داستان > پری رضوی: خیابان‏‌های شهر پر بود از میله‏‌های صاف و مستقیم که بر سر هرکدام یک حباب نورانی بود. شده بودند عین علامت‌تعجب‌های برعکس.

دوچرخه شماره ۹۳۸

بودن این میله‏‌ها به‌درد کسانی می‏‌خورد که شب از سرکار برمی‏‌گشتند یا این‌که شب، بیرون از خانه کار داشتند.

ميله‏‌ها در وسط بلوار کنار خيابان يا توي پارک‏‌ها، حتي بيرون از شهر توي جاده هم بودند. آن‌قدر هم زياد و بلند بودند که خيلي‏‌ها آن‌ها را نمي‏‌ديدند. اصلاً کسي نبود که ببيندشان. فقط تير‏هاي برق که توي شهر نبود. شهردار خيلي چيزهاي ديگر توي شهر درست کرده بود. اين‌ها که يک‌شبه پديد نيامده بودند.

مردم کم‏‌کم فکر کردند و فهميدند که جاي خورشيد در شب خالي ا‏ست. ماه که نمي‏‌توانست همه‌ي شب‌ها بيايد وسط آسمان. شهر حتي اگر شهر بزرگي هم باشد، به درخت و پرنده و رود و آب نياز دارد. براي همين جاهايي که آب درمي‏‌آمد، دور و اطرافش درخت کاشتند و چمن‏‌کاري کردند. براي اين‌که چمن‏‌ها له نشوند، نيمکت‏‌هاي چوبي از درخت‏‌هاي خشکيده درست مي‏‌کردند.

اما نمي‌شود كه هميشه روي نيمکت نشست و استراحت يا تماشا کرد، اگر اين‌طور بود که توي خانه‏‌ها مبل و تلويزيون هست. بوستان چيزي کم داشت. چيزي که بتوان با آن بالا رفت. پايين آمد. چرخ زد. اصلاً يک چيز خوب.

شهردار مسابقه گذاشت و اسم برنده‏‌ها را اعلام کرد. آخر بعضي از آدم‏‌ها زورشان زياد است. اما همه‏‌اش که زور نيست. کساني هستند که فکرشان خوب کار مي‏‌کند. به‌خاطر همين لازم شد در بوستان‏‌ها سُرسُره بسازند، که از آن بالا بشود سُر خورد و پايين آمد.

چه خوب است که بعضي‌وقت‏‌ها به ياد زمين با چرخ‌فلک بچرخيم. بين زمين و آسمان دور بزنيم. شايد هم آن‌قدر بالا برويم که دستمان به پر عقاب‏‌ها بخورد، ولي بعضي‏‌ها از ارتفاع مي‏‌ترسند.

توي شهر هيچ‌چيز زوري نيست. اگر کسي از بلندي مي‏‌ترسد، در عوض شايد فکرش خوب کار مي‏‌کند. مي‌تواند پشت ميزهاي شطرنج بنشيند و با دقت توي سرزمين سياه و سفيد، شاه را از سقوط نجات دهد. کار هر کسي نيست. مگر آدم‏‌هايي که زياد تمرين کنند و خوب فکر کنند. البته در هواي گرم نه کسي فکرش کار مي‏‌کند و نه زورش براي بازي کافي است.

بهتر است گودال‏‌هايي ساخته شود که در هواي گرم مردم تويش آب‌تني کنند. اگر دور اين گودال‏‌ها را با سيمان بگيرند و تويش را رنگ بزنند و بالايش سقف بسازند، در شهر به آن استخر مي‏‌گويند.

شهر مي‌تواند خيلي زيبا باشد. به‌شرطي که مخزن‏‌هايي براي ريختن آشغال تويش بگذارند. و البته مهم‌تر از آن، به شرطي که شهروند داشته باشد. شهردار از چرخ‌فلک بالا رفت و همه جاي شهر را نگاه کرد. هيچ‏‌کس تويش نبود. نه شوري، نه شوقي، نه صداي خنده‏‌اي، نه صداي گريه‏‌اي. شهردار مانده بود با اين همه امکانات، چه‌کار کند؟ شهر چيز مهمي کم داشت.

او سال‌ها نشست و فکر کرد. تا اين‌که تنش خارش گرفت. هي خودش را خاراند. از قفسه‏‌ي سينه گرفته تا گردن و يواش‏‌يواش به پشت بدنش رسيد. دستش کوتاه بود. نمي‏‌دانست چه‌کار کند. تا حالا دچار چنين مشکلي نشده بود. عجيب اذيت مي‏‌شد. شهردار با اين‌که شهر خيلي خوبي ساخته بود، ولي نمي‏‌دانست چرا بدنش مي‏‌خارد! و بدبختي هم اين‌جاست که نمي‏‌توانست پشت بدنش را بخاراند. با خودش فکر کرد اگر دستي اضافه و دراز داشت، راحت مي‏‌توانست اين‏‌کار را بکند.

توي ذهنش يک دست اضافه مجسم کرد. نه، هيچ‌چيز اضافه‏‌اي خوب نيست. پس چه‌طور اين مشکل‏ را حل کند؟ از خودش پرسيد: «خوب نيست براي حل اين مشکل کسي مثل خودم باشد؟» چرا که نه؟ خيلي هم خوب است. اصلاً تازه فهميد که چرا يک‏‌دفعه بدنش خارش گرفت. خودِ خودش مي‏‌خواست چيزي را ياد خودش بيندازد. چيز مهمي که شهر کم داشت کساني هم‌جنس خودش بودند.

فكر كرد خوب است اسم آن‌ها را چه بگذارد؟ من که من هستم. کسي که روبه‌روي من ايستاده، او هم من است. دو تا من مقابل هم بايستند که باهم تصادف مي‏‌کنند. چون «نون» من آن‌قدر گرد است که اين دوتا من نمي‏‌توانند هم‏‌ديگر را بغل کنند. پس بهتر است آرام‌آرام نون‏‌هايشان را مثل دل‏‌هايشان صاف کنند تا به سمت بالا کشيده شوند. چه خوب شد من‏‌ها، ما شدند.

شهردار سال‌ها فکر کرد. دوست داشت همه‌ي «ما»ها را يک‏‌جا جمع کند و اسم خوب و جمع‌و‌جوري انتخاب کند. آن‌قدر با حروف بازي کرد که آخر سر همه‏‌ي حروف به «ر»، «دال» و «ميم» رأي دادند. يعني دوتا ميم رد هم‌ديگر را مي‏‌گيرند و هم‌ديگر را پيدا مي‏‌کنند. در واقع همان من‏‌هاي حل شده در هم‌ديگر هستند. آن‌قدر پخته شدند كه به صورت مردم درآمده‏‌اند. به‌به! چه‌قدر خوب مي‏‌شود اگر مردم توي شهر جمع شوند و از امکانات آن استفاده کنند.

اما از کجا مردم بياورد؟ شهر هر چه‌قدر هم شهر باشد، سوت و کور بودنش به درد کسي نمي‏‌خورد. شهر به شلوغي‏‌هايش شهر مي‏‌شود. اصلاً قيافه‏‌ي شهر با مردم خوب و زيباست. سال‏‌ها به فکر فرو رفت. از کجا مردم بياورد؟ همه در سرزمين خودشان زندگي مي‏‌کردند.

شهردار شب‏‌ها از فکر مردم خوابش نمي‏‌برد. رو به آسمان، به ماه خيره مي‏‌شد. سال‏‌ها طول کشيد تا اين‌که با خودش گفت: «چه خوب است که از سياره‏‌ي ديگري مردم بياورم. اين‏‌طور مردمان ديگر هم براي تماشا مي‏‌آيند و آن‏‌وقت شهر شلوغ مي‏‌شود.»

شهردار با کمک چرخ‌فلک توانست از سيارات ديگر كساني را جمع کند، ولي اين‌ها فرقي اساسي با ديگران داشتند. اين‌ها چشم و گوش و دماغ و دهان نداشتند. براي شهردار کاري نداشت، ولي سال‏‌ها طول کشيد که براي مردم مثل خودش چشم و گوش و دماغ و دهان درست کند. حالا ديگر شهر پر شده بود از مردمي که مي‏‌ديدند و مي‏‌شنيدند، حتي مي‏‌خنديدند و گريه مي‏‌کردند. چه‌قدر هم خوب مي‏‌خوردند.

شهر کامل شده بود. واي نه... شهردار انتظار نداشت شهر اين‌قدر کثيف شود. سال‏‌ها فکر کرد. سال‏‌ها تحمل کرد و سال‏‌ها صبر کرد. با اين‌که براي مردم چشم و دماغ و دهان ساخته بود، ولي نمي‏‌توانست فکر بسازد. بوي بد همه‌جا را گرفته بود. حتي اگر چند نفري هم از اطراف براي ديدن شهر مي‏‌آمدند، ديگر اين کار را نمي‏‌کردند. بوي بد، ديگران را کيلومتر‌ها از شهر دور کرده بود.

کار شهردار شب و روز عذاب‌کشيدن بود. سال‏‌ها توي ذهنش فقط علامت سؤال نقش بسته بود. ولي نمي‏‌دانست چرا. تصميم گرفت زياد با اين علامت بازي کند. شايد خودش ندانسته چيزي از تويش دربياورد. علامت سؤال را بالا انداخت. پايين انداخت. قل داد. کوتاه کرد. بلند کرد. دراز کرد. برعکس کرد.

 واااي! علامت تعجب ديگر چيست؟ دهانش باز مانده بود. چرا قبلاً به فکرش نرسيده، علامت تعجب عين تير چراغ‏‌هاي برق بود که وقتي روشن مي‏‌شدند، خيلي چيزها يادت مي‏‌اُفتاد.

شهر هم‏‌چنان کثيف بود. يك روز شهردار دستور داد كه از اين به بعد، قانونِ شهر، علامت تعجب باشد. اين علامت مثل يک ميله بايد جلوي بعضي کارها را بگيرد. شهر همه‌چيز داشت. مردم، تاب، سرسره، رودخانه، استخر، سطلِ آشغال، نيمکت، درخت، تير برق، بانک، حتي عابر بانک! ماشين، قطار شهري و هواپيما. تنها چيزي که نبود، تميزي بود.

بعضي‌ها، صندلي‏‌هاي شهر را پاره کرده بودند. بعضي‌ها هم نيمکت‏‌‌ها را شکسته بودند. بعضي ديگر هم، درخت‏‌ها را اذيت مي‏‌کردند، پرنده‏‌ها را با تير و کمان مي‏‌زدند، سُرسُره‏‌ها را کثيف مي‌کردند و... خيلي‏‌ها هر چه که مي‏‌خوردند، توي شهر مي‏‌انداختند. مخصوصاً پوست موز. خيلي‏‌ها با اين آشغال راهي بيمارستان شده بودند.

شهردار نشست و خيلي خيلي فکر کرد. فهميد که نمي‌تواند براي مردم فکر درست کند. هر کسي براي خودش فکري داشت. پس از چه راهي مي‏‌شد شهر را به شهري تبديل كرد که هم شلوغ باشد و هم بتوان در آن به راحتي زندگي کرد؟

فهرستي درست کرد از تمام کارهايي که توي شهر ممنوع بودند و جلوي آن‌ها علامت تعجب گذاشت. هر کس اين کارها را بکند، مردم بايد تعجب کنند. آن‌قدر که طرف پشيمان شود يا خجالت بکشد و يا بترسد و ديگر آن کار را انجام ندهد.

ليست بلند بالايي درست شد.

شکستن درختان!

اذيت‌کردن حيوانات!

خراب‌کردن نيمکت‏‌ها!

انداختن آب دهان در خيابان!

زيادي و در زمان نامناسب، بوق‌زدن!

هل‌دادن ديگران!

............!

............!

انداختن پوست موز!

شهردار خوشحال بود. موقعي که رو به آسمان دراز کشيده بود، توي يک چشمش علامت سؤال و توي چشم ديگرش علامت تعجب بود. علامت دومي باعث مي‏‌شد شهردار با علامت اولي مشکلات را حل کند.

با خودش گفت شهري که خالي از تعجب باشد، به درد نمي‏‌خورد.

شهر حالا، شهر شده بود. آدم‏‌هايش هم براي بعضي کارها تعجب داشتند. با تعجب، به سؤال مي‏‌رسيدند و هر روز شهر بهتري مي‏‌ساختند.

 

 


تصويرگري: الهام درويش

کد خبر 416002

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =