|
اولين ستون
يك داستان زيادي واقعي
علي قنواتي
در ميان مطالب اين شماره يكي دو عنوان هست كه دوست دارم درباره آنها حرف بزنم اما مهمتر از همه داستاني است كه كورش علياني در صفحات 52 و 53 تصوير كرده است يكي از شگفت ترين داستان هاي تاريخ بشري است بياييد اين داستان را در چند پلان مرور كنيم: كشتي هاي انگليسي با زحمت فراوان راه خود را از ميان ساير رقباي اروپايي به شرق باز مي كنند: هدف كجاست؟ يك سرزمين رويايي به نام هند. انگليسي ها يك شركت خصوصي تشكيل مي دهند كه كار او در ظاهر تجارت با هند است. منسوجات هندي و ساير محصولات اين كشور ثروت مند به انگلستان سرازير مي شود، آن قدر كه صنايع داخلي را با خطر مواجه مي كند و اعتراضات عمومي بر مي انگيزد. اما كمپاني كه ملكه نيز از سهام داران آن است به كار اصلي خود در هند ادامه مي دهد. كار او چيست؟ دوستي با تمام قافله ها و شريك شدن با همه راهزنان. كم كم آشوب و جنگ سراسر هند را مي گيرد. مهاراته ها با مسلمانان مي جنگند و مسلمانان با سيك ها. ولي در پايان هر جنگي زمين ها تنها به يك نفر مي رسد: كمپاني. صد سال بعد از هند سرزميني سوخته و مردمي پابرهنه برجا مانده است. ثروت عظيم هند يكجا به آن سوي آب ها رفته است.
كريستف كلمب آن قدر خواب هند را ديده بود كه وقتي به سرزميني جديد رسيد نمي توانست روي آن نامي جز هند بگذارد. اولين نام امريكا، هند غربي بود و سرخ پوست ها را در زبان انگليسي هنوز هندي ndan صدا مي زنند. نام كمپاني هند شرقي در واقع به معناي كمپاني هند اصلي است. انگليسي ها تشنه رسيدن به اين بهشت اند. ولي درياها در دست پرتغالي ها و اسپانيايي ها است و آن ها حتي اجازه سفر به اين سرزمين افسانه اي را نمي يابند. وقتي بالاخره پاي آن ها به هند مي رسد، درآمد كل كشور انگلستان كم تر از صدقاتي است كه پادشاه هند در يك سال مي دهد. اما چه مي شود، واقعا چه اتفاقي مي افتد كه صدوپنجاه سال بعد جاي شاه و گدا عوض شده است؟
اين سؤال را از كورش علياني مي پرسم. او يك دليل مهم و يك دليل مهم تر مي آورد، دليل مهم تفنگ است، دليل مهم تر توحش! اروپايي ها تفنگ دارند كه آدم مي كشد و آن ها از آدم كشتن ابايي ندارند. آن ها از هيچ كاري با آدم هاي ديگر ابايي ندارند: آن چه در هند اتفاق مي افتد از نظر تاريخي ادامه همان بلايي است كه بر سر افريقا آمده است. از هند ثروتش را چاپيدند، از افريقا تمام هستي اش را: هزاران سياه در سرداب كشتي ها و در مزارع بزرگ امريكا جان دادند تا غرب چيزي شد كه امروز به آن مي گوييم غرب!
از كورش مي پرسم اين 2 دليل يكي نيستند؟ آيا ماجرا فقط اين نيست كه اروپايي ها زودتر از ديگر ملت ها به تفنگ و كشتي دست پيدا كرده اند؟ آيا هر قوم ديگري كه زودتر به اين پيشرفت ها دست پيدا مي كرد، سيادت جهان را به شكل مشابهي در دست نمي گرفت؟ مثلا اگر ژاپني ها يا چيني ها به اين پشرفت هاي صنعتي ساخت تفنگ و كشتي دست مي يافتند، الان چشم بادامي ها در جاي اروپايي ها نبودند؟
پاسخ كورش اندكي پيچيده و از طرفي كاملا روشن اشت: نه! كورش معتقد است هندي ها و ايراني ها و چيني ها، در اوج سروري بر جهان نيز هيچ گاه نتوانستند با انسان هاي ديگر چنان وحشيانه رفتار كنند كه اروپايي ها. در مخيله هند ي ها هم نمي گنجيد كه مي توان انسان ها را هزارتا هزارتا از سرزمين هايشان دزديد و هزاران كيلومتر آن طرف تر فروخت و از اين ماجراي عجيب يك تجارت جهاني راه انداخت. با اين ديدگاه مي توان گفت شرقي ها تفنگ نساختند، چون دنبال آن نبودند، نه اين كه نمي توانستند. وگرنه باروت را كه چيني ها صدها سال قبل از اروپايي ها مي شناختند. كسي كه تفنگ مي سازد در واقع خط توليد آدم كشي راه مي اندازد و اين چيزي است كه شرقي ها از نظر فرهنگي توانايي آن را نداشتند.
هميشه وقتي داستان به اينجا مي رسد، چيزي از جنس يك بغض تاريخي گلوي آدم را فشار مي دهد. هندي ها وقتي فهميدند به گلوله احتياج دارند كه ديگر دير شده بود، كه انگشت مهاجم روي ماشه بود و لوله تفنگ روي پيشاني. آن هايي كه صداي انفجار باروت در لوله تفنگ را پيش از صداي ضجه زنان و فرزندان شان شنيدند خوش بخت ترين ها بودند. و براي آن ها كه ماندند جز بغضي فروخورده در سينه چيزي نماند. بغضي كه سينه به سينه به نسل هاي بعد سپردند تا در قامت مرداني چون گاندي و اقبال ظاهر شود.
داستان سوزناك هند و استعمار به ظاهر پايان يافته است. اما يك سؤال مهم باقي مي ماند: ثروت عظيم كمپاني امروز كجاست؟ و از آن مهم تر، آن تجربه عظيم در استعمار، آن ماشين بزرگ اكنون در كجا نشسته و دنبال چه چيزي در جهان است؟ شما پاسخ اين سؤال ها را مي دانيد؟
لطفا نظر بدهيد
Hamshahr.org؛Qanavat
|