همان فلمينگي را كه حالا مي گويند كشفش اتفاقي و شانسي بوده!
|
|
|
خداحافظ كوبريك
مرگ كوبريك، 17 اسفند، 7 مارس ۱۹۹۹
نسيبه فضل اللهي
او تنها فيلم سازي است كه در ژانرهاي متعدد فيلم ساخته و در تمام آن ها هم موفق بوده است. اين جمله اي است كه استيون اسپيلبرگ درباره استنلي كوبريك مي گويد. كوبريك فيلم سازي امريكايي و اهل نيويورك بود. البته به انگلستان سفر كرد و عمده كارهايش محصول آن جا است. با اين حال نه تنها در انگلستان يا امريكا بلكه در سراسر دنيا و در زمان هاي مختلف فيلم هايش موفق و بحث برانگيز بوده است. در ايران چند دهه پيش شميم بهار يك نقد اساسي روي 2001: يك اوديسه فضايي نوشته است. بهار مي نويسد اين اثر فيلمي بزرگ و گيراست و نقدش را با حكايتي از دفتر چهارم مثنوي تمام مي كند. اين نقد در 1346 نوشته شده. حالا 37 سال بعد از آن ، هنوز منتقدان و بينندگان جوان از كوبريك ياد مي كنند و از لذتي كه از ديدن فيلم هاي او برده اند حرف مي زنند. مي شود گفت كوبريك نه تنها فيلم ساز ژانرها بلكه فيلم ساز نسل هاست. كوبريك جواني پر جنب و جوشي دارد. پدر كوبريك پزشك و مادرش مشوق اصلي اش در كتاب خواندن بود. در سيزده سالگي اولين دوربينش را از پدرش هديه مي گيرد، در خانه شان تاريك خانه اي براي خودش درست مي كند و براي روزنامه مدرسه عكس مي اندازد. در 23 سالگي به دهكده گروينويچ مي رود تا فيلم مستندي با نام روز نبرد درباره دنياي بوكس بسازد. در همين دوران در مسابقات شطرنج هم شركت مي كند تا بلكه جايزه هاي نقدي آن ها را ببرد. دومين كار كوتاهش را يك سال بعد با عنوان كشيش پرنده مي سازد و موفق مي شود آن را بفروشد. در 25 سالگي با كمك مالي پدرش اولين فيلم بلندش به نام ترس و هوس را مي سازد. در 28 سالگي اولين فيلم حرفه اي اش قتل را روي پرده مي برد و در 29 سالگي كارگردان راه هاي افتخار مي شود.
شايد پر شر و شورترين يا بهتر بگوييم شريرترين شخصيت فيلم هاي او شخصيت اول و جوان فيلم پرتقال كوكي باشد. وقتي مصاحبه كننده اي از كوبريك مي پرسد، چطوري اين شخصيت هم بتهوون گوش مي دهد و هم جنايت مي كند؟ او در جواب مي گويد: هيتلر و افسران نازي هم، هم بتهوون گوش مي دادند و هم جنايت مي كردند؛ فرهيختگي نمي تواند تضميني براي اخلاقي بودن باشد.
كوبريك با تمام توانايي و قدرتش در سينما هيچ وقت از آكادمي اسكار جايزه اي نگرفت؛ مثل هيچكاك. او آخرين فيلمش چشمان باز بسته را در مرز هفتاد سالگي تمام كرد و كمي بعد شب، در خواب دچار حمله قلبي شد و مرد.
جنگ، شعر و 24 بچه
تولد اسامه بن لادن۲۰، اسفند۱۰، مارس 1957
احسان رضايي
شهرت: بن لادن؛ نام: اسامه؛ جنس: مرد؛ محل تولد: جده، عربستان سعودي؛ زبان: عربي؛ مليت: عربستان سعودي؛ قد: 96/1 متر؛ وزن: 65 كيلوگرم؛ رنگ چشم: قهوه اي؛ رنگ مو: سياه؛ مشخصات ظاهري: ريش پرپشت، سبيل، ممكن است با عصا راه برود؛ اتهامات: قتل، ترور، طراحي علميات تروريستي؛ اين ها مواردي است كه در برگه آگهي توقيف پليس بين المللي (اينترپل) آمده است. شبيه همين موارد را هم پليس ايالتي امريكا (FBI) در برگه توقيفش آورده، با اين فرق كه 25 ميليون دلار هم براي هرگونه اطلاعي از محل اختفاي او وعده داده شده است.اما اسامه بن لادن هميشه اين قدر موجود خطرناكي نبود. در 1984، رييس جمهور ريگان به او مبارز راه آزادي لقب داده بود. وقتي كه بن لادن با شوروي ها در حال جنگ بود. در اين دوره، بن لادن رسما از سوي پاكستان، عربستان سعودي و سيا حمايت مي شد.بن لادن و خانواده اش با دولت عربستان روابط خوبي داشتند. پدرش، شيخ محمد (لادن اسم پدربزرگ اوست كه روي خاندانش مانده) يك عالم متعصب سني يمني بود كه قبل از جنگ جهاني و به دعوت ملك عبدالعزيز به عربستان آمد. اسامه بچه خوبي بود. معلم هاي سرخانه انگليسي اش از او رضايت كامل داشتند. خيلي زود توانست مهندسي راه و ساختمانش را بگيرد. و در دو سفري كه به اروپا و امريكا داشت، هيچ چيز جالب توجهي نديد. علاقه او جنگيدن بود؛ جايي مثل افغانستان. در 1989 با عقب نشيني روس ها از افغانستان، بن لادن به عربستان برگشت و به ايراد گرفتن از حكومت مشغول شد. اوج اين انتقادها سال 1990 و در جريان جنگ كويت بود، كه او دست به كودتاي نافرجامي زد. نتيجه اش تبعيد او به سودان بود. در سودان، بن لادن القاعده را براي مبارزه با امريكا تاسيس كرد. بعد هم چند عمليات تروريستي و پيوستن به طالبان، (دوستان قديمي اش در افغانستان)، قضيه 11 سپتامبر، جنگ افغانستان، مستندهاي مايكل مور و باقي ماجرا كه همه مي دانند.آن ها كه بن لادن را از نزديك ديده اند، مي گويند او بسيار متواضع و خجالتي است. آرام حرف مي زند. پدر 24 بچه از شش همسر است. سنگ كليه و ديابت دارد. شعر مي گويد و قصيده هايش از بهترين نمونه هاي شعر معاصر عرب هستند. با وجود بلوكه شدن ثروتش در همه جا، حدس مي زنند كه دارايي اش دست كم 50 ميليون دلار باشد. هيچ وقت رابطه اش با سيا را تاييد يا تكذيب نكرده، و همواره دخالت مستقيمش در انفجارهاي 11 سپتامبر را انكار مي كند. امريكا و اسراييل را دشمن درجه يك عالم اسلام مي داند و سازشكاران را هم دشمن مي داند. هر از چند گاهي با يك نوار ويديويي ظاهر مي شود و جهان را در وحشت فرو مي برد. پايين نامه ها و بيانيه هايش امضا مي كند: اخوكم في الاسلام اسامه بن لادن.
|
|
|
من بن لادن نيستم
مرگ ارسطو، 17 اسفند، 7 مارس 322 قبل از ميلاد
مرتضا جلالي فخر
انسان بايد بكوشد تا ابدي شود و مرگ نتواند او را به وادي فراموشي پرتاب كند. اين يكي از نيم ميليون جمله حكيمانه اي است كه فيلسوف بزرگ يوناني ارسطو در زمان حيات اش گفته است هر چند خيلي از حرف هايش اشتباه از آب درآمد. هنوز 384 سال مانده بود تا حضرت مسيح متولد شود كه در شهر ايستاگرا در 300 كيلومتري شمال آتن به دنيا آمد. اين يكي از بزرگ ترين شانس هايش بود چون اگر به طور اتفاقي در نيمه دوم قرن بيستم متولد مي شد با نظراتي كه درباره دموكراسي، حقوق بشر و شكل حكومت آرماني اش داشت، الان مجبور بود مثل بن لادن به غار پناه ببرد. ارسطو به طور جدي با برابري حقوق همه مردم مخالف بود و از برده داري و خواجه كردن خادمين دفاع مي كرد. با دموكراسي مخالف بود و معتقد بود كه حاكميت بايد در اختيار مردم برتر يعني اشراف و بلند پايگان باشد. شايد بتوان شيوه حكومتي مورد نظر ارسطو را از شكل فرمانروايي شاگردش، اسكندر مقدوني، حدس زد. اسكندر 12 سال بيشتر نداشت كه پدرش فيليپ، ارسطو را براي آموزش او به دربار فراخواند. آن موقع چند سالي از مرگ افلاطون مي گذشت و ارسطو كه از 17 سالگي در آكادمي افلاطون و زير نظر او فلسفه خوانده بود پس از مرگ استاد آتن را ترك كرد و در آسياي صغير زندگي مي كرد. او براي آموزش پادشاه آينده مقدوني راهي آتن شد و با حمايت هاي گسترده اسكندر، دانشكده فسلفه خودش را برپا كرد. ارسطو معتقد بود كه تمام موجودات براساس يك نيروي دروني مجبور به كامل تر شدن هستند و كمال و سعادت انسان را در عقلانيت مي دانست. هر چند اكثر نظريات ارسطو در علوم طبيعي مانند مركزيت كره زمين، تفاوت هاي فيزيولوژيك زن و مرد و تاكنون رد شده است اما شيوه استنتاج و استدلال ارسطويي تا هزار سال آشكارا بر سير فلسفه غرب تاثيرگذار بوده و ارسطو به عنوان پايه گذار علم منطق شناخته مي شود.
وقتي در سال 323 قبل از ميلاد، حكومت مقدوني در پي كشته شدن اسكندر سقوط كرد ارسطو هم از آتش خشم يوناني ها در امان نماند. يكي از روحانيون از او براي اين كه به تاثير صدقه و قرباني دادن اعتقادي نداشت به دادگاه شكايت كرد و ارسطوي منطق مدار هم براي اين كه به سرنوشت سقراط دچار نشود از آتن گريخت.
با اين همه ارسطو به تمام آن چيزي كه از زندگي مي خواست رسيد، تمام عمرش را به تفكر پرداخت و با اين كه سال 322 پيش از ميلاد مسيح درگذشت. اما مرگ هرگز نتوانست او را به وادي فراموشي پرتاب كند.
پدر موسيقي كليسايي
تولد يوهان ژان سباستين باخ،مارس ۱۶۵۸
مريم برادران
فردريك شاه براي كنسرت آماده مي شد. قسمت هايي از اجراي فلوت با خودش بود. هنرمندان زيادي به پوتسدام آمده بودند. اسم آن ها را براي شاه آوردند. به اسم ها نگاه كرد و با خوش حالي فرياد زد: واي! باخ پير هم آمده ! شاه دستور داد او را به دربار بياورند. سلطان نوازندگان ارگ و كلاوسن با همان لباس سفر وارد شد. مجلس با قطعات بالبداهه و دلنشين باخ باشكوه تر شده بود. فردريك انگار به آسمان عروج كرده باشد، با ستايش و تحسين گفت: خداوند يك باخ بيشتر نيافريده.
ژان سباستين، بچه هشتم يوهان آمبرزيوس ويولونيست، زود يتيم شد. برادرش يوهان كريستف كه ارگ مي زد، از 24 سالگي بايد آن ها را نان مي داد؛ هشت بچه ي قد و نيم قد، و ژان كوچك كه ده ساله بود.
