بهار سروش: خشک‌سالی... کم‌آبی... ابر... نم‌نم... قطره‌قطره... باران... باران... بی‌وقفه باران... رود... پیچ... تاب... و رودها دست‌به دست هم می‌دهند... پیچ‌وتاب... بدون صبر... اما رود، خانه می‌خواهد؛ خانه! خانه‌ای که خودش را از آن، به دریا برساند، به اقیانوس...

رود، خانه می‌خواهد؛ خانه!

رودها سردرگماند، آنها راهشان را میدانند، مسیر دریا را از حفظاند؛ اما انسانها سر راهشان سبز شدهاند، در راهشان خانه ساختهاند، زمین کشاورزی، جاده و...!

رودها دست به دست هم دادهاند، رودها عجله دارند، شتابان میدوند، میپرند. آنها سربهزیرند و شتابان. آنها مقصر نیستند، رودها بیتاب رسیدن به دریایشان هستند، یارشان، مامشان... آنها راهشان را میشناسند، اما راهشان را ما انسانها بیراهه کردهایم، اما رودها، خانهای برای گذر میخواهند، تا رودخانه شوند، رودخانهها میخواهند به دریا برسند...

 وقتی راه رودها را میبندیم و خانههایشان را میگیریم، رودها دست به دست هم میدهند، آنوقت خانهها و ساخت و سازهای ما هم جلودارشان نیستند. رودها سربهزیرند، مغرورند، و هر چه خانه  سر راه رودخانه است، با خود میبرند... تا دریا میبرند... همهچیز را، همهکس را... رودها چارهندارند، بیچارهاند و در پی دریا و باز باران... قطره... نمنم... و خشکسالی... بیآبی...!

_______________________________________________________________________

عکس: حامد خورشیدی/ آرشیو عکس همشهری

کد خبر 436785

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 4 =