شماره ۲۹ - چهارشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۳ - ۲۲ رجب ۱۴۲۵ - Sep 8, 2004
kheradnameh
مطلع وحي
001065.jpg
رضا بابايي
آسمان بود.
و «حرا»
و جبرئيل
و زمين مكه.
جهاني بود و گوشه غاري.
آن روز يا آن شب بر حرا چه گذشت؟ و جبرائيل چه سان از عهده عهد خويش برآمد؟اين راز بر ما پوشيده است و زبان ناطقه از گفتن آن گنگ. آن قدر مي دانيم كه سنگريزه هاي راه، مبارك بادش مي گفتند و تهنيت مي آوردند، و به خجستگي آن پيام، مژده ها مي دادند.
نه سنگريزه هاي كوه «ابوقبيس» و صحراي «نجد»، كه كهكشان هاي آن سوي افلاك نيز پاي كوبيدند و طرب آوردند.
محمد(ص) برگزيده اي ديگر از قبيله نور است و حُسن مطلعي است بر دامان غزل آفرينش. آخرين پيام آور است و اولين پيام. او اگرچه به سان «قافيه»، در آخر شعر نبوت مي نشيند، اما «بيت» رسالت به نام او بسته شده است و چونان برگ و بار بوستان، همه از بهر او پاي به فراخناي هستي گذاشته اند.
اول بيت ار چه به نام تو بست
نام تو چون قافيه آخر نشست(۱)
او خود نيز مي فرمود: «نحن الاخرونَ السابقون؛ يعني ما آخرين هستيم كه بر همگان پيشيم».
«بعثت»، براي همه زمين خوردگان تاريخ، و براي همه آناني كه از زهدان مادر، به زندانِ تار هستي پاي گذاشته اند، مژده رهايي است و آواز رحيل. خجسته بنايي است كه بر ويرانه شهر آدم عمارت شد و سر به فلك مي سايد.
بعثت، حلقه پيوستگي آدم با پروردگار خويش است.
بعثت در نخستين رجب از نخستين سالِ رسالت، پايان انتظاري بود كه فرشتگان براي پيدا كردن توجيهي براي سجده خود بر انسان مي كشيدند.
***
جبرئيل، آسمان را لختي رها كرد و به آسماني ديگر درآمد؛ آسماني كه يك ستاره بيش نداشت و همه ستارگان در برابر فروغ آن، تاريك و بي منظر بودند. او يك ستاره در آسمان حرا بود، اما همه نورها از شعاع آن، جمال مي گرفتند.
تا ابد اي دل ار ثنا گفتي
همه گفتي چو مصطفي گفتي
اين همان «صد» است كه چون آيد، همه در ذيل آويند و نام «او» نام «جمله انبيا» است.
چون كه صد آيد نود هم پيش ماست
نام احمد نام جمله انبياست
جبرئيل، لختي از دوستان آسماني خود جدا مي شود و از آن كهنه آسمان به عرشي ديگر و دوستي والاتر راه مي يابد. او پيامي دارد و رسالتي. پايانِ رسالت او آغاز رسالت دوستش در زمين است. او را در گوشه غاري، تنها و خلوت گزيده، مي بيند. شهر و غوغايِ آن را به مردم واگذارده و از تماشا به خلوت پرداخته است.
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است؟
چون كوي يار هست به صحرا چه حاجت است؟
فرشته وحي، به فرمان خدايِ عرش، پاي در حريم او مي نهد و به حضورش، بار مي يابد. پيش از اين، درگاه را زينت داده بود و اينك به رخصتِ الهي از درگاه به بارگاه، راه يافته است. نرم نَرْمك به خلوت گزيده حرا، ستاره اقبال آدمي و بخت بلند انسانيت نزديك مي شود. هرچه از فرزند آدم، ديده و شنيده بود، همه را به جمال دلرباي اين خلف صالح، از ياد مي بَرَدو همه زشتي هاي آدميزادگان در نظرش گم مي شوند؛ چه، او به محضر آدميزادي پري رو و فرشته خو پاي نهاده است و در چنين بزمي سزاوار آن بوده كه جز نيكي و نيك سيرتي را به دل و جانِ خود راه ندهد.
جبرئيل نرم نرمك خود را در فضايي آسمان گون مي بيند. گويا به آسمان آسمان ها راه جسته است و به گرد خورشيدِ منظومه هستي مي گردد.خود را مي نماياند، دريادلي مي كند و به خواندن پيام حق همت مي گمارد.
خلوت گزيده حرا در مي يابد كه امشب در سرايِ وصال،يعني غار حرا، تنها نيست و مهماني ارزنده دارد كه حامل پيامي شگرف و سِتُرگ است. از دوست به غير نمي پردازد و به رازونياز خود دل مي سپارد. اما ميهمان آن شب حرا سكوت دل انگيز كوه را در دل شب مي شكند و محمد(ص) را به «خواندن» مي خواند. يتيم مكه، شوي خديجه و امين حجاز، سر، فراز مي آورد و جبريل را باز مي شناسند. نشان آنكه محمد (ص) جبريل را شناخت آن بود كه از وي درباره صدا پرسش نمي كند، كه از دعوت او شگفتي مي نمايد.
جبريل، حبيب يزدان را به «خواندن» دعوت مي كند و محبوب حق، خواندن را نمي آرد: «چگونه بخوانم كه خواندن نمي دانم». جبريل مي گويد: «بخوان كه تو از هيچ آرايه و هنري، عاري نيستي و خواندن هنر بني بشر است. بخوان به نام پروردگارت. بخوان به نام پروردگاري كه آفرينش به اشارت اوست و انسان را از خون بسته آفريد. بخوان و بدان كه خداي تو تا جدار ملك كرامت است؛ بلند پروردگاري كه قلم را به پايمردي آموزش درآورد و آدمي را آن چه نمي دانست، آموخت.»
و محمد(ص) انگار به مكتب نرفته و درس نا خوانده، فرمان حق را لبيك مي گويد و به خواندن آغاز مي كند. و با اين چنين خواندن و نوشتن، لوح و قلم و كتاب و دانش، به عزِّوشرف بار مي يابندوراهي به سوي آسمان ها مي جويند.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
***
براي انس گرفتگان با معنا و دل بريدگانِ از دنيا، هيچ حادثه اي دل انگيزتر از باريدنِ باران و مبعوث شدن رسولان نيست. هرگاه كه به پروازهاي روحي و پيوندهاي معنويِ پيامبران با خداي مهربان و راز گفتن او در گوشِ جانِ ايشان انديشه مي كنيم و به آن مستي ها و بي خود شدن ها كه جان رسولان را عطرآگين مي كند و آن نوازش ها كه از دست لطيفِ حق، بر سروجان آنان فرود مي آيد، دورادور، نظر مي افكنيم، غِبطِه اي نمكين و سرودي شيرين را در كامِ خود درمي يابيم.
باران، آشكارترين نماد پيوستگيِ آسمان با زمين و افلاك با خاك است. باران، توانمند ترين نيرويي است كه ريزشِ وحي و رحمت حق را در دل  هاي رسولان تداعي مي كند. آنان به خطاب الهي مخصوص بودند و لِذتِ تخصيص خطاب، مستي ها به جان ايشان ريخته است، آن گونه شكري كه ار صد خُمِ شراب نيز برنمي آيد:
لذت تخصيص تو وقت خطاب
آن كند كو نايد از صد خُم شراب
كدام حادثه اي از اين عظيم تر و دلرباتر كه خداوند در اين عالم، جلوه اي مهر آميز كند؟ و پاره هايي از رحمت و هدايت خود را در كسوت رسالت و بعثت به سوي آدميان سرازير گرداند؟
بعثت، نشانه مهرورزي خداي با خاكيان است و تكرار رحمت هاي بي انتهاي او با اهل زمين. نه، ما بر ايشان منّت داريم كه حلقه ايمان را به گوش خود كرده ايم، كه آنان بر ما منت گذارده اند و دعوتِ خود را بر ما آشكار كرده اند: «بر تو اي پيامبر! منّت مي گذارند كه اسلام را برگزيده اند، بگو بر من منت نيست. خدا بر شما منّت مي نهد كه شما را به ايمان راهبري كرده است».
ارسال رسولان و اقبال آدميان به ايشان، ظهوري از دعا و اجابت است كه هردو از خداست. هم او دعا مي كند و ما را مي خواند و هم او دعاي خود را اجابت مي كند؛ يعني ما را چنان آفريد كه دلبرده بانگ انبيا شويم و بدان پاسخ مثبت دهيم. پس:
هم دعا از تو، اجابت هم ز تو
ايمني از تو مهابت هم از تو
به ياد كرد قرآن، ما همه دشمن يكديگر بوديم و به مدد نعمت خداوند، برادراني مهربان گشتيم. بر لبه پرتگاه آتش بوديم و خداوند به پايمردي پيامبر ما را نجات بخشيد. جهنم عداوت و كينه توزي را خداي بزرگ، به يمن بعثت پيامبر(ص)، از ميان ما برداشت، و انس و نيك خلقي را جايگزين آن ساخت: «فاذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فألَّف بين قلوبكم و اصبحتم بنعمته اخوانا».
عطوفت پيامبر خاتم به هيچ حدّومرزي پايان نمي يابد و به دنيايي و سرايي ختم نمي شد. پيامبر رحمت، با خود رحمت و رأفت آورد و ارمغان او از سفر بعثت، اتحاد و همدلي فرزند آدم بود. اما برگي ديگر نيز از كتاب زرين نبوت باقي است كه در روز جزا ورق مي خورد و خوانده مي شود، و آن آيت «شفاعت» اوست؛ در حق سزاواران به شفاعت. ره آورد بعثت و ارمغان حرا، به اين جهان ختم نمي شود و با بيداردلانِ خداباور، تا قلب بهشت و سراي خُلد همراه است. برانگيختني چنين، ره آوردي چنان نيز با خود دارد و ما سخت بدان ارمغان چشم داريم.
گزاره اي دلنشين از يكي از مصنّفان قرن دهم برمي خوانيم تا شوروشعفِ ما همپاي معرفت و دانش  ما به مقام رسالت، افزون گردد. اين حكايت را كمال الدين حسين كاشفي بيهقي سبزواري، صاحب اثر مشهور «روضه  الشهدا» در كتابي به نام «الرساله العلّيه» آورده است:
«روزي حضرت شاه ولايت، اميرمؤمنان علي(ع) در مسجد كوفه بر سر منبر فرمود كه: اي اهل عراق! اميدوارترين آيتي كه در قرآن است، به نزديك شما كدام است؟ گفتند: اين آيت: «اي پيامبر! به آن گروه از بندگان من كه بر نفس خود ظلم كردند، بگو كه هرگز از رحمت خداوند نوميد نگردند كه او همانا بخشاينده گناهان است. او آمرزنده و مهربان است».
حضرت امير فرمود كه به نزديك ما، كه اهل حجازيم، اميد بدين آيت بيشتر است كه خداي فرمود: «به زودي پروردگار تو، آن مايه رحمت به تو عنايت خواهد كرد كه تو  را راضي گرداند»؛ چه، حضرت عزّت بر پيغمبر خود وعده شفاعت داده به شرط خشنودي؛ و كرم عميم محمدي اقتضاي آن مي كند كه خشنود نشود مگر وقتي كه همه امت او از بركات دوزخ خلاصي يابند وبه درجات بهشت رسند».
چه غم ديوار امت را كه دارد چون تو پشتيبان؟
چه باك از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتيبان؟
***
اينك، حرا به طور موسي و كعبه ابراهيم فخر مي فروشد.
محمد(ص)، كه موحدي خاموش برفراز كوه شده بود، اينك به بت شكني فرود مي آيد.
ستارگان براي ديدار وي، كه استوار به سوي خلايق باز مي گشت، زمين را قبله خود كرده بودند. اما محمد(ص) از فراز كوه، راهيِ  سرايِ خويش شده است. كنار همسر بي مانندش، خديجه، به تأمل فرو رفته است.
سنگيني وحي، جان محمد(ص) را آماج خود ساخته واو خود را به گليمي ساده مي سپارد. خديجه كه همواره به شوي خود، به احترام و حشمت مي نگريست، به اصالت و صلابت پيام او ايمان مي آورد و بدين سان، محمد(ص) اولين سنگ  بناي كاخ عظيم خود را در برابر چشم مي بيند.
راهي ناهموار در پيش است و مي بايست پيمود. جهان از تاريكي و نامردي آكنده است و سيلي بنيان برافكن مي بايست تا اين همه خس وخاشاك را با خود تا درياي عدم برد. بعثت، باران رحمتي است كه سيل هيبت زايِ شرك سوز را باعث شد.
***
اكنون ماييم و ميراث عزيزي كه در تاروپود آن گليم خانه خديجه تنيده است.
ماييم و نعره هايي كه از آسمان به زمين مي ريزد.
آيا زمزمه اي از آن همه ترانه هاي شورانگيز را مي شنويم:
پنبه وسواس بيرون كن زگوش
تا به گوشت آيد از گردونْ خروش
گوارا باد اين تحفه آسماني، زمينيان را.
خجسته باد اين نفحه رحماني، خواب آلودگانِ شيطان زده را.
مبارك باد آخرين پيام خدا، ديروز و امروز و فردا را.

گفت وگو با دكترعلي لاريجاني (بخش پاياني)
هنر و رسانه
001062.jpg

وقتي مي توانم هويتم را نگه دارم كه امروزي هم باشم؛ بومي و ايراني باشم
و به مسايل مسلكي خودم توجه بكنم و به عبارت ديگر، ايدئولوژيك باشم.
سر خودمان كلاه نگذاريم كه در مقام گفت وگو هستيم.
كسي در مقام گفت وگو است كه محصول فكري همتراز داشته باشد.
الان دوره اي است كه بايد با جديت و با سرمايه گذاري زياد، آثار هنري توليد كنيم؛ يعني اگر در قلمرو اينترنت كار مي كنيد،
بايد آن قدر سايت هاي ديني و علمي و اسلامي داشته باشيد كه رغبت به گفت وگو ايجاد شود.
تساهل در عرفان اسلامي يعني چه؟
مسلك عرفان اسلامي ضوابطي دارد و كاملاً منطبق بر شريعت است.
مثل عرفان بودايي يا هندو نيست. تساهل در اين جا يعني چه؟
يعني اين كه من از بعضي مسايل شريعت مي گذرم؟
چنين چيزي در ميان عرفاي ما نيست، مگر اين كه از جَِهَلهء صوفيه باشند.

* بحث درباره «توسعه و راديو و تلويزيون»در مقياس وسيع تري نيز مي تواند مطرح شود، و آن توسعه فرهنگ، قوميت و يا هويت ماست كه در قالب رسانه اتفاق مي افتد. اين بحث هنگامي مطرح مي شود كه «جهاني شدن» به مفهومي رايج تبديل شده است. اگر اين قدر صحبت از جهاني شدن نبود، نمي توانستيد از اين معناي توسعه سخن بگوييد. زماني صحبت از «صدور انقلاب» بود. صدور انقلاب در آن زمان، ابزارهاي ويژه خود را داشت. اما صدور انقلاب در زمان حاضر به اين است كه ما در روند جهاني شدن سهيم باشيم و هر چه سهم ما در اين روند بيشتر باشد، در اين آرمان خود موفق تر بوده ايم.
بله فعاليت در قالب رسانه ها نوعي تأييد جهاني شدن است، اما ميان قصد ما براي معرفي افكارمان و جهاني شدن هيچ التزامي نمي بينم. اگر جهاني شدن به اين معنا باشد كه برخي كشورها، از نظر علم و فرهنگ، سردمدار باشند و كشورهاي پيرامون، رعاياي آنها محسوب شوند، نامطلوب است. تنازع كشورها در بُعد اقتصادي طبيعي است و هر چه قانونمندتر باشد بهتر است، اما بنا نيست كه عده اي اهدافشان را به ديگران تحميل يا ديكته كنند.
مشكل جهاني شدن اين است كه بعضي كشورهاي پيشرفته مدّعي مي شوند كه ما تصميم گيرنده و اصل هستيم و High tecnology بايد در اختيار ما باشد، شما هم مقداري كمپوت و دمپايي و آب معدني بسازيد؛ ضمناً لازم نيست گندم داشته باشيد، چون ما در آمريكا گندم را ارزان توليد مي كنيم، اما اگر خواستيد مي توانيد پسته بكاريد.
اگر اين طور نسخه بپيچند، معنايش اين است كه شما را تحقير مي كنند. علت اين كه در مقابل به دست آوردن تكنولوژي هسته اي توسط ما مقاومت مي كنند همين است؛ يعني بنا بوده است كه ما در حدّ رب گوجه و كولرآبي توقف كنيم. اين ها عوارض نامطلوب جهاني شدن است كه پذيرفتني نيستند. اما از پذيرش ارتباطات اقتصادي، سياسي و فرهنگي ناگزيريم كه البته غير از جهاني كردن و جهاني شدن است. اين اندازه را بايد بپذيريم كه از مقضيات زمان ما است و باعث تسهيل ارتباطات ميان مردم مي شود و ما هم بايد از اين ظرفيت استفاده كنيم. مثلاً بايد بپذيريم كه در زندگي جديد با شبكه جهاني اينترنت سر و كار داريم و بنابراين بايد به گونه ايجابي با اين قضيه برخورد كنيم، نه دفعي.
حرف من اين است كه در موضوع توسعه رسانه اي، استراتژي كشور بايد اين باشد كه رسانه به قدرت، فكر انقلابي و به جايگاه ايران در منطقه و جهان گسترش بدهد. ما مي بايست فرهنگ رسانه اي را متناسب با اين پايه طراحي مي كرديم. اين كار تا به حال انجام نشده است و ما از اين نقطه آسيب ديده ايم. همين شبكه «العالم»به صورت نيم بند و به زور راه انداخته شد؛ چرا؟ چون سرمايه گذاري درستي در آن نشد. براي راه اندازي شبكه «الجزيره» سيصد ميليون دلار هزينه شد، اما «العالم»با دو ميليون دلار راه اندازي شد. ولي همين العالم در ماجراي اشغال عراق، نفوذ و تأثير خود را كاملاً نشان داد. پس رسانه، قدرت مي آورد.
من فكر مي كنم بايد از اين ديدگاه به رسانه نگاه كرد تا هم بتوان از تكنولوژي جديد رسانه اي بهره برد و هم سيطره وسيع تري داشت. تلويزيون توانمنديِ خوبي دارد و خوب هم عمل مي كند، ولي بدون نقص نيست. اصولاً كارگسترده كردن، نقص هم دارد. يكي از نزاع هايي كه من با بعضي داشتم برسر اين موضوع بود كه اين ها فكر مي كردند اگر كار گسترده اي در حال انجام شدن است، همه بخش هاي آن بايد درست باشد. اين نمي شود. در دانشگاه هم اگر برنامه ريزي و تدريس خوبي داشته باشيد، در هرحال عدهّ اي موفق نيستند و مردود مي شوند. نبايد مطلق گرايي كرد و مثلاً نبايد گفت بخشي از فلان سريالي كه فلان هنرمند ساخته است مشكل دارد، پس چرا، اجازه ساخت و پخش داديد؟ اين جا كارخانه چيت سازي كه نيست. اين جا هر اثري نوع خاص خودش است.
گاهي نسخه هاي عجيب و غريبي پيچيده مي شود؛ مثلاً مي گويند بعضي از نمادهاي ديني را حتماً در همه سريال ها به كار ببريد. من مخالف اين هستم؛ چون بعضي وقت ها به ضد ارزش تبديل مي شود . گاهي اگر يك نماد ديني را بد مصرف كنيد، به دين لطمه  زده ايد. در اين جا عقلانيت لازم است و بايد با دقت و حوصله عمل كرد. در عين حال، وقتي مجموعه را در نظر مي آورم، مي بينيم كارهاي خوبي توليد شده است؛ مثلاً توليد انيميشن  ما تقريباً در حد صفر بود، اما حالا سالانه چهارهزار دقيقه انيميشن توليد مي شود. انيميشن موضوعي است كه مي توانيم در آن سرمايه گذاري كنيم. الان شركت هايي به وجود آمده كه انيميشن هايي توليد مي كنند كه در سطح بين المللي رقابت مي كنند.
انيميشن زيباي «خدا لك لك ها را دوست دارد»نمونه موفقي است. اگر به اين شركت هاي خصوصي كمك شود، در طول دوسال ده هزار دقيقه انيميشن توليد خواهند كرد.
001059.jpg

* حالت هِرَمي در روابط متقابل در جهاني شدن، جواب گو نيست و اين پذيرفتني نيست كه يك هويت بخواهد خودش را تحميل كند. آنتوني گيدنز اين را «جهاني شدن وجودي» مي نامد كه در آن صورت هويت ما در معرض جهاني شدن قرار مي گيرد. اما بحث گفت وگو، بحث ديگري است. اين گفت وگو در قلمرو فرهنگ ها، بدون ميل ما، در حال اتفاق افتادن است.
در اين گفت وگو چه چيزي دارد رخ مي دهد؟ گفت وگو يعني دو طرف، كه درحد هم هستند، با هم ديالوگ سازنده كنند، ولي اين جا يك  بخش توليد انبوه دارد و به بخش ديگر فشار مي آورد؟ يك طرف فرياد مي زند و طرف ديگر نجوا مي كند و اصلاً از حال مي رود. گفت وگو وقتي است كه هر دو طرف تأثير بگيرند و تأثير بگذارند و نسبت به هم در حالت تعادل باشند. اما گويا امروز بنا نيست چنين كاري انجام بدهند؛ يعني پشت صحنه اين است كه طرف قوي، محصولات فرهنگي را با صورتي زيبا درست كند و آن را در حجم انبوه به بازار بريزد و بقيه مجبور باشند استفاده كنند. در آمريكا سالانه حدودهشتصد تا هزار فيلم سينمايي توليد مي شود. حالا اگر كشور امارات، كه يك فيلم سينمايي هم در سال نمي سازد، مي تواند بگويد من گفت وگو مي كنم؟ چه گفت وگويي؟
ما اصرار مي كرديم كه بايد در توليد محصولات هنري به توليد انبوه توجه بكنيم. نمي توانيد در مقابل يك موج بايستيد و كار فاخر دانه اي انجام دهيد. در اين صورت داريد خودتان را تلف مي كنيد. شما بايد حجمي انبوه و كلان را توليد كنيد. در اين حجم انبوه، موارد فاخر هم پيش مي آيد. اول بايد جلوي آن هجوم يك سيل بند بزنيد تا فرصت رويش چند جوانه باشد. در تمام اروپا سالانه هشتصد فيلم ساخته مي شود. هند هم هشتصد فيلم در سال مي سازد. هند مي تواند بگويد من گفت وگو مي كنم. من كاري به سطح كيفي فيلم هايش ندارم، ولي به هر حال توليد دارد. نمي توانيد بگوييد كشوري كه توليدش اندك است گفت وگو مي كند.
سر خودمان كلاه نگذاريم كه در مقام گفت وگو هستيم. كسي در مقام گفت وگو است كه محصول فكري همتراز داشته باشد. من مي گويم الان دوره اي است كه بايد با جديت و با سرمايه گذاري زياد، آثار هنري توليد كنيم؛ يعني اگر در قلمرو اينترنت كار مي كنيد، بايد آن قدر سايت هاي ديني و علمي و اسلامي داشته باشيد كه رغبت به گفت وگو ايجاد شود. اما اگر بدانند شما، در مقابل يك ميليون قطعه كاري آنها، دو قطعه داريد اصلاً گفت وگو معنايي نخواهد داشت و خواهندگفت: مي خواهي بنشين، مي خواهي برو. در اين صورت مجبوريم برسر سفره ديگران بنشينيم.
* آيا واقعاً فقط كساني كه حرف دارند و مقتدرند، مي نشينند و با هم حرف مي زنند؟ اين طور نيست. مسأله اين است كه شما در گفت وگو بايد «خود»تان باشيد و در آن «خود» تقوّم يافته باشيد، نه اين كه قدرت مساوي و يا توليد انبوه فرهنگي داشته باشيد.
اين زماني عملي است كه شما ممحضّ و كاركشته بشويد. من الان عرصه هاي زيادي نمي بينم كه شما در آن بتوانيد زياد جاي گفت وگو داشته باشيد؛ اگرچه از نظر ماده المواد قوي هستيم، ولي اين بايد به زبان امروز در بيايد. نتيجه گفت وگو اين است كه يك طرف تأثير مي گذارد و طرف ديگر هم تأثير مي پذيرد.
* نه اين گفت وگو نيست. گفت وگو يعني اين كه من مي خواهم هويتم را تكامل ببخشم. اما اگر هويتم غربي بشود ديگر «من» نيستم و در اين جا گفت وگو اتفاق نيفتاده است، بلكه «آن جايي» شده ام و كاملاً تأثير گرفته ام. وقتي هويتي مشخصي و معني دار داشته باشم، اين حالت پيش نخواهد آمد. اين كه مي گويند در دوران گذار، «بحران هويت» پيش مي آيد، در فرض نبود همان «خود»و هويت هاي فرديِ تقوّم يافته است.
درست است، اما اين هويت را چگونه مي توانم نگه دارم؟ وقتي مي توانم هويتم را نگه دارم كه امروزي هم باشم؛ بومي و ايراني باشم و به مسايل مسلكي خودم توجه بكنم و به عبارت ديگر، ايدئولوژيك باشم. خيلي خوب، من سؤال مي كنم كه من چه طور مي توانم، در اين شرايط، همه را با هم جمع كنم؟ شما مي گوييد كه من سفت به اين ها بچسبم و سپس گفت وگو كنم. اما من مي گويم براي اين كه به اين جا برسم بايد توليد انبوه فرهنگي داشته باشم. شما با فرد طرف نيستيد.
* سخن شما بر سَرِ هويت بود و اين كه ايراني، مسلمان و شيعه بودن، مجموعه اي از فاكتورهاي اين جايي است. شما وقتي مي توانيد اين فاكتورها را نگه داريد كه از تجربه جهاني استفاده كنيد؛ يعني اگر من از تجربه جهاني استفاده نكنم، شيعه بودنم آسيب مي بيند. اگر قرار باشد من به اين شيعه بودن سفت بچسبم و به آن تعصب بورزم همين مي شود كه بعد از يك مدت..
ما بايد به شيعه گري تعصب داشته باشيم، اما اين تعصب ....
* نه، ما بايد به آن معتقد باشيم. ما بايد باور داشته باشيم و اين باور را توسعه دهيم. دالايي لاما وقتي در آمريكا سخنراني مي كند مي گويد
كه من نيامده ام به شما بگويم بودايي بشويد؛ آمده ام بگويم انسان هاي خوبي باشيد. اتفاقاً او به اين وسيله پيامش را جهاني مي كند، اين همان توسعه است كه شما مي گوييد.پس راه كار توسعه انبوه همين گفت گو است. گفت وگو در چنين حالتي اتفاق مي افتد. اما وقتي من از تجربه مفيد طرف مقابل استفاده نكنم، گفت وگوي وجودي كرده ام.
وقتي شما از تجربه جهاني استفاده مي كنيد، خودتان را بارور مي كنيد، اما گفت وگو دو طرف دارد؛ يعني شما بايد چيزي بدهي؛ پس من بايد محصول انبوه داشته باشم. شما در گفت وگو بايد حتماً چيزي بگيريد؛ چيزي كه مطلوب شما است چگونه شكل مي گيرد؟ به اين صورت كه با حجم توليد او مواجهه مي شويد و از آن استفاده مي كنيد.
* شما مي گوييد كه گفت وگو بايد در عرصه هايي صورت بگيرد كه به يك حوزه فرهنگي تبديل شده باشد. فقه يك حوزه فرهنگي به شمار مي رود، ولي مي گويند كه در فقه گفت وگو امكان ندارد؛ چون پايه فقه برنوعي از ايدئولوژي بنا شده است. اما در عرفان و فلسفه امكان گفت وگو وجود دارد؛ چون آن تسامحي كه در عرفان هست، در فقه وجود نيست.
وقتي مي گوييد فقه، ما شيعه را مبنا قرار مي دهيم كه عقلانيت در آن ركن است، درست مثل بقيه نظام هايي كه عقلانيت از اكسيوم هاي آنها است. ثانياً شما در حوزه فقه و حقوق مي توانيد به خوبي گفت وگو كنيد. شما زمينه هاي بارور بسياري داريد كه با نظام هاي حقوقي ديگر قابل مقايسه هستند. البته در بعضي زمينه ها شما كاوش نكرده ايد؛ مثلاً در زمينه حقوق درياها، اما پايه هاي فكري حقوق مدني يا كيفري كاملاً قابل گفت وگو است و تصلّبي ندارد؛ چون مبناي تشييع عقلانيت است.
اما تسامح و تساهل در حوزه فلسفه و عرفان را من نمي دانم چه معنايي دارد. ما براساس اصول عقلاني پيش مي رويم و هيچ تسامحي هم در اين زمينه نداريم. اگر كسي بگويد من افلاطون زمان هستم اما حرفي خلاف عقل بزند از او نمي پذيريم، اما زبان گفت وگو داريم؛ چون فلسفه ما ريشه در يونان دارد. درست است كه بارور شده است و حرف هاي جديد در آن هست، ولي خواستگاهش يونان و فلسفه افلاطون و ارسطو است. در فرهنگ هم همين طور است چون زبان نزديك تري دارد. تصور كنيد كه ما مثلاً در فلسفه تحليلي زبان يا مثلاً فلسفه آمپريسم چه اشتراكي با آنها داريم؟ فقها و حقوق دانان ما در خيلي جاها همزباني دارند. درست است كه ريشه فقه، وحياني و ريشه حقوق، مفاهيم عمومي و عرفي است، ولي به هر حال خيلي چيزهايش با همديگر نزديك اند. اما در بعضي زمينه هاي فلسفي ميان ما و ديگران اصلاً همخواني وجود ندارد، و بنابراين تساهلي هم در ميان نيست.
واقعاً ما الان در حوزه فلسفه چه قدر گفت وگو داريم؟ به نظرم همان بلايي كه در ساير عرصه ها به آن دچاريم، در حوزه فلسفه هم هست؛ يعني ميزان ورودي ما از فلسفه غرب زياد است، اما خروجي نداريم. شما چند فيلسوف در فرنگ داريد كه آراء ملاصدرا را بدانند؟ در عوض در اين جا افرادي داريم كه با كانت آشنا هستند؛ چرا كه آنها بسته بندي، قالب ريزي و توليد زياد داشته اند. شما توليد خود را به زبان آنها منتقل نمي كنيد. جايي هم كه توليد داريد، نمي توانيد آن را خوب ارائه كنيد؛ يعني قالبي را كه آنها بفهمند، ارائه نمي دهيد، پس گفت وگو اتفاق نمي افتد
* اين همان نكته اي است كه به آن اشاره شد؛ يعني از شيوه جهاني استفاده نكردن؛ مثلاً ملاصدرا ميراث فلسفي ماست، ولي اگر بخواهيم او را معرفي كنيم، بايد زبان جهان امروز را ياد بگيريم. منظور از ياد گرفتن زبان جهاني، اين نيست كه انگليسي ياد بگيريم بلكه اين است كه از فلسفه غرب به خوبي آگاه بشويم تا بتوانيم ملاصدرا را معرفي كنيم.
اين ها بحث ابزارها است و بايد هم چنين چيزي باشد، اما من مي گويم اين تعاملي كه در حوزه فلسفه رخ داده و شما اسمش را مي گذاريد گفت وگو، مفهومش چيست؟ چه گفت وگويي؟ چرا اسمش را مي گذاريد گفت وگو؟ اين جا گفت وگويي حاصل نشده است؛ شما در واقع از فلسفه غرب استفاده كرده ايد.
*بالاخره شما تساهل عرفا، در مقايسه با فقها، را قبول داريد؟
نه، قبول ندارم و در اين باره توضيح مي دهم. پس در حوزه فلسفه، به اين دليل كه خاستگاه فلسفه، غرب است، شما فقط استفاده كننده خواهيد بود. اما در اين جا شيوه استفاده مطرح است. براي استفاده از آن ميراث لازم نيست تغييرات ماهوي ايجاد بشود. البته اين طور هم نيست كه خيال كنيم با يك مترجم، كار تمام خواهد شد. روش و تتبع هم مهم است.
* ما بايد به فضاي فكري جهاني برسيم تا اين اتفاق بيافتد.
فضاي فكري جهاني يعني چه؟ چرا شما به اين واژه ها اين قدر علاقه منديد؟ متدولوژي ارتباط علمي با جهان مهم است؛ مثلاً در غرب كار علمي نو را به صورت paper ارائه مي كنند؛ چيزي كه در اين جا باب نيست، البته در حوزه علميه قم شروع شده است. گفت وگو يعني همين. اين روش هاست كه باب گفت وگو را باز مي كند. شما بايد داده خودتان را، بر اساس روش درست، ارائه بدهيد تا از آن استفاده كنند. اگر همين روش در فقه عملي شود، باب گفت وگو باز مي شود. مسأله اين است كه اين روش ها از امتحان سربلند بيرون آمدن است. خيلي از دانشگاه ها، مثل آكسفورد، دپارتمان هايي دارند كه موضوع كارشان همين علوم ديني حوزوي است. اگر اين ها چيزهاي بي ارزشي بودند كه آكسفورد دپارتمان برايش درست نمي كرد. چرا در تركمنستان چنين كاري نمي كنند؟ چون در آن جا از اين روش هاي مطلوب خبري نيست. مثلاً در همين دانشگاه آكسفورد فصلنامه اي در موضوع «ابن عربي» منتشر مي شودو يا در موضوع حقوق اسلامي، تزهاي دكتراي بسياري ارائه مي شود.
اما تساهل در عرفان اسلامي يعني چه؟ مسلك عرفان اسلامي ضوابطي دارد و مثل جهله صوفيه نيست، بلكه كاملاً منطبق بر شريعت است و تفكر عرفاني در قالب فكر ديني است و شكل و معنا دارد. مثل عرفان بودايي يا هندو نيست. تساهل در اين جا يعني چه؟ يعني اين كه من از بعضي مسايل شريعت مي گذرم؟ چنين چيزي در ميان عرفاي ما نيست، مگر اين كه از جهله صوفيه باشند.
در عرفان اسلامي بحث اين است كه انسان با ارتباط با مبدأ كمال، تعالي نفساني پيدا بكند. اين تجربيات ديني را بعضي عرفان هاي ديگر، به گونه ديگري، داشته اند، ولي اين با تجربه عرفاني ما متفاوت است؛ چرا؟ درست است كه سالك نفس قوي پيدا مي كند، ولي اين كار در اكثر عرفان ها مثل عرفان سرخپوستي، بودايي و هندويي با رياضت هاي بدني به دست مي آيد. درست مثل اين كه ما به جسممان برسيم و فربه شويم. نفس هم همين طور است. آنها رياضت مي كشند و در نهايت مثلاً يك جوكي هندي مي تواند قطاري را متوقف كند. اين كار براي  آنها مهم است. اما براي عارفي مثل آقا سيد علي قاضي مهم نيست؛ چون او معتقد است كه شما هيچ همتي جز اين كه فناء في الله بشويد نداريد. در مرحله فعلي عالم «كژ» است و شما با سلوك، به عالم مكاشفات مي رسيد. در اين مسير، اگر به مقصد اعلي توجه نكنيد، باز هم سرگرميد. بايد بي توجه باشيد مگر به يك چيز. در بعضي از عرفان هاي امروزي هم ممكن است اين يكتاگرايي وجود داشته باشد. وحدت گرايي در حرف افلاطون و ارسطو همان محرك غير متحرك است. اما شما اين ها را با هم مقايسه نكنيد؛ چون عرفان اسلامي واقعاً فكر توحيدي ناب دارد. تساهلي در ميان نيست. اتفاقاً تصلب هست. اين عرفان مي گويد تو بايد همه چيز را رها كني جز يك چيزرا.
* در روش كه تساهل هست.
در روش طُرُق است، نه تساهل.
* همين كثرتي كه در طرق عرفا هست و اين حالت پذيرفتگي نسبت به همه طرق، نشان گر تساهل است كه در فقه از آن خبري نيست.
اين تساهل نيست. بله، اگر روشي است قبول دارم. اما برداشت من از كاربرد مفهوم «تساهل» توسط شما اين بود كه اين طرق مختلف، يافته هاي مختلف را پديد مي آورد كه در آنها هم تساهل وجود دارد.
* ولي فقها اين طور نيستند.
اين حرفتان مثل اين است كه بگوييد رياضيات جمودگرا است. بالاخره هر علمي فوت و فن خودش را دارد و شما وقتي از مسلك برهاني استفاده مي كنيد، يك راه بيشتر نداريد. مسلك قلبي و شهودي هم طرق مختلف خودش را دارد. بستگي دارد كه شما در چه حوزه اي كار  كنيد. اگر بگوييد ادبا تساهلي هستند و رياضيدانان تساهلي نيستند، اشتباه است. فكر رياضي چون مستند به برهان است، يك راه بيشتر ندارد، اما اديب طرق مختلف دارد.
* اما كار اديبانه ذوقي است و در مبنا با كار رياضيدانان متفاوت است؛ بنابراين، مثال شما ناقض موضوع بحث است.
عارف هم همين طور است.
* عارف مي تواند در سطح تئوريك با ديگران نسبت برقرار كند. در عرفان مسيحي نوشته هاي «اكهارت» و يا «قديس آگوستين»نمونه هاي خوبي هستند. اكهارت اتفاقاً خيلي متأثر از ابن عربي است و اين تساهل او را نشان مي دهد.
اگر معناي تساهل، تساهل در روش است؛ آن را مي پذيريم. ما از طرق مختلف مي توانيم به آن حقيقت مطلق برسيم.
* اما در فقه بحث ديگري است. دو تا از منابع اجتهاد در فقه «كتاب» و «سنت» است. اين دو منبع گاهي به چنان قطعيتي مي رسند و تبديل به نص مي شوند كه كار تمام است و حكم غير قابل تغيير است. اين جا ديگر گفت وگويي نمي تواند وجود داشته باشد. اما اين وضعيت در عرفان وجود ندارد و همين معناي تساهل است.
چرا در عرفان اين وضعيت وجود ندارد؟ مگر شما در عرفان اسلامي متكي به شريعت نيستيد؟
* عرفان هم ممكن است متكي به شريعت باشد. اما شريعتي كه در عرفان از آن بحث مي شود با شريعت در فقه فرق مي كند. شريعت در فقه قطعيت مي يابد و مثلاً ارتباطي با طريقت عرفاني ندارد. فقه، فقه است و عرفان هم عرفان.
ببينيد، من سؤالم اين است كه آيا يك عارف مسلمان، مثل علامه طباطبايي، به شرع ملتزم بود يا نه؟ قطعاً ملتزم بود. اگر در عرفان سرخپوستي، روزه سكوت هست، در عرفان اسلامي هم هست.
* علامه طباطبايي عارف رسمي داراي مكتب نبود، آن چنان كه بعضي عارفان و متصوفه بوده اند. علامه فقيه بود، اصولي بود، مفسر بود، يك آدم عقلاني بود و سپس عارف بود. اما آيا مثلاً شيخ عطار يا بايزيد بسطامي هم با همين كيفيت اهل عرفان بودند؟
اگر عارفي فيلسوف و فقيه باشد، قطعاً بر عارف عوام ترجيح دارد. سؤال من چيز ديگري است. عرفان اسلامي اصيل را بايد در آقا علي قاضي و آخوند ملاحسين قلي همداني ديد. آيا اين ها به شريعت ملتزم بودند يا نه؟ خودشان مي گويند ما ملتزم هستيم. اما ما ديگران را جهله صوفيه مي دانيم. اين عارفان ملتزم به شريعت تصلب دارند. ممكن است يكي بگويد من با محبت، سير مي كنم و ديگري بگويد با رياضت . پس طرق و flexibility ها مختلف است. اما دو تا چيز ثابت وجود دارد: يكي التزام به شريعت و ديگر اين كه به هيچ چيز نبايد توجه كرد جز آن يكتايي محض.
از مرحوم علامه طباطبايي نقل كرده اند كه استاد اخلاق و عرفان ايشان، مرحوم آقا علي قاضي به ايشان گفته اند كه اگر زماني برايتان مكاشفه اي حاصل شد، به آن توجه نكنيد و در آن متوقف نشويد. علامه مي گويد من در مسجد سهله در حال خواندن نماز بودم كه در عالم مكاشفه حوري يي را ديدم كه با جامي در دست، سمت راست من ايستاده است. من رو برگرداندم و او به سمت ديگر من آمد و من دوباره رو برگرداندم. درحالي كه در بسياري از اين مسلك هاي عرفاني مي بينيد كه در همين نقطه متوقف مي شوند. اين كه مثلاً در مسلك سرخپوستي مي گويند من با استفاده از نيرويي دروني، طي الارض كردم، نشان مي دهد كه در همين نقطه مانده اند. در حالي كه در عرفان ما مي گويند اين قدرت نفساني به انسان داده شده است تا نماند و عبور كند.

تراز
گزارش كتاب
روبه رو
مطلع وحي
هنر و رسانه
روي خط
پايگاه ايراني ، نگاه ايراني
نگـــاره
پوزيتيويستي گراييِ ذات انگارانه
پيش فرض هاي پژوهش در علوم ديني
با صدهزار جلوه...
سينما، روح جهان بي روح
خنده  و خرد
آشنايي با معرفت شناسي هاي ديني معاصر دكترسيدحسن اسلامي
آيا فلسفه اسلامي ممكن است؟*
از خودي تا بي خودي
از روز شهريار تا روز شعر و ادب
جهان ديگر آمريكاي ديگر
|  تراز  |  روبه رو  |  روي خط  |  نگـــاره  |
|   صفحه اول   |   آرشيو   |   چاپ صفحه   |