ژان سباستين صداي خوبي داشت. با گروهي در مراسم تشييع و عروسي آواز مي خواند و بابت اين كار پول كمي مي گرفت، تا اين كه صدايش تغيير كرد و از گروه بيرونش كردند. اما او نواخت. آن قدر كه ارگ نواز كليسا شد؛ سمتي بزرگ در زمانه باخ. هرچند گاهي به خاطر ابتكارهايش او را توبيخ مي كردند كه چرا موقع نواختن ارگ يا تعليم سرود، نت هاي عجيب و غريب مي زند و مي آموزد، يا چرا دختري را با خود به كليسا مي آورد. اين كار ممنوع است، آقا ! اما او كار خودش را مي كرد. آن دختر هم كه بالاخره با ژان ازدواج كرد، دختر عمويش باربارا بود. در سال 1717 نامه اي از باپتيست ولوميه به دستش رسيد كه او را دعوت كرده بود تا به دربار ساكس برود و با لويي مارشال مغرور مسابقه بدهد. باخ قبول كرد. شهرت از اين پس به سراغ باخ آمد.
استاد دقيق بود. اين كه شاگردها بازوهاشان را چه طور بگذارند و انگشت گذاري ها با چه ظرافتي باشد از چشمش نمي افتاد. اين كارها مثل نان روزانه براي شان واجب بود. نواختن همه سازها خيلي آسان است! تنها كاري كه بايد بكني اين است كه كليد صحيح را در زمان صحيح فشار بدهي! بقيه كارها را خود ساز انجام مي دهد! هدف هر نوع موسيقي بايد ستايش پروردگار باشد. من موسيقي هايي را دوست دارم كه مرا بردارند و به بهشت ببرند. خودش بيشتر عمرش را در خدمت كليسا بود.
كار زياد چشمانش را كم سو كرده بود. دو بار عمل هم فايده اي نكرد. با كمك كسي راه مي رفت. در ژوئيه 1750 وقتي آهنگي مذهبي را براي دامادش كه شاگردش هم بود، ديكته مي كرد روشني به چشمانش برگشت. شايد چشم هايش مي خواستند او دنيا را براي آخرين بار آن طور كه دوست داشت ببيند؛ بينايي دوباره اش چند ساعت بيشتر طول نكشيد. ژان به اغما رفت، بدنش داغ شد و مرد.
كاغذ اخبار منتشر شد
انتشار اولين روزنامه ايراني، 17 اسفند 1210 شمسي
مصطفي اشعري
ميرزا صالح شيرازي، از دولت مردان قاجار، اولين شماره روزنامه كاغذ اخبار را سال 1253 قمري منتشر كرد. اين روزنامه حداقل دو سال به طور منظم منتشر مي شده، مردم به خواندنش علاقه مند بوده اند، نسخه هاي آن دست به دست گشته و به تدريج از ميان رفته است و اكنون، تنها دو سه نسخه از آن باقي مانده است.
اين ها تقريبا همه چيزي است كه امروزه از كاغذ اخبار مي دانيم: نخستين روزنامه اي كه در داخل ايران به زبان فارسي منتشر شده است.
انگيزه ميرزا صالح شيرازي از انتشار روزنامه به درستي معلوم نيست. او مدتي در انگلستان به سر برده، همان جا به صنعت چاپ علاقه مند شده و هنگام بازگشت، يك دستگاه چاپ سنگي به ايران آورده است. شايد دلبستگي او به آگاه كردن مردم ايران از پيش رفت هاي اروپاييان و آموختن دانش هاي نوين به آنان، او را به چاپ روزنامه علاقه مند كرده باشد.
انديشه هاي ميرزا صالح به تجددطلبان دوره مشروطه بسيار نزديك است: او در نوشته هاي خود بارها دستاوردهاي گوناگون تمدن اروپايي در صنعت، نظام حكومتي پارلماني، برگزاري انتخابات را ستوده و حتي عضو لژ فراماسونري انگلستان هم بوده است. اما همزماني انتشار كاغذ اخبار با اوج استبداد قاجاري محمدشاهي، باعث شد لبه تيز انتقادات او به هيات حاكمه متوجه نشود.
پايان كار كاغذ اخبار و ميرزا صالح شيرازي، هر دو نامعلوم است. آخرين خبري كه از ميرزا در دست است، عهده داري وزارت دارالخلافه طهران ( شهرداري تهران) تا 1255 قمري است، يعني تا همان سال انتشار آخرين نسخه موجود روزنامه كاغذ اخبار.