- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره يازدهم - شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۳ محرم ۱۴۲۶ - Mar 5, 2005
docharkhe
چهره ها
004260.jpg
فاخته آواز ايراني
مرگ حسين قوامي، 17 اسفند 1368

ليلا خجسته راد
تو اي پري كجايي /كه رخ نمي نمايي‎/ از آن بهشت پنهان‎/ دري نمي گشايي‎/
هر وقت كه اين تصنيف را مي شنوي چيزي عميق در دلت زنده مي شود، شوري كه شايد به راحتي نتوان آن را از دل موسيقي امروز هم بيرون كشيد. هنوز هم او از بهترين هاست.
حسين قوامي سال 1288 در تهران به دنيا آمد. پدرش چنان نسبت به آوازخواني سختگير بود كه تا زمان حيات او موفق به آموختن آواز نشد، اما بعد از مرگ پدر طولي نكشيد كه آموزش اصولي موسيقي را شروع كرد. شايد وقتي در سال 1325 وارد راديو مي شد هيچ كس تصور نمي كرد كه سال ها بعد، پس از مرحوم بنان پركارترين خواننده راديو شود.
آن چه كه او را از بسياري خواننده هاي ديگر جدا مي كرد، حفظ تعادل بين شعر و موسيقي بود. او به دليل تسلط و آگاهي روي اشعار فارسي، در انتخاب شعر براي رديف و آوازها نهايت دقت را به خرج مي داد ، طوري كه هم حرمت شعر،  هم آواز نگه  داشته شود.
آن سال ها، مرحوم روح الله خالقي لقب فاخته را براي او برگزيد و او براي هميشه فاخته  آوازِ ايراني باقي ماند.
وسعت صداي فاخته، ميانه بود. يعني از شش دانگ كامل صوت، صداي او چهاردانگ بود و صدايي متمايل به بم داشت. از لحاظ مكتب موسيقي هم پيرو مكتب تهران بود كه البته برخلاف نامفهوم وگنگ خواندن اشعار در اين مكتب، او به واضح و شمرده خواندن بسيار اهميت مي داد.
تصنيف هاي سرگشته (تو اي پري كجايي) ساخته همايون خرم، جواني ساخته حسين ياحقي، داد از دل از علي تجويدي، ساقي نامه از بديعي و آهنگ هاي بختياري شوشتري از روح الله خالقي از جمله آثار معروف اجرا شده توسط قوامي است.
صداي او در سال هاي آخر عمر همچنان جاذبه و قدرت خودش را حفظ كرده بود. لطف و سادگي، صفا و راستي او در ميان همه ممتاز بود و آوازش هم آميزه اي از اين خصايص بود. فاخته در 80 سالگي فوت كرد و در امامزاده طاهر كرج به خاك سپرده شد.
004269.jpg
نوشتن سرنوشت من است 
مرگ بولگاكف، 20 اسفند، 10 مارس 1940

نسيبه فضل اللهي 
مردن حادثه مهمي براي بولگاكف است. چون مهم ترين اثر او مرشد و مارگريتا پس از مرگ اوست كه چاپ مي شود. رماني كه او حتي در بستر مرگ هم حك و اصلاح اش مي كرد. بولگاكف رمان، نمايش نامه و داستان هاي كوتاه متعددي نوشته و هميشه نوشتن اش راه رفتن بر لبه تيغ بوده. دوره جواني او همزمان با انقلاب بلشويكي است. دو برادر ميخاييل طراف دار ارتش تزاراند و پدرش هم استاد الهيات دانشگاه كيف است و علاوه بر اين نويسنده بودن در دوران حكومت استالين كار ساده اي نيست. با اين حال اين پزشك جوان كه به موازات طبابت قلم هم مي زده تصميم اش را مي گيرد. در يادداشتي كه از او باقي مانده اين طور نوشته: ديگر زمان نوشتن فرا رسيده است. ندايي كه امروز من را تكان داد مي بايد پيامبرگونه باشد. من چيزي نمي توانم بشوم الا يك نويسنده.  
و نويسنده مي شود. با آن كه بي طرفي اش را در دوران جنگ ثابت كرده كار كردن برايش سخت است. رماني مي نويسد به نام گارد سفيد . اما موفق نمي شود آن را به طور كامل منتشر كند. بعدها همين كار را به صورت نمايش نامه در مي آورد و روي صحنه مي برد. كار مورد توجه استالين قرار مي گيرد. با اين حال هنوز او عملا ممنوع القلم است. كار به جايي مي كشد كه از سر ناچاري نامه اي به گوركي رمان نويس مي نويسد. در اين نامه آمده است: تمام نمايش هايم توقيف شده اند. حتي يك خط از كارهاي من در جايي چاپ نمي شود. هيچ شغلي ندارم و هيچ نهادي يا شخصي به تقاضاهاي من پاسخ نمي دهد.
نامه نگاري ها جواب مي دهد و بعدها به سفارش شخص استالين مي تواند به عنوان دستيار توليد در تئاتر مسكو مشغول به كار شود اما هنوز كارهايش غيرقابل چاپ است. سال ها در تئاتر مسكو روي متن هاي نمايشي كلاسيك كار مي كند و عاقبت در 10 مارچ 1940 مي ميرد. 26 سال پس از مرگ اش در 1966 مرشد و مارگريتا در شوروي منتشر مي شود و نزديك به 7 سال بعد نسخه كامل اين رمان چاپ مي شود. امروز با گذشت 65 سال از مرگ بولگاكف اگر مرشد و مارگريتا را بخوانيد مي فهميد واقعا نوشتن سرنوشت او بوده است. 
004272.jpg
قهرمان مبارزه با عفونت 
مرگ الكساندر فلمينگ۲۱، اسفند۱۱،  مارس۱۹۵۵

احسان رضايي 
الان مي گويند كشف پني سيلين، شانسي و تصادفي بوده، اما فلمينگ خودش از آن هايي بود كه به شانس را هر چيز متافيزيك ديگري اعتقاد نداشت. عصر، عصر علم مدرن، تجربه و لوله  آزمايش بود. فلمينگ، كه اثرات بيماري هاي عفوني را در جنگ جهاني اول، وقتي كه در يك بيمارستان نظامي كار مي كرد ديده بود، آن سال ها تمام وقت اش را صرف يافتن ماده اي ضدباكتري كرده بود. آزمايشگاه شلوغش، هميشه پر بود از ظرف هاي كشت انواع و اقسام باكتري ها كه مواد گوناگون را روي آن ها آزمايش مي كرد. در همين آزمايش ها بود كه خاصيت ضدعفوني اشك را كشف و ماده  ليزوزوم را در آن پيدا كرد. هشت سال بعد، در 1928، او باز ماده  ضدباكتري ديگري در ظرف هايش پيدا كرد. نوعي قارچ به اسم پني سيليوم نوتاتوم. او اسم ماده  احتمالي اين قارچ ها را كه خاصيت ضدباكتري داشت پني سيلين گذاشت. روزهاي زيادي قارچ ها را كشت داد و عصاره شان را استخراج كرد و ديد كه بله، اين پني سيلين ضدباكتري قوي اي است. سال بعد نتايج تحقيقاتش را منتشر كرد، اما كسي اين ماده  جديد را كه شواهد درماني برايش سراغ نداشتند،  جدي نگرفت. تا اين كه در 1937 دو شيمي دان آكسفوردي، هاوارد فلوري و بوريس چِين، در راستاي تحقيقات شان در مورد ضدباكتري ها مقاله  فلمينگ را هم خواندند و پني سيلين او را هم آزمايش كردند. اين دو شيمي دان، كاري را كه فلمينگ نتوانسته بود بكند، يعني تغليظ پني سيلين، انجام دادند و آن را بر روي موش  آزمايش كردند.حيرت انگيز بود. در 1940 فلوري و چِين نتيجه  كارشان را چاپ كردند. فلمينگ همان شبي كه مقاله را ديد، به آكسفورد رفت و به اين گروه پيوست. آن ها هنوز خيلي كار داشتند كه بكنند، مهم تر از همه آزمايش پني سيلين بر روي انسان. اولين تجربه با شكست مواجه شده. چند ماه بعد، دوباره پني سيلين بر روي پسربچه اي كه پزشك معالجش گفته بود 48 ساعت بيشتر زنده نمي ماند آزمايش شد و اين بار نتيجه موفقيت آميز بود. اين جا بود كه بنياد راكفلر وارد ماجرا شد و روي پني سيلين سرمايه گذاري كرد. درمان بيماري هاي عفوني ناگهان متحول شد. آمار تلفات مجروحين نيروهاي متفقين در جنگ  جهاني دوم به شدت پايين آمد. و فلمينگ و چِين و فلوري، نوبل پزشكي 1945 را گرفتند. به فلمينگ لقب سر و مقام شواليه گري دادند. و وقتي در سال 1955 مرد، مثل يك قهرمان در صومعه سنت پل دفنش كردند. همان فلمينگي را كه حالا مي گويند كشفش اتفاقي و شانسي بوده! 
