روان شناسان زيادي تا به حال كوشيده اند عشق را به عنوان يكي از پيچيده ترين پديده هاي انساني توصيف كنند. با نظر سه تن از روانشناسان اجتماعي در اين مورد آشنا شويد
تحقيقات لي نشان مي داد اغلب مردان مايلند كه عشق را به صورت نقش بازيگرانه يا رمانتيك شروع كنند، اما زنان به عشق دوجانبه و عشق واقع گرا تمايل بيشتري نشان مي دهند!
محمد كياسالا ر
هر چه گويم عشق را شرح و بيان/ چون به عشق آيم، خجل گردم از آن/ شرح عشق ار من بگويم بر دوام/ صد قيامت بگذرد؛ آن ناتمام
و حرف مولانا البته حرف حساب است، اما قبول كنيد كه حكايت عشق، حكايت غريبي است. بعيد مي دانم كه اصلا كلمه ديگري را در ذهن تان سراغ داشته باشيد كه اين همه درباره اش حرف هاي ضدونقيض زده باشند. از سوءتفاهم بين دو احمق گرفته تا كيمياي هستي كه آدمي و پري را طفيل هستي اش دانسته اند و
گفتم كه! حكايت عشق، حكايت غريبي است،يكي آن را تا حد اشتياق جسماني پايين مي آورد، و ديگري نه تنها عشق واقعي را جز در آسمان جست وجو نمي كند، بلكه عشق ميان دو انسان را تنها پله اي از نردبان بلند عشق مي داند؛ تمريني براي عشق هاي بلندتر و والا تر. ما اما در اين مطلب فقط و فقط مي خواهيم به اين حكايت رازآلود از يك زاويه نگاه كنيم: روان شناسي اجتماعي!
روشن تر بگويم: مي خواهيم بدانيم كه روان شناسان اجتماعي درباره عشق چه گفته اند؟ چه مي گويند؟ و احتمالا چه خواهند گفت؟! پس با ما همراه شويد. با عشق به عنوان يك مفهوم ارتباطي ميان دو انسان. اما به حكايت عشق آسماني كه به وادي عرفان و عروج انسان مربوط است در نوبتي ديگر و با حالي بهتر خواهيم پرداخت.
رابين احتمالا اولين روان شناسي بود كه فهميد: عشق را بايد از يك مفهوم كيفي Qualitative به يك مفهوم كمي Quantitative تبديل كرد ، وگرنه هيچ وقت نمي شد عشق را سنجيد و به زبان علمي، درباره اش حرف زد، اما رابين خودش هم نتوانست اين نظريه علمي را عملي كند. تحقيقات ناتمام او را دانشمند ديگري به نام استرنبرگ تكميل كرد. استرنبرگ تشخيص داد كه براي كميت بخشيدن به مفهوم عشق بايد از مدل مثلث عشقي استفاده كند: عشق، مثلثي است كه 3 ضلع دارد: صميمت، هوس و تعهد.
همان طور كه مي بينيد، او بر روي هر يك از اضلاع سه گانه عشق، نقاط مهمي را مشخص كرده كه در واقع، جزوي از اجزا ي آن ضلع به خصوص به حساب مي آيند. استرنبرگ براي اندازه گيري دقيق هر يك از اين اجزا و اضلاع نيز معيارهاي ويژه اي را در نظر گرفت و دست به تحقيقات گسترده اي زد و البته به نتايج جالبي هم دست پيدا كرد: در ميان عناصر تشكيل دهنده عشق، عنصر هوس به سرعت رشد مي كند و به سرعت تحليل مي رود. عنصر تعهد به تدريج رشد مي كند و به تدريج تحليل مي رود، اما هر چه از يك رابطه عاشقانه، مدت زمان بيشتري سپري مي شود، عنصر صميمت آرام آرام تقويت مي شود و با گذشت زمان، استحكام بيشتري پيدا مي كند.
البته مثلث عشق استرنبرگ تنها يك مدل براي بيان عشق تكامل يافته Consummste Love بود. او سرسختانه اعتقاد داشت كه هر يك از اين اضلاع به تنهايي و يا در تركيب هاي دوتايي نيز مي توانند يك رابطه عاشقانه را ايجاد كنند. بدين ترتيب، از آن جا كه سه عنصر تشكيل دهنده عشق صميميت، هوس، تعهد به 7 شكل مي توانستند با همديگر تركيب شوند، جدول عشق استرنبرگ نيز توانست 7 نوع عشق را طبقه بندي كند.
نظريات استرنبرگ در ميان روان شناسان اجتماعي، موافقان و مخالفان زيادي پيدا كرد. برزگ ترين ايرادي كه مخالفان او به نظر ياتش وارد مي دانستند، اين بود كه عنصر تعهد و تصميم در اظهارات استرنبرگ، تعريف روشن و واضحي ندارد و تعيين اين كه يك فرد بر چه اساسي تصميم مي گيرد ديگري را دوست داشته باشد، تقريبا غيرممكن است، اما به هر حال از كنار مزاياي نظريه اين دانشمند نيز نبايد به سادگي گذشت:
اولا او توانست عشق را به عنوان يك پديده چندگانه و نه يك پديده واحد و منحصر به فرد مطرح كند. ثانيا نشان داد بدون سنجش و اندازه گيري عناصر تشكيل دهنده عشق، فهم جايگاه هر يك از طرفين در يك رابطه عاشقانه، امكان پذير نيست و ثالثا اين كه استرنبرگ با تفكيك ميان انواع عشق توانسته بود مشكلات كوچكي كه تداوم يك رابطه عاشقانه را به خطر مي انداخت، تجزيه و تحليل و احيانا اصلاح كند.
در ميان ساير روان شناسان اجتماعي كه پيرامون عشق، مطالعه و تحقيق كرده اند، نام لي Lee را هم نبايد از قلم انداخت. او پس از تحقيقات گسترد ه اش در امريكا و انگليس و كانادا به اين نتيجه رسيد كه 6 سبك مختلف براي عشق ورزي قابل طرح است. او البته بر اين باور نيز پافشاري مي كرد كه: ممكن است يك عشق دربرگيرنده دو يا بيش از دو سبك از اين سبك هاي عاشقانه باشد.
يكي از مزاياي تحقيقات لي نسبت به تحقيقات استرنبرگ اين بود كه او شديدا به تفاوت هاي مردان و زنان در تجربه هاي عاشقانه توجه داشت. نتايج اين تحقيقات نشان مي داد كه: اغلب مردان مايلند كه عشق را به صورت نقش بازيگرانه يا رمانتيك شروع كنند، اما زنان به عشق دوجانبه و عشق واقع گرا تمايل بيشتري نشان مي دهند! لي در تحقيقاتش سعي كرد 4 عامل را مورد بررسي قرار دهد: رضايت از رابطه، آزادي در ارتباط، اهميت ارتباط و نزديكي و مجاورت فيزيكي. او دريافت كه اين 4 عامل با 5 سبك از 6 سبك عشق ورزي اش يعني عشق هاي رمانتيك، مالكانه، دوجانبه، واقع گرا و نقش بازيگرانه همبستگي دارد؛ مثلا، نزديكي و مجاورت فيزيكي با شهوت و بنابراين با عشق رمانتيك همبستگي مثبت داشت، اما همبستگي اش با عشق دوجانبه، منفي بود. بنابراين لي به كمك اين 4 عامل، 5 سبك عشق ورزي اش را بار ديگر مورد ارزيابي قرار داد.
اما بزرگ ترين ايرادي كه هميشه به تحقيقات لي و استرنبرگ وارد بوده، اين بوده است كه مطالعاتشان از نوع توصيفي بوده، يعني فقط نشان مي داده است كه افراد مختلف به سراغ چه سبك هايي از روابط عاشقانه مي روند، اما اين رابطه را بررسي تحليلي و ريشه يابي نمي كرده است. به همين جهت هازان و شاور HazanِShaver كه پس از لي و استرنبرگ آمدند، تصميم گرفتند تا اين قضيه را ريشه يابي كنند. آن ها پس از پژوهش هاي پراكنده ادعا كردند كه: نوع عشق ورزي كه آدم ها در بزرگ سالي انتخاب مي كنند، تحت تاثير نوع رابطه وابستگي است كه در كودكي با والدين شان داشته اند.
هازان و شاور براي اثبات ادعاي خود به تحقيقات آنيس ورث Anisworth رجوع كردند كه سه نوع رابطه وابستگي بين كودك و والد قايل بود:
۱وابستگي مطمئن Secure ، 2وابستگي اجتنابي avoident ، 3وابستگي متغير . ambivalent نتيجه پژوهش هاي اين دو روان شناس اين بود كه هر يك از اين 3 نوع وابستگي مي تواند منجر به ايجاد 3 سبك عشق ورزي جديد شود، به نحوي كه:
۱ كساني كه در كودكي وابستگي مطمئن و قابل اطميناني به والدين شان داشته اند، در روابط بزرگ سالي شان هم مطمئن و دل گرمند، به راحتي با ديگران صميمي مي شوند، بي جهت نگران مطرود شدن خود نمي شوند، از اين كه به ديگران وابسته شوند و يا ديگران به آن ها وابسته شوند واهمه اي ندارند و آن ها محكم، استوار و قابل اعتمادند.
۲ كساني كه در كودكي وابستگي اجتنابي داشته اند، از اين كه مردم قصد نزديك شدن به آن ها را داشته باشند، ناراحت و بيمناك مي شوند، تمايلي به وابسته شدن به ديگران از خود نشان نمي دهند، از اين كه كسي بخواهد در يك رابطه جديد با آن ها صميمت بيشتري به دست آورد دچار ترس و دلهره مي شوند و آن ها منزوي و گوشه گيرند و به ديگران علاقه اي ندارند.
۳ كساني كه در كودكي وابستگي متغير و نامطمئني از خودشان داده اند، مدام نگرانند كه ديگران واقعا دوست شان نداشته باشند و هميشه مايلند كه با معشوقه شان يكي شوند و آن ها مضطرب و مردد و بي ثباتند.
لويت Levitt يكي از مطرحترين روان شناساني است كه پس از هازان و شاور آمد و حرف هاي آن ها را اصلاح و تكميل كرد: كيفيت روابط عاشقانه اگرچه به نوع وابستگي كودك به والد مربوط است، اما به آن منحصر نمي شود. افراد با تمام تجارب و انتظارات خود يك رابطه را شروع و تجربه مي كنند و همه ويژگي ها و شرايط ديگر زندگي شان نيز در نوع و تداوم اين رابطه، ريزش مي كند.
سيرتكاملي اين تحقيق در ميان روان شناسان اجتماعي همچنان ادامه دارد و هر روز، راز تازه اي از اين مفهوم رازآلود كشف مي شود، اما بايد تصديق كرد كه تا هنوز و هميشه مي شود از عشق، سخن تازه گفت و از زواياي تازه تري، عشق را به تماشا نشست. پس برمي گرديم به همان حرف اول، به همان مولانا كه گفت:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان/ چون به عشق آيم، خجل گردم از آن/ شرح عشق ار من بگويم بر دوام / صد قيامت بگذرد، آن ناتمام.