- هفته نامه فرهنگي - اجتماعي -جوانان‎/شماره چهارم - شنبه ۲۶ دي ۱۳۸۳ - ۴ ذيحجه ۱۴۲۵ - Jan 15, 2005
docharkhe
نوستالژي يك زن بي نوا
نوستالژي در زبان چك به اين معناست كه دلم برايت تنگ شده، ديگر نمي توانم نبودنت را تحمل كنم. و اين دقيقا همان حسي بود كه يك باره در خانم مهندس به وجود آمد
001722.jpg
جعفرانه قسمت چهارم
عليرضا بذرافشان 
خلا صه قسمت هاي قبل:
روزي كه جعفر 22 ساله بود، مادرش فخرالنسا خانم در حالي كه روي صندلي لهستاني نشسته بود، تصميم گرفت مهري دختر دايي جان سرهنگ را براي پسركش كه زشت تر از او در دنيا پيدا نمي شد خواستگاري كند، اما نشد و از روي صندلي لهستاني سقوط كرد و مرد.
جعفر در سن 31 سالگي خاطره مرگ مادرش را داخل انباري متروكه منزلش واقع در خيابان ملك الشعراي بهار مرور مي كرد كه بي خود و بي جهت بعد از 9 سال خاطره اي به يادش آمد: پدرجد عزيزش در مجلس ختم مادر به ديدارش آمده و به او گفته بود: تو انباري متروكه خونه تون يه صندوقه كه روش نوشته تقديم به نتيجه عزيزم جعفر. اون صندوق مال توئه. توش يه موبايله كه زندگيت رو از اين رو به اون رو مي كنه نتيجه ام و بلافاصله منفجر شده و غيبش زده بود.
جعفر در حالي اين ها را به ياد مي آورد كه دقيقا مقابل پايش يك صندوق چوبي بسيار قديمي به چشم مي خورد كاش مي دونستي چقدر دوستت دارم جعفرجونم. اولين جمله اي كه جعفر از گوشي موبايل شنيد به هيچ وجه براي او قابل تحمل نبود، براي همين هم بلافاصله درب و داغان شد و از هوش رفت و اگر نبود بي بي همايون كه سه چهار ماه ماهيانه اش را نگرفته بود، حالا جعفر زنده نبود. بي بي همايون زنگ در خانه حياط روبه رويي را زد و همه چيز را براي خانم مهندس خانه روبه رويي تعريف كرد و خانم مهندس با همكاري سه تا از جوان هاي محله در خانه را شكستند و جعفر را به روي تخت اتاق خواب كنار آشپزخانه منتقل كردند و خانم مهندس شروع كرد به تيمار آن طفلك.
جعفر به هوش كه آمد مطمئن بود صدايي كه از موبايل شنيده صداي كسي نيست جز مرضيه دختر همسايه كه از بچگي جعفر را مسخره مي كرد و مي گفت با آن لب هاي آفريقايي اش كسي زن او نمي شود. جعفر كه ناگهان دريافته بود يا خيال مي كرد سال ها چشمش را بر واقعيت عشق مرضيه به خود بسته است با صداي زنگ از جا جهيد، به سختي از روي تختخواب بلند شد و به سمت در خانه رفت . منم جعفر آقا، باز كن در رو! سر جا خشكش زد. زبانش بند آمد. نگاهش روي در ثابت ماند. همان صدايي بود كه هفته قبل با موبايل به او ابراز عشق كرده بود. يار پشت در بود و وصال نزديك.
صدايش را به شكل مردانه اي انداخت تهِ گلو و پرسيد:
شوهرت رو طلاق دادي؟
چه طور؟
برام مهمه.
لوس نشو! باز كن در رو!
اول جوابم رو بده!
۳۰ ثانيه سكوت كرد و با اكراه جواب داد:
آره، طلاق دادم، خيلي وقته.
خوش حال شد و نفس راحتي كشيد:
پس يه دِقه صبر كن لباسم رو بپوشم.
زود باش بايد برم به كارام برسم.
باشه تا من شناسنامه ام رو پيدا مي كنم تو هم برو شناسنامه ات رو بيار.
شناسنامه واسه چي؟!
واسه چي نداره. اول بايد بريم محضر عقد كنيم.
خر نشو! در رو بازكن!
تا مَحرم نشيم در رو باز نمي كنم تو كه 25 سال صبر كردي، 5 دِقه ديگه هم صبر كن!
از عليرضا بذرافشان تاكنون فيلم نامه  سريال هاي تلويزيوني داستان يك شهر، خط قرمز و تب سرد را ديده ايد. او براي فيلم نامه  فيلم سينمايي رقص در غبار نيز از سوي خانه  سينما مورد تقدير و تنديس قرار گرفته است!
جعفرانه عليرضا بذرافشان را مي توانيد هر هفته در همين صفحه دنبال كنيد

و در زندگي چيزهايي هست كه باعث مي شود آدم در شناختن خانم ها حتي از فاصله نيم متري اشتباهات فاحشي بكند. اشتباهاتي كه اغلب به بهاي نابودي زندگي آدم ها تمام مي شود.
يكي از اين چيزها تلفن است كه باعث مي شود شناخت نادرستي از خانم منشيِ آن طرفِ خط پيدا كنيم و وقتي تلفني به سوالات آدم پاسخ مي دهد در مورد ريخت و قيافه و ميزان مهرباني اش دچار سوء تفاهم شويم و حالتي حاصل شود كه به قصد خواستگاري از خانم منشي وقت بگيريم و يك قومي را به خاك سياه بنشانيم. مثلا خود من يك دوستي دارم كه بي خود و بي جهت عاشق يك خانم منشي شد و خيال كرد زندگي بدون خانم منشي يك چيزي كم دارد و بلافاصله او را به همسري خودش درآورد و الان مثل كش قيطانيِ پيژامه هاي ايام قديم، تا ولش مي كني فِرتي مي رود خانه مادر زن و عاشقانه تمام امور خانوادگي شان را رفع و رجوع مي كند. حتي اخيرا شنيده ام دست شويي خانه را هم مي دهند او نظافت كند.
و زندگي پر است از اين چيزها كه مثل يك در مقابل آدم مي ايستند و باعث مي شوند آدم خانم ها را درست نشناسد. و زماني كه جعفر بخاطر مرضيه عشقش بالا زده بود و داشت عاشقانه از خانه خارج مي شد، اگر خانه اش در نداشت يك هم چو اشتباه فجيعي در مورد شناخت زن ها رخ نمي داد و الان خانم مهندس حياط روبه رويي هنوز در قيد حيات بود.

البته من تا حدودي به جعفر حق مي دهم كه نتواند زن ها را از هم ديگر تشخيص بدهد و خوب و بد را از هم جدا كند. آخر طفلك به خاطر اين زشتيِ لعنتيِ صورت زُمُختش باور بفرماييد زشتي صورت جعفر يك چيزي در حدود قهرمان فيلم مرد فيل نما ساخته ديويد لينچ است در طول اين 31 سال، زياد فرصت مراوده با خانم هاي فاميل و در و آشنا را پيدا نكرد. حتي بارها پيش آمده بود كه مرحوم فخرالنسا خانم مي نشست جلوي آينه ميزتوالتِ اتاق خوابِ كنار آشپزخانه و حسابي خودش را مرتب و خوش بر و رو مي كرد و هيچ محلي به جعفر نمي گذاشت. و جعفر مي دانست كه هر وقت مادر خودش را جهت يك ميهماني اعياني آماده مي كند، اصلا اميدي نيست كه او را هم با خود ببرد. براي همين هم كم محلي مادر را درك مي كرد و هيچ ميلي به مهماني رفتن از خود بروز نمي داد. وتنها باري كه از ماكسيِ مادر آويزان شد و خواست شبيه همه بچه هاي 6 ساله آن قدر گريه كند كه مادر راضي شود دو نفري به مجلس مهماني بروند، آن چنان به گوشه اتاق پرت شد كه تا يك هفته يك چيز قلمبه اي در اثر اصابت سرش با لبه تخت خواب دو نفره پشت كله اش به وجود آمد و مجبورش كرد از ترس مسخره شدن توسط مرضيه و دخترهاي محله، تا يك هفته اطراف فرورفتگي ته كوچه محل امن بازي هاي كودكانه دخترهاي محله آفتابي نشود.

بنابراين جعفر هيچ تجربه خاصي در مورد زن ها و تشخيص آن ها از روي لحن و آهنگ صداي شان پيدا نكرده بود و طبيعتا وقتي خانم مهندس حياط روبه رويي در زد و گفت منم جعفر آقا، باز كن در رو! طفلك خيال كرد اين همان صداي مرضيه است كه هفته قبل از طريق موبايل موروثي به او گفته بود كاش مي دونستي چقدر دوستت دارم، جعفر جونم و بلافاصله احساس كرد تا وصال يار تنها يك در فاصله است درحالي كه نمي دانست اين در يكي از همان چيزهايي است كه در زندگي وجود دارد و باعث مي شود فلان و بهمان. پس جعفر خيال كرد خانم مهندس حياط روبه رويي كه با يك كاسه آشِ مقوي آمده پشت در تا به وضعيت جعفر در دوران نقاهت رسيدگي كند، همان مرضيه است كه شوهرش را طلاق داده و با 9 سر بچه قد و نيم قد منتظر است جعفر در را بگشايد و او را بعد از 25 سال يعني از وقتي كه جعفرِ 6 ساله پايش به فرو رفتگي ته كوچه باز شد و مرضيه عاشقش شد به وصال برساند.

جعفر با هيجان خيلي زيادي كه دچارش شده بود در اين جور مواقع زشت تر از حالت معمولي مي شود به سمت در خانه رفت و خواست كليد را در قفل بچرخاند و مادر مرحومش را به آرزوي مادرانه اش ديدن پسرك در لباس دامادي برساند. كليد را يك دور در قفل چرخاند. كافي بود يك دور ديگر هم بچرخاند تا زندگي جديدش رقم بخورد، اما يك باره ترديد وجودش را فرا گرفت و نيم متر از در فاصله گرفت. ترسيد مبادا تن مادرش بي خود و بي جهت در قبر بلرزد. آخر جعفر هميشه مواقعي كه به قصد پياده روي از خانه در مي آمد؛ يعني مواقعي كه فخرالنسا خانم، زن و دخترهاي محله را به بهانه سفره نذري دعوت مي كرد خانه شان و همه را مي نشاند دور يك سفره خيلي دراز و يك مقدار غذاهاي مختلف مي گذاشت جلوشان و شروع مي كرد به تعريف از حاتم بخشي هاي جده بزرگش خانم فخرالدوله و يك خاطره هايي از خانم نقل مي كرد كه بعضا خودش هم در آن ها حضور داشت و ته همه خاطره ها خانم فخرالدوله پيش مي آمدند و دستي به سر فخرالنساي 6 ساله مي كشيدند و مي گفتند اين دختر فلان است و بهمان است و خيلي شبيه من است و كليات خلق و خوي خودم را در اين دختر مي بينم و اين فخرالنسا در آينده اي كه من بين شما نيستم راه و مرام مرا ادامه خواهد داد و فلان و بهمان. و وقتي عده اي از زن و دخترهاي محله را وادار به گريه مي كرد، خودش جلوتر از بقيه راه مي افتاد و همگي سرازير مي شدند به سمت مسجد فخرالدوله پايين پل چوبي براي قرائت فاتحه و نذر و نياز و غيره. و تا مدت ها جعفر را هم با خود مي برد، بلكه گشايشي حاصل شود و اين ننه مرده به يك شكل و قيافه بهتري برسد، اما هيچ گاه اين اتفاق نيفتاد و ديگر از يك جايي به بعد جعفر مجبور بود موقع جمع شدن زن و دخترهاي محله، به قصد هواخوري از خانه بيرون بزند و ملك الشعراي بهار را بپيچد داخل طالقاني و برسد به ميدان سپاه و از شريعتي برگردد داخل ملك الشعرا. و آن قدر اين پياده روي را برود و بيايد تا خاطره هاي مادر تمام شوند و زن و دخترهاي محله بروند دنبال بزرگ كردن بچه هايشان و تر و خشك كردن شوهرهايشان.

مواقع پياده روي اول از همه مي رفت بقالي سعيد ساندويچي كنار سلماني رضا رشتي و دو جيب تخمه هندوانهء بو داده مي خريد. مادر سعيد ساندويچي از آن زن هايي بود كه مردشان را به عرش مي رسانند و حوا س شان حسابي داخل حساب و كتاب است و مي توانند با همان حقوق بخور و نمير كارمندي و كارگري، شوهران شان را صاحب خانه و زندگي كنند. روي همين حساب هيچ گاه چوب كبريت مصرف شده را دور نمي ريخت و همه را داخل يك كاسه نگه داري مي كرد و از هر چوب كبريت تا 3 بار استفاده مي كرد. يا زماني كه از فروشگاه قدس خريد مي كرد نايلون خريدهايش را نگه مي داشت و در مواقع مختلف بارها و بارها استفاده مي كرد. زيرپيراهني هاي كهنه و پاره را تبديل به دستگيره آشپزخانه مي كرد و از پوست پرتقال و پوست هندوانه مربا درست مي كرد. تخمه هاي هندوانه را در يك آب كش جمع مي كرد و زماني كه به حد قابل قبولي مي رسيد آن ها را بو مي داد و مي داد سعيد ساندويچي ببرد داخل مغازه و بگذارد براي فروش و اكثرا هم مشتري آن ها جعفر بود كه ترجيح مي داد براي پياده روي هايش زياد از جيب مايه نگذارد و تخمه ارزان تري مصرف كند. مادر سعيد ساندويچي از اين اخلاق جعفر خوشش مي آمد و هميشه به شوخي مي گفت اگه دختر داشتم حتما مي دادمش به جعفر زشته، اما پدر سعيد ساندويچي معتقد بود اگر جعفر براي خواستگاريِ دختري كه ندارند به خانه شان بيايد، سر او را مي گذارد لب حوض و گوش تا گوش مي برد.

بعدها سعيد ساندويچي از ژل خوشش آمد و هر بار بعد از حمام مقداري ژل به كله اش ماليد و يك روز پريد ترك هونداي دوستش و قرار شد با يك مشت هونداي ديگر بروند جاده چالوس و صفايي بكنند، اما غواص ها هرچه كردند نتوانستند جسدشان را كف درياچه سد كرج پيدا كنند. پدر سعيد ساندويچي عصباني شد و چند بار كله پدر هوندايي را كوبيد به جدول كنار خيابان. مادر سعيد ساندويچي كه طاقت قصاص نداشت، قبل از آن كه شوهرش را اعدام كنند سكته كرد، اما خوش بختانه دكترها توانستند دختري را كه مرحومه حامله بود سالم به دنيا بياورند. جعفر كه در اين موقع 36 ساله شده بودخواست دختر را به فرزندخواندگي خود درآورد تا دِينش را به سعيد ساندويچي ادا كرده باشد، اما عموي دختر پيغام فرستاد اگه بي خيالِ ما نشي سرت رو مي ذارم لب جوب گوش تا گوش مي برم و جعفر ترجيح داد بي خيال آن ها شود.

خلاصه جعفر از ملك الشعراي بهار سرازير مي شد به سمت طالقاني و داخل پياده رو تخمه مي شكست و مردم را زيرزيركي نگاه مي كرد، اما هيچ گاه حس خوبي نسبت به اين دختر و پسرهايي كه دست هم را گرفته اند و خوش و بش كنان از مقابلش رد مي شدند و يك حرف هاي عاشقانه اي به هم مي زدند، نداشت . بنابراين جعفر از همان قديم ها تصميم گرفته بود به محض اين كه دختر زندگي اش را پيدا كرد اول از همه او را به عقد خود درآورد و حالا كه در سن 31 سالگي مرضيه در فاصله نيم متري اش عاشقانه پشت در ايستاده بود، مي بايست تصميم خود را عملي كند. بنابراين نيم متراز در فاصله گرفت و صدايش را به شكل مردانه اي انداخت تهِ گلو و پرسيد چي كار داري؟ مرضيه جواب داد: مي خوام بيام تو.

نوستالژي چيز غريبي است. يكي از آن احساسات به درد نخور است كه فقط درد سر به وجود مي آورد. كافي است نگاهي به صفحه 14 رمان جهالت ميلان كوندرا،نشر كاروان، چاپ اول، 1380 بياندازيد تا حساب دست تان بيايد. صفحه۱۴ در خطوط دوم سوم تقريبا نوشته نوستالژي در زبان يوناني به معناي عذاب كشيدن به خاطر گذشته اي است كه ديگر باز نمي گردد و براي آدمي مثل جعفر كه آرزو دارد زمان به عقب بازگردد و 6 سالگي اش را تا ته كوچه برود و داخل فرو رفتگي ته كوچه بخواباند زير گوش مرضيه و تمام دخترهاي محله و دق دلي حاصل از تحقيرهاي هميشگي شان را سرشان خالي كند، فرصت پيش آمده فرصت خيلي خوبي بود كه يكهو در را باز كند و غافل گيرانه سيلي محكمي به گوش مرضيه بخواباند و بلند بلند بگويد برو گم شو وَرِ دلِ همون مرتيكه عوضي، لياقت تو همونه مرتيكه س كه فقط بلده بچه پس بندازه و ترياك بكشه. غلط كردي عاشق من شدي زنيكه! و آبرويش را جلو در و همسايه ببرد. جعفر بدجوري دچار نوستالژي شده بود و نزديك بود همه چيز را خراب كند و در شش و بِش اين قضيه درمانده بود. اگر انتقام مي گرفت كار مردانه اي كرده بود و اگر عاشق مرضيه مي شد، كاري عاقلانه.

مُردي جعفر؟ در رو باز كن دستم خسته شد. جعفر از خيالاتش خارج شد. ترجيح داد عاقلانه رفتار كند و فرصت استثنايي پيش آمده را بي خود و بي جهت از دست ندهد كما اين كه هر آدمي بعد از ازدواج براي انتقام كشي يك عمر فرصت دارد.
شوهرت رو طلاق دادي؟ خانم مهندس حياط روبه رويي با شنيدن اين سوال حسابي جاخورد. اول خيال كرد چيزي نشنيده، بعد خيال كرد اشتباه شنيده، اما خيلي زود تصميم گرفت خيال كند جعفر خودش را لوس كرده و دارد با او شوخي مي كند. اين خيالات در مجموع 30 ثانيه طول كشيد. با يك لحني كه مثلا مي خواست اكراه داشته باشد جواب داد آره، طلاق دادم، خيلي وقته.، اما در واقع در همان 30 ثانيه دچار نوستالژي شده بود.

صفحه 14 خط آخر تقريبا نوشته نوستالژي در زبان چك به اين معناست كه دلم برايت تنگ شده، ديگر نمي توانم نبودنت را تحمل كنم. و اين دقيقا همان حسي بود كه يك باره در خانم مهندس حياط روبه رويي بوجود آمد. ياد 22 سالگي جعفر افتاد. زماني كه با يك آقاي مهندس ازدواج كرد و آمدند مستاجر خانه حياط روبه رويي شدند و حال و روز خوشي داشتند. همان روزها آقاي مهندس به خانم مهندس گفته بود عزيزم من هرچي دارم مال توئه و روي همين حساب خانم مهندس يك دفعه آن قدر نسبت به آقاي مهندس احساس عشق كرد كه رفت و زمين هاي موروثي اش در خطه شمال را به اسم شوهرش كرد تا ثابت كند او هم هرچه دارد مال شوهرش است. شوهر شروع كرد به ادامه تحصيل و خانم مهندس قبول كرد به خاطر عشقي كه بين آنهاست از 5/7 صبح تا بوق سگ در يك شركت مهندسي كار كند و خرج تحصيل و نانشان را در بياورد. آقاي مهندس هي مدرك گرفت و خانم مهندس هي به او افتخار كرد تا اين كه آقاي مهندس تبديل به آقاي دكتر شد و در دانشگاه شروع كرد به تدريس. و به نظرش رسيد يكي از شاگردهايش كه دوو ريسرش را كنار رنوي او پارك مي كند با خانم مهندس به اين نتيجه رسيده بودند كه يك مقدار از زمين هاي شمال را بفروشند و يك رنو تهران 41 بياندازند زير پاي آقاي دكتر تومني سه زار از همسر قانوني اش بهتر و لايق تر و زيباتر است. بنابراين تصميم گرفت براي دخترك كلاس هاي خصوصي بگذارد و نمره پايان ترمش را تضمين كند. دخترك قبول كرد و كلاس هاي خصوصي در منزل پدر دختر واقع در نياوران برگزار شد. آقاي دكتر طي اين 4 جلسه چنان رفتار جنتلمنانه اي از خود بروز داد كه پدر دختر ترجيح داد يك داماد تحصيل كرده داشته باشد و بتواند داخل صنف بساز و بفروش ها براي خودش يك وجهه فرهنگي دست و پا كند.

آقاي دكتر يك شانس خوبي كه آورده بود اين بودكه حلقه دامادي اش درست قبل از شروع ترم قِل خورده بود رفته بود داخل چاه توالت و هرچه آقاي دكتر جست وجو كرده بود تا آرنج چيز دندان گيري نصيبش نشده بود. براي همين سر كلاس تمام دخترها خيال مي كردند استاد مجرد هستند. بنابراين آقاي دكتر يك شناسنامه المثني دست و پا كرد كه در آن هيچ خبري از زن و زندگي نبود و شد داماد پدر زن گردن كلفتش. بلافاصله املاك شمال را فروخت و يك خانه 57 متري اطراف پارك بهجت آباد دست و پا كرد. همسر جديدش به او افتخار كرد و همه جا چو انداخت كه شوهرم، آقاي دكتر، حاضر نشد بره زير چتر آقاجون. شوهرم آقاي دكتر خيلي مرده. و به اين شكل پدر زنش با افتخار دامادش را طبقه بالاي منزل خودش جا داد و خانه 57متري را براي آقاي دكتر اجاره داد.

هربار كه دوستان بساز و بفروشِ پدر زن داخل استخر خانه نياوران جمع مي شدند و نوشابه مي خوردند و بلند بلند مي خنديدند، پدر زن سر فرصت مناسبي آقاي دكتر را صدا مي زد و او هم يك مايو مي پوشيد و مي آمد داخل جمع دوستان بساز و بفروش مي نشست و آبروي خاصي براي پدر زن دست و پا مي كرد. حتي موقع شنا كردن هم يك جور خيلي با كلاسي شنا مي كرد كه اعصاب دوستان بساز و بفروش خُرد مي شد و حال خوشي به پدر زن دست مي داد. آخر سر هم آقاي دكتر را كرد مسوول ساخت وساز يك برج 52 طبقه اطراف آ.اس.پ، با سونا و جكوزي و سالن ورزش و بقيه سالن ها تا به اين شكل دامادش را مثل خاري فرو كند داخل چشم دوستان بساز بفروشش. و آن قدر مورد حسادت دوستانش قرار گرفت كه چشم خورد و يك روز تعطيل از بالاي برج به شكل مرموزي به پايين پرت شد و بلافاصله پخش و پلا شد و تمام داراييش به دختر بيچاره اش رسيد و آقاي دكتر سريعا جنب ميدان هفت تير، يك مجلس ختم باشكوه ترتيب داد و وزير و وكيل را به داخل مجلس كشاند. و آن قدر احساس اندوه و پريشاني و بيقراري از خود بروز داد كه همسرش مجبور شد محض تسكين شوهر طفلكي اش قدري از ماتَرَك پدر مرحومش را به نام او سند بزند، اما حال شوهر بهتر كه نشد هيچ، بدتر هم شد و دختر كه ديد هرچه سند به نام شوهرش مي زند افاقه نمي كند عصباني شد. آقاي دكتر دقيقا منتظر همچو لحظه اي بود و بلافاصله پيشنهاد كرد قفس ازدواج را بشكنند و هركدام برود پي خوش بختي خودش. و شروع كرد به ساختن يك پروژه 1700 واحدي در انتهاي غربي اتوبان همت و ديگر تا آخر عمرش با هيچ زني ازدواج دايم نكرد.

خانم مهندس حياط روبه رويي پشت در ايستاده بود و نوستالژي اش بالا زده بود. بالاخره بعد از سال ها مبارزه، تسليم واقعيت شد و قبول كرد هنوز هم حسابي عاشق آقاي دكتر است و ديگر بدون او نمي تواند به زندگي ادامه دهد. و شروع كرد به لعن و نفرين خودش. آخر او خيال مي كرد و هنوز هم مي كند شوهرش سر قضيه قرمه سبزي آقاي دكتر به محض اينكه دكترايش را گرفت از قرمه سبزي متنفر شد، ولي خانم مهندس يك شب از لجش قرمه سبزي جلو شوهرش گذاشت دلش شكست و او را طلاق داد.

وقتي جعفر لباسش را پوشيد و شناسنامه اش را برداشت و در خانه را باز كرد و به جاي مرضيه با خانم مهندس روبه رو شد، قبل از آن كه به حال بدبياري خودش دلش بسوزد، از وضعيت خانم مهندس متعجب شد. خانم مهندس بي هيچ حرفي كاسه آش را به جعفر داد و برگشت خانه اش و مثل خانم حَبيشام پرده ها را كيپ كرد و مرد.

فهرست
سبك خوش زندگي 
فهرست
سينما تلويزيون
محمد صادقي در نقش حضرت ابراهيم
محبوب ترين مجريان تلويزيون 
نيكي كريمي در پرونده هاوانا
مهدي فخيم زاده در بوي گل كوكنار
كم كم خبرها داغ تر مي شوند
گزار ش هفتگي اكران
بهاره رهنما در چاي نت 
رويداد هفته
ورزشي
بي وفا
به تو نياز داريم
بحث كاملا بي اهميت و خسته كننده بودجه 
محتاجيم به دعا
خوش شانسي با مخلفات
كمي هلي كوپترتر باش خب!
رويداد هفته
مادريدهمچنان مي لرزد
بيرون پرت نشويد!
۳ پيشنهادبراي مبازره با دوپينگ
بودن يا نبودن مساله ليگ  اين است 
گزارش تصويري
زندگي درشهرعروسك ها
پرسه درسرز مين آفتاب تابان
زندگي
ازدواج، درس، سربازي 
مشكل انتخاب همسر، و هزار مشكل ديگر
سردار قاليباف: نگفته ايم قبض هايتان را تمام كنيد!
شادي روز هواي پاك در كارناوال خودروهاي گازسوز
تست استرس براي پليس هاي ايران
استخدام منشي، اغفال دختران
مغز بخوريد، اما نه زياد!
كارت هاي نقره اي و طلايي هم در راهند
دوره هاي رايگان مهارت آموزي 
رويداد هفته
بوي خوش زندگي
كسب و كار
به سبك عقربه هاي ساعت
شيرين تر از انگليسي
سينما
ملا قات درقدمگاه
درقدمگاه بغض مي تركد
مرد هزار چهره
اشك ريختن محترم تر ازخنديدن است
برايم مهم نبود قدمگاه اكران شود
اين جابراي طبقه متوسط  فيلم نمي سازند
دانش
پروازبادوچرخه ملخي!
پديده جهاني
يك سال پرماجرا
تالار افتخارات ويروس ها
راه بلند يك پايگاه
داستان صدا
قفل يعني كليدي هم هست 
سوال هاي زندگي ساز سوال هاي زندگي سوز
روزها
رسيدن به تو را از تو مي خواهم
مثل رازي تقسيم نشدني
وقتي راه ها با همه وسعت شان و زمين با همه گستردگي بر من تنگ مي شود رحمت تو اگر نباشد، نابودمي شوم
من سرباز اسلا م هستم
شاه رفت
پاييز پدرسالار
امام موسي صدر كجاست؟
بهترين منم!
رويا پرداز واقع گرا
مطب دكترفاوست
يك استاد دانشگاه قرون وسطايي
هرچه خلاصه تر بهتر
بي پول و با استعداد
رويداد
جهان كوچك
رونالدوهاي موتورسوار
نام مسلماني درشناسنامه اروپايي 
جامعه مسلمانان بريتانيا اززبان آمار
ازنگاه جوانان
ويژه
همه چيز از تخيل شروع مي شود
هنر روز
بازتاب هاي موج بزرگ 
اتاق ملاقات
آن ها مرگ را تزريق كردند
نامه هاي زندان
|  فهرست  |  سينما تلويزيون  |  ورزشي  |  گزارش تصويري  |  زندگي  |  كسب و كار  |  دانش  |  سينما  |
|  پديده جهاني  |  داستان صدا  |  روزها  |  جهان كوچك  |  ويژه  |  هنر روز  |  شناسنامه  |  اتاق ملاقات  |
|  پاورقي  |  ادبيات  |  مهمان هفته  |  راهنما  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |