- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره پنجم - شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳ - ۱۱ ذيحجه ۱۴۲۵ - Jan 22, 2005
docharkhe
گنجشك لالا بالهجه اسپانيش 
مرتضي زاهدي تصويرگر و طراح جوان كه تا چند روز پيش نمايشگاهي از آثارش در تهران برپا بود درباره شيوه كارش و خاطرات سفرش به ايتاليا حرف مي زند
002133.jpg
مرتضي زاهدي 26 ساله است و اصلش برمي گردد به گيلان. او در دانشگاه آزاد تهران نقاشي خوانده و تا به حال از جشنواره هاي مختلف داخلي و خارجي كلي جايزه برده است. جايزه هايي كه اكثرا براي خلاقيتش در تصويرسازي كتاب هاي مربوط به كودكان و نوجوانان نصيب او شده است. مرتضي تا به حال 5 نمايشگاه انفرادي از كارهايش در رشت، تهران و ژاپن برپا كرده و آثارش را در 10 نمايشگاه گروهي داخلي و خارجي نيز عرضه كرده است.
جايزه دوم دوسالانه پنجم تصويرگران كتاب كودك 1381، جايزه اول جشنواره دهم كتاب سال كانون پرورش فكري 1381، لوح افتخار چهلمين دوره نمايشگاه بين المللي بولونيا و جايزه دوم دريافت قلم طلايي چهل و دومين نمايشگاه بين المللي تصويرسازي بلگراد از جمله جايزه هايي هستند كه مرتضي زاهدي تا به حال گرفته. البته پرايدي را هم كه رييس جمهور به او داده به اين فهرست اضافه كنيد.
با پرايد چه كار كردي؟
فروختم، پولش رو گذاشتم بانك.
مثل اين كه 4 3 ماهه سربازيت تمام شده؛ خوش گذشت؟
خوش! من قبل از دانشگاه، يك سال رفته بودم خدمت و حالا 9 ماه ديگه باقي مونده بود. اين دفعه هم افتادم درست همون جايي كه 6 سال پيش خدمت كرده بودم. اون جا كه رفتم به ام گفتند: چي خوندي؟ گفتم: نقاشي. گفتند: نقاشي چيه؟ چه كاري بلدي؟ من هم گفتم تخصص من پژوهش هنره! بعد منو انداختند تو كارگاه خطاطي و نقاشي. يه روز نامه اومد كه 5 تا ميز دنبل اومده براي تربيت بدني و بايد بري با كمپرسور اونا رو رنگ زرد بزني، يا مثلا مسوول من خطاط بود و خط درشت، به صورت دو خطه مي نوشت و كار من اين بود كه توش رو پر كنم.
توي همين دوره بود كه جايزه بلگراد را بردي؟
آره، و بعد قرار شد با آقاي خاتمي ملاقات كنم. رفتم پادگان، گفتم من شنبه با رييس جمهور قرار ملاقات دارم، مرخصي مي خوام. خنديدند، گفتند: همه جورش رو شنيده بوديم، اين يكي رو نه! گفتم: ولي من راست مي گم! گفتند: تو ديگه چه آدم خلاقي هستي! آدم ديگه اي به ذهنت نرسيد كه بگي؟ رييس جمهور! خلاصه اين قدر پافشاري كردم كه با دودلي به ام مرخصي دادن و گفتند: يه روزه مي ري و مي آي و براي ما هم نامه اي چيزي مي آري. همين جوري قبول نداريم! خلاصه شانسم گرفت و شب، برنامه ملاقات از تلويزيون پخش شد و اون ها ديدند و خوش بختانه ديگر قيافه ها شون عوض شد. از اون به بعد ديگر خوش گذشت. ديگه ميز دنبل رو هر جوري مي خواستم رنگ مي زدم؛ قرمز، آبي، كوبيستي و
فكر مي كني چرا لوح افتخار جشنواره بولونيا رو گرفتي؟
توي لوحي كه به من دادند، نوشته بود اين تقدير به خاطر خلاقيتي بوده كه در كل فريم هاي ارسالي من وجود داشته. كارها براشون جذاب بوده و به تعبير خودشون، پلي بوده بين شرق و غرب. يعني هم حضور كار شرقي در اون ها احساس مي شه و هم اين كه كارها مدرنه؛ تو فضاي نقاشي هاي مدرن قرن بيست توليد شده و در عين حال سادگي، خلاء و شاعرانگي شرقي بودن هم در اون ها وجود داره. اين ها چيزهايي بود كه توي اون لوح افتخار نوشته بود.
به خاطر اين تقديرنامه، دعوت هم شدي؟
002136.jpg
تصويرگر هاي برجسته دنيا همه با هم لا لا يي ايراني را مي خواندند: يكي با لهجه اسپانيايي، يكي آلماني، يكي ايتاليايي و سمفوني عجيب و غريبي شده بود
رفتم پادگان گفتم من شنبه با رييس جمهور قرار ملا قات دارم و مرخصي مي خواهم، همه خنديدند

آره خودت بهتر مي دوني كه بولونيا و براتيسلاوا دو تا از مهم ترين جشنواره هاي تصويرسازي دنيا هستند و وقتي از طرف كانون به من خبر داده شد، خيلي هيجان زده شدم. وقتي قرار شد برم، فكر كردم چه بهتره كه ايتاليايي رو بتونم خوب حرف بزنم. يكي از دوستانم يك كتاب و نوار ايتاليايي به من داد و در حين آماده كردن مقدمات سفر، توي تاكسي و پياده رو مدام ايتاليايي تمرين مي كردم. اون جا كه رفتم، با اعتماد به نفس به ايتاليايي سوال مي كردم، اما مشكل اين جا بود كه در جوابم طرف شروع مي كرد يك ريز ايتاليايي حرف زدن و تازه فهميدم كه اي داد بيداد! فقط گفتن مهم نيست، شنيدن هم مهمه.
چقدر پي گير اتفاق هايي كه در تصويرگري دنيا مي افته هستي؟
من از سال 80، تقريبا به طور مرتب با تصويرگرهاي مورد علاقه ام در جاهاي مختلف دنيا مكاتبه داشته ام و با هم تبادل كتاب داريم. از بچگي علاقه هاي كلكسيوني داشته ام. مثلا يه دوره پوست آدامس جمع مي كردم، يه دوره تيله جمع مي كردم. الان هم مثلا كتاب بازم. دوست دارم كتاب داشته باشم. و خب حالا فكر مي كنم مجموعه خوبي از كتاب هاي تصويرگري اي كه با سليقه خودم جوره دارم.
فكر مي كني تصويرگري ما چه جايگاهي در تصويرگري جهان داره؟
ما يه معلمي داشتيم كه حرف خيلي مهمي مي زد. مي گفت: اگه ما فدراسيون كشتي رو از مجموعه فدراسيون هاي ورزشي اين كشور حذف بكنيم، يعني جايي تحت عنوان فدراسيون كشتي نداشته باشيم و همين جوري سه چهار تا از اين زورخونه اي ها رو بفرستيم اين ور و اون ور دنيا، باز هم مدال مي آريم، چون كشتي توي خون ماست. در مورد تصويرسازي هم همين مثال رو مي زد. مي گفت ما قرن هاست كه تو ايران تصويرسازي كتاب داريم. مينياتورهاي ما ابعادشون كوچيكه، چون در كتاب ها و براي تصويرسازي يك متن ادبي به كار گرفته مي شده. در مكتب صفوي كه اوج نگارگري ايران به حساب مي آد، شاعر شعر مي گه و نقاش اون شعر رو در قالب كتاب، تصويرگري مي كنه. من نمي خوام بگم كه امروزه تصويرگري ما خيلي بالاتر از اون هاست، ولي دست كمي هم از اون ها نداره. من به جرات مي تونم بگم كه ما جزو قطب هاي تصويرگري دنيا هستيم و در رديف كشورهايي مثل فرانسه، ژاپن، ايتاليا، آلمان و كشورهاي اروپاي شرقي. و اين اتفاق را مديون نام هايي از جمله فرشيد مثقالي، بهرام خائف، محمدعلي بني اسدي، بهزاد غريب پور و هستيم.
براي تصويرگري متن رو خودت انتخاب مي كني؟
قبل از اين كه به اين سوال جواب بدم، اينو بگم كه چقدر خوب مي شد اگه ما دوباره اون سنت قديمي رو زنده مي كرديم و در كتاب هاي ما به خصوص كتاب هاي ادبي از تصوير استفاده مي شد.
قبل ترها براي من، مؤلف متني كه مي خواستم كارش را تصويرسازي كنم خيلي مهم بود، مثلا برام مهم بود كه بدونم به لحاظ ادبي چه جايگاهي داره، اما الان بيشتر، تصويرهايي كه متن مي تونه تو ذهن من ايجاد كنه برام مهمه. من اول متن رو مي خونم، بعد يه جاي قصه جرقه تصويري متن توي ذهن من زده مي شه. مثلا اين نقطه مي تونه يك كفش دوزك در وسط قصه باشه. براي تصويرسازي خودم را ملزم به رعايت و ترتيب داستاني نمي دونم. من موازي قصه پيش مي روم. اول مقصد رو پيدا مي كنم، بعد با قصه و نويسنده اش خداحافظي مي كنم و مي گم ما همديگر رو در مقصد مي بينيم. قرارمون سرجاش هست، ولي من راه خودم رو مي رم.
تو مثل بچه ها نقاشي مي كشي! بچه ها از كارهات خوش شون مي آد يا نه؟
من تو اين سال ها خيلي تحت تاثير نقاشي بچه ها قرار گرفته ام. اصلا سعي كرده ام كارهاي بچه ها رو جمع كنم. تقريبا كتاب هايي رو كه تو اين حوزه نوشته شده و يا مجموعه هايي رو كه نقاشي بچه ها درشون هست، همه رو دارم. توي نمايشگاه بين المللي هم موسسات و انتشاراتي بودند كه براي بچه ها كارگاه هاي نقاشي مي گذاشتند، بعد كه نمايشگاه تموم مي شد، كارها رو جمع مي كردند، مي انداختن دور. من مشتري ثابت اون ها بودم، تا حدي كه به ام زنگ مي زدن، مي گفتن ما تعدادي نقاشي رو مي خواهيم بريزيم دور، اگه مي خواي بيا بردار، ببر. خلاصه براي خودم يك آرشيو درست كرده ام
چند وقت پيش جمله اي از پيكاسو خوندم كه مي گفت: خيلي عجيب است كه ما داخل وان حمام مي رويم، ولي مثل قند آب نمي شويم! اين جمله خيلي روي من تاثير گذاشت. پيكاسو ساختار ذهني اش رو طوري ساخته كه بتونه اين قدر عجيب و غريب و رويايي فكر بكنه. من حالا فكر مي كنم كه مهم نيست آدم بتونه كودكانه كار بكند يا كودكانه بكشد. مهم اينه كه اصلا ساختار ذهني اش كودكانه باشه. بايد ذهنيتش كودكانه باشه. حالا من سعي مي كنم به اين نقطه برسم، و خب البته مطمئن نيستم كه مخاطب كودك بتونه با اين ذهن كودكانه رابطه مستقيمي برقرار كنه. شايد مثلا 18 سال بعد، دوباره به اين كارها رجوع كنه و از اون ها لذت ببره، و يا تاثيري بگذاره كه كاملا غيرمستقيم باشه. اين طور بگم كه كارهاي من فقط لهجه شون بچگانه است.
پس تو داري به بهانه بچه ها كار هنري مي كني؟
بايد بگم هنر تصويرساز اينه كه با سفارش، كار هنري مي كنه، و خب، اين يعني محدود شدن كار هم از طرف شرايط كاري و پيشنهادهايي كه به تو مي شه و هم رده سني اي كه تو بايد براش كار كني.
سفر تو به سارمده دومين سفرت به عنوان يك تصويرگر ايراني به ايتاليا بود. بذار اين گفت و گو را با روايت تو از سفر سارمده تموم كنيم.
سارمده يه شهر كوچيك تو شمال ايتالياس. بيست و دو ساله كه اون ها هر سال جشنواره  اي رو برگزار مي كنن و به سليقه خودشون، برگزيدگان تصويرسازي دنيا رو دعوت مي كنن. مردم اون جا خيلي به هنر علاقه دارن. اصلا درك تصويري شون خيلي بالاست. تموم شهر حتي تا ارتفاعات بالاي كوه رو هم اگه بري، پر از نقاشي يه. تو اين 22 سال تصويرگرهايي كه دعوت شده اند اومدند و اون جا رو نقاشي كردند، و به همين خاطر من فكر مي كنم اون جا بيشتر از اون كه يك شهر كوچيك باشه، يه موزه بزرگه. تو اين سفر من با حافظ ميرآفتابي كه برنده پلاك طلايي جشنواره براتيسلاوا شده بود؛ همراه بودم. روز افتتاحيه جشنواره حافظ با يك هيبت خيلي تصويرسازي گونه ظاهر شد. دو تا كفش با كله گاو پاش بود. از اين روفرشي ها كه مثل كارهاي كودكان مي مونه. دو تا گاو با چشمان قلمبه و شاخ. تازه يه پالتوي بلند هم پوشيده بود و با همين سرو شكل، اومد توي افتتاحيه. تموم اون جمعيتي كه اون جا بود زل زده بودند به حافظ. خيلي از اون ها تصويرگرهاي برجسته دنيا بودند و خيلي ها هم مخاطب هاي هنري و علاقه منداني بودند كه از جاهاي مختلف اروپا به اين جشنواره اومده بودند.
اين اتفاق كلي او ن جا صدا كرد. اون ها فكر مي كردند كه ما ايراني ها آدم هاي عبوس و منزوي و افسرده اي هستيم و اين اتفاق در اون فضا به اون ها شوك وارد كرد، تا جايي كه يكي از شبكه هاي تلويزيوني با حافظ مصاحبه كرد. حتي تا چند روز بعد، وقتي حافظ رو مي ديدند، به اش اشاره مي كردند كه كفشت كو؟ چرا كفشت رو نپوشيدي؟ گذشت، تا اين كه نمايشگاه افتتاح شد. تو شب افتتاحيه شهردار سارمده همه هنرمندان و مهمانان رو به شام دعوت كرد. بعد از شام حافظ ميرآفتابي از شهردار درخواست كرد كه اجازه بدهد او سخن راني كند. حافظ خيلي خوب حرف هايش رو زد و در نهايت هم گفت : من مي خوام لالايي سرزمين هاي مادري ام را تقديم بكنم به تموم تصويرگرهايي كه اين جا حضور دارند و مي دونم كه نماينده تصويرگري دنيا هستند. من مي خونم و شما با من اين لالايي رو تكرار كنيد! حافظ شروع كرد به خوندن و اون ها هم همراه اون مي خوندند. اين قضيه به قدري براي اون ها هيجان آور بود كه چندين بار درخواست كردند تا حافظ اين لالايي را دوباره براشون بخونه. حافظ لالايي گنجشك لالا، سنجاب لالا رو مي خوند و يكي با لهجه اسپانيايي، يكي با لهجه آلماني و يكي با لهجه ايتاليايي و خلاصه هر كسي با لهجه خودش داشت اين لالايي ايراني رو مي خوند و اين ملغمه اي كه به وجود اومده بود، سمفوني عجيب و غريبي شده بود. بايد بوديد و مي شنديد! فرداش يه تصويرگر ايتاليايي به اسم جيوواني مانا همراه دختر كوچيك و خانومش اومد پيش من و گفت: اسم دختر من مريمه مي شه اسمش رو به فارسي پشت اين كارت پستال بنويسيد؟ جيوواني مي گفت كه به ايران و هنرش خيلي علاقه مند شده، در صورتي كه تا قبل از اون همه اش از ما مي پرسيدن: شما چه جوري تو ايران زندگي مي كنيد؟ سخت زندگي مي كنيد؟ و يا حرف هاي رسانه هاي اون جا همه اش درباره ايران بود. بعد وقتي خط فارسي رو ديد گفت: خط شما چقدر شبيه نقاشي يه! خلاصه حافظ نماينده خوبي براي ايران بود، و من مطمئن هستم كه در آينده اگر كسي از ايران به سارمده بره، با پيشينه ذهني خوبي با او برخورد خواهد شد!

اگرنويسنده بودچخوف مي شد
نگاهي به كاريكاتورهاي ديويد ليواين، به بهانه انتشار مجموعه اي از۶۰۰ اثر او در ايران 
002130.jpg
رضا مختاري 
تازگي ها كتابي از كاريكاتورهاي ديويد ليواين در آمده كه تقريبا 600 كاريكاتور از نمونه كارهاي او را در خود جا داده است. كساني كه اين كتاب را ديده اند، واكنش هاي مختلفي نشان داده اند. يك عده گفته اند :چه كار خوبي! با اين كه قبل از اين چند بار كارهاي ليواين در ايران چاپ شده، ولي اين مجموعه، مجموعه نسبتا كامل و خوبي است. دست ناشرش درد نكند! بعضي ها هم گفته اند: اين آقا هنر نكرده كه اين كار را در آورده، خيلي بهتر از اين مي شد درآورد، و تازه، درآوردن اين كتاب اين همه منت ندارد! يك عده هم گفته اند:ا،ِ چه جالب تا حالا چنين كارهايي نديده بوديم. ماهم گفتيم چه خوب، اين هم بهانه اي شد تا براي صفحه  كارتون اين هفته برويم سراغ ديويد ليواين. يعني اگر بخواهيم سراغ يك كاريكاتوريست مطرح دنيا برويم كه اكثر كارهايش كاريكاتور چهره باشند و نزديك به نيم قرن سابقه كشيدن داشته باشد و اين قدر تاثير گذار باشد كه حتي در كشور ما نزديك به چهل سال از چاپ نمونه كارهايش بگذرد و كارهايش در مجلات فرهنگي و سياسي مختلف چاپ شده باشد، چاره اي نداريم جز اين كه به ليواين سر بزنيم. كسي كه تا به حال هزارها كاريكاتور از آدم هاي مختلف كشيده است. فهرست اين آدم ها طولاني است و عجيب و غريب. از ريچارد نيكسون و صدام حسين و ياسر عرفات و رونالد ريگان و بوتفليقه گرفته تا ويتگنشتاين و ژاك دريدا و آنتوان چخوف و تارانتينو و اِمي نم. اين آدم ها يكي دوتا نيستند و آدم هايي هستند كه مربوط به حيطه هاي مختلف فكري و فرهنگي و سياسي و سينمايي و ورزشي مي شوند.
002145.jpg
1- چارلي چاپلين:ليواين براي چارلي احترام خاصي قايل است و هنر كاريكاتور را مانند سينماي او، هنري صامت مي داند
۲- وودي آلن 
۳- برتولت برشت 
۴- ويتكنشتاين 
۵- ارنست همينگوي: اين نويسنده امريكايي خودش را با تفنگ شكاري اش كشت 
۶- مارلون براندو
۷- ساموئل بكت 
۸- ژاك دريدا: فيلسوف فرانسوي و پدر فلسفه ساختارشكني؛ فلسفه دريدا بسياري از مفاهيم بنيادي فلسفه غرب را كله پا كرده است 
ريچارد نيكسون 
۹- آندره ژيد
۱۰- گابريل گارسيا ماركز
۱۱- فريد ريش نيچه 
۱۲- آنتوان چخوف 

به حق مي شود گفت ليواين يك عمر است دارد مي كشد. او در گفت و گويي كه با مجله ويتي ورلد انجام داده، به اين اشاره مي كند كه براي كشيدن هر كاريكاتور حداقل دو ساعت كامل و مفيد وقت مي گذارد. دو ساعتي كه طاقت فرساست. همه اش بايد با خطوط و هاشورها ور برود و گاهي دست هايش درد مي گيرد.
وقتي يك كاريكاتوريست مي خواهد چهره كسي را كار كند، بايد دقيقا ذهنش را روي شخصيت فكري و تصويري فرد مورد نظر متمركز كند. او بايد تا حدودي آن آدم را خوب بشناسد و از طرفي بتواند خيلي با دقت چهره او را ورانداز كند تا ويژگي هايش را بيرون بكشد، و ديويد ليواين با توجه به حجم بسيار بالاي كارهايش به خوبي از پس اين كار برآمده است. هرچند او در طراحي چهره شخصيت ها، اهل اغراق شديد نيست و كارهايش در بعضي جاها به سمت طراحي صرف مي رود. براي ليواين سابقه يك شخصيت مهم تر است. او هميشه سعي مي كند به غير از چهره شخصيت از عنصرهاي ديگري هم براي شخصيت پردازي استفاده كند. مثلا همينگوي، نويسنده امريكايي با تفنگ شكاري خودكشي كرده است؛ ليواين هم در كاريكاتوري از همينگوي، او را در حالتي نشان مي دهد كه خودش را شكار كرده، پايش را روي جسدش گذاشته و ژست گرفته است. جالب اين جاست كه در اين طرح، همينگوي خنده از لبش دور نشده. در جايي ديگر او وقتي مي خواهد چهره  سالينجر، داستان نويس امريكايي را بكشد، او را در حالي كه دست هايش را جلو صورتش گرفته و عملا ما نمي توانيم چهره او را ببينيم مي كشد. سالينجر زندگي اي كاملا پنهاني داشته و حتي از عكس انداختن براي مطبوعات هم پرهيز مي كرده است و اين نكته دركاريكاتوري كه ليواين از او كشيده به خوبي پيداست. ليواين وقتي به سراغ ژاك دريدا فيلسوف فرانسوي مي رود، او را سر و ته مي كشد؛ دريدا فيلسوف فرانسوي كه چند ماهي از مرگش مي گذرد، پدر ساختارشكني است. فلسفه اي كه همه اش با براندازي و وارونه سازي همراه است و تمام مفاهيم بنيادي فلسفه غرب را كله پا مي كند، و اين نكته به خوبي و سادگي در كاريكاتور ليواين از دريدا منعكس شده است. ليواين كاريكاتورهاي متعددي از چهره ريچارد نيكسون كشيده است و تقريبا هر بلايي خواسته سرش آورده. اين كاريكاتورها به انحاي مختلف بيانگر اتفاق هاي سياسي پيرامون نيكسون هستند. ديويد ليواين هميشه حسي انتقادي نسبت به سياست مداران و صاحبان قدرت داشته و شايد دليل آن به قول خودش اين باشد كه در خانواده اي بزرگ شده كه اعضايش همواره منتقد قدرت و طرف دار مظلوم بوده اند.
002151.jpg
ليواين دوست ندارد نسخه اصلي كاريكاتورهايش را به شخصيت هاي معروفي كه چهره شان را مي كشد هديه بدهد. او مي گويد: سياست مداران نبايد فكر كنند كه مي توانند مجاني صاحب اين كارها شوند. كاريكاتوريست هاي سياسي مرتب به كاخ سفيد مي روند و كاريكاتور مي كشند و تحويل مي دهند. نبايد چنين حرمتي براي رييس جمهور قايل شد. اين كاريكاتوريست ها بايد به جاي دفتر كار رييس جمهور كارهاي شان را به موزه بدهند. او معتقد است كه كار كاريكاتوريست انتقال احساسش نسبت به ساير مخلوقات همانند خودش است كه با يك ديد جهاني و از طريق اغراق تصويري بيان مي شود. از ديد ليواين نگاه انتقادي كاريكاتوريست مي تواند بيننده ها را به تامل و ديد منتقدانه وادار كند. تا حدي كه نسبت به اشخاصي كه در راس قدرتند ديدگاه انتقادي داشته باشند.
ديويد ليواين از دهه شصت تا به حال مي كشد. او اكثر كارهايش را بر اساس مقالاتي كه در مجله بررسي كتاب نيويورك چاپ مي شده كشيده است. كاريكاتورهاي او يا متعلق به نويسنده مقالات هستند و يا درباره كسي كه آن مطلب درباره اش نوشته شده، و خب، اين قضيه تا حدودي كار او را كنترل و محدود مي كند. البته ليواين با نشريات ديگري مثل تايم و اِسكواير هم همكاري داشته، ولي كار عمده اش با اين مجله بوده است. ليواين از نوع برخورد سردبيران نشريات مختلف خاطرات جالبي دارد. يك روز يك خانم از يك روزنامه به او زنگ مي زند و مي گويد: ما يك مقاله انتقادي جالب داريم درباره هنري كيسينجر و از شما مي خواهيم يك كاريكاتور براي ما بكشيد. كه ليواين در جواب آن خانم مي گويد كه آن ها از طرح هاي او استفاده نخواهند كرد و آن خانم هم مي گويد كه خيالش تخت باشد، چون هر چه بكشد چاپ مي شود و او اين را تضمين مي كند. ليواين هم كاريكاتوري مي كشد كه كيسينجر در آن لخت است و به آن ها تحويل مي دهد. آن خانم ديگر زنگ نمي زند و كار هم چاپ نمي شود و فقط بعدها اين كار در نمايشگاهي از كارهاي رد شده به نمايش در مي آيد. ليواين از اين محدوديت ناراضي است و معتقد است كه نشريات دوست ندارند كار يك كاريكاتوريست بتواند به طور مستقل تاثيرگذار باشد. به نظر او آن ها مي خواهند كار كاريكاتوريست را رهبري كنند و از هنر هنرمند سوء استفاده مي كنند.
ليواين براي كارهايش از زيرنويس استفاده نمي كند و كارهاي او در زمره كاريكاتورهاي بدون شرح هستند و در توضيح اين نكته مي گويد: من چارلي چاپلين را دوست دارم و فكر مي كنم همانند او با يك وسيله ارتباطي صامت سر  و كار دارم و اگر قرار بود چيزي براي خواندن باشد، اين وسيله ارتباطي كاملا چيز ديگري مي شد.
ليواين در رشته نقاشي تحصيل كرده و به همان اندازه كه نمايشگاه كاريكاتور داشته نمايشگاه نقاشي هم برگزار كرده است. او در پاسخ به اين سوال كه آيا خودت را كاريكاتوريست سياسي مي داني يا نه، مي گويد: نه، من خودم را نقاش و كاريكاتوريست مي دانم . كار من كشيدن يك آدم است. من مي خواهم چيزي را درباره يك انسان و در يك موقعيت ويژه گسترش بدهم. ليواين معتقد است بين كاريكاتور و نقاشي رابطه اي قوي وجود دارد و او حتي با نقاشي اش هم شخصيت پردازي مي كند.
منتقدي درباره نقاشي هاي او مي گويد: آن ها درباره جهاني ناديدني هستند. جهاني مملو از زمان، نوستالژي و آدم هاي غايب. اگر او نويسنده بود، چخوف مي شد.
ليواين متولد 1926 در محله بروكلين شهر نيويورك است و در مدرسه عالي هنر فيلادلفيا درس خوانده است. فعاليت حرفه اي او با كار كردن در زمينه كارت هاي كريسمس شروع شد. البته اين كار با شكست مواجه شد، تا اين كه سردبير مجله اِسكواير از گالري اي كه او در آن كار مي كرد و كارش هم طراحي هاي طنزآلود براي بروشورها بود ديدن مي كند و از او مي خواهد چند طرح براي مجله بكشد و بعد هم از او درخواست مي كند تا طرح هايي انتقادي براي صفحه اول يا روي جلد كتاب ها بكشد. به تدريج كار ليواين كشيدن و كشيدن مي شود. و در مرز هشتاد سالگي بدل به مردي مي شود كه نزديك نيم قرن است كه دارد مي كشد. بي وقفه مي كشد.

فهرست
وقتي سردبير كوچك بود
فهرست
سينما تلويزيون
امسال هندي كم ها بازداشت مي شوند
روناك در كوچولوي خوش شانس 
دماي جشنواره بالاتر مي رود
گزار ش هفتگي اكران
ناصر تقوايي و فيلم تئاتر ايران
رويداد هفته
تلويزيون
حسيني عليه حسيني
بازگشت بچه موش ها
خودمان هم حالمان خيلي خوب بود
خوشبختي از رو ديوارسر مي كشه تو خونه 
ازنارنجي زود رنج تا نوك طلا ي بامزه 
قضيه كار و انرژي و نوستالژي كودكي ما
ورزشي
الو! اون جا نيويوركه؟
شورش با دليل!
صندلي قرمز دوست داشتني
دلم مي خواد به اصفهان برگردم
سرباز جهاني
بحران در جناح چپ
رويداد هفته
جام جهاني اين سرنوشت ماست
رونالدوي ۱۹۹۷ + زيدان ۲۰۰۱ = ADRIANO
اجتماعي
بهتر ازنيكي، نيكوكار است و زيباتر از زيبايي، خالق آن است و برتر از علم، حامل آن 
پياده باش امابه وزير بودن فكركن!
۸۸۰۰ سؤال و پاسخ
چند سؤال، چند پاسخ
گزارش تصويري
سرم راسرسري متراش اي شاگردسلماني!
تحصيل درايران به صرفه است 
زندگي
كنكور 85 هم يك مرحله اي است، تا بعد
طلاق: صفر درصد
قاتل كودكان پاك دشتي اعدام مي شود
المپيادي ها استارت مي زنند
در زمستان هم ضدآفتاب لازم است 
وعده تسهيلات جديد به دانشجويان نمونه 
ثبت نام آزاد تمديد شد
رويداد هفته
پا توي چكمه خودتان
معيارهاي انتخاب كفش
ده فرمان درباره كفش هاي زمستاني
سينما
چگونه يك عاشق را بكشيم؟
دانش
زندگي به روش قزل آلا
پديده جهاني
آخرين مد دردنياي ديجيتال
كوچك ترين ها وبزرگ ترين ها
گجت هاي نسل آينده
آن چه مي خواهيد بدانيد روي مچ تان است 
روزها
اين گروه خشن
روانشناسي اعماق
اگر آن ترك شيرازي
هيولاهاي خارق العاده
اين مرد بزرگ
جذابيت پنهان بورژوازي
اين يك سوني است
مردن در خوشي
رويدادها
نامه ها
نامه اي به سبك جواني
سايت علمي معرفي كنيد
از متال گير 3 متشكرم
جاي شعر و شاعري خالي است
قارچ خون ساز نيست
تكراري نباشيد
تست خودشناسي و جدول
چرا قرمز؟
دلايل را هم چاپ كنيد
گفت وگوهاي خوب
ويژه
چترتان راهمراه بياوريد!
يك مثال ساده
فعال كننده Activator
هنر روز
گنجشك لالا بالهجه اسپانيش 
اگرنويسنده بودچخوف مي شد
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  گزارش تصويري  |  زندگي  |  دانش  |
|  سينما  |  پديده جهاني  |  روزها  |  نامه ها  |  ويژه  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  پاورقي  |
|  راهنما  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |