مرتضي زاهدي تصويرگر و طراح جوان كه تا چند روز پيش نمايشگاهي از آثارش در تهران برپا بود درباره شيوه كارش و خاطرات سفرش به ايتاليا حرف مي زند
مرتضي زاهدي 26 ساله است و اصلش برمي گردد به گيلان. او در دانشگاه آزاد تهران نقاشي خوانده و تا به حال از جشنواره هاي مختلف داخلي و خارجي كلي جايزه برده است. جايزه هايي كه اكثرا براي خلاقيتش در تصويرسازي كتاب هاي مربوط به كودكان و نوجوانان نصيب او شده است. مرتضي تا به حال 5 نمايشگاه انفرادي از كارهايش در رشت، تهران و ژاپن برپا كرده و آثارش را در 10 نمايشگاه گروهي داخلي و خارجي نيز عرضه كرده است.
جايزه دوم دوسالانه پنجم تصويرگران كتاب كودك 1381، جايزه اول جشنواره دهم كتاب سال كانون پرورش فكري 1381، لوح افتخار چهلمين دوره نمايشگاه بين المللي بولونيا و جايزه دوم دريافت قلم طلايي چهل و دومين نمايشگاه بين المللي تصويرسازي بلگراد از جمله جايزه هايي هستند كه مرتضي زاهدي تا به حال گرفته. البته پرايدي را هم كه رييس جمهور به او داده به اين فهرست اضافه كنيد.
با پرايد چه كار كردي؟
فروختم، پولش رو گذاشتم بانك.
مثل اين كه 4 3 ماهه سربازيت تمام شده؛ خوش گذشت؟
خوش! من قبل از دانشگاه، يك سال رفته بودم خدمت و حالا 9 ماه ديگه باقي مونده بود. اين دفعه هم افتادم درست همون جايي كه 6 سال پيش خدمت كرده بودم. اون جا كه رفتم به ام گفتند: چي خوندي؟ گفتم: نقاشي. گفتند: نقاشي چيه؟ چه كاري بلدي؟ من هم گفتم تخصص من پژوهش هنره! بعد منو انداختند تو كارگاه خطاطي و نقاشي. يه روز نامه اومد كه 5 تا ميز دنبل اومده براي تربيت بدني و بايد بري با كمپرسور اونا رو رنگ زرد بزني، يا مثلا مسوول من خطاط بود و خط درشت، به صورت دو خطه مي نوشت و كار من اين بود كه توش رو پر كنم.
توي همين دوره بود كه جايزه بلگراد را بردي؟
آره، و بعد قرار شد با آقاي خاتمي ملاقات كنم. رفتم پادگان، گفتم من شنبه با رييس جمهور قرار ملاقات دارم، مرخصي مي خوام. خنديدند، گفتند: همه جورش رو شنيده بوديم، اين يكي رو نه! گفتم: ولي من راست مي گم! گفتند: تو ديگه چه آدم خلاقي هستي! آدم ديگه اي به ذهنت نرسيد كه بگي؟ رييس جمهور! خلاصه اين قدر پافشاري كردم كه با دودلي به ام مرخصي دادن و گفتند: يه روزه مي ري و مي آي و براي ما هم نامه اي چيزي مي آري. همين جوري قبول نداريم! خلاصه شانسم گرفت و شب، برنامه ملاقات از تلويزيون پخش شد و اون ها ديدند و خوش بختانه ديگر قيافه ها شون عوض شد. از اون به بعد ديگر خوش گذشت. ديگه ميز دنبل رو هر جوري مي خواستم رنگ مي زدم؛ قرمز، آبي، كوبيستي و
فكر مي كني چرا لوح افتخار جشنواره بولونيا رو گرفتي؟
توي لوحي كه به من دادند، نوشته بود اين تقدير به خاطر خلاقيتي بوده كه در كل فريم هاي ارسالي من وجود داشته. كارها براشون جذاب بوده و به تعبير خودشون، پلي بوده بين شرق و غرب. يعني هم حضور كار شرقي در اون ها احساس مي شه و هم اين كه كارها مدرنه؛ تو فضاي نقاشي هاي مدرن قرن بيست توليد شده و در عين حال سادگي، خلاء و شاعرانگي شرقي بودن هم در اون ها وجود داره. اين ها چيزهايي بود كه توي اون لوح افتخار نوشته بود.
به خاطر اين تقديرنامه، دعوت هم شدي؟
تصويرگر هاي برجسته دنيا همه با هم لا لا يي ايراني را مي خواندند: يكي با لهجه اسپانيايي، يكي آلماني، يكي ايتاليايي و سمفوني عجيب و غريبي شده بود
رفتم پادگان گفتم من شنبه با رييس جمهور قرار ملا قات دارم و مرخصي مي خواهم، همه خنديدند
آره خودت بهتر مي دوني كه بولونيا و براتيسلاوا دو تا از مهم ترين جشنواره هاي تصويرسازي دنيا هستند و وقتي از طرف كانون به من خبر داده شد، خيلي هيجان زده شدم. وقتي قرار شد برم، فكر كردم چه بهتره كه ايتاليايي رو بتونم خوب حرف بزنم. يكي از دوستانم يك كتاب و نوار ايتاليايي به من داد و در حين آماده كردن مقدمات سفر، توي تاكسي و پياده رو مدام ايتاليايي تمرين مي كردم. اون جا كه رفتم، با اعتماد به نفس به ايتاليايي سوال مي كردم، اما مشكل اين جا بود كه در جوابم طرف شروع مي كرد يك ريز ايتاليايي حرف زدن و تازه فهميدم كه اي داد بيداد! فقط گفتن مهم نيست، شنيدن هم مهمه.
چقدر پي گير اتفاق هايي كه در تصويرگري دنيا مي افته هستي؟
من از سال 80، تقريبا به طور مرتب با تصويرگرهاي مورد علاقه ام در جاهاي مختلف دنيا مكاتبه داشته ام و با هم تبادل كتاب داريم. از بچگي علاقه هاي كلكسيوني داشته ام. مثلا يه دوره پوست آدامس جمع مي كردم، يه دوره تيله جمع مي كردم. الان هم مثلا كتاب بازم. دوست دارم كتاب داشته باشم. و خب حالا فكر مي كنم مجموعه خوبي از كتاب هاي تصويرگري اي كه با سليقه خودم جوره دارم.
فكر مي كني تصويرگري ما چه جايگاهي در تصويرگري جهان داره؟
ما يه معلمي داشتيم كه حرف خيلي مهمي مي زد. مي گفت: اگه ما فدراسيون كشتي رو از مجموعه فدراسيون هاي ورزشي اين كشور حذف بكنيم، يعني جايي تحت عنوان فدراسيون كشتي نداشته باشيم و همين جوري سه چهار تا از اين زورخونه اي ها رو بفرستيم اين ور و اون ور دنيا، باز هم مدال مي آريم، چون كشتي توي خون ماست. در مورد تصويرسازي هم همين مثال رو مي زد. مي گفت ما قرن هاست كه تو ايران تصويرسازي كتاب داريم. مينياتورهاي ما ابعادشون كوچيكه، چون در كتاب ها و براي تصويرسازي يك متن ادبي به كار گرفته مي شده. در مكتب صفوي كه اوج نگارگري ايران به حساب مي آد، شاعر شعر مي گه و نقاش اون شعر رو در قالب كتاب، تصويرگري مي كنه. من نمي خوام بگم كه امروزه تصويرگري ما خيلي بالاتر از اون هاست، ولي دست كمي هم از اون ها نداره. من به جرات مي تونم بگم كه ما جزو قطب هاي تصويرگري دنيا هستيم و در رديف كشورهايي مثل فرانسه، ژاپن، ايتاليا، آلمان و كشورهاي اروپاي شرقي. و اين اتفاق را مديون نام هايي از جمله فرشيد مثقالي، بهرام خائف، محمدعلي بني اسدي، بهزاد غريب پور و هستيم.
براي تصويرگري متن رو خودت انتخاب مي كني؟
قبل از اين كه به اين سوال جواب بدم، اينو بگم كه چقدر خوب مي شد اگه ما دوباره اون سنت قديمي رو زنده مي كرديم و در كتاب هاي ما به خصوص كتاب هاي ادبي از تصوير استفاده مي شد.
قبل ترها براي من، مؤلف متني كه مي خواستم كارش را تصويرسازي كنم خيلي مهم بود، مثلا برام مهم بود كه بدونم به لحاظ ادبي چه جايگاهي داره، اما الان بيشتر، تصويرهايي كه متن مي تونه تو ذهن من ايجاد كنه برام مهمه. من اول متن رو مي خونم، بعد يه جاي قصه جرقه تصويري متن توي ذهن من زده مي شه. مثلا اين نقطه مي تونه يك كفش دوزك در وسط قصه باشه. براي تصويرسازي خودم را ملزم به رعايت و ترتيب داستاني نمي دونم. من موازي قصه پيش مي روم. اول مقصد رو پيدا مي كنم، بعد با قصه و نويسنده اش خداحافظي مي كنم و مي گم ما همديگر رو در مقصد مي بينيم. قرارمون سرجاش هست، ولي من راه خودم رو مي رم.
تو مثل بچه ها نقاشي مي كشي! بچه ها از كارهات خوش شون مي آد يا نه؟
من تو اين سال ها خيلي تحت تاثير نقاشي بچه ها قرار گرفته ام. اصلا سعي كرده ام كارهاي بچه ها رو جمع كنم. تقريبا كتاب هايي رو كه تو اين حوزه نوشته شده و يا مجموعه هايي رو كه نقاشي بچه ها درشون هست، همه رو دارم. توي نمايشگاه بين المللي هم موسسات و انتشاراتي بودند كه براي بچه ها كارگاه هاي نقاشي مي گذاشتند، بعد كه نمايشگاه تموم مي شد، كارها رو جمع مي كردند، مي انداختن دور. من مشتري ثابت اون ها بودم، تا حدي كه به ام زنگ مي زدن، مي گفتن ما تعدادي نقاشي رو مي خواهيم بريزيم دور، اگه مي خواي بيا بردار، ببر. خلاصه براي خودم يك آرشيو درست كرده ام
چند وقت پيش جمله اي از پيكاسو خوندم كه مي گفت: خيلي عجيب است كه ما داخل وان حمام مي رويم، ولي مثل قند آب نمي شويم! اين جمله خيلي روي من تاثير گذاشت. پيكاسو ساختار ذهني اش رو طوري ساخته كه بتونه اين قدر عجيب و غريب و رويايي فكر بكنه. من حالا فكر مي كنم كه مهم نيست آدم بتونه كودكانه كار بكند يا كودكانه بكشد. مهم اينه كه اصلا ساختار ذهني اش كودكانه باشه. بايد ذهنيتش كودكانه باشه. حالا من سعي مي كنم به اين نقطه برسم، و خب البته مطمئن نيستم كه مخاطب كودك بتونه با اين ذهن كودكانه رابطه مستقيمي برقرار كنه. شايد مثلا 18 سال بعد، دوباره به اين كارها رجوع كنه و از اون ها لذت ببره، و يا تاثيري بگذاره كه كاملا غيرمستقيم باشه. اين طور بگم كه كارهاي من فقط لهجه شون بچگانه است.
پس تو داري به بهانه بچه ها كار هنري مي كني؟
بايد بگم هنر تصويرساز اينه كه با سفارش، كار هنري مي كنه، و خب، اين يعني محدود شدن كار هم از طرف شرايط كاري و پيشنهادهايي كه به تو مي شه و هم رده سني اي كه تو بايد براش كار كني.
سفر تو به سارمده دومين سفرت به عنوان يك تصويرگر ايراني به ايتاليا بود. بذار اين گفت و گو را با روايت تو از سفر سارمده تموم كنيم.
سارمده يه شهر كوچيك تو شمال ايتالياس. بيست و دو ساله كه اون ها هر سال جشنواره اي رو برگزار مي كنن و به سليقه خودشون، برگزيدگان تصويرسازي دنيا رو دعوت مي كنن. مردم اون جا خيلي به هنر علاقه دارن. اصلا درك تصويري شون خيلي بالاست. تموم شهر حتي تا ارتفاعات بالاي كوه رو هم اگه بري، پر از نقاشي يه. تو اين 22 سال تصويرگرهايي كه دعوت شده اند اومدند و اون جا رو نقاشي كردند، و به همين خاطر من فكر مي كنم اون جا بيشتر از اون كه يك شهر كوچيك باشه، يه موزه بزرگه. تو اين سفر من با حافظ ميرآفتابي كه برنده پلاك طلايي جشنواره براتيسلاوا شده بود؛ همراه بودم. روز افتتاحيه جشنواره حافظ با يك هيبت خيلي تصويرسازي گونه ظاهر شد. دو تا كفش با كله گاو پاش بود. از اين روفرشي ها كه مثل كارهاي كودكان مي مونه. دو تا گاو با چشمان قلمبه و شاخ. تازه يه پالتوي بلند هم پوشيده بود و با همين سرو شكل، اومد توي افتتاحيه. تموم اون جمعيتي كه اون جا بود زل زده بودند به حافظ. خيلي از اون ها تصويرگرهاي برجسته دنيا بودند و خيلي ها هم مخاطب هاي هنري و علاقه منداني بودند كه از جاهاي مختلف اروپا به اين جشنواره اومده بودند.
اين اتفاق كلي او ن جا صدا كرد. اون ها فكر مي كردند كه ما ايراني ها آدم هاي عبوس و منزوي و افسرده اي هستيم و اين اتفاق در اون فضا به اون ها شوك وارد كرد، تا جايي كه يكي از شبكه هاي تلويزيوني با حافظ مصاحبه كرد. حتي تا چند روز بعد، وقتي حافظ رو مي ديدند، به اش اشاره مي كردند كه كفشت كو؟ چرا كفشت رو نپوشيدي؟ گذشت، تا اين كه نمايشگاه افتتاح شد. تو شب افتتاحيه شهردار سارمده همه هنرمندان و مهمانان رو به شام دعوت كرد. بعد از شام حافظ ميرآفتابي از شهردار درخواست كرد كه اجازه بدهد او سخن راني كند. حافظ خيلي خوب حرف هايش رو زد و در نهايت هم گفت : من مي خوام لالايي سرزمين هاي مادري ام را تقديم بكنم به تموم تصويرگرهايي كه اين جا حضور دارند و مي دونم كه نماينده تصويرگري دنيا هستند. من مي خونم و شما با من اين لالايي رو تكرار كنيد! حافظ شروع كرد به خوندن و اون ها هم همراه اون مي خوندند. اين قضيه به قدري براي اون ها هيجان آور بود كه چندين بار درخواست كردند تا حافظ اين لالايي را دوباره براشون بخونه. حافظ لالايي گنجشك لالا، سنجاب لالا رو مي خوند و يكي با لهجه اسپانيايي، يكي با لهجه آلماني و يكي با لهجه ايتاليايي و خلاصه هر كسي با لهجه خودش داشت اين لالايي ايراني رو مي خوند و اين ملغمه اي كه به وجود اومده بود، سمفوني عجيب و غريبي شده بود. بايد بوديد و مي شنديد! فرداش يه تصويرگر ايتاليايي به اسم جيوواني مانا همراه دختر كوچيك و خانومش اومد پيش من و گفت: اسم دختر من مريمه مي شه اسمش رو به فارسي پشت اين كارت پستال بنويسيد؟ جيوواني مي گفت كه به ايران و هنرش خيلي علاقه مند شده، در صورتي كه تا قبل از اون همه اش از ما مي پرسيدن: شما چه جوري تو ايران زندگي مي كنيد؟ سخت زندگي مي كنيد؟ و يا حرف هاي رسانه هاي اون جا همه اش درباره ايران بود. بعد وقتي خط فارسي رو ديد گفت: خط شما چقدر شبيه نقاشي يه! خلاصه حافظ نماينده خوبي براي ايران بود، و من مطمئن هستم كه در آينده اگر كسي از ايران به سارمده بره، با پيشينه ذهني خوبي با او برخورد خواهد شد!