- دور جديد شماره دوازدهم نيمه اسفند 1385 98 صفحه - ۱۲
Tehran
ديپلماسي فرهنگي
قرار شد كه موضوع ماه اين شماره همشهري ديپلماتيك به نوروز اختصاص يابد؛ چه نوروز در پيش است و همه ايرانيان و هر آن كه در حوزة تمدني ايران قرار گيرد، در روزهاي پاياني و آغازين هر سال شمسي از عدسي پرقدرت نوروز، به همة امور مي نگرند. نوروز، نماد فرهنگ ايراني است؛ فرهنگي كه بعدها اسلامي شد. ايران اسلامي، ايراني است كه فرهنگ يكي از مؤلفه هاي قدرت و نيرومندي آن به شمار مي آيد. پس مي تواند و بايد كه اين ابزار كارا به كمك ديپلماسي بشتابد و با بهره گيري از آن و تعريف فصل مشترك با ديگر كشورهاي جهان، مناسبات ارتقا يابد و پيوندهاي ضروري ملت ها با يكديگر مستحكم شود. اقتضاي پايبندي به فرهنگ، پايبندي به ارزش هاي فرهنگي در ديپلماسي است. همچنين رفتار سياسي ما، بايد نمودي از هويت ايراني - اسلامي باشد؛ رفتاري كه با تكيه بر اصول و ارزش هاي اسلامي - ايراني، الگويي ديگر در مناسبات بين الملل ارائه مي كند. در اين الگو صداقت، وفاي به عهد و پيمان، مسؤوليت شناسي در برابر خود و ديگران، دفاع از مظلوم و پرخاشگري در برابر ظالم، پايبندي به منافع خود و دفاع جانانه از آن و در عين حال محترم شمردن حقوق و منافع مشروع ديگران و ده ها آموزه گرانقدر اسلامي و ايراني ديگر، مبناي كارند.
اما پرداختن به ديپلماسي فرهنگي، آن هم به مناسبت نوروز، روشن مي سازد كه گسترة نوروز - كه همان گسترة تمدني ايران باشد- مي بايست به عنوان يك اولويت در سياست خارجي مدنظر قرار گيرد. هرچند كه اين امر با ضرورت توجه به كشورهاي همسايه، در كنار يكديگر قرار مي گيرد تا هستة اصلي اولويت برقراري و گسترش روابط با كشورهاي اسلامي تشكيل شود.
***
در سي ام دي ماه گذشته و در نخستين روز از كنفرانس سياست امنيتي كه در مونيخ برگزار شد، سخنراني پوتين شايد بيش از هر اتفاقي در سال۱۳۸۵ توجه جهانيان را به خود جلب كرد. رئيس جمهور روسيه در بخشي از سخنان خود با اشاره به ميليتاريزه شدن جهان، به شدت آمريكا را به باد انتقاد گرفت و صراحتا اعلام داشت نتايج و پيامدهاي ميليتاريزه شدن، چيزي جز آغاز يك جنگ اتمي نخواهد بود. هرچند كه پوتين كوشيد تا با برشمردن اقدامات روسيه در مسير كاهش تشنج و خلع سلاح اتمي، طرف مقابل يعني آمريكا را به همكاري در اين زمينه و دوري از روحية نظاميگري در جهان فرا خواند، اما كساني كه نظامِ در حال گذار بين الملل و مناسبات بين الملل را به دقت زيرنظر دارند، اين رويداد را بسيار مهم تلقي كردند و آن را سرفصل جديدي در روابط قدرت هاي جهاني به شمار آوردند. برخي آن را خروج روسيه از حالت انفعالي برشمردند كه بيش از پانزده سال دامنگير قدرتي بود كه روزگاري يكي از دو قطب جهان به شمار مي رفت و گروهي ديگر آن را در پرتو تحولات داخلي روسيه تفسير كردند. از اين نقطه نظر، مقابله با چالش هاي دروني و فرار از رشد گرايش هاي قومي كه حدود 190 جمهوري فدراسيون روسيه را فراگرفته است، ايجاد يك چالش را خارجي ضروري مي نمايد. اما شايد مهم ترين سخن از آن كساني بود كه اين تحول را آغاز يك جنگ سرد جديد برشمرده اند. اما آنچه بر اهميت سخنان پوتين مي افزايد، حضور جدي و فعال روسيه در مهم ترين عرصة منازعة بين الملل يعني منطقة خاورميانه است. اين حضور جز با قرار گرفتن در برابر آمريكا و ايجاد ارتباط جدي و مؤثر با جبهة مخالفان آمريكا، شدني نبوده است.
اهميت اين رويداد، مي رفت كه همشهري ديپلماتيك را وادار كند تا موضوع اين شمارة خود را به بررسي ابعاد و پيامدهاي آن اختصاص دهد، اما در پيش بودن نوروز و سنت هرساله نشريات ايران، اقتضاي ديگري داشت. لذا تلاش شد فعلا به انتشار چند مقاله بسنده شود.
***
شمارة پاياني سال، فرصتي است تا همچون همة ايرانيان به طور گذرا به سال گذشته و تحولات آن نگريسته شود. بدين منظور تلاش شد تا مهم ترين تحولات و مطرح ترين چهره هاي سال۱۳۸۵ مورد توجه قرار گيرد.
آخرين شمارة ماهنامه همشهري ديپلماتيك در شرايطي منتشر مي شود كه ضرورت ها موجب شد تا اندكي بر بهاي آن افزوده شود. از اين شماره، همشهري ديپلماتيك به قيمت 400 تومان عرضه مي شود. نخستين شماره از همشهري ديپلماتيك در سال۱۳۸۶ در نيمة اول ارديبهشت ماه در اختيار شما عزيزان قرار خواهد گرفت.
نوروز مبارك و ايام به كام

نوروز، سياست و روابط بين الملل
قدرت نامرئي
003783.jpg
فرهنگ مشترك و نمادهاي اسطوره اي بيشترين نقش را در همبستگي ملت ها ايفا مي كنند و هيچ تشكل منطقه اي بي زمينه هاي فرهنگي قوام نمي گيرد آن ها كه دور هم جمع مي شوند تا تصميم بگيرند پيش از هرچيز به زبان مشترك و دل هاي يكدل شده نياز دارند
پس همي بايد كه نوروزيان را فراخواند تا از دم مسيحايي نوروز مدد گيرند و دل هاي نزديكشان را نقطه آغاز وحدت و همگرايي قرار دهند كه قوت و قوامشان در اين است

راز ماندگاري ايران و هويت ايراني آيين ها، اسطوره ها و نمادهايي است كه در طول تاريخ رشته همبستگي اقوام ايراني و استمرار تاريخي اين ملت را ممكن ساخته است. از آن جمله مي توان به نوروز اشاره كرد. البته اين آيين نه تنها نقش بزرگي در هويت و همبستگي جامعه ايران ايفا مي كند بلكه مي تواند رشته پيوند همه كساني باشد كه خارج از مرزهاي جغرافيايي امروز ايران به نوروز عشق مي ورزند و آن را محترم مي شمارند. وقتي اتحاديه اروپا پايه كار خود را بر مبناي فرهنگ اروپايي قرار داد، چرا نوروز بن مايه يك همگرايي منطقه اي قرار نگيرد؟
003957.jpg
آيين هاي ملي يك واقعيت زنده در جامعه ايران است كه ناديده گرفتن آن، مانند ناديده گرفتن هر واقعيت ديگر، آثار منفي خود را درپي دارد. و از آن ميان نوروز سرآمد همه اين آيين ها است كه هزاران سال است برتارك تاريخ و فرهنگ اين سرزمين مي درخشد و نماد هويت ملي ما را رقم مي زند. راز ماندگاري ايران و هويت ايراني همين آيين ها ، اسطوره ها و نمادهايي هستند كه در طول تاريخ رشته همبستگي اقوام ايراني و استمرار تاريخي اين ملت را به وجود آورده اند. غفلت از آن ها خلائي را به وجود مي آورد كه زمينه ساز هجوم فرهنگي بيگانه خواهد بود. تلاش در جهت تضعيف آن به منظور تقويت يك بعد ديگر از مظاهر فرهنگي نيز نتيجه معكوس به بار مي آورد و انحراف هايي را موجب مي شود كه اصلاح آن كار آساني نخواهد بود. افزون بر اين اگر قرار باشد ايران در عصر جهاني شدن چيزي را به جامعه جهاني عرضه كند كه هم سهمي در تمدن امروزي داشته باشد، و هم مرهمي بر آلام انسان سرگردان امروز بگذارد، بايد دست به انبان همين ذخاير برده و دارويي جويد و در كار كند. در عصر كمبود آب، ظلم به طبيعت و محيط زيست، و در دوران سردرگمي و بلاتكليفي و نگراني و در دوره جنگ هاي بي امان، مي توان از انبار ذخاير ملي داروهاي كارآمدي بيرون كشيد، و از طريق مجامع ذيربط بين المللي به جهانيان عرضه كرد. پدران ما در برخورد با هريك از كمبودها يا نگراني ها راه حل هاي مناسبي پيدا كرده، و براي همه گير كردن و جاودانگي آن ها دست به خلق آييني متناسب با آن زده اند. جشن ها و سوگ ها، اندرزها و ضرب المثل ها، داستان ها و افسانه ها در تاريخ هر ملتي وجود دارند كه بازتاب زندگي آن ها در دنياي تصوير و نمادهاست. اما ويژگي نمادهاي ايراني در قابليت جهاني آن هاست. همين ويژگي مي تواند در دوراني كه همه درصدد استفاده از قدرت نرم افزاري خود هستند، به ابزار كارآمدي براي تأثيرگذاري ايرانيان در عرصه بين المللي تبديل شود. ادبيات صلح ايراني به حق مي تواند سرلوحه سازمان ملل قرار گيرد و مينياتورهاي ايراني مي تواند جاي هنر خشن و گاه غيراخلاقي سبك هايي را بگيرد كه زير تأثير  جنگ هاي جهاني و سال هايي كه به سال هاي ديوانگي شهرت يافته اند، به ترويج نوعي ابتذال يا سرخوردگي و نيهيليسم دامن مي زنند. نه تنها تاكنون چنين تلاشي صورت نگرفته است، بلكه به دليل بي توجهي پيشكسوتان و مسؤولين، نوجوانان ما به دريوزگي فرهنگي افتاده و آنچه خود دارند زبيگانه طلب مي كنند. بحران هويت سرآغاز بحران هاي ديگر ازجمله بحران اجتماعي و سياسي به ويژه بحران مشروعيت است. حكومت برخاسته از جامعه، مشروعيت خود را نيز از بنيان هاي فرهنگي خودي اخذ مي كند. اگر به جاي معيارهاي فرهنگ خودي معيارهاي ديگري حاكم شوند خودبه خود نظام ديگري متناسب با اين معيارها هم مشروعيت پيدا مي كند. سرنوشت ملت هايي را كه سال ها بر در ارباب بي مروت غرب نشستند تا خواجه كي به درآيد و سياست هاي فرهنگ زدايي استعمارگران را در آفريقا و آسيا و آمريكاي لاتين نصب العين خود قرار دهيم تا مشخص شود اين گونه بحران هاي ديرپا چه نتايج شومي به بار مي آورند. در نهايت مسؤولين فرهنگي جامعه بدانند كه دو بال هويت ملي ما، يعني فرهنگ عرفي و ملي در يك سو و هويت مذهبي در سوي ديگر، مكمل يكديگرند و تضعيف يكي به تقويت ديگري نمي انجامد، بلكه به زوال تمدني ما و درنتيجه به تضعيف هر دو منجر مي شود. هزار و چهارصد سال است كه دين و سنت آلياژ گرانبهايي را به وجود آورده اند كه نظير آن در هيچ جاي دنيا يافت نمي شود. آنچه اپانيشادها و وداهاي هندي درپي آن بوده اند با حكمت ها و اندرزهاي ايراني همراه با عرفان اسلامي آتشي در دل ما انگيختند كه به قول حافظ هرگز نخواهد مرد. چنين است كه بايد از تكرار اشتباهي كه در دو قرن گذشته اتفاق افتاده به جد بپرهيزيم.
روش شناسي
از نظر روش شناسي مطالعات فرهنگي، اسطوره ها، نمادها و آيين ها را مي توان به دو گروه متفاوت تقسيم كرد: يكي روش كاركردگرايي كه معتقد است انسان ها در ارتباط با نيازها و براي پركردن يك خلأ، آگاهانه دست به خلق يك اسطوره يا عنصر فرهنگي مي زنند، و اين عناصر در مجموعه يك جامعه به ايفاي نقش خاصي مي پردازند كه در نهايت بر همبستگي و انسجام اجتماعي مي افزايند. اين بدان معني است كه در چرخه تحولات اجتماعي اگر آن نياز برطرف شد يا به دليل دگرگوني هاي اجتماعي به كلي مرتفع گرديد، اين عناصر هم بلا استفاده شده و به تدريج ازبين مي روند. براي مثال دوركيم و پس از او رادكليف براون و ساير فنكسيوناليست ها، نظام هاي نمادين يا سمبليك را ابزار عالي همبستگي اجتماعي مي دانند. از نظر دوركيم جامعه در مراحل رشد خود دست به خلق مذهب و صوَر ديگر نمادها مي زند تا استمرار حيات خود را تضمين كند (صور اوليه حيات مذهبي:1912). با همين برداشت او هم مانند اگوست كنت معتقد بود در عصر تضعيف مذاهب سنتي بايد مذهب جديدي كه جنبه عقلاني و اجتماعي داشته باشد به وجود آورد تا همبستگي اجتماعي تضمين شود. در نتيجه اگر روزي اين همبستگي به اين ابزارها بي نياز شد ديگر دليلي براي ماندگاري آن ها وجود نخواهد داشت. در دوره متأخر بسياري از نظريه پردازان به كار ويژه هاي سياسي نمادها و آيين ها هم توجه كرده و قدرت سمبليك را كه باعث سلطه عده اي بر عده ديگر مي شود مهم تر از سلطه مادي دانسته اند. ازجمله پي ير بورديو كه قدرت سمبليك را قدرتي نامرئي و قوي تر از ساير قدرت ها و سرمايه ها مي داند كه باعث استمرار سلطه مي شود (بورديو: زبان و قدرت سمبليك:1991). كرنليوس كاستورياديس هم آزادي در خلق ايماژها و تصورات را لازمه آزادي واقعي مي داند كه آن هم تاكنون فقط در مقاطع خاصي از تاريخ مانند دوره انقلاب فرانسه براي مردم حاصل شده است. مردم تا زماني كه مصرف كننده ايماژهايي باشند كه ديگران براي آن ها ساخته اند همچنان در بند و سلطه آن ها هم خواهند ماند (كاستورياديس: نهادهاي ايماژينر جامعه: 1975). اما رويكرد ديگر مربوط به ساختارگرايان است كه برعكس براي نمادها و اسطوره ها قائل به استقلال بوده و مي گويند اين انسان ها هستند كه در اسطوره ها زندگي مي كنند و نه آن كه انسان ها از آن ها به  صورت ابزار استفاده كنند. اين نمادها و اسطوره ها در ناخودآگاه شكل گرفته و بر زندگي انسان ها حاكم مي شوند. ژان پي ير ورنان مانند لوي كلود استراوس و بسياري ديگر از ساختارگرايان معتقد است: انسان موجودي سمبليك است و جامعه جز از طريق نظام هاي سمبليك كار نمي كند و اين سمبل ها هم در ناخودآگاه و مستقل از اراده انسان ها شكل مي گيرند. (فرانسوا دُس: تاريخ ساختارگرايي،۱۹۹۲، ج اول، ص 219). در هر دو ديدگاه شاهد اهميت نمادها و زندگي نمادين و نقش آن در زندگي اجتماعي هستيم. اما ما به نقش محدود انسان ها هم در خلق ايماژها و نمادها اعتقاد داريم و از اين نظر به فنكسيوناليست ها نزديك تر مي شويم.

آيين هاي ايراني و نقش آن ها در ماندگاري ملي و همبستگي اجتماعي
همان طور كه اشاره شد مردم هر سرزميني براي نظم دادن به رابطه خود با مظاهر طبيعت و پيرامون طبيعي خود به گونه اي آگاهانه يا ناخودآگاه دست به خلق مراسم و آيين هايي مي زنند كه از يك سو نشانگر سپاس آن ها از بخشندگي طبيعت و تلاش آن ها در حفظ مواهب طبيعي است؛ و از سوي ديگر نشانگر خلاقيت فرهنگي و هنري آن هاست. به همين ترتيب از يك سو قداستي كه اين آيين ها به پاره اي از داده هاي طبيعت مي بخشند به پاسداري پايدار و استفاده بهينه از مواهب طبيعت كمك رسانده و رابطه اي دروني بين انسان ها و طبيعت به وجود مي آورد كه هيچ نيازي به قوانين بيروني ندارد. اين رابطه در تمام مناطق مختلف جغرافيايي اين كره خاكي به صورت اصل ثابت و پايداري مشاهده مي شود كه آيين ها نماد برجسته آن هستند. تفاوت هايي كه در آيين هاي جوامع مختلف وجود دارد بيشتر از تنوع در وضعيت اقليمي و جغرافيايي سرچشمه مي گيرد كه انسان خود متغيري كاملا وابسته به آن محسوب مي شود. مردم آمريكاي لاتين كه اولين روزي خود را در ذرت هاي وحشي اين سرزمين يافتند آن را گياه خداوند و برگزيده ترين هديه او تلقي كرده و در كاشت و برداشت آن به خلق آيين هاي زيبايي دست زدند كه تا امروز ادامه يافته است. در فلات ايران كه آب و درخت داده هاي حياتي اما كميابي بودند به گونه اي ديگر تقديس شدند تا از گزند و ناسپاسي مصون باشند. در بسياري از مناطق كويري درختان را با پارچه هايي تزيين مي كردند كه هم نشانه تقديس و حرمت آن ها بود، و هم علامت احترام و اين كه گزند به آن به معناي بي احترامي به خداوند و موجب خشم و غضب و در نتيجه كيفر او خواهد بود.
از سوي ديگر، خلق اين آيين ها اولين پايه هاي تمدن و فرهنگ جامعه را پي مي ريخت تا بعدها در قالب اسطوره ها و داستان هاي درآميخته با پند و اندرز در مورد ضرورت حفظ عناصر كمياب طبيعت، نوع نگاه انسان به خدا و طبيعت را تنظيم كرده و راه را براي حركت هاي بعدي كه لازمه يك زندگي جمعي است هموار سازد. به اين ترتيب، بناي يك جامعه با هويت خاص خود طراحي مي شد كه قانون اساسي نانوشته اي بر آن حكمفرما بود. در مراحل بعدي ادبيات و شعر و داستان و هنر هم بر همان پايه هاي اوليه، هم بر استحكام اين بنا مي افزود و هم جلوه هاي زيبايي از خلاقيت هاي ذهني را به نمايش مي گذاشت كه نشانگر روند تحول و پيشرفت فرهنگي محسوب مي شد. بازتاب رابطه انسان و طبيعت و خداوند در حوزه منحصربه فرد انسان يعني زبان چه در قالب نثر و چه در قالب نظم همراه با ساير زبان هاي هنري مانند نقاشي و مجسمه سازي، مجموعه اي را به وجود مي آورد كه نماد پايدار هويت هر جامعه اي محسوب مي شود. آن گاه مي توان با ساختارگرايان هم آوا شد كه در طول زمان انسان خود به تابعي از اين بناي زيبا كه خود به وجود آورده است تبديل مي شود، و هستي و جاودانگي خود را در آن مي بيند. او ديگر موجودي تنها، بي هويت و سرگردان و بي آينده نيست؛ بلكه به اقيانوسي تعلق دارد كه فنا نمي پذيرد. آنچه انسان به اين ترتيب مي سازد معبد
با شكوهي است كه پيوسته نگهبان اوست.
003780.jpg
پدران و مادران ما در اين حوزه يكي از زبردست ترين و ماهرترين معماران تاريخ هستند. نمي گويم بودند، مي گويم هستند؛ زيرا شاهكارهاي آن ها به تاريخ تعلق ندارد بلكه در عرصه بي كران زمان پيوسته حضور دارد. درخت آن ها درختي با چند برگ و شاخه نيست، بلكه نمادي از مهر خداوندي، جلوه ذات باري تعالي و مظهر زيبايي و دوستي است كه هر ورقش دفتري است ز معرفت كردگار. آب در آيينه ذهن آنها فقط مايه رفع تشنگي نيست بلكه مظهر پاكي و باروري و الوهيت است. هم ازين رو است كه نبايد آب را گِل كنيم يا بيالاييم يا بيهوده دور بريزيم، آتش، بي دود باد كه زرتشت پيامبر چنين فرمود. آلودگي ها را به زمين ندهيم كه خود از آن برآمده و در آن خواهيم شد. زمين مظهر روزي و زندگي است و سفره عام خداوند كه همه بر آن فرود مي آيند.
سپس هزاران جشن و آيين در تأييد اين نگرش به وجود آوردند كه هركدام مانند ستوني پايدار ميخ هاي تمدن ما را در طول چند هزار سال در بدنه تاريخ تمدن بشر كوبيدند. اگر اين ملت از پس صدها مصيبت و تهاجم و غارت سربلند بيرون آمد و هويت خود را حفظ كرد به اين دليل بود كه از آبشخور اين تمدن بزرگ سيراب مي شد و اگر امروز در معرض هجوم فرهنگي بيگانه قرار داريم، به اين دليل است كه از ميراث پدران خود غافل شده ايم. جواناني كه گنج شايگان پدران خود را نديدند طلب از گمشدگان لب دريا مي كنند، و آنچه خود دارند از بيگانه تمنا مي كنند. اين همه ستم همه از بيگانه نرفت كه ناآگاهان خودي سيه نامه ترند، آن هم در روزگاري كه بسياري از آيين ها و پندهاي موجود در فرهنگ شفاهي و كتبي ما مي توانست سرلوحه مبارزان با آلودگي و ستيز عليه طبيعت باشد و به روزگار اندوه و ملالت كه امروز است، نگرش معنوي ايرانيان مي توانست بركت دل هاي خسته جهانيان باشد. بيم آن مي رود كه حتي شايستگي اين ميراث ها را هم از دست بدهيم. زيرا نه تنها به طبيعت، اين باغ زيباي خداوند ستم مي كنيم كه هرساله هزاران درخت را از جاي مي كنيم و به جاي آن بلوك هاي سيماني مي گذاريم. گل ها را مي سوزانيم و بلبلان را آواره مي كنيم و خود به جاي سرود زندگي نوح? مرگ سر مي دهيم؛ و به جاي آن آيين هاي زيبا نمايش هاي مضحكي برپا مي كنيم كه بوي قدرت و دنيا پرستي از آن بلند است. اگر مي خواهيم مستقل باقي بمانيم بايد به قول كاستورياديس به دنياي نمادين و تصويرهاي خود متكي باشيم و اگر مي خواهيم جوانان ما دل به هرزگي هاي غرب ندهند و داروي دلتنگي ها و ملالت هاي خود را كه ما براي آن ها فراهم كرده ايم در ابتذال نجويند بايد به احياي آيين هاي روحبخش ايراني بازگرديم. وگرنه كريسمس جاي جشن مهرگان را خواهد گرفت و نوئل جاي شب يلدا را. امروز كسي از پيامدهاي سياسي هويت زدايي و قدرت سمبل ها و اهميت دنياي ايماژ و ايماژينر غافل نيست، مگر آن ها كه چشمشان جز قدرت گذرا و سطحي را نمي بيند. باشد كه بينديشيم.
نوروز و اهميت سياسي و بين المللي آن
در ميان آيين هاي ايراني نوروز را بايد آيين بزرگ ناميد. هركس بخواهد مرزهاي ايران را بداند به قول استادِ فرهيخته فقيد دكتر ايرج وامقي، ايران آنجاست كه نوروز هم هست. اين آيين كبير نه تنها نقش بزرگي در هويت و همبستگي جامعه امروز ايران ايفا مي كند، بلكه به نيكي مي تواند رشته پيوند همه كساني باشد كه خارج از مرزهاي جغرافيايي امروز ايران به نوروز عشق مي ورزند و آن را محترم مي شمارند. اتحاديه اروپا پايه كار خود را بر فرهنگ اروپايي و دين مسيحيت قرار داد. تمام كساني كه اين انديشه را پرورانيدند، از آبه دو سن پي ير تا شومان و مونه به اين اصل واقف و پايبند بودند. چرا نوروز بن مايه يك همگرايي منطقه اي از بلخ باميان و افغانستان و تاجيكستان تا آذربايجان و قفقاز و كردستان قرار نگيرد؟
فرهنگ مشترك و نمادهاي اسطوره اي بيشترين نقش را در همبستگي ملت ها ايفا مي كنند و هيچ تشكل منطقه اي بي زمينه هاي فرهنگي قوام نمي گيرد. آن ها كه دور هم جمع مي شوند تا تصميم بگيرند پيش از هر چيز به زبان مشترك و دل هاي يكدل شده نياز دارند. پس همي بايد كه نوروزيان را فراخواند تا از دم مسيحايي نوروز مدد گيرند و دل هاي نزديكشان را نقطه آغاز وحدت و همگرايي قرار دهند كه قوت و قوامشان در اين است. نه روسيه مي تواند گرهي از كار تاجيكستان دري زبان بگشايد و نه آمريكا گره اي از كار افغانستان. اما از ايران انتظار چنين حركتي مي رود. در عين حال هر انديشه و فكري به راهكار خاص خود نياز دارد و لازمه چنين حركتي از سوي ايران تجديد نظري ملايم در رويكردهاي سياست خارجي اين كشور است. انسان هاي فرهيخته اي در كشور ما وجود دارند كه به آسياي مركزي و مردم و تاريخ مشتركش عشق مي ورزند و در آن سو نيز بي شمارند كساني كه دل در گرو عشق ايران دارند. اما همه آن ها از گردونه سياستگذاري و تصميم گيري خارج اند. لازم است كه بال هاي پرواز ما يعني فرهنگ ملي و مذهبي به ترتيب در شرق و غرب و چشمان ما بر افقهاي دوردست گشوده گردد كه هيچ چيز در اين دايره بدتر از كوته نظري و كج انديشي نيست. به اميد آن روز.
نتيجه گيري
نتيجه اين بحث روشن است. مردم به طور طبيعي نيازمند آيين ها و مراسم هستند، و حياتِ اجتماعي خود را در همين مي بينند. به همين دليل هم از نخستين روزهاي زندگي اجتماعي دست به خلق آيين ها و مراسم مختلف مي زنند. از بدوي ترين اجتماعات تا پيشرفته ترين آن ها اين نياز را به صورت هاي مختلف به نمايش گذاشته اند. حال اگر قدرتي يا دولتي اين نياز را ناديده بگيرد يا به تحقير يا كمرنگ كردن آيين هاي جا افتاده بپردازد دو وضعيت قابل تصور است. يكي سست شدن پيوندهاي اجتماعي كه خود به معناي تزلزل در اركان اجتماعي و به تبع آن در اركان حكومتي است و ديگري جايگزين كردن مراسم خارجي به جاي آن هاست كه زمينه ساز وابستگي و از خودبيگانگي است. بسياري از دولت هاي نوپا با هزار زحمت و تدبير به خلق آيين هاي نو و گاه جعلي پرداخته، و سعي مي كنند مردم را به آنها عادت دهند و آن را پشتوانه حكومت خود قرار دهند كه اغلب كارشان با موفقيت همراه نيست؛ و بعضي ديگر در انبان تاريخي خود به دنبال چيزي مي گردند تا آن  را زمينه ساز وحدت خود سازند و بسياري ديگر كه از چنين موهبتي برخوردارند قدر آن را نمي دانند. مثال هاي تاريخي در اين زمينه كم نيست. ازجمله رمز موفقيت مانويت در شمال آفريقا و جنوب اروپا در گيرايي آيين هاي آن بود. بعدها كليساي كاتوليك براي مبارزه با آن كوشش فراواني به خرج داد تا بتواند جشن نوئل را جانشين شب يلدا كند. كليسا به اين امر آگاهي داشت كه مادام كه آيين هاي مانوي بر جامعه حاكم باشند، حاكميت كليسا با مشكل روبه رو خواهد بود. استحكام هر جامعه پيش از آن كه در گروي مباني مادي آن باشد به قوت دنياي ذهني و تصويري آن بستگي دارد. اسطوره ها، افسانه ها، آيين ها و مراسم و ساير نمادها منبع لايزال انرژي و ديناميسم اجتماعي بوده و راز بقاي هر جامعه در همين بايگاني ملي نهفته است.
* استاد علوم سياسي دانشگاه تهران
منابع:
Bourdieu, Pierre, Langage et pouvoir symbolique, Seuil, 2001
Castoriadis, Cornelius , L'Institution imaginaire de la societe, Seuil, 1975.
Dosse, Franهois, Histoire du Structuralisme, La Dccouverte , 1992.
Durkheim, Emile, Les formes elementaires de la vie religieuse, (1912); Librairie
Genrale Francaise, 1991.
بهار، مهرداد، از اسطوره تا تاريخ، نشر چشمه 1376.
بهار، مهرداد، پژوهشي در اساطير ايران، انتشارات آگاه ، 1375.
تمدن ايراني، ترجمه عيسي بهنام، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1381.
فريدون شايان، سيري در تاريخ ايران باستان، انتشارات رَز. 1351.
كريستنسن، آرتور، نمونه هاي نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه اي ايرانيان، ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلي، نشر چشمه 1377.

فرهنگ سياسي و سياست فرهنگي جمهوري اسلامي ايران
ديپلماسي ايراني
003786.jpg
در دوران رياست جمهوري خاتمي الگوهاي فرهنگي از اولويت بيشتري نسبت به ساير موضوعات تعاملي برخوردار گرديد اين امر در كوتاه مدت، موج هاي همكاري گرا را براساس قالب هاي فرهنگي به وجود آورد اما در نهايت نتوانست بر چالش هاي منطقه اي موجود غلبه نمايد

مهارت هاي ارتباطي ايرانيان و فرهنگ ايراني، ويژگي هاي خاص و منحصر به فردي دارد. از همين رو ايران مي تواند در برخورد با بحران هاي منطقه اي از مصالحه گرايي استراتژيك بهره مند شود و همچنين اهداف فرهنگي و سياسي خود را به ساير حوزه هاي جغرافيايي منتقل كند. البته نبايد اين نكته را فراموش كرد كه جهت گيري فرهنگي و ارتباطي در سياست خارجي صرفاً در شرايطي مي تواند به نتايج مطلوب و مؤثري برسد كه نقش عوامل مداخله گر بين المللي كاهش يابد.
003960.jpg
برخي از نظريه پردازان سياست خارجي اعتقاد دارند كه الگوي تعامل و رفتار ديپلماتيك ايران، فاقد ظرافت است. آنان بسياري از مشكلات امنيتي ايران را ناشي از عدم توجه به الگوهاي ارتباطي مي دانند؛ در حالي كه ويليام بي من بر اين اعتقاد است كه:
ايرانيان در كاربرد جادوي ارتباطي خود به غايت استادند. با آگاهي از چند و چون استفاده از منابع و ا مكانات جهاني خود به همراه دانشي كه از جامعه و پويش آن دارند، مي توانند وارد گفت و گو و چانه زني شوند. آنان وضعيتي ناپايدار و نامطمئن را با ظرافت و مهارت به وضعيتي عكس آن تبديل مي كنند.
شاخص هاي ياد شده، بيانگر آن است كه ايران مي تواند در برخورد با بحران هاي منطقه اي از مصالحه گرايي استراتژيك بهره مند شود. از سوي ديگر، اهداف فرهنگي و سياسي خود را بر ساير حوزه هاي جغرافيايي منتقل نمايد؛ زيرا مهارت هاي ارتباطي ايرانيان، ويژگي هاي خاص و منحصر به فردي دارند. هر چند همه انسان ها كمابيش قادر به تغيير وضعيت هاي نامطلوب به موقعيت هاي مناسب هستند، و اين امر را با استفاده از زبان خود انجام مي دهند، اما اين مهارت خاص ايرانياني است كه قادرند اين جادوگري را با ذوق و احساسي متعالي انجام دهند؛ و به اين ترتيب، امر خطير ارتباط را به حوزه اي برتر از فرارساني محض و ملال آور ارتقاء دهند؛ كه اين حوزه، قلمرو هنر است.
زماني كه آمادگي لازم براي انتقال هنجارها به ساير حوزه هاي جغرافيايي وجود داشته باشد،  طبعا كشورها نيازمند هنجارسازي و بهينه سازي هنجارهاي خود هستند. اگر ايران خواسته باشد، نقش فرهنگي مؤثري را در حوزه فرهنگ سنتي خود ايفا نمايد، نيازمند بازسازي هنجارهاي پيشين خواهد بود. جامعه ايراني مانند هر جامعه ديگر، واجد چهارچوب هايي بنيادي است كه آحاد جامعه را به تشخيص رفتار زباني مناسب براي هر موقعيت خاص هدايت مي كند. اين چهارچوب ها يا الگوهاي بنيادي انگاره اي شناختي را فراهم مي آورند كه به تعريف و تعيين اين كه چه چيزي عادي و قابل انتظار است، كمك مي كند.
الگوهاي بنيادين در فرهنگ سياست خارجي ايران
شواهد نشان مي دهد كه ايران موقعيت سياسي خود را براساس فضاي منطقه اي تعريف مي كند. هيچ گاه ايران نتوانسته خود را در چهارچوب جغرافياي سياسي محصور نمايد. اين امر ناشي از احساس خويشاوندي ايران با محيط فرهنگي و ژئوپلتيكي منطقه است.
الگوهاي بنيادي جامعه ايراني به مفهوم ساختاري، چندان پيچيده نيست؛ اما امكانات فراواني براي كنش هاي زباني فراهم مي آورد. دو حوزه از تقابل فرهنگي نمادين در زندگي ايرانيان نقش اساسي ايفا مي كند. حوزه اول، تقابل درون و بيرون است و حوزه دوم، تقابل ميان سلسله مراتب و برابري. در اين ارتباط، حوزه جغرافياي آسياي مركزي بخشي از حوزه دروني سياست خارجي ايران محسوب مي شود، در حالي كه منطقه مرزهاي جنوبي و غربي كشور كه به حوزه هاي خاورميانه و خليج فارس منتقل مي شود را بايد عرصه بيروني سياست خارجي ايران دانست. اگر چه در زندگي فردي، بيرون به مثابه ظاهر ناميده مي شود و جزء ملازم و ضروري زندگي تلقي مي شود، اما از نظر معيارها و موازين اخلاقي از ارزش بالايي برخوردار نيست. اين هشدار كه ظاهر را حفظ كن در ميان ايرانيان فراوان گوشزد مي شود، و بسيار مورد توجه قرار مي گيرد؛ زيرا فرد با كنترل جنبه هاي بيروني رفتارش مي تواند خود را از خطر دور نگه دارد و باطنش را حفظ كند.
فلسفه برون گرايي در زندگي فردي، تأثير و پيامدهاي خود را در حوزه اجتماعي و سياسي نيز به جا مي گذارد. هرگونه توجه به حوزه بيروني مي تواند براي اهداف و مطلوبيت هاي استراتژيك ايران سودمند باشد. عمل گرايي ايراني در حوزه سياست خارجي را بايد انعكاس توجه به عرصه بيروني در كنش فردي، سياسي و بين المللي دانست.
در ميان ايرانيان، سلسله مراتب اهميت نمادين ويژه اي دارد. تعهدات مربوط به منزلت اجتماعي در كمتر جامعه اي به اندازه ايران جدي گرفته مي شود. افرادي كه در جايگاه برتر قرار مي گيرند، بايد به حق به آن جايگاه ارتقا پيدا كنند؛ و با انجام تعهدات خود نسبت به زيردستان، حمايت و احترام آنها را جلب كنند تا بتوانند همچنان جايگاه خود را حفظ كنند. زيردستان نيز متقابلا با انجام وظيفه، پيوند خود را افراد خاصي كه مقام بالا دارند، حفظ مي كنند. اين امر نشان مي دهد كه ايران در حوزه سياست خارجي، توجه همه جانبه اي به ايجاد رابطه ائتلاف گرا با بازيگران منطقه اي دارد. اين ائتلاف مي تواند بر مبناي جهت گيري فرهنگي يا استراتژيك باشد. هرگاه ايران از حداقل هاي امنيتي برخوردار باشد، به سياست فرهنگي در عرصه منطقه اي گرايش پيدا مي كند.
در تقابل با روابط سلسله مراتبي در جامعه ايران، پيوندهاي حاصل از روابط برابر و صميمانه قرار دارد. حفظ اين نوع پيوندها و روابط، متضمن ايفاي تعهدات متقابل سفت و سخت است. آنچه در حوزة سياست خارجي ايران به عنوان حمايت از جنبش هاي آزادي بخش مطرح مي شود و در اين ارتباط، از بقاي هويتي و سياسي چنين مجموعه هايي پشتيباني مي گردد، را مي توان انعكاس باز توليد روابط صميمانه با حوزه هاي ائتلاف پيراموني دانست. اين الگو از طريق علائم گفتماني منتقل مي شود.
افراد درگير در يك تعامل اجتماعي بايد با استفاده از يك رشته علائم زباني يكديگر را از ارزيابي خود درباره رابطه اي كه با هم دارند، آگاه كنند. مي توان گفت هر رويداد ارتباطي نيز از جانب افراد درگير در آن نوعي الزام بر وضعيت امور تحميل مي كند بيت سان (Bateson) پيشتاز اين رويكرد است. وي مي گويد براي هر رويداد ارتباطي مي توان يك جنبه گزارش (Report) و يك جنبه كنترل (Control) قائل شد.
003789.jpg
نقش علائم زباني در ديپلماسي فرهنگي
جمهوري اسلامي ايران
ديپلماسي فرهنگي ايران نيازمند علائم زباني و ابزارهاي ارتباطي است. به هر ميزان، زبان مشترك بيشتر وجود داشته باشد، طبعا ميزان حمايت ايران از همكاري هاي منطقه اي افزايش مي يابد. چنين الگويي ريشه در دوران هاي گذشته داشته و در دوران جديد نيز باز توليد شده است. ارتباط ايران با جنبش هاي انقلابي خاورميانه براساس علائم زباني مشخص شده است. به  كارگيري عبارت هايي همانند شيطان بزرگ توانسته است زمينه هاي لازم براي بازتوليد ديپلماسي فرهنگي ايران را به وجود آورد. به طور كلي، ديپلماسي فرهنگي بدون نشانه ها و علائم شكل نمي گيرد. البته در هر دوران تاريخي، علائم زباني خاصي عامل وحدت و مشاركت در روندهاي سياست خارجي بوده است. علاوه بر مؤلفه هاي زباني و ارتباطي، نقش عوامل ژئوپلتيك از اهميت خاصي در ديپلماسي فرهنگي ايران برخوردارند.
نقش مؤلفه هاي ژئوپلتيكي
در ديپلماسي فرهنگي ايران
موقعيت جغرافيايي ويژه ايران، ميان خليج فارس و درياي خزر، باعث شده است كه ايران از ظرفيت لازم براي مرتبط ساختن حق ژئوپلتيك شمالي به عمق ژئوپلتيك جنوبي خود برخوردار باشد؛ از جمله اين قابليت ها مي توان به اختصاص دادن برخي از بنادر فراوان در خليج فارس و درياي عمان به هر يك از كشورهاي محصور در خشكي منطقه خزر - آسياي مركزي جهت استفاده انحصاري خودمختارانه آن ها در چهارچوب حاكميت ملي و حاكميت قوانين ايران اشاره داشت. چنين اقدامي نه تنها موقعيت جغرافيايي ويژه ايران را به يك موقعيت ژئوپلتيكي استثنايي در نظام جهاني تبديل خواهد كرد، بلكه باعث خواهد شد كه كشورهاي منطقه نياز قابل توجهي به مساعدت و همكاري هاي ايران داشته باشند.
دراين ارتباط، كشورهاي آسياي مركزي و قفقاز نياز فراگيرتري به مساعدت ايران دارند. همكاري ايران با كشورهاي حوزه خزر و آسياي مركزي، آنان را از دسترسي مستقيم و آسان به راه هاي بازرگاني بين المللي جنوب برخوردار خواهد ساخت. در ضمن كشورهاي حوزه خليج فارس نيز از دسترسي مستقيم به بازرگاني انرژي خزر - آسياي مركزي و كسب موقعيت مطلوب در آن منطقه بهره مند خواهند شد. اين يك چشم انداز ژئوپلتيكي واقعي است كه ناديده گرفتن درازمدت آن براي ايالات متحده دشوار است؛ به ويژه اگر اين مسأله را مورد توجه قرار دهيم كه برخلاف همه تلاش ها، استراتژي خنثي كردن موقعيت هاي مطلوب ژئوپلتيكي ايران با شكست نسبي روبرو شده است.
مؤلفه هاي جغرافيايي نه تنها عامل حداكثرسازي روابط سياسي، فرهنگي و امنيتي هستند،  بلكه در بسياري از مواقع، زمينه هاي لازم براي ارتقاء روابط اقتصادي را نيز به وجود مي آورند. به همين دليل است كه سازمان هاي اقتصادي همانند R.C.D و همچنين سازمان همكاري هاي اقتصادي موسوم به E.C.O مي توانند به سود متقابل منجر گرديده و در نتيجه، مزاياي فرهنگي را به وجود آورند.
تغيير در سياست خارجي ايران، بر ژئوپلتيك منطقه تأثير به جا گذاشته است. ديدگاه ژئوپلتيك دگرگون شده ايران نسبت به زندگي جهاني و منطقه اي، دستاورد مطالعه دگرگوني هاي سريع در نظام ژئوپلتيك جهاني و اولويت دگرگون شونده دروني است. ايران در برخورد با جهان سياسي، از راه تعيين دو منطقه ژئوپلتيك مهم در مناطق شمالي و جنوبي اهميت فراواني به  نقش آفريني منطقه اي خود مي دهد. در عمق جنوبي، نقش آفريني در ايران براي دوراني طولاني، دستخوش اثرگذاري اختلافات گسترده سياسي و جغرافيايي با همسايگان عرب بوده است، كه مهم ترين آن، اختلافات سرزميني و مرزي درازمدت با عراق و مسأله ادعاهاي امارات متحده عربي نسبت به جزيره هاي ايراني تنب و ابوموسي بوده است.
مديريت بحران هاي منطقه اي و كاهش منازعات سياسي - فرهنگي
يكي ديگر از الگوهاي رفتار سياسي و همچنين سياست خارجي ايران را مي توان در كاهش تعارضات سياسي مورد توجه قرار داد. تاريخ فرهنگي و سياست خارجي ايران، نشانه هايي از تعارض منطقه اي را منعكس مي سازد كه داراي زيرساخت فرهنگي است. ايران تلاش دارد تا چنين الگوهايي را بازسازي نمايد. روند فعلي، سطح همكاري كشورهاي منطقه را تحت تأثير قرار داده است. اين امر براساس نگرش مبتني بر همگرايي در اروپا سازماندهي گرديده است. به اين ترتيب، لازم به توضيح است كه اگر اين ملت هاي اروپايي توانستند بياموزند كه منافع مشترك ميان خود را بر اختلافات مشترك ترجيح دهند، مسلما ايرانيان و عرب ها نيز توان آن را دارند كه منافع و پيوندهاي مشترك ميان خود را بر اختلافات ميان خود اولويت دهند.
اگر فضاي امنيتي به گونه اي سازماندهي شود كه منازعات تاريخي و تضادهاي سياسي - فرهنگي ايران با كشورهاي حوزه جنوبي و غربي كاهش يابد، اين امر براساس نشانه هاي ديپلماسي فرهنگي شكل مي گيرد. از بين بردن عامل منازعه در ذات ديپلماسي نهفته است.
عرب ها و ايراني ها در چند دهه گذشته با انبوهي از تبليغات در منطقه روبرو بوده اند؛ مبني بر اين كه كشورهاي منطقه، اهدافي ناميمون عليه يكديگر دارند. اين وضع در محافل منطقه اي، عرب ها را به اين نتيجه رسانده است كه راه نجات، تسلط يافتن قدرت ملتي فرامنطقه اي بر امور منطقه است؛ هر چند اين امر به بهاي فدا كردن احترام به خود و اتكاي به خود تمام شود. طبعا ايران با چنين الگوهايي مخالف است. سياست فرهنگي ايران در دوران ديپلماسي جمهوري اسلامي بر اساس نشانه هاي اسلامي و ايدئولوژيك شكل گرفته است. اين امر را بايد گامي در جهت كاهش منازعه دانست.
003711.jpg
گفت وگوهاي بين تمدني و ميان تمدني
ايران دگرگون كردن چشم اندازهاي سياست خارجي خود را از سرآغاز دهة 1990 آغاز كرد؛ ولي اعلام تشنج زدايي در روابط خارجي مي بايستي تا دوران پس از انتخابات 1376 رياست جمهوري به تأخير مي افتاد؛ دوراني كه ايران به اين جمع بندي رسيد كه گفت و گوي تمدن ها هنگامي مي تواند عملي شود كه از گفت وگو هاي درون تمدني آغاز گردد. به عبارت ديگر، همزيستي صلح آميز ميان ملت ها از تمدن هاي گوناگون هنگامي تحقق مي يابد كه همزيستي مسالمت آميز و همكاري ميان ملت در هر يك از تمدن ها محقق شود.
به اين ترتيب، سياست خارجي ايران در دهه 1370 بر مبناي اعتمادسازي منطقه اي شكل گرفت. زماني كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران پايان يافت، زمينه هاي فعال سازي چنين الگويي در دستور كار سياست فرهنگي و امنيتي ايران قرار گرفت.
آنچه كه اهميت فراواني دارد، توجه به اين حقيقت است كه در ژئوپلتيك شكل گيرنده كنوني منطقه نيز منافع مشروع غرب در ادامه روند صلح آميز صدور نفت و گاز از خليج فارس، بايد به رسميت شناخته شود. به همين ترتيب، بازگشت به دوران تفاهم و همكاري در چهارچوب يك نظام منطقه اي به حسن نيت غرب بستگي دارد كه اين امر نيز از راه اطمينان بخشيدن به غرب در زمينه حفظ منافع مشروعش حاصل مي شود. اين امر نيز بايد مورد توجه قرار گيرد كه حسن نيت منطقه اي براي حل اختلافات منطقه اي، شرطي ضروري است؛ در غير اين صورت، سياسي كردن اختلافات سرزميني به بهاي از بين بردن حسن نيت و همكاري هاي ضروري براي حل اين گونه مسائل منطقه، آن گونه كه عراق در گذشته عمل كرد و امارات متحده عربي هم اكنون پيگيري مي نمايد، اثري متفاوت و وارونه خواهد داشت.
در دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي، الگوهاي فرهنگي از اولويت بيشتر نسبت به ساير موضوعات تعاملي برخوردار گرديد. اين امر در كوتاه مدت، موج هاي همكاري گرا را براساس قالب هاي فرهنگي به وجود آورد؛ اما در نهايت نتوانست بر چالش هاي منطقه اي موجود غلبه نمايد.
آقاي خاتمي در مجمع عمومي سازمان ملل متحد،  دكترين گفت وگوي تمدن ها را چنين بيان مي كند:
من نماينده ملتي بزرگ و پرآوازه هستم كه از ده ها قرن پيش صاحب تمدن بوده، و پس از پذيرش آيين اسلام در تأسيس و بسط تمدن اسلامي كوشيده. ملتي كه با تكيه بر غناي فرهنگي و انساني خويش، تندبادهاي سخت خودكامگي و خودباختگي در برابر ديگران را از سر گذرانده و در دوران جديد، تاريخش پيشتاز تأسيس جامعه مدني و نظام مشروعيت در مشرق بوده است.
كشورهايي كه مخالف فعال سازي الگوهاي فرهنگي ايران در منطقه هستند، جهت گيري سياست خارجي خاتمي را گامي در جهت اعاده قدرت سياسي ايران براي تأثيرگذاري و كنترل كشورهاي عربي تلقي نمودند. اين امر انعكاس تضاد است.
خاتمي پس از اين كه به توصيف و تعريف تمدن ايراني و عظمت آن در قرون گذشته مي پردازد، بر فرهنگ همزيستي و مفاهمه گونه ايرانيان اشاره مي كند، و مي افزايد كه در شرايط كنوني به همكاري متقابل براي نيل به منافع مشترك نيازمنديم. اين امر بيانگر جهت گيري جديد سياسي و سياست خارجي است. اين رويكرد مبتني بر جلوه هايي از همكاري بين المللي كشورهايي است كه داراي الگوي سياسي و ساختاري متضاد و متفاوت هستند. در اين ارتباط مي توان هويت گرايي را به عنوان امري جانبي تلقي نمود. در نتيجه گفت وگوي تمدن ها مبتني بر چنين تعريفي از حقيقت است و اين تعريف الزاما با تعاريف معروف حقيقت مغاير نخواهد بود.
جهت گيري فرهنگي در سياست خارجي صرفا در شرايطي مي تواند به نتايج مطلوب و موثري برسد كه نقش عوامل مداخله گر بين المللي كاهش يابد. در طي سال هاي گذشته، الگوي تفرقه بينداز و حكومت كن (Devide and Rule) به عنوان ابزار موازنه سازي منطقه اي توسط قدرت هاي بزرگ تلقي مي شد. اين امر مغاير سياست هاي فرهنگي ايران محسوب مي شود.
* دانشيار دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران

چگونگي تأثير فرهنگ بر روابط بين الملل
ديپلماسي عمومي
003834.jpg
با شروع دهه 1970 و ارتباطات گسترده جامعه بشري، موضوع تأثيرگذاري فرهنگ بر روابط بين الملل مورد توجه قرار گرفت. محصول اين توجه چيزي است كه امروزه در عرصه روابط بين الملل تحت عنوان ديپلماسي عمومي خوانده مي شود و عاملي كليدي براي تأثيرگذاري سياسي، اقتصادي، امنيتي و فرهنگي يك كشور بر كشور ديگر است. به همين دليل بي توجهي به موضوع ديپلماسي عمومي مي تواند ضعفي مهم در سياست خارجي كشورها و به تبع آن منزلت آن ها در صحنه بين المللي محسوب شود.
دكتر نوذر شفيعي
سخن گفتن در باب تأثير فرهنگ بر روابط بين المللي سهل و ممتنع است. سهل است بدان دليل كه جنبه هاي مختلف روابط بين الملل از مقوله فرهنگ تأثير مي پذيرد. ممتنع است بدان دليل كه شاخص سازي درباره تأثير فرهنگ بر روابط بين الملل دشوار است. اين دشواري به دليل جنبه  هاي كيفي فرهنگ و تأثير آن بر روابط بين الملل است.
اگر چه از فرهنگ تعريف هاي مختلفي به عمل آمده است، اما در اينجا فرهنگ شامل دستاوردهاي مادي و معنوي بشر است. اين تعريف با ديدگاه يونسكو درباره فرهنگ قرابت زيادي دارد. از ديد يونسكو فرهنگ كليت تامي از ويژگي هاي معنوي، مادي، فكري و احساسي است كه يك گروه اجتماعي را مشخص مي كند. فرهنگ نه تنها هنر و ادبيات را در بر مي گيرد، بلكه شامل آيين هاي زندگي، حقوق اساسي نوع بشر، نظام هاي ارزشي، سنت ها و باورها است.
بدين ترتيب فرهنگ در حد معاني دانش، هنر و آيين زندگي نيست، بلكه در بسياري از ديدگاه هاي انسان شناسانه، فرهنگ تركيبي از تمام جنبه هاي تكنولوژيك، اقتصادي، هنري و خانوادگي انسان ها است. حال اگر اين دستاوردها در قلمرو ملي يك كشور باشد آن را فرهنگ ملي و اگر در معيار جهان مطرح شده باشد آن را فرهنگ جهاني مي خوانيم. روابط بين الملل نيز چيزي جز مبادله دستاوردهاي مادي و معنوي ميان دولت ها و ملت  ها نيست. از اين منظر و در يك مفهوم كلي، آنچه بين ملت ها و دولت  هاي مختلف مراوده مي شود، در نهايت جنبه هايي از فرهنگ را با خود به همراه دارد.
شايد نگرش ادوارد تايلر، مردم شناسي انگليسي و بنيانگذار مكتب انسان شناسي فرهنگي، براي تبيين موضوع مورد نظر ما رسا باشد: فرهنگ مجموعه شامل معارف، معتقدات، هنرها، صنايع، تكنيك ها، اخلاق، قوانين، سنن و بالاخره تمامي عادات و رفتار و ضوابطي است كه انسان به عنوان عضو يك جامعه، آن را از جامعه خود مي گيرد و در تلاش براي انتقال آن به جوامع ديگر (تعهد) بر مي آيد.
اگر بخواهيم به تعريف ادوارد تايلر جنبة عيني تر بخشيم و آن را در راستاي بحث مورد نظر جرح و تعديل نماييم بايد بگوييم مبادله مؤلفه هاي فرهنگي از نظر تاريخي ابتدا در ميان افراد بود. پس از افراد، به گروه ها تسري يافت. بعدا از گروه ها به اجتماعات و از اجتماعات به جوامع و از جوامع به كشورها سرايت كرد. پس مراودات فرهنگي (به معناي كليه تبادلات) همواره وجود داشته و فقط سطوح آن (محلي، ملي، منطقه اي، بين المللي، جهاني) قبض و بسط پيدا كرده است.
زمان و متأثر از آن گفت وگو، اولين و ساده ترين ابزار فرهنگي است. اگر به عرصه جهان نگاهي بيفكنيم مشاهده مي كنيم كه نزديك ترين روابط ميان كشورها و مردماني برقرار است كه زبان مشترك دارند. در ارزيابي هايي كه توسط شوراي آموزش آمريكا در سال 2003 به عمل آمد، اين نتيجه به دست آمد كه يكي از دلايل اصلي مشكلات آمريكا در كشورهاي آفريقايي، آسيايي و خاورميانه، عدم آشنايي  آن ها با زبان هاي اين مناطق است.
اين ارزيابي، يك ارزيابي واقع بينانه است؛ زيرا فقدان زبان مشترك (هم از نظر تكلم و هم از نظر بار معنايي) مانع برقراري ارتباط، گفت وگو، فهم متقابل و پرهيز از تضاد و تقابل مي گردد. شايد به همين دليل باشد كه به رغم توسعه وسايل ارتباط جمعي به عنوان ابزار پيام رساني، هنوز آحاد جامعه انساني در كشورهاي مختلف از فهم معاني و مضامين يكديگر ناتوان هستند. آنچه در پرتو وسايل ارتباط جمعي حاصل شده، فهم مشترك در پرتو نمادها و نشانه ها است. حتي نمادها و نشانه ها هم نتوانسته اند فهم بين الاذهاني ايجاد كنند. ناكامي در فهم بين الاذهاني ناشي از قصور و ضعف در وسايل ارتباط جمعي نيست، بلكه مشكل از بار معنايي واژه ها، نمادها، نشانه ها و نسبت آن ها با فرهنگ جوامع و ملت ها ناشي مي شود. هر چه فرهنگ ها در فاصله دورتري از هم قرار گرفته باشند و نسبت به هم ناآشنا و ناهمبسته باشند، ميزان خطا در درك معناي واژه ها، نمادهاو نشانه ها بيشتر مي شود.
به همين دليل، اصولا كشورهايي كه از واژه ها، نمادها و نشانه هاي مشترك بيشتر برخوردارند، داراي روابط فرهنگي و به تبع آن روابط سياسي، اقتصادي و اجتماعي بيشتري هستند. گاهي اوقات همين عامل زمينه ساز شكل گيري نهادهايي ميان كشورها تحت عنوان منطقه گرايي شده است. اتحاديه اروپا، آسه آن، نفتا، سارك، مركوسور، اكو و... اگر چه تحت تأثير ملاحظات جغرافيايي، سياسي، امنيتي و اقتصادي شكل گرفته اند، اما زيربناي اصلي آن چيزي جز فرهنگ نيست. براي توضيح بهتر اين مسأله كافي است بدانيم چرا تركيه در پيوستن به اتحاديه اروپا مشكل دارد.
علاوه بر اين، به خاطر همين مقوله فرهنگ است كه هويت هاي منطقه اي و يا تقسيم بندي هاي قاره اي شكل گرفته است. تقسيم بندي جهان به غرب و شرق، آسيايي، آفريقايي، اروپايي، آمريكايي و... كه در بعضي از ادبيات روابط بين الملل تحت عنوان تمدن از آن ها نام برده مي شود، نيز در نهايت برپايه مقوله فرهنگ تقسيم بندي شده اند. در جهان، فقط يك سازمان بين المللي وجود دارد كه رگه هاي هويت فرهنگي ملي و منطقه اي در آن كم رنگ است و آن سازمان ملل متحد است. ساير سازمان ها و اتحاديه ها برپايه يك يا دو بنياد فرهنگي مشترك شكل گرفته است. نكته جالب اين كه ادغام هاي بين منطقه اي يا آنچه اصطلاحا بين منطقه گرايي خوانده مي شود نيز صرف نظر از مسائل اقتصادي، سياسي و امنيتي كه در شكل گيري آن مؤثر بوده است، رگه هايي از عامل فرهنگ را در آن ها مشاهده مي كنيم و يا لااقل جلوه اي از گفت وگوي فرهنگي در آن ها نمايان است.
در هر حال امروزه عامل فرهنگ در قبض و بسط مناسبات كشورها در عرصه بين المللي بسيار مهم است و دنياي كنوني عرصه تعامل و تهاجم فرهنگ ها با يكديگر و عليه يكديگر است. تلاش كشورهاي مختلف براي بهره گيري از اتباع كشور خود در ساير كشورها، تمايل ديپلمات ها براي يافتن مقولات فرهنگي مشترك چه در حال و چه در گذشته براي ايجاد ارتباط نزديك تر با همتايان خود در هنگام مذاكره، بهره گيري كشورها از مشتركات فرهنگي (واژه ها، نمادها و نشانه ها) براي تلطيف و توسعه روابط، توجه كشورها به نهادينه كردن همكاري هاي فرهنگي در قالب موافقتنامه و يادداشت  تفاهم ها و... همه و همه جلوه اي از اهميت فرهنگ در روابط بين الملل را به نمايش مي گذارد.
تحت اين شرايط است كه امروزه مبادله استاد و دانشجو، تأسيس كرسي هاي زبان در كشورهاي ديگر، همكاري هاي راديو - تلويزيوني، مبادله فيلم و خبر، همكاري هاي رسانه اي در اشكال مختلف، برگزاري كنگره ها و سينمارها درباره مشتركات فرهنگي و حتي تلاش براي نهادينه ساختن گفت وگوهاي فرهنگي به بخشي از تلاش سياست خارجي كشورها در ارتباط با يكديگر تبديل شده است.
آنچه در عرصه فرهنگي بين  كشورها اتفاق مي افتد، فقط به مبادلات فرهنگي مربوط نمي شود. امروزه مطالعات علمي و آكادميك جدي در باب تئوريزه كردن مبادلات فرهنگي در سطح جهان صورت گرفته است. اين مطالعات تحت عنوان مطالعات ميان فرهنگي مطرح است و تاكنون سه مرحله مهم را پشت سر گذاشته است. ديرينگ و روگرز اين سه مرحله را بدين شكل مطرح كرده اند: مرحله اول چهارچوب مفهومي، مرحله دوم پذيرش اين موضوع به عنوان رشته مطالعاتي و مرحله سوم تئوريزه كردن آن.
اولين مرحله مربوط به مطالعه ارتباطات ميان فرهنگي در دهة 1950 از سوي ادوارد هال آغاز شد. هدف از اين اقدام آموزش دادن به ديپلمات ها، تجار، بازرگانان، مهاجران، مأمورين دولتي و گروه هاي صلح طلب در ارائه و نشر شاخص هاي فرهنگي آمريكايي، چه در عمل و چه به صورت تبليغ، در ميان جوامع ديگر بود. متعاقب اين آموزش ها، هزاران آمريكايي به نقاط مختلف جهان اعزام شدند تا ارتباط ميان فرهنگي را در ميان ساير مردم جهان ياد بگيرند و ياد بدهند. در پرتو اين مهم، آگاهي دربارة فرهنگ ساير ملل و آموزش فرهنگ آمريكايي به مردم ساير ملل حاصل شد و همزمان با آن نهادهاي مختلفي از جمله جنبش هاي مدني شكل گرفت.
با شروع دهه 1970 و ارتباطات گسترده جامعه بشري، موضوع ارتباطات ميان فرهنگي به رشته اي آكادميك و در خور آموزش در دانشگاههاي كشورهاي پيشرفته تبديل شد. بدين ترتيب رشته هاي تخصصي، نهادهاي آموزش اجتماعي و نشريات تخصصي شكل گرفت. متأثر از اين تحول، انتشارات ساموبر و پورتر كتاب هاي مختلفي با عنوان هايي همچون ارتباطات ميان فرهنگي ، آشنايي با رشته مطالعات ميان فرهنگي و ديدگاه هايي درباره ارتباطات ميان فرهنگي به چاپ رساند.
در سومين مرحله، افرادي مثل ويليام گودي كونست و واي كيم تئوري هاي مربوط به ارتباطات ميان فرهنگي را سازماندهي كردند. در سال 1983 گودي كونست اولين مقاله خود را درباره تئوري ارتباطات ميان فرهنگي به نام تئوري هاي ميان فرهنگي منتشر كرد و در سال 1989 كتاب راهنماي ارتباطات بين المللي و ميان فرهنگي نيز به قلم همين نويسنده به رشته تحرير درآمد و مبناي تئوريزه كردن ارتباطات ميان فرهنگي قرار گرفت.
محصول كار اين روند چيزي است كه امروزه در عرصه روابط بين الملل تحت عنوان ديپلماسي عمومي خوانده مي شود و عاملي كليدي براي تأثيرگذاري سياسي، اقتصادي، امنيتي و فرهنگي يك كشور بر كشور ديگر است. اين مطالعات همچنين زمينه ساز طرح مباحثي همچون قدرت نرم گرديد كه هدف آن چيزي جز تأثيرگذاري بر افكار و اذهان عمومي نيست. بنابراين در عرصه فرهنگ و روابط بين الملل، ديپلماسي عمومي و قدرت مردم از جمله مهم ترين مؤلفه هايي است كه تأثيرپذيري و تأثيرگذاري فرهنگي در قالب آن تئوريزه شده است و غفلت از آن ضعفي مهم در سياست خارجي كشورها و به تبع آن منزلت آن كشورها در صحنه بين المللي است.

نقش ديپلمات هاي ايران در پيشبرد ديپلماسي فرهنگي
حاملان فرهنگ
003840.jpg
ديپلمات ها مسؤولين اصلي ديپلماسي فرهنگي يك كشور هستند. آن ها مي توانند نقشي همانند ساختن پل مابين كشوري كه از آن آمده اند و كشوري كه در آن مقيم هستند، داشته باشند. از اين رو اين وظيفه ديپلمات فرهنگي است كه ابتدا فرهنگ عمومي كشوري كه در آن مأموريت يافته است را كشف نمايد و سپس تفاوت هاي فرهنگي مابين ايران و آن كشور را تبيين كند. نهايتاً نيز براي آن كه منافع كشور را بهينه نمايد، بايد سعي در نزديك شدن به اين مفاهيم كند.
1 - براي فرهنگ معاني بسياري آمده است. همچنان كه كلاكهولم در سال 1951 مي گويد، فرهنگ شامل راه هاي روشمند تفكر، احساس و عكس العمل است. فرهنگ به وسيله نمادها به دست آمده و انتقال پيدا مي كند. فرهنگ از دستاوردهاي مشخص دستجات انساني شامل فرآورده هاي تجسمي تشكيل مي شود. شايد توجه به محصول و فرآورده ناشي از هم ريشگي دو لغت كشاورزي و فرهنگ در زبان لاتين است. اما مي توان فرهنگ را باتوجه به ادبيات مديريت و نظر گرت هافستده چنين تعريف نمود كه عبارت است از برنامه ريزي به هم پيوسته ذهن انسان ها كه به وسيله آن اعضاي يك گروه انساني را از ديگر گروه ها و دستجات متمايز مي سازد. فرهنگ شامل نظام ارزش هايي مي شود كه خود عناصر تشكيل دهنده فرهنگ هستند.
ارزش ها خود نشانه اي از افراد هستند، همچنان كه مي توانند نشانه اي از گروه ها باشند. ارزش گرايشي است براي ترجيح دادن چيزي بر چيز ديگر. به علت آن كه ارزش ها در اوايل زندگي افراد شكل مي گيرند، لزوما همه آن ها نبايد منطقي باشند. حتي در يك فرد ارزش هاي متناقض مي تواند وجود داشته باشد، مانند ميل به آزادي و در عين حال برابري. بنابراين مي توان گفت كه فرهنگ ابتدا با فرديت سروكار دارد و آن گاه با جمعي از افراد.
۲ - سياستگذاري عمومي عبارت است از تصميم ها و سياست هايي كه به وسيله مراجع مختلف بخش عمومي از قبيل مجلس، دولت و قوه قضائيه كه نماينده حفظ منافع عمومي جامعه هستند، اتخاذ مي گردد. دولت در مفهوم كلي، يك نهاد قانوني خط مشي گذاري عمومي است، و به صورت هاي مختلف مانند قوانين، ضابطه ها و مقررات به تعيين سياستگذاري مي پردازد. يكي از مهم ترين مسائل در سياستگذاري دولتي، تميز مابين آنچه كه دولت ها مي خواهند انجام دهند و آنچه كه در واقع انجام داده اند، است. يعني آنچه كه دولت ها انجام نداده اند و در آن بخش ها فعال نبوده اند نيز مهم است. نكته ديگر آن است كه در تصميم گيري دولتي، نقش بازيگران غيررسمي ازجمله افكار عمومي و گروه هاي فشار نيز بايد لحاظ شود. سوم آن كه سياستگذاري دولتي تنها به مسائل مربوط به قوانين، فرامين دولتي، ضوابط و آيين نامه ها محدود نمي گردد.
فرآيند سازماني، خط مشي هاي عمومي را حاصل عملكرد سازمان هاي مختلف بخش عمومي در جامعه مي داند. سازمان هايي كه امروزه تار و پود جامعه را دربر گرفته اند، خط مشي گذاران عصر ما هستند كه با اتكاء به قدرت تخصصي و قانوني خود به خط مشي هاي عمومي شكل و جهت مي بخشند. ساختار تشكيلاتي كشور و نحوه ارتباطات و حدود اختيارات واحدهاي مختلف هر يك به گونه اي در تعيين خط مشي هاي عمومي موثر و مطرح هستند.
۳ - سياست خارجي، اصولا درمورد فعاليت هاي يك كشور در محيط و شرايط خارجي است. سياست خارجي پروسه اي شامل اهداف مشخص، عوامل معين خارجي وابسته به اهداف فوق الذكر، توانايي كشور در رسيدن به نتايج مطلوب، توسعه يك استراتژي سودمند، اجراي استراتژي، ارزيابي و كنترل آن است. در همين ارتباط، ديپلماسي مي تواند برنامه اي از فعاليت ها تعريف گردد كه توسط تصميم گيران يك كشور در برابر كشورهاي ديگر و يا نهادهاي بين المللي انجام شده تا به اهدافي كه به نام منافع ملي آن كشور خوانده مي شود، برسند. نظام جهاني، روابط مابين كشورها و همچنين ظهور بازيگران بين المللي به غير از كشورها، به درجه اي رسيده است كه نمي توان آن را با روابطي كه تنها چند دهه پيش بوده است، مقايسه نمود. سياست خارجي نيز به همين ميزان اهميت پيدا نموده و عواملي كه سياست خارجي را مي سازند، بيشتر و بااهميت تر گشته اند. كنش، واكنش و كنش متقابل ميان كشورها به سطح بالايي رسيده است. در اولين سال هاي هزاره سوم، ديگر بدون داشتن رابطه با ديگر كشورها ادامه حيات براي هيچ واحد سياسي امكان پذير نيست. ديپلماسي ابزار كار سياست خارجي است.
۴ - يكي از عناصري كه جامعه دموكراتيك را تعريف مي كند، ميزان مشاركت مردم در فرآيند سياستگذاري است. هرقدر ميزان مشاركت مردم بيشتر باشد، بيشتر احتمال دارد كه نهادهاي جامعه در معرض تقاضاهاي متعارض مردمي باشد كه علائق و منافع مختلف آن ها را چند پاره كرده است. سياست خارجي يك كشور نيز برآيند پروسه پيچيده و چند وجهي تصميم گيري است كه تعداد متعددي از دستگاه هاي دولتي و غيردولتي در آن دخالت دارند. هركدام از بازيگران هدف هاي متفاوتي را پي گيري مي نمايند. اين تفاوت در اهداف، زماني كه به تصميم گيري مشخص در سياست خارجي نزديك مي شويم، منجر به بي تصميمي و يا رفتار ناهمساز توسط واحد هاي مختلف دخيل در سياست خارجي مي شود. ناهمسازي در اعمال سياست خارجي خود موجب پيامدهاي جدي در كاهش بازدهي و كم شدن اعتبار يك كشور در سطح جهاني مي گردد. اين مسأله زماني جدي تر مي شود كه اهداف متخالف، به صورت همزمان در حال اجرا باشد. به عنوان مثال با يك كشور قرار است كه روابط تجاري همه جانبه داشته باشيم و در همان زمان قرار است كه نسبت به نقض حقوق بشر در همان كشور به شدت اعتراض گردد. اين جا هنر ديپلماسي است كه چگونه تصميم گيري نمايد و با چه روش هايي تصميم را به منصه ظهور برساند تا منافع ملي بهينه گردد.
۵ - كرين برينتون در كتاب كالبد شكافي چهار انقلاب معتقد است كه انقلاب ها به مانند كتب مقدس كه الگوهاي مذهبي اند و جهان شمول، در آمال و آرزوهاي خود جهان شمولند. صدور انقلاب به عنوان يكي از مباني اساسي ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران، از اهداف اصلي سياست خارجي نظام برآمده از انقلاب ايران بود. در واقع رهبران ايران بر اين باور بودند كه كشور داراي رسالتي در تبليغ پيام خود در سراسر عالم است. در تعقيب اين سياست ايران دو هدف را دنبال مي كرد :
- تلاش براي آشناسازي ملت ها نسبت به سرنوشت و منطقه خويش؛
- تلاش در بر قراري جامعه اسلامي واحد (امت)، تا اين كه اسلام نقش سرنوشت ساز خود را در جامعه سازي ايفا نمايد.
003963.jpg
از يك سو انقلاب اسلامي بر نفي رابطه استكباري، نفي اقتدار ابرقدرت ها، حمايت از ملت هاي مظلوم، صدور انقلاب و ايستادگي بر مباني اسلامي تكيه داشت، اما از سوي ديگر در نظام بين الملل، اين گونه تفكرات، موجب تزاحم با بسياري از قواعد و باورهاي ديپلماتيك بين دولت ها مي شد. طبيعتا در دهه اول انقلاب كه باورهاي ايدئولوژيك و انقلابي، نقش پررنگ تري داشتند، اين پارادوكس عميق تر گشت. اين تضاد در واقع مشكل هر انقلابي است و انقلاب طبيعتا با شرايط استقراريافته در نظام بين الملل در تضاد است، و سعي مي كند در آن تحول ايجاد كند، و وظيفه ديپلماسي نيز انتقال مسالمت آميز اين گرايش تحول محور از درون انقلاب به منطقه و جهان است.
۶ - با اين مقدمات ديپلماسي فرهنگي ايران مي تواند در زمينه هاي زير فعال باشد:
- ارائه ايران و فرهنگ و تمدن ايراني به عنوان يكي از تمدن هاي بزرگ جهان؛
- ارائه تصويري خالص و مبتني بر ارزش ها از انديشه اسلامي؛
- تصويرسازي از تلفيق فرهنگ ايراني با انديشه اسلامي كه عمدتا در مفاهيم شيعي متبلور است؛
- تبليغ سنت ها، باورها، ايستارها، تاريخ، آثار و مظاهر باستاني، خرده فرهنگ ها و فرهنگ عمومي ايرانيان به مردمان ساير كشورها؛
۷ - درحالي كه از ديپلماسي فرهنگي سخن مي گوييم، لاجرم ذهن ها معطوف به كساني مي شود كه قرار است حامل پيام فرهنگي ايران باشند. در اين زمينه ديپلمات ها هستند كه مسؤولين اصلي ديپلماسي فرهنگي اند. ديپلمات ها مي توانند نقشي همانند ساختن پل مابين كشوري كه از آن آمده اند و كشوري كه در آن مقيم هستند داشته باشند. مردمان عادي ممكن است در شناسايي تفاوت هاي فرهنگي مردمان مختلف دچار اشتباه شوند، زيرا هر رفتار ساده مي تواند نشانه اي از وقار و احترام در يك جامعه باشد، درحالي كه همان رفتار در جامعه ديگري مي تواند نمايانگر توهين باشد. جامعه هر كشور در زمينه نحوه تفكر، احساس و كنش داراي روش هاي خاص خود است كه تفاوت هاي بسياري با ديگران دارد؛ زيرا اجتماعي شدن آن مردم با ديگران متفاوت بوده است. نحوه استفاده از قدرت، چگونگي برخورد با ابهامات، روابط درون خانواده، پيامدهاي روابط اجتماعي، چگونگي نگاه به موضوع جنسيت در جامعه و همچنين مدت زمان خشنودشدن در زماني كه نياز يك انسان در جامعه برطرف مي شود، در جوامع گوناگون با يكديگر اختلاف دارند.
اين وظيفه ديپلمات فرهنگي است كه ابتدا فرهنگ عمومي كشوري كه در آن ماموريت يافته است را كشف نمايد. سپس تفاوت هاي فرهنگي مابين ايران و آن كشور را تبيين نمايد و نهايتا براي آن كه منافع ملي كشور را بهينه نمايد، بايد سعي در نزديك شدن به اين مفاهيم و ايجاد ارتباط آن با مفاهيم اجتماعي ايران بنمايد.
۸ - ديپلمات فرهنگي بيشتر از سياستمداران داخل ايران بايد در نحوه رفتار و گفتار مواظبت به خرج دهد. مخاطبين سياستمداران داخلي مردمان همين كشور هستند، و كم و بيش داراي فرهنگ هاي مشابه و در چهارچوب فرهنگ ايراني اسلامي هستند. اما در خارج از مرزهاي كشور، مخاطبين نمايندگان فرهنگي ايران مردماني هستند كه داراي ويژگي هاي ديگري هستند. بايد خيلي مواظب بود كه طوري حرف زد كه هم پيام خودمان را به آن ها برسانيم و هم با فرهنگ آنان برخورد منفي نكنيم.
۹ - بايد مواظب بود كه ديپلمات هاي ما از هويت خودشان تهي نگردند. به دليل تماس نزديك با ديگر فرهنگ  ها اگر تمهيدات خاصي انديشيده نشود، اين امر مي تواند تاثيرات متعددي بر شخص داشته باشد. از اين رو تمامي كشورها براي كاهش دادن اين آسيب احتمالي سعي در تماس مداوم ديپلمات با كشور خودش را دارند. برگزاري سمينارهاي سالانه، شركت در جلسات آموزشي ضمن خدمت و همچنين محدودنمودن دوران ماموريت ديپلمات ها همه براي تضمين سلامت ماموران سياسي و فرهنگي است.
۱۰ - آخرين نكته اين كه ناقلان پيام هاي فرهنگي ايران تنها ديپلمات ها نيستند. در هزاره سوم، به دليل امكان ارتباط بيشتر مابين مردمان جوامع مختلف، ديپلماسي فرهنگي منحصر به دست ندركاران سياست خارجي نيست. بلكه همه مردم، اعم از هنرمندان، بازرگانان، ورزشكاران، خبرنگاران، روحانيون و ديگر اقشار جامعه مي توانند حاملان فرهنگ ايران باشند و ديگر جوامع را از غناي فرهنگي و تمدني ايران آگاه سازند. در سال هاي اخير استفاده از چهره هاي برجسته در زمينه هاي فرهنگ، هنر، ورزش و جامعه، به عنوان سفير در برخي از مفاهيم خاص مانند حقوق كودكان، مبارزه با برخي از بيماري ها و غيره متداول است. از نخبگان كشور در زمينه هاي مختلف مي توان براي آشناسازي جهانيان با ايران استفاده نمود.
* رئيس مركز مطالعات خزر

گزارش كميته مشورتي وزارت امور خارجه آمريكا از ديپلماسي فرهنگي ايالات متحده
تصوير سياه
003807.jpg
با تصويب كنگره ايالات متحده آمريكا كميته مشورتي ديپلماسي فرهنگي در مارس 2004 تشكيل گرديد. اين كميته ملزم به ارائه مشورت هايي به وزارت خارجه آمريكا در جهت ارتقاي نقش ديپلماسي فرهنگي در سياست خارجي ايالات متحده بود. در متن حاضر چكيده گزارش نهايي اين كميته درباره ديپلماسي فرهنگي ارائه شده است كه شامل شاخصه هاي ديپلماسي فرهنگي، رويكرد اين كميته به ديپلماسي فرهنگي و در نهايت توصيه هاي نهايي كميته مشورتي مي گردد. اهتمام تصميم سازان سياست خارجي ايالات متحده به استفاده از ابزار ديپلماسي فرهنگي جهت تسهيل در رسيدن به اهداف راهبردي، بسيار قابل توجه است.

ترجمه: محمد صادق اسماعيلي
ديپلماسي فرهنگي محور و اساس ديپلماسي عمومي است. از طريق فعاليت هاي فرهنگي است كه تصورات يك ملت از خودش بازنمايي مي گردد. ديپلماسي فرهنگي به گونه اي دقيق و ظريف و از راه هاي قابل پذيرش و قابل محاسبه دقيق مي تواند شاخص هاي امنيت ملي ما را بهبود بخشد. به راستي تاريخ مي تواند گواه بر اين باشد كه داشته هاي فرهنگي آمريكا نقشي كمتر از فعاليت هاي نظامي در شكل دهي رهبري جهاني ما نداشته است؛ به ويژه در زمينه جنگ عليه تروريسم. به دليل ارزش هاي موجود در قالب سنت هاي هنرمندانه و روشنفكرانه است كه سدي در برابر نيروهاي تاريكي و ظلمت شكل گرفته است.
آرمان هاي آباء موسس كه در اعلاميه استقلال، قانون اساسي، اسناد فدرال و در منشور حقوقي ايالات متحده به گونه اي مقدس جلوه گر شده است، متضمن سبك زندگي نويني است كه در آداب و سنت هاي متحول هنر، فيلم، موسيقي و ادبيات آمريكايي ظهور يافته است و سعي در القاي اين آداب و سنن به مردم سراسر دنيا فارغ از تفاوت هاي سياسي ما با آنها دارد. اما به دنبال حمله به عراق رسوايي بدرفتاري با زندانيان ابوغريب و راه اندازي بازداشتگاه هايي در بگرام و خليج گوانتانامو در بيشتر نقاط دنيا امروز آمريكا داراي منظر و چهره اي نامناسب است؛ به گونه اي كه از تصوير سابق خود به عنوان راهنما و هدايتگري به سوي آرزوها و خواسته ها به صورت نيرويي خطرناك و در حال حمله عدول كرده است. اين تصوير از ايالات متحده باعث تقليل توان ما در پشتيباني از آزادي، دموكراسي و آزادي عقيده شخصي شده است كه به دنبال زنده نمودن اميد مردم ستمديده در اقصي نقاط دنيا بوده است. در صورتي كه ما به اين امر اميد داريم كه از ابزارهاي فرهنگي در جهت شكل دهي افكار عمومي بيش از توان نظامي و اقتصادي خود بهره گيريم بايد روند كاهش اعتبار و اعتماد به ما در اجتماعات بين المللي شكلي معكوس به خود بگيرد.
ديپلماسي فرهنگي روح يك ملت را آشكار مي سازد و مي تواند تاريخ پيچيده زندگي سياسي آمريكا را شرح دهد:هنگامي كه ملت ما درگير جنگ است هر ابزاري از توشه ديپلماسي مورد استفاده قرار مي گيرد و در اين فرآيند، ارتقاي سطح استفاده از ابزارهاي فرهنگي نيز مد نظر قرار دارد. اما هنگامي كه به حالت صلح بازمي گرديم فرهنگ مجال كمي مي يابد و اين ناشي از فقدان سنتي حمايت عمومي از انواع هنر است. اكنون كه دوباره ما در حال جنگ هستيم گرايش به ديپلماسي فرهنگي در حال افزايش است. شايد اين بار ما بتوانيم ساختاري پايدار و بادوام طراحي كنيم كه منجر به به كارگيري موثر ديپلماسي فرهنگي شود و ديدگاه حمايت كننده از نقشي كه فرهنگ مي تواند در ارتقاي سطح امنيت كشور ايفا كند را حاكم سازيم. و همانگونه كه وزير امورخارجه كاندوليزا رايس پيشنهاد كرده است كه در درگيري آمريكا در عراق نياز به نيرويي زاينده است، ما نيز در فعاليت هاي ديپلماسي فرهنگي به نيرويي مشابه از سرمايه هاي مهارت، شجاعت و زمان نياز داريم.
ديپلماسي فرهنگي
* كمك مي كند به ساختن بنيادي از اعتماد با ديگر مردمان كه به وسيله آن سياستگذاران به تدريج مي توانند به توافقات سياسي، اقتصادي و نظامي دست يابند.
* مردمان ديگر را تشويق مي كند تا ايالات متحده را به عنوان راه حل مشكلات سياسي خود تلقي كنند و يا به دليل تصور منافع مشترك تقاضاي همكاري با ما را داشته باشند.
* ارزش هاي ما و علاقه ما به اين ارزش ها را بيان مي كند. همچنين نشان دهنده منازعاتي است كه عموم ملت آمريكا را سطحي، خشن و غيرمعنوي معرفي مي كند.
* نشان دهنده ارزش هايي مانند علاقه به خانواده، ايمان مذهبي و تمايل به آموزش مشترك با ديگران در ميان ماست.
* بين افرادي ارتباط برقرار مي كند كه فراتر از تغييرات حكومتي، هميشه مطرح هستند.
* براي افرادي از جوامع خارجي كه از طريق ابزارهاي معمول سفارت قابل دسترسي نيستند، دسترسي موثري ايجاد مي كند.
* علي رغم تفاوت هاي سياسي، دستورالعملي واقعي در جهت همكاري فراهم مي سازد.
* پايگاهي بي طرف براي ارتباط ميان مردم ما با مردم كشورهاي ديگر فراهم مي سازد.
* ابزاري منعطف و جهان شمول براي برقراري روابط حسنه با كشورهايي است كه روابط ديپلماتيك در آنجا به سردي گراييده و قطع شده است.
* توانايي منحصر به فردي در برقراري ارتباط با كمترين موانع زباني با قشر جوان، غير نخبه و مخاطبين توده اي را در اختيار ما قرار مي دهد.
* باعث رشد جوامع مدني مي گردد.
* ارزش هاي جوامع ديگر و ميزان حساسيت و تعصب مردم را در مورد آنها به آمريكايي ها آموزش مي دهد و به ما كمك مي كند تا از اشتباهات و خطاهاي فاحش پرهيز كنيم.
* موجب خنثي شدن سوءتفاهمات، دشمني ها و خطر تروريسم مي شود.
* مي تواند باعث رواج مباحث فرهنگي داخلي و خارجي در زمينه آزادي و تساهل گردد.
چند پيشنهاد
كميته مشورتي ديپلماسي فرهنگي، وزير امور خارجه را به ملاحظه پيشنهادهاي زير دعوت مي نمايد:
* افزايش بودجه و پرسنل بخش ديپلماسي فرهنگي در مقياسي بزرگتراز بخش ديپلماسي عمومي.
* مهيا نمودن آموزش هاي پيشرفته و فرصت هاي ارتقاي حرفه اي براي اعضاي FSO -كه كارمندان روابط عمومي هستند و مسؤوليت ديپلماسي عمومي و ديپلماسي فرهنگي را بر عهده دارند- در طول دوران خدمتشان، با توجه ويژه به امر پژوهش، نظرسنجي و استفاده از رسانه هاي جديد.
* ايجاد موسسه تهاتري مستقلي با الگوي مجمع مشورتي بريتانيا به منظور ترويج منافع ملي و حمايت از ماموريت هايي كه به منظور ايجاد ارتباط بين هنرمندان، نويسندگان و شخصيت هاي فرهنگي با مخاطبين آنها صورت مي گيرد. توسعه و ارتقاي شركت هاي خصوصي و عمومي در امر ديپلماسي فرهنگي و افزايش بودجه، همراه با استقرار مجزا از نمايندگي هاي سياسي تا اين كه وقايع فرهنگي قادر به جذب مخاطبين وسيع تري باشند.
* افزايش بودجه پروژه هاي ترجمه به انگليسي و از انگليسي به زبان هاي ديگر كه شامل مهم ترين آثار ادبي، روشنفكري، فلسفي، سياسي و ديني است از كشور ما يا كشورهاي ديگر.
* تسهيل امر صدور رواديد خصوصا جهت دانشجويان بين المللي.
* اجرايي نمودن پيشنهادهاي ارائه شده توسط مركز فرهنگ و هنر در زمينه ديپلماسي عمومي.
* بازسازي ايستگاه تلويزيوني عرب زبان الحره مطابق با بالاترين معيار هاي بنگاه هاي خبرپراكني آمريكايي.
* توسعه برنامه هاي تبادلات فرهنگي بين المللي به منظور جذب بيشتر هنرمندان، بازيگران و نويسندگان عرب و مسلمان به سوي آمريكا و اعزام همكاران آمريكايي آنها به جهان اسلام.
003810.jpg
كاركردهاي ديپلماسي فرهنگي
ديپلماسي فرهنگي موثر نيازمند كوششي درازمدت براي فتح قلب ها و اذهان مردمان منطقي در هرجاي دنياست. هم اينك زمان آن است تا شالوده ها و سياست هاي ديپلماسي فرهنگي براي قرن بيست و يكم طراحي گردد.
تاريخ نشان دهندة اين واقعيت است كه داشته هاي فرهنگي آمريكا نقشي كمتر از فعاليت هاي نظامي در شكل دهي رهبري جهاني ما - كه شامل جنگ عليه ترور نيز مي شود - نداشته است. به دليل ارزش هاي نهاده شده در سنت هاي هنرمندانه و روشنفكرانه ماست كه سدي در برابر نيروهاي تاريكي شكل گرفته است. و ديپلماسي فرهنگي، كه نشان دهندة بهترين چيزهايي است كه هنرمندان، بازيگران و متفكران آمريكايي بايد ارائه كنند، مي تواند امنيت ملي ما را به گونه اي دقيق و ظريف و از راه هايي قابل پذيرش و قابل محاسبه افزايش  دهد. اما محدوديت منابع و كمبود توجه كافي دولت، تلاش هاي ما را در نبرد براي تسخير اذهان و قلب هاي مردم در اقصي نقاط جهان محدود مي سازد.
اما هم اينك زمان تغيير فرا رسيده است؛ زمان ترويج تصوري از ديپلماسي فرهنگي كه متجانس با موقعيت ماست، همان گونه كه مادلين آلبرايت وزير اسبق امورخارجه اشاره كرده است: ملت غيرقابل چشم پوشي . زمان نشان دادن آن است كه چگونه ارزش هايي كه ما در فضاي سياسي ترويج مي كنيم در متن فرهنگ ما جاي دارند و در آخر، زمان شنيدن چيزهايي است كه فرهنگ هاي ديگر نقاط دنيا در باره ما مي گويند. به گفته يكي از مقامات رسمي ايالات متحده مناقشه اي جهاني در مورد رابطه بين اسلام و غرب وجود دارد و ما جايگاهي در اين ميز نداريم .
گزارش منتشر شده هيأت علوم دفاعي در خصوص ارتباطات راهبردي در سپتامبر 2004 اين امر را بيان داشته است كه نبرد عقايد (در اسلام) نه تنها در جهان عرب و ديگر كشورهاي اسلامي بلكه در شهرها و روستاهاي اروپا، آسيا، آفريقا و نيمكره غربي روي مي دهد . علاوه بر اين سياست هاي ايالات متحده در خصوص مسأله فلسطين - اسرائيل و مسأله عراق در سال هاي 2003 و 2004 به اعتبار و قدرت ترغيب آمريكا آسيب وارد نموده است .
ديپلماسي فرهنگي ابزاري است كه به وسيله آن ما مي توانيم به اين بحث وارد شده و در آن تاثيرگذار باشيم.
ريسك اين عمل افزايش نيافته است: شواهد و نمونه ها و نظرسنجي هاي انجام شده توسط گروهي از موسسات كه شامل موسسه بين المللي زاگبي، مركز تحقيقاتي PEW و موسسه گالب (CNN & USA TODAY) نشان دهنده آن است كه خصومت عليه ايالات متحده و سياست هاي او خصوصا پس از جنگ در عراق افزايش يافته است. اين امر موجب تغييري جدي در جهان عرب و جهان اسلام شده است؛ به گونه اي كه براي مثال اكثريت قريب به اتفاق مردم در مصر، مراكش و عربستان سعودي جورج بوش را تهديدي بزرگتر از اسامه بن لادن براي جهان مي دانند. ميزان محبوبيت ايالات متحده در كشورهاي تركيه، پاكستان و اردن در سال هاي 2002، 2003 و 2004 به طور مستمر رو به كاهش بوده است. نظرسنجي انجام شده در اكتبر 2004 در ده كشور كانادا، فرانسه، بريتانيا، اسپانيا، ژاپن، كره جنوبي، استراليا، مكزيك، اسرائيل و روسيه كه از نزديك ترين هم پيمانان ما به شمار مي روند، نشان دهنده الگويي مشابه است. و آخرين نظرسنجي ها نشان مي دهد كه پس از تسونامي در جنوب شرق آسيا اقدامات آمريكا براي بازسازي در دسامبر سال 2004 حداقل منجر به بهبود موقتي جايگاه بين المللي آسيب ديده ما گرديد؛ قابل توجه اين كه اين امر در ميان پرجمعيت ترين ملت مسلمان در اندونزي رخ داد. اما حقيقت اين است كه ايالات متحده درخشش و جذابيت خود را در مابقي مناطق جهان از دست داده است.چه اتفاقي افتاده است؟
از حقايق واضح روابط بين الملل اين است كه هرگاه كشوري از قدرت خود استفاده كند قدرت بيشتري به دست خواهد آورد و ترديد ديگران در مورد به كارگيري زور توسط او نيز افزايش خواهد يافت ؛ مطمئنا اين مسأله در خصوص رهبري ايالات متحده در تجاوز به عراق و اشغال اين كشور صدق مي كند، هنگامي كه اكثريت مردم دنيا اين عقيده را پيدا مي كنند كه ايالات متحده اراده خود را هركجا و در هر زماني كه بخواهد- بدون توجه به چيزي كه توماس جفرسون مي گويد احترام عميق به عقايد بشر - تحميل مي كند. اما يك كشور مي تواند آن قدر قدرتمند شود كه در انتها هيچ دوستي براي خود باقي نگذارد و تاريخ نشان داده است كه ملت هاي بدون دوست سرانجام نابود خواهند شد.
ديپلماسي فرهنگي اين گونه تعريف شده است : تبادل عقايد، اطلاعات، هنر و ديگر جنبه هاي فرهنگ ميان ملت ها و مردمان آنها به منظور ايجاد درك متقابل . اساس و محور ديپلماسي عمومي، ديپلماسي فرهنگي است. به همين دليل است كه در فعاليت هاي فرهنگي، ديدگاه يك ملت درباره خودش به بهترين وجه بازنمايي مي گردد. آرمان هاي آباء موسس به درستي در اعلاميه استقلال، قانون اساسي، اسناد فدرال و در منشور حقوقي ايالات متحده تقديس شده و باعث به وجود آمدن شيوه جديد زندگي از طريق آداب و سنن متغير، هنر، فيلم، موسيقي و ادبيات آمريكايي شده است و سعي در القاء اين سبك زندگي به مردم نقاط ديگر دنيا فارغ از تفاوت هاي سياسي آنها با ما دارد. درخشش نظام آموزش عالي ما - علي رغم مشكلاتي كه دانشجويان خارجي در گرفتن رواديد امنيتي و ثبت نام در دانشگاه هاي اين كشور با آن مواجهند- باعث غبطه خوردن دنيا مي شود و اين امر نشان دهنده حمايت ( خصوصي و عمومي ) از اختراعات و ابتكارات و ساختارهاي منسجم خردمندانه اي است كه حاصل تجربيات آمريكا در زمينه دموكراسي است.
آنچه كه به دليل آن مردم سراسر دنيا به آمريكا عشق مي ورزند - انگاره اي كه از آمريكا وجود دارد - حس آزادي اي است كه در نوشته هاي امرسون، تريو، همينگوي و فيتزجرالد؛ در موسيقي دوك الينگتن، چارلي پاركر و جان كولترين؛ در نقاشي هاي جكسون پلاك، ويليام دي كونينگ و رابرت مادرول؛ در هنر مارتاگراهام، مرس كونينگام و پل تيلور و در فيلم هاي وودي آلن و مارتين اسكورسيزي وجود دارد. اما همان طور كه يك مقام رسمي آمريكايي در خصوص حمايت هاي روبه افول دولت از برنامه ريزي هاي فرهنگي بيان داشته است اين درست مانند زدن شيپور از سر گشاد آن است: اگر هيچ راه ديگري جز به كارگيري عبارات سياسي وجود نداشته باشد آنگاه ما شكست خورده ايم .
003804.jpg
با پايان يافتن جنگ سرد و موفقيت فعاليت هاي براندازانه سرويس اطلاع رساني آمريكا (USIA) در سال 1999 حضور فرهنگي رسمي ايالات متحده در خارج از كشور به صورت قابل توجهي كاهش يافت و برنامه ريزي فرهنگي بسيار تقليل يافت ؛حتي قبل از آن كه پراكنش كاركنان سرويس اطلاع رساني ايالات متحده در بخش هاي مختلف وزارت امور خارجه موجب تخريب حافظه سازماني لازم براي حفظ روابط فرهنگي گردد. آنچه باقي مانده است توده اي از برنامه هاي تك منظوره است كه اكثرا توسط كميته امور فرهنگي آموزشي در وزارت خارجه با بودجه و پرسنل كاهش يافته انجام مي شود. اين برنامه ها داراي موقعيتي تنزل يافته در سلسله مراتب ارزش هاي ديپلماتيك هستند و ساختاري نامتناسب با اهداف ايالات متحده و سياست خارجي از ديپلماسي فرهنگي نشان مي دهند.
ديپلماسي فرهنگي مسيري دوطرفه است: در آمريكا اين انتظار مي رود كه به وسيله همه هنرمندان خارجي كه تحت تاثير يكي از آثار هنري آمريكايي قرار گرفته اند، با شگفتي هاي خلاقانه سنت هاي ديگر تماس برقرار شود. فرهنگ اغلب به وسيله ابزارهاي غيرآشكار از طريق رابطه بين اشخاص گسترش مي يابد. در برنامه هاي مبادلاتي مانند فولبرايت، هامفري و ماسكي از طريق ارتباطات ميان فردي اين امكان فراهم مي شود كه به وسيله بازديدكنندگان بين المللي و دانشجويان و برنامه هاي تبادل دانشجو، مفاهيمي كه ما آنها را گرامي مي داريم - خانواده، آموزش و دين- در خارج از مرزها شيوه اي جديد براي تفكر خلق كند.
بخش اصلي در اين تلاش ها گوش دادن است. براي به كارگيري ديپلماسي فرهنگي مؤثر ما بايد به متحدان خود در نقاط ديگر گوش فرا دهيم و زمينه هايي مشترك با كتابداران و نويسندگان، فيلمسازان، كارگردانان تئاتر، هنرمندان و معلمان و مربيان بيابيم، زيرا آنان براي شكل دادن به ارزش هاي جهاني در مورد صداقت و آزادي به خدمت گرفته مي شوند. همگان در جست وجوي تعريف هستند و هر فرهنگي براي درك مسير ما به سوي روشنايي شيوه خود را دارد. ما نبايد تصور كنيم كه تلاش هاي ما براي توصيف حقيقت همه را دربر مي گيرد. در واقع تاريخ هنر و ادبيات كوششي براي بارورسازي است و فرهنگ آمريكايي، از ارتباط با داشته هاي هنري و فكري ديگر فرهنگ ها سود بسياري به دست مي آورد. آن دسته از هنرمندان آمريكايي كه به صورت رسمي و غير رسمي به خارج سفر مي كنند ديپلمات هاي فرهنگي اي هستند كه نقش به سزايي در ساختار سياسي ايفا مي كنند. همان گونه كه جان چانيك بيان مي كند، هنرمندان به منظور تغيير عقيده در مورد ارزش هايشان در تبادلات ميان فرهنگي به كار گرفته نمي شوند بلكه به اين دليل مورد استفاده قرار مي گيرند تا سنت هاي فرهنگي متفاوت را درك كنند، منابع جديدي براي دريافت الهام هاي خلاقانه بيابند، شيوه ها و طرق جديدي براي كار كردن كشف كنند، و با افرادي كه جهان بيني هاي متفاوتي دارند تبادل نظر نمايند. آنها بيش از آن كه بخواهند مؤثر باشند مي خواهند تحت تاثير قرار بگيرند. آنچه بايد گفت اين است كه آنها گوش مي دهند. بنابراين آنها اين عقيده را تصحيح مي كنند كه آمريكا جامعه اي يكپارچه است كه تنها به وسيله سياست خارجي اش شناخته مي شود.
اما به دنبال حمله به عراق، رسوايي بدرفتاري با زندانيان ابوغريب و راه اندازي بازداشتگاه هايي در بگرام و خليج گوانتانامو، در بيشتر نقاط دنيا امروز آمريكا داراي منظر و چهره اي نامناسب است؛ به گونه اي كه از تصوير سابق خود به عنوان راهنما و هدايتگري به سوي آرزوها و خواسته ها به صورت نيرويي خطرناك و در حال حمله عدول كرده است. اين تصوير از ايالات متحده باعث تقليل توان ما در پشتيباني از آزادي، دموكراسي و آزادي عقيده شخصي شده است كه به دنبال زنده نمودن اميد مردم ستمديده در اقصي نقاط دنيا بوده است. در صورتي كه ما به اين امر اميد داريم كه از ابزارهاي فرهنگي در جهت شكل دهي افكار عمومي بيش از توان نظامي و اقتصادي خود بهره گيريم، بايد روند كاهش اعتبار و اعتماد به ما در اجتماعات بين المللي شكلي معكوس به خود بگيرد.و همانگونه كه وزير امورخارجه كاندوليزا رايس پيشنهاد كرده است كه در درگيري آمريكا در عراق نياز به نيرويي زاينده است، ما نيز در فعاليت هاي ديپلماسي فرهنگي به نيرويي مشابه از سرمايه هاي مهارت، شجاعت و زمان نياز داريم.

ناكارآمدي ديپلماسي فرهنگي ايالات متحده
آمريكاي گناهكار
003816.jpg
از دو دهه پيش تلاش گسترده اي براي جهاني شدن ارزش هاي آمريكايي از طريق امكاناتي كه جهاني شدن ارتباطات فراهم آورده ، صورت گرفته است. با اين وجود و علي رغم قدرت عظيم اقتصادي، نظامي، استراتژيك و فرهنگي آمريكا، اين كشور با رشد روزافزون پديده ضدآمريكاگرايي نيز روبه رو است كه عرصه هاي عمومي و فرهنگي را در اقصي نقاط دنيا در بر مي گيرد. به عبارت بهتر مي توان گفت كه فاصله بين قدرت واقعي آمريكا و قدرت اقناعي آن بسيار زياد شده است. از همين رو ديپلماسي فرهنگي آمريكا با چالش هاي جدي در دنياي امروز مواجه شده است كه اين واقعيت را به اثبات مي رساند كه ديپلماسي فرهنگي و موقعيت و شكست آن به مجموعه گفتار و رفتار دولت ها و متوليان فكري و عملي آن ها بستگي دارد.
003966.jpg
رابطه بين فرهنگ و ديپلماسي، رابطه اي پايدار،  ظريف و پرلايه است. ديپلماسي از قديمي ترين و كهن سال ترين نهادهاي سياسي طي تاريخ بشر بوده و تمام جوامع بشري، با ديپلماسي سروكار داشته و خواهند داشت. ديپلماسي دربردارنده عناصر فرهنگي و بازتابي از فرهنگ ملت هاست. ديپلماسي و پيوند ناگسستني آن با فرهنگ به طور گوناگون در تاريخ خود را نشان داده است. درعين بديهي بودن گزاره هاي فوق، اين واقعيت نسبتاً جديد است كه هيچ گاه چون امروز، ديپلماسي و فرهنگ اين قدر به هم گره خورده و جوش خورده نبوده اند. ديپلماسي فرهنگي در كمتر برهه اي از تاريخ مناسبات ديپلماتيك چون دهه اخير، مدنظر قرار گرفته است. علت اين امر، از حاشيه به متن آمدن گفتمان فرهنگ در مباحث استراتژيك و ديپلماتيك دنياي بعد از جنگ سرد است. فروپاشي نظام دوقطبي، اهميت تفاوت هاي فرهنگي كه قبلا در دوران جنگ سرد تحت الشعاع رقابت دو ابرقدرت قرار مي گرفتند را باز و روشن كرد؛ و اين به نوبه خود چالش هاي جديدي براي هركدام از بازيگران روابط بين الملل و در مرحله اول براي دولت ها به عنوان متوليان و سكانداران ديپلماسي به همراه آورد. در همين چهارچوب، آمريكا به عنوان بزرگ ترين قدرت استراتژيك جهان نيز با واقعيت هاي بعضا متضادي در عرصه مناسبات مربوط به ديپلماسي فرهنگي روبه رو گشت كه باعث مطرح شدن گفتمان هاي متعدد درخصوص پيوند عنصر فرهنگ و سياست خارجي و ديپلماسي فرهنگي گرديد.
وضعيت آمريكا در عرصه ديپلماسي فرهنگي چگونه است؟ اين سؤال محوري، در اين نوشتار، از سه زاويه جهاني شدن فرهنگ آمريكا، جهاني شدن پديده ضدآمريكاگرايي (Anti-Americanism) و گفتمان هاي قدرت نرم افزاري و ديپلماسي آمريكا موردتوجه قرار مي گيرد و توان، تناقض ها و چالش هاي آمريكا در اين عرصه مشخص مي شود. روشن شدن زواياي فوق، نه فقط مي تواند در شناخت رابطه آمريكا با ديپلماسي فرهنگي موثر باشد، بلكه مي تواند در سطح كلان تري، ابعاد بنيادين ديپلماسي فرهنگي را ازنظر معنوي و عملياتي شناسايي كند.
قبل از ورود به بحث درمورد زواياي مزبور ذكر سه نكته مقدماتي ضروري است. اول آن كه فرهنگ، مفهومي موسع و تا حدودي مبهم و غيرقابل اندازه گيري است و دو نويسنده برجسته سياست تطبيقي متخصص در رابطه سياست و فرهنگ، يعني پاتريك چبال و جين پاسكال دالوز در كتاب جديد الانتشار مشكلات فرهنگ، سياست و تفسير معني (Culture Troubles: Politics and The Interpretation of Meaning) بيان مي دارند كه علي رغم طرح بسيار گسترده فرهنگ در امور سياسي و استراتژيك، معناي فرهنگ با ابهام روبه رواست. اين ابهام بر سرنوشت بحث ديپلماسي فرهنگي نيز سايه مي افكند.
دومين نكته آن كه، واژه ديپلماسي فرهنگي در كشورهاي مختلف، الزاما به صورت يكسان و يكدست به كار برده نمي شود.
در ادبيات سياست خارجي آمريكا، مخصوصا طي چند سال گذشته، عمدتا از واژه ديپلماسي عمومي (Public Diplomacy) استفاده مي شود كه ديپلماسي عمومي دربرگيرنده آن چيزي است كه در ديگر كشورها به عنوان ديپلماسي فرهنگي از آن ياد مي شود؛ هرچند كه تماميت آن را دربر نمي گيرد.
سومين نكته آن كه در هر كشوري در ديپلماسي فرهنگي و يا ديپلماسي عمومي، بازيگران متعددي ايفاي نقش مي كنند و لذا به هيچ رو نبايد صرفا دولت آمريكا را تنها متولي و بازيگر عرصه ديپلماسي عمومي و فرهنگي ديد و با اين حساب در يك چشم انداز كلان، مجموعه اي از بازيگران مختلف با درجات گوناگوني از تأثير ديپلماتيك و اثرگذاري فرهنگي بايد مدنظر قرار گيرند.
جهاني شدن فرهنگ آمريكايي
با عنايت به نكات فوق و سؤال محوري اين نوشتار بايد به بررسي اولين زاويه اي كه رابطه آمريكا و ديپلماسي فرهنگي را روشن مي كند پرداخت و آن جهاني شدن فرهنگ آمريكايي است. بدين معني كه مجموعه فعل و انفعالاتي كه بعضا با طراحي و بعضا در اثر تحول واقعيت ها و روندهاي خارج از كنترل، طي دو دهه گذشته صورت گرفته، دنيا را با پديده جهاني شدن و يا جهاني كردن فرهنگ آمريكا روبه رو ساخته است.
برخي، جهاني شدن را پروژه اي كاملا طراحي شده و برخي، آن را پديده اي مستقل مي دانند. بدون ورود به بحث در دو قطب اين منازعه، بايد گفت تركيبي از پروژه و پروسه جهاني شدن قابل مشاهده است كه در آن عناصري از ارزش هاي آمريكايي در عرصه هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي وجود دارد و اين ارزش ها به طور گوناگون و من جمله از طريق تسلط هاليوود بر صنعت فيلم و سرگرمي، جايگاه ويژه آمريكا در فعل و انفعالات اينترنتي و سهم بالاي اين كشور در توليدات خبري، رسانه اي، فرهنگي و دانشگاهي، در نقاط مختلف جهان گسترش پيدا كرده و مي كنند. مك دونالد و زنجيره جهاني آن يكي از ده ها مظهر جهاني شدن نه فقط توليدات غذايي، بلكه شيوه و ارزش هاي فرهنگي اجتماعي آمريكا است.
هرچندكه اين بحث نبايد باعث شود كه جهاني شدن را معادل آمريكايي شدن بدانيم، اما از اين واقعيت نمي توان چشم پوشيد كه تلاش گسترده اي براي جهاني شدن ارزش هاي آمريكايي، از طريق امكاناتي كه جهاني شدن ارتباطات فراهم آورده است، صورت مي گيرد، به گونه اي كه حتي ساير بازيگران غربي نسبت به اين پديده حساسيت نشان مي دهند و بعضا بر تفاوت هاي خود با آمريكا در عرصه مناسبات فرهنگي تأكيد مي ورزند. تأكيدي كه بر مستقل بودن هويت اروپايي در سال هاي اخير مي شود، شاهدي بر صدق اين مدعي است. حتي بايد گفت كه از طريق به كارگيري نمادها و طرح گفتمان هاي مختلف، هويت اروپايي هر روز بيش از گذشته در حال ساخته و پرداخته شدن است.
به هر ترتيب اين واقعيتي است كه جهاني شدن ارزش هاي آمريكايي پديده اي جهاني بوده، به صورت همزمان بعضا با استقبال و بعضا با مقاومت روبه رواست. اما آنچه بعد مقاومت و مخالفت را برجسته مي كند موضع گيري عليه سياست هاي دولت آمريكا، مخصوصا سياست بوش در حمله و اشغال عراق و مبارزه با تروريسم است. اين به نوبه خود چالش بزرگي براي ديپلماسي فرهنگي آمريكا فراهم آورده كه نياز به توجه مستقل دارد.
003813.jpg
جهاني شدن پديده ضد آمريكا گرايي
علي رغم قدرت عظيم اقتصادي، نظامي و استراتژيك و فرهنگي آمريكا، اين كشور با رشد روزافزون پديده ضد آمريكاگرايي روبه رواست كه عرصه هاي عمومي و فرهنگي را در اقصي نقاط دنيا دربر مي گيرد. فاصله بين قدرت واقعي آمريكا و قدرت اقناعي آن - كه پديده اي كاملا مربوط به ديپلماسي فرهنگي است - بسيار زياد است. به عبارت ديگر آمريكا نه تنها نتوانسته مردم و نخبگان جهان را در مورد صحت و درستي سياست هاي خود قانع كند، بلكه اعتبار و مقبوليت خود را آنچنان از دست داده كه گفته مي شود در تاريخ حيات قدرت هاي بزرگ، كمتر مورد مشابهي را براي آن مي توان سراغ گرفت.
از يك جهت مي توان گفت پديده ضد آمريكاگرايي، پديده اي جديد نيست و در دوران جنگ سرد هم وجود داشت؛ ولي گسترش، عمق و شدت آن كاملا كم سابقه، بلكه بي سابقه است. جالب آن كه در پي حوادث تروريستي 11 سپتامبر 2001 (شهريور 1380) همدردي خاصي با آمريكا توسط مردم كشورهاي مختلف ابراز شد. آن گونه كه گرهارد شرودر، صدراعظم سابق آلمان، از آن با عنوان حمايت بدون شرط ياد كرد. اين حمايت بدون شرط با سياست هاي جنگ طلبانه جورج بوش و آنچه كه او از آن با عنوان مبارزه با تروريسم ياد كرد، نه فقط از بين رفت، بلكه به راحتي مي توان گفت هيچ گاه جهان - در سطح نخبگان و افكار عمومي - اين قدر ضدآمريكايي نبوده است. اين ضديت جهاني با آمريكا و سياست هاي آن كشور، در تظاهرات ضد جنگ عراق در 2003 (1381) تجلي خاصي در سرتاسر جهان پيدا كرد.
درك ريشه هاي اين پديده چندان مشكل نيست. بهترين جواب در پاسخ به اين كه چرا جهان اين قدر ضد آمريكايي شده را مي توان در كتاب بسيار جالب لاك جانسون، استاد دانشگاه جورجياي آمريكا (منتشره در سال۲۰۰۷) با عنوان هفت گناه سياست خارجي آمريكا (Seven Sins of American Foreign Policy). يافت. وي در اين اثر تحقيقاتي، گناهان مزبور را چنين بر مي شمرد: 1- غفلت از واقعيت ها، 2- تسلط بيش از حد قوه مجريه، 3- تكيه افراطي بر قدرت نظامي، 4- يك جانبه گرايي، 5- انزوا گرايي، 6- بي توجهي به ديگران و 7-نخوت و تكبر. رشد پديده ضد آمريكايي گرايي منحصر به خاورميانه و دنياي اسلام نيست، بلكه پديده اي فراگير است. هر چند كه شدت آن بر اساس نظرسنجي هايي كه مؤسسه آمريكايي PEW انجام داده در خاورميانه بسيار بالاست. وضعيت مزبور بزرگ ترين چالش براي دست اندركاران ديپلماسي آمريكا به طور عام و مسؤولين ديپلماسي فرهنگي به طور خاص را فراهم آورده است و براي مديريت اين چالش ده ها نظريه و تحقيق و بررسي و راهكار توسط كارشناسان امور سياست خارجي آمريكا ارائه شده است.
003819.jpg
گفتمان هاي قدرت نرم افزاري و ديپلماسي آمريكا
در بين نظريه پردازان آمريكا ژوزف  ناي (Joseph Nye) در مجموعه آثار اخيري كه منتشر ساخته،  تاكيد مي كند كه آمريكا براي تأمين منافع خود، چاره اي جز اتكاء به قدرت نرم افزاري (Soft Power) ندارد و اتكاء به توان نظامي كفايت نمي كند. تكيه بر قدرت نرم افزاري توجه به ديپلماسي فرهنگي به مفهوم توسعه آن نيست. در اين جا ضروري است به اين مطلب توجه شود كه ديپلماسي فرهنگي دولت آمريكا به لحاظ ساختارهاي اداري و مالي، محدوده مشخصي از عمليات خارجي را شامل مي گردد. نتيجه يك بررسي كه توسط شوراي روابط خارجي آمريكا، با عنوان يافتن نداي آمريكا: استراتژي براي تحرك بخشيدن به ديپلماسي عمومي ايالات متحده منتشر شده، آشكارا از ناتواني دولت آمريكا براي پاسخگويي به نيازهاي افكار عمومي در سرتاسر جهان، انتقاد شده و يكي از راه حل ها، درگير كردن بخش خصوصي اين كشور در عرصه ديپلماسي عمومي در خارج از مرزهاي آمريكا معرفي شده است. بايد گفت آنچه ديپلماسي فرهنگي و عمومي آمريكا به آن نيازمند است صرفا بودجه بيشتر و يا تكيه بر ابعاد خاص قدرت نرم افزاري نيست. آنچه در ريشه يابي موج عظيم پديده جهاني ضديت با آمريكا حائز اهميت است، سياست هاي دولت آمريكا مخصوصا در رابطه با قضاياي خاورميانه به طور ويژه است.
در خصوص سياست هاي مزبور دو دسته مطلب قابل بازبيني و طرح است. دسته اول سياست هاي دولت هاي آمريكا يكي بعد از ديگري است كه به طور مستمر واقعيت هاي موجود در خاورميانه را ناديده گرفته و اين خود تبديل به كلاف سردرگمي شده كه مخصوصا با پيوندي كه با سياست داخلي آمريكا خورده، آمريكا را در وضعيت بسيار دشواري قرار داده است، به گونه اي كه سروصداي برخي از شخصيت هاي كليدي آن كشور هم در آمده است. كتاب جديد الانتشار كارتر، رئيس جمهور سابق آمريكا درباره آپارتايد فلسطيني ها توسط اسرائيل با حمايت آمريكا نمونه اي از اين صداهاست. رفتاري كه دولت بوش با ايران دارد نيز مورد انتقاد شديد بسياري از دست اندركاران سياسي آمريكا قرار گرفته است. اين گونه سياست ها كه به هيچ وجه از تعادل برخوردار نيستند را نمي توان با ديپلماسي فرهنگي و عمومي توجيه كرد و ديگران را نسبت به صحت آن ها قانع ساخت.
دسته دوم مطلب، مجموعه اظهارنظرها، نوشته ها، سخنراني ها و موضع گيري هاي پژوهشگران و نويسندگان آمريكايي است كه فاقد منصب دولتي بوده؛ اما حرف هاي آن ها پژواك خاصي در داخل و خارج آمريكا داشته و از نظر ناظران خارجي، به عنوان راهبردهاي سيستم آمريكا قلمداد شده، و اين به نوبه خود به ضديت جهاني با آمريكا مي افزايد. طي بيش از پانزده سالي كه از فروپاشي شوروي مي گذرد، مجموعه ادبياتي كه متوليان فكري آمريكا منتشر ساخته اند، از برخورد تمدن هاي هانتينگتون گرفته تا مطالب مؤسسه امريكن اينترپرايز يك خط كم و بيش ثابت را مي توان مشاهده كرد، و آن نگاه تنازع و برخورد آميز آمريكا با مردمان خاورميانه است. مؤسسه اي كه بدان اشارت رفت، تعيين كننده سياست هاي دولت بوش است. ادبيات برخوردگرا و عميقا امنيتي نگر باعث خلق گفتمان ها و كردارهاي ضد آمريكايي شده است. علي رغم جهاني شدن بسياري از ابعاد زندگي و ارزش هاي آمريكايي به طور همزمان پديده جهاني مخالفت با آمريكا، عميق و گسترده شده و برخي از عقلاي سياست خارجي آمريكا به فاصله عميق و شكاف بين آمريكا و جهان از نظر فكري و اقناعي واقفند؛ اما شايد درس اين مرور كوتاه بر چالش هاي ديپلماسي فرهنگي آمريكا براي همه بازيگران آن باشد كه ديپلماسي فرهنگي فقط متكي به عناصر فرهنگي نمي تواند باشد. ديپلماسي فرهنگي و موفقيت و شكست آن به مجموعه گفتار و رفتار دولت ها و متوليان فكري و عملي آن ها بستگي دارد.
* عضو هيأت علمي دانشگاه روابط بين الملل

تأثير فرهنگ بر روابط بين الملل و سياست خارجي
كثرت در عين وحدت
003675.jpg
در دو دهه اخير، فرهنگ در مطالعات بين المللي از اهميت بسزايي برخوردار شده است. از اين نظر مناسبات بين المللي فقط به روابط سياسي و اقتصادي بين دولت ها ختم نمي شود بلكه فرهنگ و مسائل قومي از نقش و جلوه قابل توجهي برخوردارند. بدون ترديد ناديده گرفتن واقعيت نقش ساز فرهنگ و اتخاذ تصميمات تنها بر اساس قواعد ژئوپلتيك مي تواند به وخامت اوضاع در سطح جهان كمك كند.
جايگاه مقوله فرهنگ در روابط بين الملل و نقش آن در سياست خارجي كشورها ازجمله مباحث مورد توجه دانشمندان علوم سياسي و روابط بين الملل طي دو دهه اخير است. فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و زوال بلوك دو قطبي و همچنين حادثه يازدهم سپتامبر، يك دهه پس از آن، ازجمله وقايعي هستند كه اذهان تحليلگران را متوجه نقش فرهنگ به معناي عام آن در شكل گيري سياست جهان نموده اند. در دهه اخير، به ويژه رويكرد مطالعات فرهنگي نيز در كشورهاي مختلف رونق يافته است. در اين نوشتار به اختصار به موضوع فرهنگ و تأثير آن در حوزه روابط بين الملل و سياست خارجي كشورها پرداخته مي شود.
يكي از مسائل عمده در زمينه تاثيرات فرهنگ در حوزه سياست ارائه تعريفي دقيق از فرهنگ است. در وهله نخست، اهميت فرهنگ امري ساده و قابل درك به نظر مي رسد. ولي همين سادگي ظاهري و وجود برخوردهاي مختلف با تعريف دقيق و تعيين مرزهاي مفهومي فرهنگي ابهام هاي گوناگوني به وجود آورده است.
فرهنگ به عنوان شيوه هاي مختلف و مشخص زندگي تعريف مي شود. تيلور، قوم شناس و جامعه شناس نامدار،  فرهنگ را به عنوان وحدت به هم گره خورده دانش ها، مذهب، هنرها، قوانين، اخلاق،  موازين اخلاقي و امكانات و عادت هاي گوناگوني كه توسط اعضاي جامعه انساني كسب كرده اند تعبير كرد.
ماكس وبر، جامعه شناس معروفي كه مفهوم نقش سازندة فرهنگ با نام او ارتباط دارد، تعريف ديگري از اين مفهوم را عرضه مي كند. وي به طور مستقيم مسأله نقش فرهنگ در سياست خارجي و مناسبات بين المللي را بررسي نكرده است، ولي اعتقاد ويژه او به نقش سازندة فرهنگ در اصلاحات اجتماعي، في نفسه حاكي از اهميت اين پديده در سطح مناسبات بين المللي است.
تعاريف فوق  هم سادگي و هم پيچيدگي و ابهام معين مفهوم فرهنگ را نشان مي دهند. در اين زمينه يكي از مشكلات با ارزيابي مسائل فرهنگي ارتباط دارد. بدون شك، استفاده از روش هاي عيني تجزيه و تحليل مسايل فرهنگي ضروري و به صلاح است. اين امر جوابگوي آن هدف است كه مسائل و ارزش هاي فرهنگي و عناصر مختلف فرهنگ در چهارچوب هاي مشخص و معيني مورد تجزيه و تحليل قرار گيرند. ولي اين نكته را هم نبايد ناديده گرفت كه فرهنگي كه با اوضاع جاري اجتماعي سر و كار دارد، كمتر دستخوش تغيير مي شود و لذا استفاده از روش هاي ارزيابي آن نبايد فراگير و عمومي باشد؛ چرا كه اين اقدام موجب افت فرهنگي و تنزل سطح فعاليت فرهنگي خواهد شد. البته داشتن تعبير مبهم از فرهنگ نيز امكان برخورد علمي با اين مسأله را از ما سلب كرده و به عمومي گرايي مي انجامد.
اطلاعات مختصري كه ما در اين جا در خصوص مفهوم فرهنگ ارائه مي كنيم، نشان دهنده دشواري تعيين جايگاه فرهنگ است. جالب است كه اين ابهام شامل عرصه فعاليت فرهنگي هم مي شود. عدم امكان تعيين مرزها و حدود دقيق بر فعاليت مديران فرهنگي اثر مي گذارد.
003969.jpg
احتمالاً هر يك از ما بارها با كساني رو به رو شده ايم كه بدون اين كه حرفه مخصوصي داشته باشند، خود را كارمند بخش فرهنگ مي دانند.
رويكرد مطالعات فرهنگي يك رويكرد ميان رشته اي است و نظر به رشته خاصي ندارد، زيرا اساساً عناصر تشكيل دهنده فرهنگ در زير مجموعه علوم مختلف قرار دارند. بنابراين، ما نمي توانيم مطالعات فرهنگي را در كنار ساير علوم تعريف كنيم، زيرا مطالعات فرهنگي در واقع روش شناسي تحقيق است. اين رويكرد از جهات مختلف داراي اهميت است. ما در حوزه هاي علوم انساني با مفاهيم اساسي سر و كار داريم كه بعضاً امكان اتفاق نظر در مورد تعريف آن ها وجود ندارد. بنابراين، بايد از روش شناسي مطالعات فرهنگي و رويكرد فرهنگي ـ اجتماعي بهره گرفت.
از سوي ديگر، ما در حوزه هاي معرفتي با طيفي از واژه ها، اصطلاحات و موضوعاتي مواجه هستيم كه يا چندان مبهم هستند كه توافق بر روي آنان دشوار است، يا چندان كلي هستند كه نتيجه عملي بر توافق بر آنان بار نيست. بنابراين وقتي تعاريف دشوار باشند و ذهنيت ها نيز متفاوت هستند راهبرد اصولي استفاده از مقوله هاي عيني است كه به عنوان نمودهاي فرهنگي در جامعه بروز پيدا مي كنند. البته ضميمه كردن رويكرد فلسفي به رويكرد فرهنگي مي تواند امكان بحث ميان متفكرين را بيشتر فراهم كند.
اعتقاد به رويكرد مطالعات فرهنگي به موضوعات به معناي نگاه به بروز مفاهيم و مقوله ها در رفتارها است. يعني، ورود از محتويات ذهن به مسائل عيني و انتقال از ذهنيت ها به رفتارها است. اما براي مرزبندي، اتفاق نظر، نسبت سنجي و تعامل ناگزير به استفاده از نتايج عيني و بروز اين مقولات در رفتارها هستيم. در بحث گفت وگو و تعامل نيز اين راهبرد، نتيجه بخش تر خواهد بود. زيرا اساساً اختلاف و اتفاق نظرها در مجموعه رفتار طيف رفتارگران هر جامعه قابل بررسي است. بنابراين، اين رويكرد بايد مورد توجه قرار گيرد. در كشورهاي ديگر اين گونه مباحث بين رشته اي و بين فرهنگي به صورت جدي دنبال مي شود، اما متأسفانه در ايران توجه زيادي به اين روش شناسي نشده است.
رفتارگرايي در دو حوزه علوم سياسي و روابط بين الملل كاربرد وسيع تري دارد. اما اين مكتب در حوزه علوم اجتماعي به صورت عام قرار دارد. در ميان مكاتب سياسي و روابط بين الملل مكتب رفتارگرايي، مكتبي است كه به نقش فرهنگ به صورتي جدي قائل است و در زمره اولين مكاتبي است كه به صورتي علمي و در قالبي تئوريك نقش فرهنگ را در سياست و سياست خارجي پذيرفته است. زيرا همان طور كه مي دانيد سابقه بررسي بحث فرهنگ به صورت مستقل در علوم اجتماعي و در حوزه سياست خارجي سابقة تاريخي چندان طولاني ندارد. اين سابقه در حوزه علوم اجتماعي به صورت عام به اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم باز مي گردد. در طول قرن بيستم، و به ويژه پس از جنگ جهاني اول، به مقوله فرهنگ در حوزه سياست چندان توجه نمي شد. در اين زمان سلطه تفكر ماركسيسم از سويي، و پذيرش مكتب واقع گرايي در عرصه بين المللي از سوي ديگر، اين تأثير را نفي مي كرد. مورگنتا، به عنوان واضع مكتب رئاليسم، تأثير داده هاي فرهنگي را به صراحت نفي مي كرد. اما بعد از سه دهه تسلط تمام عيار مكتب واقع گرايي، مكتب رفتارگرايي توانست بحث تأثير فرهنگ را در رفتار بازيگران مطرح سازد.
البته اين بحث در دو دهه اخير و بعد از فروپاشي شوروي وارد فاز جديدي شد و ذهن انديشمندان بيش از پيش متوجه مسائل هويتي، فرهنگي و قومي شد. همچنين نظريه هانتينگتون نيز هر چند به رد نظريه گفت وگوي تمدن ها مي پردازد، و معتقد به برخورد تمدن ها است، اما در عين حال نشان از اين واقعيت در عرصه جهان مي دهد كه فرهنگ ها و تمدن ها نقش تعيين كننده اي در آيندة جهان خواهند داشت. يعني، چه در شكل گفت وگوي تمدن ها و يا در شكل برخورد تمدن ها، اين مؤلفه ها آينده ساز جهان هستند و در هر دو نظريه، فرهنگ به عنوان عنصر اصلي شناخته شده است.
به هر حال ما در دوره اي با حاكميت قواعد ژئوپلتيك و نقش تام و تمام قدرت مواجه بوديم. اما در دوره جنگ سرد نظريه ژئوپلتيك تحت الشعاع قرار گرفت، و يك نظام ايدئولوژيك در صحنه بين الملل حاكم شد. زيرا يك سوي جهان در اختيار ماركسيسم و سوي ديگر تحت نفوذ ليبراليسم قرار داشت و تمام اتفاقات جهان نيز برخاسته از پيامدهاي برخورد اين دو مكتب بود. اما بعد از سرآمدن دوره واقع گرايي، در حوزة بين الملل دو تحليل عمده شكل گرفت. عده اي معتقد بودند كه نظريه ژئوپلتيك هرچند تحت بوران و سرماي ماركسيسم و ليبراليسم و دوره ويژه اي از جنگ سرد مستور مانده بود، اما فروپاشي شوروي بيانگر اين نكته بود كه هنوز نيز ژئوپلتيك تعيين كننده معادلات عرصة بين الملل است؛ زيرا اساساً از منظر اين نظريه جداي از قدرت، منابع و ذخاير انرژي سهم عمده اي را در ترسيم فضاي عمومي جهان به عهده دارند. و در واقع براساس نظريه ژئوپلتيك موتور اصلي سياست، انرژي است. اما عده اي نيز معتقدند كه ادعاهاي طرفداران نظريه ژئوپلتيك فراتر از توجيهاتي در اثبات اين نظريه نيست، در حالي كه تنها در چهارچوب نظريه رفتارگرايي مي توان به تحليل منطقي اوضاع و مسائل و رفتارهاي بين المللي پرداخت.
جنگ جهاني دوم روي تمايلات آرماني در سطح بين المللي خط كشيده بود. بعد از آن نظريات واقع گرايانه جديد مبتني بر نقش غيرقابل انكار قدرت و سياست مطرح شد. رقابت شديد در زمينه تسليحات، گسترش اختلافات و مناقشات مختلف باعث متشنج شدن اوضاع و تا حدودي ناديده گرفتن فرهنگ و تاريخ، به عنوان عامل پايدار سياست بين المللي شد. پايان جنگ سرد و فروپاشي اتحاد شوروي، استحالة روش هاي مناسبات بين المللي و جهاني شدن فرهنگ و پيدايش فرهنگ جهاني، سه عامل اساسي تغيير مواضع سابق و تقويت نقش فرهنگ در روابط بين الملل بوده اند.
فروپاشي اتحاد شوروي موجب از بين رفتن نظام دوقطبي جهاني شد كه طي چند ده ساله قبلي سرنوشت سياسي كشورها و جهان بر اساس آن تعيين شده بود. اين وضع به بازيگران صحنه جهاني اجازه داد بيشتر بر نقش فرهنگ در تعيين جنبه هاي مختلف سياست خارجي خود در سطح دولت ـ ملت متكي شوند.
از سوي ديگر، فروپاشي اتحاد شوروي اين وضع را تثبيت كرد كه ضمن شناسايي نقش فرهنگ ساز سياست و سياست مداران، نبايد از اين واقعيت غافل ماند كه ناديده گرفتن نفوذ ويژگي هاي مذهبي، باورها و سنت هاي ملت ها بر روند شكل دهي فرهنگ باعث عواقب ناگوار خواهد شد. فروپاشي اين ابرقدرت نشان داده است كه خط ايجاد وحدت جديد سوسياليستي انسان ها و ناديده گرفتن ارزش هاي مذهبي و نيز ارتقاي مخصوص سطح فرهنگي اقوام شوروي، خط درستي نبود. معلوم شد كه مردم دين، سنت ها و باورهاي خود را از دست نداده و طي ده ها سال به هر وسيله ممكن سعي كردند ويژگي هاي قومي خود را حفظ كنند.
003678.jpg
اصلاحات در زمينه روان شناسي مناسبات بين المللي از جمله عواملي است كه باعث بررسي جدي تر تاريخ و فرهنگ در تغييرات جهاني مي شود. از اين  نظر، مناسبات بين المللي فقط به روابط سياسي و اقتصادي بين دولت ها ختم نمي شود. از سوي ديگر، رفتار بازيگران سياسي را نمي توان بدون مطالعه وضعيت كلي قوم مشخص ارزيابي كرد. فرهنگي كه به عقيده قوم شناسان روحيه، تمايلات و رفتار اقوام را تعيين مي كند، با سياست خارجي ارتباط مستقيم دارد؛ چنان كه براساس نظر برخي نويسندگان سياست خارجي همان شيوه رفتار ملت ولي در مناسبات بين المللي است. برخي از نويسندگان ايراني، تأثير فرهنگ بر سياست خارجي را در سه سطح تأثير فرهنگ بر ذهنيت ملي، و بدين وسيله بر سياست خارجي،تأثير فرهنگ بر افرادي كه در تصميم گيري ها در زمينه سياست خارجي دست دارند و تأثير نهادي و طبيعي سازمان هاي فرهنگي بر نهادهايي كه در طراحي سياست خارجي دست دارند بررسي مي نمايند.
نكته ديگري كه با تأثير فرهنگ بر سياست خارجي ارتباط دارد، مسأله جهاني شدن است. در شرايط جهاني شدن مفاهيم فرهنگ و فرهنگ جهاني با هم ارتباط دارند. ولي در اين صورت منظور ما جهاني شدن فرهنگ با توجه به نقش سازنده فرهنگ در نظام بين المللي است. فرهنگ واحد جهاني پديده اي است كه با توسعه مبدا كلي عقلاني در ميان اقوام مختلف جهان، كاهش نقش دولت و افزايش نفوذ سازمان هاي فرامليتي در ابعاد جهاني ارتباط دارد. ولي در اين جا نمي توان بيشتر به اين موضوع پرداخت. فقط به يك نكته اشاره مي كنم و آن اين كه آيا امكان ايجاد اين گونه فرهنگ فراگيري قابل تصور است؟ خود انديشة ايجاد اين گونه فرهنگ به پارادوكس شباهت دارد. فرهنگ مفهومي محدود و مشخص  است، و مجموع ارزش ها و اعتقاداتي كه در آن تبلور مي يابد،  به جامعه اي محدود تعلق دارد كه به بركت آن اين جامعه با جامعه جهاني تفاوت پيدا مي كند. از سوي ديگر، گسترش فرهنگ جهاني به عنوان رجوع به اصول عمومي جهاني و ناديده گرفتن ويژگي هاي محدود كننده تعبير مي شود.
بايد اشاره كرد كه مسأله نقش فرهنگ در ابعاد جهاني باعث بررسي مسئله گفت وگو يا رويارويي بين  تمدن ها مي شود. مسأله تأثير تمدن ها بر آينده جهان و تحولات بين المللي صرف نظر از پايبندي به گفت وگو يا نزاع، خود به خود حاكي از اهميت تعيين كننده اين مسأله براي روند مناسبات بين المللي است. مفاهيم فرهنگ و تمدن به قدري به هم گره خورده اند كه مشكل بتوان بين آن ها خط مشخصي كشيد. تمدن، تبلور و به عبارت ديگر، شكل نهايي فرهنگ است. نظريه گفت وگوي تمدن ها و برخورد تمدن ها دقيقاً نشان دهنده آن است كه وجود فرهنگ ها و تمدن هاي مختلف مهم ترين عاملي است كه آينده جهان را تعيين خواهد كرد.
هانتينگتون، نظريه پرداز نزاع تمدن ها ،  با تأكيدي درباره اهميت عامل برخورد فرهنگ ها صحبت مي كند كه گويا او سرنوشت همه روند هاي ديگر اجتماعي و سياسي جهان را با اين پديده مرتبط مي كند. خود توسعه نظريات بر مبناي تمدن ها، به معني شناسايي نقش مهم فرهنگ در سياست خارجي و روابط بين الملل است. بدون ترديد ناديده گرفتن واقعيت نقش ساز فرهنگ و عناصر اصلي آن شامل دين،زبان و سنت هاي قومي، و اتخاذ تصميمات تنها براساس قواعد ژئوپلتيك از سوي سياستمداران و نظام بين الملل تنها مي تواند به وخامت اوضاع در سطح جهان كمك كند.شناسايي اين تنوع ديني، فرهنگي و قومي و اتخاذ سياست گفت وگو در سطوح مختلف است كه مي تواند به كاهش تنش در جامعه جهاني كمك نمايد.
* عضو هيأت علمي دانشگاه تهران
و مدير مؤسسه مطالعات ايراس

جدال هاي هويتي بازيگران دولتي و غيردولتي در نظام بين الملل
جنگ نرم
003822.jpg
يكي از ابعاد جديد در سياست، ديپلماسي و قدرت نرم است كه در اين شيوه بر اساس ابزارهاي نو مفاهيم تازه اي مانند ديپلماسي ديجيتالي، ديپلماسي متحرك و تخصصي، شهروند جهاني، بازيگران نرم افزاري و بازيگران فراملي ظهور كرده است. بر همين مبنا شواهد موجود نشان مي دهد كه جنگ هاي جديد در حوزه هويتي مفهوم مي يابد. در واقع در ادامه جدال هاي آينده جهاني بايد پذيرفت كه جدال هنجارها و ارزش ها منجر به افزايش تضادهاي استراتژيك بين بازيگران مي شود. به هر ميزان تضادهاي هنجاري افزايش يابد، ستيزش هاي استراتژيك بين بازيگران از تنوع و گستره بيشتري برخوردار خواهند شد.
003972.jpg
زمين، سرزمين مادري من است و خانواده بشري قبيله من. اين زمين كوچك است. خود را در يك سرزمين يگانه و در ميان زنان و مرداني بيگانه مي يابم. سرتاسر و با بلاهت خويش به قلمروهاي گوناگون شقه شده.
جبران خليل جبران
هنگامي كه با كمي تسامح كلمات و عبارات جبران خليل جبران را مي خوانيم، گويا در دهكده آسيايي مك لوهان در حال نفس كشيدن هويت هايي هستيم كه وامدار بخشي از تمدن بزرگ آسيايي (ايران، بابل، بين النهرين) و پاره اي از هويت هاي انقلابي انساني است كه در قرن بيستم نگرشي جديد از حيات سياسي را معنا كرد. در اين مجال بر اساس رويكرد تكوين گرايي ديدگاه هاي مختلف در خصوص بازيگران نرم افزاري در سياست خارجي و ابزارهاي جديد در ديپلماسي را مورد بررسي قرار مي دهيم.
به طور كلي در مقوله تكوين گرايي سه اصل اساسي را در مورد زندگي اجتماعي و تأثير آن بر سياست خارجي وروابط بين الملل مورد توجه قرار مي دهند:
الف) اهميت ساختارهاي هنجاري، ايده اي و فكري؛
ب) نقش هويت هاي اجتماعي در شكل گيري منافع و رفتار بازيگران؛
ج) ساخته شدن متقابل كارگزار و ساختار.
اهميت ساختارهاي هنجاري، ايده اي وفكري
تكوين گرايان جايگاه خاصي را براي تأثيرگذاري ايده ها و افكار قائل اند و معتقدند ايده ها ، باورها و ارزش هاي مشترك نيز داراي ويژگي هاي ساختاري هستند و نفوذ مؤثري بر كنش هاي اجتماعي و سياسي دارند. از اين رو ايده ها و باورهاي مشترك ساختار اجتماعي بشري را شكل مي دهند، و متناسب بااين باورهاي مشترك هويت و منافع بازيگران به وجود مي آيد. ساختارهاي هنجاري و فكري نظام هاي معنايي هستند كه تعيين مي كنند بازيگران چگونه محيط مادي خود را تفسير مي نمايند. از اين نظر، واقعيت هاي بين المللي توسط ساختارهاي معرفتي كه دنياي مادي را معنا مي كنند شناخته مي شوند، و بازيگران نسبت به موضوع ها و بازيگران ديگر، بر اساس معنا و مفهومي كه آن موضوع ها برايشان تداعي مي كنند، عمل مي كنند و ازاين رو رفتار با دوست و دشمن متفاوت مي شود. پس معاني مشترك برخاسته از تعامل (Interaction) درواقع، خالق ساختارهايي هستند كه رفتارهاي بازيگران را سامان مي بخشند.
برخي انديشمندان نيز جدال هاي استراتژيك در عرصه نظام بين الملل را تابعي از شرايط جديد در عرصه جهاني در چهارچوب بحران معنا (Crisis of Meaning) مي دانند ، زيرا هر بازيگري درصدد است تا انديشه هاي استراتژيك خود را بازتوليد نموده و از اين طريق زمينه لازم براي قدرت سازي و جدال استراتژيك با ديگر بازيگران اين عرصه را فراهم آورد. بحران معنا را مي توان انعكاس قواعد هنجاري دانست كه در ذهن بازيگران پيراموني در برخورد با محيط بين المللي به وجود مي آيد، از آنجايي كه بخش عمده اي از اين سمت گيري ها و جدال ها تحت تأثير فضاهاي مجازي و ساختگي است، برخي از صداها بيشتر و برخي ديگر اصلا به گوش افكار عمومي دنيا رسيده نمي شود . در بعد داخلي نيز از نوع تازه اي از جامعه مدني در دولت ملت ها صحبت مي شود كه در آن پايه ريزي الكترونيك دموكراسي از پايين وجود دارد.
003828.jpg
نقش هويت هاي اجتماعي در شكل گيري منافع ورفتار بازيگران
هويت ها، منافع و رفتار عوامل سياسي توسط مفاهيم، توصيف ها و مفروضه ها تعيين مي شود و نظام هاي نهادينه شده معنايي، هويت هاي اجتماعي بازيگران را تعريف مي كنند.
تكوين گرايان معتقدند، براي تبيين طيف گسترده اي از پديده هاي بين المللي ، درك ساختارهاي هويت ساز بازيگران بين المللي لازم است زيرا هويت ها، منافع را شكل مي دهند و منافع نيز سرچشمه رفتارهاي سياست خارجي هستند. (به عنوان مثال برخي از انديشمندان تحول سياست هاي بين المللي عليه رژيم آپارتايد آفريقاي جنوبي را با توجه به چگونگي تحول منافع دولت هاي مزبور ـ به ويژه آمريكا كه در سال ۱۹۸۰آن ها را باز تعريف كرد- مي دانند.) نهادها، باورها و آگاهي هاي مشتركي هستند كه در تعامل با هويت ها شكل مي گيرند. در سايه اين تعامل و روند ممكن است نهادهايي شكل گيرند كه همكاري جويانه و يا منازعه جويانه باشند.
از اين رو در چهارچوب پارادايم جهاني شدن قدرت هاي جهاني براساس ديپلماسي نرم از قدرت هنجاري و هويتي، تهديدات هويتي را در انديشه هاي استراتژيك مطرح مي كنند و بر اساس اين نگرش مرزبندي خاصي را در ميان كشورها به عنوان كشورهاي دوست و دشمن ايجاد مي كنند.
به عبارت ديگر در دسته بندي و يارگيري سياسي درمناطق استراتژيك كه جزو قلمرو منافع حياتي قدرت هاي بزرگ مانند آمريكا شمرده مي شوند اقدام به ايجاد هنجارسازي در موضوعاتي مانند حقوق بشر، مبارزه با تروريسم ودولت هاي دموكرات مي كنند و كشورهاي موافق و مخالف اين هنجار ها را شناسايي و متناسب با جايگاه ژئوپلتيك سهم و جايگاهي براي آنان در نظام بين الملل طراحي و تعريف مي كنند. در واقع به همين دليل مي توان بر اين امر تاكيد داشت كه آمريكايي ها در ايجاد دولت هاي دموكراتيك تلاش دارند تا جلوه هايي از نبرد سياسي و هنجاري را سازمان دهي نمايند. به اين ترتيب شاهد ظهور هنجارهايي هستيم كه تأثير قابل توجهي را بر شكل بندي هاي دفاعي و امنيتي به جا مي گذارند؛ به عنوان مثال، كشورهاي عضو همكاري اقتصادي شانگهاي (با هويت آسيايي و مخالفت با آمريكا)، كنفرانس سران كشورهاي اسلامي (با هويت اسلامي)، كشورهاي عضو عدم تعهد (با هويت مستقل كشورهاي جنوب در مقابل كشورهاي شمال).
003825.jpg
ساخته شدن متقابل ساختار وكارگزار
ساختارهاي هنجاري و ايده اي ممكن است به خوبي هويت و منافع بازيگران را تعيين كنند، اما آن ساختارها بدون عملكردهاي بازيگران وجود نخواهند داشت. ساختارهاي هنجاري يا ايده اي، معني و هويت بازيگر فردي و الگو هاي فعاليت اقتصادي، سياسي و فرهنگي مناسب به وسيله آن افراد را تعريف مي كنند.
يكي از ابعاد جديد در سياست خارجي ديپلماسي نرم است كه در اين شيوه براساس ابزارهاي نو مفاهيم تازه اي مانند ديپلماسي ديجيتالي ، ديپلماسي متحرك و تخصصي، شهروند جهاني، بازيگران نرم افزاري ، بازيگران فراملي و ... ظهور كرده است.
اگر زماني ملت ها تنها از طريق وزارتخانه هاي امور خارجه ونها دهاي رسمي و عيني با سايرين در ارتباط بودند، هم اينك از طريق ميليون ها نفر كه با به كارگيري فيبر نوري، ماهواره ها، تكنولوژي هاي بي سيم و كابل، در يك شبكه پيچيده و بدون كنترل مركزي به هم متصل مي شوند، با هم در ارتباط هستند.
هر يك از دولت ها به نحوي با اين موضوعات درگير هستند .تأثير گذاري اين موضوعات به اندازه اي است كه برخي از انديشمندان از بعد فرهنگي سياست سخن به ميان مي آورند. گسترش مبادله اطلاعات و مهم تر از همه باز شدن جامعه و شفاف شدن امر سياست اين چند فرهنگي شدن امر سياسي را به يك امر فرهنگي تبديل مي كند. اين حالت در سطح جهاني هم كاملا محسوس است. زماني قدرت نظامي عامل تعيين كننده و اصلي قدرت ملت ها و دولت ها و سهم دولت ها در عرصه سياست جهاني بود، نيروي دريايي انگلستان و كشتي هاي بزرگ جنگي اش نماد امپراتوري اروپا بود، اما از دهه 1980 به بعد ديگر ديپلماسي فرهنگي اهميت يافته و كشوري موفق است كه بتواند نماد هاي فرهنگي و اسطوره اي را در ابعاد مختلف ايجاد و صادر نمايد. از اين روست كه ديگر بريتانيا نيازي به توپ هاي جنگي و كشتي هاي بزرگ ندارد. تا وقتي الگوهاي شخصيت هاي ورزشي روي لباس، كيف و كفش و كلاه كشورهاي دنياي سومي حضور دائمي داشته باشد، ديگر نيازي به سرمايه گذاري روي حوزه هاي سخت قدرت وجود ندارد. امروزه اين نمادها هستند كه حرف مي زنند، دنياي مجازي در حال تسخير همه جاست اين دنياي مجازي همان طور كه از نامش پيداست حقيقت ندارد و البته نيازي به واقعي بودن ندارد چون همين كه مي تواند ذهن و فكر ما را تسخير كند، كفايت مي كند. از همين رو كشورها بيشتر در حوزه هاي فكري وفرهنگي سرمايه گذاري مي كنند، با توليد و تربيت شخصيت هايي مانند ديويد بكهام ، مايكل جكسون يا شخصيت هاي كارتوني و حتي تخيلي ونمادي، مفاهيم سرزمين خالق را براي سال هاي طولاني به آن سوي مرزها صادر مي كنند. مثلا كشور ژاپن بعد از اين كه توانست به دومين قدرت اقتصادي جهان تبديل شود، از 1990 به بعد به اين نتيجه رسيد كه در دنياي امروز دولتمرداني موثر هستند كه بتوانند همزمان در حوزه فرهنگ نقش ايفا كنند. در حقيقت از اين پس يكي از مهم ترين راهبردها در استراتژي هاي اقتصادي تاكتيك هاي فرهنگي است و به همين دليل توليد فيلم هايي مانند اكيو سان و اوشين و سوباسا ر ابراي اشاعه فرهنگ ژاپني در دستور كارخود قرار داد، تا قله هاي فرهنگي كشورهاي مصرف كننده را فتح نمايد.
امروزه مبادله دانشجو و استاد و روابط بين دانشگاهي بسيار اهميت پيدا كرده و بين المللي شدن دانشگاه ها و نهادهاي فرهنگي بسيار كليدي است. بورس هاي رايگان بسياري از كشورها مانند ژاپن، فرانسه در قالب توسعه همكاري هاي فرهنگي در اين راستا قرار مي گيرد. دولت ژاپن به اين نتيجه رسيد كه قدرت دوم اقتصادي دنيا بودن چندان اهميتي ندارد و مهم تسخير اذهان مردم دنيا، به وسيله نمادهايي ژاپني مثل اي كيو سان، است. در حال حاضر ديگر تويوتا آن قدرت را ندارد كه بتواند معرف واقعي ژاپن باشد، اما شخصيتي مثل اوشين سال ها در ذهن مردم زندگي مي كند و همه دلشان مي خواهد كه آداب و رسوم ژاپني را ياد بگيرند و... اگر شما در قلب خود، ژاپن را ستايش مي كنيد، پس چگونه مي خواهيد او را قبول نداشته باشيد. اين همان فرهنگي شدن امر سياسي است.
در دهكده مك لوهاني تراكم زمان و مكان به عنوان قواعد جديد بازي مورد توجه قرار مي گيرد و ابزارهاي جهاني شدن در طراحي هاي جديد از ثانيه ها فرصت هاي سالانه مي سازند، و مي توان نماد هاي اين رفتار را در كارت هاي اعتباري و حساب هاي ديجيتالي جست وجوكرد. برخي از انديشمندان معتقدند كه برچسب هاي اعتباري مستر ويزا به منزله نفوذ شيطان بزرگ اقتصادي در دهكده آسيايي مك لوهان است.
در اين روند كه از آن ها به بازسازي دموكراسي در جامعه شبكه اي ياد مي شود از طريق ابزار جديد و الكترونيكي توسعه نمادين نهضت و جنبش هاي سياسي و غيرسياسي به وجود مي آيد كه ظهور خود را در جريان هاي اطلاعاتي نشان مي دهند.
نهضت هاي بشردوستانه اي كه از سوي نهادهايي مانند عفو بين الملل ، صلح سبز ، آكسفام و ... حمايت مي شوند و هزاران هزار گروه فعال محلي و منطقه اي و سازمان هاي غيردولتي در سراسر جهان، نيرومندترين عامل بسيج در سياست اطلاعاتي هستند. در ادامه جدال هاي آينده جهاني، مي توان گفت: بايد بپذيريم جدال هنجارها منجر به افزايش تضادهاي استراتژيك بين بازيگران مي شود. به هر ميزان تضادهاي هنجاري افزايش يابد، ستيزش هاي استراتژيك بين بازيگران از تنوع و گستره بيشتري برخوردار خواهند شد. در اين فضا دولت ها با شكل نويني از ديپلماسي مواجه هستند كه آن ها را وادار مي كند عنصري استراتژيك را در كانون مركزي كنش هاي خود، در اداره امور بين المللي معاصر اتخاذ نمايند. جدال غرب با جمهوري اسلامي ايران در قالب نمادهايي از تعارض هويتي سازمان دهي شده است.به نظر مي رسد كه روند مخالفت هنجاري با جمهوري اسلامي ايران از سوي ايالات متحده با هدف معرفي ايران به عنوان شهروندي غيرمسؤول در نظام بين الملل در چهارچوب شوراي امنيت سازمان ملل بااين هدف انجام مي گيرد.
شواهد موجود نشان مي دهد كه جنگ هاي جديد در حوزه هويتي مفهوم مي يابند. كشور ما مطابق با نظام انقلابي و فرهنگي داراي تمايلات حداكثرسازي مطلوبيت هاي محتوايي و استراتژيك خود است. بنابراين روند شكل دهي وهويت سازي كشورمان مطابق با آموزه هاي انقلابي ، ايدئولوژي در نظام بين الملل در دو طيف متفاوت قرار دارد، در يك سو به لحاظ نظام ايدئولوژي خاص خود از خود سيگنال و پيام هاي مثبت صادر مي كند، و از سوي ديگر چون قواعد حاكم بر نظام جهاني بر مباني رقابت، حداكثر سازي سود و قاعده بازي حاصل جمع حبري صفر است، و بدين نحو داراي ماهيتي با سيگنال هاي منفي است . طبيعي است در چنين روندي دو هويت متعارض همديگر را طرد خواهند كرد، و بخشي از هزينه هاي سياست خارجي معطوف به وجود چنين ساختاري در نظام بين الملل است.
* مدير گروه سياسي شبكه 5

نقش نوروز در بازسازي حوزه تمدني
و نفوذ ايران در آسياي مركزي و قفقاز
نماد ايراني
003897.jpg
با وجود گذشت بيش از يك دهه از فروپاشي اتحاد شوروي، جمهوري اسلامي ايران نتوانسته است در رقابت با قدرت هاي منطقه اي و فرامنطقه اي در قفقاز و آسياي مركزي حضور مؤثري داشته باشد. اين در حالي است كه بين ايران و مردمان اين منطقه اشتراكات عميق تاريخي و فرهنگي وجود دارد. با اين وجود مي توان با تكيه بر عناصر فرهنگي، آيين ها و مراسمي همچون نوروز نسبت به تقويت حضور اقتصادي و فرهنگي ايران در اين منطقه اقدام كرد.

دكتر بهرام اميراحمديان
نوروز ،آييني است كهن و ماندگار، با تاريخي شكوهمند كه در گسترة جغرافيايي جهان ايراني از غرب چين تا آناتولي ، از شبه قاره هند و افغانستان در شرق تا بين النهرين در غرب، و از سين كيانگ و آسياي مركزي در شمال شرق تا دامنه هاي شمالي قفقاز بزرگ در شمال و آسياي صغير در شمال غربي را شامل مي شود كه دورتا دور ايران زمين را به عنوان خاستگاه تمدن ايراني دربر مي گيرد. اين آيين كهن و ارزشمند با جشن ها و مراسم معنوي و مادي، علاوه بر ايران زمين در همة جمهوري هاي آسياي مركزي و استان سين كيانگ در غرب چين با شكوه تمام برگزار مي شود. تركمن ها، ازبك ها، قره قالپاق ها، قزاق ها و قرقيزها، آذري ها، ترك هاي شمال قفقاز ازجمله ترك هاي دربند در داغستان ، افغان ها، پشتون ها، بلوچ هاي پاكستان و بلوچ ها و تاجيك هاي آسياي مركزي، كردهاي تركيه ، عراق و سوريه و تات ها و تالش هاي قفقاز، و ترك هاي آناتولي همه در باور به اين آيين شكوهمند و در برگزاري آن با هم سهيم اند و از مراسم مير نوروزي  در قزاقستان تا كردستان عراق ، تا سبزكردن گندم در تمامي اين گسترة عظيم تا پختن سمنو در جاي جاي اين قلمرو در پيشباز به نوروز باستاني و عيد نوزايي طبيعت و دگرگوني جان و تن و نبات و جماد به هم مي پيوندند و تازه مي گردند. اين ويژگي هاي رحماني و الهي و فرهنگي ، راز ماندگاري اين سنت از پيش از اسلام تا همين امروز و سال ها و دهه ها و سده هاي آينده است كه آيين ها، سنت ها، باورها و جشن هاي آن سرشار از معنويت و نوع دوستي و شكران نعمات الهي و دوستي و مهرباني و احترام به همنوع و زدودن كدورت ها و پاك و تازه  گردانيدن دل ها و الهي شدن قلب ها است . بي جهت نيست كه سازمان فرهنگي و هنري سازمان ملل متحد (يونسكو) در پاسخ به پيشنهاد ايران براي ثبت جهاني كردن اين ميراث مشترك جهاني به عنوان يك ميراث بشري اعلام كرده است كه نيازي به ثبت آن نيست؛ زيرا اين ميراث بشري شكوهمند زنده است و زنده خواهد ماند.
با نگرش به بزرگي و اهميت نوروز و نقش فرهنگي گسترده آن كه در بين ملل مختلف شرق گرامي داشته مي شود، آيا مي توان از آن به عنوان يك عامل فرهنگي - سياسي براي اعمال ديپلماسي فرهنگي در راستاي همگرايي هاي منطقه اي بهره گرفت؟ در غرب نمونه هاي زيادي از آيين ها، ازجمله كارناوال هاي مذهبي و فستيوال هايي كه با اهداف نزديكي فرهنگ ها برپا مي شود در راستاي ديپلماسي فرهنگي به كار گرفته مي شود. براي نمونه مي توان از جشن كريسمس و جشن ژانويه در سال نو مسيحي ياد كرد. در سراسر جهان مسيحيت، اين جشن ها و آيين ها گرامي داشته مي شود. با وجودي كه جهان مسيحيت شامل يك دين و مذاهب گوناگون است، ولي كشورها، ملل، تمدن ها و فرهنگ هاي گوناگوني را در سراسر گيتي در بر مي گيرد. آيا نوروز آييني است كه سابقه تمدني آن ديرپا تر از مسيحيت است، مي تواند چنين نقشي را ايفا كند؟ آيا جشن ها و آيين هاي نوروزي كه داراي انديشه ها و آرمان هاي انساني و يزداني است و پس از گسترش اسلام جزو معدود آداب و رسومي بود كه پابرجا ماند، توانايي آن را دارد كه ملل و اقوام گوناگوني را كه بدان باور داشته و همه ساله آن را پاس داشته و برپا مي دارند، به هم نزديك سازد؟ اين وظيفه را كدام كشور يا ملتي مي تواند به انجام رساند؟ جشن هاي سال نو مسيحي صبغه ديني و مذهبي دارد ولي همه پيروان مسيحيت چه آن هايي كه اعتقاد مذهبي و ديني ندارند و بدان پاي بند نيستند و چه مؤمنان و پيروان راستين حضرت عيسي مسيح(ع)، آن را گرامي مي دارند. آيا نوروز مي تواند چنين نقشي را ايفا كند؟ اگر سال نو مسيحي كه در نيمه زمستان نيمكره شمالي و در سرماي طاقت فرسا مي تواند ميليون ها انسان را به يك حس و باور مشترك رهنمون شود، آيا نوروزي كه در آغاز بهار طبيعت همين نيمكره برگزار مي شود و خنده طبيعت دل هر موجود زنده اي را به تپش وا مي دارد، مي تواند ملل و اقوام مسلمان را از هر مذهب اسلامي از سني و شيعه به هم نزديك سازد؟
نوروز از معدود آيين هايي است كه در آن رابطة انسان و طبيعت و پاسداري از محيط زيست متجلي مي شود. آيين هاي نوروزي آنچنان در دل مردم نشاط مي آفريند كه از گذشته دور تاكنون نه تنها از بين نرفته بلكه بر شكوه آن افزوده شده است . كمتر آييني را مي توان يافت كه ضمن برخورداري از جنبه هاي مردمي توانسته باشد بر روح و جان مردم ريشه دواند. آييني است توحيدي كه هم ويژگي هاي مردمي و انساني در آن وجود دارد و هم آيين ديني و مذهبي پنداشته مي شود. اين آيين ها كه از دورة باستان وارد قلمرو امپراتوري ايران شد، پس از اسلام نيز به حيات روحاني خود ادامه داد. دين اسلام تمام روش ها، باورها و آيين هايي كه مخالف با انديشه هاي اسلامي بود را در قلمرو خود منسوخ كرد. ولي نوروز با تمام قدرت خود ماندگار شد. راز اين ماندگاري چيزي نبود جز ويژگي هاي آييني آن كه مظاهر شرك و بت پرستي در آن نبود. هر چند سرزمين ايران سرزمين بت پرستي نبود؛ اينجا سرزميني توحيدي بود.
آيين نوروزي سپاسگزاري به درگاه يزدان به پاس نعماتي است كه در اختيار انسان گذاشته شده است . با نگاهي به آيين هاي نوروزي ازجمله چهارشنبه سوري ، سفره هفت سين ، مراسم تحويل سال ، ديد و بازديدهاي نوروزي ، اهداي عيدي ، و مراسم سيزده به در، مي توان دريافت كه همة آنها به نحوي در خصوص روابط انسان و طبيعت و روابط بين انسان هاست .
در مراسم نوروز سبزكردن گندم در يك بشقاب جزو سنت معمول است كه در تمام كشورهايي كه در حوزه نوروز قرار دارند بدون هيچ گونه تفاوتي انجام مي گيرد. سبزي گندم نشانه احترام به طبيعت و رستني است  و از طرفي گوياي اين واقعيت است كه براي پاسداري از نعمات الهي بايد آن را عزيز داشت . در آيين زرتشت آمده است كه هر كس كه گندم مي كارد راستي مي افشاند . زحماتي كه دهقان براي روياندن گندم مي كشد عبادت شمرده مي شود.
003894.jpg
قلمرو جغرافيايي نوروز
قلمرو جغرافيايي حوزه نوروز در ناحيه كم آب كره زمين واقع شده است . در اينجا آب ارزش بسيار دارد و حيات انسان و طبيعت مستقيماً بدان وابسته است و با يكديگر پيوند عميق دارند. در كتيبه بيستون آمده است كه اهورامزدا اين سرزمين را از خشكسالي در امان نگاهدارد. اين قلمرو گستره سرزمين ميترائيسم و مهر پرستي بود و تمام عناصر آن را اكنون نيز مي توان بازشناخت. دين مبين و انسان ساز اسلام نيز ارزش زيادي براي آب قائل است و بهشت وعده داده شده خداوند يكتا در قرآن كريم جايي است كه نهرهاي فراوان در زير درختان آن جاري است، و باران نعمت الهي كه به امر خداوند بر زمين مي بارد، و به اذن پروردگار دانه را در خاك مي روياند و تازه شدن طبيعت در هر سال بعد از زمستان سخت، نشانه و نمادي از رويش و حياتي دوباره براي انسان و برپايي قيامت است.
نوروز به عنوان عاملي براي ديپلماسي فرهنگي
اكنون كه بيش از يك دهه از فروپاشي اتحاد شوروي مي گذرد، جمهوري اسلامي ايران در زمينة مسائل سياسي و اقتصادي در قفقاز و آسياي مركزي كه از گذشته هاي دور در حوزة تمدن ايراني قرار داشته اند، در كنار رقباي قدرتمند منطقه اي و فرامنطقه اي نتوانسته است به آرمان ها و اهداف اعلامي خود دست يابد. با وجود زمينة مشتركات عميق تاريخي و فرهنگي ايران با اين حوزه نتوانسته است در قبال زمان و هزينه هاي صرف شده، موفقيت چشمگيري به دست آورد. علت اين عدم كاميابي هاي عرصه هاي مختلف فرهنگ و دانش و سياست و اقتصاد را مي توان در گام نخست در عدم شناخت اين حوزه هاي پيراموني تمدن ايراني جستجو كرد. نبود سياست خارجي تدوين شده (به جهت فروپاشي ناگهاني بلوك شرق) و عدم تحرك آن در دهة اول پس از فروپاشي شوروي در زمينة گوناگون و ظهور و حضور قدرت هاي فرامنطقه اي متخاصم با ايران و شركت هاي چند مليتي در اين قلمرو، كه با استفاده از مطالعات علمي ، فرهنگي ، تاريخي و سياسي عميق كارشناسان برجسته خارجي از قبل از فروپاشي تاكنون بوده است ، جاي اندكي براي بازيگري ايران به جا مانده بود. اما از آنجايي كه فرهنگ و تمدن ايراني در اين عرصه ها از استواري و پايداري برخوردار است ، مي توان با تكيه بر عناصر فرهنگي و آيين ها و مراسمي كه به نحوي بر شالودة فرهنگ ايراني استوار است ، نسبت به تقويت حضور اقتصادي و فرهنگي ايران در اين گستره اقدام كرد (همان گونه كه در سال هاي اخير در ديپلماسي ايران پديدار شده است). براي نمونه مي توان از شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسي نام برد كه در تمام قفقاز و آسياي مركزي و افغانستان مردم با آن آشنايند و آن را مي خوانند، چه به فارسي و چه ترجمه هاي آن به زبان هاي گوناگوني چون گرجي، آذري، ارمني، روسي و . . .
مراسم عيد نوروز از غرب چين تا شرق بالكان از پيرامون درياي خزر و ورارود (ماوراء النهر اسلامي و آسياي مركزي كنوني) تا شرق شبه قاره و جمهوري هاي مسلمان قفقاز و آسياي مركزي و خلاصه در بسياري از نقاط برپا داشته مي شود.
اكنون كه ازبك ها سمرقند و بخارا و مشاهير ايراني را مصادره كرده و منكر ايراني بودن آن ها مي شوند و كتابخانه بخارا را از كتاب هاي ايراني و فارسي پاكسازي مي كنند و جلوي گسترش زبان فارسي دري ، زبان مادري مردم محلي را مي گيرند، رودكي و ناصر خسرو را تاجيك ها در تاجيكستان مصادره مي كنند و از آن خود مي دانند، و منكر ايراني بودن آن ها مي شوند، خوارزمي آن نابغة رياضي دان را ازبك ها ازآن خود مي دانند و فارابي را قزاق ها مصادره مي كنند، چرا ما آرام نشسته ايم ؟ مولوي را ترك هاي آناتولي و گاه بلخي هاي افغانستان از آن خود مي دانند و نظامي و خاقاني و خواجه نصيرالدين طوسي و فضل الله همداني و بهمنيار و صائب را ترك هاي آذري مصادره مي كنند و آن ها را ترك مي دانند، و سلسله صفوي را سلسله پادشاهي آذربايجان قلمداد مي كنند و براي قلمروهاي كنوني خود تاريخ مجعول مي سازند و منكر ايراني بودن اين سرزمين ها مي شوند، و غربي ها استخري و خردادبه را عرب مي دانند، در اين زمينه چه انديشيده ايم ؟ مگر نه اين است كه همه اينها در گستره اي جغرافيايي، در سرزميني به نام ايران زمين  زيسته اند؟ زبان آن ها فارسي بوده است و آثار خويش را به زبان پارسي نوشته اند. جغرافياي مكاني و زماني كه آن ها در آن زيسته اند، ايران زمين بوده است. اگر مولوي در قونيه زيسته و آثار جاويدان خود ديوان شمس تبريزي و مثنوي معنوي را به زبان فارسي سروده، به يقين در همان قلمرو پيروان او به زبان فارسي آشنايي داشته و آن را مردم منطقه مي دانستند و از آثار آنان سود مي جسته اند.
ارامنه به سوي جنوب به ايران و به آن سوي آرارات به قلمرو ترك ها چشم دارند و نمادهاي ملي خود را در آنجا جستجو مي كنند. كليساي سن طاطاوس (قره كليسا) و سن استپانوس  (كليسا خرابه ) در ايران (به ترتيب در جلفا، در استان آذربايجان شرقي و ماكو در استان آذربايجان غربي ) را قلمرو ارامنه مي دانند(كتاب ارامنه ايران، نوشته آندرانيك هويان با همكاري مركز بين المللي گفت وگوي تمدن ها و كتاب تاريخ ارمنستان نوشته پاسدارماچيان ، ترجمه محمد قاضي و كتاب دانشنامه ايرانيان ارمني ، 1382). مورخين مغرض ارمني ارمنستان بزرگ  راه مي اندازد و شمال غربي ايران را از استان هاي آذربايجان شرقي و غربي جزو ارمنستان ترسيم مي كنند و روي جلد كتاب هاي تاريخ دبيرستان (چاپ سال 2001) به صورت رنگي چاپ و منتشر مي كنند، ديگران در باكو استان هاي آذربايجان شرقي ، اردبيل ، آذربايجان غربي ، زنجان و قزوين را جزو آذربايجان بزرگ  مي دانند؛ و بر روي كتاب تاريخ آذربايجان براي كلاس هاي پنجم (چاپ چهارم ، 2002) دبستان چاپ و منتشر كرده اند. از اين سري كتاب ها براي سال هاي دبيرستان نيز براي تمام سال ها به شيوه ها و مطالب نادرست ديگر نيز چاپ كرده اند. در سراسر اين كتاب هاي تاريخ در دبيرستان ها، ايرانيان مهاجم قلمداد شده و به بسياري از شخصيت هاي ايراني اهانت شده است . در اين كتاب ها گفته شده است كه ايران و روسيه آذربايجان را دو قسمت كرده و هر كدام پاره اي از آن را بين خود تقسيم كرده اند. در جمهوري آذربايجان كودكان را از كلاس پنجم با تحريف تاريخ شست وشوي مغزي داده و تربيت مي كنند و تا هنگام ترك دبيرستان ذهن آن ها را در اين سمت و سو انباشته مي سازند كه آذري هاي جنوبي (منظور ايران ) زير سلطة فارس ها حقوقشان پايمال مي شود. وحدت دو آذربايجان در اين كتاب ها به شدت تقويت و تشويق مي شود.
كردها آذربايجان غربي ، كرمانشاه و كردستان و ايلام را جزو كردستان بزرگ  مي شمارند، افغان ها نيز هرات و مزار شريف و بلخ را قلمرو افغانان و سرزمين غيرايراني مي نامند، ما چه كرده ايم ؟
حملة عراق به ايران براي تشكيل حكومتي عرب در خوزستان نبايد فراموش شود. ذره ذره اين سرزمين بايستي چون مردمك چشم نگهداري و پاسداري شود و تمام اين توطئه ها با ابزارها و شيوه هاي مناسب پاسخ داده شود تا از تنبلي شير بيشه ، روبهان بر در خانه مان پارس نكنند. چرا ما حتي از چاپ يك نقشه تاريخي ايران بزرگ به زبان هاي مختلف پرهيز كرده ايم ؟ چيزي كه مي توانست پاسخگوي بسياري از اين كج فهمي ها و بي خردي ها باشد.
با اين فعاليت هاي مخربي كه صورت مي گيرد، كودكان و جواناني در كشورهاي پيرامون ما بزرگ مي شوند و نشو و نما مي كنند كه آيندة كشورشان را رقم خواهند زد. اگر با اين ذهنيات خطا پرورش يابند، در آينده همسايگاني پر تنش خواهيم داشت كه نسبت به ايران ادعاي ارضي خواهند داشت . براي تدوين استراتژي ملي خود، لازم است قبل از انسجام يافتن اين كج فهمي ها و به دنبال آن بروز تنش ها و اختلافات ، و به خطر افتادن وحدت ملي و تماميت ارضي ، مي توانيم در اين موضوع برنامه ريزي داشته باشيم . جمهوري اسلامي ايران در حال حاضر داراي ابزارهايي است كه مي تواند در اين زمينه به كار گيرد. شايد در آينده نتوانيم از اين ابزارها بهره گيريم . بهتر است از هم اكنون در اين زمينه بينديشيم .
با توجه به سال ها سيطرة طالبان بر افغانستان و ممنوعيت اجراي مراسم نوروز در اين كشور مصيبت زده ، چطور شد و چه فرهنگي بود كه پس از سقوط طالبان دوباره آداب و آيين ها و جشن هاي نوروزي از نو زنده كرد و اكنون با شكوهي بيشتر از پيش برگزار مي گردد؟ اين معجزه نوروز و عرفاني است كه در ذات آن نهفته است. بايد اين جوهره را كشف و از آن بهره جست. نوروز گوهرهاي نهفته بسيار دارد كه بايد آن را شناخت و از آن در ديپلماسي فرهنگي بهره گرفت.
نوروز در سال هاي اخير توجه بسياري از محققان در سراسر حوزه فرهنگ ايران را به خود معطوف كرده است. اين توجه از يك سو از نقشي كه نوروز در سياست ناسيوناليستي و استقلال يافتن كشورهاي تاجيكستان، آذربايجان و كشورهاي آسياي ميانه و تعارضات قومي در افغانستان دارد نشأت مي گيرد، و از سوي ديگر ناشي از جهاني شدن و اهميت يافتن آيين هاي قومي در فرايندهاي جهاني از جمله مهاجرت اقوام ايراني به غرب است. اما عليرغم گستردگي نسبي اين مطالعات، اغلب آن ها يا از منظر ادبي است و به ستايش نوروز و بهار اختصاص دارد، يا از منظر تاريخي است و به ريشه هاي تاريخي و اسطوره اي آن مي پردازد. برخي نيز مطالب سرگرمي، تجاري و تبليغي هستند كه اغلب در مطبوعات و رسانه ها منتشر مي شوند. تاكنون كمتر براي تبيين نوروز در بافت و ساختار جهان مدرن نظريه اي ارائه شده است، زيرا گفتمان نوروز پژوهي اساساً مبتني بر نگرشي تاريخي- ادبي و فولكلوريك است، نه انسان شناختي. از اين رو حتي مطالعات انسان شناختي اين حوزه نيز يا به همان بررسي هاي تاريخي محدود مي شود يا آن كه به گزارش هاي فولكلورشناختي در زمينه گردآوري آداب و رسوم نوروزي در مناطق مختلف، يا در لابه لاي متون ادبي و تاريخي اختصاص دارند.
نوروز يكي از عناصر فرهنگ ايراني است كه در چند دهه اخير توانسته است بيش از هر زماني در تاريخ گذشته به خارج از مرزهاي سرزمين ايران بزرگ يا سرزمين هاي حوزه فرهنگ ايراني - يعني آسياي مركزي، هند و كشورهاي شبه قاره - گسترش يابد. اين فرايند را مي توان فرايند جهاني شدن مجدد نوروز ناميد زيرا پيش از اين نيز در دوره اي از تاريخ نوروز گستره جهاني داشته است. اگرچه نوروز از جهاتي، جشني منطقه اي و سرزميني شناخته مي شود و بيش از هر چيز با نام سرزمين ايران پيوند خورده است؛ اما در واقعيت همواره گستره اي بيش از ايران داشته است. از اين منظر مي توان دو مرحله اساسي در تاريخ نوروز را از هم تفكيك كرد. نخست، دوره باستاني كه تقريباً در تمام جهان متداول بوده است. با رواج مسيحيت، ظهور اسلام و افول دين هاي ايراني ميترائيسم و زرتشت، گستره نوروز محدود مي شود. دوم، دوره اخير كه همگام با فرايندهاي جهاني شدن و مهاجرت اقوام ايراني از ايران، افغانستان، تاجيكستان و آسياي مركزي به كشورهاي غربي و سراسر جهان، مجدداً آيين هاي نوروز نيز در سراسر جهان توسط اين مهاجران برپا مي شود.
003900.jpg
گوناگوني ملل و اقوام برگزاركننده نوروز
اقوام ترك بعد از اقوام ايراني ازجمله مسلمانان اند كه نوروز را برپا مي دارند و در گسترش و زنده نگه داشتن آن كوشا بوده و هستند؛ به طوري كه برخي از ملل و اقوام ترك تا بدانجا پيش رفته اند كه نوروز را از منشأ تركي مي دانند. اگرچه نام و معني نوروز ايراني و فارسي خود گوياي منشأ ايراني است؛ ولي به هر جهت بايد اين موضوع را پاس بداريم كه اين عنصر وحدت بخش مي تواند ما را به هم نزديك كند.
يكي از سرزمين هاي نوروز از گسترة جهاني فرهنگ و ميراث نوروز بهاري ، كشور دوست ، برادر و همسايه جمهوري آذربايجان است . سرزميني كه موسيقي ايراني و دستگاه هاي آن از چهارگاه و سه گاه و همايون و بيات ترك و شور، در آن به جاودانگي رسيده است . شعر و ادبيات از نظامي ، حكيم گنجه و خاقاني آن، نابغة شيروان، و از فردوسي طوسي و ملاي رومي و حافظ شيرين سخن گرفته تا همين اواخر، و مذهب شيعه و هزاران واژه پارسي و تعداد زيادي نام هاي جغرافيايي ، برخي باورها، مثل ها، چيستان ها و آيين ها و چهره و قيافة ظاهر تا پندارهاي مردمان سخت كوش و صميمي آن، با ايرانيان پيوستگي عميق تاريخي و فرهنگي دارد. اكنون به مناسبت فرارسيدن نوروز باستاني 1385 و به منظور برقراري ارتباطات و نزديكي  بيشتر دو ملت برادر در سال هاي آينده اين آيين كهن، بايد مورد ملاحظه قرار گيرد.
تركمن ها پس از دستيابي به استقلال و در راستاي احياي آداب و سنن ملي خود، نوروز را يكي از جشن هاي ملي اعلام كردند. مطبوعات تركمنستان با اشاره به آمادگي مردم اين كشور براي برپايي اين جشن ملي نوشتند كه در تركمنستان ، جشن بهار برپا مي شود.
در قرقيزستان كه قريب به هفتاد سال حاكميت نظام كمونيستي شوروي سابق بر اين جمهوري اين عيد و مراسم مربوط به آن منسوخ و فراموش شده بود، از سال 1991 ميلادي كه قرقيزستان مانند ديگر جمهوري هاي شوروي ، به استقلال رسيد، اين مراسم هر سال باشكوه تر از سال هاي قبل برگزار مي شود.
تا سال 1991 نوروز در ازبكستان نيز به ويژه در مناطق روستايي به طور غير رسمي برگزار مي شد. هنگامي كه ازبكستان در سال 1991 استقلال خود را اعلام كرد، نوروز به عنوان يكي از اعياد ملي پذيرفته شد. پس از روز استقلال ، اين عيد با شور و شوق بيشتري نسبت به گذشته برگزار مي شود. در مناطق مختلف ازبكستان نام هايي همچون ييلباشي  و جيلباشي  به نوروز داده اند. دادن و گرفتن هديه ، ديدار خويشاوندان و همسايگان در كشور ازبكستان در زمان نوروز رسم است . نكته ديگر اين است كه همه چيزهاي زنده و طبيعت به نوروز سلام و خوشامد مي گويند.
از نظر مطالعات و تحقيقات نوروزي باشقيرستان يكي از جالب ترين جمهوري هاي روسيه است. جمهوري باشقيرستان، در تركيب فدراسيون روسيه و در بخش اروپايي آن در منطقه ولگا واقع شده است. منابع نوشتاري و گفته هاي افرادي كه در باشقيرستان از آن ها نظرخواهي شد نشان مي دهد كه نوروز را در آنجا جشن مي گرفته اند. اما امروزه هيچ جشن نوروزي كه بتوان آن را با جشن نوروز در ديگر جمهوري ها مقايسه كرد وجود ندارد.
علاوه بر باشقردستان، در جمهوري تاتارستان، به مركزيت قازان، نيز نوروز جشن گرفته مي شود. در سال 1780 در قازان كتابي به نام نوروزنامه به زبان تاتاري منتشر شده است. تاتارهاي مسلمان نوروز را با شكوه تمام جشن مي گيرند. دولت تركيه از چندي پيش توجهي خاص به نوروز معطوف مي دارد، و به برپايي كنفرانس ها و سمينارها و انتشار مقالات و كتاب ها دست مي زند. در سال 1991 ميلادي نوروز به عنوان عيد و روز مشترك دنياي ترك اعلام گرديد و دولت خاطرنشان ساخت كه نوروز را به عنوان عيد و تعطيل رسمي قبول خواهد كرد.
قلمروهاي ايراني تباران
بنا به نوشته اصل بيگم منظر شاه آوا ، از انديشمندان تاجيكي، براي نياكان تاجيك نوروز معناي پيروزمندي عدالت و آغاز زندگي جديد را داشت. آن ها اول بهار را كه ايام برابري شب و روز و هنگام احياي طبيعت و موسم كشت و كار بود جشن مي گرفتند. از نظر آن ها جشن نوروز نسبت به ديگر جشن ها اعتبار بيش تري داشت. مسلّم است كه نوروز يكي از جشن هاي ايرانيان بوده و رسم و سنت هاي خوبي را تجسم مي كند. در بدخشان هم كه يكي از بخش هاي ايران بوده عيد نوروز را به شكل گسترده اي برگزار مي كنند.
آغاز سال نو سنتي در ميان تاجيكان چين ، نوروز را روز شگون  نيز مي نامند. پيش از رسيدن روز شگون ، نخست خانه تكاني مي كنند و بر ديوارها نقاشي هاي نمادين و نشانه هاي خوشبختي مي كشند كه معناي آن ها، شكوفايي و از نو زاده شدن جهان هستي ، انسان ، حيوان و گياه است .
ساكنان موضع سوخ  نوروز عجم را عيدِ سرِسال  مي نامند. آن ها مانند اكثر مردم ايراني نژاد هفته پيش از آغاز نوروز آماده مي شوند. مردان بام و ديوارها را ترميم كرده ، زن ها در نوبت اول آتشدان  (اُجاق ) را با گِل ِ سرخ ، اندوده مي كنند. چون كه آتشدان تمثال زندگي است . كدبانوان بالين و بستر، لباس و پلاس را بيرون برآورده ، آفتاب مي دهند. خانه را تازه و تميز مي كنند. مردها با همياري يكديگر جويبارهاي ده را ترميم مي كند. سوخيان  ، سومنك (سمنو) را بي بي سومنك  مي گويند و زن ها با پاي طهارت به طبق پرگندم ، كه رويش با پارچه پوشيده شده است ، نزديك مي شوند و تا نيش زدن ِ آن ، هر روز يك پنجه آب مي پاشند.
در بخارا، آن سرزمين شريف و ايراني واقع در ازبكستان كنوني، و سرزمين پارسي زبان و ايراني تبار، در فاصله  سه كيلومتري شهرك كاگان استان بخارا، روستايي به نام زيرآباد واقع شده است. مردم اين روستا را ايرانيان و يا به تعبيري ديگر فارس ها يا فارسيان مي خوانند. مردم اين روستا رسوم فراواني دارند كه از سرزمين آبا و اجدادي شان به اين ديار كشانده اند. يكي از اين مراسم جشن نوروز است كه جايگاه ويژه اي در بين مردم دهستان دارد.
اما در افغانستان آن سرزمين آريايي و ايراني تبار، از هزاران سال پيش، روز اول سال و آغاز بهار را با برگزاري مراسم ويژه و توأم با سرور و شادماني جشن مي گرفتند، و سرور و شادماني در اين روز را به فال نيك گرفته و به بركت فيوضات آن، سالي را كه پيش رو داشتند، نيك بخت مي پنداشتند.
نوروز در افغانستان يا به عبارتي در بلخ و مركز آن مزارشريف هنوز به همان فر و شكوه پيشين برگزار مي شود.
پس از ترك ها اعراب بين النهرين نيز از ديگر اقوام غير ايراني هستند كه نوروز را بر پا مي دارند.
با توجه بر آنچه گذشت، آيين هاي نوروزي در قلمرو وسيعي كه معرفي شد، پابرجاست و گرامي داشته مي شود. اين قلمرو فرهنگي بر چندين منطقه همكاري هاي اقتصادي نيز انطباق دارد كه از آن جمله مي توان به سازمان كنفرانس اسلامي، سازمان همكاري شانگهاي، بخش وسيعي از اوراسيا و سازمان هاي مرتبط با آن، سازمان همكاري هاي اقتصادي(اكو) و مهم تر از همه قلمرو سه كشور همزبان ايران، افغانستان و تاجيكستان اشاره داشت. توانمندي هاي نهفته در جوهره نوروز براي جلب همكاري در چهارچوب ديپلماسي فرهنگي براي ايران به عنوان خاستگاه نوروز بيش از همه و بيشتر از گذشته فراهم است. برگزاري نشست ها و همايش هاي مربوط به فرهنگ نوروز، نظير آنچه در كميته ملي يونسكو در تهران در سال 1381 برگزار شد، مي تواند در بهره گيري از نوروز براي نزديك تركردن ملل منطقه و همگرايي ملل و اقوام حوزه نوروز ياري رسان باشد. برگزاري جشنواره هاي نوروزي و اشاعه فرهنگ نوروز از طريق تهيه فيلم هاي مستند تلويزيوني و نمايش آن از شبكه هاي ماهواره اي، به ويژه آداب و رسوم و آيينهاي زيباي آن در بين نواحي مختلف ايران و در ميان اقوام ايراني ازجمله فارس زبانان، آذري ها، بلوچ ها، كردها، تركمن ها، لرها، گيلك ها، مازني ها و طبري ها، خوزي ها و ديگر اقوام ايراني جاذبه هاي بسياري براي نشان دادن همبستگي بين اقوام ايراني و الگوي قابل تعميم و توسعه آن به ملل منطقه دارد. اكنون كه سازمان هاي فرهنگي و رسانه اي دولتي و خصوصي ايران توانايي پرداختن بدان را دارا هستند، به كمك وزارت امور خارجه و نهادهاي مرتبط با مسائل فرهنگي بايد در راستاي ديپلماسي فرهنگي و با توجه به استعدادهاي ملل و اقوام حوزه نوروز گام برداشته شود، و از اين عنصر فرهنگي، آييني و مذهبي و ديني براي گسترش نفوذ ايران و نشان دادن دوستي ملل ايران با ملل منطقه در همگرايي بهره گيرند.
ملل منطقه اكنون بيش از هر زمان ديگري به وحدت و همگرايي فرهنگي نياز دارند و براي دوري از نائره جنگ سردي ديگر، مي خواهند با يكديگر در ارتباط باشند و از فرصت هاي همگرايي بهره مند شوند.

گفت وگوي ويژه
گاه شمار هسته اي
سخت و پربار
پيچيدگي بحران
پيروزي هاي بزرگ
دشواري هاي كاخ سفيد
عقب گرد
عصر انتخابات
كاميابي القاعده
همچنان سياه
رونق اقتصادي
جنگ و صلح
مرد مقاومت
نخست وزير جوان
نامزد سياه و سفيد
اولين خانم رئيس
دبيركل هشتم
رفيق فرمانده بيمار است
ديكتاتور بدون ميراث
تركمن باشي مرد
امير ليبرال
مرد شماره يك حماس
بوته نقد
ادامه متن بالا
ادامه متن بالا
سياست خارجي
همكاري هاي مهم
جنگ بي پايان
خاورميانه
چندجانبه گرايي
بي حرمتي
چرخش 180 درجه اي
توسعه سياسي
آسيا
دولت مسؤول
اروپا
مثلث وايمار
جنگ سرد جديد
نقد يك جانبه گرايي
رهبر اپوزيسيون جهاني
تضاد منافع
بازيگر عمل گرا
دغدغه هاي خانم مركل
ترفند سياسي
آمريكاي شمالي
تعامل ذهن و عين
استراتژي بزرگ
اقتصاد بين الملل
ايده نوين
نمايه
همكاري شرقي
ديپلماسي فرهنگي
قدرت نامرئي
ديپلماسي ايراني
ديپلماسي عمومي
حاملان فرهنگ
تصوير سياه
آمريكاي گناهكار
كثرت در عين وحدت
جنگ نرم
نماد ايراني
|  گفت وگوي ويژه  |  سياست خارجي  |  خاورميانه  |  آسيا  |  اروپا  |  آمريكاي شمالي  |  اقتصاد بين الملل  |  نمايه  |
|  شناسنامه  |  همكاري شرقي  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |