جشنواره بيست وسوم فيلم فجر هم تمام شد و سيمرغ ها تقسيم شد. جشنواره اي كه برخلا ف انتظار اصلا داغ نبود و تنها يكي دو فيلم توانستند كمي از انتظارات را برآورده كنند.
محمد جباري
وقتي اين مطلب را مي خوانيد، جشنواره تمام شده، سيمرغ هايش را تقسيم كرده اند و تكليف چند تا فيلم باقي مانده كه روي شان حساب مي شود هم مشخص شده است؛ فيلم هايي مثل بيد مجنون مجيد مجيدي و بيدار شو آرزو كيانوش عياري و كافه ترانزيت كامپوزيا پرتوي و باغ هاي كندلوس ايرج كريمي و خيلي دور خيلي نزديك رضا ميركريمي . تا الان يعني شنبه 17 بهمن كه جشنواره حسابي زده تو حال همه. تا امروز هيچ فيلم درست و حسابي نبوده كه تا آخر آدم را همراه كند و بتواند با خيال راحت چند دقيقه برايش دست بزند. اين هم انتظار براي يك جشنواره داغ و آن وقت
مصايب يك بشارت
اين قدر براي ديدن اولين فيلم سينمايي نادر طالب زاده هيجان داشتم كه نمي دانيد. او را پيش از اين در برنامه هاي تلويزيوني به عنوان تحليلگر سينما و رسانه ديده بوديم و حرف هايش نشان مي داد با رسانه اي مثل سينما آشناست و از قدرت تصوير خبر دارد و وقتي به همين راحتي زيرآب فيلم هاي هاليوودي را مي زند حتما چيزي در چنته دارد. حتي وقتي مصايب مسيح مل گيبسون را زير سوال برد، مطمئن شديم بشارت منجي بايد بهتر از همه فيلم هايي از كار در آمده باشد كه تا به حال در مورد زندگي حضرت عيسي عليه السلام ساخته شده. اولين نماهاي فيلم هم كمي آدم را اميدوار مي كرد كه قرار است كار متفاوتي ببيند، ولي پس از چند دقيقه همه اين هيجان ها و اميدها فرو نشست و با كاري رو به رو شديم كه حداقل استانداردهاي لازم براي يك كار هيجاني را هم نداشت. چه رسد به اين كه بخواهد تاثيرگذار هم از كار دربيايد. حتي بعضي صحنه ها خنده دار هم از كار درآمده بودند، مثل دومين صحنه زنده كردن يك مرده. از بازي ها و صداي بازيگران هم كه نپرسيد. يعني نادر طالب زاده با اين فيلم مي خواسته به جنگ مفاهيم مطرح شده در فيلم هاي غربي درباره مسيح برود؟
|
|
|
مرد خوب، مرد پخمه است!
فيلم زن زيادي تهمينه ميلاني همان جوري بود كه آدم فكرش را مي كرد؛ چند كيلو شعار و حرف عليه مردان و مردان هيولا و پخمه و كلي هم خنده. ديگر به اين چيزها در فيلم هاي ميلاني عادت كرده ايم و اعصاب مان را الكي خرد نمي كنيم. در زن زيادي هم شعارها در سه بخش جاي گرفته بودند. اول فيلم در كلاس درس مدرسه دخترانه ، در وسط فيلم در رستوران آن مسافرخانه و در پايان فيلم تا زن زيادي از نظر شعار و حرف هاي اعتراض آميز كم نياورد و تماشاگران احساس كم بود نكنند. سكانس رستوران كه محشر بود! يك مرد با چهره مذهبي به خانم هاي آرايش كرده دوروبرش اعتراض مي كرد و آن خانم ها هم حسابي جوابش را مي دادند و البته مردان كنار آن خانم ها هم هيچ واكنشي نشان نمي دادند. جاي تعجب هم ندارد. چون از فيلم هاي ميلاني متوجه شده ايم كه مرد خوب، مرد پخمه است!
تهمينه ميلاني در واكنش پنجم هم نشان داده بود كه بلد است تماشاگر را با داستان هايش همراه كند؛ ولي معلوم نيست چرا بي خيال اين ژست دفاع از زنانش نمي شود و فيلمش از صحنه ها و شخصيت هاي جدي پر مي شود كه جان مي دهند براي خنديدن. صحبت از خنده شد، ياد صحنه خيلي خوب واقعا خيلي خوب بود، شوخي نمي كنم! پاسگاه بعد از آن شب افتادم. صحنه اي كه طنزش خيلي خوب از كار درآمده بود و نشان مي داد ميلاني طنز را خوب مي شناسد چيزي كه آن را در ديگه چه خبر؟ هم نشان داده بود. اي كاش ميلاني بي خيال اين مردان هيولايي و خبيث شود و يك كار كمدي بسازد. با اين كه الان هم كارهايش حسابي كمدي است!
عذاب در يك ساعت و خرده اي
اسم اين فيلم الوند خيلي جذاب بود: رستگاري در هشت و بيست دقيقه . داستان فيلم هم از آن داستان هاي خط قرمزي و جذابي بود كه آدم را كنجكاو مي كرد. خود الوند هم كه از نتيجه فيلم راضي بود. همه اين چيزها باعث مي شود آدم همه كارهايش را ول كند و جمعه شب زير برف و باران خودش را به سانس 30:22 سينما مطبوعات برساند، ولي اين داستان جذاب در دستان الوند به فيلمي تبديل شده بود كه آدم دعا مي كرد زودتر به تيتراژ پاياني برسد تا وسط فيلم بلند نشود و برود. انگار الوند اين قدر شيفته اين داستان جذاب شده كه بي خيال پرداخت سينمايي و اين حرف ها شده و هيچ نشاني از الوند در اين فيلم نمي بينيم. روابط و شخصيت ها آبكي از كار در آمده اند و مشكل اصلي به شخصيت هايي برمي گردد كه خوب پرداخت نشده اند. شهاب حسيني تنها كاريكاتوري از نقش مهمش را به نمايش مي گذارد و بقيه چيزها هم در همين سطح مي گذرد و اين موقعيت پر تنش و جذاب به موقعيت بي خاصيتي تبديل مي شود كه آدم هيچ دليلي براي تماشاي آن پيدا نمي كند. موسيقي اين فيلم هم كه حسابي روي اعصاب آدم مي رفت: يك موسيقي سوزناك هنري كه هر 2 ثانيه يك بار روي همه صحنه هاي بي ربط و با ربط فيلم مي آمد.
|
|
|
جيراني با سالاد فصل
باز هم يك پايان نچسب و بد. آدم از دست جيراني لجش مي گيرد. در فيلم هاي جيراني شخصيت هاي جذابي وجود دارند و موقعيت هاي پرتنشي شكل مي گيرد و جيراني هم روي اين صحنه ها حسابي مايه مي گذارد، ولي معلوم نيست چرا نزديكي هاي پايان فيلم، همه چيز را ول مي كند. آب و آتش چنين مشكلي داشت و براي سالاد فصل هم چنين سرنوشتي رقم خورده. فيلم خوب شروع مي شود و تماشاگر را با خود همراه مي كند. ليلا حاتمي و شريفي نيا و خسرو شكيبايي در نقش هايشان جا افتاده اند و مثلا صحنه دعواي شكيبايي و ليلا حاتمي خيلي خوب از كار درآمده بود. خلاصه تا صحنه قتل زن شريفي نيا همه چيز به خوبي پيش مي رفت و آدم كم كم اميد وار مي شد كه اين فيلم جيراني همه چيزش سرجايش است و ولي از صحنه قتل به بعد ناگهان همه چيز افت كرد و در حد يك سريال پليسي درجه دو و سه پايين آمد. يك مجموعه تعقيب و گريز بي دليل و بعد هم راز گشايي پايان فيلم هم كه اصلا در نيامده. آدم نمي داند چرا جيراني اين بلاها را سر اين شخصيت ها و موقعيت هاي جذاب داستاني آورده و با اين پايان سبزي سالاد فصلش را اين قدر بي مزه كرده است. به دور از اين حال گيري پاياني، سالاد فصل بازي هاي خوبي دارد.خسرو شكيبايي در نقش يك جنوب شهري خلافكار عاشق تمام تلاش خودش را براي شكستن كليشه هاموني خودش كرده و ليلا حاتمي هم مثل هميشه خوب است و شريفي نيا هم در يكي از معدود نقش هاي جدي اش خوب ظاهر شده است. مهناز افشار هم برخلاف انتظاري كه از او داريم در نقش كوتاه خود خيلي خوب ظاهر شده و نشان داده در اين چند سال از شور عشق فاصله زيادي گرفته است. اي كاش جيراني قدر اين چيزها را بيشتر مي دانست.