- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره هشتم - شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۳ - ۲ محرم ۱۴۲۶ - Feb 12, 2005
docharkhe
يك جشنواره عجيب ولي واقعي
جشنواره بيست وسوم فيلم فجر هم تمام شد و سيمرغ ها تقسيم شد. جشنواره اي كه برخلا ف انتظار اصلا  داغ نبود و تنها يكي دو فيلم  توانستند كمي از انتظارات را برآورده كنند.
محمد جباري 
وقتي اين مطلب را مي خوانيد، جشنواره تمام شده، سيمرغ هايش را تقسيم كرده اند و تكليف چند تا فيلم باقي مانده كه روي شان حساب مي  شود هم مشخص شده است؛ فيلم هايي مثل بيد مجنون مجيد مجيدي و بيدار شو آرزو كيانوش عياري و كافه ترانزيت كامپوزيا پرتوي و باغ هاي كندلوس ايرج كريمي و خيلي دور خيلي نزديك رضا ميركريمي . تا الان يعني شنبه 17 بهمن كه جشنواره حسابي زده تو حال همه. تا امروز هيچ فيلم درست و حسابي نبوده كه تا آخر آدم را همراه كند و بتواند با خيال راحت چند دقيقه برايش دست بزند. اين هم انتظار براي يك جشنواره داغ و آن وقت
003093.jpg
مصايب يك بشارت 
اين قدر براي ديدن اولين فيلم سينمايي نادر طالب زاده هيجان داشتم كه نمي دانيد. او را پيش از اين در برنامه هاي تلويزيوني به  عنوان تحليلگر سينما و رسانه ديده بوديم و حرف هايش نشان مي داد با رسانه اي مثل سينما آشناست و از قدرت تصوير خبر دارد و وقتي به همين راحتي زيرآب فيلم هاي هاليوودي را مي زند حتما چيزي در چنته دارد. حتي وقتي مصايب مسيح مل گيبسون را زير سوال برد، مطمئن شديم بشارت منجي بايد بهتر از همه فيلم هايي از كار در آمده باشد كه تا به حال در مورد زندگي حضرت عيسي عليه السلام ساخته شده. اولين نماهاي فيلم هم كمي آدم را اميدوار مي كرد كه قرار است كار متفاوتي ببيند، ولي پس از چند دقيقه همه اين هيجان ها و اميدها فرو نشست و با كاري رو به رو شديم كه حداقل استانداردهاي لازم براي يك كار هيجاني را هم نداشت. چه رسد به اين كه بخواهد تاثيرگذار هم از كار دربيايد. حتي بعضي صحنه ها خنده دار هم از كار درآمده بودند، مثل دومين صحنه زنده كردن يك مرده. از بازي ها و صداي بازيگران هم كه نپرسيد. يعني نادر طالب زاده با اين فيلم مي خواسته به جنگ مفاهيم مطرح شده در فيلم هاي غربي درباره مسيح برود؟
003075.jpg
مرد خوب، مرد پخمه است!
فيلم زن زيادي تهمينه ميلاني همان جوري بود كه آدم فكرش را مي كرد؛ چند كيلو شعار و حرف عليه مردان و مردان هيولا و پخمه و كلي هم خنده. ديگر به اين چيزها در فيلم هاي ميلاني عادت كرده ايم و اعصاب مان را الكي خرد نمي كنيم. در زن زيادي هم شعارها در سه بخش جاي گرفته بودند. اول فيلم در كلاس درس مدرسه دخترانه ، در وسط فيلم در رستوران آن مسافرخانه و در پايان فيلم تا زن زيادي از نظر شعار و حرف هاي اعتراض آميز كم نياورد و تماشاگران احساس كم بود نكنند. سكانس رستوران كه محشر بود! يك مرد با چهره مذهبي به خانم هاي آرايش كرده دوروبرش اعتراض مي كرد و آن خانم ها هم حسابي جوابش را مي دادند و البته مردان كنار آن خانم ها هم هيچ واكنشي نشان نمي دادند. جاي تعجب هم ندارد. چون از فيلم هاي ميلاني متوجه شده ايم كه مرد خوب، مرد پخمه است!
تهمينه ميلاني در واكنش پنجم هم نشان داده بود كه بلد است تماشاگر را با داستان هايش همراه كند؛ ولي معلوم نيست چرا بي خيال اين ژست دفاع از زنانش نمي شود و فيلمش از صحنه ها و شخصيت هاي جدي پر مي شود كه جان مي دهند براي خنديدن. صحبت از خنده شد، ياد صحنه خيلي خوب واقعا خيلي خوب بود، شوخي نمي كنم! پاسگاه بعد از آن شب افتادم. صحنه اي كه طنزش خيلي خوب از كار درآمده بود و نشان مي داد ميلاني طنز را خوب مي شناسد چيزي كه آن را در ديگه چه خبر؟ هم نشان داده بود. اي كاش ميلاني بي خيال اين مردان هيولايي و خبيث شود و يك كار كمدي بسازد. با اين كه الان هم كارهايش حسابي كمدي است!
003090.jpg
عذاب در يك ساعت و خرده اي 
اسم اين فيلم الوند خيلي جذاب بود: رستگاري در هشت و بيست دقيقه . داستان فيلم هم از آن داستان هاي خط قرمزي و جذابي بود كه آدم را كنجكاو مي كرد. خود الوند هم كه از نتيجه فيلم راضي بود. همه اين چيزها باعث مي شود آدم همه كارهايش را ول كند و جمعه شب زير برف و باران خودش را به سانس 30:22 سينما مطبوعات برساند، ولي اين داستان جذاب در دستان الوند به فيلمي تبديل شده بود كه آدم دعا مي كرد زودتر به تيتراژ پاياني برسد تا وسط فيلم بلند نشود و برود. انگار الوند اين قدر شيفته اين داستان جذاب شده كه بي خيال پرداخت سينمايي و اين حرف ها شده و هيچ نشاني از الوند در اين فيلم نمي بينيم. روابط و شخصيت ها آبكي از كار در آمده اند و مشكل اصلي به شخصيت هايي برمي گردد كه خوب پرداخت نشده اند. شهاب حسيني تنها كاريكاتوري از نقش مهمش را به نمايش مي گذارد و بقيه چيزها هم در همين سطح مي گذرد و اين موقعيت پر تنش و جذاب به موقعيت بي خاصيتي تبديل مي شود كه آدم هيچ دليلي براي تماشاي آن پيدا نمي كند. موسيقي اين فيلم هم كه حسابي روي اعصاب آدم مي رفت: يك موسيقي سوزناك هنري كه هر 2 ثانيه يك بار روي همه صحنه هاي بي ربط و با ربط فيلم مي آمد.
003087.jpg
جيراني با سالاد فصل 
باز هم يك پايان نچسب و بد. آدم از دست جيراني لجش مي گيرد. در فيلم هاي جيراني شخصيت هاي جذابي وجود دارند و موقعيت هاي پرتنشي شكل مي گيرد و جيراني هم روي اين صحنه ها حسابي مايه مي گذارد، ولي معلوم نيست چرا نزديكي هاي پايان فيلم، همه چيز را ول مي كند. آب و آتش چنين مشكلي داشت و براي سالاد فصل هم چنين سرنوشتي رقم خورده. فيلم خوب شروع مي شود و تماشاگر را با خود همراه مي كند. ليلا حاتمي و شريفي نيا و خسرو شكيبايي در نقش هايشان جا افتاده اند و مثلا صحنه دعواي شكيبايي و ليلا حاتمي خيلي خوب از كار درآمده بود. خلاصه تا صحنه قتل زن شريفي نيا همه چيز به خوبي پيش مي رفت و آدم كم كم اميد وار مي شد كه اين فيلم جيراني همه چيزش سرجايش است و ولي از صحنه قتل به بعد ناگهان همه چيز افت كرد و در حد يك سريال پليسي درجه دو و سه پايين آمد. يك مجموعه تعقيب و گريز بي دليل و بعد هم راز گشايي پايان فيلم هم كه اصلا در نيامده. آدم نمي داند چرا جيراني اين بلاها را سر اين شخصيت ها و موقعيت هاي جذاب داستاني آورده و با اين پايان سبزي سالاد فصلش را اين قدر بي مزه كرده است. به دور از اين حال گيري پاياني، سالاد فصل بازي هاي خوبي دارد.خسرو شكيبايي در نقش يك جنوب شهري خلافكار عاشق تمام تلاش خودش را براي شكستن كليشه  هاموني خودش كرده و ليلا حاتمي هم مثل هميشه خوب است و شريفي نيا هم در يكي از معدود نقش هاي جدي اش خوب ظاهر شده است. مهناز افشار هم برخلاف انتظاري كه از او داريم در نقش كوتاه خود خيلي خوب ظاهر شده و نشان داده در اين چند سال از شور عشق فاصله زيادي گرفته است. اي كاش جيراني قدر اين چيزها را بيشتر مي دانست.

خيلي دور، نه چندان نزديك 
يك تكه نان آخرين ساخته كمال تبريزي نتوانست با بيشترتماشاگران ارتباط خوبي برقرار كند
003084.jpg
 جواد رسولي
شايد همان وقتي كه باد پيچيده بود توي پرده سبز رنگ ورودي اما م زاده و جلو چشم هاي لطيف تكان مي خورد، بايد حدسش را مي زديم. آن جا در فيلم باران ساخته مجيد مجيدي لطيف كه در به در به دنبال باران مي گشت و قرار بود مراحل عشق را طي كند، وقتي كه ديگر نا اميد شده بود، در حياط كوچك امام زاده رقص پارچه سبز را مي ديد و انگار مي فهميد كه يك جورهايي مورد لطف قرار گرفته و دلش روشن مي شد. سال بعد در جشنواره فجر نوبت به يك امام زاده ديگر رسيد و اين بار رضا ميركريمي بود كه به سراغش رفته بود. اسم فيلم هم اين جا چراغي روشن است . اين بار نقش امام زاده خيلي پررنگتر شده بود و اگر چه نقش اصلي را در فيلم حبيب رضايي به عنوان كسي كه آن جا خدمت مي كند و انگار عقل درست و حسابي ندارد بازي مي كرد، اما محور اصلي فيلم همان امام زاده بود.
سال پيش قدمگاه تبديل به يكي از پديده هاي جشنواره شد. فيلمي كه باز هم در يك روستا اتفاق مي افتاد و باز هم در آن، پاي يك امام زاده وسط كشيده مي شد و حالا در بيست و سومين دوره جشنواره با فيلم يك تكه نان، نوبت به يك روستاي ديگر و يك امام زاده ديگر رسيده است.
تم اصلي بيشتر اين فيلم ها نزديك به هم است. در همه آن ها فيلم سازها سعي كرده اند با داستاني ساده فضايي معنوي بسازند و تاكيدشان هم روي ايمان و معجزه است. در واقع دغدغه اصلي اين كارگردان ها بيان اين نكته است كه معجزه در زمان ما هم مي تواند اتفاق بيفتد، به شرط آن كه آدم ها به خدا ايمان داشته باشند و شرط ايمان هم لزوما رعايت آيين ها و ظواهر ديني نيست. در اين فيلم ها كه كم كم دارند به يك جريان سينمايي تبديل مي شوند، به جز امام زاده عناصر مشترك ديگري هم مي توانيد پيدا كنيد، مثل نقش اول فيلم كه يك آدم معمولا بي سواد و حتي خل وضع است، نماهاي درشت و زيبا از طبيعت با تاكيد زياد كه به عنوان جلوه حضور خداوند در اين فيلم ها كاربرد دارند و معمولا پس زمينه غالب فيلم را تشكيل مي دهند و روستاي كوچكي كه محل رخ دادن اتقاقات اصلي داستان است و در آن ها انواع آدم ها را مي شود پيدا كرد.
يك ويژگي دوست داشتني اين فيلم ها براي نسل ما ، نگاه تازه اي است كه مي شود در آن ها نسبت به دين و باورهاي ديني پيدا كرد. انگار اين جريان سينمايي به دنبال كنار زدن زنگارهايي است كه به مرور چهره دين را پوشانده و به اين ترتيب باعث شده براي عوام، مذهب چيزي جز ظاهر اعمال نباشد. اين فيلم ها با داستان ها و شخصيت هايشان از ما مي خواهند دوباره به اصل برگرديم وبه چيزهايي توجه كنيم كه خيلي وقت ها لاي خرافات و ظواهر گم مي شود و ايمان به وجود خدا اين وسط مهمترين اصل است.