004257.jpg
خداحافظ كوبريك 
مرگ كوبريك، 17 اسفند، 7 مارس   ۱۹۹۹

نسيبه فضل اللهي 
او تنها فيلم سازي است كه در ژانرهاي متعدد فيلم ساخته و در تمام آن ها هم موفق بوده است. اين جمله اي است كه استيون اسپيلبرگ درباره استنلي كوبريك مي گويد. كوبريك فيلم سازي امريكايي و اهل نيويورك بود. البته به انگلستان سفر كرد و عمده كارهايش محصول آن جا است. با اين حال نه تنها در انگلستان يا امريكا بلكه در سراسر دنيا و در زمان هاي مختلف فيلم هايش موفق و بحث برانگيز بوده است. در ايران چند دهه پيش شميم بهار     يك نقد اساسي روي 2001: يك اوديسه فضايي نوشته است. بهار مي نويسد اين اثر فيلمي بزرگ و گيراست و نقدش را با حكايتي از دفتر چهارم مثنوي تمام مي كند. اين نقد در 1346 نوشته شده. حالا 37 سال بعد از آن ، هنوز منتقدان و بينندگان جوان از كوبريك ياد مي كنند و از لذتي كه از ديدن فيلم هاي او برده اند حرف مي زنند. مي شود گفت كوبريك نه تنها فيلم ساز ژانرها بلكه فيلم ساز نسل هاست.    كوبريك جواني پر جنب و جوشي دارد. پدر كوبريك پزشك و مادرش مشوق اصلي اش در كتاب خواندن بود. در سيزده سالگي اولين دوربينش را از پدرش هديه مي گيرد، در خانه شان تاريك خانه اي براي خودش درست مي كند و براي روزنامه مدرسه عكس مي اندازد. در 23 سالگي به دهكده گروينويچ مي رود تا فيلم مستندي با نام روز نبرد درباره دنياي بوكس بسازد. در همين دوران در مسابقات شطرنج هم شركت مي كند تا بلكه جايزه هاي نقدي آن ها را ببرد. دومين كار كوتاهش را يك سال بعد با عنوان كشيش پرنده مي سازد و موفق مي شود آن را بفروشد. در 25 سالگي با كمك مالي پدرش اولين فيلم بلندش به نام ترس و هوس را مي سازد. در 28 سالگي اولين فيلم حرفه اي اش قتل را روي پرده مي برد و در 29 سالگي كارگردان راه هاي افتخار مي شود. 
شايد پر شر و شورترين يا بهتر بگوييم شريرترين شخصيت فيلم هاي او شخصيت اول و جوان فيلم پرتقال كوكي باشد. وقتي مصاحبه كننده اي از كوبريك مي پرسد، چطوري اين شخصيت هم بتهوون گوش مي دهد و هم جنايت مي كند؟ او در جواب مي گويد: هيتلر و افسران نازي هم، هم بتهوون گوش مي دادند و هم جنايت مي كردند؛ فرهيختگي نمي تواند تضميني براي اخلاقي بودن   باشد.  
كوبريك با تمام توانايي و قدرتش در سينما هيچ وقت از آكادمي اسكار جايزه اي نگرفت؛ مثل هيچكاك. او آخرين فيلمش چشمان باز بسته را در مرز هفتاد سالگي تمام كرد و كمي بعد شب، در خواب دچار حمله قلبي شد و مرد.  
004254.jpg
جنگ، شعر و 24 بچه 
تولد اسامه بن لادن۲۰، اسفند۱۰، مارس 1957

احسان رضايي 
  شهرت: بن لادن؛ نام: اسامه؛ جنس: مرد؛ محل تولد: جده، عربستان سعودي؛ زبان: عربي؛ مليت: عربستان سعودي؛ قد: 96/1 متر؛ وزن: 65 كيلوگرم؛ رنگ چشم: قهوه اي؛ رنگ مو: سياه؛ مشخصات ظاهري: ريش پرپشت، سبيل، ممكن است با عصا راه برود؛ اتهامات: قتل، ترور، طراحي علميات تروريستي؛ اين ها مواردي است كه در برگه  آگهي توقيف پليس بين المللي (اينترپل) آمده است. شبيه همين موارد را هم پليس ايالتي امريكا     (FBI) در برگه  توقيفش آورده، با اين فرق كه 25 ميليون دلار هم براي هرگونه اطلاعي از محل اختفاي او وعده داده شده است.اما اسامه بن لادن هميشه اين قدر موجود خطرناكي نبود. در 1984، رييس جمهور ريگان به او مبارز راه آزادي لقب داده بود. وقتي كه بن لادن با شوروي ها در حال جنگ بود. در اين دوره، بن لادن رسما از سوي پاكستان، عربستان سعودي و سيا حمايت مي شد.بن لادن و خانواده اش با دولت عربستان روابط خوبي داشتند. پدرش، شيخ محمد (لادن اسم پدربزرگ اوست كه روي خاندانش مانده) يك عالم متعصب سني يمني بود كه قبل از جنگ جهاني و به دعوت ملك عبدالعزيز به عربستان آمد. اسامه بچه خوبي بود. معلم هاي سرخانه  انگليسي اش از او رضايت كامل داشتند. خيلي زود توانست مهندسي راه و ساختمانش را بگيرد. و در دو سفري كه به اروپا و امريكا داشت، هيچ چيز جالب توجهي نديد. علاقه  او جنگيدن بود؛ جايي مثل افغانستان. در 1989 با عقب نشيني روس ها از افغانستان، بن لادن به عربستان برگشت و به ايراد گرفتن از حكومت مشغول شد. اوج اين انتقادها سال 1990 و در جريان جنگ كويت بود، كه او دست به كودتاي نافرجامي زد. نتيجه اش تبعيد او به سودان بود. در سودان، بن لادن القاعده را براي مبارزه با امريكا تاسيس كرد. بعد هم چند عمليات تروريستي و پيوستن به طالبان، (دوستان قديمي اش در افغانستان)، قضيه 11 سپتامبر، جنگ افغانستان، مستندهاي مايكل مور و باقي ماجرا كه همه مي دانند.آن ها كه بن لادن را از نزديك ديده اند، مي گويند او بسيار متواضع و خجالتي است. آرام حرف مي زند. پدر 24 بچه از شش همسر است. سنگ كليه و ديابت دارد. شعر مي گويد و قصيده هايش از بهترين نمونه  هاي شعر معاصر عرب هستند. با وجود بلوكه شدن ثروتش در همه جا، حدس مي زنند كه دارايي اش دست كم 50 ميليون دلار باشد. هيچ وقت رابطه اش با سيا را تاييد يا تكذيب نكرده، و همواره دخالت مستقيمش در انفجارهاي 11 سپتامبر را انكار مي كند. امريكا و اسراييل را دشمن درجه يك عالم اسلام مي داند و سازشكاران را هم دشمن مي داند. هر از چند گاهي با يك نوار ويديويي ظاهر مي شود و جهان را در وحشت فرو مي برد. پايين  نامه ها و بيانيه هايش امضا مي كند: اخوكم في الاسلام اسامه بن لادن.
004248.jpg
من بن لادن نيستم 
مرگ ارسطو، 17 اسفند، 7 مارس 322 قبل از ميلاد

مرتضا جلالي فخر
انسان بايد بكوشد تا ابدي شود و مرگ نتواند او را به وادي فراموشي پرتاب كند. اين يكي از نيم ميليون جمله  حكيمانه اي است كه فيلسوف بزرگ يوناني ارسطو در زمان حيات اش گفته است هر چند خيلي از حرف هايش اشتباه از آب درآمد. هنوز 384 سال مانده بود تا حضرت مسيح متولد شود كه در شهر ايستاگرا در 300 كيلومتري شمال آتن به دنيا آمد. اين يكي از بزرگ ترين شانس هايش بود چون اگر به طور اتفاقي در نيمه دوم قرن بيستم متولد مي شد با نظراتي كه درباره دموكراسي، حقوق بشر و شكل حكومت آرماني اش داشت، الان مجبور بود مثل بن لادن به غار پناه ببرد. ارسطو به طور جدي با برابري حقوق همه مردم مخالف بود و از برده داري و خواجه كردن خادمين دفاع مي كرد. با دموكراسي مخالف بود و معتقد بود كه حاكميت بايد در اختيار مردم برتر يعني اشراف و بلند پايگان باشد. شايد بتوان شيوه حكومتي مورد نظر ارسطو را از شكل فرمانروايي شاگردش، اسكندر مقدوني، حدس زد. اسكندر 12 سال بيشتر نداشت كه پدرش فيليپ، ارسطو را براي آموزش او به دربار فراخواند. آن موقع چند سالي از مرگ افلاطون مي گذشت و ارسطو كه از 17 سالگي در آكادمي افلاطون و زير نظر او فلسفه خوانده بود پس از مرگ استاد آتن را ترك كرد و در آسياي صغير زندگي مي كرد. او براي آموزش پادشاه آينده مقدوني راهي آتن شد و با حمايت هاي گسترده اسكندر، دانشكده فسلفه خودش را برپا كرد. ارسطو معتقد بود كه تمام موجودات براساس يك نيروي دروني مجبور به كامل تر شدن هستند و كمال و سعادت انسان را در عقلانيت مي دانست. هر چند اكثر نظريات ارسطو در علوم طبيعي مانند مركزيت كره  زمين، تفاوت هاي فيزيولوژيك زن و مرد و تاكنون رد شده است اما شيوه استنتاج و استدلال ارسطويي تا هزار سال آشكارا بر سير فلسفه غرب تاثيرگذار بوده و ارسطو به عنوان پايه گذار علم منطق شناخته مي شود.
وقتي در سال 323 قبل از ميلاد، حكومت مقدوني در پي كشته شدن اسكندر سقوط كرد ارسطو هم از آتش خشم يوناني ها در امان نماند. يكي از روحانيون از او براي اين كه به تاثير صدقه و قرباني دادن اعتقادي نداشت به دادگاه شكايت كرد و ارسطوي منطق مدار هم براي اين كه به سرنوشت سقراط دچار نشود از آتن گريخت.
با اين همه ارسطو به تمام آن چيزي كه از زندگي مي خواست رسيد، تمام عمرش را به تفكر پرداخت و با اين كه سال 322 پيش از ميلاد مسيح درگذشت. اما مرگ هرگز نتوانست او را به وادي فراموشي پرتاب كند.
004281.jpg
پدر موسيقي كليسايي
تولد يوهان ژان سباستين باخ،مارس ۱۶۵۸

مريم برادران 
فردريك شاه براي كنسرت آماده مي شد. قسمت هايي از اجراي فلوت با خودش بود. هنرمندان زيادي به پوتسدام آمده بودند. اسم آن ها را براي شاه آوردند. به اسم ها نگاه كرد و با خوش حالي فرياد زد: واي! باخ پير هم آمده ! شاه دستور داد او را به دربار بياورند. سلطان نوازندگان ارگ و كلاوسن با همان لباس سفر وارد شد. مجلس با قطعات بالبداهه و دلنشين باخ باشكوه تر شده بود. فردريك انگار به آسمان عروج كرده باشد، با ستايش و تحسين گفت: خداوند يك باخ بيشتر نيافريده.
ژان سباستين، بچه  هشتم يوهان آمبرزيوس ويولونيست، زود يتيم شد. برادرش يوهان كريستف كه ارگ مي زد، از 24 سالگي بايد آن ها را نان مي داد؛ هشت بچه ي قد و نيم قد، و ژان كوچك كه ده ساله بود.
ژان سباستين صداي خوبي داشت. با گروهي در مراسم تشييع و عروسي آواز مي خواند و بابت اين كار پول كمي مي گرفت، تا اين كه صدايش تغيير كرد و از گروه بيرونش كردند. اما او نواخت. آن قدر كه ارگ نواز كليسا شد؛ سمتي بزرگ در زمانه  باخ. هرچند گاهي به خاطر ابتكارهايش او را توبيخ مي كردند كه چرا موقع نواختن ارگ يا تعليم سرود، نت هاي عجيب و غريب مي زند و مي آموزد، يا چرا دختري را با خود به كليسا مي آورد. اين كار ممنوع است، آقا ! اما او كار خودش را مي كرد. آن دختر هم كه بالاخره با ژان ازدواج كرد، دختر عمويش باربارا بود. در سال 1717 نامه اي از باپتيست ولوميه به دستش رسيد كه او را دعوت كرده بود تا به دربار ساكس برود و با لويي مارشال مغرور مسابقه بدهد. باخ قبول كرد. شهرت از اين پس به سراغ باخ آمد.
استاد دقيق بود. اين كه شاگردها بازوهاشان را چه طور بگذارند و انگشت گذاري ها با چه ظرافتي باشد از چشمش نمي افتاد. اين كارها مثل نان روزانه براي شان واجب بود. نواختن همه  سازها خيلي آسان است! تنها كاري كه بايد بكني اين است كه كليد صحيح را در زمان صحيح فشار بدهي! بقيه  كارها را خود ساز انجام مي دهد! هدف هر نوع موسيقي بايد ستايش پروردگار باشد. من موسيقي هايي را دوست دارم كه مرا بردارند و به بهشت ببرند. خودش بيشتر عمرش را در خدمت كليسا بود.
كار زياد چشمانش را كم سو كرده بود. دو بار عمل هم فايده اي نكرد. با كمك كسي راه مي رفت. در ژوئيه  1750 وقتي آهنگي مذهبي را براي دامادش كه شاگردش هم بود، ديكته مي كرد روشني به چشمانش برگشت. شايد چشم هايش مي خواستند او دنيا را براي آخرين بار آن طور كه دوست داشت ببيند؛ بينايي دوباره اش چند ساعت بيشتر طول نكشيد. ژان به اغما رفت، بدنش داغ شد و مرد.
004290.jpg
كاغذ اخبار منتشر شد
انتشار اولين روزنامه ايراني، 17 اسفند 1210 شمسي 

مصطفي اشعري 
ميرزا صالح شيرازي، از دولت مردان قاجار، اولين شماره روزنامه كاغذ اخبار را سال 1253 قمري منتشر كرد. اين روزنامه حداقل دو سال به طور منظم منتشر مي شده، مردم به خواندنش علاقه مند بوده اند، نسخه هاي آن دست به دست گشته و به تدريج از ميان رفته است و اكنون، تنها دو سه نسخه از آن باقي مانده است.
اين ها تقريبا همه چيزي است كه امروزه از كاغذ اخبار مي دانيم: نخستين روزنامه اي كه در داخل ايران به زبان فارسي منتشر شده است.
انگيزه ميرزا صالح شيرازي از انتشار روزنامه به درستي معلوم نيست. او مدتي در انگلستان به سر برده، همان جا به صنعت چاپ علاقه مند شده و هنگام بازگشت، يك دستگاه چاپ سنگي به ايران آورده است. شايد دلبستگي او به آگاه كردن مردم ايران از پيش رفت هاي اروپاييان و آموختن دانش هاي نوين به آنان، او را به چاپ روزنامه علاقه مند كرده باشد.
انديشه هاي ميرزا صالح به تجددطلبان دوره مشروطه بسيار نزديك است: او در نوشته هاي خود بارها دستاوردهاي گوناگون تمدن اروپايي در صنعت، نظام حكومتي پارلماني، برگزاري انتخابات را ستوده و حتي عضو لژ فراماسونري انگلستان هم بوده است. اما همزماني انتشار كاغذ اخبار با اوج استبداد قاجاري محمدشاهي، باعث شد لبه تيز انتقادات او به هيات حاكمه متوجه نشود.
پايان كار كاغذ اخبار و ميرزا صالح شيرازي، هر دو نامعلوم است. آخرين خبري كه از ميرزا در دست است، عهده داري وزارت دارالخلافه طهران ( شهرداري تهران) تا 1255 قمري است، يعني تا همان سال انتشار آخرين نسخه موجود روزنامه كاغذ اخبار.

ديگر ايوان، مخوف نبود
اولين بار ايوان مخوف بود كه لقب تزار را روي خودش گذاشت اما در اولين دهه قرن بيستم مردم روسيه ديگر از تزارها و ايوان ها دلزده بودند
004278.jpg
مقابل كاخ زمستاني تزار، سن پترزبورگ، زمستان 1917
راسپوتين دهقاني بي سواد بود كه جواني را به عياشي گذرانده بود اما گويا در يكي از سفرهايش پس از ملاقات با يك كشيش، پشيمان شده بود
با اوج گرفتن جنگ وضع وخيم تر مي شد. ديگر اعلان هاي امروز نان نداريم، اصلا نان نداريم بر سر در نانوايي ها امري عادي بود. قيمت كالاهاي اساسي در پترزبورگ 6برابر شده بود

متين غفاريان 
كارل ماركس اولين فيلسوفي بود كه دستور كار فلسفه را عوض كرد. به نظر ماركس، فيلسوفان تا پيش از اين در كار تفسير جهان بوده اند در حالي كه بايد در پي تغيير جهان باشند. ماركس فكر مي كرد طبقه كارگر مي تواند حامل اين تغييرات باشد. براي همين بود كه در سطرهاي پاياني مانيفيستي كه براي آنان نوشته بود اشاره كرد: كارگر جز غل و زنجير چيزي ندارد كه از دست دهد آنان اما جهاني را به دست خواهند آورد. كارگران جهان متحد شويد!
وقتي كمونيست هاي مشتاق از او مي پرسيدند اين انقلاب در كجاي جهان رخ خواهد داد، ماركس با خونسردي و اعتماد به نفس روي نقشه انگلستان را با انگشت نشان مي داد. فرانسه يا آلمان هم البته. گرچه ماركس اعتقاد داشت اين كشورها به مرحله نهايي انقلابي نرسيده اند. پاسخ او اما به كمونيست هاي روسي چندان اميدواركننده نبود. روسيه با آن وضع و حال قرون وسطايي تا شرايط مورد نظر ماركس قرن ها فاصله داشت. آن ها حالا حالا ها مي بايست صبر كنند.
ماركس اما پيامبر نبود و اگرچه مي خواست چنين باشد انقلاب روسيه تنها انقلاب مورد انتظار ماركس نشان داد فيلسوفان هيچ وقت نمي توانند جاي پيامبران را بگيرند.
تراز سياه بخت 
بعضي ها انگار به دنيا آمده اند كه نمونه بدبختي باشند. خودشان هم باور دارند كه نگون بختي سرنوشت محتوم شان است. يكي از اين ها نيكلاي دوم بود. سال هاي خوش او به دوران وليعهدي اش، زماني كه عاشق آليس هسن دارمشتاد شده بود، محدود مي  شد. اما همين عشق جواني هم حاصل دردناكي داشت. اين آليس گرچه نوه ملكه ويكتوريا بود اما فرزند خانواده اي بود كه بيماري هموفيلي را به صورت موروثي به فرزندان پسر انتقال مي دادند. بنابراين معلوم بود كه پسر آينده نيكلا از اين بيماري رنج خواهد برد. پدر نيكلا الكساندر سوم به همين دليل با ازدواج نيكلا و آليس مخالفت كرد، مخالفتي كه البته بي نتيجه ماند. ازدواج آن ها كمي پس از مرگ او سر گرفت. گرچه به دنيا آمدن يك وليعهد هموفيلي قابل پيش بيني بود اما كسي تصورش را هم نمي كرد كه بيماري وليعهد، ملكه ارتدكس متعصب را به ورطه ماليخوليايي مذهبي بكشاند. بيماري وليعهد باعث شده بود كه خانواده سلطنتي دست به دامان تمام پزشكان متخصص اروپا شوند. وقتي كه اميدشان از پزشكان قطع شد نوبت كشيشان و راهب ها بود كه ادعا داشتند با تكيه بر نيروي ماوراي طبيعي توانايي شفاي وليعهد را دارند. در ميان آن ها يك مرد مرموز توانست تمام اميد و اعتماد تزارينا را به خود جلب كند.
شيطان مقدس 
روز اول نوامبر 1906، نيكلاي دوم در دفتر خاطراتش نوشت: ما با مرد خدا گريگوري اهل ايالت توبوسك ديدار كرديم هيچ كس نمي داند چگونه گريگوري راسپوتين، اين دهقان ساده يك روستاي دورافتاده در سيبري، توانست چنين قدرت اعجاب انگيزي در دربار تزار پيدا كند. اما خيلي ها معتقدند آمدن او به دربار در نهايت به آن جا ختم شد كه خاندان تزار به شكل بي رحمانه اي به دست پليس سياسي شوروي چكا قتل عام شوند.
راسپوتين دهقاني بي سواد بود كه جواني را به عياشي و اسب دزدي گذرانده بود اما گويا در يكي از سفرهايش پس از ملاقات با يك كشيش، پشيمان شده بود. پس از آن او همچون راهبي سرگردان پاي پياده از صومعه اي به صومعه ديگر مي رفت. پس از مدت كوتاهي داستان هايي در مورد راسپوتين حكايات عجيب و متناقضي از فساد و تقدس او در تمام روسيه رواج يافت. وقتي شهرت اش به سن پترزبورگ رسيد به سرعت تبديل به ستاره مهماني اشراف شد. به زودي او به كاخ سلطنتي راه يافت و نفوذ فوق العاده اي پيدا كرد. حضور او در كاخ تزار، زندگي خصوصي خاندان سلطنتي را به موضوع گفت وگوها و شايعات تبديل كرد. نتيجه آن يك بي آبرويي تمام عيار بود كه حيثيت تزار را خدشه دار كرد. زماني كه روسيه با آلمان وارد جنگ شد، مخالفت راسپوتين با جنگ، فرمانده هاي ارتش را به جاسوس بودن او مشكوك كرد. حالا نارضايتي به نوعي خشم تبديل شده بود. كشاكش فرماندهان ارتش با دهقان كشيش به آن  جا كشيد كه تعدادي از اشراف و افسران وطن پرست او را ترور كردند. تروري كه بسيار دير بود چرا كه ديگر چيزي از شان و تقدسي كه مردم براي خاندان تزار قايل بودند باقي نمانده بود.
004275.jpg
پايان سلسله رومانف ها در روسيه
۱۵ اسفند، 5 مارس 1917
يك شنبه خونين 
در اواخر قرن نوزدهم نيروي نظامي روسيه به تصرف مناطق آسيايي روي آورد. پيش روي روسيه به طرف اقيانوس آرام در شرق آسيا با اهداف ژاپن براي ايجاد يك امپراطوري آسيايي جور در نمي آمد و جنگ شروع شد.
برخلاف انتظار همه، روس ها از نيروي دريايي ژاپن شكست بدي خوردند. حكومت تزار اعتبار سياسي اش را از دست داد. انقلابيون روس، وزير كشور را ترور كردند، شوراهاي دهقاني كنگره ملي درست كردند و خواستار انتخاب يك مجلس ملي و تضمين حقوق و آزادي مردم شدند.
تمام اين اعتراض ها با يك اتفاق غيرمنتظره تبديل به خروش انقلابي شد.
روز يك شنبه 9 ژانويه 1905 جمعيتي انبواه از كارگران شهر سن پترزبورگ از همه سو به طرف مركز شهر به راه افتادند. آنان مصمم بودند تا به كاخ سلطنتي كه نقطه پاياني همه بلوارهاي پترزبورگ  است برسند. رهبر آن ها كشيشي بود خوش سيما و كاريزماتيك به نام پدر گئورگ گاپون. پدر گاپون از تزار خواسته بود تا از كاخ زمستاني در برابر مردم ظاهر شود و به خواسته هاي آنان پاسخ دهد. خواسته هاي اين جماعت آرام، حقوق اوليه كارگران به علاوه تشكيل مجلس موسسان براساس انتخابات دموكراتيك بود. پدر گاپون اما هرگز فرصت نيافت اين دادخواست را براي تزار بخواند. تزار به همراه خانواده اش پايتخت را ترك كرد و مسووليت را به كارگزاران اش واگذار كرده بود. هيچ كس هرگز نفهميد در آن روز چند نفر از مردم كشته شدند اما معلوم بود كه دوره اي از تاريخ روسيه تمام شده است. اوت همان سال تزار فرمان تشكيل يك مجلس مردمي به نام دوماي سلطنتي را كه تنها جنبه مشورتي داشت صادر كرد. اين فرمان فقط اشتهاي مردم را براي آزادي سياسي بيشتر كرد. شورش و اعتصاب سراسري شد. اما مهم ترين اتفاق، سر بر آوردن يك حكومت عجيب در سن پترزبورگ بود: شوراي نمايندگان كارگران (سويت(Soviet .
اين شورا شامل نمايندگان كارگران كارخانجات پترزبورگ بود و رييس آن وكيل جواني به نام فروستالف نوسار بود. نوسار نقش سخنگويي مردم را به عهده گرفت اما به زودي تحت الشعاع قدرت استثنايي يك مرد جوان كوچك اندام به نام لئون تروتسكي قرار گرفت. استعداد بي نظير تروتسكي در سخن راني او را بي درنگ به جلو صحنه كشاند. شوراي نمايندگان كارگران به سرعت ابتكار عمل را به دست گرفت، اعتصابات را سازمان و آن را گسترش داد. زندگي در سن پترزبورگ متوقف شده بود.
۳۰ اكتبر 1905 تزار با فرمان جديدي قدرت دوما را افزايش داد و مردم حق تشكيل اتحاديه، آزادي بيان و عقيده و اجتماعات اعطا كرد. اين عملا يك انقلاب بود.
شورا اعتصابات را ادامه داد چرا كه به امتيازات داده شده راضي نبود. از سوي ديگر بلشويك ها جناح تندروي حزب سوسيال دموكرات روسيه به رهبري لنين كه در پي انقلاب كمونيستي بودند دست به شورش و قيام مسلحانه زدند. اين ماجرا اشراف و نيروهاي ارتش را كه هنوز به تزار وفادار بودند به شدت نگران كرد. بلشويك ها در مسكو جنگ خياباني به راه انداختند اما نيروهاي نظامي تزار به سرعت بر اوضاع مسلط شد انقلاب 1905 شكست خورده بود.
سقوط تزارها
گرچه انتخابات دوما برگزار شد اما حامي چنداني نداشت. به همين دليل تزار لزومي نديد كه به تعهدات اش پاي بند باشد. سه دوره انتخابات دوما نتيجه اي جز انحلال آن نداشت. در طول هفت سال بعدي ركود تمام كشور را گرفت. در  آوريل 1912 يك بحران سياسي امپراطوري روسيه را لرزاند. اين بحران با اعتصاب معدن چيان در معادن طلاي لنا (در بخش شمالي سيبري) شروع شد. زماني كه نمايندگان معدن چيان بازداشت شدند، كارگرها از پليس خواستند آزادشان كند. پاسخ، آتش مستقيم به كارگران و كشته شدن صدها نفر از آن ها بود. صداي سازي كه افسران تندخو در سيبري نواخته بودند يك هفته بعد تمام روسيه را لرزاند. اعتصاب تمام شهرهاي صنعتي روسيه را فرا گرفت و بيش از 200 هزار كارگر دست از كار كشيدند.
شروع جنگ جهاني اول و ورود روسيه به آن بحران داخلي را افزايش داد. براي مردم فقير روس جنگ يك قوزبالاقوز بود. هيجده ميليون نفر به خدمت زير پرچم احضار شدند. نتيجه اين كار يك فاجعه تمام عيار بود. كارگران به سرباز و روستاييان به كارگر تبديل شدند.
با اوج گرفتن جنگ وضع وخيم تر مي شد. ديگر اعلان هاي امروز نان نداريم، اصلا نان نداريم بر سر در نانوايي ها امري عادي بود. قيمت كالاهاي اساسي در پترزبورگ 6 برابر شده بود و در مسكو همه ناگزير بودند مصرف برق روزانه را تا نصف كم كنند.
دوما قدرت چنداني براي نفوذ در كشور نداشت. در عوض امور سياسي در دستان ملكه و راسپوتين هر روز شكل جديدي به خود مي گرفت. زمزمه كودتا و به دست گرفتن قدرت توسط دوما از هر سو مي رسيد اما نمايندگان دوما كه به خاطر قوانين خاص انتخاباتي از ميان محافظه كاران انتخاب شده بودند جسارت تمرد در برابر تزار را نداشتند. تقاضاي مكرر دوما از تزار براي انتخاب يك نخست وزير با كفايت با دستور تزار روبه رو شد كه براي چهارمين بار فرمان انحلال دوما را صادر كرد.
نمايندگان اگرچه جرات برگزاري جلسه رسمي كه در حكم مقابله با فرمان تزار بود را پيدا نكردند اما به طور غيررسمي تشكيل جلسه دادند. سربازاني كه در پي شكست هاي پي درپي ارتش روسيه سر به شورش برداشته بودند راهي دوما شدند.
در ميان نمايندگان ناتوان، كرنسكي و چند نماينده چپ گراي ديگر ابتكار عمل را در دست گرفتند و به استقبال سربازان رفتند. سربازان ياغي با كشتن افسران شان از تمام جبهه ها به سوي پترزبورگ آمدند و ارتش در عرض چند روز كاملا منهدم شد. با پيوستن گارد مخصوص تزار به انقلابيون عملا آخرين گام هم برداشته شد.
شوراي نمايندگان كارگران بار ديگر سر بر آورد در حالي كه اين بار سربازان هم به آن پيوسته بودند. كرنسكي شورا را متقاعد كرد كه يك دولت براي اداره كشور تشكيل شود. اين در حالي بود كه ژنرالي وفادار به خود را به سمت نخست وزيري برگزيد تا شورش در پترزبورگ را مهار كند. حاكميت دوگانه البته بيشتر از يك روز طول نكشيد و نه تنها دولت انتصابي تزار بازداشت شد كه خود وي هم به اصرار فرماندهان ارتش از سلطنت استعفا داد.
نيكلاي دوم سلطنت را به برادرش تفويض كرد اما تا فرمان او به پترزبورگ برسد شوراي نمايندگان كارگران و سربازان به حكومت سلسله رومانف ها پايان داده بود.
كرنسكي به عنوان حلقه اتصال ميانه روهاي دولت و تندروهاي شورا پس از مدتي به نخست وزيري رسيد و در مارس 1917 اعلام جمهوري كرد. سلطنت رومانوف ها به پايان رسيده بود اما انقلاب 1917 هنوز نه.
كودتا پس از انقلاب 
وقتي كرنسكي بر روي دست كارگران و سربازان پا به كاخ گذاشت هيچ  كس فكر نمي كرد شش ماه بعد او به عنوان دشمن ملت پنهاني روسيه را ترك كند. حتي آن هايي كه قادر به چنين پيش بيني بودند هم فكر نمي كردند كسي كه او را به چنين روزي خواهد انداخت، دبير حزب كمونيست، لنين، باشد. لنين آن روزها، وضعيت خوبي نداشت. او با كمك دولت آلمان كشوري كه در حال جنگ با روسيه بود به روسيه برگشته بود. نظراتش درباره مخالفت با دولت كرنسكي حتي موردپذيرش دوستانش در حزب كمونيست هم نبود. در شوراي كارگران او را بعد از نطقش هو كرده بودند و چنان منزوي شده بود كه ترجيح داد چند هفته اي را در ويلاي خواهرش بگذراند.
تلاش بلشويك ها براي به راه انداختن قيام مسلحانه و به دست گيري قدرت در ژوييه 1917 به اوج خود رسيد. اما با عدم همراهي كارگران و سربازان و دودلي بلشويك ها، قيام شكست خورد و لنين فرار كرد. اما وضعيت اسف بار روسيه در جنگ جهاني اول، موقعيت كرنسكي و دولت را كه خواستار ادامه آن بودند به شدت تضعيف مي كرد. در طول دو ماه كارگران و سربازان چنان از دولت او ناراضي شدند كه فرصت براي بازگشت لنين فراهم شد.
با شورش كارگران و سربازان در 6 اكتبر كه توسط بلشويك ها رهبري مي شد دولت كرنسكي سرنگون شد و انقلاب روسيه به دست لنين و حزبش افتاد.

انقلا ب روسيه در يك نگاه
نوامبر و دسامبر 1847
نگارش مانيفيست حزب كمونيست توسط ماركس و انگلس 
۱۸۹۴
به سلطنت رسيدن نيكلاي دوم آخرين تزار روسيه 
۲۲ ژانويه 1955
ژنرال هاي ارتش كارگران معترض را به رهبري گئورگ گاپون به گلوله بستند.
۱ اوت 1905
تزار فرمان تشكيل دوما را صادر كرد. بعدها تروتسكي رهبر آن شد.
۲۰ دسامبر
بلشويك هاي تندرو براي يك اعتصاب عمومي برنامه ريزي كردند. كارگران در سن پترزبورگ جواب مثبت به آن ندادند ولي در مسكو اين اعتصاب به سرعت به يك قيام تبديل شد. جنگ خياباني در مسكو. تزار اجازه داد شورش به نقطه اوج خود برسد. در طول ماه دسامبر نيروهاي گارد مخصوص تزار شورش را سركوب كردند. لنين، رهبر بلشويك ها، متواري شد.
۴ آوريل 1912
كشتار معدن چيان معدن لنا. اين كشتار جرقه اوليه انقلاب 1917 بود. به سرعت و در عرض يك هفته اعتصاب تمام روسيه را فلج كرد.
۲۸ ژوئن 1914
آغاز جنگ جهاني اول به زودي روسيه، آلمان، فرانسه و انگليس هم وارد جنگ مي شوند.
۳۰ دسامبر 1916
درباريان ميهن پرست گريگوري راسپوتين را كشتند.
۲۷ فوريه 
نيكلا فرمان انحلال دوما را صادر كرد.
۱۵ مارس :1917 ساعت 40:23
استعفاي تزار نيكلاي دوم پايان سلسله رومانف ها در روسيه تشكيل دولت كرنسكي.
۱۶ آوريل 1917
لنين با كمك دولت آلمان به روسيه بازگشت. لنين مهم ترين مخالف دولت كرنسكي و معتقد به انقلاب سوسياليستي بود.
۱۶ ژوئيه 1917
بلشويك ها (لنين) كارگران را دعوت به تظاهرات كردند. اين شورش ناكام ماند و لنين به فنلاند فرار كرد. تنها نتيجه مثبت شورش، چرخش تروتسكي، رييس شوراي نمايندگان به سوي لنين بود.
۶ نوامبر 1917
گاردهاي سرخ كه كنترل آن در دست بلشويك ها و لنين بود كليه ادارات دولتي را تصرف كردند و به سوي كاخ زمستاني كه مقر دولت موقت بود حركت كردند. لنين كه به صورت مخفي در كنگره سراسري شوراها شركت كرده بود، كلاه گيس اش را برداشت روي ميز رفت و بلند فرياد زد: رفقا انقلاب كارگران و دهقانان اينك به انجام رسيده است.

رويداد
004266.jpg
كرنسكي، الكساندر فئودورويچ (۱۹۷۰ 1881)
سياست مدار سرشناس روسيه بود. در رشته حقوق در دانشگاه سن پترزبورگ تحصيل كرد و بعد مشغول كار وكالت شد. بين  سال هاي 1912 تا 1917 نماينده مجلس دوما بود.او كه عضو حزب سوسياليست  انقلابي بود پس از انقلاب فوريه 1917 اول وزير دادگستري بعد وزير جنگ و دست آخر نخست وزير شد. بعد از پيروزي بلشويك ها، كرنسكي ابتدا به فرانسه و بعد به امريكا مهاجرت كرد و دست آخر در شهر نيويورك درگذشت.
004263.jpg
لئون تروتسكي (۱۹۴۰ 1879)
او ابتدا رييس شوراي نمايندگان كارگران و سربازان بود و بعدها به لنين پيوست. او در جريان جنگ هاي داخلي روسيه شوروي بعد از انقلاب در سال هاي 1918 تا 1924 با ايفاي نقش هاي حياتي به دستور لنين كميسر (وزير) جنگ شد. ارتش سرخ از ابداعات او است.
پس از مرگ لنين در سال 1934 به تدريج از سوي استالين از مناصب قدرت كنار گذاشته شد و به خارج تبعيد شد.
004287.jpg
لنين (۱۹۲۴ 1870)
رهبر بلشويك ها جناح تندرو حزب سوسيال دموكرات روسيه و اولين رهبر روسيه شوروي. لنين به خاطر رهبري انقلاب كمونيستي و تطبيق نظريات ماركس با اوضاع روسيه مشهور و مهم است.

جادوگراني روي صندلي راحتي
ماركز درباره رئاليسم جادويي مي گويد: من كار خاصي نكردم. فقط سعي كردم زندگي عادي مردم امريكاي لا تين را روايت كنم اما زندگي عادي اين مردم آن قدر غير عادي است كه بقيه دنيا اسمش را گذاشتند رئاليسم جادويي 
004284.jpg
تولد گابريل گارسيا ماركز ۱۶ اسفند، 6 مارس 1928
سه سال پيش تازه غذايم را خورده بودم كه كسي در زد و يكي از پسرانم با خنده آمد و گفت: پدر تو شما را مي خواهد! از صندلي پريدم و با هيجان گفتم آن يكي  بالاخره آمد
سارا نوشادي 
شايد شما هم با ديدن يك امريكاي لاتيني هوس كنيد در چهره اش دنبال اجداد سرخپوست يا حتي سياهپوستش بگرديد، اما در مورد ماركز چيزي دستتان را نمي گيرد، او از اسپانيايي هاي اصيل است. گيرم كه اصالت در امريكاي لاتين هيچ گاه به پاي اصالت در اروپا نمي رسد. پادشاه اسپانيا مستعمراتش در امريكاي لاتين را به زندانيان، فقرا ، ديوانه ها و ارتشي هاي اسپانيا هديه كرد. آن ها هيچ كدام در كشور پيشين خود، اسپانيا از افتخار اصالت برخوردار نبوده اند.
امريكاي لاتيني ها قرن هاست كه مثل خانواده با هم زندگي مي كنند. ادبيات، تاريخ و زبان مشتركشان، چنان سرنوشت در هم تنيده اي برايشان جور كرده كه بعضي وقت ها يادت مي رود چه گوارا آرژانتيني است يا يوسا پرويي است. يكي وزير صنعت كوبا مي شود و در جنگل هاي بوليوي ناپديد مي شود و آن يكي شاهكارهايش در برزيل و دومينيكن مي گذرد.
طبق همين قاعده گابريل گارسيا ماركز در كلمبيا به دنيا آمده، در مكزيكو سيتي زندگي مي كند، در مدرسه  سينمايي كوبا درس سينما مي دهد، در ونزوئلا روزنامه نگاري كرده، كتاب هايش را اول يك ناشر آرژانتيني چاپ مي كند و خودش با خودش قرار گذاشته تا در شيلي نظامي ها سركارند، هيچ چيز ننويسد.
كشور هاي امريكاي لاتين تاريخ خونيني دارند، در اين مورد هم طبق يك قاعده  عام آن ها از استعمار اسپانيا يا پرتغال آزاد مي شوند، ديكتاتورها سركار مي آيند، انقلاب مردمي آن ها را شكست مي دهند، حكومت مردمي مي شود، رييس جمهور منتخب را نظامي ها طي كودتايي مي كشند و دوباره ديكتاتورها سركار مي آيند. به اين تاريخ مافياي مواد مخدر و فقر و كودك ربايي را هم اضافه كنيد، كه البته وجود كوبا باعث مي شود چريك هاي چپ بعضي از اين كشورها اعتماد به نفسشان زياد شود و در جايي مثل كلمبيا جنگ داخلي با حكومت هم به راه بيافتد. در سال هاي پس از دريافت جايزه  نوبل، ماركزيك سفير صلح تمام عيار در اين كشورها شده بود، او گاهي به همراه يوسا و فوئنتس و گاهي به تنهايي تلاش هاي جدي و موثري براي صلح در امريكاي جنوبي كرده است. در اين ميان از دوستي اش با كاسترو و كلينتون و فرانسوا ميتران بيشترين استفاده را برده است.
فقط يك گابو وجود دارد
گابو به سادگي مخفف گابريل است، اما در دنياي اسپانيايي زبان گابو فقط يك معنا دارد: گابريل گارسيا ماركز. نويسندگان در نوشته هايشان، معلم ها سركلاس، دانشجويان وقت درس خواندن و مردم در گفت وگوهاي روزمره شان او را گابو مي نامند. در دنياي اسپانيايي زبان امريكاي لاتين كسي غريبه نيست.
گابو جايي در سواحل كاراييب متولد شده كه مي توانيد آن را ماكاندوي صد سال تنهايي فرض كنيد، اسمش آركاتاكا است. پدر و مادرش را هم مي توانيد شخصيت هاي اصلي عشق در سال هاي وبا تصور كنيد. خودش هم كه مي خواست برايتان تعريف كند احتمالا دوباره قصه هايش را مي گفت، چرا كه فكر مي كند تنها روايتي كه مي توانسته از شهرش، خانواده و اطرافيانش، داشته باشد، همان هاست كه پيشتر قصه شان كرده.
او متولد 1928 است و اين معنايش اين است كه شورش هاي خونين 1948 كلمبيا را تجربه كرده است. آن موقع در دانشگاه بوگوتا حقوق مي خواند و مثل بيشتر دانشجويان علاقه اي به رشته اش نداشت. همان دوره  خونين كه در كلمبيا به لاويولنسيا معروف است، بهانه دستش داد تا دانشگاه را نيمه كاره رها كند و روزنامه نگار شود.
روزنامه نگاري در آمريكاي لاتين آسيب زيادي از مبهم بودن مرز واقعيت و تخيل ديده است، اما همين شيوه روزنامه نگاران شان را در نويسندگي چيره دست كرده است. نويسندگي در سبكي كه احتياج به تخيل دارد. ماركز هم همان طور مي نوشت، درباره  نوستالژي نسبت به جهاني كه عناصر اصلي آن عشق، موسيقي، مرگ، افتخار و خانواده  است. جهاني از مردانگي هاي بدون پشيماني.
به هر حال او روزنامه نگار خوبي بود. سردبير مجله  كامبيو، مي گويد گابو هميشه مانند يك روزنامه نگار حرفه اي اطلاعات زيادي را جمع مي كند ولي تنها بخش كوچكي از آن را استفاده مي كند.  
در كاراكاس و بوئنوس آيرس مدتي روزنامه نگاري مي كند و 1958 در سفر كوتاهي به بوگوتا با مرسدس نوه  يك مهاجر مصري تبار كه سال ها منتظرش مانده بود ازدواج مي كند و به ونزوئلا مي روند تا در آن جا روزنامه نگاري را ادامه دهد.
صد سال تنهايي 
تنهايي ماركز براي نوشتن شاهكارش هجده ماه طول كشيد، خودش را در اتاقش حبس كرده بود و روزي شش بسته سيگار مي كشيد، حاضر نبود كسي را ببيند، دوستاني كه مي آمدند به اش سر بزنند اسم اتاق را گذاشته بودند غار مافيا براي خرج زندگي اول اتومبيل شان را فروختند و بعد هم يكي يكي وسايل خانه شان را. بعد از يك سال نوشتن سه فصل از كتاب را براي فوئنتس در مكزيك فرستاد . او هم بعد از خواندن 18 صفحه، اعلام كرد كه من 18 صفحه از يك شاهكار را خوانده ام.
بالاخره وقتي از اتاقش بيرون آمد كه 1300 صفحه دست نويس دستش بود، نيكوتين مسمومش كرده بود و هزار دلار مقروض بود. اثر را براي ناشري در بوئنوس آيرس فرستاد. ناشر چاپش كرد و 8000 نسخه در يك هفته فروش رفت. ماركز 39 سال داشت.
رئاليسم جادويي پس از يكي دو سال مستقيما براي توصيف سبك او به كار مي رفت، او صد سال تنهايي را تبديل به روايت خودش از نيم قرن حقيقت كلمبيا كرده بود.
در 1982 جايزه نوبل ادبيات را گرفت.
او بعد از نوبل هم روش خود را تغيير نداد، كماكان مي نوشت، گاهي هم روزنامه نگاري مي كرد. گابريل گارسيا ماركز در جشن هاي عمومي شركت نمي كند، لباس استادي دانشگاه بر تن نكرده ، در تلويزيون ظاهر نمي شود ، در تبليغات كتاب هايش حاضر نمي شود و مي گويد نمي خواهد در اجتماعي كه او را به نمايش در بياورند، شركت كند.
با اين حال آن قدر معروف است كه بعضي وقت ها با اسمش شوخي كنند.  مي گويد يكي نامه  اعتراض آميز شديد اللحني به امضاي او براي شركت ايرفرانس فرستاده بود و از رفتار بد مهماندار در پرواز مادريد پاريس شكايت كرده بود، مهماندار شديدا توبيخ شد و از طرف ايرفرانس نامه اي به ماركز نوشتند طولاني و با تاسف بسيار. در حالي كه ماركز در آن زمان نه تنها در سفر نبوده است، بلكه از سفر با هواپيما آن قدر مي ترسد كه طي پرواز هيچ توجهي به رفتار ديگران ندارد.
خودش مي نويسد: سه سال پيش تازه غذايم را خورده بودم كه كسي در زد و يكي از پسرانم با خنده آمد و گفت: پدر تو شما را مي خواهد!
از صندلي پريدم و با هيجان گفتم آن يكي بالاخره آمد.
آن يكي مهندس مكزيكي جواني به نام گابريل گارسيا ماركز بود، جوان با ادب و آرامي كه با صبر و تحمل به تلفن هاي مشابه جواب رد داده بود و آخر سر به اداره  مخابرات رفته بود كه بگويد نامش را از دفتر تلفن هاي جديد حذف كنند. آن مرد مودب نامه هايي را كه طي سه سال در دفترش جمع شده بود برايش آورده بود. او زندگي مرفه خود را ادامه مي دهد، ثروتمند در حد اعلا؛ جوان، بسيار زيبا و تا آخرين قطره  اشك خوش حال. در حالي كه من پيرمردجلو ماشين تحرير مي نشينم من ديگر مرفه و مشهور زندگي مي كند و تنها منم كه گول خورده ام.  
ماركز گرچه معمولا پايگاه اصليش مكزيكوسيتي است در اين سال ها در بارسلونا، هاوانا، سواحل كاراييب، پاريس و لوس آنجلس هم زندگي كرده است. هرجا كه باشد، صبح ها ساعت 5 بيدار مي شود، تا هفت كتاب مي خواند و بعد پاي كامپيوتر مكينتاشش مي نشيند تا اول ايميل هايش را جواب دهد و بعد هم تا ساعت دو و نيم بنويسد، هرچه كه شد .    
همان طور كه مادر بزرگ ها قصه مي گويند
در زبان اسپانيايي كه علاوه بر سرزمين اصلي اش، زبان مادري صدها ميليون نفر در امريكاي لاتين و زبان دوم ايالات متحده است، از شاهكار سروانتس به اين سو، رمان نوشته  مي شود اما آن چه ادبيات اين زبان را همچنان پويا نگه داشته، شاهكارهايي است كه در سرزمين دومش امريكاي لاتين خلق مي شود، جايي كه اهالي ادبيات، مخصوصا در امريكاي شمالي منتظر كوچكترين حركت آنند تا دوباره و دوباره تحليلش كنند و برايش جريان به راه بيندازند. همه  اين ها مديون سبك منحصر به فرد رئاليسم جادويي است.
رئاليسم جادويي نامي  است كه براي اولين بار در دهه بيست قرن بيستم براي توصيف يك مكتب نقاشي به كار رفت. نامي براي جدا كردن اين مكتب از پست اكسپرسيونيسم.
اما بعدها در دهه  شصت براي توصيف نوعي ادبيات امريكاي لاتين به كار رفت. سبكي كه زمزمه هايش با نويسنده  كوبايي آلخو كارپنتير (Alejo Carpentier) در 1949 شروع شد و بعدها ماركز كلمبيايي بارها از اين سبك استفاده كرد و بالاخره صد سال تنهايي (۱۹۶۷) به مصداق بي بديل آن تبديل شد.
اكتاويو پاس، خوليو كورتاسار، ماريو بارگاس يوسا، كارلوس فوئنتس خورخه لوئيس بورخس و ايزابل آلنده نيز همه اهل همان جا هستند و به اسپانيايي در حوزه  رئاليسم جادويي مي نويسند.
در رئاليسم جادويي واقعيت معمولا با عناصري از فانتزي همراه است، بدون اين كه مثل آن چه معمول است، فانتزي و امر واقع با هم در تضاد باشند. در اين سبك جادو به امري روزمره بدل مي شود و خطوط سنتي بين تراژدي، كمدي و واقعيت از بين مي رود، يك داستان در آن واحد مي تواند جدي و مبتذل يا ترسناك وخنده دار باشد.
رئاليسم جادويي به نوعي ادبيات پسااستعماري محسوب مي شود. ادبياتي براي رهايي جوامع غيراروپايي تا از زير بار روايت منطقي و استعماري آن ها از زندگيشان بيرون بيايند و بتوانند قصه هاي خود را همان طور تعريف كنند كه مادربزرگ هايشان تعريف مي كردند؛ سرشار از افسانه  و جادويي كه در واقعيت روزمره شان جريان دارد.
ماركز در مورد ادبيات جادويي اش مي گويد: من چيز خاص ايجاد نكردم، تنها كاري كه كرده ام اين است كه خواستم زندگي عادي مردمان امريكاي لاتين را روايت كنم، اما زندگي عادي اين مردم چنان غيرعادي و شگرف بود كه باعث شد بعضي ها قصه هاي مرا تعريفي از مكتب جديدي بدانند و نام آن را رئاليسم جادويي بگذارند.  
زندگي در امريكاي لاتين شگرف است، پيوند زندگي اسپانيايي هاي معمولا طبقه پايين با مذهب و جادو، سرخپوستاني كه پيشينيان آن ها هستند و سراسر زندگي شان از جادو جدانشدني بود و سياهپوستاني كه گرچه متاخرترند اما همان قدر ماوراءالطبيعه  را وارد زندگي روزانه  كرده اند، فضايي در امريكاي لاتين به وجود آورده كه راهي جز رئاليسم جادويي براي روايتش باقي نمي گذارد.
 پاييز پدرسالار
زندگي نه آني است كه آدم گذرانده بلكه آني است كه به ياد مي آورد تا بيانش كند ماركز از 1999 كه سرطان غدد لنفاوي دارد، تا آن جا كه مي تواند از خانه اش در مكزيكو سيتي بيرون نمي آيد مگر براي رفتن به بيمارستاني در لوس آنجلس براي شيمي درماني. مي گويد زنده است تا زندگي اش را روايت كند. جلد اول كتابش كه تا دوره اي جواني اش را دربردارد، منتشر شده، قرار است دو جلد ديگر هم بنويسد.
او اين چند سال تا آن جا كه توانسته مصاحبه نكرده است، همه مي خواهند درباره  بيماريش بپرسند و او نمي خواهد چيزي بگويد. گرچه مخصوصا اين سال ها زياد اتفاق مي افتد روزنامه اي را بخواند كه مصاحبه اي از او كه هيچ وقت نكرده است چاپ كرده. اما نمي توانسته منكرش شود چون سطر به سطر افكار او را درست و دقيق نوشته بودند.

فهرست
لطفاتماس بگيريد
فهرست
سينما تلويزيون
سي دي به رنگ ارغوان 1500 تومان!
برنده جايزه اسكار بهترين انيميشن كوتاه در تهران
واكنش غربي ها عليه يك سريال ايراني
حسن فتحي با سريال جديد
كتايون رياحي، زليخا مي شود
يك مرده شور در آرژانتين 
گزار ش هفتگي اكران
پارسا پيروزفردر چشم باد
رويداد هفته
تلويزيون
چگونه مي توانيم در 72 ساعت برنامه بسازيم؟
مجلس خوبان
ورزشي
آبروريزي پشت پرده 
مادر صدايش كرد
همه خوبيم
اصفهان ناآرام
شورش ياغي عليه گوسفند  چران ها!
خدا بيامرز تختي
رويداد هفته
حمله گاز انبري به آسيا
پايان عصر قهرمانان
خداحافظي با هشت هيجان انگيز
لذت دربي 
اجتماعي
از فرمايشات امام حسين (ع)
زندگي
تحصيل كرده ها بي كارترند!
زندگي خوابگاهي هم خوب است
ايران گردي براي دانشجويان خارجي 
پرونده الكترونيك سلا مت 
سبد غذاي دانشجويان آماده است، اما
سردار طلايي: شهر در امن و امان است
آسانسورها؛ رتبه اول حوادث در سال گذشته
ثبت نام دانشگاه مجازي در اردي بهشت ماه 
با گروهB به جنگ موهاي سفيد برويد
رويداد هفته
تقلب قلابي!
كسب و كار
آن ها ديگر پفك فروش نيستند
سينما
سه زن
دوپسانه دركاملا جوانانه !
كاملا جوانانه از زبان خودشان
روزها
چهره ها
ديگر ايوان، مخوف نبود
انقلا ب روسيه در يك نگاه
رويداد
جادوگراني روي صندلي راحتي
جهان كوچك
شب مجسمه هاي طلا يي
بهترين فيلم ها در 10 سال گذشته 
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  زندگي  |  كسب و كار  |  سينما  |
|  روزها  |  جهان كوچك  |  شناسنامه  |  پاورقي  |  مهمان هفته  |  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |
|  گزارش  |   نيم رخ ، تمام رخ  |  يادداشت  |  موضوع ويژه  |  گالري  |  رايانه  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |