|
ايرانگردي
سولماز خواجه وند
|
|
|
امروز، روز اول از ۹۳ روز تابستان گرم است. من و بچه هاي ساختمان قرار گذاشتيم كه هر روز عصر توي حياط، «گل كوچيك» بازي كنيم.
امروز عباس آقا- همسايه پاييني- توپ مان را گرفت و گفت: «ما ديگه اعصاب نداريم؛ برين كوچه هوارهوار كنين!».
***
امروز، روز دوم از ۹۳ روز تابستان گرم است. من و بچه هاي ساختمان قرار گذاشتيم هر روز عصر توي كوچه «گل كوچيك» بازي كنيم.
امروز قدسي خانم- همسايه چهار خانه آن طرف تر- با دمپايي زد تو سر احمد تپلي و گفت: «ما ديگه اعصاب نداريم. برين خيابون هوارهوار كنين!».
***
امروز، روز سوم از۹۳ روز تابستان گرم است. من و بچه هاي ساختمان قرار گذاشتيم هر روز عصر توي خيابان «گل كوچيك» بازي كنيم.
امروز بهرام آقا بقال، شانه تخم مرغ هايش را پرتاب كرد طرف مان و گفت:« ما ديگه اعصاب نداريم. برين بلوار هوارهوار كنين!».
***
امروز، روز چهارم از۹۳ روز تابستان گرم است. من و بچه هاي ساختمان قرار گذاشتيم هر روز عصر توي بلوار «گل كوچيك» بازي كنيم.
امروز حسن آقا- شوفر محل- با جارو زد تو سر حميد و گفت: «ما ديگه اعصاب نداريم. برين اون محل هوارهوار كنين!».
***
امروز آخرين روز از ۹۳ روز تابستان گرم است. من و بچه هاي محل قرار گذاشتيم هر سال تابستان مثل امسال ايرانگردي كنيم.
|
|
|
|
|
پرنده ماهي
حديث لزر غلامي
تصويرگر : سميه عليپور
|
|
|
يك روز صبح، يك ماهي قزل آلا از آب بيرون پريد و ديگر به رودخانه برنگشت. قزل آلا، قبل از آن هم چند بار از آب بيرون پريده بود، اما مثل رنگين كمان چرخي زده بود و دوباره تالاپي برگشته بود به رودخانه. آن روز اما، قزل آلا خيلي سرحال بود و دوست داشت يك كار تازه بكند؛ كاري كه تا آن موقع نكرده بود. براي همين يكهو از آب بيرون پريد و به جاي اين كه برگردد به آب يا حتي بيفتد روي سنگ هاي كنار رودخانه، همين طور رفت بالا. باله هاي كوچكش را تند تند به هم مي زد و پرواز مي كرد. بعضي وقت ها يك ذره مي آمد پايين، اما خيلي زود باله هايش را محكم تر به هم مي كوبيد و دوباره مي رفت بالا. دمش را كج مي كرد و راه پروازش را عوض مي كرد. دمش را مي داد پايين و سرعت مي گرفت و صاف مي رفت توي ابرها. ابرها به پولكش مي خوردند قلقلكش مي آمد و مي خنديد. قزل آلا داشت براي خودش آواز مي خواند: «ديريم ديم ديم... من يه پرنده جديدم... دارام دام دام... من يه پرنده متفاوتم... ديريم دام دام... امروز براي پرنده ماهي روز خوبيه...»
همان دور و بر يك مرغ ماهيخوار داشت پرواز مي كرد كه قزل آلا را ديد. خودش را رساند به قزل آلا و گفت:
«چه با حال! من تا به حال يك پرنده ماهي نديده بودم. چند وقت است پرواز مي كني؟»
قزل آلا گفت: «از امروز صبح... ديگر از شنا كردن خسته شده بودم...»
مرغ ماهيخوار يك كمي آمد جلو؛ آن قدري كه موقع پرواز كردن، گاهي
بال هايش مي خورد به باله هاي قزل آلا. قزل آلا يك نگاهي به مرغ ماهيخوار كرد و گفت: «تو هماني نيستي كه هفته پيش خاله من را خوردي؟ خاله ام داشت پايين رودخانه تنهايي شنا مي كرد.»
مرغ ماهيخوار گفت: «نه بابا، من قزل آلا دوست ندارم. گمانم داداش بزرگم بوده... او اگر هفته اي يك قزل آلا نگيرد، خيلي حالش گرفته مي شود. من ماهي سفيد دوست دارم.»
قزل آلا گفت: «ماهي سفيدها بيشتر بالاي رودخانه اند... آن جا... نگاه كن.» و با سرش به جايي از رودخانه اشاره كرد.
اگر مي خواهي ماهي سفيد حسابي بخوري، بايد صبح زود بيدار بشوي... صبح زود سر رودخانه غلغله است.
مرغ ماهيخوار گفت: «تو چي مي خوري اين جا توي آسمان؟»
قزل آلا گفت: «باورت مي شود اصلاً گرسنه ام نيست... بعد از اين همه سال زندگي تكراري، دارم پرواز مي كنم... كي فكر شكم است! و يك معلق توي هوا زد.»
مرغ ماهيخوار گفت: «به هر حال، اين طرف ها پرواز مي كني مواظب خودت باش... داداش بزرگم همين جاها مي پرد!»
قزل آلا سري تكان داد و پروازش را تندتر كرد و رفت. مرغ ماهيخوار چرخي زد و راهي را كه پرواز كرده بود برگشت. هي مي رفت پايين و پايين تر. اول فكر كرد سري بزند به بالاي رودخانه ببيند خبري از ماهي سفيد هست يا نه، اما همين كه نزديك آب شد، احساس كرد ديگر از پرواز كردن خسته شده. با خودش گفت: «مي داني چند سال است كه داري پرواز مي كني؟» به رودخانه نگاهي كرد و ادامه داد: «دلت نمي خواهد امروز يك كار تازه بكني؛ كاري كه تا به حال نكرده باشي؟»
|
|
|
|
|
واي
مصطفي رحماندوست
عبور سال را ديديم
همه ، خسته، عرق ريزان
به فصل داغ تابستان
رسيديم
كجايي سايه؟
سايه ، هاي!
كه حالا سايه مي چسبد
اگر جايي
درختي مانده باشد
واي!
چراغ
فلور اوريلانا
ترجمه آيدا حق طلب
تاريكي.
چراغي نيست؛
چه بايد كرد
وقتي روحم را پيدا نمي كنم؟
|
|
|
|
|
خوب ها وبدها
عباس تربن
|
|
|
اين بار مي خواهم يادداشتي كه مي نويسم متفاوت از يادداشت هاي قبلي باشد. پس فعلاً شعر زير را بخوانيد تا ادامه يادداشت:
بادبادك عزيز
تو آدمي
ولي چه قدر مثل بادبادكي
نخ تو، توي دست هاي من
ولي هميشه بي اجازه مي روي
سراغ ابرهاي پشمكي
سراغ آفتاب تازه مي روي
تو همكلاسي پرنده اي
تو هم اتاقي ستاره اي
ورق ورق، سبك، جدا
شبيه يك كتاب پاره اي
*
تو شكل قاصدك
تو شكل باد
تو شكل رفتني
و راستش كمي شبيه من
شبيه اين دل مني
*
تو با پرنده ها
تو با تمام بال هاي دربه در
چه زود جفت و جور مي شوي
تو بي هوا
تو بي خبر
تو دور دور دور مي شوي
*
آهاي بادبادك عزيز!
بيا چه قدر دير كرده اي
بيا بيا فقط بگو
كجاي آسمان
دوباره گير كرده اي؟
شعري كه خوانديد يكي از شعرهاي خوب عرفان نظرآهاري است.
اين شعر در تازه ترين كتاب او، يعني «چاي با طعم خدا» چاپ شده است.
«چاي با طعم خدا» از لحاظ قطع و شكل، با مجموعه شعرهاي نوجواني كه تا امروز چاپ شده متفاوت است: كتابي باريك و بلند با جلد سخت كه بعضي ها را ذوق زده مي كند و در ذهن بعضي ديگر اين سؤال را به وجود مي آورد كه آيا خواندن اين كتاب باريك، آسان است؟ من كه فكر مي كنم خلاقيتي كه در استفاده از چنين قطعي در چاپ مجموعه شعر نوجوان به كار رفته در نوع خود قابل توجه و ارزشمند است.
و اما درباره شعرها: حتماً شما هم عرفان نظرآهاري را مي شناسيد. براي خوانندگان مجله هاي مختلف، شعرها و يادداشت هاي مذهبي او آشناست. تعداد قابل توجهي از شعرهاي كتاب «چاي با طعم خدا» هم به نوعي شعر مذهبي است. البته لابه لاي اين شعرها، شعرهايي با موضوع آزاد نيز پيدا مي شود.
«چاي با طعم خدا» مثل هر مجموعه شعر ديگري، داراي قوت هايي است و ضعف هايي نيز دارد. همان طور كه در ابتدا نوشتم، نمي خواهم يادداشتم تكراري باشد؛ پس در ادامه، جنبه هاي مثبت و منفي شعرها را در دو بخش «خوب ها» و «بدها» بيان و سعي مي كنم نمونه هاي مناسبي براي هر مورد بياورم تا هم توضيحي براي حرف هايم باشند و هم شما را با فضاي شعرهاي اين كتاب آشنا كنند.
خوب ها
* كشف ها و حرف هاي نو:
ـ «راستي، هيچ فكر كرده اي/ يك درخت توي باغ آسمان/ چه قدر ديدني است؟/ ريشه هاي ما/ اگرچه گير كرده است/ ميوه هاي آرزو ولي رسيدني ست»
ـ «راز راه/ رفتن است/ راز رودخانه، پل/ راز آسمان، ستاره است/ راز
خاك، گل»
ـ «تو برو، من ولي كار دارم/ بال پرواز من پاره پاره ست/ باز بايد ببافم خودم را/ پيله كوچكم نيمه كاره ست»
* زبان امروزي و صميمي:
ـ «مثل نامه اي ولي/ توي هيچ پاكتي/ جا نمي شوي/ جعبه جواهري/ قفل نيستي ولي/ وا نمي شوي»
ـ «با توام با تو، خدا/ يك كمي معجزه كن/ چند تا دوست برايم بفرست»
* تصويرهاي شاعرانه و زيبا:
ـ «مثل ميوه خواستم بچينمت/ ميوه نيستي، ستاره اي/ از درخت آسمان جدا نمي شوي»
ـ «يك كمي ستاره روي صورتم بپاش/ سعي مي كنم شبيه كهكشان شوم»
بدها
* قافيه هاي دست و پاگير:
در بعضي از شعرهاي «چاي با طعم خدا» وزن و قافيه بيش از آن كه مفيد باشند، آسيب رسانده اند؛ چون دست هاي شاعر را مي بندند و حتي گاهي تعيين كننده قدرتمند حرف هايش مي شوند. براي همين، در شعري مثل «خاك خوشبخت»، وقتي در ابتدا از «آرزوي پر زدن آن سوي پرده هاي آسمان» و «ديدن آخرين قله كهكشان» صحبت مي شود و نهايتاً درست وقتي كه امكان رسيدن به اين آرزوها فراهم شده، ناگهان خط اصلي شعر فراموش مي شود و شعر اين طور پايان مي يابد:
«راستي! من همان خاك خوشبخت/ من همان نور هستم/ پس چرا گاهي اوقات/ اين همه از خدا دور هستم».
يا نمونه هاي زير كه در همه آنها بعد از آمدن اولين قافيه، باقي كلمه ها تنها براي رسيدن به قافيه بعدي چيده مي شوند:
ـ هيس!/ فكر مي كنم عروسك خدا/ باز هم به خواب رفته است/ يا سوار بال نازك فرشته ها/ تا دم حياط آفتاب رفته است»
* ضعف تاليف يا كلمه هايي كه حضورشان دليلي ندارد(حشو):
ـ «روزگار/ رو به راه بود/ هيچ چيز/ نه سفيد و نه سياه بود»
ـ «اين سماور» جوش است/ پس چرا مي گفتي/ ديگر اين خاموش است؟»
ـ «سال هاست/ توي اين محله با طلوع آفتاب/ پشت هر دري/ يك گل شقايق است»
ـ «من يك نفر را مي شناسم/ كه كودكي را قورت داده/ او شكل يك آدم بزرگ است/ اما خودش عين تو، ساده»
* تكرار حرف ها، تصويرها، فضاها و... در شعرهاي مختلف:
ـ «دوستت همان دعاي توست/ آخرش دعاي تو/ مستجاب شد»
ـ «توي گوش من يواش گفت: / «تو دعاي كوچك مني»/ بعد هم مرا/ مستجاب كرد»
*
ـ «زندگي/ بازي خدا و يك عروسك گلي ست»
ـ «اين عروسك نخي/ كاردستي خداست»
*
ـ «دوست، واژه است/ واژه اي كه از لب فرشته ها چكيده است/ دوست، نامه است/ نامه اي كه از خدا رسيده است»
ـ با توام، با تو، خدا/ يك كمي معجزه كن/ چند تا دوست برايم بفرست/ پاكتي از كلمه/ جعبه اي از لبخند/ نامه اي هم بفرست»
*حرف هاي شعاري يا احساساتي بدون توجه به زبان، فضا يا ساخت شعر:
ـ «قوري قلبت را/ زودتر بند بزن/ توي آن/ مهرباني دم كن/ بعد بگذار آرام آرام/ چاي تو دم بكشد/ شعله اش را كم كن»
* چاي با طعم خدا
(مجموعه ۱۷ شعر نوجوان)
* سروده عرفان نظرآهاري
* تصويرگر: فيروزه گل محمدي
* ناشر: افق
* ۴۸ صفحه
* ۲۵۰۰ تومان
|
|
|
|
|
شناسنامه اي براي بچه هاي خاك
هدي امين
|
|
|
«بچه هاى خاك» رو كه دارين
مي خونين، از عكساي خوشگل و رنگي پيتزافروشي هاي تو خيابون خجالت مي كشين. از اين كه تو زمستون، به خاطر يه دقيقه منتظر تاكسي وايستادن و كمي يخ كردن، طاقتتون طاق مي شه، خجالت مي كشين و از خيلي چيزهاي ديگه كه شما دارين و اونها ندارن خجالت مي كشين. ولي همه اينا باعث نمي شه كه «بچه هاي خاك»، نوشته محمدرضا يوسفي رو تا آخر نخونين.
اين رمان از زبون «ممل»- پسربچه معركه گيري كه با هفت، هشت نفر ديگه واسه «حسن لاشخور» كار
مي كنن- روايت مي شه. ممل بعد از مرگ «اسماعيل»، تازه مي فهمه كه شناسنامه نداشتن يعني چه؟ «اسماعيل، چه حرف هايي مي زني! خب شناسنامه ات كو؟ به حسن لاشخور دادي؟ كجاست؟ آقا خوشگله مي گه كسي كه شناسنامه نداره مثل يه ماشين دزديه، به روز و روزگاري كه سگا شناسنامه دارن، درختاي توي خيابون شناسنامه دارن، تو هيچي! آخه مگه مي شه؟»
«بچه هاي خاك» رمان بچه هاي كاره؛ بچه هاي تابستون هاي داغ زير آفتاب سر چهارراه ها وايستادن؛
بچه هايي كه انگشت خيسشون رو زير كركره نونوايي مي كشن تا خرده نون و آت و آشغالش رو بخورن؛ بچه هايي كه از ترس مردن تو سرماي شب هاي زمستون، كوچه پس كوچه ها رو با سرعتي باورنكردني مي دون تا گرم بشن و يخ نزنن.
«فري كولي چادر به كمرش بسته، مثل يك شيرزن تو اتاق آقا عينكي جيغ و داد مي كرد و اتاق را روى سرش گرفته بود. چشم هايش برق مي زد و از هميشه خوشگل تر بود. اولين بار بود كه فهميدم راستي راستي او چقدر قشنگ است. رنگ صورتش به رنگ مهتابي هاي سقف اتاق بود و وقتي بلند بلند حرف مي زد، چشم هايش درشت تر مي شد و دماغ كوچولو و باريكش يك كم باد مي كرد.»
محمدرضا يوسفي كه تا حالا
جايزه هاي زيادي گرفته، مثل جايزه كتاب سال وزارت ارشاد و ديپلم افتخار *IBBY، تو شخصيت پردازي ها و فضاسازي هاي اين رمان، سنگ تموم گذاشته؛ اون قدر كه كتاب رو يه بار باز مي كني و تا ته مي خوني و مي بندي؛ اون قدر كه با ممل و مريم و پري بلنده و علي دباغ، پشت وانت سوار مي شي و از كوچه هاي خاكي جنوب شهر تا خيابون هاي قشنگ شمال شهر سفر مي كني و مثل ممل و مريم، خونه اي رنگ و وارنگ رو ورانداز مي كني و قشنگ ترين خونه رو واسه خودت انتخاب مي كني.
«بچه هاي خاك» رو نشر افق با قيمت ۱۲۰۰ تومن منتشر كرده. اون رو بخونين تا بچه هاي كار رو بشناسين و فراموششون نكنين.
*IBBY دفتر بين المللي كتاب براي نسل جوان در كشور سوئيس
|
|
|
|
|
كوچه خبر
مي خورد باران به شيشه
|
|
|
از قم آمده بود، اما سوهان نياورده بود. به جايش با چند شعر تازه و چند قطعه طنز كاممان را شيرين كرد. ما هم دست او را گرفتيم و آورديم به كوچه خبر و با صداي بلند پرسيديم: «آقاي علي باباجاني! چه خبر؟»
و او خبرهايش را لابه لاي چايي خوردنش به گوش ما رساند تا ما هم به گوش اهالي كوچه خبر برسانيم.
علي باباجاني شاعر است. او مجموعه شعر «با اجازه تمام شاعران» را در انتشارات مدرسه زير چاپ دارد. همين طور مجموعه ۱۵ شعر «گنجشك هاي كوچك شاعر» را كه براي نوجوانان سروده، به انتشارات سوره مهر سپرده است.
اگر ناشري سراغ داريد، به باباجاني بگوييد تا دو كتاب «مي خورد باران به شيشه» و «تو را صدا مي زنم» را براي چاپ به او بدهد. قالب اين دو كتاب متن ادبي است. اولي با نگاهي به «صحيفه سجاديه» نوشته شده و دومي نيايش هايي است از زبان حيوان ها.
از شعر كه بگذريم، باباجاني ۲۵ داستان كودكانه را در چهار جلد كتاب آماده كرده و به «به نشر» سپرده. اين داستان ها طنز هستند.
علي باباجاني متولد ۱۳۵۲ در شهرستان اراك است. او عضو تحريريه ماهنامه هاي «سلام بچه ها»، «پوپك» و «سنجاقك» است كه هر سه در شهرستان قم چاپ مي شوند.
خودش از طنزهايي كه سه سال است براي مجله «پوپك» مي نويسد راضي است. او در صفحه هايي كه «قندان» نام دارند، هر سال سعي كرده سر به سر حيواني بگذارد و در اين شكل طنز پردازي كند؛ سال اول كلاغ، سال دوم اردك و امسال هم كه سال سگ است، به سگ ها گير داده است.
پيش از اين، از باباجاني سفرنامه «آنجا كه دلم جا ماند» توسط نشر قو، مجموعه شعر «بهار كي مي آيد؟» توسط نشر «منادي تربيت» و چند كتاب ديگر چاپ شده است.
او در آخر كار گفت: «شايد اين حرفم شعاري باشد، ولي از نوجوان ها مي خواهم كه قدر لحظه هاي خود را بدانند و سعي كنند با همين حس ها قدم به آينده بگذارند؛ چون اين دوران، دوران پاك و معصومانه اي است.»
|
|
|
|
|
|
|
|
|
يتيمچه
فروزنده داورپناه
|
|
|
كوچك تر كه بودم- موقعي كه هنوز توي بغل بابا مي نشستم و او هم خودش را از من كنار نمي كشيد-
هر وقت خودش پاهايش را مي شست يا كسي از دستشويي يا حمام برمي گشت، خيلي جدي به من مي گفت: «ماهرخ، گوش كن!» و من گوش مي كردم به آن صداي وز وز مانندي كه كم و زياد مي شد. مي گفت: «مي بيني چه صنعتي داريم؟! هم دمپاييه، هم بلبل حنجره طلايي!» و هر دو گوش مي داديم و مي خنديديم.
ولي اين بار- كه ديگر دختر بزرگي شده بودم- وقتي از راه آمد و پاهايش را شست و ميان نوارها و ضبط صوت عليرضا و كتاب هاي كنكور بهناز، جايي براي خودش پيدا كرد تا به ديوار تكيه بدهد و چشم هايش را ببندد، حرفي را كه خيلي وقت بود مي خواستم به زبان بياورم، گفتم:
- بابا! پول بده مي خوام دمپايي روفرشي بخرم.
انگار اول نشنيد. بعد يك پلكش را تا نصفه باز كرد و گفت: «از اين حنجره طلايي ها؟!» و خنده ملايمي كرد و پلكش را بست. آن قدر مصر بودم كه مي خواستم هر طور شده حرفم را بزنم، گفتم: «نخير هم! از اون جديدهاش!» از صداي بلند خودم ترس برم داشت.
بابا خودش را كاملاً پاي ديوار كشيد، چشم هايش را كامل باز كرد و گفت: «لابد از اون لاانگشتي ها!»
كوتاه نيامدم و گفتم: «بعله! تازه صورتيش هم!»
بابا دهانش را باز كرد تا حرفي بزند، اما دهانش را بست و با خنده بلندي گفت: «په! اون هم توي اين اتاق...!» و باز خنديد.
مامان از توي بخار برنج، كه از آشپزخانه - كه آن قدر نقلي بود كه اسمش را «يتيمچه» گذاشته بوديم- بيرون مي زد، سرش را بيرون آورده بود و نگاهمان مي كرد.
از رو نرفتم. با اصرار گفتم: «ايرادش چيه مثلاً؟!» كه بابا يك دفعه جدي شد: «آخه آدم عاقل! توي اين پنجاه متر، ما پنج نفر به زور جامون مي شه... اون وقت هر كدوم برين يه جفت دمپايي روفروشي هم بخرين...! اصلاً معلوم هست مي خوايد كجا بذارينشون؟! لابد زير سرتون... يا اين كه ما بريم روي پله ها بخوابيم تا جا براي دمپايي ها باز شه...»
مامان كه تنها كسي بود كه توي خانه به خاطر ترك پاشنه پاهايش، دمپايي سوغات سوريه اش را پا مي كرد، به چارچوب در «يتيمچه» تكيه داد و گفت: «حالا... اون قدر ها هم عيب نداره...» كه بابا عصباني شد.
- دعا كنين پونزده سال ديگه زنده باشم تا قسط همين پنجاه متررو بدم. حرفي مي زني ها! موش توي لونه اش نمي رفت، جارو به دمبش مي بست...!»
گفتم: «ديگه موش هم كه شديم!»
بابا به زور حرفش را خورد. مامان رفت برايش آب خنك بياورد كه در آپارتمان باز شد. عليرضا با خش خش شلوار ورزشي اش تو آمد و سلام كرده و نكرده، مات شد توي صورت بابا و گفت: «اي داد بيداد! اون سيم ضبط كه از پريز دراومده! حالا جواب اين كيارش رو چي بدم! الان مي آد اصل نوار رو ببره... اَهه...».
كه بابا صاف نشست و با پاهايش به كپه نوارها زد و گفت: «به جهنم! بابات بميره برات مهم تره يا يه ربع بي نوار بموني؟!» و رو به مامان داد زد كه: «اين بهناز چرا كتاب هايش رو جمع نمي كنه؟»
مامان كه داشت به طرف آشپزخانه برمي گشت، گفت: «تو ويترين اين وري بچينه يا توي قفسه اون طرفي؟!» و با دستش حركتي كرد كه نشانه اهميت ندادن به حرف بابا بود.
يك دفعه، صداي بابا دو درجه بالا رفت: «آخه بي مروت ها! قسط خونه رو بدم، يا قسط ماشين رو، يا بدهي به صندوق محل رو؟ انصافتون كجا رفته!»
عليرضا باز بي موقع وسط معركه دهنش را باز كرد: «انصافمون هم مثل اين ضبط، سيمش از برق دراومده...» كه يك دفعه ليوان كه بيشترش پر بود،
پر كشيد طرف آشپزخانه. سر راه، آب ها ريخت روي نوارها و ليوان خورد به چارچوب در يتيمچه و خرده هايش پاشيد به همه طرف، مخصوصاً به داخل آشپزخانه. مامان از ترس، نفسش را با صدا تو كشيد و بلافاصله دادش بلند شد: «آي ي ي مچ پام...! خيرنبيني مرد!» و ناله اش كشدار شد.
بابا خيز برداشت طرف آشپزخانه كه ببيند چه شده، كه پايش به دست هاي عليرضا گير كرد كه داشت با عجله نوارها را جمع و خشك مي كرد، و سكندري خورد و با سر رفت توي چارچوب در آشپزخانه.
از فردا كه آشناها و همسايه ها مي آمدند عيادت بابا، كه سرش را كه مدام گيج مي رفت بسته بود، و هم به ديدن مامان كه مچ پاي بخيه شده اش مي سوخت و گزگز مي كرد، يك دوجين يتيمچه هم نمي توانست جواب آن همه رفت و آمد را بدهد، چه برسد به دختر كوچيكه خانه كه ناچار بود بدون دمپايي لاانگشتي شيشه اي صورتي، به همه رسيدگي كند.
|
|
|
|