قاسم جعفري طناب را مي اندازد دور گردن مهدي سلوكي و حسن جوهرچي مي ايستد كنار طناب؛ همه آماده اند . اين يك صحنه كليدي است كه بايد بارها اجرا شود.
قاسم جعفري مي گويد: آقاي ضرغامي كه سريال را ديده بود پسنديده بود آقاي شاهرودي هم خوشش آمده بود
محمد جباري
تاريكي، تاريكي و تاريكي. راهروي تاريك روبه روي مان بود و نمي دانستيم چه كار كنيم. بريد داخل زندان نترسيد. ولي ما مي ترسيديم. هيچ چيزي را نمي ديديم و فضاي وهم ناك راهرو و ديوارهاي هراس آور احاطه مان كرده بودند. با ترس گام اول را در تاريكي گذاشتيم. به مراسم اعدام نزديك مي شديم.
قرارمان با قاسم جعفري ساعت پنج و نيم بعدازظهر دوشنبه زندان قصر بود. سه قسمت از سريال غريبانه پخش شده بود ولي هنوز تصوير برداري ادامه داشت و آخرين سكانس هاي اين سريال را قرار بود بگيرند. زندان قصر را بلد نبوديم دقيقا كجاست. فكر نمي كرديم يك روز لازم باشد جاي زندان را هم بلد باشيم! با كلي پرس وجو فهميديم آن جايي كه ما فكر مي كرديم زندان است، پادگان است و بايد به انتهاي خيابان سرباز برويم تا به قصر برسيم.
زنداني كه سال ها جاي زندانيان و محكومان بوده است ولي چند ماه است تخليه شده و قرار است كاربردي ديگري داشته باشد و الان هم كه لوكيشن سريال غريبانه شده. به دنبال يك در بزرگ با چند سرباز نگهبان براي ورود مي گشتيم ولي نتيجه يك در كوچك شد بدون نگهبان! تا در را باز كرديم اولين چيزي كه خودنمايي كرد دوربين فيلم برداري بود. از بچه هاي همشهري جوان هستيد؟ يك نفر با كلاه خلباني و كاپشن آبي و چفيه برگردن و دست كش بر دست اين سوال را از ما پرسيد. قيافه اش آشنا بود ولي او را نشناختيم. عكاس تان داخل زندان هستند. شما هم برويد داخل زندان تازه دوزاري مان افتاد اين فردكلاه به سر، قاسم جعفري است كه صورت كوچكش لاي اين همه لباس گم شده بود. داشتند پلاني را در اين راهروي ورودي زندان مي گرفتند ولي سكانس اصلي را قرار بود داخل زندان بگيرند، سكانس اعدام سا مان را. از راهرو گذشتيم و به يك حياط بزرگ رسيديم. ديوارهاي كهنه زندان بدجور خودنمايي مي كردند نورهم كافي نبود و هراس اين ديوارهاي بلند را بيشتر كرده بود. ديوارهايي كه سال ها شاهد زندانيان و خلاف كاران زيادي بوده اند. به ساختمان روبه رو نزديك تر مي شديم. ساختماني كه قرار نيست خراب شود و مي خواهند آن را به همين صورت نگه دارند.
ساختماني بزرگ پر از پنجره هاي آهني قديمي و سلول هاي تاريك. وارد ساختمان شديم ولي همان جا متوقف شديم.سلول هاي تاريك و كثيف و خلوت در دو طرف راهرو خودنمايي مي كردند. فضاي راهرو شبيه يكي از همان ساختمان هاي متروكه فيلم هاي ترسناك بود. اين لوكيشن جان مي داد براي يك فيلم ترسناك درست و حسابي. تنها منبع نور آتشي بود كه در انتهاي راهرو به چشم مي خورد. منبعي كه بعد مي فهميم يك فرغون پر از چوب و آتش روبه رويمان است و كنارمان هم سلولي كه حسابي روشن است و پر از آدم و لباس و صندلي و ميز گريم. حسن جوهرچي كنار بخاري نشسته است. پالتوي كرمش روي دوشش است و سيگار مي كشد. پرستو گلستاني هم پالتوي خزي بر تن دارد و كنار فرغون آتشين ايستاده و خودش را گرم مي كند. در گوشه اي دختري روي زمين نشسته و با تلفن همراهش حرف مي زند و كمي آن طرف تر يك پسر جوان با لباس هاي زندان نشسته است و حسابي در خودش است. اول او را با آن گريم و قيافه نشناختيم. ولي خود مهدي سلوكي است. تعجبي هم ندارد توي خودش باشد. قرار است اعدامش كنند و سكانس سختي پيش رو دارد. حسن جوهرچي كه در سريال مشق عشق قيافه جديدي را از او ديديم، در اين سريال بازي در يك نقشي منفي را هم به آن چهره جديد اضافه كرده. هم جوهرچي و هم پرستو گلستاني اولين نقش منفي شان را در اين سريال بازي كرده اند.
تهيه كنندگان ما جسارت ندارند و فقط مي خواهند چيزهاي كليشه اي را دوباره تجربه كنند. حسن جوهرچي اين پاسخ را در جواب اين سوال مي گويد كه چرا مدت ها او را در نقش هاي شبيه به هم مي ديديم. او مي گويد هيچ بازيگري دوست ندارد خودش را كليشه كند ولي اين فرصت براي آن ها فراهم نمي شود تا در نقش هاي متفاوتي بازي كنند. چيزي كه پرستو گلستاني هم آن را تاييد مي كند: من يك سال و نيم توي تلويزيون و سينما كار نكرده بودم. چون نقش هايي كه به من پيشنهاد مي شد تكراري بودند. تهيه كنندگان هنوز من را دختر مهربان سريال پدر سالار مي بينند. بازي در نقش منفي يكي از دلايل حضور پرستو گلستاني و حسن جوهرچي در اين سريال است و فيلم نامه خوب و خود حضور قاسم جعفري به عنوان كارگردان از دلايل ديگر آن ها: جعفري خيلي خوب سينما را مي شناسد و اين را در كارهاي قبلي اش نشان داده و به نظر من الان به پختگي در كارهاي تلويزيوني رسيده كه كمتر كسي آن را دارد. جوهرچي خيلي پرحرارت از كارگردانش تعريف مي كند و پرستو گلستاني هم آن را تاييد مي كند.
آن طرف تر بازيگر نقش قاضي زندان ديالوگ هايش را تمرين مي كند و عزت مهرآوران بازيگر پدر دختر مقتول هم كنار بخاري خودش را گرم مي كند. در همين شلوغي قاسم جعفري هم از راه مي رسد و در مورد سكانس اعدام با جوهرچي حرف مي زند: التماس نكن، يك جورهايي يخي. آره، جهان خيلي خراب تر از اين حرف هاست. باشد، فقط با صورت. جعفري رو به باباپور دستيار اول كارگردان مي كند و مي گويد: نگران نباش، شرط مي بندم قبل از ساعت 12 تمام است. جعفري تند تند اين حرف ها را مي زند و به همان سرعتي كه به داخل آمده، به بيرون سلول مي رود. جوهرچي رو به ما مي كند و مي گويد: ببينيد چطوري به گروه روحيه مي دهد.
جوهرچي و گلستاني بايد پشت ميز گريم بروند تا گريم شان درست شود. توي راهرو جعفري صحنه را با بازيگر نقش قاضي تمرين مي كند. باباپور كنار بخاري نشسته است و چيزهايي را يادداشت مي كند. 20 دي ماه ضبط آزمايشي را شروع كرديم و از 23 دي ماه هم ضبط رسمي را. نگارش فيلم نامه هم از 5 دي شروع شد. توي دو سه روز اسكلت داستان و طرح اوليه شكل گرفت. با خيلي ها براي بازي صحبت كرديم. ولي چون شخصيت ها هنوز شكل نگرفته بود، با هيچ كس قطعي صحبت نكرديم. بعداز نوشتن 6 5 قسمت، شخصيت ها شكل گرفتند و ديگر به صورت قطعي با بازيگران صحبت كرديم. البته الان فصل بدي براي انتخاب بازيگر است و همه سركارهاي ديگر بودند. گروه مجبور بود. روزي حداقل 18 ساعت كار كند و همه اين ها برمي گردد به صدا و سيما كه طبق معمول دير اين كار را سفارش داده و به گروه حسابي فشار آمده. بعضي روزها تا 26 ساعت پشت سرهم كار كرديم. اثر نخوابيدن ها و خستگي زير پلك باباپور پيداست. چيزي كه جوهرچي هم روي آن تاكيد مي كند و مي گويد اگر اين فشار نبود كار بهتر مي شد. بقيه بازيگران هم به تمرين داخل راهرو پيوسته اند و پس از چند بار گفتن ديالوگ ها، جعفري به عوامل مي گويد حياط را براي سكانس اعدام آماده كنند.
سلول داغ و گرم را ترك مي كنيم و به حياط تاريك و سرد پا مي گذاريم. بازهم از همان حياط هاي وهم آور. عوامل شروع به كار كرده اند و يكي پروژكتورها را تنظيم مي كند و ديگري به سراغ چوبه دار رفته. دوربين هم به بالاي پشت بام يك ساختمان كوچك وسط حياط منتقل مي شود. قرار است صحنه اعدام را از اينجا فيلم برداري كنند. دو فرغون آتشين در دو گوشه حياط قرار دارد و به محل تجمع آدم ها تبديل مي شود. گرماي آتش در اين سرما بدجور مي چسبد. پروژكتورها كه روشن مي شود تازه سيم خاردارهاي بالاي ديوارها را مي بينيم و فضاي زندان را بيشتر حس مي كنيم. قاسم جعفري با مهدي سلوكي تمرين مي كند و با او در مورد نحوه رفتنش به سمت چوبه دار حرف مي زند. فيلم بردار نورها را تنظيم مي كند و يكي از عوامل هم چاي پخش مي كند. جاي چوبه دار انگار خوب نيست و خود قاسم جعفري به همراه چند تا از عوامل چوبه دار را جابه جا مي كنند و جلوتر مي آورند. پروژكتورها روشن شده اند و چراغ هاي ساختمان پشت چوبه دار را هم روشن كرده اند. ولي همه اين نورها چيزي از وهم اين فضا كم نمي كند. سايه روشن هاي روي ديوارهاي بلند باز هم به درد فيلم هاي ترسناك مي خورد. زهرا ميرابراهيمي بازيگر نقش ليلا هم به جمع بازيگران اضافه شد. بازيگري كه با بازي در سريال كمكم كن قاسم جعفري به چهره معروفي تبديل شد. البته ميرابراهيمي پيش از اين سريال در فيلم سينمايي انتظار محمد نوري زاد و يك فيلم داستاني به كارگرداني رامبد جوان هم بازي كرده بود. ولي اين فيلم ها به نمايش در نيامدند و همه اين ها باعث شد ميرابراهيمي با بازي در كمكم كن چهره شود. يك كلاه خاكستري برسر داشت و شال سياه برگردن و پالتوي آبي هم برتن و چادر سياهي در دست. او در اين سكانس نقش چنداني ندارد ولي بايد حضور داشته باشد. آقاي جعفري بازي من را دو سه سال پيش در تئاتر شب نشيني در جهنم ديده بودند و همين باعث شد من را براي بازي در سريال كمكم كن دعوت كنند. ميرابراهيمي تئاتر خوانده و علاقه اصلي اش فيلم سازي است و يك فيلم كوتاه را هم كارگرداني كرده و بيشتر دوست دارد كارگردان شود. البته لذت بازيگري را هم چشيده و از آن خوشش آمده. از فيلم هاي كوبريك و كيشلوفسكي خوشش مي آيد. نقشش را در كمكم كن بيشتر از ليلا غريبانه دوست دارد و سخت ترين قسمت بازي اش در اين سريال، سكانس مرگ سعيد بوده است. از شهرت خوشم نمي آيد. اين جمله را ميرابراهيمي مي گويد و معلوم است شعار نمي دهد. چون شهرت مزاحم زندگي او مي شود و دوست دارد در كوچه و خيابان راحت باشد. بعد از سريال كمكم كن من را مي شناختند. البته زياد نبود. چون قيافه ام در پشت دوربين با جلوي دوربين فرق دارد. احتمالا اين روزها دوباره او را در كوچه و خيابان مي شناسند و مجبور مي شود مثل خيلي از بازيگران ديگر، عينك دودي بزند. دوست هم ندارد او را به عنوان بازيگر نقش دخترهاي مهربان و دوست داشتني بشناسند. مي خواهد نقش هاي متفاوتي را تجربه كند و به خصوص در نقش منفي بازي كند. البته دومين تجربه اش در سينما باز هم بازي در يك نقش مثبت است. او قرار است در فيلم جديد مجتبي راعي به سوي شوشتر بازي كند. فيلم برداري سكانس اعدام شروع مي شود و مجبور مي شويم گپ كوتاه مان را قطع كنيم. حسن جوهرچي، پرستو گلستاني و مهدي سلوكي در يك طرف چوبه دار ايستاده اند و علي بي غم بازيگر نقش روبيك ، عزت مهرآوران، زهرا اميرابراهيمي و بازيگر نقش مادر دختر مقتول يك طرف ديگر چوبه دار. دو مامور پليس پشت چوبه دار ايستاده اند و قاضي زندان در كنار چوبه دار. يك بار سكانس را تمرين مي كنند.
قاضي: با توجه به اين كه اتهام متهم سامان فتوحي مبني بر قتل عمد دوشيره زهره صفايي با توجه به شواهد وادله موجود بر اين دادگاه به اثبات رسيده و حكم صادره نيز به تاييد ديوان عالي كشور رسيده است، لذا حكم صادره قابل تجديد نظر نبوده و لازم الاجراست. اين جانب رحيم حيدرنيا قاضي ناظر زندان، مامور اجرايي اين مراسم راس ساعت 7 صبح هستم. در حضور اولياي دم و والدين متهم و شاهدان شروع مراسم را اعلام مي كنم. متهم سامان فتوحي اگر وصيتي داريد در حضور حاضران بيان كنيد.
مهدي سلوكي رو به پرستو گلستاني مي كند و مي گويد: انگار جديه مامان من چي بگم؟
سيمين پرستو گلستاني : نترس مامان، آروم باش، هيچ طوري نمي شود.
قاضي: با اميد به رحمت و كرم خداوند و شفاعت رسول، براي آخرين بار از اولياي دم مقتول جناب آقاي صفايي و همسر محترمشان تقاضا مي كنم چنانچه برايشان مقدور است به جواني متهم و حال و روز والدينش ترحم كرده و از خون وي بگذرند.
صفايي عزت مهرآوران : نه خير آقاي قاضي، رضايت نمي دهم.
قاضي: متهم را به جايگاه ببريد.
سامان مقاومت مي كند و داد و فرياد مي كند: ولم كنيد. من نمي خواهم بميرم. مامان به دادم برس كمك كمك كنيد. بابا نذار من رو اعدام كنن بابا!
ماموران سامان را به زور به سمت سكو مي برند و حلقه را به دورگردنش مي اندازند. سيمين گريان به سمت آقاي صفايي مي رود: تو رو خدا ببخشينش، آقاي صفايي بذارين اشتباهش رو جبران كند. اون جوونه، سركشه، ولي پدر بالاي سرش نبوده كه تربيتش كند. نذار قصاص بشه، خواهش مي كنم.
آقاي صفايي رويش را برگردانده و توجهي نمي كند. ليلا به سمت سيمين مي رود و او را بلند مي كند. سيمين رو به جهانگير مي كند و مي گويد: دارن پسرت رو مي كشند، نمي بيني؟
قاضي: آقاي صفايي براي قصاص متهم لطفا به جايگاه تشريف بيارين.
مهناز همسر آقاي صفايي : صفايي!
صفايي: ساكت باش!
مهناز: ما يك دختر ديگه هم داريم. شايد بتونم يه روز زهره رو فراموش كنم ولي اين صحنه رو هيچ وقت نمي تونم از ذهنم پاك كنم و خودم را ببخشم.
صفايي مكثي مي كند ولي به سمت جايگاه مي رود.
مهناز: تو اين قدر دلگنده هستي كه اين كار را نكني.
صفايي بي اعتنا به حرف هاي مهناز از جايگاه بالا مي رود.
قاضي: آماده اين آقاي صفايي؟
صفايي: بله.
قاضي: بسم ا بگين و نترسين.
صفايي پايش را كمي بلند مي كند و روي صندلي مي گذارد. چند لحظه مي گذرد.
صفايي: من نظرم عوض شد رضايت مي دهم.
مهناز: من هم رضايت مي دهم.
تمرين تمام مي شود. جعفري نكاتي را تذكر مي دهد و جاي بازيگران را تغيير مي دهد. چند لحظه فرصت است تا تمرين بعدي. جوهرچي روي صندلي كنار فرغون آتش لم مي دهد و پرستو گلستاني هم با ليوان چاي كنار آن يكي فرغون آتيش ديالوگ هايش را تمرين مي كند. مهدي سلوكي در گوشه حياط راه رفتنش را تمرين مي كند. جعفري با تلفن همراه حرف مي زند. آقاي ضرغامي كه سريال را ديده بود پسنديده بود. آقاي شاهرودي هم خوشش آمده. بقيه هم دور آتش جمع شده اند و خودشان را گرم مي كنند. دوباره صداي جعفري همه را به خود مي آورد و بازيگران سرجاي خودشان مي دوند و صدا بردارها و عوامل نور هم به سراغ وسايل شان مي روند و يك تمرين ديگر پس از تمرين دوم. دوباره چند تغيير در جاي بازيگرها و نحوه قرارگيري شان در صحنه داده مي شود و مهدي سلوكي هم با ماموران پليس هماهنگ مي كند كه او را چه طوري بكشند و فيلم بردار هم آخرين تذكرات را مي دهد و خلاصه صحنه آماده مي شود براي فيلم برداري. سكوتي برقرار مي شود و از جمله آشناي نور، صدا، دوربين، حركت هم خبري نيست و فيلمبرداري شروع مي شود و پس از چند برداشت سرانجام كارگردان راضي مي شود و فيلم برداري اين سكانس به پايان مي رسد. عوامل به سمت سلول گرم و داغ هجوم مي آورند.
غريبانه دارد پخش مي شود و همه مشتاقانه به صفحه تلويزيون چشم دوخته اند و گهگاه نظري هم مي دهند.
ساعت نه و نيم است و كم كم بايد برويم البته فيلم برداري احتمالا تا 4 صبح ادامه دارد. سلول داغ را ترك مي كنيم و دوباره وارد راهروي تاريك و طولاني مي شويم. از وهم اين ديوارها يك ذره هم كم نشده است.