پسر كوچولو روي ديوار خط مي كشد. رد خطش را مي گيرم.
دست بردار نيست. همين طور مي كشد و مي رود جلو. من هم دنبالش. چشم برنمي دارم. خط ها پيچ درپيچ مي شود. توي خيابان هاي بلند و كوچه هاي كاه گلي مي پيچد و مي رود.
رو به رو يك گنبد سبز بلند است.
گنبد سبز را دور مي زند. همين طور خط مي كشد و مي رود. من هم دنبالش.
زن ها با چادرهاي گل گلي شان از خانه هاي كاه گلي بيرون مي آيند و پسربچه را تماشا مي كنند. او آن قدر مي رود و مي رود تا توي راه هاي پيچ در پيچ گم مي شود.
من اما سر يك كوچه مي ايستم. از دور نگاهش مي كنم. من توي اين كوچه كار دارم. يك كار مهم. كاري كه به خاطرش اين همه راه را آمده ام. اصلاً زندگي ام به همين كار بسته است. توي همين كوچه، همين امروز بايد انجامش بدهم. اسم اين كوچه، «كوچه سقاخانه» است!
* * *
ديوارهاي كوچه سقاخانه كاه گلي است. توي كوچه سقاخانه، سرتاسر شمع روشن است. شمع هاي سفيد و باريك و بلند با شعله هاي نيمه جان.
مردم آمده اند به ميله هاي فلزي دخيل بسته اند. پارچه هاي رنگي نازك، سبزهاي سيدي و آبي فيروزه اي هاي محكم.
با هر گره دعايي كرده اند آدم ها. با هر گره آهي كشيده اند، و دعايي خوانده اند، زير لب نذري كرده اند.
اين طور است كه توي كوچه سقاخانه هميشه بوي دعا و كاه گل مي آيد؛ بوي گلاب و گلايل. من هم آمده ام اين جا دخيل ببندم، به نيت پنجه طلاي حضرت عباس(ع) كه بالاي سر در سقاخانه است و توي كاسه فلزي كوچك سقاخانه هم هست و انگار روي پيراهن آن پسربچه هم بود كه داشت روي ديوارها خط مي كشيد و مي رفت.
* * *
مي روم زير پل كريم خان، توي كتابفروشي ثالث. از پله هاي كافي شاپ مي روم بالا و روي آخرين پله كه تابلوي سقاخانه دارد انتظار مي كشم. اين جا نمايشگاهي برپاست از آثار نقاشي پرويز كلانتري ، هنرمندي كه معنويت و فرهنگ
سنتي - مذهبي ايراني در آثارش كاملاً پيداست. نام نمايشگاه هست :
«ولي افتاد مشكل ها.»
چشم مي گردانم كه كسي نبيندم. آي كه چقدر دلم مي خواهد همين حالا يكي از پارچه هاي سبز باريك را از ميله هاي فلزي سقاخانه باز كنم و دور مچ لاغرم ببندم!
كمي آن طرف تر، تابلوي بزرگي هست با يك دست به رنگ آبي كه
به قول فروغ، «آبي سبكي» است.
آن قدر آبي است كه تو انگار در نگاه اول، آن چند خانه دوردست كاه گلي را در ميانشان نمي بيني.
حسي در من بيدار مي شود؛ حسي شبيه آن كه يك بار وقتي قطار تهران- مشهد براي نماز صبح نگه داشته بود و ما توي تاريكي زده بوديم بيرون، در من بيدار شده بود. آن جا هم همه چيز آبي بود انگار. حسم آبي بود. نگاه آدم ها آبي بود. هوا آبي بود. نمازم آبي بود. مشهدم آبي بود و من بعد از تابلوي آبي، هيچ تابلوي ديگري را نديدم، چون چشمم فقط به رنگ آبي واكنش نشان مي داد.
و حتي آن پسربچه را هم ديدم كه پشت يكي از خانه هاي كاه گلي قايم شده بود و دور مچ لاغرش يك پارچه سبز بسته بود كه شايد من از مشهد، از پنجره فولاد برايش آورده بودم و خودش خيره بود به آن همه آبي كه در تابلويش حل شده بود.
پله هاي نشر ثالث آبي بود، وقتي از آنها پايين مي آمدم و كتاب ها آبي بودند وقتي به آنها نگاه مي كردم و دور دست تمام فروشنده ها و دور دست تمام آدم هاي زير پل كريم خان يك پارچه سبز بسته بود كه شايد كسي از مشهد، از پنجره فولاد آورده بود برايشان تا نذرشان ادا شود و پارچه را ببندند دور مچ لاغر يك نفر ديگر!