ويژه نوجوانان - شماره۲۷۲ - پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۸ محرم ۱۴۲۶ - Mar 10, 2005
docharkhe
با انگيزه برپايي نمايشگاه نقاشي پرويز كلانتري
خيابان آبي، كوچه سقاخانه
حديث لزرغلامي
چند نمونه از آثار پرويز كلانتري ‎/ عكس ها از اعظم لاريجاني
019047.jpg
019041.jpg
019044.jpg
019050.jpg
پسر كوچولو روي ديوار خط مي كشد. رد خطش را مي گيرم.
دست بردار نيست. همين طور مي كشد و مي رود جلو. من هم دنبالش. چشم برنمي دارم. خط ها پيچ درپيچ مي شود. توي خيابان هاي بلند و كوچه هاي كاه گلي مي پيچد و مي رود.
رو به رو يك گنبد سبز بلند است.
گنبد سبز را دور مي زند. همين طور خط مي كشد و مي رود. من هم دنبالش.
زن ها با چادرهاي گل گلي شان از خانه هاي كاه گلي بيرون مي آيند و پسربچه را تماشا مي كنند. او آن قدر مي رود و مي رود تا توي راه هاي پيچ در پيچ گم مي شود.
من اما سر يك كوچه مي ايستم. از دور نگاهش مي كنم. من توي اين كوچه كار دارم. يك كار مهم. كاري كه به خاطرش اين همه راه را آمده ام. اصلاً زندگي ام به همين كار بسته است. توي همين كوچه، همين امروز بايد انجامش بدهم. اسم اين كوچه، «كوچه سقاخانه» است!
* * *
ديوارهاي كوچه سقاخانه كاه گلي است. توي كوچه سقاخانه، سرتاسر شمع روشن است. شمع هاي سفيد و باريك و بلند با شعله هاي نيمه جان.
مردم آمده اند به ميله هاي فلزي دخيل بسته اند. پارچه هاي رنگي نازك، سبزهاي سيدي و آبي فيروزه اي هاي محكم.
با هر گره دعايي كرده اند آدم ها. با هر گره آهي كشيده اند، و دعايي خوانده اند، زير لب نذري كرده اند.
اين طور است كه توي كوچه سقاخانه هميشه بوي دعا و كاه گل مي آيد؛ بوي گلاب و گلايل. من هم آمده ام اين جا دخيل ببندم، به نيت پنجه طلاي حضرت عباس(ع) كه بالاي سر در سقاخانه است و توي كاسه فلزي كوچك سقاخانه هم هست و انگار روي پيراهن آن پسربچه هم بود كه داشت روي ديوارها خط مي كشيد و مي رفت.
* * *
مي روم زير پل كريم خان، توي كتابفروشي  ثالث. از پله هاي كافي شاپ مي روم بالا و روي آخرين پله كه تابلوي سقاخانه دارد انتظار مي كشم. اين جا نمايشگاهي برپاست از آثار نقاشي پرويز كلانتري ، هنرمندي كه معنويت و فرهنگ
سنتي - مذهبي ايراني در آثارش كاملاً پيداست. نام نمايشگاه هست :
«ولي افتاد مشكل ها.»
چشم مي گردانم كه كسي نبيندم. آي كه چقدر دلم مي خواهد همين حالا يكي از پارچه هاي سبز باريك را از ميله هاي فلزي سقاخانه باز كنم و دور مچ لاغرم ببندم!
كمي آن طرف تر، تابلوي بزرگي هست با يك دست به رنگ آبي كه
به قول فروغ، «آبي سبكي» است.
آن قدر آبي است كه تو انگار در نگاه اول، آن چند خانه دوردست كاه گلي را در ميانشان نمي بيني.
حسي در من بيدار مي شود؛ حسي شبيه آن كه يك بار وقتي قطار تهران- مشهد براي نماز صبح نگه داشته بود و ما توي تاريكي زده بوديم بيرون، در من بيدار شده بود. آن جا هم همه چيز آبي بود انگار. حسم آبي بود. نگاه آدم ها آبي بود. هوا آبي بود. نمازم آبي بود. مشهدم آبي بود و من بعد از تابلوي آبي، هيچ تابلوي ديگري را نديدم، چون چشمم فقط به رنگ آبي واكنش نشان مي داد.
و حتي آن پسربچه را هم ديدم كه پشت يكي از خانه هاي كاه گلي قايم شده بود و دور مچ لاغرش يك پارچه سبز بسته بود كه شايد من از مشهد، از پنجره فولاد برايش آورده بودم و خودش خيره بود به آن همه آبي كه در تابلويش حل شده بود.
پله هاي نشر ثالث آبي بود، وقتي از آنها پايين مي آمدم و كتاب ها آبي بودند وقتي به آنها نگاه مي كردم و دور دست  تمام فروشنده ها و دور دست تمام آدم هاي زير پل كريم خان يك پارچه سبز بسته بود كه شايد كسي از مشهد، از پنجره فولاد آورده بود برايشان تا نذرشان ادا شود و پارچه را ببندند دور مچ لاغر يك نفر ديگر!

دلم ستاره دنباله دار مي خواهد
مرضيه عابديني، تهران
019053.jpg
خداي نگاه هاي مهربانم، سلام!
مدت ها بود اين طور مهربان نگاهم نكرده بودي ... يا نه، اين من بودم كه عاشقانه نگاهم را به انتهاي مهرباني ات ندوخته بودم. من بودم كه چشمانم از خط هاي كاغذ بالا نمي آمد. فقط مي نوشتم و مي نوشتم. دست هايم روي صفحه سفيد مي لغزيد و به واژه ها جان مي داد، واژه هايي كه برايم غريب بودند و در تمام اين مدت تو نگاهم مي كردي.
تو را مي شناختم،  اما نمي ديدمت. انگار تو را مي شناختم. خيلي وقت ها كمكم كرده بودي، از همان روزي كه مرا آفريدي و پاهايم را روي سست ترين بنيان ها محكم كردي. از همان روز تو با من بودي. حتي شب هايي كه از سنگيني كارها، پلك هايم تحمل ديدارت را نداشت و روي هم مي افتاد، حتي وقتي كه زير آسمان پرستاره ات به دنبال روشني نبودم و فقط زمزمه مي كردم: خداي پاكي هفت آسمان بالايي، دلم ستاره دنباله دار مي خواهد.
دلم ستاره دنباله دار مي خواست از تو. همه واژه هايم بوي تو را گرفته بودند. مي بيني؟ حتي وقتي خودم هم غافل بودم، واژه هايم صدايت مي كردند و اين همان عشقي است كه در جان واژه هايم ريخته اي، در قلب كوچك و سرخشان و من چه
عصيان گرانه مي كوبيدمشان روي كاغذ.
خداي لحظه هاي باراني ام!
حالا كه آمده ام رو به رويت، دستم را روي قلبم فشار مي دهم. هياهوي گرمي گرفته درون سينه ام. مي فهمم قلب كوچكم كه بارها و بارها آن را شكسته ام، بي من به تو سرمي زده است.
اينها را كه مي نويسم، چشمانم رد سياهي مداد را روي كاغذ دنبال مي كند. همه كارها را تو انجام مي دهي و همه حرف ها را تو مي نويسي.
چه قدر از حضورت غافل بوده ام. حتي لحظه هاي ارغواني اندوهم بي تو معنا مي شد و روي گونه هايم خودي نشان مي داد. چه قدر سهل  انگارم من. اين  بي خبري بد دردي است. خدايا! دلم خوش بود كه هر شب دور از تمام صداهاي موزون و ناموزون اطرافم، مي آيم سراغت، سرسجاده كوچك و سپيد و دانه هاي تسبيح از ميان انگشتان كوچكم جاري مي شوند...
بايد برگردم. شيطان به جانم شبيخون زده بود و من بي خبر بودم كه بد دردي است اين بي خبري. حالا خسته، اما اميدوار، رو به روي آيينه تمام نماي مهرباني ات مي ايستم. مي ايستم و با تو درد دل مي كنم. در دل آيينه ات خودم را مي بينم... و آسمان ابري و بغض آلود چشمان پريشانم را كه هواي كودكي هاي قشنگ و پاكش را پراكنده است در اين بلوغ ممتد حيات. خداي لحظه هاي جوانه زدنم! دستم را بگير و كمك كن.

فقط او مي تواند
در كوچه هاي تاريك دلم قدم مي زنم و به دنبال كليدي مي گردم كه با زدن آن، چراغ دلم روشن شود و من راهم را در اين تاريكي گم
نكنم.
من مي دانم آن كليد به كجا وصل مي شود، به نور ديگري، به نور خدا.
دنبال او مي گردم تا راه راست را پيدا كنم و به طرف او بروم؛ كسي كه جز او، هيچ كس شايسته ستايش نيست.
فقط او مي تواند راه راست را به من نشان دهد و كمكم كند كه اسير هوس هاي نادرست دلم نشوم. او كه هميشه در قلب ماست و از رگ گردنمان به ما نزديك تر است.
زهرا پناهي، ۱۳ساله، از كرج

چراغ راهنما
مبارك درد مردم را مي داند
شال هاي رنگي و هديه هاي چهارشنبه سوري
چرخ سبز
خانواده من وخانواده بيد
نماد پيوند زمين با آسمان
چرخ فلك
چيستان
ها، ها، ها ...!
جدول ساعتي
سرگرمي
پاسخ سرگرمي و چيستان هاي شماره ۲۷۰
سرگرمي هوش
معما
تقسيم زمين
چشمه ها
دلدادگي
ماجراي اتوبوس سواري
از من به تو گفتن
زمستان مي رود،بهار مي آيد
حتي
رهايي
تا بي نهايت
داستاني جذاب
خانه فيروزه اي
خيابان آبي، كوچه سقاخانه
دلم ستاره دنباله دار مي خواهد
فقط او مي تواند
خبر
بيشتر دانش آموزان ناهنجاري قامت دارند
كاروان اهالي كتاب در بم و زرند
ويراژ در دنيا
به خاطر آدم برفي
خبر اينترنتي
خبرهاي يك خطي
يك امتياز براي برگزيدگان مسابقه هاي دانش آموزي
الو دوچرخه ۲۰۴۲۴۹۰
توصيه هاي ايمني چهارشنبه سوري و استقبال از بهار
خبرنگار افتخاري
گزارشگر ورزشي خوب كيست؟
ورزشي نويسي شلنگ تخته انداختن نيست
دوچرخه
ويژه نامه نوروزي
فاصله
دور دنيا با دوچرخه
شهر از نگاه نوجوانان
غذا خوردن به شيوه ژاپني
سينما
انتخاب داوران نوجوان جشنواره جيفوني
پيش بيني هاي درست
روزي در آن گم خواهم شد
عنكبوت
كتاب درسي ديجيتالي
دنياي پيچيده بازي هاي كامپيوتري
صنعت نفت
تولد
سيب و كامپيوتر
كوچه آفتاب
در ميان امواج
نگاه تازه وكشف هاي كوچك
راه پله
نامه ها
خطر انقراض
راز دوست داشتن
اي نامه كه مي روي به سويش...
چهارشنبه سوري بدون انفجار
دوست خوب
بركت وروشني خانه هايمان
ورزش
سرباز ايراني در جام جهاني
تماشاگر ملي
هزار و يك شب
وقتي پدربزرگ آمد
درخت زندگي
هنر
نو شدن به شيوه تازه
|  چراغ راهنما  |  چرخ سبز  |  چرخ فلك  |  چشمه ها  |  خانه فيروزه اي  |  خبر  |  خبرنگار افتخاري  |  دوچرخه  |
|  دور دنيا با دوچرخه  |  سينما  |  عنكبوت  |  كوچه آفتاب  |  نامه ها  |  ورزش  |  هزار و يك شب  |  هنر  |
|  شناسنامه  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |