|
جوان ترين امام
۲۲ دي، 29 ذي قعده
شهادت امام جواد( ع)
|
|
|
خيلي ها اول كار بريدند. حتي آن هايي كه اعتقادي عميق به امامت داشتند هم گاهي نمي توانستند بپذيرند كه امام مسلمين هشت ساله باشد، اما امام جواد آن چنان عاقلانه با اين مسأله برخورد كرد، كه جاي هيچ گونه سخني باقي نماند.
هر روز مي آمدند و از امام مي پرسيدند كه فلان حكم چه مي شود، فلان مسأله راه حلش چيست و اگر چنين شد چه كنيم. اين ها را مي پرسيدند تا امام را امتحان كنند. امام هم با حوصله پاسخ مي دادند. تا امامت امام ثابت شود، حدود سي هزار مسأله از امام پرسيدند.
چرا نمي فهند؟ اين سنت همانند سنت عيسي است، و اگر خدا بخواهد، كودكي چون او هم مي تواند امام باشد، حتي بر تو كه از او بزرگ تري. اگر در امامت محمد تقي، ابن علي شكي داشتي اين كلمات را علي بن جعفر، برادر امام كاظم در جواب مي گفت. به اضافه استدلال هاي محكمي كه از خود حضرت آموخته بود.
شيعه در اين مدتي كه از پا گرفتنش مي گذرد. دايماً امتحان شده است. دليلش شايد اين است كه وظيفه اي بزرگ بر دوش دارد. وظيفه اي كه در صورت انجامش وعده الهي كه ان الارض يرثها عبادي الصالحون محقق مي شود؛ و اين رساندن زمين به صالحان و مستضعفين كارساده اي نيست، اگر چه رهبرش موعود آل محمد باشد. رسيدن به اين هدف، يك جمعيت فداكار، با انگيزه و باهدف مي خواهد كه تشكيلش شايد سخت ترين كار تاريخ باشد. كاري كه چهل نسل از شيعه تا كنون سعي در انجامش داشته اند، و امامان ما در اين ميان هر كدام چراغي فروزان بودند كه نه تنها در زندگي خويش، نسل زمان خود را در فتنه هاي گوناگون راهنما بودند، بلكه با نور خود مسير درست ساختن نسلي كه در نهايت صلح جهاني را به ارمغان بياورد نشان مي دادند. نسلي كه نه در خون و رنگ و كشور؛ كه در عقيده و فكرمشترك اند و حاميان مكتب ابراهيم و ادامه دهندگان راه محمد.
تا زمان امام جواد، امامان ما همه در زماني به امامت رسيدند كه در عرف جامعه به بلوغ جسمي رسيده بودند، اما امام جواد در سن هشت سالگي به امامت رسيدند؛ و اين، امتحاني بزرگ براي شيعيان بود كه آيا كودكي، مي تواند امام باشد؟
شايد به جرا‡ت بتوان گفت بزرگ ترين آزموني كه شيعيان را تا آن زمان مورد شك قرار مي داد، امامت امام جواد بود.
شيعه فكر مي كند و مي انديشد. كم نبودند كساني كه ادعاي امامت مي كردند. اگر راهي براي امتحان امامت نبود كه ديگر شيعه، شيعه باقي نمي ماند. مي شد هزار و يك فرقه. در مورد امام جواد هم خيلي ها حضرت را امتحان كردند. شيعه اي كه شيعه علي بود، آن چنان حق گرا بود كه شيعه جواد هم ماند. تمام شيعه به امامت امام جواد ايمان آوردند.
علي بن جعفر وقتي امام را مي ديد، همان طور مي شد كه امام صادق، كاظم يا امام رضا را مي ديد. كفش هاي حضرت را جفت مي كرد و هيچ نمي گفت. نگاهش را هم گاهي مي دزديد و مي دوخت به فرش اگر چه دوست داشت كه باز هم به صورتش نگاه كند.
مي گويند صورت امامان آن چنان زيباست كه صورت كودكان. همان طور كه نمي خواهي رويت را از صورت كودكي بگرداني.
راهي كه مأمون انتخاب كرد، صبر بود، تا ببيند آيا شيعيان از امام نوجوانشان تبعيت مي كنند يا نه. در اين ميان او هم امام را زير نظر داشت و هم شيعيان را تحريك مي كرد كه آيا امام كودك تان به حق است؟
مأمون به بغداد آمده بود. زيرا عباسيان به اين كه او ولايت عهدي را به امام رضا داده بود اعتراض كرده بودند. مأمون هم آمده بود تا در گوشي به شان بگويد؛ ابله ها، اين سياست بود؛ و حالا كمي برايش جذاب بود كه باز هم سياستي نو بچيند.
مدتي كه گذشت، امام براي مردم عزيز شد. شيعيان در موسم حج به دور ايشان جمع مي شدند و امام براي شان از دين حق رسول خدا سخن مي گفت. اين يعني آغاز خطر براي مأمون.
مأمون زيرك تر از مردم عادي بود. او امام را به بغداد فرا خواند و اولين بار كه امام را در بغداد ديد، سؤالي از ايشان كرد تا بفهمد كه آيا امام بر حق است يا خير. سؤال را پرسيد و جوابي كامل گرفت. از اين به بعد، هدف مأمون ديگر نابودي امام بود.
اگر چه او تجربه تلخ پيروزي امام رضا را در جلسات مناظره داشت، اما حماقتش باعث شد تا بار ديگر اين شكست را به جان بچشد؛ جلسات بحث علمي! او هر چه مي توانست آدم جمع كرد، اما به جايي نرسيد.
با هوشي مأمون و حماقتش در كنار هم، معجوني خنده دار ساخته بود. او ام الفضل را در مرو به نام امام جواد نامزد كرده بود. در بغداد اين را اعلان كرد. همه خرده مي گرفتند كه دخترش را به محمد كه كودك است محرم كرده است. مأمون كه هميشه در ظاهر از امام دفاع مي كرد، عباسيان را در امتحان امام آزاد گذاشت و دايم از ايشان تعريف مي كرد. او به خوبي فهميده بود كه اگر ايشان امام هستند، مانند پدرش از همه آزمون ها سربلند بيرون خواهند آمد.
مدتي نگذشته بود كه مأمون فهميد ديگر امام را نمي شود با مصاحبه شكست داد. او اين بار دنياگرايي امام را نشانه رفته بود. وقتي زمان ازدواج امام و ام الفضل فرا رسيد، مراسم بسيار با شكوهي گرفتند. امام هم بي اعتنا به اين ها خيلي ساده برخورد مي كردند؛ نهايت بي توجهي كه يك نفر مي تواند به يك كار بيهوده داشته باشد.
كسان زيادي بودند كه مي خواستند به نفع امام قيام كنند. مانند همين بني عباس و به اسم هاي مختلف. بدون شك امام بيشترين يار و ياور را در ميان مردم داشتند. تمام ايران و نيمي از عراق حامي ايشان بودند، اما امام كسي نبودند كه شيعيان خود را فداي اهل دنيا كنند؛ گاهي سكوت بهترين سياست است.
امام در مقابل سياست هاي عباسيان آن چنان خوب موضع گرفتند كه در پايان عمرشان تقريباً نيمي از مردم، ديگر خلافت عباسيان را قبول نداشتند و خلافت امام جواد را پذيرفته بودند.
دزد را آوردند و نظر همه را پرسيدند كه دستش را از كجا بايد قطع كنند. نظر امام را هم جويا شدند. امام فرمودند: من را از اين جواب عفو كنيد! اما معتصم به شنيدن پاسخ امام اصرار كرد. امام نيز با استدلال تمام حكمي بر خلاف حكمي كه صادر شده بود دادند. معتصم حكم امام را پذيرفت، اما فهميد كه ديگر نبايد از ايشان حكمي بخواهد.
امام جوان ما چند روز بعد توسط افراد دربار مسموم شدند و به شهادت رسيد.
|
|
|
|
|
پايان يك دوران
كودكي آن ها در جنگ گذشت، جواني شان در نوشتن و جنگ و ميان سالي شان در سرخوردگي بعد از آن. اين سرنوشت اين نسل بود
|
|
|
9 ژانويه 1908
تولد سيمون دوبووار
به او گفته بودند مو سياه چشم آبي كم پيدا مي شود؛ از همان كودكي هم ياد گرفته بود چيزهاي كمياب را دوست بدارد، و قبل از همه خودش را.
بعدها هم وقتي زني شد بلند بالا، لاغراندام و كماكان موسياه چشم آبي كه گوشواره هاي بزرگ گوشش مي كرد، در ميان شباهت هاي ناگزير دانشجويان سوربن، دانشجويي توجهش را جلب كرد كه نمونه اش كم ياب بود؛ سارتر. توجه سيمون به سارتر، به دوستي اي ختم شد كه تا زمان مرگ سارتر چهار سال قبل از مرگ خودش، ادامه يافت. رابطه اي كه سيمون دو بووار خود، آن را يگانه توفيق بي چون و چراي زندگي اش مي ناميد.
سيمون دختر يك خانواده مرفه بوروژوا بود كه از كودكي اش آينه ها، پرده هاي سنگين قرمز رنگ و پيانو زدن هاي مادرش در ميهماني هاي مجلل شان را به ياد مي آورد. او تا پايان دوره دبيرستان ظاهرا معقول، خوش بخت و كاتوليك بزرگ شده بود. براي همين هم وقتي در بيست سالگي پس ازعصيان هاي پنهاني، كتاب هاي ممنوع خواندن و حرف زدن هاي مشكوك درباره دين گفت كه مي خواهد مستقل شود، قبل از اين كه همه را عصباني كند، تعجب زده شان كرد، ولي موقعيت نامناسب مالي خانواده اش كه ورشكست شده بودند و توان تهيه جهيزيه اي در خور يك شوهر متشخص را براي او نداشتند، به سيمون كمك كرد تا بالاخره مستقل شود.
او پيش مادربزرگش پانسيونر شد تا براي مقابله با بوروژواژي اولين قدم خود را بردارد، تا هر روز پياده از بولوار سن ميشل به سوربن برود. بولواري كه مي گويند شايسته نبود جور ديگري از آن گذشت؛ بخشي را مي بايد از كنار رودخانه سن مي رفتي و بعد هم قدم زنان از پياده روهايش كه حالا ديگر پايگاه تمام دانشجويان جهان شده بود، مي گذشتي و شايد هم در كافه هايي كه حتي پياده رو را هم گرفته بودند، چيزي مي خوردي يا سري براي آشنايي تكان مي دادي تا به سوربن برسي و درميان باغ چه هاي آراسته اش به دانشجوياني كه هر روز ساعت ها بحث مي كردند بپيوندي.
در ميان هم دانشكده هايش در دانش سراي عالي، تقريبا همه همديگر را مي شناختند و فقط دسته سارتر، نيزان و اربو نفوذ ناپذير بودند؛ آن ها با هيچ كس مراوده نداشتند، فقط در چند كلاس شركت مي كردند و به خاطر بي اعتنايي شان به دين شهرت بدي داشتند.
سيمون با اربو در كتاب خانه ملي پاريس آشنا شد. آن ها گاهي با هم قهوه اي مي خوردند و هر دو براي امتحان آگره گاسيون تقريبا معادل فوق ليسانس آماده مي شدند.
اولين بار وقتي به واسطه اربو و دعوت سارتر براي نوشيدن قهوه به خانه او رفتند، اولين چيزي كه در اتاق توجه سيمون راجلب كرد، آشفتگي عجيبي از كتاب و كاغذ و ته سيگار بود.سارتر كه پيپ مي كشيد، با آداب داني او را پذيرفت. نيزان در حال كشيدن پرتره اي بود كه سيمون بعدها فهميد يكي از همان هايي است كه در اتاق سارتر به ديوار زده اند: پرتره اي از لايب نيتز با لباس كشيشان و كلاه تيره، در حالي كه جاي لگد اسپينوزا روي پشتش ديده مي شد.
وقتي در 41 سالگي جنس دوم را نوشت، اول از همه بسياري از دوستانش از جمله كامو او را محكوم كردند
اين آغاز زندگي سيمون دوبووار به عنوان نويسنده و متفكر بود. سارتر دو سال از او بزرگ تر بود، دو سالي كه به قول دو بووار از آن استفاده كرده بود. مهم ترين بخش زندگي براي آن ها نوشتن، خواندن، بحث كردن، و همين طور گردش كردن در كنار رودخانه سن، بستني خوردن و ميهماني دادن بود. گاهي هم پيش مي آمد كه سيمون ساعت ها در باغ لوگزامبورگ مي نشست و كتاب مي خواند؛ لذتي كه تنهايي اش را به هم نمي زد.
سيمون دو بووار، اگر چه رمان هاي معروفي دارد و به خاطر ماندارن ها جايزه گنكور گرفته است، اما بيش از همه او را به خاطر اثر غير داستاني اش جنس دوم مي شناسند. جمله معروف اين كتاب زن، زن ، زاده نمي شود، زن مي شود اينك شهرت جهاني دارد. وقتي در 41 سالگي جنس دوم را نوشت، اول از همه بسياري از دوستانش از جمله كامو او را محكوم كردند. پاريسي ها كه معتقد بودند به مرد فرانسوي توهين شده است، شايعه كردند كه او را در جواني در بارهاي مونپارناس ديده اند. واتيكان هم به سرعت او را محكوم كرد و آثارش را در فهرست سياه خود قرار داد، اما زياد طول نكشيد كه زن مطرودكت و دامن پوشيد، كراوات زد و به امريكاي لاتين، ايالات متحده و چين و شوروي رفت تا درباره فمينيسمي كه موج دوم آن را به راه انداخته بود سخن راني كند.
در 1956، پس از بازگشت از چين، سيمون تصميم گرفت خاطرات جواني اش را بنويسد، خاطراتي كه اداي احترامي بود به نزديك ترين دوستش زازا اليزابت مابي كه در بيست و يك سالگي مرده بود، اما خاطراتش كش پيدا كرد و درنهايت به 2200 صفحه رسيد كه شامل چهار جلد جواني، سن كمال، اجبار و پيري شد. چهار جلدي كه برخي معتقدند ادبي ترين اثر دوبووار است.
بعد از مرگ سارتر، او نوشتن وداع را شروع كرد، كه خاطرات مربوط به 10 سال آخر زندگي سارتر است. اثري كه بسياري از دوست داران سارتر را به خاطر بيان بي پرده ضعف و بيماري او عصباني كرد.
سيمون سال 1986 در 76 سالگي درگذشت، ژاك شيراك درباره او گفت:خبر مرگ سيمون دوبووار تأكيد دوباره اي است بر پايان يك دوران.
سارا نوشادي
محكوم به اعتراض
سيمون دو بووار به نسلي از نويسندگان فرانسوي تعلق دارد كه هنوز هم در تاريخ ادبيات و فلسفه جهان به لحاظ تعداد و تأثير گذاري بي بديل اند. نويسندگاني كه در اوايل قرن بيستم در فرانسه متولد شدند، جنگ جهاني اول را در كودكي تجربه كردند و در فضاي بعد از جنگ به چپ روي آوردند هر چند در آن هم اميدي نبود. شب ها كتاب خواندند، در حالي كه نگران مردم مستعمرات فرانسه در هند و چين و الجزاير بودند و صبح ها در كافه هاي پاريس، مارسي و ليون صبحانه خوردند، در حالي كه دچار سرنوشت ناگزير روشن فكري فرانسه شده بودند؛ محكوم به اعتراض در راه روهاي سوربن و پياده روهاي سن ميشل. نسلي پر از نام هاي آشنا و پر از نوستالژي، سارتر، مرلو پونتي، ريمون آرون، ميشل ليريس، كامو و سيمون دو بووار.
|
|
|
|
|
راوي كابوس ها
عشق بزرگش سر و كله زدن با كلمات و تركيب هايي بود كه از آن ها مي ساخت. او نمي توانست آسان فكر كند و بنويسد
۱۳ ژانويه 24دي 1941
مرگ جيمز جويس
روز بلومزدي شهر دوبلين حال و هواي ديگري دارد. مردم كلاه هاي حصيري و شلوار راه راه مي پوشند، به چند كافه سرشناس مي روند و مجموعه اي از جملات ادبي را تكرار مي كنند. هر كس كه كتاب اوليس جيمز جويس را خوانده باشد، مي فهمد چه خبر است. بلومزدي يعني يك روز از زندگي بلوم، تبليغات چي بخش آگهي هاي تجارتي يك روزنامه كه جويس در 735 صفحه مي گويدش؛ با يك تكنيك نه چندان ساده سيال ذهن. ايرلندي ها و به خصوص مردم دوبلين در اين روز مي خواهند به ياد جويس بزرگ شان كنار برج دويست ساله مارتلو در حومه سنديكرو، محل زندگي جويس، كتاب را زنده كنند. اين كار هر ساله آن هاست. شايد هم اين كه در اين روز جويس، نورا بارنكل را ديد و آن ها اولين قرار گردش شان را گذاشتند و بيست و هفت سال بعد بالاخره ازدواج كردند، باعث تولد اين شاه كار شد.
نورا مي گويد: من نمي دانم شوهرم نابغه است يا نه، اما از يك چيز مطمئن ام و آن اين كه مثل او پيدا نمي شود.
مردي نحيف، با چشمان كم سو و مبتلا به رماتيسم كه مدام با كليسا و دولت بگو مگو دارد و عشق بزرگش سر و كله زدن دايم با كلمه ها و تركيب كردن آن هاست. او نمي تواند آسان فكر كند و بنويسد. شايد هميشه خواب هاي آشفته مي ديده، چون خودش مي گويد روايت گر زبان خواب است و به همين خاطر يادبودهاي مغشوش، تركيبات نامعقول و سخنان درهم و برهم را كنار هم مي چيند!
پدرش دست و پا چلفتي و عياش بود و مادر، مهربان و با ايمان و هميشه نگران جيمز. چون او حتي نمي خواست به مراسم عيد پاك برود.
بيست و دو ساله بود كه با قرض و قوله پولي جمع كرد و با نورا به لندن رفت. در مدرسه اي معلم زبان انگليسي شد. تدريس خصوصي هم مي كرد، ولي درآمد خوبي نداشت. جرج و لوسيا هم به دنيا آمده بودند.
آنك كودك/ از پسينِ تاريك/ كودكي زاده مي شود/ با شادي و غم/ دلم دريده مي شود / آرام در گهواره اش/ سرزنده به خواب است/ باشد كه عشق و بخشش/ چشمانش را بگشايند!/ جانِ جوان دميده مي شود، بر جام / دنيايي كه نبود/ مي آيد كه بگذرد./ كودكي به خواب است/ پيرمردي رفته است./ آه، واهشته پدر،/ پسرت را ببخش! / آواي آب / تمامِ روز آواي آب ها را مي شنوم /مويان،به غمگيني پرنده دريايي/ آن گاه كه به تنهايي پيش مي رود/ بادها را مي شنوم كه يك نوا/ آب ها را به زاري مي خوانند./ بادهاي خاكستري، بادهاي سرد مي وزند./ بر گذرگاهِ من. / من نواي بسياري آب ها را مي شنوم/ بسي مويان./ تمام روز، تمام شب، جريانِ آب ها را مي شنوم/ بدين سوي و بدان سوي.
اما نورا برايش خط و نشان كشيده بود كه اگر بي عقل به خانه بيايد بچه ها را مي برد به كليسا كه پدر غسل تعميدشان دهد. ده سال با سختي گذشت. دوبليني ها و چهره هنرمند در جواني را كه نوشت، وضع كمي فرق كرد. خانم هريت ويور، سردبير اگوئيست، كتاب چهره هنرمند در جواني را كه در لندن اجازه چاپ نداشت، به نيويورك برد و چاپ كرد. او حق التأليفي بابت كتاب گرفت، اما پاك انديشان چنين كتاب هايي نمي خواندند. خواندن اين جور كتاب ها ممنوع بود.
بايد زندگي و خرج خانه مي گذشت. جويس به تنگي افتاده بود. از صندوق سلطنتي حمايت از اديبان انگلستان و انجمن نويسندگان كمك هايي رسيد. نيكوكار گم نامي هم دويست دلار برايش فرستاد. هريت مقداري سهام با سود پنج درصدي به او داد. همه اين ها به جويس كمك كرد تا با خيالي آسوده تر اوليس را كه نيمه كاره مانده بود تمام كند. به قصد اقامتي يك هفته اي با خانواده به لندن رفتند، اما بيست سال در آن جا ماندند.
جويس حالا سي و هشت ساله است، بلند قد و لاغر اندام، خجالتي و تند خو، او يك چشمش را بسته و ته ريشي برچانه و كفش هاي تنيس به پا دارد. اوليس كم كم چاپ مي شود، اما نه به صورت كتاب، بلكه بخش بخش دست مجلات! با اين همه، همين هم مورد نامهرباني قرار مي گيرد و ناشران محاكمه مي شوند.
شايد تلخ ترين اتفاق زندگي جويس وقتي بود كه لوسياي عزيزش ديوانه شد. گفتند بيماري دختر ارثي است. او همان بيماري پدر درهم ريختگي كلمات و فكرهاي بي سر و ته را دارد، اما به شكل حادتر! چه قدر به جويس برخورد، اما بايد براي دخترش كاري مي كرد. او به هر دري زد، به پزشكان زيادي مراجعه كرد، اما دست آخر مجبور شد لوسياي جوان را به آسايشگاه رواني بسپرد.
جويس شبانه روز كار مي كرد. عصبي شده بود و زود از كوره درمي رفت. بدون آن كه ناراحت شود با اعانه هايي كه برايش مي رسيد زندگي مي كرد. جنگ جهاني روزگار او و خانواده اش را سياه تر كرد. آن ها آواره شدند و به فرانسه فرار كردند. بعد از مدتي فرانسه تسليم شد و آن ها به زوريخ پناهنده شدند. جويس خسته و سرگردان شده بود. زندگي به نظرش بي معني مي آمد. درد هم امانش را بريده بود. بالاخره زخم اثني عشرش را عمل كردند و سه روز بعد مرد. خودش رفت و مردم را با كتاب هاي پيچيده اش تنها گذاشت؛ با كتاب هايي كه به قول خودش خدا مي داند نثرش چه معني مي دهد، ولي به گوش خوش آهنگ مي آيد.
مريم برادران
|
|
|
|
|
متقلب تر از ديگران
9 ژانويه / 20 دي 1913
تولد ريچارد نيكسون
|
|
|
كسينجر: چه كاري بهتره؟
نيكسون: ويتنام بقايي نداره، اما هنري، ما بايد دقت كنيم. ببين، پيروزي ما توي انتخابات خيلي مهمه.
اين ها بخشي از گفت وگوي ريچارد نيكسون با مشاور امنيتي اش، هنري كسينجر در زمان جنگ ويتنام سوم اوت 1972 است كه با سيستم اتوماتيك ضبط و در آرشيو ملي نگه داري مي شود. او كه مزه شيرين رياست جمهوري را در دوره قبل چشيده بود، به خاطر حفظ صندلي اش حاضر شد نيروهاي امريكايي را فدا كند و آن ها را در سرزمين ويت كنگ ها نگه دارد تا قبل از انتخابات، ويتنام از هم نپاشد. سه ماه بعد ريچارد نيكسون به عنوان سي و هفتمين رييس جمهور امريكا و براي دومين بار وارد كاخ سفيد مي شود، اما بعد
نيكسون: من ترجيح مي دم از بمب اتم استفاده كنيم.
كسينجر: يه قدري زياد نيست؟
نيكسون: با بمب اتم مشكلي داري؟ من دلم مي خواد بزرگ فكر كني هنري!
نيكسون در نهم ژانويه 1913 در كاليفرنيا به دنيا آمد. از كودكي در كنار درس خواندن، كار مي كرد تا به خرج خانه كمكي كرده باشد. در دانشگاه، حقوق خواند و وكيل شهر وي تير شد. در بيست ونه سالگي به نيروي دريايي رفت و تا آخر جنگ جهاني دوم خدمت كرد. نمايندگي در كنگره و ورود به سنا، راهش را به ميدان رياست جمهوري هموار كرد. در انتخابات 1960 همراه با جان اف كندي به ميدان انتخابات پا گذاشت، اما شانس نياورد. تا هشت سال بعد كه از طرف حزب جمهوري خواه با اقتدار وارد كاخ سفيد شد. كارهايي هم كرد؛ در 25 ژانويه 1969 دكترين نيكسون جنگ ويتنام را خاتمه داد. اين از اصول مهم سياست خارجي او بود! بعد از سال ها در زمان او رابطه امريكا با چين كمونيست و شوروي حسنه شد. در دوره بعد هم سر پستش ماند، اما شايد اين ضرب المثل را نشنيده بود كه ماه هميشه پشت ابر نمي ماند. بالاخره يكي از حيله هاي غيرقانوني اش فاش شد؛ نصب دستگاه هاي استراق سمع در محل كنوانسيون حزب دموكرات در ساختمان واترگيت كه به افتضاح واترگيت معروف شد. بهترين كار در آن شرايط استعفا بود. او اين كار را كرد. شايد يكي از تفاوت هاي نيكسون با ديگر هم پايه هايش، دل خوري اش از نفوذ يهودي ها در دولت امريكا بود: به وزارت دادگستري نگاه كن، پر از يهوديه. ببين همه وكلاي دولت، اين يهودياي لعنتي هستن.
اما مثل بقيه رييس جمهورهاي كشورش، نيكسون هم در سياست خارجي به دنبال پايگاه هاي دفاعي، نظامي و اقتصادي در خاورميانه مي گشت. او مي خواست ايران ژاندارم منطقه بشود. در زمان شاه، با ايران ارتباط خوبي برقرار كرد. چند سفر به اين جا آمد. از جمله سفرش بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 بود كه مردم به اين سفر اعتراض كردند و چند دانشجو جلو دانشگاه تهران كشته شدند. او در هشتاد و يك سالگي سكته مغزي كرد و مرد؛ مي گويند بوش متقلب ترين رييس جمهور امريكا بعد از نيكسون است!
|
|
|
|
|
امور ايران را به شما سپرديم
دلهره داشت. حالا واقعا امير بود. امير كه نه، نوكر. اما به اين نوكر بودن افتخار مي كرد. به اين كه نوكر مردم باشد
20 دي
قتل اميركبير
چرا بايد نوكر باشيم؟ اين نوكري براي امير ننگ بود . البته آن زمان كه در باغ هاي خانه قايم مقام كودكانه بالا پايين مي پريد، امير نبود. محمد تقي، پسركربلايي قربان بود، اما نوكري باز هم برايش ننگ بود؛ او از بچگي ميخواست امير باشد.
از دور پدرش را ديد كه با ادب خاص خود سيني غذا را به سمت مكتب مي برد. تا آن را به فرزندان قايم مقام فراهاني و معلم شان بدهد. او شيطنت كرد و نان خواست. شايد زياد هم گرسنه نبود، اما مي خواست از نان بزرگان بخورد. اين كه يك سيني بالاي سر پدرش براي آن ها مي رود و يك بشقاب روي سفره خانه شان برايش سؤال بود!
برو بچه! اين ها نان شان هم با ما فرق دارد. برو و به كارت برس! پدر تا مكتب رفت و برگشت:ناراحت شدي؟ اما محمدتقي اصلاً متوجه نبود. اولين بار بود كه كلاس درس را مي ديد. پشت در، پايين پله ها. گفته بودند بالاتر نرود!
از فردا خودم غذاي مكتب را مي برم؛ و اين براي امير كوچك ايران بهانه اي بود تا هر روز مدتي را پشت در مكتب خانه درس بخواند.
شايد مهم ترين مشوق امير در اين سال ها مادرش بود. اين كه نبايد به سرنوشت تسليم شد و هر نوكري مي تواند امير باشد. اين نظر مادرش بود. بعد ها هم كسي كه از امير حمايت مي كرد تا پشت در بايستد و درس گوش دهد، مادر بود. چه قدر ساده انگارانه به نظر مي رسد كه نوكري بخواهد اين گونه رشد كند، اما وقتي خدايي باشد؛ هيچ چيز ساده انگارانه نيست..
تقي بيا و اين سيني شربت را ببر به مجلس، مواظب باش امروز خود قايم مقام هم هستند. امير اين را شنيد و سيني را برد. شربت را كه داد، ايستاد كنار تا ظرف ها را جمع كند. قايم مقام در مجلس مي گشت و با اين و آن صحبت مي كرد. به معلم كه رسيد از درس بچه ها پرسيد. معلم هم گفت عالي هستند. اما قائم مقام به اين راضي نشد. فرزندان را خواست و گفت آزمون كنيد. امير هم آرام كناري ايستاده بود.
رشوه و حق حساب ممنوع! حقوق شاه هم مشخص است. كسي دست به خزانه بي اجازه امير نمي برد. حقوق خودم از همه كم تر
معلم سؤال پرسيد؛ محمد و احمد نتوانستند جواب بدهند. امير پريد وسط حرف استاد و به سوال هايش جواب داد ميرزا هم خوشش آمد، گفت: چي بدم به ات؟ تقي هم گفت: مي خوام مكتب بيام! . ميرزا هم قبول كرد. اين حرف ها را مادر امير هِي مي گفت. افتخارش شده بود همين چند جمله.
امير از دوازده تا چهارده سالگي، طي دو سال بر نوشتن، خواندن و تحرير مسلط شده بود. كتاب ميرزا را خوانده بود و نقدي بر آن نوشته بود. او نقد را براي ميرزا فرستاد. ميرزا هم از دست خط و نامه نوشتن امير و ذهن باز او خوشش آمد و او را در دفترش به كار گماشت: اگر مغرضين و خائنان اين مملكت بگذارند، باشد كه همين نوجوان، كشتي توفان زده ايران را به ساحل رشد برساند.
قايم مقام سيد الوزراي ثاني لقب گرفت؛ او به جاي پدرش، وزيراعظم شد. و امير را به مشاورت امير نظام تبريز گماشت. امير نظام تبريز هم مشاور وليعهد بود. يعني سرپرست وليعهد جوان. ناصرالدين ميرزا.
سفر اولش به روسيه همه چيز را عوض كرد. آن زمان ها هر كه شايستگي داشت و به خارج مي رفت، وقتي برمي گشت ديگر دماغ كار كردن نداشت. در ذهنش فقط اين بود كه هر چه مي تواند بچاپد و به ديار يار برود! اما امير تازه داشت جواب سؤالش را مي يافت. چرا بايد نوكر باشيم؟ما اروند رود و خرمشهر را از امير كبير داريم؛ حاصل چهار سال گفت وگوي ديپلماتيك او و تمام دنيا كه به اروند چشم داشتند.
خلاصه اين پسر خيلي ترقيات دارد و قوانين بزرگ به روزگار مي گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.
قايم مقام را كشتند. مهد عليا تازه فهميد اين همسر محمد شاه دستور قتل قايم مقام را از شاه گرفته بود و او را كشته بودند. امير اين خبر را كه شنيد، حرف قايم مقام شهيد را كه مي گفت اگر مغرضين و خائنين بگذارند تازه فهميد. خبر مرگ محمدشاه را كه آوردند، ناصر الدين ميرزا ناراحت شد، اما بيشتر به اين دليل كه حتي اين قدر پول نداشت تا از تبريز به تهران بيايد و شاه شود.
لطفا گريه نكنيد. شما شاه هستيد. شاه كه گريه نمي كند. من مي برم تان تا پايتخت. فقط يك نامه بنويسيد كه من از طرف شما مختارم.سي هزار تومان پول نقد و سي هزار سرباز، با يك شاه بي يال و كوپال و يك امير. قانون راه اين بود: هيچ كس حق ندارد به رعيت اذيت كند. اگر سربازي با اسب به مزرعه كسي برود، اسب بايد به عنوان جريمه به صاحب مزرعه داده شود اين سفر شايد عادلانه ترين و منظم ترين سفر شاه قاجار در طول سلطنتش بود.
ما تمام امور ايران را به شما سپرديم و شما را مسوول هر خوب و بدي كه اتفاق افتاد مي دانيم
او دلهره داشت. حالا واقعا امير بود. امير كه نه، نوكر بود. شده بود نوكر، اما به نوكري براي مردم افتخار مي كرد؛ اين زبان خوبان است، كه خود را نوكر مردم مي دانند.
نمازش را كه خواند، شروع كرد به نوشتن. آن چه داريم؛ دستگاهي فاسد، دخالت هاي بي جاي روس و انگليس، هرج و مرج، بدهي، واردات اجناس بنجل، و آن چه نداريم؛ خزانه پر از پول، ماليات، افراد لايق، صنعت و كشاورزي، استفاده درست از معادن، هنر و فرهنگ و كتاب خانه.
رشوه و حق حساب ممنوع! حقوق شاه هم مشخص است. كسي دست به خزانه بي اجازه امير نمي برد. حقوق خودم از همه كم تر. ماليات ها گرفته مي شود؛ حتي اگر از سعيد بلوچ باشد كه انگليس از او حمايت مي كند، بدانيد كه من مأمور مخفي دارم. صنعت ايران بايد رشد كند. اين حرف ها را كه مي گفت، انگار زلزله مي شد. همه ترسيده بودند. همه آن هايي كه خلاف كرده بودند، همه آن هايي كه خيانت كرده بودند و رشوه گرفته بودند.
اين شادي مردم ايران بود و كابوس خائنين. امير كبير ايران محمد تقي خان فراهاني، پسر كربلايي قربان!
دشمنان بي شك بي كار نمي نشستند؛ از روس گرفته كه از تنبيه خادم مستش عصباني بود تا كساني كه روزي هم پايه اميركبير بودند و الان چشم نداشتند ببينند كه امير بالاي سر آن هاست. رهبر اينان سه نفر بودند . مهد عليا، آقا خان نوري و امام جمعه تهران كه از بعضي كارهاي امير دل خوشي نداشت.
ازدواج مصلحتي و خويشاوندي با شاه، بدون شك، راه خوبي بود تا امير كبير كه اينك داماد قاجار بود، جلو خيانت هاي اطراف را بگيرد. ازدواجي كه به پيشنهاد شاه صورت گرفت، نه با توافق امير بود و نه خواهر شاه، اما به چنان عشقي ختم شد كه خود شاه هم گمان نمي كرد.
ول خرجي ها كم تر شده بود. روزنامه انتشار مي يافت. دارالفنون به راه افتاد، ماليات ها منظم شده بود، لشكر، سرباز داشت. ناصرالدين شاه هم وضعش بهتر شده بود. همه جا امن بود.حتي دشمنان ريز و درشت خارجي هم در زمان امير كبير، چون حمايت مردم را مي ديدند هيچ اقدام منفي اي انجام ندادند.
امير به همه جا خدمت كرد؛ ابنيه تاريخي ساخت، كارخانه اسلحه سازي به راه انداخت، چاپارخانه تأسيس كرد، ساده نويسي را رواج داد، لقب ها را حذف كرد، واكسن آبله را رواج داد، با فساد مبارزه كرد، استخراج از معادن را آغاز كرد، مشي سياسي ايران را تنظيم كرد و براي كشور تعريف كرد! اين ها همه در طي چهار سال صدارت امير انجام شده بود: "تمام شهرت امير كبير در همين چهار سال صدارت او بود. چهار سال براي خدمت كردن، زمان كمي نيست".
بالاخره خائنين كار خود را كردند و بسي جاي تأمل دارد كه چرا اين چنين اميري به جرم خيانت عليه شاه و سعي در تغيير نظام، به ارتش منتقل شد. آقاخان نوري هم آمد تا به همراه ناصر الدين شاه هفت سال گند بزند به مملكت و افغانستان را با احترام از ايران جدا كند.
امير را بالاخره به فين كاشان تبعيد كردند. همسر امير از ترس اين كه براي او اتفاقي بيفتد، هر لقمه شوهرش را ابتدا خود مي چشيد به اين گمان كه مسموم نباشد. خواهر شاه به ياد اين حرف امير افتاده بودكه مي گفت "اشتباه من اين بود كه گمان مي كردم مملكت وزير عاقل مي خواهد، نخير! مملكت شاه عاقل مي خواهد".
حاج علي خان گناه كاري بود كه با عفو امير بخشوده شده بود و اكنون در دربار خدمت مي كرد. او حكم را گرفت و به سمت فين رفت. اين قاصد مرگ بود كه بعد از چهل روز تبعيد امير، حتي اجازه نوشتن وصيت نامه را هم به او نداد؛ حاج علي خان آن قدر ابله بود كه نفهميد اين خوني كه مي ريزد آن چه را كه امير نتوانسته بود وصيت كند، خواهد گفت.
حسين احتسابي
|
|
|
|
|
مرگ ماركوپولو
۸ ژانويه 19 دي اين اسم براي ما بيشتر، خاطره نوستالژيك انيميشن تلويزيوني است كه مستندهاي وسطش حال مان را مي گرفت، اما در واقع ماركو يك بچه پول دار ايتاليايي و يكي از آن هايي بود كه مي گويند پاي غرب را به شرق باز كرد.
|
|
|
|
|
مرگ تامس هاردي
۱۱ ژانويه 22 دي او استاد نوشتن رمان هاي عجيبي است كه ماجراهاي شان در روستاهاي انگلستان مي گذرد و شخصيت هايش دايم با تقدير خودشان درجدال اند. جدالي كه به شكلي تراژيك هميشه با نابودي آن ها تمام مي شود. جود گم نام و تس از رمان هاي او هستند.
|
|
|
|
|
تولد استيون سودربرگ
۱۴ ژانويه 25 دي وقتي در اوايل دهه نود، نخل طلاي كن را گرفت، يك استعداد جوان هاليوود به حساب مي آمد، اما حالا يك فيلم ساز صاحب سبك است. دوازده يار اوشن آخرين فيلم اوست كه اكران شده است.
|
|
|
|
|
مرگ آگاتا كريستي
۱۲ ژانويه 23 دي به او مي گويند ملكه جنايت. شايد چون اولين زني بود كه داستان جنايي مي نوشت و خوب اين كار را مي كرد. پوآرو و خانم مارپل از معروف ترين شخصيت هايي هستند كه او خلق كرده
|
|
|
|
|
اولين نمايش متروپليس
10 ژانويه 21 دي اين فيلم دهه سي فريتزلانگ را جد فيلم هاي علمي تخيلي مي دانند. لانگ آلماني الاصل بود و به خاطر جنگ جهاني دوم به امريكا رفت. او در رديف فورد و هيچكاك، و از غول هاي سينماي كلاسيك است.
|
|
|
|
|
تاسيس استاندارد اويل Standard Oil
۱۰ ژانويه 21 دي اين همان كمپاني يا شركتي است كه راكفلرها با راه انداختنش ثروت افسانه اي شان را به دست آوردند. جد آن ها يك لات واقعي و مفلوك بود، اما پسرش از طريق تجارت نفت سرنوشت خانواده را عوض كرد.
|
|
|
|
|
براساس يك ماجراي واقعي
خدا مي داند اگر يك نفر از ماها با روسري يا چادر نماز به دست يك پاسبان مي افتاد مثل اسراي شام با او رفتار مي كردند
|
|
|
۱۷ دي 1314
كشف حجاب
اين داستان، كامل نيست، اما كامل آن را مي توانيد در مجموعه داستان هاي آل احمد احتمالا آن هايي كه انتشارات فردوسي درآورده بخوانيد. اسمش جشن فرخنده است و درون مايه اصلي آن ماجراي كشف حجاب و تغيير لباس است.
جشن فرخنده اصطلاح فرمانداري ها و وزارت كشور رضاخاني بود براي مراسم و مهماني هايي كه مردم مي بايست با خانم ها يا دخترهاي بي چارقدشان در آن شركت مي كردند و ياد مي گرفتند كه متجدد باشند.
N
ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو مي گرفت. سلامم توي دهانم بود كه باز خرده فرمايش هايش شروع شد:
بيا دستت رو آب بكش، برو سر پشت بون حوله منو بيار.
عادتش اين بود. چشمش كه به يك كدام مان مي افتاد شروع مي كرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دو دستم را زدم توي حوض كه ماهي ها در رفتند و پدرم گفت:
يواش تر!
و دويدم به طرف پلكان بام. ماهي ها را خيلي دوست داشت.
ماهي هاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه مي گرفت اصلا ماهي ها از جاشان هم تكان نمي خوردند، اما نمي دانم چرا تا من مي رفتم طرف حوض در مي رفتند. سرشان را مي كردند پايين و دم هاشان را به سرعت مي جنباندند و مي رفتند ته حوض. اين بود كه ازماهي ها لجم مي گرفت. توي پلكان دو سه تا فحش به شان دادم و حالا روي پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود، اما سوزي مي آمد كه نگو، و همسايه مان داشت كفترهايش را دان مي داد
بابام حرف زدن با اين همسايه كفتر باز را قدغن كرده بود. اما، مگر مي شد همه امر و نهي هاي بابا را گوش كرد؟
فرياد بابام آمد بالا كه: كجا موندي؟
اي داد بي داد! مثلا آمده بودم دنبال حوله بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم پايين. نزديك بود پرت بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستش دادم، يك چكه آب از دستش روي دستم افتادآمدم راه بيافتم و بروم تو كه در كوچه صدا كرد.
بدو ببين كيه. اگر مشد حسينه، بگو آمدم.
هر وقت بابام دير مي كرد، از مسجد مي آمدند عقبش.در را باز كردم، مامور پست بود. كاغذ را داد دستم و رفت.نه حرفي و نه هيچي. اصلا با ما بد بود. بابام هيچ وقت عيدي و انعام به اش نمي داد. اين بود كه با ما كج افتاده بود، و من تعجب مي كردم كه پس چرا باز هم كاغذهاي بابام را مي آورد. براي اين كه نكند يك بار اين فكرها به كله اش بزند، پيش خودم تصميم گرفته بودم از پول تو جيبي خودم يك تومان جمع كنم و به او بدهم و بگويم حاجي آقا داد. يعني بابام. توي محل همه به اش حاجي آقا مي گفتند.
كي بود؟
صداي بابام از توي اطاقش مي آمد. رفتم توي درگاه و پاكت را دراز كردم و گفتم:
پست چي بود.
وازش كن، بخون، ببينم توي اين مدرسه ها چيزي هم به تون ياد مي دن يا نه؟
بابام رو كرسي نشسته بود و داشت ريشش را شانه مي كرد كه سر پاكت را باز كردم. چهار خط چاپي بود. حسابي خو ش حال شدم.اگر قلمي بود و به خصوص اگر خط شكسته داشت، اصلا از عهده من بر نمي آمد و در مي ماندم و باز سركوفت هاي بابام شروع مي شد، اما فقط اسم بابام را وسط خط هاي چاپي با قلم نوشته بودند. زيرش هم امضاي يكي از آخوندهاي محضردار محل مان بود كه تازگي كلاهي شده بود.تا سال پيش، رفت و آمدي هم با بابام داشت.
ده بخون. چرا معطلي بچه؟
و خواندم: به مناسبت جشن فرخنده 17 دي و آزادي بانوان، مجلس جشني در بنده منزل
كه بابام كاغذ را از دستم كشيد بيرون و در همان آن شنيدم كه:
بده ببينم!
و من در رفتم. عصباني كه مي شد، بايد از جلوش در رفت. توي حياط شنيدم كه يك ريز مي گفت:
پدر سگ زنديق! پدر سوخته ملحد!
به زنديقش عادت داشتم. اصغر آقاي همسايه را هم زنديق مي گفت، اما ملحد يعني چه؟ اين را ديگر نمي دانستم. اصلا توي كاغذ مگر چه نوشته بود؟
از همان يك نگاهي كه به اش انداختم، فهميدم كه روي هم رفته بايد كاغذ دعوت باشد. يادم است كه اسم بابام كه آن وسط با قلم نوشته بودند خيلي خلاصه بود. از آيه
|
|
|
|
|
چند سند از يك واقعه
سند شماره 1
اعلي حضرت به واسطه آن كه به تركيه رفته و پيش رفت آن ها را ديده و هماهنگي زن هاي آن جا را به واسطه رفع حجاب ديده بود به اين كار تمايل داشت. شه دخت ها هم كه از همان موقع كه از سوييس برگشتند ديگر چادر به سر نكردند، ولي مصلحت آن دانستند كه چون ممكن است اين موضوع قدري سر و صداي علما را دربياورد و فورا هم نمي شود كشف حجاب نمود، اين بود كه تصميم گرفتند ابتدا در ماه آبان به زيارت مشهد مقدس بروند بعد خيال هاي ديگر را عمل نمايند. از خاطرات توران اميرسليماني، همسر دوم رضا خان
سند شماره 2
مورخه 23/ مهر/ 1320
رونوشت مراسله زن هاي يزد
مجلس شوراي ملي
بعد العنوان به عرض مي رسانيم شما نمايندگان ملت مي توانيد براي بيچارگان و ستمديدگان دادرسي فرماييد.متاسفانه آن چه در راديو و روزنامه ها مطالعه مي شود هيچ اسمي از ظلم و ستم هايي كه به ما بيچارگان شده نيست كه به واسطه يك روسري يا چادر نماز حتي از خانه به خانه همسايه به طوري در فشار پاسبان ها واقع بوده و هنوز هم هستيم كه خدا شاهد است از فحاشي، كتك و لگد زدن هيچ مضايقه نكرده و نمي كنند تا به حال چه قدر زن حامله يا مريضه به واسطه تظلمات و صدمات كه از طرف پاسبان ها به آن ها رسيده جان سپرده اند و چه قدر از ترس فلج شده اند.
خدا مي داند اگر يك نفر از ماها با روسري يا چادر نماز به دست يك پاسبان مي افتاد مثل اسراي شام با ما ها رفتار مي كردند. بهترين رفتار آن ها با ماها همان چكمه ها و لگد بر دل و پهلوي ما بود. لذا استدعاي عاجزانه داريم، اولا انتقام ما را از اين جابران بكشيد و بعد هم آزادي حجاب به ما بدهيد كما اين كه در ممالك اسلامي حجاب معمول است.
در خاتمه، با تقديم احترامات، امضاي جمعي از زن هاي يزد.
سند شماره 3
وزارت كشور
اداره سياسي
16 بهمن 1320
با وجود اين كه متجاوز از شش سال است كه رفع حجاب در تمام كشور عملي شده است مع ذلك طبق گزارش هاي رسيده از شهرستان ها غالبا در كوچه و بازار زن ها با چادر نماز و گاهي هم چادر سياه ديده مي شوند. چون اين ترتيب بر خلاف سياست دولت است قدغن نماييد شهرباني به نحو مقتضي جلوگيري نموده، متخلفين را به دادگاه خلاف جلب نمايد. نتيجه اقدامات را نيز اطلاع دهيد./ وزير كشور
|
|
|
|
|
جذابيت مرگ بار
بچه هاي نسل جديد آمريكا زودتر از پدر و مادرهاي شان مي ميرند. به خاطر چاقي، به خاطرFAST FOOD و به خاطر مك دونالد، اما مك دونالد كيست؟
|
|
|
۱۴ ژانويه 25دي 1984
مرگ ري كراك مك دونالد
مك و ديك مك دونالد سال 1940 در برنارد ليزي كاليفرنيا همبرگر فروشي باز كردند.نشستند عقل شان را گذاشتند روي هم وبراي درست كردن همبرگر خط توليد درست كردند. مثل يك كارخانه. اين طوري مي توانستند با سرعت بيشتري همبرگرهاي بيشتري درست كنند و چون كارگر كمتري لازم بود همبرگرهاي شان هم ارزان تمام مي شد. دو برادر سرشان گرم كاسبي شان بود تا يك روز در سال 1945 ري كراك آمد به شان مخلوط كن بفروشد. اين ري كراك نماينده فروش يك شركت توليد كننده لوازم آشپزخانه بود. كراك 52 ساله از طرز كار رستوران مك دونالدها خوشش آمد.بي خيال مخلوط كن فروختن شد و به برادران مك دونالد پيشنهاد كرد شعبه بزنند. يك سال بعد، اولين شعبه مك دونالد به مديريت كراك يك جايي خارج شيكاگو افتتاح شد. موفقيت آني بود. شش سال بعد كه كراك سهام برادران مك دونالد را خريد، تعداد شعبه ها از صد تا بيشتر شده بود. كراك از هر كس و هر جا مي شناخت حتي دانشگاه پرينستون پول قرض كرد تا 7/2 ميليون دلاري را كه مك دونالد مي خواستند جور كند. دو سال بعد در 1963 كراك پانصدمين شعبه رستوران هايش را باز كرد. يك شخصيت كارتوني يك دلقك هم طراحي كردند تا در دل بچه ها جا باز كنند. اين هم ايده موفقي از كار درآمد. سال بعد، بچه ها تصوير اين دلقك را بيشتر از رييس جمهور مي شناختند. هزارمين شعبه 1968، اولين شعبه در اروپا 1971 و معرفي شدن به عنوان مرد سال امريكا در 1973 موفقيت هاي بعدي اين فورد صنايع غذايي بود. كراك سال 1984 مُرد، اما شركتش تا هجده سال بعد يك نفس توسعه پيدا كرد. سال 2002، شركت مك دونالد با سي و يك هزار شعبه در 121 كشور از امريكا گرفته تا اوگاندا پانزده ميليارد دلار فروش و 7/1 ميليارد سود خالص داشت و همان سال براي اولين بار در تاريخ نيم قرني اش ضرر كرد.
N
اكثر آدم هايي كه مي روند امريكا يكي از اولين چيزهايي كه مي گويند اين است كه اين امريكايي ها اصلا شبيه آن هايي كه توي فيلم ها بازي مي كنند، نيستند.امريكايي هاي واقعي چاقند و تحقيقات پزشكي متهم اصلي اين چاقي را غذا هاي آماده fast food مي داند.
اين كه امريكايي هاي زيادي مشتري پر و پا قرص رستوران هاي مك دونالد، برگر كينگ، كنتاكي و پيتزاهات هستند چيزي است كه خيلي از جامعه شناس ها و پزشكان امريكايي را شاكي كرده.
بدتر از همه اين كه بيشتر بچه ها اين جور غذاها را دوست دارند. مي گويند نسل فعلي بچه هاي امريكايي اولين نسلي هستند كه قبل از پدر و مادرهايشان مي ميرند، به علت چاقي و بيماري هاي قلبي. اما بچه ها از شخصيت هاي كارتوني تبليغ هاي مك دونالد و اسباب بازي هايي كه در جعبه همبرگر به آن ها مي دهند خوششان مي آيد.
تازگي ها يك مستند ساز امريكايي فيلمي درباره مك دونالد ساخته. در اين فيلم، كارگردان يك ماه تمام فقط مك دونالد مي خورد و بعد نشان مي دهد كه چقدر چاق شده و نتايج آزمايش هاي پزشكي اش بدتر شده.
با همه اين حرف ها مك دونالد مشغول شعبه زدن در گوشه و كنار دنيا و جهاني كردن اين نماد است. در دنياي امريكايي امروز همه جا به جز ايران و كوبا و چند جاي ديگر مي تواني سر اولين چهار راه يك چيزبرگر مك دونالد بخري، شكمت را پر كني و سعي كني به كلسترول بالا وسرطان فكر نكني.
|
|
|
|
|
كي و كجا؟
اين يك نماي نه چندان دقيق و تمام رخ از يك چيزبرگر است. اسم موادي كه در يك چيزبرگر پيدا مي شود در جدول هايي كه مي بينيد آمده است و اين كه اولين بار كجاي دنيا و كي آدم ها كشف كردند مي شود نان، گوشت گاو يا مايونز را خورد؟
مك دونالد يك شخصيت كارتوني يك دلقك هم طراحي كرد تا در دل بچه ها جا باز كنند. اين هم ايده موفقي از كار درآمد. سال بعد، بچه ها تصوير اين دلقك را بيشتر از رييس جمهور مي شناختند
|
|
|
|
|
شورش بي دليل
به نظر لوكزامبورگ نظام سرمايه داري را فقط با نابودكردن مي شد اصلا ح كرد
15 ژانويه 25 دي 1919
مرگ رزا لوكزامبورگ
چشم هاش درشت نبودند. ريز هم نبودند. با آن صورت گرد، چانه كوچك و غبغب بيشتر به مادري مهربان مي مانست تا يك شورشي سرخ. لقبش همين بود.رزا سرخه. در عكس هايي كه ازش هست موهايش را بالاي سرش بسته. مثل همه زن هاي آن دوره، اما او وقتي زن ها هنوز حق را‡ي هم نداشتند، تندروترين انقلابي و تئوريسين جنبش چپ به حساب مي آمد. تندروترين و تنهاترين. وقتي با قنداق تفنگ جمجمه اش را خرد كردند و جسدش را به آب انداختند چهل و نه ساله بود. روز و محل تولدش معلوم است. 5 مارس، جايي نزديك لوبلين در لهستان. پدرش چوب فروش بود و يهودي، اما رزا از يهودي بودن فقط دماغي عقابي به ارث برده بود.
هجده ساله بود كه از دست پليس فرار كرد و رفت سوييس. زوريخ آن موقع پناه گاه اكثر سوسياليست هاي روسي و لهستاني بود كه در كشور خودشان جايي نداشتند. رزا در اين شهر به دانشكده اقتصاد رفت و پاي ثابت محافل پر رونق سياسي شد. يكي، دو سال بعد رهبر حزب سوسياليستي لهستان و از نويسنده هاي اصلي ارگان اين حزب شد و تا آخر عمرش هم ماند.
رزا از همان روز اول بنا كرد به مخالفت با رهبران پرسابقه، مبارزان قديمي و جا سنگين و در اين كار اين قدر پيش رفت كه متهمش كردند مامور پليس مخفي روسيه است. چون با مبارزات استقلال طلبانه لهستاني عليه روس ها مخالف بود. او اين مبارزات و هر مبارزه ديگري كه رنگ و بوي ملي گرايي داشته باشد را غير انقلابي حتي ضد انقلابي مي دانست. مخالفت با ناسيوناليسم از آن چيزهايي بود كه رزا تا آخر به آن پابند ماند و تا آخر هم چوبش را خورد.
پنج سال بعد، رزاكه با انقلابي اي آلماني ازدواج كرده بود تبعه آلمان و عضو جنبش كارگري آلمان شد. اين جنبش قديمي ترين و بزرگ ترين تشكيلات كارگري آن زمان بود. رزا بلافاصله با كله گنده هاي جنبش درگير شد. اين بار دعوا سر درستي يا نادرستي شركت جنبش كارگري در حكومت بود. به نظر رزا نظام سرمايه داري را فقط با نابود كردن مي شد اصلاح كرد. فقط با انقلاب، اما در سال هاي اول قرن بيستم آدم هايي بودند كه مي گفتند: اقتصاد سرمايه داري دارد روز به روز بهتر مي شود و هيچ خبري هم از فروپاشي نيست. وضع كارگرها هم كه بهتر شده. كار عاقلانه، شركت در انتخابات و اصلاح تدريجي حكومت است، نه انقلاب. رزا مقاله هاي كوبنده و مستدلي نوشت و با اين نظر مخالفت كرد.
سال هاي 19041903 او با لنين انقلابي روس و رهبر بعدي شوروي بحثش شد. لنين و رزا هر دو انقلابي بودند، اما با دو روش مختلف. لنين معتقد بود گروهي انقلابي نخبه با تشكيلات منظم بايد انقلاب را راه بياندازند و رهبري كنند. رزا مي گفت: انقلاب راه انداختني نيست. نخبه ها و انقلابي ها بايد انقلاب را تبليغ كنند و به كارگران آگاهي بدهند. اما آخر سر اين كار خود كارگرها و توده هاست كه اعتصاب كنند، شورش كنند و پيروز شوند.
او مي گفت: روش لنين، آخرش ديكتاتوري است و تاريخ نشان داد كه بي راه نمي گفت. اما اين دعواها باعث نشد وقتي سال 1906 روسيه شلوغ شد خودش را به معركه نرساند. شعارش اين بود: در آغاز، كردار بود دولت روسيه از كردار رزا خوشش نيامد. چهار ماه بازداشت بود بعد چون آلماني بود و مريض هم بود آزادش كردند.
در كنگره 1907 رزا نظرش درباره جنگ را بيان كرد كه نشان مي دهد تقريبا قبل از همه بوي جنگ را در فضاي اروپا استشمام كرده. جنگ جهاني اول كه شروع شد احزاب چپ كشورهاي درگير هر كدام طرف كشورهاي خودشان را گرفتند. رزا از همين مي ترسيد. به هر دري زد تا رهبران را قانع كند از جنگ طرف داري نكنند؛ جنگي كه به نظر او جنگ سرمايه دارها بود و كارگرها و فقيران نبايد در آن شركت مي كردند. همين مخالفتش با جنگ باعث شد بگيرند و به زندان بيندازندش.
زندان بود كه انقلاب 1917 روسيه پيروز شد. نوشت: چقدر اينانقلاب مرا ياري مي دهد تا اسارتم را تحمل كنم. هر چند خيلي زود شروع كرد به انتقاد از كارهاي رهبران انقلاب روسيه.
يك سال بعد جنگ با شكست آلمان تمام شد. قيصر آلمان استعفا كرد و كشور شلوغ شد. در اين شلوغي ها رزا از زندان آزاد شد و به خواست دوستانش در پايه گذاري حزب كمونيست آلمان شركت كرد. اما ته دلش علاقه اي به اين كار نداشت، او شرايط كشور را مستعد انقلاب كارگري نمي دانست و مي ترسيد كارگرهاي پر شور، اما بي سواد عضو حزب، دست به كارهايي بزنند كه عاقبتي بد داشته باشد. باز هم پيش بيني اش درست از آب درآمد. وقتي رييس پليس چپ گراي برلين از كار بركنار شد سركارگران به خيابان ها ريختند و اعلام انقلاب كردند. رهبران ميانه روي حزب سوسياليست با نظامي ها هم دست شدند و گروه هاي فشار مسلح را كه اكثرا سربازان از جنگ برگشته بودند فرستادند تا انقلاب را سركوب كنند. حزب كمونيست غيرقانوني اعلام شد و رزا و رفقايش بازداشت و كشته شدند. جمهوري جديد به رهبري همان رفقاي ميانه رو تنها دو سرباز را محاكمه كرد. يكي را به جرم شروع به قتل غيرعمد به دو سال و ديگري را به جرم كوتاهي در گزارش وجود جسد به چهار ماه زندان محكوم كرد.
|
|
|
|
|
مكاشفه يك ذهن درخشان
تولد آلبرت شوايتزر
۱۴ ژانويه 25 دي 1875
|
|
|
او و يونگ در يك سال به دنيا آمده اند. به فاصله چند ماه. جواني شوايتزر با نيچه گذشت، با خواندن كتاب هاي نيچه، اما كودكي اش پر از موسيقي، كليسا و باخ بود. او از همان موقع خوب ارگ مي زد؛ خيلي وقت ها در كليسا. پدرش كشيش بود و شايد اين در علاقه و توجهي كه به مذهب پيدا كرد مؤثر بود، هر چند او به شيوه خودش كه در سال هاي دانشگاه و تحت تأثير آدم هايي مثل گوته، كانت و نيچه شكل پيدا كرده بود به مذهب توجه داشت. به شكل منطقي، شيوه اي كه تحت تأثير اين اسم ها باشد به مذهب نمي رسد، اما زندگي و ذهن شوايتزر منطق خاص خودش را داشت. ترجيح مي داد از جايي به بعد به جاي حرف زدن و فرضيه ساختن اراده اش را براي اجراي آن چه مي خواهد به كار بيندازد.
در اولين سال هاي دانشجويي، وقتي هنوز 20 ساله هم نبود با دقت و اطميناني كه كمي مضحك به نظر مي رسيد براي بقيه زندگي اش برنامه ريخته بود؛ تا 30 سالگي علم، هنر يا هر چيزي كه لازم است؛ ياد مي گيرد و بعد به خدمت بشريت در مي آيد. چيزي كه اصلا مضحك و البته باور كردني نيست، اين است كه او واقعا اين كار را كرد. سال 1900 خواندن الهيات و فلسفه را در استراسبورگ تمام كرد و در كليساي همان جا معاون بخش شد. بعد، 8 سال پزشكي و جراحي خواند و سعي كرد دختري را براي ازدواج پيدا كند كه به اندازه خودش غيرعادي باشد و بخواهد زندگي اش را بعد از 30 سالگي صرف خدمت به بشريت كند. اين دختر خيلي زود پيدا شد وكمي بعد۱۹۱۳ همراه او به افريقا رفت. همين جا بايد توضيح داد اين تصميم شوايتزر كاملا به دل مشغولي هاي مذهبي اش ربط داشت. چيزي نزديك به 20 سال كند و كاو در 4 انجيل مقدسكه تمام جواني او را در برمي گرفت شوايتزر را به مسيحيتي غير از آن چه كليسا مي گفت رسانده بود. او عيساي خودش را داشت كه از دل مكاشفات يك ذهن درخشان و از لابه لاي روايت هاي مرقس، متي، لوقا و يوحنا بيرون آمده بود. او داشت به خاطر اين مسيح و به خاطر زنده كردن فضيلت هاي انساني اش به افريقا مي رفت. البته انجمن تبليغات مذهبي پاريس درخواست او را براي رفتن به افريقا به اين شرط قبول كرد كه آن جا به سرش نزند وعظ كند يا چيزي از مكاشفاتش و مسيحش بگويد. بايد مريض ببيند و دوا بدهد، فقط همين. با اين حال مردم كه آوازه او به شان رسيده بود با اين تصور كه به ديدن يك روح مقدس مي روند به گابن مي آمدند و شايد با ديدن شوايتزر توي ذوق شان مي خورد. دكتر تنومندي كه پاچه ها و آستين هايش را بالا زده بود و براي ساختن بيمارستانش الوار جا به جا مي كرد، چندان شباهتي به قديسي از فرقه فرانچسكو ي آسيزي چيزي كه شواتيزر به آن معروف شده بود نداشت. او به جز چند سفر اروپا و امريكا كه براي مبارزه عليه آزمايش هاي هسته اي بود تا زمان مرگش در افريقا ماند و در 1965 همان جا مرد.
|
|
|
|