- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره پنجم - شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳ - ۱۱ ذيحجه ۱۴۲۵ - Jan 22, 2005
docharkhe
شوخ ترين ، پر حرف ترين و محبوب ترين مجري تلويزيون
حسيني عليه حسيني
محمدرضا حسيني محبوب ترين مجري تلويزيون مي گويد مي تواند در طول يك سال 50 آلبوم موسيقي بيرون بدهد و تنها 60 درصد استعدادهايش را به مردم نشان داده و براي خلوت كردن، كله اش را انتخاب مي كند، چون چيزي در آن وجود ندارد!
001839.jpg
آدم هاي كت و شلوار پوش كه رو به دوربين مي نشينند و شعري مي خوانند و جملاتي را مي گويند و اوج صميميت با بيننده را با جملاتي از قبيل : بينندگان عزيز نشان مي دهند. اين تعريفي بود كه تا سال ها براي يك مجري در ذهن ما نقش مي بست. آدم هاي خشك و رسمي كه انگار واقعا يك عصاي دو سه متري قورت داده اند و به  جز اين كلمه ها، لحن ها و لبخندهاي رسمي چيز ديگري براي مخاطب ندارند. ولي با آمدن حسيني خيلي چيزها عوض شد. قيافه تان درهم و برهم نرود. نمي خواهيم شلوغش كنيم و از حسيني بت بسازيم. شايد خيلي شرايط جور شد تا حسيني، حسيني شد. اما حالا  به راحتي مي توان تاريخ اجرا در تلويزيون را به قبل و بعد از حسيني تقسيم كرد. بعد از آمدن حسيني با آن سروشكل و حركات بود كه سروكله بقيه مجري هاي بانمك و بامزه از گوشه و كنار تلويزيون پيدا شد. 
تنها حسيني بود كه كت  و شلوار را به عنوان لباس رسمي مجري ها، از رسميت انداخت و با لباس هاي اسپورت جلوي دوربين ظاهر شد و بقيه مجري ها هم جرا‡ت كردند از شر اين لباس ها راحت شوند. 
تنها حسيني بود كه قالب بچه مثبت را براي خود انتخاب نكرد و با شيطنت هايش در دل مردم جا باز كرد. مردم مجري اي را بر صفحه تلويزيون مي ديدند كه از آسمان نيامده بود. او مثل خود آن ها بود. مثل خود آن ها حرف مي زد. از كلمات آن ها استفاده مي كرد و مثل آن ها لباس مي پوشيد.
او سعي نكرد از خود چهره اي پاستوريزه بسازد. بهترين اجراهاي او وقتي شكل مي گرفت كه يار مقابل او، فردي مثل احمد زاده بود. آن وقت راحت مي توانست همه شيطنت هايش را خرج كند و مردم را از ته  دل بخنداند. مردمي كه بخشي از وجودشان را در كارهاي او مي ديدند. حسيني همه بندهاي دست  و پاي مجري ها را باز كرد و راحت  بودن را به ويژگي كار خود تبديل كرد. او جلو دوربين هر كاري مي كند و نمي ترسد وجهه شخصيتي او از بين برود. چون مي داند شخصيت را چيزهاي ديگري به  غيراز كت  و شلوار و رسمي حرف زدن مي سازد.
او مثل بعضي ديگر لوده نيست. او از هر چيزي براي خنداندن استفاده نمي كند. او مرزي را براي خودش قرار داده كه از آن فراتر نمي رود و همين يكي از دلايل موفقيت اوست. 
موفقيتي كه چند سال است ادامه دارد و ذره اي از محبوبيت او كم نشده. كدام مجري را مي شناسيد كه سال ها در برنامه هاي هر روز و هر شب تلويزيون حضور داشته باشد و هنوز بتواند مردم را بخنداند؟ حسيني خودش را تكرار نمي كند. او در هر برنامه و هر كاري سعي مي كند چيزي جديدي از خود نشان دهد. چيزهاي جديدي كه شايد بخشي از آن ها هم جواب ندهد، ولي او را از يكنواختي نجات مي دهد.
حسيني را نمي توان ناديده گرفت. كسب عنوان محبوب ترين مجري تلويزيون در نظر سنجي صدا وسيما هم تنها گوشه اي از توانايي هاي او را نشان مي دهد. حسيني شايد به قول خودش چرت و پرتهاي زيادي هم در حرف هايش بگويد، ولي مردم او را دوست دارند، چون حسيني با آن ها روراست است. 
از ميان شخصيت هاي كارتوني فكر مي كنم به لوك خوش شانس شبيه ترم 
شومن يعني كسي كه كارش بداهه است و اگر كسي در زندگي آدم خوبي نباشد نمي تواند بداهه پرداز خوبي باشد

گفت وگو: محبوبه رياستي 
محمدرضا حسيني، آن قدر پرشور و شيطان است كه شايد باورش سخت باشد كه او 35 سال دارد. به دوران كودكي اش وابستگي خاصي دارد و مي گويد از اين دوران شيطنت هايم را با خود به همراه دارم. او عاشق حيوانات  به خصوص سوسك است، اما تا به حال سوسك نكشته است مگر يك بار به اصرار همسرش. به بهانه انتخاب او به عنوان مجري برگزيده به گفت وگو نشستيم. البته لوكيشن مسابقه سيمرغ مكان مصاحبه ما بود و به همين  دليل آن گونه كه دلمان مي خواست نشد كه با او گفت وگو كنيم.
چي شد كه بهترين مجري شديد؟
به هرحال هميشه اتفاق مي افتد. منظورم اين است كه بعضي چيزها در زندگي آدم يك اتفاق است. البته در نظرسنجي دوسال پيش هم اين اتفاق افتاد. يعني زماني كه من در شبكه تهران فعاليت مي كردم. به هرحال مردم گاهي اوقات بدسليقه هم مي شوند.
اجراي كدام برنامه اين محبوبيت را برايتان به همراه آورده است؟
به اجراهايم ربطي ندارد، دعاي پدر و مادرم باعث شده كه موفق شوم.
انگار به اين نظرسنجي ها اعتراض داريد، درست است؟
به آن شكل خير. من مي گويم چرا من را به عنوان يك مجري در كنار مثلا عادل فردوسي پور كه گزارشگر فوتبال است قرار مي دهند. چون حيطه كار ما كاملا با هم فرق دارد. من خودم هيچ وقت نمي توانم مانند عادل يا مزدك گزارشگر فوتبال شوم. اين نظرسنجي را از اين نظر درست نمي دانم.
رشته تحصيلي تان فيزيك چقدر به اجرايتان كمك كرده است و به دردتان خورده؟
خيلي زياد به من كمك كرده است. چون اصولا رياضي و فيزيك مغز آدم را باز مي كند و در يك لحظه مي توان به چند جا فكر كرد. جالب است بدانيد از اين نظر خانم ها به مراتب جلوتر از آقايان هستند. چون مي توانند از هر دو گوششان در يك لحظه استفاده كنند و بعد شنيده ها شان را تفكيك كنند.
از شغلي كه داريد راضي هستيد؟
من هر شغلي داشته باشم راضي هستم. چون نفس كار برايم مهم است.
به نظر درآمد خوبي هم داريد. درست است؟
بله من آدم پولداري هستم، اما پول هايم جوري است كه نمي توانم آن ها را خرج كنم.
001908.jpg
عكس : رضا صائمي 
مثلا؟
پدر و مادرم، مردم، خانواده خودم و غيره. البته پول هايي هم دارم كه مي آيد و مي رود كه اين ها شامل خرج زندگي ام مي شود.
خيلي دوست دارم از كودكي و نوجواني تان بدانم. چطور بچه اي بوديد؟
بچه خيلي شيطان و درس خواني بودم. جوري كه مسوولان مدرسه هر وقت مي خواستند از مدرسه اخراجم كنند به  دليل اين كه درسم خوب بود دلشان نمي آمد و منصرف مي شدند، اما در عين حالي كه شيطان بودم خيلي هم مودب بودم و احترام شديد به همه مي گذاشتم.
شيطنت هايتان بيشتر از چه نوعي بود؟
براي مثال كتاب هاي بچه هاي كلاس خودمان را با كلاس بغلي عوض مي كردم. وقتي بچه ها وارد كلاس مي شدند چيزي حدود 45 دقيقه طول مي كشيد كه همه چيز به حالت عادي برگردد.
چه سرعت عمل بالايي داشتيد!
بله. البته دوتا نوچه داشتم كه كمكم مي كردند.
وسايل خودتان را هم جابه جا مي كرديد يا نه؟
بله. پارتي بازي نمي كردم. چون اگر كتاب هاي خودم را عوض نمي كردم لو مي رفتم.
از مدرسه فرار هم مي كرديد؟
بله. البته زماني كه چهارم دبيرستان بودم. آن هم به خاطر فوتبال. البته كل بچه هاي كلاس فرار مي كردند و كلاس كلا خالي مي شد. دبيرمان هم وقتي مي آمد درسش را روي تخته مي نوشت و مي رفت.
از آن دوران چه چيزهايي را هنوز با خود به  همراه داريد؟
خيلي چيزها. البته اين مسأله به شرايط هم برمي گردد، ولي فكر مي كنم هنوز شيطنت هايم را با خود به همراه دارم و خواهم داشت.
دوست داريد از اين سني كه الان هستيد 35 سالگي بالاتر نرويد؟
خير. اتفاقا دوست دارم هرچه زودتر پير شوم. از بچگي هم همين طور بودم.
پس با اين حساب دوستاني هم كه داشتيد احتمالا از خودتان بزرگتر بودند. درست است؟
بله. حتي بعضي وقت ها، اين اختلاف سني به چهل سال هم مي رسد.
واقعا از اين نظر مشكلي نداشتيد؟
خير. اتفاقا خيلي هم خوش مي گذشت.
به نظر مي رسد هنوز استعدادهاي ناشناخته اي در شما وجود دارد. چقدر اين مسأله را قبول داريد؟
شايد. براي مثال من مي توانم در طول يك سال 50 تا آلبوم موسيقي بيرون بدهم كه همه آهنگ هاي آن هم ساخته خودم باشد و يا حتي مي توانم نويسندگي و كارگرداني كنم. به  هرحال همه اين ها مي تواند جزو همان استعدادهاي ناشناخته من باشد.
دوست داريد خودتان، خودتان را كشف كنيد يا ديگران؟
تا به حال كه چيزي حدود 60 درصد از استعداد هايم را خودم به مردم نشان داده ام. در واقع يك جوري خودم را وارد تفكر آن ها كرده ام. اين كه به آن ها ثابت كردم مي توانم بخوانم، شعر بگويم، و آن 40درصد ديگر هم به ديگران بستگي دارد و معمولا موقع كار بروز پيدا مي كند. مثل برنامه مهتاب يا سيمرغ.
گويا قرار است آلبومي كه خودتان آن را تهيه كرده ايد به زودي به بازار بيايد؟
بله. البته فعلا به شعرهاي اين آلبوم مجوز داده اند و اميدوارم تا آخر امسال اين آلبوم به بازار بيايد.
از حال و هواي اين كار بيشتر بگوييد؟
به  نظر خودم خيلي خوب شده است. كلا 14 تا آهنگ دارد كه آن هم به شيوه اي جديد تهيه شده اند.
اسم آلبومتان چيست؟
اسپين چارت پارت.
به چه معني است؟
اسپين دو نيروي خلاف جهت هم است. يعني مثبت و منفي. كه اين ها موجب حفظ اتم مي شود و تمام بنياد هستي روي حركت اسپين قرار گرفته است. كه در اين آلبوم هم آهنگ هاي مثبت وجود دارد و هم آهنگ منفي. وقتي اين ها را در كنار هم گوش مي كنيد راحت تر مي توانيد آهنگ هاي مثبت را انتخاب كنيد.
چه مي كنيد كه اجرايتان تكراري نشود؟
اجراهايم را تغيير مي دهم. حتي شده سنم را كم مي كنم. يا لحنم را عوض مي كنم.
ما تا به حال چند درصد از اجراي ايده ال شما را ديده ايم؟
اگر بخواهم راستش را بگويم چيزي حدود 30 درصد.
پس تكليف آن 70 درصد چه مي شود؟
نمي گذارند كه اجرا كنم. به  عبارتي دستم بسته است.
چرا بيشتر اجراي برنامه هاي مسابقه را به عهده مي گيريد؟
چون هيجان خاصي دارد.
شما از آن دست افرادي هستيد كه در كارتان به  نوعي ساختارشكني كرديد. اين مسأله را چقدر قبول داريد؟
اصلا اين اعتقاد دروني من است و ذاتا اين گونه هستم. معتقدم كه حداكثر بي نظمي، نظم است. عده اي مي خواهند از نظم به حداكثر بي نظمي برسند در صورتي كه خدا هم از حداكثر بي نظمي به نظم رسيده است. وقتي از بالا  به كره زمين نگاه مي كنيم همه  چيز برايمان بي نظم و شلوغ است، در صورتي كه وقتي به پايين مي رسيم، مي بينيم كه چقدر همه چيز مرتب است. مورچه ها، سگ ها، شيرها، همه و همه كار خودشان را مي كنند. كاري كه من مي كنم اين است كه ساختارها را مي شكنم و بعد آن ها را در كنار هم با يك نظم خاص دوباره مي چينم.
در كشور ما از اين كه شومن پروري كنند تا حدود زيادي پرهيز مي شود. به نظر شما دليل آن چيست؟
مشكل اين جاست كه ما اصلا نمي دانيم شومن يعني چه؟ فكر مي كنند شومن كسي است كه تنها مي آيد و حركات موزون انجام مي دهد. در صورتي كه يك شومن در درجه نخست كسي است كه كار او بداهه است و اين بداهه بايد توسط نيروهاي برتر هستي به انسان انتقال پيدا كند و اين نيرو هم بر كسي كه آدم خوبي نبوده و به پدر و مادرش و اطرافيانش احترام نگذاشته باشد منتقل نمي شود.
بايد قبول كرد كه مردم هم ديگر از اجراهاي يك نواخت و تخت خسته شده اند؟
بله دقيقا حق با شماست، چرا كه اصولا مردم ايران زود خسته مي شوند. آن ها دنبال تنوع  هستند و البته اين هم مثبت است. تنوع طلبي مردم يعني اين كه مي خواهند هرچه سريعتر به تكامل برسند. به نظر من نمي شود با مردم ايران به راحتي شوخي كرد، چرا كه آن ها كاملا با شعور و آگاه هستند.
فكر مي كنيد نسل آينده هم بتوانند با اجراي شما ارتباط برقرار كنند؟
بله چون من خودم را تغيير مي دهم حتي در سن پنجاه سالگي.
نظرتان در مورد نسل جوان امروز چيست؟
به نظر من آن ها خيلي باهوش هستند، ولي هنوز فكر آشفته و پريشاني دارند.
بهتر است كمي در مورد برنامه هاتان صحبت كنيم. از مهتاب بگوييد.
بعداز مدت ها بالاخره مسوولين تلويزيون متوجه شدند كه مي توان سريال ها را هم به صورت زنده و حتي در صد دقيقه ساخت و از اين نظر مهتاب يك نمونه عيني است. چهل درصد مهتاب اتفاقي و شصت درصد آن فكر شده بود. آقاي نيكبخت به عنوان تهيه كننده برنامه تلاش مي كردند من و آقاي رفيعي يك اجراي كاملا كمدي و پويا داشته باشيم.
اجراي مسابقه سيمرغ چه ويژگي هايي دارد؟
ببينيد اين مسابقه از همان گونه اي است كه در تمام دنيا اجرا مي شود. من سعي كرده ام در اين برنامه سنم را پايين تر از سن واقعي ام بياورم تا بتوانم با مخاطبين برنامه و شركت كنندگان ارتباط برقرار كنم.
بزرگ ترين دغدغه  شما در كار چيست؟
اين كه نتوانم مردم را ارضا كنم. و از اين كه روزي حس كنم برنامه ام آن طور كه بايد نگرفته است واقعا وحشت مي كنم.
فكر مي كنيد تاريخ مصرف محمدحسيني تا چه زماني است؟
تا وقتي كه پدر و مادرش زنده نباشند و خدا هم ديگر او را نخواهد و رهايش كند.
وقتي از دور به محمد حسيني نگاه مي كنيد، او را چطور مي بينيد؟
به نظر من هر آدمي وقتي به خودش نگاه مي كند در درجه اول وجود خدا را مي بيند. البته من بيشتر در وجود خودم شيطان را مي بينم! مي خندد به هرحال فكر مي كنم زياد هم آدم مزخرفي نباشم.
از مسيري كه تا به امروز طي كرديد راضي هستيد؟
رضايت خودم كافي نيست. چون اصولا رضايت هميشه نسبي بوده است.
دلتان براي خودتان تنگ نشده است؟
چرا. خيلي. ولي اگر بخواهم به خودم سر بزنم بايد كارم را رها كنم و بروم دنبال دل خودم.
تا كي مي خواهيد سر نزنيد؟
تا وقتي كه جبر و شرايط ديگر مي گويد بايد كار كني.
محل خلوتتان كجاست؟
كله ام، چون در آن مغزي وجود ندارد مي خندد.
چقدر اهل سفر كردن هستيد؟
خيلي. نفس سفر برايم زيباست. من سعدي را دوست دارم كه سفر كرد و حافظ را هم دوست دارم كه سفر نكرد. حافظ براي اين سفر نكرد كه خودش را دريا مي ديد. سعدي رودخانه بود و رفت گشت تا به دريا رسيد و به همين دليل هيچ كدام از آن ها راكد نماندند. سفر به معناي واقعي انسان ساز است.
براي سفر كردن كجا را ترجيح مي دهيد؟
فرقي نمي كند همه جا قشنگ است از اتيوپي گرفته تا ژاپن. من جاده را دوست دارم.
پنج كتابي كه با خود به سفر مي بريد؟
قرآن، نهج البلاغه، كشكول شيخ بهايي، تذكره الاولياء و انسان كامل.
و پنج فيلم براي سفر؟
نامنجي، ماتريكس، بربادرفته، ديوانه اي از قفس پريد جك نيكلسون، پاپيون و يك فيلم از آميتا باچان.
آخرين بار كي دچار عذاب وجدان شديد؟
يك بار يكي از بيننده ها براي ديدن من به دفترم آمدند، اما من دير رسيدم. متاسفانه ايشان هم فلج بودند. اين بيننده عزيز وقتي كه دفتر مرا ترك مي كردند يك پيغام براي من گذاشته بودند و آن اين بود كه به حسيني بگوييد خيلي آدم بي شعوري است. من به ايشان حق مي دهم. البته اين مسأله كاملا يك اتفاق بود و انگار قرار بود من دچار اين عذاب وجدان بشوم.
محمد حسيني شبيه كدام يك از شخصيت هاي كارتوني است؟
سوالتان خيلي جالب است. خودم فكر مي كنم شبيه لوك خوش شانس هستم.
اگر قرار باشد كتاب زندگيتان را بنويسيد اسم آن را چه مي گذاريد؟
مرگ. چون همه ما روزي به مرگ مي رسيم.
و اما يك جمله يادگاري؟
اسرار خدا لايق هر بي سر و پا نيست‎/ هر  بي سر و پا لايق اسرار خدا نيست.

بازگشت بچه موش ها
001947.jpg
محمد جباري
چه از كارهاي مرضيه برومند خوش مان بيايد و چه نيايد، نمي توانيم انكار كنيم كه كارهاي او بخشي از خاطرات و روياهاي كودكي ما را شكل داده اند و ساعت هاي زيادي از دوران كودكي مان را با برنامه هايي مثل مدرسه موش ها، خانه مادربزرگه و زي زي گولو گذرانده ايم. مدرسه موش ها با همه آن عروسك هاي ريز و درشتش در ذهن همه ما مانده است. مدرسه اي كه خيلي شبيه مدرسه اي بود كه خودمان مي رفتيم و بچه هايش هم شبيه هم كلاسي ها و هم نيمكتي هاي خودمان بودند. بعضي ها كپل را دوست داشتند و بعضي ها نارنجي را و بعضي ها هم بقيه اين موش هاي شيطان را. فرقي هم نمي كرد. به هر حال هر كسي بخشي از وجود خود يا دوستانش را مي توانست در اين كلاس  بيابد و با آن ها همذات پنداري كند. اين موش ها بيش از 110 قسمت مهمان خانه ما بودند و بعد هم راهي پرده سينماها شدند. آن ها به قدري محبوب بودند كه به خاطرشان صف هاي طولاني جلو در سينماها تشكيل مي شد و انقلابي در سينماي كودك ما به وجود آمد. هنوز خيلي ها اشك ها و گريه هاي كودكان را براي زخمي شدن كپل در شهر موش ها به خاطر دارند و حتي ترس كودكان از گربه سياه فيلم هنوز در ذهن ها مانده است، ولي پايان همه اين اشك ها و ترس ها خنده اي بود كه سال ها در ياد بچه ها باقي ماند. پس از اين موش هاي محبوب، نوبت به خانه مادربزرگه و مخمل و گل باقالي خانم و نوك سياه و نوك طلا رسيد تا جايي ديگر در ذهن كودكان و نوجوانان باز كنند و ترانه ها و تصويرهاي اين مجموعه تا ابد در ذهن آن ها حك شود. سري دوم اين مجموعه هم با حضور هاپوكومار با موفقيت به كارش ادامه داد. بعد از اين حيوانات جور واجور، نوبت يك موجود فانتزي تر بود كه راهش را به ميان خانه ها و قلب كودكان و نوجوانان باز كند. بينندگان مدرسه موش ها و خانه مادربزرگه حالا بزرگتر شده بودند، ولي باز هم در كنار خواهران و برادران كوچكتر خود مي نشستند و دل به شيطنت هاي زي زي گولو آسي پاسي دراكوتا تا به تا مي دادند. هيچ كس زي زي گولو را يك موجود خيالي نمي دانست. همه او را باور كرده بودند.
كپل حميد جبلي، نارنجي فاطمه معتمدآريا، دم باريك ايرج طهماسب، دم دراز راضيه برومند، گوش دراز كامبيز صميمي مفخم، سرمايي و موش موشك آزاده پورمختار، عينكي مهدي ميگاني، رضا پرنيان زاده، خوش خواب مجيد شناور شيرازي، معلم ناصر غفراني، آشپزباشي حسن پورشيرازي و رضا ژيان، مادربزرگه هنگامه مفيد، مخمل بهرام شامحمدلو، گل باقالي خانمفاطمه معتمدآريا، قوقولي خان رضا بابك، نوك سياه آزاده پورمختار، نوك طلا مريم سعادت، نبات فاطمه معتمدآريا، مراد راضيه برومند، كلاغه سعيد پورصميمي، هاپوكومار هرمز هدايت و نام هايي هستند كه در كارهاي برومند نقش آفريني كرده اند. خيلي از اين اسم ها، اين روزها آدم هاي معروفي شده  اند. بعضي از آن ها مثل مرحوم صميمي مفخم ديگر در ميان ما نيستند. بعضي ديگر معلوم نيست در كجاي اين سرزمين زندگي مي كنند و به چه كاري مشغول هستند. همه اين آدم ها روياهاي ما را ساخته اند و صدا و وجودشان را در اين شخصيت ها جاودانه كرده اند.
همه عروسك هاي شهر موش ها به جز كپل از بين رفته اند. عروسك هاي خانه مادربزرگه هم معلوم نيست در كدام انبار خاك مي خورند. اين جمله هاي تلخ بدجوري اعصاب آدم را به هم مي ريزد.
حتي باورش هم سخت  است، ولي وقتي اين جمله ها را با ناراحتي و عصبانيت از دهان مرضيه برومند بشنوي، مجبوري باور كني. به همين راحتي نشانه هاي بخشي از كودكي ات را از بين برده اند. به همين راحتي نشانه هاي يك نسل را به انبارها و موريانه ها سپرده اند. آدم مي ترسد خاطراتش هم به همين سادگي از بين برود و كودكي اش را هم به همين راحتي از دست بدهد. نكند كودكي ما در انباري ته دل مان دارد خاك مي خورد؟ نكند هر روز كه بزرگتر مي شويم، نشانه هاي سادگي و معصوميت و سرخوشي كودكي مان را از بين مي بريم؟ نكند چند سال ديگر حتي يادمان نباشد كه دركودكي به چه چيزي مي خنديده ايم؟
اين روزها خانه مادربزرگه دارد از شبكه دو پخش مي شود و نوار ويديويي و CD مدرسه موش ها هم به بازار آمده است. همه اين ها بهانه اي شد براي سرزدن به خاطرات گذشته و دوران كودكي و رفتن به سراغ مرضيه برومند و عوامل ديگر اين دو مجموعه. در دنياي پرشتاب و خفن امروز شايد اين چيزها لوس بازي به نظر برسد. هيچ كس فرصت فكر كردن به ديروز را هم ندارد، چه رسد به اين كه بخواهد به روياهاي ده بيست سال پيش بازگردد. ولي مي توان دوباره روياها را زنده كرد و زندگي را رويايي تر از گذشته كرد. بستگي به خود ما دارد. اين كه گذشته را از ياد ببريم و يا اين كه دوباره آن را زنده كنيم. نظر شما چيست؟
راستي يك خبر خوب هم بدهيم. خانم برومند مي خواهد مجموعه عروسكي ديگري بسازد. در اين مجموعه 16 قسمتي با نام تاكسي سرويس پريان با نگاهي امروزي به افسانه هاي كهن و هزار و يك شبي پرداخته شده. اين مجموعه يك كار پرهزينه است و همه چيز بستگي به تصميم مسوولان شبكه اول دارد كه برومند دوباره به عرصه كارهاي عروسكي تلويزيون برگردد يا نه. اگر همه چيز خوب پيش برود، باز مي توانيم بهانه اي براي نشستن كنار كوچكترها و تماشاي برنامه كودك شبكه اول پيدا كنيم.

لطفا نظر بدهيد
شش صفحه در مورد يكي از نوستالژي هاي دوران كودكي مان حرف زده ايم، اما جاي حرف هاي شما اين وسط بدجور خالي است. شايد حتي مثل سردبير ما، از اين مجموعه ها زياد خوشتان نيايد و بخواهيد زيرآب اين مطالب را بزنيد. با نامه يا اي ميل، حرف هايتان را با ما درميان بگذاريد.
Hamshahri.org؛JavanCinemaTV

خودمان هم حالمان خيلي خوب بود
اي كاش مي توانستيد همه اين حرف ها را با صداي خود مرضيه برومند بشنويد. صدايي كه وقتي از مدرسه مو ش ها و خانه مادربزرگه حرف مي زند، حسابي آدم را جادو مي كند
001944.jpg
با مرضيه برومند در دفتر كارش قرار گذاشتيم و شب مصاحبه با كلي هيجان و اضطراب به آن جا رفتيم. هيجان از ديدن كسي كه سال ها آثارش را ديده اي و الان مي خواهي با خودش حرف بزني و اضطراب از اين كه نكند حرفي بزنيم و سوالي بكنيم كه همراه سال هاي كودكي مان ناراحت شود. با اين همه هيجان و اضطراب وارد دفتر كوچك او در ساختماني حوالي سيدخندان شديم. ولي پس از چند دقيقه همه اين هيجان و اضطراب به شور و شوق كودكانه اي تبديل شد كه در همه لحظات گفت و گو حضور داشت. اين شور و شوق را آهنگ شاد دربه درها هم تكميل مي كرد. كاري عروسكي از اميرحسين صديق، يكي از شاگردان و بازيگران برومند كه پشت صحنه اش در اتاق بغلي داشت تدوين مي شد و آهنگ هاي شاد و شنگولش حال و هواي آن آپارتمان را حسابي عوض كرده بود. با برومند شروع به صحبت كرديم و حرف مان قبل از هر چيز به طنز كشيد و برنامه هاي طنز تلويزيوني، مقدمه اي براي ورود به دنياي برنامه هاي عروسكي برومند
يك چيز بي محتواي بي ريشه را مي گويند طنز . طنز مفهوم دارد، معني دارد. چرا مي گويند سريال طنز؟ اصلا يعني چي؟ برنامه طنز يعني چي؟ حالا من با كلمات كار ندارم و اين كه بگوييم طنز چيست، هجو چيست. چون هزاران تعريف هست كه ممكن است بين علما هم اختلاف باشد، ولي طنز يعني خودش ظريف، يعني نكته سنجانه، يعني اين كه يك گوشه نگاه اجتماعي دارد و دارد نقد مي كند، دارد به جايي نيشي مي زند و يا وضعيت نابه هنجاري را جور ديگري نقد مي كند. لبخند به لب مي آورد، ولي توي روح آدم اثر مي گذارد و آدم را به فكر وادار مي كند. به اين مي گويند طنز.
حالا كه از طنز و سليقه طنزتان صحبت شد، چه توي ايران و چه توي فيلم هاي خارجي، چه فيلم هايي را مي پسنديد؟
من فيلم هاي ايتاليايي و نئورئاليست ها را خيلي مي پسنديدم. فيلم هاي كمدي ايتاليايي را خيلي دوست داشتم. كارهاي جرمي و ويتوريوگاسمن و نينو مانفردي كه همين امسال فوت شد. سليقه ام آن هاست و فكر مي كنم فضاشان هم به ما خيلي نزديك است. ما نمي توانيم طنز كلامي را در نمايش ها ي مان ناديده بگيريم. اصولا فرهنگ شفاهي  ما خيلي قوي تر است. به هر حال ادبيات وشعر و حتي طنز توي شعرها مان قوي تر از نمايش مان است. من مي گويم در نمايش طنز، ديالوگ  همان قدر نقش دارد كه حركت نقش دارد، پنجاه  پنجاه. نمي توانيم بگوييم اين طنزكلامي است، پس خوب نيست و سينما فقط بايد act باشد. من به اين معتقد نيستم. فكر مي كنم كلام خيلي مهم است.
001938.jpg
متن هاي فوق العاده بامزه بود. خودمان از خنده مي مرديم. خودمان هم حال مان خيلي خوب بود. توي استوديو وقتي ضبط مي كرديم، چقدر مي خنديديم. روابط بين خودمان هم خوب بود و درگير مشكلات عديده نشده بوديم
خب، اگر اجازه بدهيد يكي بزنيم به قديم و بيست سي سال پيش كه شما دانشجوي رشته تئاتر شديد فكر كنم سال 1348 و بعد هم رفتيد توي كار عروسكي. اصلا بگوييد چي شد كه
كه پريدم توي كار عروسكي؟ باخنده
بله، پريديد توي كار عروسكي. علاقه تان از كجا آمد؟ اصلا اولين عروسكي كه خريديد يادتان هست؟
عروسكي بود كه به اش پنج زاري مي گفتيم . عروسكي كه يك زن بود. كوچولو و پلاستيكي بود و به اش مي گفتند پنج زاري. از اين نوع عروسك ها زياد بود. همه بچه ها داشتند، اما لخت بود. مي گرفتند و بعد هم مادرها و اطرافيان برايش لباس مي دوختند. همسايه ما دختري داشت كه از من بزرگ تر بود. دوست خواهرم بود. الان هم گاهي وقت ها مي بينمش؛ خانمي بود به اسم زري كه اسم خانوادگي اش را هم اگر يادم بيايد مي گويم . روح الامين.
خوب يادتان مانده!
آره، زري بود كه تا ده سال پيش هم مي ديدمش و گاهي هم رفت و آمد خانوادگي با هم داشتيم. زري براي ما لباس مي دوخت، براي عروسك من مايو دوخته بود، لباس خانه، لباس بيرون و حتي لباس عروس؛ لباسي با تور و پولك دوزي، و من با اين عروسك دنيايي داشتم. لباس هايش را عوض مي كردم و .
اسمش را چي  گذاشته بوديد؟
يادم نمي آيد اصلا اسم داشته باشد. اسم نداشت. البته كلا خيلي عروسك باز نبودم. مثل آن دخترهايي نبودم كه دايما با عروسك ور مي روند. بيشتر توي كوچه بازي مي كردم، گرگم به هوا ، قايم باشك. توي محله مان بقالي وا مي كردم، قوطي واكس ها را ترازو مي كردم و بيسكويت خرد شده و آلبالو خشكه مي فروختم. دكان وا مي كردم! كرم ابريشم نگه مي داشتم. از درخت بالا مي رفتم.
حسابي شيطان بوديد.
آره، خيلي شيطان بودم، البته مهمان بازي و اين حرف ها هم مي كرديم؛ مادرم تو گوشه حياط قاليچه اي مي انداخت از اين قابلمه  كوچولوها داشتيم و پلو درست مي كرديم با گوجه فرنگي. با اين عروسك هم بازي مي كرديم.
الان چقدر به دوران كودكي تان وابسته هستيد؟
به خاطرات دوران كودكي خيلي وابسته ام. خيلي از كاراكترهايي كه توي كارهام مي آيند، هنوز همان ها هستند. تاثير شديدي روي من گذاشته اند. آدم ها را از زمان گذشته خيلي خوب به خاطر دارم؛ هر آدمي هم با ويژگي هاي مخصوص خودش.
001935.jpg
اين پيرزن كنار عكس مادربزرگه ننه حليمه است. ننه حليمه ديگر كيست؟ يك پيرزن خوش چهره و بامزه با چشم هاي آبي و صورت پرچروك و خانه اي پر از حيوانات جور واجور كه شخصيت مادربزرگه از او مي آيد. حتي تكيه كلا م هاي مادربزرگه همان تكيه كلا م هاي ننه حليمه است. اگر از ننه حليمه بيشتر مي خواهيد بدانيد مصاحبه برومند را بخوانيد. ننه حليمه دو سال پيش مرد
نگفتيد چطور پريديد توي كار عروسكي؟
من از دوران دبستان به كار تئاتر علاقه داشتم. توي دبستان گروه تئاتر داشتم و آن جا هم كارگرداني مي كردم تا اين كه آمدم دبيرستان و با سوسن تسليمي هم كلاس شدم. ما دوتا خيلي دوست بوديم. دايما هم با هم كار مي كرديم، مثلا با هم مي نوشتيم، بعد او بازي مي كرد و من كارگرداني مي كردم. از اول هم من بيشتر كارگرداني مي كردم. بعد هم تا فهميديم رشته تئاتر هست، تصميم گرفتيم برويم در رشته تئاتر درس بخوانيم. در دوران مدرسه هم هميشه توي گروه هاي تئاتري بازي مي كرديم. توي تهران برنده مي شديم و اردو مي رفتيم. حدود 16 15 ساله كه بودم راديو ما را براي برنامه جوانان انتخاب كرد. مي رفتيم آن جا تئاتر راديويي بازي مي كرديم.
تئاتر زنده بود؟
نه، ضبط مي كردند. بعد به دانشگاه آمديم و سال سوم دانشگاه بودم كه در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، اولين گروه تئاتر مخصوص بچه ها تاسيس شد و ما چهار پنج نفر را انتخاب كردند. اين گروه، يك كارگردان امريكايي داشت به اسم دان لافون. من بودم و سوسن فرخ نيا و بهرام شاه محمدلو كه الان شوهر خواهرم است. علي رضا هدايتي كه الان در ايران نيست و رضا بابك و اردوان مفيد برادر بهمن مفيد. ما گروهي درست كرديم و شروع كرديم به تمرين. براي بچه ها توي كتاب خانه ها اجراهاي متعدد داشتيم. مسافرت مي رفتيم و اجرا مي كرديم. حتي يك سري تمرينات براي تربيت مربي هاي تئاتر داشتيم. خيلي از كساني كه الان بازيگرند، شاگرد مربي هايي هستند كه ما تربيت كرديم. يك آقايي از آلمان آمد. اهل چك بود. از آن فراري هايي كه توي آلمان زندگي مي كرد. اسمش اسكار باتك بود. آمد تا كمك كند يك دانشكده عروسكي تاسيس شود. همزمان با هم يك سري كارهاي آموزشي عروسكي بود كه نتيجه اش اين شد كه ما يك كار عروسكي اجرا كرديم. عروسك هايش را هم خودمان ساخته بوديم. بعدها ما دعوامان شد و از كانون بيرون آمديم كه خيلي ماجرا داشت، ولي خب ديگر، با عروسك و دنياي عروسكي آشنا شده بوديم. پيش از آن با نمايش عروسكي مدرن فقط در كارهاي نصرت كريمي و آقاي شاكي آشنا شده  بوديم. عروسك هايي هم كه توي فيلم هاي انيميشن ازشان استفاده مي شد، تك فريم بودند. عروسك هاي حركتي و ماپت و پايت و اين چيزها نبود. عروسك هاي سنتي هم كه عروسك هاي خيمه شب بازي بود، ولي با حضور در كانون و تمرينات اسكار باتك با عروسك هاي انگشتي، دست كشي و نخي آشنا شده بوديم و خودمان هم تجربه حادثه در شهر عروسك ها را داشتيم. بعد از كانون، به كمك داوود رشيدي يك گروه براي تلويزيون تاسيس كرديم. اين اولين گروه مخصوص تئاتر براي بچه ها در تلويزيون بود . كدو قل  قلي را كار كرديم كه رضا بابك كارگردانش بود و باران، باران، گل باران و كلاه و شال و اره و دزد و رنگ قرمز و كارهاي ديگري كه گاه گداري توي آن ها از يك عروسك استفاده مي كرديم، اما همچنان عروسك ها توي ذهن من بودند. بعد از انقلاب من در دوراني كه نمي دانستم چه كار بايد بكنم، شروع كردم به عروسك ساختن با مواد خيلي پيش پا افتاده. همه اش دلم مي خواست با اين عروسك ها، يك كاري بكنم، تا اين كه نمايش يك، دو، همه با هم و ديو چو بيرون رود را كار كردم كه عروسك هايش را مرحوم كامبيز صميمي ساخته بود.
عروسك ها توي انبار تلويزيون نابود شد. هرچي گفتم اين ها را بدهيد من نگه دارم، و الان جنازه شان آن جاست 
عيدي بود كه موشك باران بود. خيلي عجيب بود. همه تهران را خالي كرده بودند، ما ايستاده بوديم و مونتاژ مي كرديم. وقتي اطراف شبكه 2 را با موشك زدند، من آن تو بودم 

ديو چو بيرون رود كار تلويزيوني بود؟
كار صحنه بود، ولي تلويزيون آن را ضبط كرد و بارها و بارها پخش كرد كه شخصيت هايش شاه، فرح، ازهاري و بودند و براي اولين سال گرد انقلاب پخش شد. البته من و حميد جبلي مشتركا كارگردان كار بوديم.
خيلي وقت است ديگر پخش نشده.
بعد از اين يكي دو تا كار عروسكي، مدرسه موش ها پيشنهاد شد.
طرحش از كي بود؟
مدرسه موش ها بخشي از يك جگ نگ بود كه در سال 60 ساخته شد. جنگي بود براي تشويق بچه ها به مدرسه رفتن. مرحوم بهبهاني بخش نمايشي مدرسه موش ها را نوشته بود. ده يازده قسمت بود. آقاي وحيد نيكخواه آن زمان مسوول گروه كودك شبكه يك بود و از من خواست اين بخش را كار كنم. البته فكر كنم پيشنهاد آقاي مودبيان بود. چون داريوش مودبيان جنگ كار مي كرد و من قبول كردم. البته متن ها، خيلي بي رنگ بود و كاراكترها غير از كپل و دم باريكهنوز شكل نگرفته بودند. متن  ها را تا چند وقت پيش هم نگه داشته بودم. بعد ديگر جا نداشتم، دور ريختم.
001953.jpg
حيف شد.
آره، چون ارزشش را داشت توي يك موزه اي نگه داري شود، ولي من نمي توانستم.
به خصوص كه اين كاركه با نسل هاي بعدي هم ارتباط برقرار مي كند.
بله، آن زمان رييس واحد نمايش سعيد پورصميمي بود كه خيلي هم بداخلاق بود و من هم ازش مي ترسيدم! به من گفت اين بايد خيلي خوب كار شود. ما هم خيلي جدي هنرپيشه ها را انتخاب كرديم و تمرين  زيادي كرديم تا كاراكترها وصداها درآمد. خيلي تمرين كرديم. اين روزها كمتر اتفاق مي افتد كه كسي تمرين  كند، اما ما تمرين هاي متعددي گذاشتيم تا اين شخصيت ها را درآورديم و رنگ آميزي شان كرديم. به طور همزمان، با كمك دوستي به نام رضا پرنيان زاده كه دوست حميد جبلي و ايرج طهماسب بود كه الان در فرانسه است، من شروع كردم به عروسك ساختن. دوتايي عروسك ها را ساختيم و لباس هايش را هم خودم دوختم. مثلا سرمايي اين جوري شكل گرفت كه موش ها را ساخته بوديم، بعد خانم برادر من صوفيا محمودي كه نويسنده و مترجم است يك روز آمد آن جا و يكي از موش ها را برداشت و سرش كلاه گذاشت . گفت بيا ببين اين چقدر بامزه شده، انگار سردشه بعد اين شد مثلا سرمايي.
مي توانيد يكي يكي بگوييد كه هر كدام از اين موش ها از كجا آمدند؟
كپل كه از اول توي متن بود. يك موش چاق تپل و پرخور. نارنجي مثلا لوس و نازك نارنجي و بچه پول دار است و هم اش مي گويد ايش، به من نزديك نشيد! يك چيز جالب به تان بگويم. من توي دبيرستان، همان سال هاي اول، تئاتري كار كردم كه خيلي شبيه مدرسه موش ها بود. يك اكابر بود، سوسن تسليمي معلم بود و بقيه هم شاگرد بودند. كاراكترهاي مختلفي توي اين اكابر بودند. مثلا معلم به كلاهش مي زد و از كلاهش خاك بلند مي شد. براي اين كه آن زمان يك ببرازخاني بود كه لباس تئاتر اجاره مي داد، لباس هاي گند و كثافتي! هر چي لباس بود گرفته بوديم. مثلا يكي از آن ها لباس دريا سالار بود. بعد آن را تن يكي كرده بوديم. طرف دريادار بود، ولي سر كلاس اكابر نشسته بود. مدرسه موش ها  خيلي شبيه آن نمايش شد. خلاصه، يازده قسمت مدرسه موش ها را ضبط كرديم. خانم برادرم اين شعر را نوشت : مي رم مدرسه، جيبام پر فندوق و پسته و و محمد رضا عليقلي هم همين طوري آهنگي روي شعر گذاشت كه اين جوري بخوانند. بعد كه پخش شد فردايش ديدم بچه ها دارند توي كوچه اين آهنگ  را مي خوانند. چشم هايم چهارتا شده بود. حتي آهنگش يادشان بود. به همين دليل سال بعد كه سري دوم آن را ساختيم، موسيقي هم روي آن گذاشتيم. آن يازده قسمت خيلي گرفت. خانم پورمختار آن موقع توي آن كار نبود. خانم پورمختار از دوستان من بود كه فعاليت تلويزيوني هم نداشت. آن موقع زنگ زد به من و گفت: اين كار تو تلويزيون مال كيه؟ خيلي جالبه! من گفتم: اين كار مال منه! كه توي سري هاي بعد، خانم پورمختار آمد هم به جاي موش موشك حرف زد و هم به جاي سرمايي. اين مدرسه موش ها واقعا يك كار گروهي بود كه خارج از سيستم تلويزيون اتفاق افتاد. تهيه كننده كار اصلا اطلاعي نداشت كه ما داريم چه كار مي كنيم. همه كارها را خودمان مي كرديم و خلاصه كار گرفت و هر روز طرف دارانش بيشتر مي شد و در نتيجه 105۱۰۴، قسمت ديگر هم ضبط و پخش شد.
من توي دبيرستان، همان سال هاي اول، تئاتري كار كردم كه خيلي شبيه
مدرسه موش ها بود. يك اكابر بود، سوسن تسليمي معلم بود و بقيه هم
شاگرد بودند

متن ها را كي مي نوشت؟
متن ها را آقاي بهبهاني با كمك ما مي نوشت. گاهي او مي نوشت و ما بازنويسي مي كرديم. گاهي هم ما پيشنهاد موضوع مي داديم و او مي نوشت. بعد از اين كه كاراكترها شكل گرفت، ديگر يك كار متقابل شد. او هم تاثير مي گرفت و براساس كاراكترهاي جديدي كه خلق مي كرديم مي نوشت. گوش دراز و سرمايي و خوش خواب، بعدها به كار اضافه شدند.
اصلا فكر مي كرديد كه ساخت آن را تا صد و چند قسمت ادامه بدهيد؟
نه، اصلا. ما فكر مي كرديم يازده قسمت مي سازيم و مي رود پي كارش.
پخش مدرسه موش ها تا كي ادامه داشت؟
تا سال 63. براي اين كه در سال 63 من رفتم شهر موش ها را ساختم و از آن به بعد ديگر توليد نشد.
بين شخصيت هاي مدرسه موش ها با كدام يك ارتباط بهتري برقرار كرديد؟
دم باريك را خيلي دوست داشتم.
چرا؟
خيلي بامزه بود. خيلي بدبخت بي چاره بود! كپل به اش خيلي زور مي گفت. شخصيت دم باريك ظرايفي داشت كه بخشي از آن به ايرج طهماسب بر مي گشت كه نقش را خوب درآورده بود و همچنين حركت دادنش؛ بچه ها خودشان عروسك ها را حركت مي دادند.
حرف هم كه مي زدند و
ما اول صدا را ضبط مي كرديم . بايد از آقاي منوچهر رياحي هم ياد كنم كه توي استوديو بل صداها را خيلي خوب ضبط مي كرد. دور صدا را تند مي كرديم.
براي درآمدن صداي عروسك ها، آن را تند مي كرديد؟
آره ديگر. صداهاي شان اين نبود. صدا را تند مي كرديم. اين ها يك كم كندتر حرف مي زدند. بعد تندش مي كرديم تا جنس صداي شان نازك شود. وگرنه صداي واقعي آن ها كه اين جوري نيست.
فكر مي كنيد چرا مدرسه  موش ها اين قدر ماندگار شده؟
شايد يكي از دلايل آن كم بود اين نوع برنامه ها بود. آن زمان برنامه هاي توليدي كم داشتيم و فيلم هاي خارجي هم نشان نمي دادند. ديگر اين كه بچه ها هر كدام خودشان را در اين ها پيدا مي كردند. بعد هم خب كار خوبي بود ديگر. كار بامزه اي بود. شخصيت ها بامزه بودند. متن ها بامزه بودند. مثلا 13، 14 قسمت عيد اين ها مي روند مسافرت، متن هاي اين قسمت فوق العاده بامزه بود. واقعا متن هاي شيريني بود. من الان يادم مي آيد. خودمان از خنده مي مرديم. به هر حال مي داني، خودمان هم حال مان خيلي خوب بود. توي استوديو وقتي ضبط مي كرديم، چقدر مي خنديديم. روابط بين خودمان هم خوب بود و درگير مشكلات عديده نشده بوديم
توي هر كار موفقي همين طور است. يعني وقتي پشت صحنه كاري خوب بوده خود كار هم خوب از كار درآمده
پشت صحنه خيلي تاثير دارد، خيلي. خانه مادربزرگه هم همين طور بود.
قبل از اين كه برويم به سراغ خانه مادربزرگه، ساخت شهر موش ها توي دوران اوج مدرسه موش ها بود ديگر، درست است؟
بله.
چه طور شد آقاي طالبي به عنوان يكي از كارگردان هاي شهر موش ها مطرح شدند؟
من از طريق آقاي جبلي با آقاي طالبي آشنا شدم و براي همكاري و كمك از او دعوت كردم. چون من تجربه اي در زمينه كار تصويري نداشتم. كارگرداني هنري مي كردم. وقتي خواستيم شهر موش ها را كار كنيم، راه سختي در پيش داشتيم. چون براي اولين بار عروسك ها را مي خواستيم به داخل طبيعت و فضاي باز ببريم. صحنه پردازي و جاي گذاري عروسك ها توي طبيعت خيلي كار مشكلي بود. ابتدا آقاي طالبي را به عنوان دستيار دعوت كردم. بعد ديدم جوان خوبي است و علاقه مند است، گفتم تو هم كارگردان باش. نيمي از اختيارات خودم را به او دادم. خيلي هم برايم اهميت ندارد كه اين كار را به اسم چه كسي مي نويسند. ولي نامردي است كه بنويسند كارگردان محمدعلي طالبي.
چه كسي پيشنهاد فيلم شهر موش ها را داد؟
آقاي اعلامي بود. با آقايي كه در فيلم نقطه ضعف سرمايه گذاري كرده بود و خودش هم نقش اول داشت. اسمش يادم نيست. اين ها ما را دعوت كردند، گفتند بياييد فيلم مدرسه موش ها را بسازيد. گفتيم ما فيلم بلد نيستيم ! گفتند نه، اين خيلي خوب است و بياييد فيلم سينمايي اش را بسازيد. فكرشان خيلي خوب كار مي كرد. من و آقاي جبلي و آقاي صميمي مفخم رفته بوديم براي صحبت و بالاخره گفتيم باشد. گفتند بودجه لازم را هم برآورد كنيد. ما رفتيم حساب كرديم و گفتيم يك ميليون و دويست هزار تومان . گفتند خيلي گران است. گفتيم اين خيلي ارزان است. بعد گفتيم چرا خودمان اين فيلم را نسازيم. آن موقع بنياد فارابي تازه مي خواست تشكيل شود. آقاي انوار هم چون رييس خود من بود، پيش او رفتيم و گفتيم مي خواهيم فيلم بسازيم. گفتند برويد بنياد فارابي. خلاصه رفتيم آن جا و آن ها هم گفتند خيلي خوب است و اصلا ما سرمايه گذاري مي كنيم و تهيه كننده كار شدند.
فروش هم كه فوق العاده بود.
من اتفاقا از ازدحام مردم جلو در سينماها عكس دارم. واقعا فوق العاده بود، ولي تو جيب ما كه نرفت! با خنده خيلي از جاها كه بايد به ما پول مي دادند، ندادند. مثلا ما كه تعهدي در مورد نوار صداي فيلم نداشتيم. نوار قصه را درست كرديم و تحويل شان داديم و آن ها هم گفتند ممنون. به ما هم چيزي نرسيد. ما استفاده اي در زمينه مالي نكرديم، ولي در آن زمان به درد سينماي ما خيلي خورد.
هيچ وقت استفاده تجاري از اين عروسك ها نكرديد؟
من معتقدم كه با كالاي فرهنگي بايد تبليغ كالاي فرهنگي كرد، نه تجاري. به خود من كلي پيشنهاد شد. همان سال كه تازه مي خواستم فيلم را بسازم، از طرف شركتي به من مراجعه كردند و گفتند يك ماشين به ات مي دهيم، شما هم به ما عكس بدهيد، من با اين كه خيلي هم بي پول بودم، قبول نكردم. ولي متاسفانه، دست هاي پنهان باعث شد يك تيزر زمزمي با اين عروسك ها بسازند. به من و اطرافيانم مراجعه كردند، ولي من اجازه ندادم. بعد گويا با همكاري آدم هاي ديگري تيزر را ساختند . يعني عروسك ها را يك نفر در تلويزيون به شان داده بود.
خانه مادربزرگه سروكله اش از كجا پيدا شد؟
بعد از اين كه آقاي نيكخواه به شبكه 2 آمد، دوباره ياد مدرسه موش ها و موفقيتش افتاد و من و آقاي بهبهاني را خبر كرد كه بياييد يك كار مشترك ديگر بكنيد و مهمان ناخوانده را پيشنهاد داد. من گفتم مهمان ناخوانده تكراري شده، چون خودم هم همان موقع در تئاتر مهمان ناخوانده به كارگرداني نصرت كريمي بازي مي كردم كه بعدها فيلمش را هم ساختند. به آقاي نيكخواه گفتم كه من فكري دارم كه نگاهي به مهمان ناخوانده هم دارد. حالا اين فكر از كجا آمده بود؟ از يك پيرزن روستايي در انزلي، نزديك ويلايي كه ما خيلي به آن جا مي رفتيم. توي اين ده، ننه حليمه اي زندگي مي كرد كه يك پيرزن خوش چهره و بامزه بود؛ كوچولو، با چشم هاي آبي، از اين صورت هاي پر از چروك. ما خيلي دوستش داشتيم. قابله ده بود. توي خانه اش گاو داشت، مرغ داشت، گربه داشت، اردك داشت. از صبح كه پا مي شد با اين ها حرف مي زد: جان قربان، تو بيا اين جا، چي  مي خواي؟
فضاي خانه ننه حليمه را دوست داشتم. چون مي ديدم سگ هست، گربه هست، جوجه هست، ولي گربه نمي پريد جوجه را بخورد. با هم دعوا نمي كردند، يك زندگي مسالمت آميز با هم داشتند. مي گفتم چه خوب بود آدم ها هم مي توانستند اين طوري كنار هم زندگي كنند! پاچه همديگر را نگيرند. البته حضور ننه حليمه باعث شده بود چنين فضايي به وجود بيايد. گفتم ننه حليمه را بسازم. با كامبيز صميمي رفتيم و از ننه حليمه عكس گرفتيم و باهاش حرف زديم و فضاي خانه را بازسازي كرديم و عروسك را هم از روي ننه حليمه ساختيم. بعدا عكس مادربزرگه را به ننه حليمه داديم، زده بود به ديوار خانه اش، مي گفت اين منم!
عكسش را داريد؟
عكس دارم. خيلي ناز بود. دو سه سال پيش مرد. خيلي بامزه بود. تكيه كلام هاي مادربزرگه هم مثل ننه حليمه بود، مي گفت ننه قربان، جان قربان. تالشي بود، ولي توي انزلي زندگي مي كرد.
بازتاب خانه مادربزرگه چطور بود؟
عميق تر از مدرسه موش ها بود. به تدريج آمد و رفت ميان خاطره هاي مردم. يكهو نگفتند واي اين چقدر خوبه. شايد به خاطر زمانش هم بود، جنگ و موشك باران. من يادم هست موقع ساخت سري اول مي خواستم برسانم تا بچه ها حتما برنامه داشته باشند. عيدي بود كه برنامه موشك باران بود. خيلي عجيب بود. همه تهران را خالي كرده بودند، ما ايستاده بوديم و مونتاژ مي كرديم. وقتي اطراف شبكه 2 را با موشك زدند، من آن تو بودم. يك مدت هنگام موشك باران، دستگاه را خاموش مي كرديم و به زيرپله مي رفتيم. بعد كه ديدم هي بايد دستگاه را خاموش كنيم، زيرپله هم نمي رفتيم. پناهگاه كه نداشتيم. شهريار بديعي كارگردان تلويزيوني اين كار بود. خانم موسوي زاده هم تهيه كننده بود و هر دوتاشان هم همكاران فوق العاده اي بودند. موسيقي آن را بهرام دهقان يار ساخت كه اولين كارش بود؛ يك جوان هجده  نوزده ساله بود. بيشتر شعرهايش را خانم هنگامه مفيد گفت و يك مقداري اش را هم من گفتم. من و خانم مفيد با همديگر خيلي خوب شعر مي گوييم! يك خط من، يك خط او! صحنه و دكور كار آقاي صميمي بود. كار گروهي فوق العاده اي بود. تقريبا تمام عروسك سازان مطرح كار كردند. مثلا مخمل را آقاي بزدوده ساخت. البته از روي خميري كه خانم سعادت رويش كار كرده بود و آقاي كريمي و آقاي عبدالله اسكندري هم رويش نظر داده بودند. وقتي مي خواستيم مخمل را بسازيم، يك گروه درجه يك را جمع كرديم كه نظر بدهند. چون گربه ساختن خيلي سخت است. خلاصه اسفنجش را آقاي بزدوده از روي خمير ساخت و رنگ آميزي اش را خانم سعادت انجام داد برخي از اين عروسك ها را خانم محبوب ساخته، بعضي را رحيم دوستي ساخته ويك جمع خيلي خوب توي كار ساختن عروسك ها كمك كردند. عروسك هاي فوق العاده خوبي دارد. يعني داشت.
براي چي داشت؟
چون توي انبار تلويزيون نابود شد. هرچي گفتم اين ها را بدهيد من نگه دارم، گفتند نه، بايد رسيد انبار و آرشيو بدهيد و نابود كردند، تكه تكه كردند، و الان جنازه شان آن جاست. بعد من زي زي گولو را ديگر ندادم. زي زي گولو سالم است. الان پهلوي من است.
عروسك هاي مدرسه موش ها چطور؟
آن ها پهلوي من نيستند. البته چون عروسك هاي مدرسه موش ها پارچه اي هستند، ممكن است چيزي ازشان باقي مانده باشد، ولي عروسك هايخانه مادربزرگه اسفنجي بودند، بايد دور از نور و حرارت در نايلون و دور از فشار نگه داري شوند، اگرنه پودر مي شوند. همين عروسك هاي شهر موش ها را بنياد فارابي از ما گرفت. من فقط كپل را ندادم. كپل الان توي موزه سينماست. بقيه عروسك ها نيست و نابود شدند. بعضي ها مي گويند يك چيزهايي از آن ها در شهرك سينمايي باقي مانده. الان مخمل كجاست؟ مادربزرگه كجاست؟
تو كارهاي عروسكي تان كدام را بيشتر از همه دوست
داريد؟
سكوت طولا ني

همه اش مثل بچه هاي تان مي ماند؟ جواب معمول همه!
نه. مادرم مي گفت اولاد حكم فرزند را دارد! نمي توانم بگويم. براي همه آن ها مي گويم كاش آن را اين طوري ساخته بودم. مثلا الان كه مي بينم، مي گويم چرا اين قدر خانه مادربزرگه كند است، چرا از سه دوربين استفاده كردم، كاش تك دوربين كار كرده بودم. چرا اين عروسك را اين طوري نساختم. اين جوري نگاه مي كنم.
چند وقت به چند وقت كارهايتان را نگاه مي كنيد؟
خيلي به ندرت. مثلا دو  سه سال پيش براي بزرگ داشتم در اصفهان، مجبور بودم يك سري از اين ها را ببينم و مجموعه اي درست كنم. خيلي از آن ها را نمي بينم، ولي توي جواب سوال قبل تان بگويم كه خانه مادربزرگه را خيلي دوست دارم. يعني موضوعي است كه خيلي به اش فكر مي كنم. جامعه ما نيازمند مطرح كردن چنين موضوع هايي است. چون آدم ها خيلي به هم بد مي كنند. در كنار هم نمي توانند زندگي كنند. خيلي فردي شده. هر كسي مي خواهد گليم خودش را از آب بيرون بكشد. خيلي فاجعه است. تجلي آن هم توي ترافيك ماست. مشكل ترافيك ما فرهنگي است. اگر آن حل شود، مشكل  ترافيك هم حل مي شود و

گفت وگو با مرضيه برومند ادامه داشت: از كار ماندگار ديگر برومند، زي زي گولو حرف زديم و از 12 زي زي گولويي كه عادل بزدوده براي اين برنامه ساخت تا زي زي گولوي اصلي شكل گرفت. بحث به كارهاي غيرعروسكي برومند هم رسيد: آرايشگاه زيبا، خودرو تهران 11، هتل و مجموعه هايي كه مثل كارهاي عروسكي او، در ذهن ها جاي خوبي براي خود باز كرده اند و هنوز پس از چند بار تكرار و تماشا، طراوت شان را حفظ كرده اند و آدم را به خنده مي اندازند. از خسيس نبودن برومند در زمينه قصه هاي سريال هايش گفتيم و اين كه او آب به داخل قصه نمي ريزد و براي يك قسمت سريال، چنان قصه پروپيماني تدارك مي بيند كه ديگر كارگردانان و تهيه كنندگان با آن يك مجموعه سي  چهل قسمتي مي سازند. از بازي هاي خوب مجموعه هاي او و قدرت او در بازي گرفتن صحبت كرديم و صحبت به تلويزيون هم رسيد. او تلويزيون را ترجيح مي دهد و عقيده دارد كار در تلويزيون مشكل تر از كار در سينماست. اصلا در تلويزيون مخاطب معني دارد و سينماي ما مخاطبي ندارد و او از كساني كه به عنوان پز روشنفكري تلويزيون نگاه نمي كنند، خوشش نمي آيد.
به زودي مجموعه اي را با عنوان پنجره به تهيه كنندگي آقاي محمد مسعود خواهم ساخت. اين كار در ارتباط با جوان هاي شهرستاني است و هر قسمت آن در مورد يك جوان در يك شهر به خصوص. متن هاي اين كار را هم آقاي توحيدي نوشته اند. ما براي اين كار سه دوره سفر رفتيم و دو دوره ديگر هم در پيش داريم. در واقع ايران را مي گرديم. خوش بختانه مسوولان شبكه 3 هم همكاري خوبي با ما داشته اند.
برومند حرف هاي ديگري هم زد و اي كاش مي توانستيد همه اين حرف ها را با صداي خودش بشنويد. صدايي كه وقتي از مدرسه مو ش ها و خانه مادربزرگه حرف مي زند، حسابي آدم را جادو مي كند؛ بايد بوديد و برق چشم هايش را مي ديديد.

خوشبختي از رو ديوارسر مي كشه تو خونه 
001941.jpg
نفيسه مرشدزاده 
قوقولي خان و خانواده اش پشت درند. كوچه تاريك است. ضربه نوك خروس به در چوبي. مادربزرگه از توي خانه داد مي زند: ننه قربان . دارند در مي زنند؟
در سكوت بين ضربه ها، اتاق ما ساكت مانده. من با دل شوره به خطوط صورت بچه هايم نگاه مي كنم. گوشم به صداي تلويزيون است و چشمم به حالت هاي دختر و پسر كوچكم. توي ايوان، مخمل، گربه مادربزرگه پتو را مي كشد روي سرش و غرغر مي كند. قوقولي خان مي گويد: يعني باز اشتباه آمديم؟
هول دارم. از وقتي شعر تيتراژ را شنيدم و قابلمه كفي را توي ظرف شويي ول كردم، از همان موقع كه داد زدم بچه ها بياييد تلويزيون يك برنامه قشنگ دارد، از همان وقتي كه دخترم گفت مگر شما قبلا اين را ديده ايد، از همان وقت اين هول افتاده به جانم. نكند به نظر بچه هايم خيلي بي مزه باشد؟ نكند ما آن وقت ها نديد بديد بوديم كه وجب به وجب اين خانه اين قدر براي مان رويايي بود؟ آن وقت ها كه اين قدر فيلم و كارتون هاي رنگ و وارنگ فراوان نبود. نبايد اين قدر با هيجان مي گفتم كه بچگي هايم عاشق اين برنامه بودم.
لاي در باز مي شود. قوقولي خان با هيجان مي پرسد: خانه مادربزرگه اين جاست؟ مخمل، خواب آلود و بي حوصله مي گويد: اشتباه آدرس دادند به تان. ما اين جا مادربزرگه نداريم! در بسته مي شود.
هر بار كه با شوق و ذوق زيادي از طعمي توي بچگي ام حرف زدم و بعد بچه هايم غريب و مسخره نگاهم كردند، تنها شده ام. مثل اين بوده كه توي بازي كامپيوتري آدم را با كليد راست پيما يا چپ پيما از قهرمان بازي دور كنند و ببرند تا آخر صفحه و از بازي خارج كنند. چون ديگر بازي از  آن مرحله گذشته.
دوباره نوك مي زنند به در قديمي. مخمل از اين پهلو به آن پهلو مي شود: نصفه شبي دست از سرمان بر نمي دارند. اضطراب لاي تك تك خطوط صورت پسرم پيداست. مي بينم كه چه حسي گرفته. چيپس توي دست دخترم، بين كاسه و دهانش مانده. فكر مي كردم مخمل و مادربزرگه و جوجه ها از نمو و هيولاهاي كارخانه و كابوي داستان اسباب بازي مي بازند. مي ترسيدم باقالي خانم، مرغ مادربزرگه، پيش مرغ هاي امريكايي امروزي چيكن ران كم بياورند، ولي هيجان آمده تو فضاي اتاق و من خوشحالم. كسي پيدا نيست، اما صداي مادربزرگه از دالان پشت در مي آيد: آمدم جانم، آمدم ننه قربان.

گفت و گو با صداهاي مدرسه موش هاوخانه مادربزرگه
ازنارنجي زود رنج تا نوك طلا ي بامزه 
001956.jpg
نرگس جاجرودي 
اگر يادتان باشد، در مدرسه موش ها انواع موش ها با شخصيت هاي مختلف تو سر و كول هم مي زدند. يكي از اين موش هاي بامزه نارنجي بود؛ يك بچه موش نازپرورده و  پول دار كه يك تكيه كلام داشت: ايش.فكر مي كنيد چه كسي به جاي اين موش حرف مي زد؟ شايد باور نكنيد كه فاطمه معتمدآريا جاي نارنجي حرف مي زده و عروسك گردان آن بوده است.با او تماس گرفتيم. با اولين بوق تلفن، جواب مان را داد، درجواب اين سوال كه از حس تان در مورد اين كار بگوييد گفتند: من با خودم عهد كرده ام كه هيچ وقت با خبرنگاران مصاحبه نكنم. به همين دليل با شما هم نمي توانم مصاحبه كنم! با خندهحتي راضي نشدند خاطره اي از اين كار براي ما بگويند. چون عهد كرده ام صحبت نكنم، كوشيده ام خاطرات كارهايم را هم از ذهن پاك كنم.
اما به سراغ موش بعدي كه كپل به آن خيلي علاقه مند بود رفتيم. درست حدس زديد آشپزباشي مدرسه موش ها كه صدا و حركت آن را حسن پورشيرازي به عهده داشت. آشپزباشي مدرسه موش ها را كنار ساحل درياي خزر و مشغول بازي در يك كار جديد پيدا كرديم. حسن پورشيرازي براي مان از مدرسه موش ها گفت.
از مدرسه موش ها راضي بوديد؟
البته، بخصوص اين كه خانم برومند كارگردان آن بود. كلا كار عروسكي را خيلي دوست دارم و اگر فرصتي پيش بيايد دوست دارم در اين زمينه كار كنم و الان اگر قرار باشد كار عروسكي انجام دهم، ترجيح مي دهم با خانم برومند باشد.
به نظر شما مدرسه موش ها چقدر روي مخاطب تاثيرگذار بوده؟
اين كار حتما تاثير داشته كه براي فروش به بازار آمده و من فكر مي كنم راز ماندگاري آن اين بود كه با فكر كار شده است..من اگر قرار باشد از بين كارهاي عروسكي موجود در بازار يكي را براي پسرم انتخاب كنم، حتما مدرسه موش ها است.

اما موش سوم و چهارم كه به سراغش رفتيم، سرمايي و موش موشك بودند، البته صداي هر دو موش كار يك نفر بود، آن هم كسي نبود جز آزاده پورمختار.
پس از گذشت سال ها مدرسه موش ها را چطور ارزيابي مي كنيد؟
مدرسه موش ها چون اولين كار عروسكي من بود، برايم بسيار جذاب و خاطره انگيز بود. من با اين كار وارد دنياي عروسك ها شدم و همين، كار را برايم دل نشين و زيبا مي كرد.
شما در مدت اين 20 سال كارهاي عروسكي زيادي انجام داده ايد؛ جايگاه اين كار بين كارهاي تان كجاست؟
اين كار را خيلي دوست دارم، چون اغلب كارهايي كه با عروسك دست كشي ساخته مي شوند جذاب نيستند، اما اين كار با وجود دست كشي بودن عروسك ها و اين كه آن ها حتي لب نمي زدند، باز هم دوست داشتني بود.
كدام يك از عروسك هاي مدرسه موش ها را بيشتر دوست داريد؟
دم باريك را، چون بچه موش خاص و بامزه اي بود.
آيا خاطره اي از كار داريد؟
پشت صحنه كار تماما خاطره است، اما يادم مي آيد يك روز سر ضبط برنامه بوديم كه تلفن از منزل زنگ زد و با من كار داشتند. من به اتفاق آقاي طهماسب، عروسك به دست، پشت كاروان منتظر شروع ضبط برنامه بوديم و من مانده بودم چكار كنم، كه آقاي طهماسب به من گفت: برو تلفن را جواب بده، من عروسكت را نگه مي دارم. من عروسك را به ايشان دادم و چيزي حدود يك دقيقه عروسك من در دست ايشان بود. البته خانم برومند متوجه شدند و شب كه من به منزل آمدم، تلفن كردند و گفتند: عروسك شما را كسي نگه داشته بود!

يكي ديگر از موش هاي بامزه اين مجموعه دم باريك است كه مرضيه برومند هم اين عروسك را خيلي دوست دارد. صدا و حركت اين موش بامزه بر عهده ايرج طهماسب بوده است.
چي شد كه وارد كار عروسكي شديد؟
خيلي طبيعي وارد اين حرفه شدم. از سيزده سالگي به كلاس هاي آموزش نمايش عروسكي مي رفتم. و بعد از آن عضو گروه نوجوانان تئاتر عروسكي كانون پرورش فكري شدم و به عنوان بازيگر نمايش عروسكي مشغول فعاليت شدم. البته اين را هم اضافه كنم كه عروسك از بچگي همراه من بوده است.
از حستان نسبت به مدرسه موش ها بگوييد؟
مدرسه  موش ها نخستين سريال صدو چند قسمتي بعد از پيروزي انقلاب بود. طول مدت كار يك گروه و آشنايي آن ها با يكديگر براي همه افراد گروه فرصت مغتنمي بود كه به تجربيات شان افزوده كنند و بالطبع اين حس خوبي در ما ايجاد مي كرد.
اگر بخواهيد در مقايسه با كارهاي عروسكي ديگر به شهر موش ها نمره بدهيد چند مي دهيد؟
اصولا بلد نيستم نمره بدهم اما مدرسه موش ها بخشي از تاريخ نمايش عروسكي ايران است و جايگاه ارزنده اي دارد.
كدام يك از عروسك هاي اين كار را بيشتر دوست داريد؟
شخصا عروسك هاي نارنجي و كپل را به خاطر صفات كودكانه شان بيشتر دوست دارم.
آيا خاطره خاصي از مدرسه موش ها داريد؟
خاطره خاصي ندارم تنها يادم مي آيد كه با يك دست عروسك مي گرداندم و با دست ديگر متن نمايش نامه هاي  آينده ام را مي نوشتم.
نظرتان راجع به فروش اين كار به شكل CD در بازار چيست؟
خوش حالم كه اين برنامه هنوز مخاطب فراوان دارد اما در ايران فقط حق و حقوق سازندگان اثر مورد بي مهري قرار مي گيرد.
مريم سعادت ليسانسش را در رشته تئاتر عروسكي از دانشكده هنرهاي دراماتيك گرفته و تا به حال در كارهاي عروسكي زيادي از جمله ماجراهاي تابه تا، الوالو من جوجوام و تارزن و تارزان حضور داشته است. و درخانه مادربزرگه هم جاي نوك طلا  حرف مي زد.
احساس تان در مورد خانه مادربزرگه چيست؟
خيلي دوستش دارم، چون به لحاظ موضوعي يك طرح تازه و قوي داشت.
اين كار در بين كارهاي تان چه جايگاهي دارد؟
هر كاري لطف خودش را دارد. اين كار را من آن زمان كه پخش مي شد خيلي دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم،
كدام عروسك اين كار را بيشتر دوست داشتيد؟
هماني كه صدا و حركتش را خودم به عهده داشتم، نوك طلا.
راز ماندگاري اين كار را در چه مي بينيد؟
اين مجموعه موضوع تازه اي داشت كه از قصه مهمان ناخوانده الهام گرفته شده بود. من فكر مي كنم كه به عنوان يك سريال كودك به نسبت كارهاي عروسكي ديگر خيلي به دقت روي  آن كار شده بود، ضمن اين كه حسي كه در پشت صحنه كار بود يك حس خوب و صميمي بود كه مجموعه را به يك سريال موفق و ماندگار تبديل مي كرد.
يك خاطره از كار؟
چيز خاصي به نظرم نمي آيد، اما كارهاي خانم برومند يك شكل ديگر است. يك دوستي و صميميتي در كارهاي ايشان هست كه در كمتر كاري ديده مي شود و همين محيط گرم و صميمي باعث خاطره انگيز شدن آن مي شود.

قضيه كار و انرژي و نوستالژي كودكي ما
حسين وحداني 
سوال: چرا برنامه هاي كودك تلويزيون، ديگر ما را پاي خودشان ميخ كوب نمي كنند؟
جواب اول: چون ما ديگر بزرگ شده ايم.
جواب دوم: چون بچه هاي اين دوره و زمانه عوض شده اند.
راستش هيچ كدام از اين دوتا جواب به ظاهر منطقي من را قانع نمي كنند. وقتي مي بينم هنوز هم كارتون هايي مثل شرك، داستان اسباب بازي يا شركت هيولاها پيدا مي شود كه هم بچه ها و هم كساني در سن و سال من را مسخ خودشان مي كنند، يا موجودي به نام عمو پورنگ همه را جادو مي كند و دنبال خودش مي كشاند، به خودم حق مي دهم كه دنبال جواب ديگري براي سؤالم بگردم. دلايلم تنها اين نمونه ها نيست. وقتي توي نخ همان بچه هاي امروزي كه دور و برم هستند مي روم، به خوبي مي بينم كه تلويزيون تأثيري به مراتب كمتر از ما بر آن ها دارد. تلويزيون نه چندان پرزرق و برق دوره كودكي مندو شبكه كه نيمه وقت برنامه پخش مي كردند، آن  هم در قاب سياه وسفيد تلويزيون ما خيلي باورپذيرتر و جدي تر از شبكه هاي رنگارنگ امروزي بود.
در واقع اين اتفاقي است كه براي خيلي از برنامه هاي تلويزيون افتاده است. كمتر سريالي را مي توان يافت كه آدم رغبت كند از اول تا آخرش پي بگيرد. ايراد از داستان است؟ متن ها ضعيف اند؟ بازي ها روان و باورپذير نيستند؟ كارگردان ها كارشان را خوب انجام نمي دهند؟ شايد بله و شايد خير. اين پاسخ را حرفه اي ترها بايد بدهند. تنها چيزي كه با قاطعيت مي شود گفت، اين است كه براي برنامه سازي كار كمتري صورت مي گيرد. اگر حوصله كنيد، ماجرا را با قوانين فيزيكي توضيح مي دهم: وقتي كار كمتري صورت مي گيرد، يا انرژي كمتري صرف شده، يا راستاي صرف انرژي درست نبوده است.
رضا بابك، فاطمه معتمدآريا، ايرج طهماسب، راضيه برومند، مريم سعادت، حسن پورشيرازي، و در كنارشان مرضيه برومند. اين ها نام هاي آشنايي هستند كه خيلي وقت ها ديدن يكي شان در تيتراژ يك مجموعه تلويزيوني ما را قانع مي كند كه آن را در فهرست برنامه هايي كه بايد ببينيم، قرار دهيم. شما هم اگر تا به حال نمي دانستيد يكه خواهيد خورد اگر بفهميد كه اين ها همان موش هاي مدرسه موش ها و ساكنان خونه مادربزرگه بوده اند!
محله برو بيا را يادتان هست؟ نام ها را فقط مرور كنيد: اكبر عبدي، آتيلا پسياني، محمود جعفري، اكبر رحمتي، فردوس كاوياني، حسين محب اهري، مرحوم رضا ژيان و بيژن بيرنگ در مقام كارگردان.
تصور اين كه براي ساخت يك مجموعه كودك و نوجوان، اين همه آدم باذوق و تحصيل كرده در رشته هاي تخصصي اين كار يك جا جمع مي شدند، خيلي دور از ذهن به نظر مي رسد. آن هم حالا كه مي شود با يكي دوتا عروسك و چهار پنج تا ترانه تكراري، به مدت سه سال هر روز روي آنتن بود و دست كم يك ساعت برنامه زنده پخش كرد و تازه موفق ترين برنامه تلويزيوني گروه كودك هم شناخته شد.
يك طرف ديگر قضيه اين جاست كه الان چند سالي است به سر مسؤولان برنامه سازي تلويزيون افتاده كه با سازندگان بهترين انيميشن هاي دنيا رقابت كنند. ما خيلي جا ها عادت كرده ايم كه تا سراغ چيز جديدي مي رويم هرچيزي كه توي دستمان است مي اندازيم زمين؛ درست عين بچه ها! اين است كه وقتي قرار شد ساخت انيميشن ملي و داخلي جدي گرفته  شود، برنامه ريزان صدا و سيما يادشان رفت كه انيميشن عروسكي مان نصف راه را رفته و حتي قابل رقابت با نمونه هاي خارجي اش هم هست.
از طرف ديگر طبق معمول شيفتگي ژانر تازه كار خودش را كرد و از ياد مسؤولان محترم برد كه هر گونه اي، كاركرد ويژه خودش را دارد. در نتيجه سياست گذاري سال هاي اخير به سمتي رفت كه برنامه سازي عروسكي در حاشيه قرار گيرد و به اصطلاح Time Filler زمان پركن باشد. در حالي كه اتفاقا عروسك ها پيام رسانان بهتري در دوره كودكي هستند. تصاوير و نقاشي هاي جان دار فقط نگاه كودكان را به خودشان خيره مي كنند و به هيجانشان مي آورند، اما عروسك ها حس همذات پنداري را به آن ها مي بخشند و حتي وارد زندگي  كودكانه شان مي شوند. به همين خاطر در تلويزيون هاي خارجي هم، انيميشن ها و شوهايي كه شخصيت هاي اصلي شان عروسك هستند ملموس تر و محبوب ترند و برنامه سازان بار اصلي انتقال پيام هاي تربيتي، فرهنگي، اجتماعي و حتي ملي را بر دوش آن ها مي گذارند.
به اين ها اضافه كنيد ريشه هاي فرهنگي ما را كه اصولا تصوير و نقاشي به اندازه عروسك در آن جا ندارد؛ و بضاعت محدود و امكانات كم مان كه به هر حال بايد به عنوان يك واقعيت آن را پذيرفت.
بر اساس همان قوانين فيزيكي، البته كه نتيجه كار فرق مي كند. تك تك ما بچه هاي چهارده پانزده سال پيش، آقامعلم و كپل و نازك نارنجي و دم  دراز مدرسه موش ها و مادربزرگه و مخمل و قوقولي خان و هاپوكومار را خيلي خوب مي شناسيم. بي تعارف، دوستشان هم داريم. آن ها آن قدر درست و حسابي ساخته شده بودند هم از نظر متن، هم شكل، هم حركت و هم صدا و باورپذير بودند كه در زندگي ما حضور داشتند؛ با ما غذا مي خوردند، بازي مي كردند، قهر و آشتي مي كردند و شب ها كنارمان مي خوابيدند. آن ها اجازه پيدا كردند در كودكي ما سهم داشته باشند و با ما بزرگ شوند.
كدام يك از شخصيت هاي عروسكي و كارتوني برنامه هاي كودك اين سال ها چنين شانسي را داشته اند؟

فهرست
وقتي سردبير كوچك بود
فهرست
سينما تلويزيون
امسال هندي كم ها بازداشت مي شوند
روناك در كوچولوي خوش شانس 
دماي جشنواره بالاتر مي رود
گزار ش هفتگي اكران
ناصر تقوايي و فيلم تئاتر ايران
رويداد هفته
تلويزيون
حسيني عليه حسيني
بازگشت بچه موش ها
خودمان هم حالمان خيلي خوب بود
خوشبختي از رو ديوارسر مي كشه تو خونه 
ازنارنجي زود رنج تا نوك طلا ي بامزه 
قضيه كار و انرژي و نوستالژي كودكي ما
ورزشي
الو! اون جا نيويوركه؟
شورش با دليل!
صندلي قرمز دوست داشتني
دلم مي خواد به اصفهان برگردم
سرباز جهاني
بحران در جناح چپ
رويداد هفته
جام جهاني اين سرنوشت ماست
رونالدوي ۱۹۹۷ + زيدان ۲۰۰۱ = ADRIANO
اجتماعي
بهتر ازنيكي، نيكوكار است و زيباتر از زيبايي، خالق آن است و برتر از علم، حامل آن 
پياده باش امابه وزير بودن فكركن!
۸۸۰۰ سؤال و پاسخ
چند سؤال، چند پاسخ
گزارش تصويري
سرم راسرسري متراش اي شاگردسلماني!
تحصيل درايران به صرفه است 
زندگي
كنكور 85 هم يك مرحله اي است، تا بعد
طلاق: صفر درصد
قاتل كودكان پاك دشتي اعدام مي شود
المپيادي ها استارت مي زنند
در زمستان هم ضدآفتاب لازم است 
وعده تسهيلات جديد به دانشجويان نمونه 
ثبت نام آزاد تمديد شد
رويداد هفته
پا توي چكمه خودتان
معيارهاي انتخاب كفش
ده فرمان درباره كفش هاي زمستاني
سينما
چگونه يك عاشق را بكشيم؟
دانش
زندگي به روش قزل آلا
پديده جهاني
آخرين مد دردنياي ديجيتال
كوچك ترين ها وبزرگ ترين ها
گجت هاي نسل آينده
آن چه مي خواهيد بدانيد روي مچ تان است 
روزها
اين گروه خشن
روانشناسي اعماق
اگر آن ترك شيرازي
هيولاهاي خارق العاده
اين مرد بزرگ
جذابيت پنهان بورژوازي
اين يك سوني است
مردن در خوشي
رويدادها
نامه ها
نامه اي به سبك جواني
سايت علمي معرفي كنيد
از متال گير 3 متشكرم
جاي شعر و شاعري خالي است
قارچ خون ساز نيست
تكراري نباشيد
تست خودشناسي و جدول
چرا قرمز؟
دلايل را هم چاپ كنيد
گفت وگوهاي خوب
ويژه
چترتان راهمراه بياوريد!
يك مثال ساده
فعال كننده Activator
هنر روز
گنجشك لالا بالهجه اسپانيش 
اگرنويسنده بودچخوف مي شد
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  تلويزيون  |  ورزشي  |  اجتماعي  |  گزارش تصويري  |  زندگي  |  دانش  |
|  سينما  |  پديده جهاني  |  روزها  |  نامه ها  |  ويژه  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  پاورقي  |
|  راهنما  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |