یاسمن رضائیان: فَانظُرْ إِلَی‌ََّ ءَاثَـَرِ رَحْمَت‌ِ اللَّه‌ِ کَیف‌َ یحْی‌ِ الاْرْض‌َ بَعْدَ مَوْتِهَآ إِن‌َّ ذَ َلِکَ لَمُحْی‌ِ الْمَوْتَی‌َ وَ هُوَ عَلَی‌َ کُل‌ِّ شَی‌ْءٍ قَدِیرٌ

پرنده، معلم من است

پس به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را پس از مرگش زنده میگرداند. در حقیقت، هم اوست که قطعاً زنده کنندهی مردگان است و اوست که بر هر چیزی تواناست. (سورهی روم، آیهی ۵۰)

ابتدای صبح و در راه مدرسه آنچه بیشتر از هرچیز دیگری نگاه مرا به سمت خودش کشاند پرواز شادمانهی پرندگان در آسمان بهار بود. نسیمی خنک در اطرافم دوید، لبخند زدم و گفتم: «این پرندهها از کدام سرزمین به اینجا بازگشتهاند؟»

پرندهها در بهار به خانهشان برمیگردند. یعنی من اینطور فکر میکنم. پرواز در زمستان باید پرواز به سمت سرزمینی دیگر و دورشدن از خانه باشد، اما پرواز بهار پروازی برای بازگشت به خانه است. هرکس در بهار هرجا باشد، آنجا خانهی اوست.

در راه به پرندهها گفتم: «شما معلمهای من هستید.» و از تصور اینکه یک پرنده، معلمم باشد قند توی دلم آب شد. به حرفهای نسیم و شاخهها هم گوش دادم و وقتی به خودم که آمدم به مدرسه رسیده بودم. همهی زمینهای نزدیک مدرسه سبز شده بودند و بوی تازگی در هوای صبح پیچیده بود. خندیدم و گفتم: «میدانم شما چه میگویید. حرفتان این است همیشهی همیشه، فرصت شروعکردن هست...»

از خانه بیرون زده بودم و انگار فراموش کرده بودم میخواهم به مدرسه بروم. دنبالهی پرواز آن مخلوقات کوچک و رها مرا به خود مشغول کرده بود. بادهای ملایم مرا به شوری درونی رسانده بودند و سبزی تازه جوانهزده، مرا به قدم برداشتن تشویق میکرد. انگار به مدرسهی دنیا آمده بودم، هرسو که نگاه میکردم نکتهی تازه و کوچکی میآموختم.

رو به پرندگان گفتم: «شما معلمهای من هستید.» و از تصور اینکه یک پرنده، معلمم باشد قند توی دلم آب شد. درس آنها درس پرواز و رهاشدن و سبکبالی است و من چهقدر خوشبختم که از پرندهای پرواز یاد میگیرم.

نسیم دوباره در مسیر پیچید. از او پرسیدم: «تو میخواهی چه چیزی به من یاد بدهی؟» انگار با وزشِ آرامش، با من حرف میزد: «به تو میگویم درجا نزنی، حرکت کنی و به مقصدهای بیشمار برسی. به تو میگویم یکجا نمانی، راه بیفتی و ببینی و تجربه به دست بیاوری.» بعد با شیطنت لابهلای شاخههای تازه جوانهزده پیچید.

گفتم: «شاخههای سبز، شما چه چیزی به من یاد میدهید؟» شاخهها در باد تکان خوردند، انعکاس نور خورشید در برگهای ریزشان درخشید و به چشمهایم رسید. آنها میگفتند آنقدر سبز باش که نور را در خودت ببینی. نور، آگاهی میآورد و سرسبزی، زندگی. میگفتند با دانایی زندگی کن.

به خودم که آمدم به مدرسه رسیده بودم. همهی زمینهای نزدیک مدرسه سبز شده بودند و بوی تازگی در هوای صبح پیچیده بود. خندیدم و گفتم: «میدانم شما چه میگویید. حرفتان این است همیشهی همیشه، فرصت دیگری برای زندگی هست. همیشه فرصت شروعکردن هست. خشکشدن زمین در زمستان به معنای پایان زندگی او نبوده است. چون بهار همیشه پشت در است و در دستهایش بینهایت فرصت دیگر برای ادامهدادن دارد.»

کد خبر 429212

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 7 =