دکتر میرجلال‌الدین کزازی: دشت نینوا، در پرتوهای سرخ‌فام خورشید، دامان در گسترده بود. نهمین روز از ماه محرم به فرجام می‌آمد.

خورشید فرو می‌خفت تا پگاهان فردا، دهمین روز از ماه محرم، بردمد. فردا روزی نبود چون دیگر روزها. شگرف‌ترین روز بود.

روزی که می‌بایست، جاودانه، در یاد و نهاد تاریخ می‌ماند. روزی که آغازش در انجام بود و شامش در بام. روزی که در آن، دشت تفته نینوا، از سرخ‌ترین خون، سبزترین دشت جهان و تاریخ می‌شد.

روزی که در آن، سَربَرزْترین و سبزترین سرو از پای درمی‌آمد تا سروستانِ سرفرازی و آزادگی نپَژمُرد؛ شاداب‌‌ترین و سرخ‌ترین گل می‌پَژمُرد؛ تا وَرْدِستانِ شادابی و شادانی  دَرْدِستانِ پژمردگی و پژمانی نگردد و شارستان آباد فراخی و فرهی خارستان کژبنیاد گُجَستگی و گمراهی نشود.

روزی که در آن، خورشید بر خاک می‌افتاد و آسمان سر بر بالین زمین‌ می‌نهاد. روزی که در آن، آب اشک، به تاب رشک، دل دریا را می‌سوخت و فغان آشفتگان بی‌توش درد، خفتگان خاموش گرد را از جای می‌جنباند و می‌مویاند.

روزی که در آن، پاکی و تابناکی از بند تیرگی‌های خاکی و مغاکی می‌رست و جان، رها از چنگ تن، به جانان می‌پیوست، آن جهان جان و جان جهان.

آری! آن روز دهمین روز از ماه محرم بود، محرم سال شصت و یکم هجری، آن شگرف‌ترین روز؛ روزی که در آن، خون حسین بر خاک ریخت، سرخ‌ترین و پاک‌ترین خونی که تاکنون بر خاک ریخته است؛ خدایی‌ترین خون.

کد خبر 41765

برچسب‌ها