 با همه اين حرف ها، اما بايد اعتراف كرد كه ديدن فيلم هايي شبيه به يك تكه نان ديگر لطف چنداني ندارد. براي ما كه داريم در يك شهر درندشت زندگي مي كنيم، تماشاي داستان هايي كه در يك روستاي سرسبز و زيبا اتفاق مي افتند ديگر همدلي برانگيز نيست. نمادهاي اين نوع فيلم سازي دارند به كليشه هايي تبديل مي شوند كه ممكن است به زودي روي اعصاب هم بروند. درست است كه صداي چلچله ها و رنگ درختان جنگل و هيبت كوه براي آدم ها هم تذكر است و هم مي تواند مايه نزديكي به خالق آن ها شود، اما موضوع اين است كه ما داريم توي دود و برج هاي بلند و ترافيك و هزار دردسر ديگر زندگي مي كنيم كه جزو اقتضائات زندگي شهري است. فيلم ها هم نهايتا قرار است توي همين شهرها به نمايش در بيايند و تماشاگران شان خود ماييم. به نظرم اين داستان ها با تمام لطافت شان پاسخ نيازهاي آدم هاي شهري نيستند. اگر قرار است معجزه اي اتفاق بيفتد، بايد به خود ما و زندگي دور و برمان ربط داشته باشد. بايد ايمان و رضا و يقين و همه مفاهيم ديگري كه فيلم سازهاي اين جريان به دنبال زنده كردنش هستند از دل روابط و مناسبات شهري بيرون بيايد تا بر دل همين آدم هاي شهري بنشيند و آن ها بتوانند خودشان را در اين داستان ها پيدا كنند. كمال تبريزي يك بار با ليلي با من است نشان داده كه اين توانايي را دارد. كاش او از روستايي كه در يك تكه نان به آن پناه آورده، دوباره به شهر برگردد و حرف هايش را در دل همين شهر بزرگ بزند.

 پاياني براي يك سه گانه
ديشب باباتو ديدم آيدا يكي از اميدهاي جشنواره امسال بود. ولي جاي خالي اين فيلم در فهرست نامزدها بدجور به چشم مي خورد
003066.jpg
مخاطبان وقتي كه به تماشاي ديشب باباتو ديدم آيدا ي صدرعاملي رفته بودند، در انتها گيج و منگ از سينما بيرون مي آمدند؛ پايان فيلم چي شد؟
كاوه مظاهري 
معمولا مخاطبان فيلم هاي جشنواره فجر نسبت به مخاطبان فيلم هايي كه در طول سال اكران مي شوند كمي و فقط كمي خاص ترند، اما همين مخاطبان وقتي كه به تماشاي ديشب باباتو ديدم آيدا ي صدرعاملي رفته بودند، در انتها گيج و منگ از سينما بيرون مي آمدند؛ پايان فيلم چي شد؟ نوع گيجي آن ها از نوع گيجي انتهاي دزد دوچرخه دسيكا يا حتي ماجرا آنتونيوني نبود. در پايان اين دو فيلم، مخاطب قانع مي شد كه فيلم به انتها رسيده است و به هيچ وجه نوع روايت توي ذوقش نمي زد به خصوص در مورد ماجرا مساله حساستر و جالبتر است ولي براي فيلم صدر عاملي چنين اتفاقي نمي افتد، زيرا مخاطب قبول نمي كند كه فيلم بايد آن جا تمام شود منظورم از مخاطب، تماشاگر امروزي است كه تقريبا با انواع و اقسام روايت هاي مرسوم در سينما مواجه شده است، حتي تماشاگر غير حرفه اي امروزي آيا در مورد ديشب هم مانند آن فيلم ها مي توان اصطلاح پايان باز را به كار برد؟ به نظر من پايان اين فيلم ول شده است و باز نيست.
داستان فيلم از آن جا آغاز مي شود كه يكي از دوستان آيدا، شب قبل، باباي او را با يك خانم غريبه در خيابان ديده است، آيدا به قضيه مشكوك مي شود و تصميم مي گيرد از اين ماجرا سر در بياورد پس به كمك دوستش چندبار پدرش را تعقيب مي كند تا بفهمد زن همراه پدرش كيست.
فيلم به خوبي اين مساله را طرح مي كند و تقريبا از همان اوايل، مخاطب را هم مانند آيدا درگير مساله مي كند. داستان هم به خوبي جلو مي رود. و در كنار چند داستان فرعي بسيار خوب، شك آيدا نيز به خوبي نشان داده مي شود. داستان و شخصيت اولش دست به كشف رمز مي زنند، قسمت هاي تعقيب و گريز و نشانه هايي كه آيدا پيدا مي كند مثل مويي كه روي كت پدرش مي يابد همه در اين راستا هستند. نوع كارگرداني در ايجاد تعليق و بزرگ كردن اين موضوع كه يعني اين زن كيست؟ بسيار موثر است. زواياي دوربين طوري انتخاب شده كه چهره زن مشخص نباشد تا حس كنجكاوي مخاطب بيشتر تحريك شود. كارگردان و نويسنده از هويت زن ناشناس و رابطه آن با پدر آيدا، به عنوان رازي استفاده كرده اند كه كشف آن براي مخاطب لحظه به لحظه مهمتر مي شود.
بعد از كلي كش و قوس داستاني كه دايم بر اين قضيه تاكيد مي كند، بالاخره لحظه موعود فرا  مي رسد و آيدا در خياط خانه زن، با او روبه رو مي شود، مخاطب هم مي تواند براي اولين بار چهره زن را ببيند. اين جاست كه تماشاگر نفس راحتي مي كشد. چون بالاخره مي تواند قسمت كوچكي از هويت زن را شناسايي كند. آيدا يك لباس به او سفارش مي دهد و خداحافظي مي كند و از خياط خانه خارج مي شود، اما نه، او شك دارد، بايد با زن حرف بزند. مي ايستد، فكر مي كند، و بالاخره تصميم مي گيرد كه نرود. پيش زن بر مي گردد و در را مي بندد و باز تماشاگر در اين تعليق رها مي شود كه داخل اتاق چه مي گذرد، آيدا و زن چه چيزي به هم مي گويند؟
كمي بعد آيدا با دوستش به خانه خودشان مي رود، نقطه اوج فيلم گذشته است و مخاطب در اين لحظات پاياني منتظر گره گشايي است. گره گشايي از رازي كه حدود 90 دقيقه در پي كشف آن بوده، اما فيلم تمام مي شود بدون اين كه به وضوح پرده از اين راز بردارد. حتي كاري كه آيدا در لحظه هاي آخر با دفتر يادداشت و كيك انجام مي دهد كمك خاصي به حل معما نمي كند و شايد بر پيچيده بودن اين راز هم اضافه كند
بعد از تماشاي فيلم حدس زدم كه نوع و چگونگي رابطه پدر آيدا و زن مهم نبوده؛ چون كه فيلم در انتها بايد به اين نقطه برسد كه آيدا به نوعي بلوغ عاطفي رسيده، بنابراين دليلي وجود نداشته كه روي رابطه آن دو نفر سرمايه گذاري شود، اما متاسفانه ساختار فيلم خلاف اين مساله را نشان مي دهد، زيرا اگر قرار بود رابطه آن دو نفر اهميت نداشته باشد، فيلم و داستان نبايد آن قدر زياد و با تاكيد بر اين مساله پافشاري كند. رابطه پدر و زن ظاهرا بايد در حاشيه قرار مي گرفت كه اين طور نشده بنابراين مساله اساسي فيلم به جاي اين كه بلوغ آيدا باشد كشف اين رابطه است. به نظر مي رسد پايان ديشب. كاملا ول شده است و داستان نيمه كاره رها مي شود و به همين دليل است كه به چنين پاياني نمي توان گفت باز .

گرم و شيرين
003096.jpg
سيامك رحماني 
فيلم به نظرم در آمده . اين از آن اصطلاحاتي است كه معمولا به كار مي برند تا توضيح ندهند كه چرا از فيلم خوش شان مي آيد. واقعيتش اين است كه كل ماجرا يك جور حسي و سليقه اي است، پس شايد توضيح زيادي هم نتوان داد.
واقعيت اين است كه فيلم خواب تلخ فيلم ديدني و گرمي از كار درآمده. چيزي كه با توجه به سوژه اش كاملا غافل گير كننده است. سوژه رفتن به سراغ زندگي يك مرده شور است. از آن چيزهايي كه هميشه براي هنرمندها وسوسه كننده است و به همين علت هم وقتي ماجرا شروع مي شود منتظري يك كار سطحي ببيني كه سازنده اثر خودش مجذوب موضوع شده و رفته، اما خواب تلخ اين طوري نيست. معلوم است كه امير حسين يوسفي ماجرا را توي ذهنش پخته و وقتي آن را مي سازد با فيلم روبه رو مي شود كه اصلا نمي خواهد پز روشن فكري بدهد و حرف هاي گنده گنده بزند و شعار توي دهن بازيگرهايش نمي گذارد، همان كارهايي كه يك فيلم را مي تواند نابود كند. خلاصه كارگردان در خواب تلخ جنغولك بازي در نمي آورد و همين باعث شده كه فيلمي دل نشين بسازد. برخلاف اغلب فيلم هاي امسال و مشا به اتفاقي كه مثلا در فيلم هاي ناني مورتي مي افتد حالا تو بگو در حوزه اي كاملا متفاوت و با انگيزه اي متفاوت هم، اما اين يكي هم به عنوان اولين تجربه كارگردانش فيلمي راحت و دوست داشتني است. آن قدر كه تقريبا هيچ چيزش شايد جز زمان فيلم كه كمي زياد به نظر مي رسدتوي ذوق نمي زند. بازي هاي سالم و يك دست. نماهاي تميز و همه آن چيزهايي كه لازم داريد تا يك ساعت و خرده اي بتوانيد توي سينما بنشينيد، لذت ببريد و به ساعت تان نگاه نكنيد.
به عنوان حساسترين موضوع مي شود به ديدن آينده از تلويزيون اشاره كرد كه ظاهرا سوژه اي دست مالي شده به نظر مي رسد، اما يوسفي با بازيگران غيرحرفه اي اش آن را تبديل به تجربه اي جذاب كرده. همان طور كه درگيري اسفنديار شخصيت اصلي فيلم با عزراييل بامزه است و براي اين كه بيننده را وادار به تفكر كند نيازي نمي بيند روي اعصاب او بدود.
خواب تلخ احتمالا جزو فيلم هاي پرفروش نخواهد بود هر چند كه طبيعي است نگاه خارجي ها را با اشتياق به خود جلب كند.
در جشنواره اي كه تماشا كردن هر كدام از فيلم هايش عذابي اليم بود، فيلم ساده و كم خرج يوسفي را بايد روي سرگذاشت. فيلمي كه بعيد است بيننده اتفاقي اش را هم كه ناگهان از سالن سينما سر درآورده باشد سرخورده كند. حتي اگر صدايش مثل آنچه در سينما صحرا روي پرده رفت آن قدر بد باشد كه به قول يكي از دوستان بهتر باشد برايش زير نويس بگذارند.

فهرست
مهرباني و دموكراسي 
فهرست
سينما تلويزيون
سيمرغ ها را چه كسي به خانه برد؟
بيد مجنون فيلم برگزيده تماشاگران 
محرم با غريبانه قاسم جعفري
قطع تيتراژ تلخ
در جشنواره كي چي گفته؟
شب به خير فرمانده
زنان بيشتر به تلويزيون تلفن مي كنند
رويداد هفته
تلويزيون
فرار بزرگ از واقعيت 
ورزشي
شليك موشك به سمت بارسلون 
چرك كف دست
هركول در منامه
هوا ابري است
سوپ سرد آشتي
خدايي مصدومم!
افتخار اينترنتي
رويداد هفته
امپراتوري ارتش آبي 
اجتماعي
اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده اي وزكين چه ها در اين ستم آباد كرده اي 
گزارش تصويري
به سادگي روشن كردن يك شمع 
زندگي
پليس  راه وارد جنگ مي شود
شاگرد زرنگ  ها، كنكور ارشد ندهند
آخر دمكراسي در مدارس بانشاط!
ايدزي ها:  كمتر از ده هزار نفر
رفوزه ها انصراف دادند
غذاهاي چرب و موتورسيكلت ها؛ قاتل ايراني ها
بخوابيد تا قد بكشيد!
دانشجويان بدهكار سروكارشان با دادگاه است 
امتحانات نهايي يكپارچه مي شود
رويداد هفته
سينما
يك جشنواره عجيب ولي واقعي
خيلي دور، نه چندان نزديك 
 پاياني براي يك سه گانه
گرم و شيرين
پديده جهاني
پيكاسوي نشسته روي مانيتور
DSL، از سير تا پياز
روزها
به دنبال مسيحيت واقعي 
اسطوره بازنشسته 
گريه كن سرزمين من 
جادوگر جزيره ابري 
گمشده در تاريخ 
آن ها يازده نفر بودند
دست هايم خون آلود است 
سرگشته راه حق 
ماه كامل نيست
شورشي برضد واقعيت 
جهان كوچك
نقش اول : شيعه
درباره اولين انتخابات
نامه ها
ياداشت ها
بازي
اكس باكس رقيب پلي استيشن 
تاريخچه بازي هاي كامپيوتري
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  گزارش تصويري  |  زندگي  |  سينما  |
|  پديده جهاني  |  روزها  |  جهان كوچك  |  نامه ها  |  بازي  |  شناسنامه  |  پاورقي  |  مهمان هفته  |
|  راهنما  |  سبك زندگي  |  گفت و گو  |  گزارش  |  نامه به سر دبير  |  موفقيت  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |