|
ا ولين ستون
وقتي سردبير كوچك بود
|
|
|
علي قنواتي
اين پنجمين بار است كه دارم براي اين ستون مي نويسم، اما احساس مي كنم باز هم بايد توضيح بدهم كه دارم چه كار مي كنم و مي خواهم درباره چه بنويسم. بهتر است هرچه زودتر به پيشنهاد نفيسه مرشدزاده عمل كنم و اسم اين ستون را عوض كنم. من اين جا يكي دو مطلب از مطالب به نظر خودم خوب مجله را براي معرفي به خوانندگان انتخاب مي كنم و درباره آن ها حرف مي زنم. مشكل اين جا است كه دوستان، عنوان اولين ستون را با سرمقاله به معناي رايج آن در مطبوعات ايران اشتباه مي گيرند و هر هفته تعجب مي كنند. همين جا اعلام مي كنم كه منظور از اولين ستون همين ستوني است كه هر شماره مي بينيد و نه هيچ چيز ديگر. فكر مي كنم براي اين كه مجبور نباشم هر شماره اين را اعلام كنم، بايد اسم ستون را عوض كنم تا خودش هر شماره اين را اعلام كند. نه؟
پرونده اي كه بچه ها براي بازگشت بچه موش ها رفته اند چيز خوب و جذابي از آب درآمده است كه بخش مهمي از اين جذابيتش را مرهون حس نوستالژي است، يا دست كم براي خودشان كه اين طور بوده است. فكر كنم در تقدير اين ستون است كه هر بار از احساسات نوستالژيك سر دربياورد. اسم آن را بگذاريم نوستالژي هاي يك سردبير؟ براي من هم اين پرونده همان قدر جذاب است، به ويژه گفت وگو با مرضيه برومند كه بسيار خواندني از كار درآمده است، با اين تفاوت كه براي من نه مدرسه موش ها، نه خونه مادربزرگه و نه زي زي گولو چندان با خاطرات كودكي پيوند نخورده اند. راستش من در بزرگ سالي و به يمن پخش مجدد اين برنامه ها بود كه توانستم با آن ها ارتباط برقرار كنم و از آن ها لذت ببرم. خب پس معلوم شد آن اسم به درد نمي خورد، ولي فكر نكنيد مچ من را گرفته ايد، چون من هنوز هم تا بتوانم برنامه كودك نگاه مي كنم و از گفتن اين موضوع هيچ ابايي ندارم.
حالا كه فكر مي كنم، مي بينم انگار دنياي ساخته هاي برومند بزرگ سالانه تر و واقعي تر از آن بوده كه بتوانم آن ها را تحمل كنم. كودكي من هر وقت كپل را مي ديد كه دارد دم باريك را گول مي زند، هر بار كه خوش خواب را از خواب مي پراندند، يا وقتي نارنجي را اذيت مي كردند، طاقتش طاق مي شد و از پاي تلويزيون مي گريخت! اين مدرسه زيادي واقعي بود: مثل مدرسه خود ما، مدرسه اي كه من در دنياي واقعي هم آن را با گريختن به روياهايم تحمل مي كردم. بدجنسي مخمل و لوسي اميرآقاي همسايه زي زي گولو هم همين طور. خوش بختانه در تمام موارد، اين شخصيت هاي اعصاب زن، با جلوتر رفتن داستان تا حدي متعادل تر مي شدند خاطرات بزرگ سالي من از اين مجموعه ها كه اين طور مي گويد، اما تا داستان به اين جا برسد، من كودك يا شايد هم زيادي كودك را به عنوان يك مخاطب از دست داده بودند. البته پرمخاطب بودن اين مجموعه ها بين بچه ها نشان مي دهد كه من پاي تلويزيون هم در اقليت بوده ام، همان طور كه در مدرسه. يك دفعه دلم براي خودم واقعا سوخت.
اين آدم براي جلد ايده آله: كاراكترش طوري نيست كه قيافه بگيره، هر ادايي كه لازم باشه براي جلد دربياره، قبول مي كنه. اين را رضا صائمي مي گويد. داريم درباره طرح جلد اين شماره بحث مي كنيم. حسيني به عنوان محبوب ترين مجري تلويزيون انتخاب شده و از طرفي به شدت درگير مسابقه سيمرغ است كه يك ماه تمام هر شب ضبط دارند. سه بار بچه ها با او قرار مي گذارند تا بالاخره يك شب بعد از پايان ضبط، حدود ساعت 2 بامداد فرصت عكاسي پيدا مي شود. حسيني خسته است، ولي از اين نوع عكاسي خيلي خوشش آمده: نمي دونم چرا تا حالا كسي به من نگفته بود از اين اداها در بيار. رضا كه دارد او را كارگرداني مي كند اين جمله را به عنوان تمجيد مي شنود و خوش حال مي شود. اگر رضا را بشناسيد مي دانيد كه تا حالا اين را به همه گفته است، چون رضا عاشق اين است كه ايده هاي قشنگ و تازه اش را به رخ همه بكشد. اصلا اسم اين ستون را آهاي خوشگل عاشق بگذارم چه طور است؟
لطفا نظر بدهيد
Hamshahri.org؛Qanavati
|